رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 49

#آرام

همون‌طور که دراز کشیده بودم یه ریز ماریا خانم‌و که مشغول بافتنی بود تماشا می‌کردم.
میگه داره واسه آقای راسل می‌بافه.
چقدر عشقشون قشنگه.
کاش بین من و رادمانم یه عشق بی‌دردسر و خالص بود، حالا که انتقامم قاطیش شده بد عذاب‌آور شده.
یعنی الان تو چه حالیه؟
حالش بده یا اصلا عین خیالشم نیست؟
نکنه قبول کرده باشه مردم؟
نفس عمیق و پر غمی کشیدم.
– انگار یه چیز اذیتت می‌کنه.
سرش‌و بالا آورد.
به کمک دست خودم‌و بالا کشیدم و به بالشت تکیه دادم.
– خوش به حالتون که اینجا با آقای راسل بدون هیچ تنش و دغدغه‌ای به دور از شهر زندگی می‌کنید.
لبخندی زد.
– راسل خیلی خوبه، تو بیست و هفت سالگی دیدمش.
پاهام‌و توی شکمم جمع کردم.
– میشه طریقه‌ی آشناییتون‌و بگید؟
لبخندش کمی کم‌رنگ شد.
باز صندلی راکش‌و به حرکت درآورد و به بافتنش ادامه داد.
– من و راسل با یه معجزه باهم آشنا شدیم، معجزه‌ای که من‌و از مرگ نجات داد.
سرفه‌ای کردم و کنجکاو شده دستم‌و زیر چونم زدم.
– منم مثل تو پرت شدم توی رودخونه.
ابروهام بالا پریدند.
بهم نگاه کرد.
– اما برخلاف تو که با عشقت بودی من با کابوس زندگیم بودم، یه مرد خودخواه و از خود‌راضی.
– شوهرتون بود؟
سری تکون داد.
– به زور شما رو آورده بود اینجا؟
دست از بافتن کشید.
– نه، بخاطر بچه‌هام اومدم.
شدید جا خوردم.
– بچه؟ الان پیش خودتونند؟
نفس عمیقی کشید.
– نه.
هر لحظه سوالات بیشتری ذهنم‌و درگیر می‌کرد.
– تا اینجایی که فهمیدم، شما با شوهر و بچه‌هاتون اومده بودید اینجا اما از دره پرت می‌شید توی رودخونه و آقای راسل شما رو نجات میده.
بهم نگاه کرد‌.
– می‌دونند زنده‌اید؟
میله‌ها رو روی پاش گذاشت.
– نه، خودم نخواستم بدونند.
با تعجب گفتم: چرا؟ می‌دونید بی‌مادری چقدر سخته؟
– من و شوهر سابقم به اجبار خانواده‌هامون ازدواج کردیم، اون یه دورگه‌ی ایرانی و آمریکایی بود و منم یه اروپایی، کم کم داشتم باهاش کنار میومدم اما اون یه ذره هم نه، همیشه من‌و ننگ زندگیش می‌دونست و می‌گفت که نمی‌خوادم.
قلبم واسش به درد اومد.
– یه سال گذشت که بی‌محلی‌هاش تبدیل به داد و بی‌داد شد، چند روز چند روز خونه نمیومد یا اگه میومد مست بود و به زور باهام تماس برقرار می‌کرد، با همین کاراش آخر حامله شدم و دوتا بچه آوردم، یه دو قلو.
نگاه ازم گرفت و به آتیش توی شومینه دوخت.
– فکر می‌کردم حالا با اومدن بچه‌ها قراره بهتر بشه، تا دو سالگی بچه‌ها نسبتا خوب بود، بچه‌ها رو هم خیلی دوست داشت اما نمی‌دونم چی‌شد که یه دفعه خوی قبلیش برگشت و اینبار دست بزنم پیدا کرد.
از لحنش دوست داشتم زار زار گریه کنم.
سختی‌و این کشیده نه من.
با وجود اینکه هنوز رمق چندانی توی بدنم نبود بلند شدم و رو به روش نشستم و دستش‌و گرفتم.
نمی‌دونم اصلا متوجه اومدنم شد یا نه.
– حتی جلوی دختر و پسرمم میزدم دیگه عاصی شده بودم، دوست داشتم بمیرم که حداقل بچه‌هام کتک خوردن مادرشون‌و نبینند و از همین بچگی عقده‌ای توی دلشون نریزه، تا اینکه اومدیم همین جنگل، پام لیز می‌خوره اما زود عکس العمل نشون میده و دستم‌و می‌گیره، اونجا واسه اولین بار نگرانی‌و توی چشم‌هاش دیدم اما اونقدر نفرتم ازش زیاد بود که این نگرانی به چشمم نیومد؛ از عمد دستم‌و از توی دستش بیرون کشیدم تا بیوفتم و بمیرم.
ببین چقدر عذاب می‌کشیده که حاضر شده از بچه‌هاش بگذره!
بهم نگاه کرد و اون دستش‌و روی دستم گذاشت.
لبخند محوی زد.
– راسل نجاتم داد، وقتی به هوش اومدم هیچ چیزی‌و به یاد نمیاوردم، میگه روی سرم جای ضربه بوده، دو سال فراموشی داشتم، حتی نمی‌تونی تصور کنی تو این دو سال چقدر خوشبخت بودم، اول راسل عاشقم شد.
باز لبخند از لبش پر کشید.
– اما بعد دو سال تموم کابوس زندگیم به ذهنم هجوم آورد، اگه راسل نبود شاید دوباره خودکشی کرده بودم، برنگشتم به اون عمارت جهنمی چون بهتر بود که بچه‌هام بدون مادر بزرگ بشند تا اینکه هر روز شاهد مستی و کتک زدنای پدرشون باشند، تا حالا هم ندیدمشون.
– پس آقای راسل چقدر روتون تاثیر قوی‌ای گذاشته بود که تونستید با این موضوع کنار بیاین!
لبخند پررنگ‌تری زد.
– راسل جزئی ازش بود.
گیج گفتم: یعنی چی؟
– راسل مسلمونه.
ابروهام بالا پریدند.
– واسم اسلام‌و توضیح داد که عاشقش شدم و با مسلمون شدنم خدا رو بیشتر شناختم‌و خودم‌و از نو ساختم.
لبخند کم رنگی روی لبم نشست.
اینایی که از مسیحیت یا دین‌های دیگه مسلمون می‌شند چقدر قشنگ خدا رو می‌شناسند اما ماهایی که از اول بودیم چقدر داریم خودمون‌و از خدا دور می‌کنیم!
– یه سال بعد نجات دادنمم که ازدواج کردیم.
ابروهام بالا پریدند.
– اما متاهل بودید که!

– با مسلمون شدنم خود به خود عقد باطل می‌شد مگر اینکه شوهر سابقمم مسلمون می‌شد که اینم نشد، راسلم واسم هویت جدید درست کرد.
آهانی گفتم.
– مسیحی‌ هستی یا یهودی؟
از شرم سرم‌و پایین انداختم.
دستم‌و فشرد.
– حرف بدی زدم؟
آروم گفتم: مسلمونم مذهبمم شیعه.
متعجب گفت: واقعا؟
سری تکون دادم.
– از پوششت فکر کردم یکی از اون دوتا باید باشی.
حرفی نزدم.
خندید.
– خجالت کشیدی؟
سرم‌و بالا آوردم که با لبخند روی لبش تعجب کردم.
– راستش دارم کم کم پی می‌برم که فقط اسلام توی زندگیم فقط همونیه که با جوهر توی دفتر اسناد نوشته شده.
بلند شد و صندلیش‌و عقب کشید.
رو به روم نشست و دست‌هام‌و گرفت.
– اگه اینطوری‌ای باید بدونی عمیقا نشناختیش فقط با یه اسم اسلام از بچگی تا الان بزرگ شدی و هیچ شناختی ازش نداری واسه همینه که عاشقش نشدی.
لبخندی زد.
– از همه چیز قشنگ‌تر شیعه بودنه، می‌دونی چی جالبه؟ اینکه مسلمون‌ها الان آزادی‌و توی برهنگی می‌بینند درحالی که مسیحی‌ها الان کم کم دارند می‌فهمند که پوشیدگی چقدر واسشون مفیده و همین باعث می‌شه مسلمون بشند، باید قدر دینت‌و بدونی چون در نظر خدا خیلی عزیزتر میشی، منکه مسیحی بودم راستش زیاد به خدا فکر نمی‌کردم اما مسلمون که شدم فهمیدم اسلام یه پل محکم بین تو و خدا درست می‌کنه.
با چشم‌های پر از اشک لبخندی زدم.
چقدر اسلام‌و قشنگ می‌بینه، خوش به حالش، مامانمم چقدر خواست درموردش باهام حرف بزنه اما من نذاشتم!
آدم بعضی وقت‌ها به جایی از زندگیش می‌رسه که می‌فهمه چقدر کارهاش اشتباهه و داره توشون غرق میشه یا بهتره بگم خدا اونقدر بنده‌هاش‌و دوست داره که تو این مسیر می‌ذارتشون، نه بخاطر خودش، بلکه بخاطر خودشون.
– نیم ساعت دیگه وقت نمازه، دوست دارم یه کم فکر کنی درموردش ببینی چی واست درسته و چی غلط، مطمئنم ذاتت اونقدر پاکه که زود خوبی و شر رو تشخیص میدی.
با لبخند موهام‌و پشت گوشم برد و از جاش بلند شد.
با نگاه پر از اشک به رفتنش توی آشپزخونه چشم دوختم.

#رایان

– باید صبر کنید اول به آقا زنگ بزنم اگه اجازه دادند راهنماییتون می‌کنم داخل.
به اجبار سری تکون دادم و توی ماشین نشستم.
– ببخشید ارباب نگم بچه‌ها بیان؟
روی فرمون ضرب گرفتم.
– فعلا تا می‌تونم نمی‌خوام دعوایی راه بندازم، می‌خوام خودم دورش بزنم و نفس‌و ازش بگیرم.
چند دقیقه گذشت تا اینکه سر و کله‌ی نگهبان پیدا شد.
شیشه رو پایین کشیدم.
– بهم گفتند دم در صبر کنید تا بیان.
باشه‌ای گفتم و شیشه رو بالا کشیدم.
*************************************
با وایسادن ماشینی کنارم بهش نگاه کردم.
پیاده که شد فهمیدم خودشه.
اخم‌هاش در هم بود.
پیاده شدم و با لبخند ساختگی به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم و چندبار به کمرش زدم.
از دست رو هوا خشک شدش معلوم بود جا خورده.
ازش جدا شدم.
– لعنتی یه زنگم نباید بهم بزنی؟
زود خودش‌و جمع کرد و با خنده گفت: اینجا چی‌کار می‌کنی؟
– واسه یه پروژه اومدم اینجا، گفتم حالا که اینجایی بیام یه سر بهت بزنم.
لبخندی زد و به جلو اشاره کرد.
– بریم داخل، ببخشید که جلوی در نگهت داشتم.
خندیدم.
– اشکال نداره به جاش کلی بهت فحش دادم.
خندید.
توی ماشین نشستیم و بعد از باز کردن در اول اون به داخل رفت و بعدم من.
فقط ببین چطوری نفس‌و از اینجا بیرون می‌کشم که نفهمی چطوری رو دست خوردی.
هیچ کسی حق نداره به مال رایان شاهرخی دست درازی کنه.

#نفس

به زور روی تخت بستنم که داد زدم: اینکاراتون یعنی چی هان؟
اما عوضیا انگار نمی‌شنیدند.
با بستن دهنم با یه تیکه پارچه دیگه خفه شدم.
تا وقتی بیرون برند با چشم‌های به خون نشسته نگاهشون کردم.
از طرفی ترسیده بودم و از طرفی هم دوست داشتم آرمین اینجا بود و تیکه تیکش می‌کردم.
پام‌و یه بار به تخت کوبیدم و به تاج تکیه دادم.
چشم‌هام‌و بستم و سعی می‌کردم با نفس‌های عمیق خودم‌و آروم کنم.
– چرا برنمی‌گردی نیویورک؟
با صدایی که شنیدم نفسم وسط راه تو سینم حبس شد و با بهت سریع چشم‌هام‌و باز کردم.
رایانه، بخدا خودشه.
– پسر عمم تازه پیدا شده، به اصرار آقا جونم موندم.
دست‌هام‌و شدید تکون دادم تا شاید بتونم خودم‌و آزاد کنم.
نکنه فهمیده اینجام؟
اما نه، اگه فهمیده بود که اینقدر آروم نبود، باید یه کاری بکنم که بفهمه اینجام.
– چه خبر از نفس؟
– تا چند روز پیش ازش خبر داشتم اما الان دیگه نه.
اشک توی چشم‌هام حلقه زد.
چقدر دلم واسه صدات تنگ شده بود.
– یعنی باهم در تماس بودید؟
– آره البته خودش اصرار کرد بهم که بعضی وقت‌ها بهم زنگ بزنه.
ماتم برد و دست از تقلا برداشتم.
من بهش اصرار کردم؟ این چی میگه؟
– یعنی چی؟ چرا؟
– چه می‌دونم بابا، این‌و که دیدی چقدر پیله‌ست منم واسه اینکه دهنش بسته بشه گفتم باشه.
اشک دریایی توی چشم‌هام به راه انداخت و حس کردم که قلبم ترک برداشت.
چی داری میگی رایان؟

– گفتم شاید به خودم وابستش کنم یه فیضی از اون هیکل توپش ببرم ولی انگار خودش بیخیالم شده که زنگ نمی‌زنه.
بغض نکردم و به جاش سریع اشک‌هام روونه شدند.
خدایا باور نمیشه، باورم نمی‌شه خدایا! رایان تو…
صدای هق هقم بخاطر پارچه خفه شد.
آرمین: یعنی اصلا دوسش نداری؟
خندید.
– کی؟ من اون روی اعصاب و نازنازو رو دوست داشته باشم؟ نه بابا! حالا که همه‌ی تکراری‌ها رو آزاد کردم گفتم یه چندتا دیگه برام بیارند، تو بگو ببینم، تو هم ول کنش شدی؟
حس می‌کردم وجودم‌و دارند تیکه تیکه می‌کنند.
حس می‌کردم دنیام به آتیش کشیده شده و دیگه دنیایی ندارم.
آرمین: من یه کم درگیرشم، راستش ازش خوشم میاد، می‌خوام کنارم باشه.
– خب برو بهش پیشنهاد بده.
– فکر می‌کنی ندادم؟ حتی رفتم ایران دنبالش ولی قبول نکرد.
متعجب گفت: واقعا؟
– آره.
– به نظر من یه کار کن، بدزدش ببرش دبی یا بیارش اینجا تا وقتی هم که قبول نکرده نذار مامان و باباش‌و ببینه، خیلی رو این دوتا حساسه.
با هق هق به طور نامفهوم داد زدم: کثافت، تو دیگه چجور جونوری بودی و نفهمیدم؟
– برای اینکه عاشقت بشه هم تا من اینجام بیارش، بعد مثلا من می‌دزدمش می‌خوام بهش تعرض کنم ولی تو سر می‌رسی و نجاتش میدی.
صدای خنده‌ی آرمین بلند شد.
– لعنتی تو هم در رابطه با این چیزا فکرت خوب کار می‌کنه‌ها! حله ببینم چی‌کار می‌تونم بکنم.
اشک‌هام هم صورتم و هم پارچه رو حسابی خیس کرده بودند.
دوست داشتم بمیرم، حس بازیچه بودن می‌کردم و دیگه نمی‌خواستم زنده باشم.
بازم فریاد زدم: خدایا این حق من نیست، خدایا همین الان عزرائیلت‌و بفرست سر وقتم دیگه نمی‌خوام زنده باشم.
چشم‌هام‌و بستم و از ته دل زار زدم و به سادگی خودم خون گریه کردم.

#آرام

پشت پنجره نشسته بودم و بیرون‌و تماشا می‌کردم.
دو ساعت مونده بود به شب‌.
شرمم گرفت بخوام با این ریخت و قیافه نماز بخونم؛ ماریا خانمم درموردش حرفی نزد‌.
روی بخار شیشه یه قلب کشیدم و داخلش نوشتم R.
سرم‌و به شیشه تکیه دادم و با لبخند نگاهش کردم.
اگه می‌دونستم دقیقا کجام یه لحظه هم صبر نمی‌کردم و خودم‌و به عمارت می‌رسوندم؛ هر چه قدر هم اذیتم کرده باشی نمی‌خوام تو اذیت بشی.
با صدای باز شدن در درست نشستم.
آقای راسل هیزم و پلاستیک به دست به داخل اومد و در رو بست.
– سلام.
از جام بلند شدم.
– سلام.
لبخندی زد و به سر تا پام نگاهی انداخت.
– خداروشکر می‌بینم سر پا شدی.
لبخند کم رنگی زدم.
پلاستیک رو روی میز کنار در گذاشت.
ماریا خانم درحالی که دست‌هاش‌و خشک می‌کرد از توی آشپزخونه بیرون اومد و به سمت رفت.
– سلام.
– سلام خانم.
خواست کمی از هیزم‌ها رو برداره که آقای راسل زود از کنارش گذشت و به سمت شومینه رفت.
– کار سنگین مخصوص زن نیست.
ماریا خانم آروم خندید و بهم نگاه کرد.
– حالت بهتره؟
سری تکون دادم.
– آره بهترم، واقعا ممنونم ازتون، اگه الان زندم بخاطر شماست.
آقای راسل همون‌طور که هیزم‌ها رو توی شومینه می‌ریخت گفت: ما فقط وسیله و واسطه بودیم دخترم، نجات دهنده‌ی اصلی اون بالاییه.
با لبخند گفتم: درسته.
باز بیرون‌و نگاه کردم.
ممنونم خدایا، ممنونم که یه فرصت جدید بهم دادی.
صدای برداشته شدن پلاستیک بلند شد.
– آرام جان؟
با صدای ماریا خانم بهش نگاه کردم.
– بله؟
بهم نزدیک شد و پلاستیک‌و به سمتم گرفت.
– یه حموم برو لباس‌هات‌و عوض کن، حالتم بهتر می‌شه.
ازش گرفتم و با شرمندگی گفتم: بخدا راضی به زحمت نبودم.
اخم ریزی کرد.
– نزن این حرف‌و.
به پله هایی اشاره کرد.
– برو بالا حموم توی اتاقه.
ابروهام بالا پریدند.
– جدی جدی لوله کشی هم دارید؟
خندید.
– به لطف زیاد شدن کلبه‌ی مال پولدارا توی جنگل آره.
آهانی گفتم.
با اجازه‌ای گفتم و از پله‌ها بالا اومدم.
تک دری که بود رو باز کردم و وارد اتاق شدم.
چراغش‌و روشن کردم.
یه اتاق زیر شربونی و البته تر تمیز و شیک بود.
به سمت در شیشه‌ایه مات رفتم و بازش کردم.
طبق حدسم حموم بود.
وارد شدم و با دیدن وان آب گرم‌و باز کردم تا پر بشه.
یه کم توی آب گرم بشینم کوفتگی بدنم از تنم بره…
موهام‌و با سشواری که خودش ازم خواسته بود ازش استفاده کنم خشک کردم.
نگاهم به شال سرمه‌ایه روی تخت که آقای راسل به همراه لباس‌ها خریده بود افتاد.
با کمی مکث برش داشتم و روی سرم انداختم.
دستم‌و لای موهام بردم و بعد از اینکه عزمم‌و جمع کردم کاملا به زیر شال فرستادمشون و جوری که دیگه گلوم مشخص نباشه شالم‌و یه دور دور گردنم پیچیدم.
یه کمم وضعش‌و مرتب کردم و از توی آینه نگاهی به خودم انداختم.
کمی از موهام بیرون بود اما همینم برای شروع بد نیست.
خوب می‌دونم که خیلی سخته اما من به خودم و خدا قول دادم، حالا که خدا یه فرصت تازه بهم داده باید خودم‌و بکوبم و از نو بسازم؛ بسه دیگه هر چه قدر تن و بدنم‌و تو دید یه مشت پسر هوس‌باز و چشم چرون گذاشتم و ارزش خودم‌و زیر سوال بردم.
دستی به شالم کشیدم که از نرمیش لبخندی روی لبم نشست.
سر و وضعم‌و کاملا مرتب کردم و از اتاق بیرون اومدم.
هودی‌ای که تنم بود حسابی گرمم می‌کرد.
اصلا حموم یه چیز عجیبیه؛ حالم‌و خیلی بهتر کرد.
از پله‌ها پایین اومدم که هردوشون‌و کنار هم دیدم.
داشتند قهوه می‌خوردن و یه چیز می‌گفتن و می‌خندیدن.
– بابت لباس‌ها ممنون.
نگاه هردوشون به سمتم چرخید.
لبخندی روی لبشون نشست.
ماریا خانم: خوشگل شدی.
لبخند خجالت‌زده‌ای زدم.
یه دستش‌و باز کرد.
– بیا بشین تو بغلم گرم‌تر بشی سرماخوردگیت بدتر نشه.
از صمیمیتش لبخندم پررنگ‌تر شد.
به سمتشون رفتم و کنارش نشستم که دستش‌و دورم حلقه کرد.
پاهام‌و توی شکمم جمع کردم.
آقای راسل کتری‌ای که زیرش شعله‌ی کوچیکی روشن بود رو برداشت و محتوای نسبتا سبز رنگش‌و توی لیوان ریخت.
لیوان‌و رو به روم گذاشت.
– یه کم سرد که شد بخور.
– چشم.
خندیدم.
– تا حالا اینقدر داروی گیاهی نخورده بودم.
ماریا خانم: بهتره به همین چیزا عادت کنی، اون داروهای شیمیایی حسابی ضرر داره.
– آره می‌دونم.
لبخند روی لبم کم‌رنگ‌تر شد.
– پزشکی قبول شده بودیم، حسابی خوشحال بودیم که قراره به آرزومون برسیم.
ماریا خانم: تو و نامزدت؟
– نه، من و دختر عموم.
آهانی گفت.
– اگه دوست داری ادامه بده، به حرف‌هات گوش میدیم.
نفس پر غمی کشیدم.
– دختر عموم نفس یه دوست پسر داشت، بی‌خبر از اینکه بدونه پسره می‌خواد پولاش‌و بالا بکشه و بدزدتش و بفرستتش دبی؛ آخرشم اون بی‌شرم نقشش‌و عملی کرد و کل زندگی خانوادمون‌و به هم ریخت.

– هیچ کسی نذاشت تو پرونده‌ی پیدا کردن نفس کمک کنم پس خودم شیر شدم و تنهایی دل‌و زدم به دریا، تحقیق که کردم فهمیدم رئیس یکی از باندهای بزرگ قاچاق که دخترم قاچاق می‌کنه توی پاریسه، منم که اطلاعات دیگه‌ای از باندهای دیگه نداشتم فکرم‌و متمرکز همین کردم تا شاید به نفس برسم، پیش خانوادم تظاهر کردم که می‌خوام برم پاریس درس بخونم، اون‌ها هم اجازه دادند؛ همه کارهای لازم‌و واسه اینکه اونجا یه دختر فقیر باشم راست و ریست کردم‌و رفتم، تو یکی از پارتی‌های اون رئیسه وارد شدم.
چشم‌هام‌و بستم تا از دلتنگی اشک توی چشم‌هام حلقه نزنه.
آقای راسل: اگه اذیتت می‌کنه نگو.
اما حالا که کسایی‌و پیدا کرده بودم تا باهاشون دردودل کنم سکوت نمی‌کردم.
– خوبم… فکرش‌و نمی‌کردم رئیسش یه پسر جوون باشه، با نقشه‌ای که کشیده بودم خودم‌و به عنوان یه دختر فقیر کم کم بهش نزدیک کردم جوری که ازم خوشش اومد و وقتی خونه و زندگیم‌و دید بهم پیشنهاد داد کنارش زندگی کنم، گذشت و گذشت و بهم اعتماد کرد، کم کم توی باندش واردم کرد؛ راستش اولا به قدری ازش متنفر بودم که دوست داشتم بمیره اما به مرور زمان ورق برگشت و…
ماریا خانم حرفم‌و ادامه داد.
– عاشقش شدی، نه؟
چشم‌هام‌و باز کردم و نگاهم‌و به بخار لیوان دوختم.
– آره، وقتی که به نفس خیلی نزدیک بودم از کارهام عذاب وجدان گرفتم ولی توی دبی خیلی از رازهای خانوادم برملا شد؛ یه روز رادمان اومد و بهم گفت خالش‌و پیدا کرده که سال‌هاست ازش بی‌خبره، درواقع اون خاله زن باباش بوده که بهش می‌گفته خاله، وقتی رفتم بیمارستان با چیزی که دیدم اولش نتونستم باور کنم.
تلخ خندیدم.
– فهمیدم مامان خودم بوده که قبلا زن یه خلافکار بزرگ ایران بوده.
هین کشیدن آرومش‌و شنیدم.
– فهمیدم نیما، بابای رادمان عاشق مامانم بوده و بابامم از نیما متنفر بوده اما هنوز نفهمیدم مامانم اول عاشق بابام شده بوده یا نیما؛ نفس‌و پیدا کردند اما تو همین موقع ها رادمان بخاطر اینکه باباهامون می‌خواست ما رو از هم جدا کنه می‌دزدتم و میارتم اینجا؛ می‌فهمم در اصل واسه انتقام اومده تا از پدربزرگش انتقام بگیره آخه اون باعث مرگ مامانش شده بوده.
با نفرت ادامه دادم: اون جاوید، همون پدربزرگ رادمان، چندین سال پیش می‌خواسته مامان من و بابای رادمان‌و بکشه.
– گفتی جاوید؟
بهش نگاه کردم.
اخمی روی پیشونیش بود.
– آره چطور؟
– مامان رادمان دختر جاوید بوده؟
سری تکون دادم.
– اسمش چی بوده؟
– سارا.
اخم‌هاش از هم باز شدند و سریع به آقای راسل نگاه کرد.
اخم کردم.
– چیزی شده؟
بهم نگاه کرد و تند گفت: جاوید کی؟ فامیلیش چیه؟
گوشه‌ی لبم‌و جویدم و سعی کردم به یاد بیارم.
با فهمیدنش گفتم: خانزاده.
اخم‌هاش از هم باز شدند و دو دستش‌و روی دهنش گذاشت.
سردرگم گفتم: خوبید؟
آقای راسل سریع بهش نزدیک شد و دستش‌و دور شونش حلقه کرد.
اشک چشم‌های ماریا خانم‌و پر کرده بود.
آقای راسل: تو گفتی جاوید دخترش‌و کشته؟
گیج گفتم: اینطوری که رادمان تعریف می‌کنه آره، میگه می‌خواسته عمارت باباش‌و آتیش بزنه تا مامان من و باباش بمیرند اما مامانش توی آتیش می‌میره‌.
با یه ضرب بلند شدن ماریا خانم و پیچیده شدن صدای گریش جا خوردم.
به سمت در دوید که آقای راسل به سرعت بلند شد و صدا زنان پشت سرش رفت.
در رو باز کرد و پا برهنه بیرون رفت.
با چشم‌های گرد شده از جام بلند شدم‌.
یه دفعه چی شد؟
از خونه بیرون اومدم که دیدم ماریا خانم دو زانو روی زمین افتاد و هق هقش اوج گرفت.
آقای راسل کنارش نشست و بغلش کرد.
با بغض گفت: Calm down Maria ( آروم باش ماریا)
حسابی هنگ کرده بودم و پاهامم میخ زمین شده بودند.
ماریا خانم با هق هق داد زد:
– In the end, he sacrificed my baby for me Russell, I thought he would treat them better if I wasn’t him.
( آخرش اون کارهاش بچه‌ی من‌و قربانی کرد راسل، فکر می‌کردم من نباشم باهاشون بهتر رفتار می‌کنه )
به جز حقیقت زندگی مامانم تا حالا اینقدر شکه نشده بودم.
بچم؟ یعنی چی؟ نکنه سارا…
دستم‌و روی دهنم گذاشتم و بعد از کمی این پا و اون پا کردن به سمتشون رفتم.
کنارشون وایسادم و با بهت گفتم: سارا دختر شما بوده؟
بهم نگاه کرد.
صورتش خیس از اشک بود.
هق هق کنان گفت: مطمئنی سارا مرده؟ مطمئنی آرام؟
از حالش ناخودآگاه اشک توی چشم هام حلقه زد.
اومدم کنارش بشینم اما با فریاد یکی سریع سر بلند کردم‌.
– آرام؟
دوتا مرد به این سمت می‌دویدند.
آروم به سمتشون رفتم.
اسم من‌و صدا زد دیگه، نه؟
جلوییه تندتر دوید.
چهرش که واضح‌تر شد با کسی که بی برو و برگشت فهمیدم هست اشک بیشتری چشم‌هام‌و پر کرد.
اون موهای بور شده عمرا اگه واسه شناختن پادشاه زندگیم گمراهم می‌کردند.
بی طاقت به سمتش دویدم و با بغض داد زدم: بابا؟
بهم که رسید بلافاصله محکم بغلم کرد و با صدای لرزون گفت: جون بابا قربونت برم، الهی که من فدات بشم.

دست‌هام‌و دور کمرش حلقه کردم و از دلتنگی صدای هق هقم بلند شد.
پیرهنم‌و توی مشتش گرفت و صدای گریش‌و خوب شنیدم.
– می‌دونستم زنده‌ای، می‌دونستم توی کله شق این بابای قلب مریضت‌و ول نمی‌کنی بری.
شدت و صدای گریم بیشتر شد.
– بابایی دلم برات تنگ شده بود.
با گریه گفت: دل منم برات تنگ شده بود نیم وجبی.
با گریه خندیدم و دست‌هام‌و محکم‌تر دور کمرش حلقه کردم.
صدای عمو حمید رو شنیدم.
– چه عجب این آنتن لامصب سر و کلش پیدا شد.
از لحنش بازم خندیدم.
بابا از خودش جدام کرد و همین که پیشونیم‌و بوسید وجودم لبریز شد از حسی که مدت‌هاست دیگه تجربش نکردم.
صورتم‌و گرفت و بی‌حرف نگاهم کرد.
چشم‌های قرمز شده و صورت خیس از اشکش وجودم‌و تیکه تیکه می‌کرد.
دست‌های یخ کردم‌و تا انگشت زیر آستین‌هام کشوندم و اشک‌هاش‌و پاک کردم.
پاهام یخ کرده بودند اما انگار کنار بابا گرم می‌شدم و حس سرما نمی‌کردم.
باز بغضم گرفت.
– فکر می کردم دیگه نمی‌بینمت.
بازم اشک چشم‌هاش‌و پر کرد و بغلم کرد.
– فهمیدی بابات دق می‌کنه واسه همین نرفتی نه؟
لبخند پر بغضی روی لبم نشست.
– مگه می‌تونم تو و مامان‌و ول کنم و برم؟
روی شالم‌و بوسید و سکوت کرد.
عمو حمید: آرام‌و پیدا کردیم.
صداش کمی عصبی شد.
– مگه مرض دارم با شما شوخی کنم؟… نه لازم نکرده بیاین خودمون میاریمش شهر.
با یادآوری ماریا خانم سریع چرخیدم که دیدم اثری ازشون نیست.
– کاش خودمونم الان می‌دونستیم دقیقا کجاییم اونوقت آدرس می‌خواین؟
به بابا نگاه کردم و با کمی مکث به سمت کلبه دویدم.
وارد کلبه که شدم ندیدمشون.
با نگرانی بلند گفتم: ماریا خانم؟ آقای راسل؟
صدای بابا رو پشت سرم شنیدم‌.
– خداحافظی کن که بریم.
به سمتش چرخیدم.
– یه چند لحظه صبر کن یه چیزایی واسم روشن بشه.
بیشتر به داخل رفتم و تا اومدم صداشون بزنم آقای راسل از پله‌ها پایین اومد.
– آقایون بفرمائید داخل هوا سرده.
با نگرانی گفتم: ماریا خانم…
چشم‌هاش پر از غم شدند و حرفم‌و قطع کرد: حالش خوب نیست، بهتره بالا بمونه.
به پشت سرم نگاه کرد.
– بفرمائید داخل، داره شب می‌شه جنگل خطرناکه، بهتره صبح برید.
بابا از کنارم گذشت و رو به روی آقای راسل وایساد.
– شما دخترم‌و نجات دادید؟
آقای راسل لبخند کم رنگی زد.
– دخترتون دختر قوی‌ایه؛ خدا هم خیلی دوسش داره.
لبخند محوی روی لبم نشست.
بابا: واقعا ازتون ممنونم آقا، نمی‌دونید چه لطف بزرگی در حق من و خانوادم کردید، انشالله خدا هر چی می‌خواین بهتون بده.
آقای راسل دستش‌و روی شونش گذاشت.
– تشکر لازم نیست من وظیفم‌و انجام دادم.
به سمتشون رفتم.
– ببخشید آقای راسل، واقعا سارا دختر ماریا خانمه؟
بهم نگاه کرد و دستش‌و انداخت.
– درسته.
با ناباوری گفتم: اما ماریا خانم گفتند دو تا بچه داشتند اما جاوید چهارتا داره!
با کمی مکث گفت: ماریا که اینجا موندگار شد و بعد از اینکه حافظش برگشت ازم خواست برم از دور یه سر به بچه‌هاش بزنم، حدود ده سال بعد بازم ازم خواست منم قبول کردم و رفتم، فهمیدم جاوید بخاطر مستیش دو زن‌و حامله کرده و الان ازشون بچه‌داره، اون دوتا پسراش نامشروعند.
چشم‌هام گرد شدند.
– واقعا؟!
سری تکون داد.
بابا با اخم گفت: موضوع چیه؟
آقای راسل: اول بشینید گرم بشید.
بعدم به سمت در رفت و بستش.
بابا و عمو حمید نشستند.
آقای راسل رو به روم وایساد و آروم گفت: قهوه بلدی درست کنی؟
– بله.
– پس برو توی آشپزخونه، توی کابینت کنار گاز وسایل‌هاش‌و می‌بینی، واسه بابات و اون آقا درست کن.
– اما زشته به وسایل‌هاتون دست بزنم.
– اشکال نداره دخترم، برو؛ من میرم پیش ماریا.
به اجبار گفتم: چشم.
نگاه ازم گرفت و رو به بابا گفت: ببخشید که تنهاتون می‌ذارم، مجبورم برم پیش همسرم.
بابا: راحت باشید، شما باید ببخشید که مزاحمتون شدیم.
– این چه حرفیه؟ ماها آمریکایی‌ها که تعارف نداریم.
از پله‌ها که بالا رفت بابا گفت: بشین همه چی‌و واسم تعریف کن.
– اول واستون قهوه درست کنم.
– اول تعریف کن آرام.
باشه‌ای گفتم و رو به روش دو زانو نشستم.
تا اومدم دهن باز کنم صدای در مانعم شد.
تند گفتم: نکنه رادمانه؟
عمو حمید: نه، بهش زنگ زدم ولی آدرس‌و ندادم.
به بابا نگاه کردم.
– می‌شه بهش زنگ بزنم؟
اخم کرد.
– نخیر.
دستش‌و گرفتم و تا خواستم ازش خواهش کنم بازم در به صدا دراومد.
صدای آقای راسل‌و شنیدم.
– آرام جان ببین آشنای شما نیست؟ من نمی‌شناسمش.
حتما از پنجره‌ی بالا نگاه کرده.
با اخم ریزی بلند شدم و به سمت پنجره رفتم.
پرده رو کمی کنار کشیدم.
چشم‌هام‌و ریز کردم و نگاه دقیقی به مرد هیکلی و قد بلندی که منتظر به زمین نگاه می‌کرد انداختم.
انگار یه جایی دیدمش.
بابا: می‌شناسیش آرام؟ شاید افراد جاوید باشه.
با این حرفش فهمیدم که نه آدم جاوید نیست، آدم اون الیوره!
ترس وجودم‌و پر کرد که سریع پرده رو انداختم و نفس بریده گفتم: آدم الیوره، اگه اومده باشه دنبال من چی؟!
🌸
🍃🌸
🌸🍃🌸

نوشته های مشابه

‫6 نظرها

  1. من این پارت رو خیلی دوس داشتم…از نویسنده عزیز ممنونم…..ولی میشه خدایی وقتی جا حساس رمان میرسه تمومش نکنین!!!!!؟؟؟؟

  2. واااااااااای عالیه ادم عاشقش میشه لطفا زود به زود پارت. بزار داره خیعلی جالب میشع😍😘🥰🤩💔

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن