رمان مرد قد بلند

رمان مرد قد بلند پارت 5

_صبح بخیر …

یه قلپ دیگه ام خورد و شیر کاکائو دیگه ای از مشمبا درآورد…

_بیا بخور…خسته نشدی طول و عرض کوچه رو صدبار رفتی؟

_چیکار کنیم؟

_هیچی…میریم خونه منتظر میمونیم به من زنگ بزنه…

_تو برو …

شیرکاکائو رو باز نکرده بودم که صدای زنگ موبایلش دراومد…نمیدونم چرا ولی اون لحظه جفتمون بهم خیره شدیم و اسم آوا رو به زبون آوردیم…

عرفان به شماره روی موبایلش زل زده بود…

_کیِ؟

_آوا!!

بهش نزدیک شدم…

_یه جوری حرف بزن که انگار هیچی نمیدونی…باشه؟

_هولم نکن…باشه…

تلفونو جواب داد و ازم فاصله گرفت…اخم کرد تا جدی بودنو به خودش تلقین کن..تو تمام این مدت ریزه کاریهاشم دستم اومده بود…

خیلی جدی سلام کرد …گوشامو تیز کردم تا حداقل حرفای عرفانو بشنوم…

_ممنون با زحمتای ما…دیشب اومدم منصوره گفت رفتید اونم بدون اینکه آژانس بگیرید…نگران شدم! …برای خواهرتون مشکلی پیش اومده بود؟…خب خداروشکر…چند روز؟…آخه خانوم مشکات من دو سه روزه کیو پیدا کنم که قابل اطمینان باشه؟…به خدا اگه از حرفای پشت تلفن من ناراحت شدین عذرخواهی میکنم…دست خودم نبود…ای بابا من هرچی میگم شما حرف خودتونو میزنید…باید امروز بیاید باهم حرف بزنیم…اینجور نمیشه…ساعت پنج بعد از ظهر منتظرتون هستم…اما و اگر نداره …ببخشید من الان کار دارم پس میبینمتون…! فعلا

گوشیو قطع کرد و توی دلم به زرنگیش آفرین گفتم…

_میاد دیگه؟؟

قیافه حق به جانبی به خودش گرفت و چشمک زد

_ببین من مارو از تو لونه اش میکشم بیرون چه برسه به این آوا خانوم شما که مارمولکم نیست! تا شب وقت داری به خودت برسی…اون ریشاتم بزن حالم بهم خورد…تو شپش نمیگیری؟

به قیافه سرخوشش نگاه کردم…چقدر شاد بود…چه بی دلیل میخندید…

_اگه نیاد؟

با اطمینان سر تکون داد…

_من میگم میاد…بریم خونه ات یه دستی به موهات بکشم…میخوام امشب دومادت کنم پیری!

بی حوصله تو ماشین نشستم…ویراژ دادنش شروع شد…

_مگه نمیری شرکت؟

_نخیر…فعلا موضوع تو و این آوا خانوم جالبتره…بهترین فیلم سالو از نگاه منتقدین ول کنم برم شرکت بغل منشیم موس موس کنم؟…هستم در خدمتتون…اول بریم خونه تو …تا موهاتو کوتاه کنم و اون ریشاتو قیچی…بعدم بریم یه رو تختی بخریم که…

ادامه حرفش با دیدن اخمام یادش رفت!

_ای بابا…به خدا دیشب فیلم اره پنجو میدیدم از این اخمای تو ترسناک تر نبود…زهره میترکونیا…خیلی دلتم بخواد بذارم رو تختم جولون بدی…مردک احمق…بگو چرا هیچوقت رو تخت نمیخوابیدی…نگو بدون اون خوابت نمیبرده! آخی…چقدر شیک و صورتی…جووون!

حوصله مسخره بازی هاشو نداشتم…صدبار بهش گفته بودم اعتقاداتمو به سخره نگیره…اینکه پیشنهادای مزخرفشو رد میکردم تا کنار هرکسی باشمو تو سرم میزد…اینکه هیچوقت روی اون تخت نخوابیدمو توسرم می زد!

صندلیمو ماشینو خوابوندم

_عرفان جان…با مرام..بذار تا خونه بخوابم…خیلی خسته ام…

دستشو روی شونه ام گذاشت…

_بخواب عزیزم…شب واست برنامه های مفرح دارم…باید سرحال باشی…

اگر انسانیت تو وجودم بیداد نمیکرد از ماشینم پیاده اش میکردم و وادارش میکردم به اینکه خودش تنها برگرده…شوخی های بیخودش بد تر نمک به زخمم میپاشید و عرفان بی قصد و غرض خوب از پسش برمی اومد…

” آوا ”

دوش آب سرد گرفتم …تمام دیشب رو چشم روی هم نذاشتم…لباسامو تنم میکردم که صدای در خونه رو شنیدم…اولش فکر کردم اشتباه شنیدم اما با صدای بسته شدن در مطمئن شدم رهاست…تواین هیرو ویر حوصله هرکیو داشتم جز اون دختر!!

در اتاقو باز کردم و بی صدا بیرون رفتم…نزدیک آشپزخونه که رسید چند کیسه خریداشو روی زمین گذاشت و شالشو از روی سرش کشید…

_تو اینجا چه غلطی میکنی ؟

با شنیدن صدای بلندم به هول برگشت …دستشو روی دهنش گذاشته بود که نزدیکش رفتم…از ترسش عقب ار رفت تا به در آشپزخونه خورد…

_برای چی اومدی؟

موهاشو دوباره رنگ کرده بود…آلبالویی بهش می اومد…سولاریم رفته بود و از اون سفیدی در اومده بود…

ابروشو بالا انداخت و با لحن طلبکارانه ای گفت

_حالا مگه چی شده؟…تو چرا خونه ای ؟

_رو تو برم رها…لنگه ی مامانی…اونم روزی که منو بعد هشت سال دید همینطور ابرو بالا انداخت و زر زر کرد…

سریع رنگ عوض کرد…یا ترسید یا کم آورد…

_خب گفتم بیام برات غذا بذارم…از سنا شنیدم خونه مجد میمونی…حالا چرا اومدی خونه؟

از نگاه کردن به صورت تر و تمیزش خسته شدم…برگشتم توی اتاق …پشت سرم اومد…

_من به خاطر تو شرکت علیرضا نرفتم…پولم بهش پس دادم!

همون…پس ابروی بالا انداخته و لحن ظلبکارانه اش برای همین بود…یادم رفته بو که سامان این خبرو بهم داده…

بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و روی لحاف ضخیمی که زیرم انداخته بودم دراز کشیدم…پتومو روی سرم میکشیدم که دوباره گفت

_شنیدی چی گفتم آوا؟

بهش نگاه کردم با نفرت نبود…اما شد!

_اشتباه کردی نرفتی…! حساب منو تو از بچگیمون سوا بود…زشته به این سنت خرج فیسان چوسانتو ننه ات بده!…بهتره برگردی شرکت…حداقل عزت نفس داشته باش خواهر من!

لحنم با نفرت بود اما با خشم نبود…

جلوی در اتاق نشست و نفسشو با صدا بیرون داد…لحافو روی چشمام انداختم تا شاید …شاید بخوابم…هنوزم باورم نمیشد اون مردی که تو خونه ی مجد بود …

_مامان میخواد ببینتت!…امشب بگم بیاد؟

مثل اینکه قرار نبود بتونم چشم رو چشم بذارم…مخم سوت میکشید …دیگه صبر و حوصله بحران بعدیو نداشتم…

من هنوزم مریضم…مریض..

دکتر حال من بد است…

بد است…

بد است…

_رها تمومش کن…به اون زن بگو من نمیخوام تا آخر عمرم باهاش چشم تو چشم بشم…مثل اینکه یادش رفته بهش گفتم سر قبرمم نیاد!

_تو چرا تمومش نمیکنی؟؟…همه کاسه کوزه ها سر من خراب شد؟…دروغکی میگی قفل خونه رو عوض کردی بعد میام میبینم نه…تو چته؟

چشمام داشت سنگین میشد…شاید مثل نفسی که سنگین بالا و پایین میرفت…پشتمو به رها کردم…

_رها بیدار شدم تو خونه نبینمت…کلیدم بذارو برو…تو و مامان لایقِ همید…خوش باشید…مثل اون همه سال که منو ول کردید رفتید..والسلام…

زیر لب یه حرفی زد و رفت…تو خواب و بیدار بودم که صدای بهم بسته شدن درو شنیدم…به درک…همه چی به درک…

***

ساعت سه تازه از خواب بیدار شدم…چشمام سرخ شده بود و رنگ و روم بد رنگ تر از همیشه…یه خورده گشنه ام بود…در یخچالو باز کردم غذاهایی که دوست داشتم بود اما همه رو رها پخته بود!

چایی و خرما خوردم و حاضر شدم…مانتوی بی رنگ و روی قهوه ایمو تنم کردم…شلوار مشکی زانو انداختمو بلندیش میپوشوند…سوییشرت مشکیمو تنم کرد و تمام دگمه هاشو بستم…با مقنعه راحتر بودم…جلوی آینه ایستاده بودم و به خودم نگاه میکردم…

چرا فرار کردم؟؟…

توی مترو کل مسیرو به خاطر شلوغی مجبور شدم بایستم…شماره رها روی گوشیم افتاده بود…با اینکه همه حرفامو زده بودم باز وقتی که از مترو پیاده شدم بهش زنگ زدم…سلام و احوالپرسی سنگینی باهم کردیم ..

_کاری داشتی؟

_آوا مامان گناه داره…میخواد ببینتت…

گوشیو نزدیک دهنم آوردم و با تمام حرصی که داشتم گفتم

_ببین رها…نه دیگه میخوام تو رو ببینم نه مامانو…این حرفو به گوش اون بابای بی غیرتم برسون…خسته ام کردین…به خدا یه کاری دست خودم میدما…!

_آوا عزیزم…منم مژگان….

تحمل صدای مادری که هیچوقت برام مادری نکرد خارج از صبر و توانم بود…گوشیمو ته کیفم انداختم و برای چند دقیقه ای روی نیمکت های رو به روی مترو نشستم…پاهام یاری نمیکردند…ضعف همه وجودمو گرفته بود…پیدا کردن یه دونه شکلات توی کیفم کار سختی بود…پلک هامو روی هم فشار میدادم تا این دو دو زدن تموم بشه و بتونم خودمو تا تاکسی های کنار خیابون پارک شده برسونم…

اسپری آسمم بهترین راه برای دووم این روزام بود…توی تاکسی سرمو به شیشه تکیه دادم و به گذر ماشین ها خیره شدم…

باید احتمال اینم میدادم که مجد از همه چی با خبر شده باشه…دلیل رفتنم فقط برای خداحافظی از امیرارسلان و عذرخواهی از مجد بود…دوست نداشتم نامرد باشم…به هرحال به خاطر خانواده سنا هم شده بود باید با مجد حرف میزدم…

ساعت یه ربع به پنج بود که جلوی در خونه اش پیاده شدم…اون یه ربعم توی پیاده رو راه رفتم و برای خودم حساب کتاب این روزایی رو کردم که به پای رها همه چیمو از دست دادم…دانشگاه قبول شدم اما فقط برای اینکه بتونم رها رو پیش خودم نگه دارم قیدشو زدم…کار کردم و پول درآوردم تا رها خانوم بتونه دفتر و دستکشو بخره و هر روز با خوشحالی و رضایت چشم باز کنه بره دانشگاه…اونوقت اون…

رها به کنار…من هنوز مات دیشبم…خسته شدم بس که به همه چی فکر کردم…به اون روزای شوم…به اون روزای تلخ…به اون روزای خوب…به مرد قد بلند…به رها…به مامان…به بابا…خسته شدم بس که آسمون ریسمون زندگیمو بافتم و شکافتم…

خسته شدم از بس که خسته شدم…

هرمز از زندگیم رفت بیرون…وقتی که اون مرد همسایه بهم پناه داد…همه چی خوب پیش میرفت تا یه روز ناله های بابامو شنیدم…اونقدر بلند بلند ناله میکرد که از زیر زمین اون خونه ام میشد شنید…دلم به حال ناله هاش سوخت..دلم به حال صدای به خس خس افتاده اش سوخت…دلم به حال “آوا” “آوا” گفتنش سوخت…وقتی رسیدم خونه بدن نیمه جونش جلوی درب خونه افتاده بود…بالاسرش که رسیدم چشمام خیس اشک شد…قرار بود بدون اجازه آقا رضا از خونه بیرون نرم…اما وقتی صدای ناله های بابامو شنیدم دلم ریش شد…دلم سوخت…

بابا ازم خواست که برم پیش هرمز و براش مواد بگیرم…بهش گفتم پیش اون نمیرم و میرم پیش همون مرد قبلی…فهمیدم که اونو پلیس گرفته و باباهم به جز هرمز هیچکس دیگه ای رو نداره تا براش مواد جور کنه…کسیو نداشت چون هیچکس بدون پول بهش مواد نمیداد…اون روز تنها روزی بود که پول های آقا رضارو قبلش خرج کرده بودم و خودمم هیچ پولی نداشتم…تا شب صبر کردم…برای بابا غذا پختم…پاشویه اش کردم تا تبش بیاد پایین…بی فایده بود…

سر شب بود که هرمز اومد خونمون…منو که دید سراغ غیبتامو گرفت…سراغ آدم جدیدی رو گرفت که من این شبا پیشش میموندم…طعنه و کنایه زد…تیکه و متلک انداخت…عوضی بی همه چیز وقتی از کنار بابام رد شد با لگد به پهلوش زد و با خنده گفت ” پس تو کی میمیری؟” میخواستم از خونه بیرونش کنم و با جیغ و دادم همسایه ها رو با خبر کنم که…

جلوی چشمای بابام کتکم زد و بابامم کم ازش نخورد…هرچند التماسای بابا نه واسه کتک زدن من بود…برای گرفتن مواد و آروم کردن خودش بود…آدرس یکی دیگه رو داد…گفت بریم و از اون جنس بگیریم چون خودش دیگه یه پاپاسیم خرجون نمیکنه . با رفتن هرمز حال بابام بدتر شد…خونه آقا رضا رفتم تا از اونا کمکی بگیرم…اونام نبودن…هیچکس نبود…رفتم به آدرس ساقی ِ مواد…شبا گرگای خیابون بیشتر از روزان…

وارد خونه خرابه ای شدم و توی حیاط اون خونه منتظر مرد بد قیافه موندم تا برای بابام اندازه یه بند انگشت مواد بیاره…خودش مسخره ام میکرد و میگفت چقدر مواد میخوای؟؟ منم با گریه بند انگشت اشارمو نشون میدادمو میگفت “یه ذره”

نفهمیدم کی از پشت سرم اومد و جلوی دهنمو گرفت… حتی بهم فرصت نداد تا جیغ و داد راه بندازم…یه جوری کتکم زده بود که نفس کشیدنم فراموشم شده بود…صورت کبودمو تو آینه شکسته ی خونه سرد و متروکش دیدم…نگاه حسرت بارمو خوب به یاد دارم…اون چند ساعتی که توی خونه اش نگهم داشت شکنجه ی محض بود…زجه هام…گریه هام…فرارم از زیر دست و پاش…انگشتمو با چاقو…با یه ضرب برید…دست مشت شده اش توی دهنم مینشست و صدای گریه هام بند نمی اومد…

بابت قولی که داده بودم و بهش عمل نکرده بود روم نشد خونه آقا رضا و مادرش برم…فردای اون روز با دست بانداژ شده برگشتم خونه…بابا حالش خوب شد…برای بار اول…برای دفعه اول…قربون صدقه دخترش رفت…میون هقهقام گفتم اون مرد چه بلایی سرم آورد…

یه خورده خندید..

یه خورده گریه کرد…

یه خورده نحسی خورد…

زود یادش رفت…

مرد قد بلند

یک ساعت تمام تو حیاط راه میرفتم و با خودم حرف میزدم…که چی بگم؟؟ چی بپرسم؟…از کجا بگم؟ …درباره چه روزی توضیح بدم…

عرفان مدام صدام میزد تا برم توی خونه و تو سرما اینقدر توی حیاط راه نرم…اما اون از دلم خبر نداشت…آروم و قرار نداشتم چون میترسیدم…میدونم بی انصافی به حساب میاد اما شک دارم!!

من به مردهای سرزمینم شک دارم…

به دخترای سرزمینم حتی بیشتر!!

بیشتر چون زن ها ساده تر دل میبازن و ساده تر تصمیم میگیرند…

آوا زن بودنش دست خودش نبود…همه بد دلی من برای روزیِ که خودش خواسته باشه!! بیخبریم اونم درست تو این چند سال… بهم این اجازه رو داد که گمان بد ببرم…حرف های مریم …اون روزی که برگشتم و با جای خالی آوا مواجه شدم…مریم گفت آوا خودش میخواست بره…منکه حرفای پای تلفن آوا رو باور نکردم…اون شب من از آوا دور بودم…خیلی دور…به مریم التماس کردم که نذاره آوا بره…مریم گفت نمیتونه جلوشو بگیره…بهتره بذاریم زندگیشو بکنه…

اما اون نمیدونست آوا چقدر برام عزیزِ..اون از حس من به آوا هیچ چیز نمیدونست…دست به دامن فرهاد شدم…از راه دور التماس هرکیو میکردم تا مانع آوا بشه…فرهاد دیر رسیده بود…آوا رفته بود…مریم از چشمم افتاد…اون میتونست نگهش داره…یا لاقل بره دنبالش و نشون و آدرس ازش پیدا کنه…اما…بی رحم اینکارو نکرد…بهونه آورد…به قول فرهاد آسمون ریسمون بافت…دروغ گفت…اونم برای خوب شدن آوا زحمت کشیده بود اما چه حیف….

صدای عرفان از فکر بیرونم کشید…

_آوا جلوی دره…بپر تو…

دلم میخواست عطر تنشو از همین چهار قدم فاصله بو بکشم..حریص عطر تنش بودم…

_با توام…

وارد خونه شدم و عرفان در حیاطو زد…از پشت پنجره اتاق عرفان یه دل سیر نگاهش کردم…

چی شده که اینقدر سنگین قدم برمیداری…من نبودم این آدما به سرت چی آوردن؟…هنوزم معصومیت نگاه های سردتو حس میکنم…سنگ نبودم که آبم کنی…من کنار قامت کوچیک تو قد کشیدم…من کنار شونه های ظریف تو قد کشیدم…من کنار تو ” مرد قد بلند ” شدم…

پرده رو کنار زدم چون آوا وارد خونه شد…کنار در روی زمین نشستم…صدای تعارفات معمولشون به گوشم خورد…آوا سراغ امیرو گرفت…عرفانم گفت خوابه …آوا از رفتن گفت…از دوری مسیر و خستگی رفت و آمد…عرفان حقوقشو بالاتر برد و آوا پیشنهادش رو رد کرد…به هر دری زد تا عرفانو راضی کنه…عرفان کم آورد و برای چند لحظه ای مهلت خواست تا کپی شناسنامه و کارت ملی آوا رو بهش برگردونه…آوا هم اجازه گرفت تا برای آخرین بار امیرارسلانو ببینه…

دست پاچه بودم..مثل پسر هجده ساله ای که بعد چند سال قراره با عشق اول و آخرش حرف بزنه….دستام یخ بسته بود فکم محکم شده بود…هم گرمم بود هم سرد…هم دلم به رفتن بود هم به نرفتن…

با صدای در سرچرخوندم…عرفان هم کلافه شده بود…

_پاشو…رفت امیرو ببینه…اومد بیرون این کپی ها رو بده دستش حرفتم بزن…باشه؟

درمونده نگاهش کردم…

_نمی تونم…میترسم…

در اتاقو بست و جلوم زانو زد…

_خجالت بکش…پسر بچه که نیستی…چهل سالته گنده! هول کردی؟…

پاهامو دراز کردم و پشت سرمو چند بار به کمد زدم…هربار محکم تر…باید از شوک در می اومدم…

_نکن دیوانه…هیچی که بهم نمیگی…توقعم داری بهت کمک کنم..آخه چی بگم من؟ پاشو برو ببینش…حرف خودش میاد…یخ این دلت آب میشه…پاشو…میره ها…

دو تا دستامو گرفت و یا علی گفتیم…بلند شدم اما به جرئت میگم زانوهام میلرزید…عرفان از روی میزش عطرشو برداشت و زیر گلوم زد…

_آوا دوست نداره…نزن…!!

_بو سیگار میدی…دکتری خیر سرت..امیر خوش بو تر از توئه…برو ببینم چیکار میکنی…

دست به موهام کشیدم و توی آینه نگاهی به صورت خسته و بیحالم انداختم…کت و شلوار مشکیم نو نبود…نو هم به نظر نمیرسید…موهای پرم مرتب تر به نظر میرسیدن…چشمام قرمز بودن اونم بابت بی خوابی دیشب…گودی زیر چشمم خوب به نظر نمیرسید…

_خوبی…برو داره صدام میزنه!

صدای “مجد” گفتن آوا به گوشم خورد…نگاه ناامیدم به در دوخته شد…دست به دستگیره بردم …

پشت به در اتاق و رو به پنجره ایستاده بود…درست همون جایی که اون شب من ایستاده بودم و به بارون نگاه میکردم…عادتش بود…عادت دلواپسی هاش…هر بار که توی خونه میدید دم پنجره ایستادم و به بیرون نگاه میکنم می اومد و درست همونجا می ایستاد…با نگرانی ازم میپرسید ” به چی داری نگاه میکنی؟…طوری شده؟”

پس هنوزم این عادت ها از سرت نیفتاده …

فاصلمون به اندازه یک قدم شد…صدای نفس هامو شنید…شونه های منقبض شده اش به پایین افتاد…پیش از اینکه به سمتم برگرده اسمشو به زبون آوردم…

_آوا…

به سمتم چرخید…بلافاصله یه قدم دور شد…پر کردم جای خط فاصله رو…بهت زده نگاهم میکرد و با عشق صداش میزدم…

_جلو نیا…خواهش میکنم…نیا…جون آوا…

دور تر شد…

ایستادم…

مثل مترسک شده بودم…تنهای تنها…

لرزش دستاشو موقع برداشتن کیفش از روی مبل دیدم…تاب نیاوردم و پیش از رفتنش بازوشو توی دستم گرفتم…

_یه لحظه آوا…بذار حرف بزنم…

خودشو ازم دور میکرد…فاصله میگرفت تا کوچکترین تماسی باهم نداشته باشیم…بازوشو محکمتر گرفتم…به سمت خودم کشیدمش…سرشو تا حدی که میتونست بالا گرفته بود…چشم های خاکستریش توی مرداب اشک هاش میلرزید…

_منو ببین…منم آوا…مرد قد بلند…ازم میترسی؟؟…آخه چرا؟…منکه دوست داشتم…چرا همه چیو خراب کردی…چی شد که رفتی؟

چشماشو بست…زانوهاش خم شدن و روی مبل نشست…دستمو از دور بازوش باز کردم…جلوی پاش نشستم …

سرشو بین دستاش گرفته بود…مثل همون روزا تلاش میکرد تا اشک نریزه…ضرب پاهاش نشون از استرس همیشگیش میداد…لرزش سرش نشون از …

وای به من…دکتر بدی بودم…

دستمو روی دستش گذاشتم…فشار میداد به سرش تا کمتر تکون بخوره…ارتعاش سرش از اون موقع هم بود…روی دستش از شدت فشار سفید شده بود … مچ دستاشو به سمت خودم کشیدم…

_آوا جان…عزیزم…نفس عمیق بکش…سرتو بالا بگیر خانومم…نفس عمیق بکش داری کبود میشی…

سرشو آروم به سمت بالا گرفت…مقنعه به ظاهر تنگشو از سرش پایین کشیدم…موهای کوتاهش داغ دلم رو تازه کرد…بغض به گلو نشستم باز شد…

مردونه اشک ریختن از نامردی مثل من بعید بود..

من تنهاش گذاشتم…

بهم گفت نرو…

گفت منم ببر…

من گوش ندادم…

_آوا جان آروم باش…این لیوان آبو بخور…یه قلپ کافیِ…

رگ گردنش متورم شده بود…از جیب کتم اسپری آسمو درآوردم …روی لبهای کبودش گذاشتم…لبهاشو از هم باز کرد و چند بار براش زدم…

_حبسش کن…چند لحظه صبر کن…حالا نفس بکش…آروم…آروم….آفرین دختر خوب…

اسپریی که برداشته بودم بکار اومد چون احتمال اینم میدادم…تمام اون سرماخوردگی ها و سینه پهلو کردنای زمستون باید یه جایی خودشو نشون میداد…تمام اون بیرون موندنا از خونه باید سردیشو نشون میداد…نشونم داد…اما تو وجود این دختر موند…نتیجه اش شد کوچیک شدن ریه هاش…

دستای سردشو توی دستم گرفتم…بی رمغ شده بود…

سرش روی شونه اش افتاد…کمکش کردم تا به مبل تکیه بده…

نگاه خیره اش روم ثابت مونده بود…کنارش نشستم…رو برگردوند…

_نمیخوای حرف بزنی؟…منو تو حرف نگفته خیلی داریم…نگو که نمیخوای با دکترت حرف بزنی…

چند لحظه طول کشید تا لرزش سرش…تا تکون پاش…تا رگ متورم گردنش به حالت عادی برگرده…خودش یاد گرفته بود راه های درمان بیماریشو…

با محبت به چشم هاش نگاه کردم…ثبت اولین نگاه آرومش بهترین هدیه خدا بود…

_خوبی؟

نگاهم کرد…با چشمایی پر از اشک های نباریده…زمزمه کرد…

_خوبم کوهیار…

دلم میخواست باهاش حرف بزنم و از حال این روزاش بپرسم…اما خیره شده بود به نقطه ای نامعلوم و پلک هم نمیزد…دیدن من باعث شده بود فکرش درگیر خاطرات تلخ گذشته اش بشه…ولی منم حق داشتم…میخواستم بدونم…بدونم چرا رفت…چرا تنها شدم…بهتر بگم چرا تنها شدیم..

روی مبل کنارم نشسته بود اما با فاصله…کتمو از تنم درآوردم…موقع گذاشتن روی مبل به لیوان خورد و سر و صدا کرد…آوا سرچرخوند و نیم خیز شد…ترسید…

_چیزی نشد…

سر تکون داد و دوباره به همون نقطه ای که بیشتر از من دوسش داشت خیره شد…نیم ساعت از دیدارمون میگذشت و نه من سر حرفو باز میکرد و نه آوا…با تک سرفه ی عرفان آوا مقنعه اشو برداشت و بی قید سرش کرد…موهای قسمت جلوی سرش کنار صورتش ریخته شده بود…

نگاهم به راهروی رو به روم افتاد که عرفان با امیرارسلان اومد…نگاهش پر از سوال بود و نگاهم پر از بی جوابی…

امیرارسلان با دیدن آوا دستاشو دراز کرد و گفت

_آوا چلا املوز نبودی؟

آوای بی رمغ من دستشو به مبل گرفت و بلند شد…از سربه پایین انداختنش متوجه شدم که از عرفان خجالت کشید…امیرو بغل کرد ..

_میشه بریم تو اتاقش؟

عرفان سر تکون داد و آوا جلوی چشمام بازم رفت…

_حرف نزدید؟

_نه…

کتمو برداشت و جای کت برداشته شده نشست…

_کوهیار بعضی وقتا به مرد بودنت شک میکنم! به دکتر بودنت بیشتر…! یعنی نمیتونی دو کلام باهاش حرف بزنی؟…

بی حوصله نگاهش کردم…

_هان؟ حرف نامربوط میزنم مگه؟ …این همه آوا آوا میکردی همین بود؟؟…

_تا خودش نخواد حرف بزنه منم چیزی نمیپرسم…به زور نمیتونم ازش حرف بکشم…من باهاش زندگی کردم عرفان…پنج سال دکترش بودم…! وقتی اینجوری سکوت میکنه یعنی دوست نداره نه چیزی بشنوه نه چیزی بگه…

_میخوای با دوستش حرف بزنی؟…تو اتاق بودم شمارشو پیدا کردما…اسمش سناست…

_نه! همین که هست کافیِ!!

پاشو روی پاش انداخت…با تمسخر نگاهم کرد…

_احمقیا…تو نمیدونی این دختر چجوری زندگی کرده…! با اون گیرایی که به من دادی والا من فکر کردم این دختر …

مکث کرد…با خودم گفتم کاش حرفشو مزه مزه کنه بگه…

_تو خودتم شک داری بهش…شاید خونه ی من واسه پرستاری بچه اومده باشه!!

مزه مزه که نکرد هیچ…نمکم دستش گرفت…پاشید…روی زخم هایی که هیچوقت درمون نشد…

_عرفان…الان وقت خوبی واسه بحث کردن نیست…اگه میخوای درباره آوا بدونی بهتره به فرهاد زنگ بزنی…اون میدونه تا چه حد و چقدر باید بهت توضیح بده…منو سیم جیم نکن لطفا…

انگشتای پاشو هی جمع میکرد و دوباره باز…به جورایی تیکِ عصبیش بود…حال هرکسیو درک میکردم و هیچکس حال منِ چهل ساله رو نه…

_برگرده…حتما میپرسم…!

فکر کردم شاید مزاحم خونه اش شده باشم…شاید روش نمیشه بگه برید تا من و بچه ام استراحت کنیم..

از روی مبل بلند میشدم که صدا آوا رو شنیدم…

_با اجازتون من باید برم..

کتمو برداشتم و روی دستم انداختم…آوا نگاهم نمیکرد…خیره به عرفانی بود که حتی از روی مبل هم بلند نشد…

_خانوم تکلیف مارو روشن نکردید!!

این مدل حرف زدنش همیشه ناراحتم میکرد…بخصوص الان که مخاطبش آوا بود…امیر ارسلان از بغل آوا پایین اومد و رو به عرفان گفت

_میادش…مگه نه؟

نگاهم به آوا افتاد…بلاتکلیف تر از همیشه بود…

_میاد عرفان جان..من از طرف خانوم مشکات قول میدم!!

نگاه سنگین آوا بهم بود …عرفان با لبخند از روی مبل بلند شد و دست دراز کرد…چشمک زد و زیر لب گفت

_آفرین…

آفرین نداشت…به فکر این بودم که آوا بابت دیدن من بی پول و بیکار نشه…

آوا پشت سرم از خونه بیرون اومد…صدای پاشو میشنیدم…ریموت ماشینو از جیب کتم درآوردم و بدون نگاه کردن به صورتش گفتم

_میرسونمت…

در و باز کردم…تاخیر داشت…خبری از صدای پا نبود

_خودم میرم…زحمت نمیدم…دیروقته شماهم باید خونه باشید!

برگشتم سمت صدا…نزدیک در ایستاده بود و تکیه داده بود به دیوار…با تعجب نگاهش کردم…

_شما؟؟!!

پایین مقنعه اشو کشید..میتونستم عکس العمل بعدیشو حدس بزنم…عادت داشت به بالای مقنعه اش دست بکشه تا تیزیِ بالای پیشونیشو بخوابونه…همین کارم کرد…

_چجوری میخواید برید خانوم مشکات!؟

جا خورد…با چشم های متعجب بهم خیره شد…فکرشو نمیکرد منهم مثل خودش خطابش کنم…اما لازم بود…

به سر کوچه اشاره کرد و با صدای گرفته گفت

_سر کوچه آژانس دارن…با اون میرم…

نگاه به کوچه انداختم…کاش برف باریده بود…اونوقت اگر رد پایی تو کوچه پیدا نمیشد حتما باهام می اومد…نفرتش از برف اندازه ای بود که تو کوچه ها پا نمیذاشت مگر قبلا رد پایی کوچه رو طی کرده باشه…اونوقت جا پای همون رد پای غریبه میذاشت و رد میشد..

_اتفاقا فکر نمیکنم مسیر منم باهات یکی باشه…خونه امو عوض کردم…رفتم کرج!!

بی هوا گفت

_منم کرج زندگی میکنم…

از حرف زده اش پشیمون شد…بهم دوختن لباش برای توبیخ کردن خودش بود…

_پس میرسونمتون….هوام سرده!

سوار ماشین شدم و در کنارو براش باز کردم…این پا و اون پا میکرد برای سوار شدن …ماشینو روشن کردمو جلوی پاش ترمز کردم.

_سوار نمیشید؟

متنفر بودم از این خطاب های بی دلیل…از این ” شما “…نهایت تحقیر برای اون چند سالی بود که کنار هم خوب و بد گذروندیم…مجبور بودم…تلقین به فراموشی اون روزها تنها راه برای نزدیکی به آوا بود…

آروم به سمت ماشین حرکت کرد…نگاهم به آئینه ی مات ِ کنارم شدم…صدای بسته شدن در همزمان شد با فشار پدال گازی که زیر پام بود…

صدای زنگ موبایلش سکوت سنگین توی ماشینو شکست…بی حوصله دست توی کیفش برد…بالا و پایین شدن سطح کیف مشکیشو از گوشه ی چشم میدیدم…ورودی کرج رو وارد شدم که آوا جواب تلفن رو داد…

_بله؟…توراه…اوهوم

صد بار بهش گفته بودم “اوهوم” گفتنو از سرش بندازه بیرون…اما این بچه…مگه یاد میگرفت…

_باشه…تو چرا خونه ای! …یعنی باور کنم؟!…

متوجه نگاهمو و گوش تیزم شد!!

_میبینمت…فعلا

برای همینم تماس زود قطع کرد…

با کمترین سرعت رانندگی میکردم تا شاید سر حرف بیاد و بگه…بگه و منو راحت کنه…راحت از این دنیای بلاتکلیفی که توش گیر افتادم…

_شما کجای کرج زندگی میکنید

چقدر دلم میخواست درست مثل یک ساعت پیش با تمام دلتنگی ” کوهیار ” خطابم کنه…اما افسوس…

_گلشهر…شما چی؟

_ماهم همون دور و ور…دم متروی گلشهر پیاده ام کنید ممنون میشم…

فقط سر تکون دادم…نه اینکه حوصله حرف زدن با بهترین رویای زندگیمو نداشته باشم…نه!…حرمت نگه داشتم…حرمت نگه داشتم برای دلی که بی اجازه اش نمیتونستم آوا رو “شما ” خطاب کنم…دعوای عقل و دل برای من عادی شده بود این روزا…

کم کم به خودم فهموندم شاید دیگه قرار نیست تو زندگی آوا نقشی داشته باشم…شاید خوب شده و دیگه نیازی به دکتر و دوا نداره…اما هربار تشری به خودم میزدم که اون زخم ها صد سالم بگذره خوب نمیشه…خوب که هیچ حتی فراموشم نمیشه…ت.ج.ا.و.ز اتفاقی نیست که با یه سال دوسال یا حتی صد سال از ذهن دختری پاک بشه…شاید اگر یکبار بود میشد گفت تا الان فراموشی تلخیِ اون تیرگیو کم کرده باشه اما کمرنگ شدن چندین زخم کار این سال ها نبود…

_دیرتون شده؟

_دیرم؟…چطور؟

_تماس داشتین…گفتم تند تر برم…زودتر برسید

_نه…کسی منتظر من نیست…

با خودم گفتم…

_مثل من!…

چند لحظه نگاهش کردم…چند لحظه پلک نزد…چشمام به جاده خیره شد…

_تو اصلا عوض نشدی!!

گوشه اتوبان ماشینو متوقف کردم…تعبیر این تو و شما باید به جایی میرسید…لامپ رو سقفی ماشینو روشن کردم و به پهلو نشستم…خودشو روی صندلی مچاله کرد…

_پس بالاخره شناختی آوا خانوم؟…میخوای خودمو برات معرفی کنم؟…منم کوهیار…کوهیار خسروی…کارت شناسایی بیارم خدمتتون؟

انگشتای دستشو میون پاهاش فرو کرد…سر به زیر انداخت…بد حرف زدم…شاید توقع داشت مهربونتر باشم…مثل قدیم…مثل اون روزا…اما نمیدونست دیگه هیچی شبیه گذشته ها نیست…

_آوا …منو نگاه کن…فکر کنم خیلی چیزاست که باید برای هم توضیح بدیم…درسته؟

ترس توی چشماش درست مثل همون روزایی بود که پایین تختش پنهون میشد و با اضطراب نگاه میکرد…

_عصبانی شدی؟

لعنت به من…نباید تندی میکردم…منکه آوا رو میشناسم…من دیگه چرا؟؟

_نمیخوای از من بدونی؟…از سال هایی که بدون تو گذشت؟..

سر تکون داد…

با قاطعیت گفت ” نه!”

_نه؟!…یعنی برات مهم نیست من بدون تو چی کشیدم؟ یه دفعه زنگ زدی گفتی دارم میرم و بعدم آب شدی رفتی تو زمین…حرفای پای تلفنت یادته آوا؟…حرفایی که به مریم زدی…این رسمش نبود…این حق من نبود…میخوام برات تمام اون روزا رو با جزئیات بگم؟؟ من یادمه…مو به مو…بگم برات؟

اینبار نگاه سرد و سگینش خلع سلاحم کرد…

_اگه میخوای حالم خوب بمونه نگو…هیچی از اون گذشته به یادم نیار…التماست میکنم کوهیار…تو رو به همون روزا قسم میدم…جون عزیزت…

دستاشو جلوی صورتم گرفت…چشم هاش خیس از نباریدن بودن و من ناباورانه گوش سپردم به حرفایی که جز نمک پاشیدن کاری برای درمون زخم هام نمیکرد…

_ببین…از وقتی دیدمت دارن میلرزن…

همون دستا چند دقیقه بعد روی زانوهاش رفت…

_زانوهام سست شدند…به خدا تن و بدنم میلرزه…

اشک توی چشماش موج میزد …با بی رحمی رو برگردوند….با التماس به نیم رخ بی رنگ صورتش نگاه کردم…

_تقصیر منه آوا؟

_تو منو یاد گذشته ام میندازی …من از اون گذشته بیزارم…نمیخوای یادم بیاد…متنفرم از اون روزا…میفهمی؟…

نگاهم کرد

_کوهیار خواهش میکنم…تو رو به همه اون روزا قسمت میدم سمتم نیا!!…برو…برو دنبال زندگیت…تو اون همه سال کمک کردی که زندگی کنم…که یاد بگیرم چطور گلیم خودمو از آب بکشم بیرون…اما خواهش میکنم اینبار کمکم کن تا همه چیو فراموش کنم…توام دیگه برای خودت زندگی داری…حتما بچه ام داری…لازم نیست نگرانم باشی…منم مثل تو دارم زندگی میکنم. بعد تو سخت بود اما گذشت…کار کردم…درس خوندم…زندگیم به روزای عادیش برگشت…سالم زندگی میکنم…دیگه قرص نمیخورم کوهیار…فقط بعضی وقتا که زیاد سیگار میکشم نفسم…

لامپ ماشین که خاموش شد آوای منم خاموش و ساکت روی صندلیش نشست…دیگه نمیخواستم بشنوم…شاید حق با اون باشه…برعکس اون که به زندگی برگشته من از زندگی افتادم…شدم یه مردی که صبح تا لنگ ظهر خوابه و شب تا صبح تو بالکن خونه اش میشینه و خط خطی های دلشو روی کاغذ پیاده میکنه….من از زندگی افتادم و در عوض آوا زندگی کرده…همینکه درسشو ادامه داده..همینکه برای خودش خونه داره و کار میکنه یعنی تونسته با اجتماع رنگ به رنگ این روزا مواجه بشه…من خودمو به درو دیوار میکوبم برای چی؟…

ادامه ی راه طولانی رو با سکوت مطلق طی کردیم…شاید فقط صدای نفس های گاه و بیگاهش شنیده میشد و بس…تلخ تر از اینم میشد؟؟ آره خدا؟…هرشب صدات زدم…نذر کردم…که ببینمش…اما حالا که دیدم…هیچ حرفی از دلتنگیش نمیزنه…

آدرسو بلد بودم…از خودش نپرسیدم…سر کوچه نگه داشتم…قفل درو زدم …

_بلد بودی؟

_دیشب تا صبح سر این کوچه منتظرت بودم…!!

_به آقای مجد چی گفتی؟

تازه یاد حرفی افتادم که به عرفان زدم و از طرف خودم قول اومدن آوا رو دادم…به چشمام دست کشیدم…نای باز موندن نداشت…مردمک های همیشه خسته ی من…

_بابت عرفان خیالت راحت باشه…چیزی نمیدونه…یعنی اون چیزایی که میدونه ربطی به کار تو و پرستاریت نداره…امیر ارسلان به یه پرستار نیاز داره…کمکشون کن…

_من پرستاریو از تو یاد گرفتم…شاگرد خوبیم دکتر!

با هر جمله اش بهم میگفت که غریبه شدم…که غریبه هستم…نسبتی در کار نیست جز بیمار و پزشک…همین…معادله تک مجهولیِ ساده ای که من احمقانه بزرگش کردم..

_منتظر میمونم تا بری توی خونه…به خواهرت سلام برسون…اسمش چی بود؟

یه لحظه نگاه کردن ناغافل کافی بود تا بفهمم که دلخور شد از خداحافظی غیر مستقیمم..

_رها…اسمش رها بود..

سر تکون دادم…زیر لب خداحافظی کرد و من جواب ندادم! بچه نبودم که قهر کنم…بچه ام اگر بودم دل قهر کردن نداشتم…بحث دل و بچگی نبود…اینبار بحث عادت بود…عادت به خداحافظی نداشتم…این حس تنها برای آوا بود و بس…

نگاهش کردم…یه دل سیر…به یاد تمام روزهایی که جلوی درب مدرسه پیاده اش میکردم و منتظر میموندم تا صدای زنگ مدرسه بخوره و آواهم بره…این کارو هربا موقع برگشتنش هم انجام میدادم…نیم ساعت قبل تعطیل شدنش از مطب بیرون میزدم و زودتر خودمو میرسوندم…همینکه در مدرسه باز میشد میدیدم با ترس به مردهای جلوی در …به پدرا…یا حتی راننده سرویس ها نگاه میکنه…کو اون روزایی که تا چشمش بهم می افتاد غلیظ میخندید و قدم هاشو تند تر میکرد؟…اما الان…تند راه میره که بره…که فاصله بگیره…به قول خودش از هرچی که گذشته رو به یادش بیاره…آوا دوباره متولد شده بود …شاید اون روز من کنارش…یا بالای سرش نایستاده بودم تا موقع فوت کردن شمع هاش چشمش بهم بیفته و آرزو کنه برای بودنم…

“آوا”

قدم هامو تند تر کردم و زود وارد خونه شدم…دلم میخواست نفس حبس شدمو یکجا خالی کنم اما باز سرفه های خشک نصیبم شد…ته گلوم مزه خون میداد …به زور آب دهنمو پایین فرستادم …پشت در خونه که رسیدم با میعاد برخورد کردم…شاید با دیدن اخم روی پیشونیم زود متوجه شد کسی که مقابلشه آواست نه رها….برای همینم به یه سلام خشک و خالی بسنده کرد…

دلم لک زده بود برای روزهایی که با کوهیار توی خونه میشستیم و برای یه مدت طولانی از بالکن به ماشین هاو آدم هایی که از خیابون رد میشدند نگاه میکردیم…برای هرکدومشون یه جور زندگی میساختیم…مثلا همیشه یه خانومی بود که ساعتای پنج شیش با عجله طول خیابون رو طی میکرد…میگفتیم حتما بچه کوچیک داره و میخواد خودشو زود به بچه اش برسونه…یا حتی اون دختر دبیرستانی که همیشه با هنزفری ِ تو گوشش کلنجار میرفت و سر کوچه منتظر سرویس مدرسه اش می ایستاد…دلم لک زده بود برای روزای خوبی که کم کم از خاطره ام پاک میشدند…

کلیدو توی قفل چرخوندم…در زودتر باز شد…

_سلام…دیر کردی…

بی حوصله از جلوی رها رد شدم و راه اتاقمو پیش گرفتم…بوی عطر جدید توی اتاق پیچیده بود…حتما برای رها بود…این روزا هم خوشگل شده بود هم خوشپوش هم خوش بود…از بچگی همه ی خوش ها برای اون بود..

دگمه های مانتومو باز کردم …توی آینه چشمم به لپ های ارغوانی و چشمای سرخم افتاد…دست دلم برای کوهیار رو شده بود…سرخ شدن صورتم…کار سرما نبود….

_شام بیارم؟

کاملا میتونستم حالا صورت شاداب و خوش رنگ و لعاب خواهر دو قولمو با خودم قیاس کنم…فرشته خواهرمه کوهیار …نه من…من گناهکارم…!! به خاطر یه لا پیرهن…به خاطر یه شب آروم…به خاطر نمردن راضی شدم هم خواب مردی بشم که صد سالم بگذره باز اسمش مو به تنم سیخ میکنه…

_میل ندارم…تو بخور.

یه نگاه به بیرون اتاق انداخت و چشم دوخت بهم…

_آوا یه نفر تو خونست که دوست داره ببینتت…!!

رد نگاهشو دنبال کردم..

_چی؟

خندید و چشم هاشو برق زد…

_مامان…مامان اومده…

با حرکت دست رها در اتاق باز شد و مادرم پا به اتاق گذاشت…

_سلام عزیز دلم…

کنار رها ایستاده بود…چهره ی مچاله شدش بی دلیل نبود…قیاس میکرد…منو با خودش…با رها…منهم همینکارو میکردم…رنگ موی روشنش…صورت با آرایش و ملیحش…انگشتر پر نگین و براقش…بوی عطری که به مشامم آشنا اومد…مثلا مادرم بود…اما از ترسش قدم از قدم برنداشت…با رها به صورتم زل زده بودند…مادرم زیباتر و خوش پوش تر از من بود…

به احترام اون نه ماهی که توی شکمش بودم و به احترام اون چند سال شب زنده داری و شیری که بهم داده بود حرفی نزدم…سرپایین انداختم و زیر لب جواب دادم…

_سلام…

دگمه های مانتومو یکی یکی میبستم و توی دلم اشک میریختم…مانتوی کهنه و رنگ و رو رفته ی من کجا و لباس طلایی و شلوار خوش دوخت مامان کجا؟

_دخترم جایی میخوای بری؟…چرا دگمه هاتو میبندی مامان جان؟

تلخ خندیدم…سنگین نگاهش کردم…سر تکون دادم و از توی کشو شال چروک و تیرمو روی سرم انداختم…

_آوا جان با توام عزیزم…دختر گلم نمیخوای جواب مادرتو بدی؟

چه خانوم شده بودم!! “عزیزم”…گلم…دخترم خطابم میکرد!!!

یاد روزی افتادم که بعد چند وقت برای بار آخر اومد سراغم…از مغازه می اومدم که صداشو شنیدم…اونطرف خیابون توی یه پراید نشسته بود…شیشه ماشینو تا نصفه پایین داده بود و نگاهم میکرد…ذوق کردم…انگار همه خوشی های دنیا رو یکجا بهم داده بودند…با خوشحالی به سمتش رفتم…

از ترس بابا بهم گفت سوار ماشینش بشم تا کسی نینتمون…موقعی که سوار ماشین شدم بوی عطرش مشاممو پر کرد…چهار ده سالم بود و دوست داشتم مامان خوشگلمو ببوسمو تو آغوشش به حال این روزام زار بزنم…همینکه خودمو به طرفش کشوندم تا به صورتش نزدیک کنم بینشو چین داد و پسم زد…

صدای جیرینگ النگوهاشو یادم هست…حتی دوست نداشت صورت دخترشو ببوسه…به روی خودش نیاورد از آخرین دیدارمون دو سال میگذشت…دلتنگم نبود…ماشینو دور تر از خونه پارک کرد و من از خجالت بوی نم لباسام گوشه ی صندلی چلمبه شدم…اومده بود بهم پول بده…چند دست لباس که از رنگ و روشون معلوم بود دست دومای رهان…یه جورایی تنفرش از بابا به منم سرایت کرده بود…تو حرفا گفت

“داری شکل بابات میشی…به خودت برس…برو حموم…این لباسای کثیفو با دست بشور…آب کشی کافی نیست…زیر ناخن هاتو تمیز کن…چرا کفه دستات سیاهه…لبات خشکی زده …گوشه لبت کثیفه!…نهار چی خوردی که صورتتو نشستی…”

مادر من نمیدونست این سرخی گوشه لب بابت سیلی چند دقیقه پیشی بود که از پدرم خورده بودم…

مادر من نمیدونست لباسام کثیف نیست…رنگ و رو رفته اس چون خیلی کهنس…

مادر من نمیدونست کف دستام سیاهه چون بیشتر شبا باباو مهموناش یادشون میره یه نفر دیگه تو خونه هست که باید غذا بخوره!!

مادر من نمیدونست مزه ی خوب و طعم لذیذ سیب زمینی و بادمجون ِ آتیشی رو…

حالا بعد چند سال توفیق اجباری چند قدم بهم نزدیک شده و گلم صدام میزنه…

پالتوی گرممو تنم کردم و شال گردن سیاهمو دور گردنم انداختم…

_با اجازه…!

جلوی چشم های مات و مبهوت رها و مادرم از کنارشون رد شدم …دست به بازوم که برد چشمم به ناخن های لاک زده ی بلندش افتاد…دستمو روی دستش گذاشتم تا پسش بزنم…ناخن های من اما کوتاه ِ کوتاه بود…!

_آوا جان چرا اینجوری میکنی…بعد این همه وقت این رسمش نیست…

صدای جیغ جیغوش گوشمو به درد آورد…جلوی در دلا شدم تا بند کفش هامو ببندم…با رها جلوی در ایستاده بودند…پچ پچ میکردند…

_بعد اون همه وقت…من جای تو بودم روم نمیشد دیگه تو چشمات نگاه کنم…حالا اومدی که چی بشه؟…سایه ی تو و بابا همیشه رو سرم سنگینی میکنه…

بلند شدم …مقابلش ایستادم..قدم از مادرم بلند تر بود…اشک توی چشماش دیر شروع کرده بود به باریدن…

خیلی وقته خشکسالی همه جا رو گرفته …

_یه لطفی کن دیگه اینجا نیا…بازم یه لطفی کن دیگه دلت واسم تنگ نشه…لطف بزرگی ام در حقم میکنی اگه یه برنامه بریزی که دیگه نبینمت…

_آوا این چه طرز حرف زدن با مامانه…میدونی چند شبه به خاطر تو کارش شده گریه ؟؟

رها به خاطر گریه مادرمون ناراحت شده بود…نبود وقتایی که از ترسم جلوی در زار میزدم و چشمامو محکم روی هم فشار میدادم تا دست نامردی شونه امو لمس نکنه…

_خواهر عزیزم…مادرمون برای تو مادری کرده…برای منم زحمت کشیده…میدونم…نه ماه این ور و اون ورم کرده…یکی دوسال بالا سرم شب و روز نشسته…اما بعد همون چند سال مادرمون شد مادر تو…فقط تو…یادم نمیاد کار دیگه ای برام کرده باشه…

نگاهمو از رها گرفتم و به چشمای مادرم دوختم…

_راست نمیگم مامان؟؟

جواب نداد…رو برگردوند…رفت توی خونه و رها بازم جلوی در با بغض نگاهم میکرد…خوشگل شده بود…دلمم براش تنگ..

سرمو جلوی بردم تا گونه اشو ببوسم…اما عقب کشید…با اخم روی صورتش باید خو میکردم…

اونم مثل مادرم…

رفت…

در بسته شد و منم رفتم…

برعکس مثل همیشه خنده ام گرفته بود جای گریه…

دست خودم نبود ریسه رفتنام…زندگیم آخر خنده بود..برای کسی میمیرم که به خاطر من تبم نمیکرد…

به یاد همه شبای بد زندگیم تو کوچه پرسه زدم…

به یاد همه شبای بد زندگیم تیکه و متلک شنیدم…

به یاد همه شبای بد زندگیم خودمو بین درختای پارک مخفی کردم …

به یاد همه شبای بد زندگیم با گریه خندیدم…

توی پارک دو تا دختر روی نیمکت نشسته بودند…متوجه من نمیشدن چون با اون لباسای تیره رنگ و اون درخت کاج پهن و ستبر دیده نمیشدم…دنبال یه جای گرم و نرم بودن…لیست تلفن های توی گوشیشونو بالا و پایین میکردن و به هر اسمی که میرسیدن یه خاطره از یه شبی که باهاشون گدرونده بودن تعریف میکردند…منم مثل خودشون میخندیدم…خنده دار بود..فاتحه ی زندگی من تو همین شبا خونده شده بود و اونوقت اینا …

آخر سر تصمیم گرفتند به یکیشون زنگ بزنند…مدل حرف زدنشون حالمو بد کرد…صدای بم هرمز دوباره تو گوشم میپیچید…از لا به لای برگای کاج بیرون رفتم و اون دوتا “زن” جیغ کشیدن…

یکیشون که نزدیکتر بهم بود دستشو از روی لب هاش برداشت و گفت

_وای تو کجا بودی؟

پشت مانتومو میتکوندم که دیدم زیر لب به دوستش چیزی گفت

_چی زر زر میکنی جوجه؟؟

لحن حرف زدن ناخود آگاه باعث شد جفتشون بهم نگاهی بندازن…دوباره همون دختر گفت

_هیچی …چرا عصبانی میشی عزیزم؟!

کلمه آخرشو طوری ادا کرد که خنده روی لبای جفتشون نشست…

_به چی میخندید؟

اون یکی دختری که تا الان ساکت ایستاده بود به سمتم اومد…حداقل شیش هفت سالی کوچیکتر ازم بود…

_با نگار شرط بستیم..لَنگ یه رختخواب گرم و نرمیم…هستی؟؟

تلخ خندیدم…سر تکون دادم و اینبار با صدا خندیدم…

_هرهر…الکی سرخوش…راستشو بگو…جای گرم و نرم داری؟؟…میشه باهم بیایم؟ پایه ی همه جور اضافه کاری ام هستیم…بیایم؟؟

شالگردنمو از دور گردنم باز کردم و جای خالی بینمونو پر کردم…

_منم مثل شما…دختر نیستم…اما زنم نیستم…! جای گرم و نرمم سراغ ندارم…پایه هیچ اضافه کاری ام نیستم…

خنده ی قباسوخته ای کرد و رو به نگار گفت

_یکی نیست بگه پایه ی هیچی نیستی پس تو این سرما تو شب چه گهی میخوری!! نکنه اومدی واسه امرو نهی؟

یهو از کوره در رفتم و شالگردنمو دور گردنش پیچید و جلوی چشم های از حدقه در اومده اش دو طرف شالو بیشتر و بیشتر توی هم گره زدم و کشیدم…

طوری کنترلمو از دست داده بودم که نمیفهمیدم با هربار کشیدن شالگردن کارو برای نفس کشیدنش سخت تر میکنم…التماس های نگار بی فایده بود…اون دختره ی کثافت تو اون حال بازم میخندید…!!

_خانوم تروخدا…جون هرکی که واست عزیزه ولش کن…خودش گه خورده…اصلا من خوردم…غلط کردیم…ولش کن…جون عزیزت…کشتیش…تروخدا خانوم…غلط کردیم…ولش کن…

دستام شل شدن…نه برای التماس های نگار و نگار ها…فقط برای اینکه پیدا نکردم کسیو که عزیزم باشه و عزیزش باشم…

اتاق من همیشه پا به ماه اتفاق تازه ای بود..همیشه یکی نبود قصه های من تو راهه…

شالگردنو از دور گردنش کشیدم…دست به گلوش برد…نمیخندید…نگار دستاشو سمت شالش برد. بی قید روی سرش برد…طره ای از موهاشو کنار زد و دست اون دخترو گرفت تا برن…

پشت به اون دو نفر راه خودمو میرفتم که صدای بلند اون دختر به گوشم خورد” ما همه کرم های یه لنجزاریم…مگه نه؟؟”

راست میگفت…بین منو اون برای خیلی از آدما هیچ فرقی نیست…دختر هایی که خواسته یا نخواسته زن شده بودند…زن هایی که خواسته یا نخواسته باکره نمونده بودند…چه فرقی هست بین من و اون دختر؟؟ بار اولم به خواست خودم بود…هرمزم همینو توی دادگاه گفت…هیچ شاهدی وجود نداشت تا ثابت کنه که هرمز به زور بهم تعرض کرده…حتی اون مرد همسایه…یادمه تو دادگاه چه حرفایی زد…بعدشم ازم معذرت خواست…گفت من واقعیتو گفتم!! اینکه ندیده هرمز منو به زور سوار ماشینش کنه یا بهم تجاوز کنه واقعیتی بود که توی دادگاه گفت…هرمز راهشو یاد گرفته بود…زد زیر همه ی حرفاش…با اینکه اتهاماتشو قبول کرده بود اما نمیدونم یهویی چی شد که همه چی به نفع اون تموم شد..

وکیل اسم و رسم داره هرمز طوری همه چیو حل و فصل کرد که بچه های بهزیستی هم کم آوردند و حتی عده ای باور کردند من برای فرار از خونه ی پدرم تن به رابطه نامشروع با هرمز دادم…اون روزا هیچی نه خوشحالم میکرد نه ناراحت…تموم دلخوشیم مردن هرمز بود!!! اونم که…همون روزا هم میتونستم بفهمم که کوهیار مرد قد بلند من چقدر بالا و پایین کرد تا حق اون نامرد و بذاره کف دستش اما…نشد که نشد…پول بیشتر و وکیل مجرب تر…شایدم قسمت این بود…اون باید بکارت دخترای دیگه ام میگرفت!! شاید برای همین به این دنیا آورده شده بود!!

هیچوقت اون روزایی که با هرمز میگذروندمو یادم نمیره…لحظه به لحظه ثانیه به ثانیه اش…جلسه ی آخر دادگاه وقتی قاضی حکم رو خوند هرمز برگشت و نگام کرد…همه وجودم به یکباره گر گرفت…حس همون لحظه هایی رو داشتم که زیر دست و پاش نفسمو میگرفت و من هیچ کاری از دستم بر نمی اومد…هرمز به پنج سال زندان محکوم شد …همین یادمه…

همون روزام میدیدم که مرد قد بلند مدام با وکیل پرونده ام حرف میزنه…حتی یه بار شنیدم که وکیلم گفت به احتمال زیاد هرمز به همسایه ها پول و رشوه داده که تایید نمیکنند…چند وقت بعدشم مرد همسایه اومد دیدنم…بهم گفت وقتی چیزی ندیده نمیتونه تایید کنه…منکه حرفی نزدم اما مرد قدبلند کوه آتیش شد و سمتش رفت…بهش گفت که اگر شاهد این ماجرا میشد تا الان همه چیز تموم شده بود و اون عوضی به نتیجه اعمالش میرسید…از اون روز و از اون ماجرا به بعد دیگه به هیچ مردی اعتماد نکردم…حتی ذره ای امید بابت خوب بودن یه کدومشون توی دلم از بین رفت…مرد همسایه…آقا رضا…مادرش…اونا دیگه چرا؟؟ یادمه تو دادگاه روزی که بهشون پناه بردمو تعریف کرد گفت که من بهش پیشنهاد داده بودم کنار اون باشم …حتی گفت وقتی برای مادرش ماجرا رو تعریف میکردم میخندیدم!! خنده ای که ناراحتی توش نبود…

یک ساعت از رفتنم میگذشت…با خودم گفتم حتما تا الان رفتند…برگشتم خونه … جای خالی خواهرم بدجور رو دلم سنگینی کرد…بوی عطرشون هنوزم توی خونه بود…در و پنجره ها رو باز گذاشتم و از اسپریِ آکات سورمه ایم به همه جا زدم…

نون و پنیر شد غذای شبم…تو خونه خالی حتی حوصله ی تلوزیون تماشا کردنم نداشتم…مدام دلم هوای گذشته ام رو میکرد…

چند ماه از بستری شدنم توی تیمارستان میگذشت که مریم ازم یه تستی گرفت که نتیجه اش برای اونا خیلی خوشحال کننده بود…اینکه هوش خوبی دارم و درس های دوران راهنماییمو کامل بلدم…یادمه ازم امتحان ریاضی…علوم…گرفتند…من حتی شعر های حفظی مدرسه رم براشون خوندم…بهم امیدوار شدند…مریم قول داد به کمک مرد قد بلند کاری کنه که برم مدرسه و درس بخونم…خوندن درس های جدید طوری جذبم کرده بود که حتی برای خوردن نهار یا شامم گاهی بیرون از اتاق نمیرفتم…مشکل بزرگم نداشتن معلم دائم بود…من اجازه مدرسه رفتن نداشتم و تنها میتونستم درس ها رو بخونمو و برای امتحان برم مدرسه…همون ثلث اول از بین درس ها سه تا رو افتادم و افسرده تر از همیشه دوباره گوشه نشین شدم…

چند وقت گذشت…دیگه حتی دیدن کتاب و دفترو خودکارای رنگ و بارنگی که مرد قد بلند میخرید خوشحالم نمیکرد…مریم باهام حرف زد که دو روز در هفته به یکی دونفری که استعدادشو دارند درس یاد بدم…در حد همون نوشتن و خوندن…یکیشون ماهک ده ساله بود و اون یکی اکرم سی ساله…وقتایی که باهم میشستیم و کنارشون بودم حالم خوب میشد…حس خوبی بهم دست میداد…اوناهم کم کم روشون باز شد…بهتر شدن…دیگه از اکرم و اون داد و بیدادش خبری نبود…هرچند یکی دوباری سر جمع و تفریقی که قاطی کرده بود جدول ضربی که از خاطرش رفته بود هرچی فحش از بابام میشنیدم و بلد بودم بارم کرد…ناراحت نمیشدم…حتی وقتایی که ماهک به خاطر شکوندن نوک مداد رنگیش با خودکار روی صورتم کشید…شاید سرهمون شد که دیگه مریم و فرهاد نذاشتند ماهک و اکرم پا توی اتاقم بذارند…

بعد اون دادگاه بی نتیجه که تنها ضررش بدتر کردن حالم بود مرد قد بلند زیاد بهم سر نمیزد…همیشه با دیدنم یا مسیرشو عوض میکرد یا مخاطبشو! یه روز که به خاطر حموم نرفتن با مریم از اتاقم فرار کرده بودم توی پشت بوم قایم شدم…مدت زمانی که اونجا پناه گرفته بودمو یاد ندارم اما مرد قد بلند پیدام کرد…معذرت خواست بابت دادگاه بی نتیجه…بابت درس خوندنای بی فایده…بابت کتکی که از مونس خورده بودم و چون جیغ و داد راه ننداخته بودم هیچکس متوجه نشده بود…

به یه شرط قرار شد ببخشمش…بهش گفتم ” یه کاری کن بابام آزاد بشه و منم برگردم پیشش!!”

با تعجب چشم ازم برداشت…دست پشت گردنش کشید…یادمه زیر لب ناله کرد…دیده بودم بعضی شبا که توی اتاق ها سرک میکشه مدام به پشت گردنش دست میکشه و زیرلب چیزی میگه…شبا من بیدار بودم و اون فکر میکرد وقتی دفترو خودکارو روی تختم میذاره من نمیفهمم…حتی برای مونسم یه عروسک با موهای بلند خریده بود…فکر کرده بود مونس از خیر موهای من میگذره و جای اون موهای عروسکشو میکشه…اشتباه میکرد…اشتباه…

بهم گفت چرا میخوام برم پیش بابام…حتی بهم گفت که اگه برگردم پیش بابام ممکنه دوباره هرمز بیاد و اذیتم کنه…

پوشال های کولرو با انگشتم میکشیدم بیرون و بدون نگاه کردن بهش جواب میدادم ” هرچی بود اونجا میتونستم درس بخونم… من درس خوندنو دوست دارم…مدرسه رفتن…من میخوام مهندس شم!”

بهم گفت ” هوا سرده…بریم پایین بعدا درباره ی مدرسه رفتن باهات حرف میزنم”

گوش ندادم…قبول نکردم…تا خواست دستمو بگیره و بلندم کنه جیغ زدم…جیغ زدم و اون در کمال آرامش بهم نگاه میکرد…

سال تحصیلی تموم نشده بود که یه روز مریم منوبه اتاقش برد…بهم گفت اگر بخوام برم مدرسه باید از بخش بیرون برم…اونوقته که مثل آدمای عادی میتونم درس بخونمو مدرسه برم…اما تا زمانی که اینجا باشم حق مدرسه رفتن ندارم…فقط هفته ای یه بار یه معلم میاد و بهم درس میده بعدم ازم امتحان میگیرن و اینم میشه درس خوندنم…عقلم رسید که باید پیشنهادی بهم بده…متوجه توجیح کارش شدم..بهش گفتم من برای مدرسه رفتن حتی از مرکز هم فرار میکنم…حرفمو جدی گرفت…گفت یه راهی هست که شاید برای یکی خوب نباشه اما برای من خوبِ…

توضیحاتش یادم نیست اما حرف آخرش خوب به یادمه..” کوهیار میخواد از اینجا ببرتت پیش خودش…اونوقت میتونی درس بخونی…مثل آدم های عادی زندگی کنی…فقط باید یه کاری کنی”

کاری به ادامه جمله اش نداشتم…همنیکه گفت میتونم برم مدرسه به قدری خوشحالم کرد که خنده ی پاک شده ی لب هام دوباره برگشتند…بغلش میکردم و صورت مهربونشو میبوسیدم…جیغ خفیف میزدم و دستامو از خوشحالی این خبر بهم میکوبیدم …

ذوق و شورم که خوابید بهم گفت باید وقتی از بهزیستی اومدند بگی که راضی هستی صیغه اش بشی و همه چی تموم شه…

روی حرف آخرش جا موندم…!! با تردید جمله ی مریمو به زبون آوردم…مریم هم فهمید گفتن این حرف با این صراحت درست نبود…شروع کرد به توضیح دادن..باز کردن اصل موضوع…اینکه قرار نیست اتفاقی بیفته…اینکه من تو اون خونه با مرد قد بلند هستم اما اون کاری به من نداره…

کاخ آرزوهام روی سرم خراب شد…قید درس خوندن رو زدم…من از همخونه بودن با هیچ مردی راضی نبودم…حتی اگه اون مرد مرد قد بلند بود….

چند روز بعد خودش اومد و باهام حرف زد…نه مثل مریم…نه با اون صراحت بلکه با قاطعیت!! گفت که میخواد مطب بزنه و از این بخش بره…گفت دیگه نیست !! میدونست نبودش منو میترسونه…بهم گفت مریم هم کمتر میاد اینجا…یه جورایی بهم فهموند تنها میشم…کسی تو اون مرکز منو دوست نداشت…شنیده بودم حرفایی رو که پشت سرم میزدند…دختری که به خاطر یه جای گرم و نرم کنار دوست پدرش خوابیده ارزش نگاه کردنم نداره…این کمترین حرفی بود که یکبار از زبون پرستار شیفت صبح شنیدم…همون موقع که لقمه ی صبحونه رو توی دستش تف کردم و عق زدم…بوی کره حالمو بد کرد اما اون به خودش گرفت…به روپوش پر بوی عرقش بر خورد!!! لقمه رو توی دهنم چپوند و این جمله رو به زبون آورد…من از همه میترسیدم جز مریم و مرد قد بلند…

چند جمله ی بعدشو یادم نیست تا وقتی که گفت بهزیستی برگه های معاینه و نتیجه ی تست هامو دیده…راستشو گفت که اونجا هم میتونم درس بخونم…اما نه مثل آدم های عادی…!! چون مجبورم تو اون مرکز زندگی کنم..راه برم..بخوابم…نفس بکشم…همه چی موسسه رو برام توضیح داد…درباره پرسنلش گفت…گفت که اونجا آشنا داره و میتونه منو به اون بسپره…پیشنهاد خونه ی خودشو و یا زندگی با خودشو به زبون نیاورد…

فکر کردم پشیمون شده منو ببره پیش خودش…بغض راه گلومو سد کرد وقتی گفت ” تو یه فرشته ام که هرجا بری خدا باهاته.”

اون نمیدونست تک تک روزایی که میبردتم دادگاه و من پشت سرش پناه میگرفتم شده بود تنها دلیل زندگیم…اینکه جلوی اون همه مرد خودمو پشت قامت بلندش مخفی میکردم و چشم بسته پشت سرش راه میرفتم شده بود تکیه گاه من…اولین جرقه ی این دوست داشتن زمانی خورد که با دیدن هرمز و بعد شنیدن حرف های صد من یه غازش سرش داد کشید و مشتی به صورتش کوبید..همون لحظه بودن یه مردو کنارم حس کردم…یه مردی که کنارش از هیچی نمیترسیدم…از نگاه بابام که وقتی منو کنار اون دید دندونای خشمو تیز کرد …حتی از دیدن هرمز که با اون نگاه های بی حدش قصد جونمو داشت…

کم کم شده بود برام مرد رویاها…شبا به امید اینکه بیاد و هدیه ای بالا سرم بذاره چشم روی هم نمیذاشتم…روزایی که جشن بود و سالن نمیرفتم می اومد پشت در اتاقم و با خنده به همه میگفت ” امروز گفتم نهار از بیرون بیارن..هرکی نیاد باید دستپخت زهرا خانومو بخوره ها…”

یکی دوباری دیدم که سیما پرستار روزهای پنجشنبه و جمعه داره غر منو بهش میزنه…از غذا نخوردن و بهونه گرفتنام…فهمیده بود دستپخت زهرا خانومو دوست ندارم و این حرفو میزد…

هروقت میرفتم توی حیاط گوشه ای میشستم که اگه اومد دم پنجره بوی عطر گس و تلخشو استشمام کنم…تنها مرد اون روزها کوهیار بود…هربار که میدیدم از مرکز بیرون میره همون چند ساعتو گوشه حیاط پشت جعبه های میوه قایم میشدم …بس که میترسیدم …حتی ار فرهاد…حتی از مردهای دیگه ای که گاهی برای نظافت توی اتاقم می اومدن…همه اش فکر میکردم بهم نظر دارن…مدام خواب بد میدیدم…خواب هرمز…بابام…

مریم بهم خبر داد که از بهزیستی میان تا منو با خودشون ببرن…دوباره همون حرفای خودشو بهم زد…یا باید قبول میکرد با مرد قد بلند زندگی کنم و یا برای همیشه برگردم بهزیستی…

با همه ی دوست داشتنی که توی وجود کم سنم لمس کرده بودم هیچوقت نتونستم حضور مردی حتی شبیه کوهیارو کنار خودم حس کنم…

بعد چهار ماه زندگی تو اون مرکز بردنم بهزیستی…حالم روز به روز بدتر میشد…با هیچکس حرف نمیزدم…به جز قرص و دارویی که هر روز هر شیش ساعت توی حلقم ریخته میشد و سرمی که روز به روز پر و خالی میشد…گرسنه ام میشد…حتی بعضی وقتا بوی غذا که بهم میخورد دلم ضعف میرفت اما به محض ورود اولین قاشق به دهنم عق میزدم و غذا رو پس…

اونجا مثل مرکز روانپزشکی نبود…برای کسی مهم نبود تو غذاتو بخوری یا بدی کنار دستیت بخوره…خدمتکارا می اومدند و بشقاب های نیم خورده رو توی سطل کنار دستشون خالی میکردند و بی خیال از نگاه های سرد تک تکمون از اتاق میرفتند…گاهی وقتا قرص هایی که برام می آوردنم نمیخوردم…برش میداشتمو زیر بالشم قایم میکردم…

همه ی این کارهارو میکردم تا شاید دوباره به این فکر بی افتند که باید برگردم همون مرکز!!! هفته ای دو جلسه معلم سالخورده و بی حوصله ای می اومد و باهام درس کار میکرد…بغیر من چند نفر دیگه ام بوند که شرایط درس خوندن رو داشتند اما اون ها از لحاظ سنی بامن یکی نبودند…تمام تلاش اون خانوم معلم این بود که کاری کنه تا بتونم امتحانامو خوب بدم و درس های افتاده ی ثلث اولمو قبول شم…

تموم اون روزا دلتنگ اومدن مرد قد بلند بودم…دلتنگ حس آرامشی که از نگاه کردن بهش پیدا میکردم…نخوردن قرص ها کمکی نکرد…حتی درس نخوندنم…حتی غذا نخوردن و حموم نرفتنم…تا یه روز که فهمیدم یه نفر از اون مرکز به دیدنم اومده و من توی خواب غرق بودم …

وقتی این خبرو شنیدم مثل دیوونه ها افتادم به جون خودم…اتاقم…میزم…تختم…حت ی هم اتاقی هام…جیغ میکشیدم و داد میزدم…چنگ مینداختم صورت هرکسی رو که نزدیکم می اومد…میشکوندم هر شیشه ی شکستنی که دم دستم میرسید…خودمم نمیدونستم چی میخوام…فقط اون آرامشی که کنار مرد قد بلند داشتم ازم دور شده بود …زمین خوردن یکی از خدمتکارا و شکسته شدن دستش بهونه برای تنبیهم شد…

دو روز توی اتاقم حبس شدم…کسی پا توی اتاقم نذاشت…شب ها از پنجره ی اتاقم تا کمر دلامیشدم تا بتونم در ورودی ِ محوطه رو ببینم…تا ببینم مرد قد بلند میاد و منو میبره پیش خودش…اینقدر بهم سخت گذشته بود که پشیمون شدم بابت حرفی که به مریم زدم…با مشاوری که بیشتر اوقات می اومد و چند کلامی باهام حرف میزد صحبت کردم…گفتم میخوام برگردم جایی که قبلا بودم…اونم خبر داد…!!

مریم اومد سراغم…گریه های توی آغوششو هنوز به یاد دارم…هقهق های پنهون و زجه های بی صدا…بهم گفت باید چند روز دیگه تحمل کنم تا بیاد و با کوهیار منو ببره…دل دل میکردم برای دیدن دوباره ی مرد قد بلند…اومد…یه روز سرد پاییزی…با لبخند روی لبش که هیچوقت بی جواب نمیذاشتمش…یه سری برگه امضا کرد تا تونست از اون محیط غم آلود بیرون ببرتم…

همون روز توی محضری که بعد ها فهمیدم آشنای کوهیار بود صیغه بینمون جاری شد…دوباره برگشتیم بهزیستی و بازم یه سری کاغذ و برگه…مریم خوشحال نبود…اینو از پچ پچ های مدامش کنار گوش مرد قد بلند میفهمیدم…از یه چیزی ناراضی بود…ناراحت بود…جلوی خونه اش پیاده شد و رفت…حتی با من خداحافظی نکرد…مریم درست از بعد اون حرف و حدیث ها باهام دیگه مهربون نشد..

مرد قد بلندم جلوی خونه ی قدیمی با درچوبی نگه داشت و..با لبخند ازم خواست که پیاده بشم …گفت اینجا خونه خودشه…

با هم وارد بهشت زمینی من شدیم…

نگاهم پی ساعت چرخید…چند ساعت تا صبح مونده بود و چشمای من خیال بسته شدن نداشتند…هوس سیگار کردم…سیگار لای انگشتام گربه رقصی میکرد…بس که سرفه کردم و از لب هام فاصله دادمش…

سیگار دوم کنت ِ همیشه مظلوم…شاید به این دلیل که عادت داشتم از انتهای برگ سفیدشو گاز کوچکی بگیرم تا تیزی دندونامو به رخِ پهنیِ پایه اش بکشم…

پیشنهاد کوهیار بود…وقتایی که خیلی دمغ میشدم و دلگیر بهونه میگرفتم برای کشیدن یه نخ سیگار…بی انصاف بودمو یه دنده و لجباز…اوایل سعی میکرد با حرفاش درست تو اون لحظه هایی که ریه های کوچیکم سیگار طلب میکرد آرومم کنه…اما هربار اشک های دم مشکم راضیش میکرد به دادن یه نخ سیگار…کم کم کمش کرد…هربار با گرفتن یه قول…هربار قیل از دادن کتاب جدید…فقط چند ماه گذاشت هرطوری دلم میخواد زندگی کنم…کم کم قانون های جدیدش وصف شدند…شرط و شروط برای سیگار کشیدن…سر دوراهی قرارم میداد…میگفت” دوست داری آخر شب سیگار بکشی یا بریم با ماشین تو خیابونا دور بزنیم و بستنی بخوریم؟؟”

زرنگی میکردم و یه روز درمیون یکیشو انتخاب میکردم…دستم براش رو شده بود…آخه هربار که نظرمو میدادم میخندید و با انگشت اشاره اش روی بینی ام میزد…

بار اولی که سیگار کشید تا چند دقیقه سرفه میکرد و من از خنده ریسه میرفتم…یادش بخیر…روزنه ی عمیقی توی قلبم باز کرد وقتی گفت ” از این به بعد سیگار میکشم اگه مثل الان از اول تا آخر این خاکستر شدن بخندی

اون اسی نمیکشید…شوخی میکرد و بهم میگفت” آمارشو گرفتم گفته عقیم میکنه”…میگفت ” من بچه دوست دارم!”…برای خودش مارلبرو فلاور کد عرب میخرید…همون موقعشم گرون بود…چه برسه به الان که هشت هزار تومن شده بود و دخل و خرج من کمکی به زنده کردن خاطره ی مرده ام نمیکرد!!

یه نخ آرامش دود میکنم به یاد نا آرامی هایی که از سر و کول دیروزم بالا رفتند…

یه نخ تنهایی به یاد تمام دلمشغولی هام….

یه نخ سکوت به یاد تمام حرف هایی که همیشه قورت دادم…

یه نخ بغض به یاد تمام اشک هایی که نریختم

کمی زمان میخواهم…به اندازه ی یه نخ دیگر…به اندازه ی قدم های کوتاه یک عقربه…

یک نخ بیشتر تا مرگ این پاکت نمانده…

یازده شب بود که صدای زنگ موبایلمو از توی اتاق شنیدم…موقع بیرون رفتن از خونه کیفمو نبرده بودم…میون وسائل بهم ریخته اتاق که دست کم برای من جمع کردنش دو سه روزی طول میکشید کیفو پیدا کردم…

با دیدن چند تماس بی پاسخ تیله های خاکستری چشمام برق افتادند..

امید بی جایی بود…تماس از عرفان مجد بود!! هر سه …

ساعت آخرین تماسش چند دقیقه پیش رو نشون میداد…برای همینم تماس گرفتم…بوق دومو نخورده جواب داد…صدامو صاف کردم و گفتم

_سلام…تماس گرفته بودید!

صدای سردش توی گوشی پیچید…

_بله!…چند بار تماس گرفتم…میتونم بپرسم چرا تلفن همراه خریدید خانوم؟

لحن سرد و جدیش به مذاقم خوش نیومد…بی حوصله جوابشو دادم…

_دلایل شخصی!! حالا امرتون!

_خوشم میاد عذرخواهی ام بلد نیستید خانوم!

وقت خوبی رو برای تیکه و متلک انداختن انتخاب نکرده بود…بهم برخورد…اشتباهی نکرده بودم که بابتش عذرخواهی کنم…

_بگذریم…زنگ زدم بگم از فردا تشریف نیارید! هزینه ی این چند هفته ام حساب میکنم خانوم…ممنون از زحمتی که کشیدید…

شنیدن این حرف تلخی کمتری داشت نسبت به اتفاق های امروزم….تلخ تر از اون خنده ی دخترک مو کوتاه توی آئینه بود…به حال و روز خودش میخندید…به باد هوایی که از این به بعد باید میخورد تا چربی های اضافه اش آب شود!!

_میتونم دلیلشو بپرسم؟

خیلی جدی گفت

_بله حتما…بپرسید!

همیشه از ادم های با صبر و حوصله متنفر بودم…شاید به خاطر آشوبی که همیشه توی وجودم موج میزد این حس در مورد عرفانم به سراغم اومد..

_چرا نباید از فردا بیام؟؟؟

تک تک جمله هامو با حرص و تاکیید گفتم…

_خب راستش گذشته ی شما به خودتون مربوطه…کوهیارم به من توضیحی نمیده جز اینکه شما …مدتی بیمارش بودید…دلیل بیماری و دلیل بستری شدن و بقیه دلیل ها به من ربطی نداره…اما چون شنیدم افسردگی شدید داشتید کنجکاو شدم و دوربین های خونه رو چک کردم…شما خیلی آرومید…!! جنب و جوش و شاید میشه گفت انرژی لازم برای بودن کنار پسر منو ندارید…این تصمیمی ِ که خودم گرفتم…هنوزم به کوهیار خبر ندادم…میدونم خیلی ناراحت میشه …به هرحال ایشون یه جورایی با اومدن بد موقعش نون شمارم آجر کرد! ….متاسفم اما به خاطر مشغله کاریم هیچوقت نمیتونم زمان زیادی رو صرف امیر کنم…دوست داشتم کسی پیدا بشه که جای منو تو ساعت هایی که نیستم براش پر کنه…

حمله ی مورچه های توی سرم رو درست از پایین گردنم تا کف سرم حس کردم…مورچه هایی که باهم حرکت میکردند و درست توی یه نقطه جمع میشدند …کف دستمو روی همون قسمت گذاشتم و فشار دادم…دلم میخواست قاتل تمام مورچه های توی سرم بشم…چه اشکال داشت اینبار گور دسته جمعی توی سر من باشه تا روی زمین…چه اشکالی داشت تلافی ِ همه روزامو سر این مورچه های همیشه موجود خالی کنم؟

_آقای مجد توضیحات تکمیلیتون به اندازه ی کافی پروندمو سنگین کرد! کافیِ…بابت این چند روز فکر میکنم از بچه ی یکی از دوستام مراقبت کردم…پول نمیخوام…اگر کوتاهی ام مرتکب شدم معذرت میخوام…امری نیست؟

مکث کوتاهی کرد و نفسشو با صدا توی گوشی فرستاد…

_حالا که کوهیار حرفی نمیزنه میتونم از شما بپرسم؟!

گذر پوست به دباخونه افتاد!! لحنش آروم و بدون تندی و تیزی شد…

_ایشون یه زمانی دکتر من بودند…از منم توی خونه اشون پرستاری میکردن…چند سال بعدم حالم خوب شد…منم از زحمتاشون تشکر کردم رفتم…همین!!

_نه خانوم مهندس…اشتباه متوجه منظور من شدید من اصلا توضیح به این کاملی نمیخواستم…شرمنده ام کردید…

حالا لحن من شبیه خودش شد..

_بیشتر از این دوست ندارم توضیح بدم…شخصیِ..درک میکنید که؟؟

_اوه بله بله…زیادم درک میکنم…وگرنه تو همین چند ساعت ریز به ریز گذشته ی شمارو میتونستم از زبون کوهیار بیرون بکشم…اما اونم مثل شما اوضاع روحیِ مناسبی نداشت !

جمله ی آخرش دو معنی میداد…یکی بیان اینکه متوجه اوضاع روحی من شده و میخواسته تیکه بندازه و یکی دیگه…کوهیار حالش خوب نیست؟؟!!

_امر دیگه ای ندارید آقای مجد؟

_نه…فقط شماره حسابتونو لطف کنید…چون من نه دوست شمام نه دوست کوهیار!! اگه بودم یه کدومتون بهم میگفتید تو گذشته چه اتفاق هایی افتاده!

_یادداشت کنید…

دو روز از بیکاری من میگذشت و بی حوصله تر از همیشه مثل روز قبل روزنامه به دست برمیگشتم خونه…دور شماره هایی که میشد ازشون به عنوان کار جدید روش حساب باز کرد خط میکشیدم…بعضیاشون که از همون پشت تلفن تکلیف آدمو معلوم میکردن!!

بیشتر سعی کردم به جاهایی زنگ بزنم که نزدیک همینجا باشه…چند تا شرکت منشی میخواستند و یه شرکتم مهندس معمار با سابقه ی کار و صد البته مجرد…با همه ی بد دلی هام نمیدونم چرا تصمیم گرفتم اول اون به شرکت هایی سر بزنم که دنبال منشی میگردن…اولین شرکتی که رفتم قبل از من استخدام کرده بود..

شرکت بعدی یکی از ده شرکت برتر بیمه بود…بعد از پر کردن فرم ثبت نام قرار شد پیش مدیر شرکت برم و مصاحبه انجام بشه…

به تیپ و قیافه دخترایی که مثل من منتظر شنیدن اسم هاشون بودند نگاه میکردم و هربار با دیدن هر دختر یه علامت سوال عجیب گوشه ی ذهنمو میگرفت…ظاهر ساده ی من شبیه هیچ کدوم نبود…اعتراف تلخی اما به اون دختر با پالتوی قرمزش حسادت کردم…حتی به دختری که کنارم نشسته بود و ماهرانه چشم های ریزش رو کشیده نقاشی کرده بود…چشم از ناخن های فرنچ شده و موهای بلوند شده ی دیگری گرفتم…عذاب بود…رنگ باختن به رنگارنگی این دنیا…اونم برای دختری با پالتوی مشکی کهنه…چشم های بیحال خاکستری و حتی موهای کوتاه موکتی…

بدشانسی مفرط سراغم اومده بود…اینجاهم نرفته مهر برگشت توی اوراقم خورد…قید شرکت سوم و منشی گریو زدم…!! نه قیافه ام به منشی ها می اومد نه سرو وضعم…باید حق داد…منشی هرشرکت پشت ویترین میدرخشه!! برای همینه که جاهای معتبر و پر بازدید افرادی و انتخاب میکنند که از نظر ظاهر کاملا همخونی داشته باشند…

دختر ها که از آسمون نیفتادن پایین…شربت عسل و با قند حبه ای قاطی نکردن و دختر از توش بیرون بیاد ،دخترها هم عصبانی میشند ،دختر ها هم در و تخته رو به هم می کوبن ،گاهی زشت اند.خیلی زشت ،اون قدر که دوست دارند خودشون و تو آینه نگاه نکنند ،

منکه صبح ها شبیه یک فرشته با صورت آرایش دار و لباس های ساتن گلبهی و موهای مرتب از خواب بیدار نمی شم ،ما صبح ها و گاهی تو تمام روز موهای ژولیده دارم…،من تی شرت و شلوار می پوشم و شاید دوست نداشته باشم آینه رو ببینم

از خستگی آه می کشم ،از خستگی مچاله می شم و اون لحظه ای که خسته ،گوشه ای زانو می زنم ،هیچ جوره و طبق هیچ معیاری زیبا نیستم.

سختم و سختی دارم ،گاهی تلخم و تلخی دارم ،و احتمالا تعجب میکنی وقتی نزدیک تر بیای و ببینی اون چیزی که فیلم ها و عکس ها و آهنگ ها نشونت دادند تصویر دائمی زندگی زنانه نیست ،

وقتی با جوراب هایی نه چندان نازک و کفش هایی نه چندان ظریف کیلومتر ها راه می رم و عرق می کنم ،وقتی از سردی هوا و بی خوابی شب ها،صورتم در هم می ره و اخم می کنم و این اخمم روزها روی صورتم می مونه ،

نه ،هیچ شبیه اون دختر بی نقص ِ قد بلند ِ بلوند سرخابی پوشی که دوست داری باشم نیستم ،که هرچقدر هم غذا بخورد ماتیکش پاک نمی شه و هرچقدر هم با پاشنه های بلند راه بره پاهای=ش درد نمی گیرند و دسته ی کیفش را می تواند ساعت ها روی آرنجش ،و آرنجش را رو به آسمان نگه داره و خسته نشه،هیچ شبیه اون نیستم.

به جاش تلخ تلخم ،مثل یک شکلات تلخ سیاه زیر یک پتوی سیاه در زیر زمین ساختمانی که برقش هم رفته.سیاه ِ سیاه.منو نخواید ،من را نپسندید که پسندیدنی نیستم.

بیشتر دختر ها شبیه باربی چشم آبی ای که در بچگی دوسش داشتن بار نمیان ،بیشتر دختر ها بیست و چهار ساعت شبانه روز رو لبخند نمی زنن و مو سشوار نمی کشند ،بیشترشون یک جعبه ی یک متر در یک متر روبان پیچ شده از صورتی های مختلف ،ماتیک ندارند. شاید هفته ها به ناخن هاشون لاک نزنند

بیشتر دختر ها شبیه اون عروسک کامیون سواری بار میان که همیشه در رقابت با باربی پرت می شدند ته ته کمد عروسک ها.

ناامیدانه راهی تهران شدم تا به شرکتی که نیاز به مهندس معمار داشتند سر بزنم…اونقدر ناامید بودم که ساندویچ چهار هزارتومنی رو بعد دوبار گاز زدن ته کیفم انداختم!! من حتی امیدی به برطرف کردن گرسنگیم نداشتم…بیخود چرا به آرواره هام زحمت جویدن میدادم؟!

رها که از خونه رفته بود شارژر مشترک موبایلمون هم برده بود…گوشی ِ خاموش و شکسته ام اسباب بازی دختر بچه ی توی مترو شده بود…مدام از دستش می افتاد و مادرش هربار شرمنده تر از قبل عذرخواهی میکرد…منم هربار بی حوصله تر از قبل لبخند میزدم!!

نزدیک شرکت که رسیدم قبل از ورودم پک محکمی به سیگارم زدم …با ولع دود سیگارم رو بلعیدم …یه نخ سیگار به سرفه های خشک و ته مزه ی خونِ توی گلوم می ارزید…

ته مونده ی سیگارو زیر پا انداختم و آدامس کبالتم رو از زیر زبونم بیرون کشیدم …پله ها رو یکی دوتا بالا میرفتم …رو به روی آسانسور در دست تعمیر ایستادم تا نفسی تازه کنم…به آدرس یادداشتیم نگاهی انداختم ..

زنگ کوچیک کنار درو فشار دادم…چند لحظه بعد در باز شد و من مات دیدن کسی بودم که باور نمیکردم الان ..اینجا..ببینمش…

_وای آوا تویی…سلام…اینورا؟؟

تو بغل سنا آبلمو میشدم و با چشم های از حدقه در اومده اسم شرکتو میخونم…”مهندسین برتر”

_چه کار خوبی کردی به ما سرزدی…بی انصاف دلم برات تنگ شده بود…

بهترین دروغ رو پیدا کردم!! میگم اومدم بهتون سر بزنم…آخ…اونوقت نمیگن دست خالی؟؟

_چرا دم در وایسادی؟؟

چهره ی خندون سنا از جلوی چشم هام کنار رفت…با صدای بلند بقیه بچه ها رو صدا زد…

_بیاید ببینید کی اومده…آوا…!!

دست به صورت آشفته و صد البته برافروخته ام کشیدم…بالای مقنعه ام رو دست کشیدم و پشت سر سنا که قصد داشت همه رو با خبر کنه وارد دفتر کوچیک یا به اصطلاح شرکت شدم…

دفتر کوچیکی که چهار اتاق رو به روی هم داشت …صندلی های نیمکتی که دور تا دور چیده شده بود و میز شیشه ای وسط راهرو…همه چی ساده اما خوب به نظر میرسید…یه لحظه یادم رفته بود برای چی اومدم!!

اولین نفر سامان بود که اومد بیرون…اونم مثل سنا خوشحال به نظر میرسید…با دیدن چهره ی خندون علیرضا که توی چارچوب در اتاقش ایستاده بود با خودم گفتم ” اگه میدونستم به این اندازه خوشحال میشن زودتر می اومدم…”

_خوش اومدی…

لحن دلسوزانه و مهربون علیرضا رو باید میپذیرفتم…!! نتونستم مثل خودش حرف بزنم اما با لبخند مصلحتی کنج لبم جواب دادم…

_ببخشید دست خالی اومدم…یهویی شد…

پی نگاه های خیره ی علیرضا معذب شدم…

_من میگم به افتخار اومدن آوا نهار از بیرون بگیریم…البته به حساب جناب مدیر عامل!!

لبخند میزنم و تظاهر میکنم که همه چی خوب است!! علیرضا به صندلی پشت سرم اشاره میکنه و همزمان به سامان میگه

_نهار که چه عرض کنم…شامم مهمون من! فعلا تو شوکم!

توی دلم بابت دروغگویی و رفتار متظاهرانه ام تاسف میخورم…روی صندلی نشستم و کاملا معذب سرمو پایین انداختم…

_رها بیا آبجی خانومت اومده…نکنه مردی ؟؟

علیرضا کنارم نشست و من ناباورانه به در اتاقی خیره شدم که خواهرم ازش بیرون اومد!! بهم دروغ گفته بود…یادم نیست..شایدم راستشو نگفته بود…همین!!

زیر لب سلام کرد و رو به سنا گفت

_جیغ جیغو داشتم با مهندس ایزدی حرف میزدم…

این یعنی اینکه خبر اومدن خواهرش خوشحالش که نکرده هیچ تازه جلوی یه نفر دیگه بی ابروش کرده!!

سنا و سامان دور خودشون میچرخیدن و از هر مواد خوراکی که توی اتاقشون داشتند می آوردند و بهم تعارف میکردند…به اصرار علیرضا از هرکدوم برمیداشتم و توی بشقابم میذاشتم…رها رو به روم نشسته بود و با گوشی جدید توی دستش ور میرفت…

_چه خبرا…واقعا خوشحالمون کردی اومدی…ممنون…

بیچاره علیرضا…حالم از خودم بهم میخورد…

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن