رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 50

#رادمان

باز با غیر فعال شدنش با عصبانیت تکونش دادم و اینور و اونور رفتم.
– به جون هر کی دوست داری وصل شو لعنتی.
– قربان؟
با صدای افشین سر بلند کردم.
به طرفی اشاره کرد.
– یه نوری می‌بینیم.
رد اشارش‌و گرفتم که دیدم درست میگه.
– بریم ببینیم چیه.
با احتیاط به اون سمت رفتم.
به قسمتی رسیدیم که تراکم درخت‌ها کمتر بود.
با دیدن کلبه‌ای لا به لای درخت‌ها وایسادم.
دو تا مرد دم درش داشتند حرف می‌زدند.
کمی به جلو رفتم و دستم‌و به کلتم گرفتم.
یکیشون به داخل رفت و در رو بست، اون یکی هم چرخید و به طرفی قدم برداشت.
– آدم الیور نیست قربان؟
اخم‌هام شدید به هم گره خوردند و نگاه دقیقی بهش انداختم.
– درسته قربان فکر کنم دنه.
نگاه اخم‌آلودی به افشین انداختم.
– مطمئنی؟
بهم نگاه کرد.
– کاملا.
نگاهم‌و چرخوندم که دیگه از دیدم خارج شد.
اینجاها چی‌کار می‌کنه؟
یه قدم به جلو رفتم که یه دفعه صدای گوشیم بلند شد.
سریع بهش نگاه کردم که دیدم ردیاب فعال شده و دقیقا به رو به روم راهنمایی می‌کنه.
نگاه پر استرسی به کلبه انداختم و گفتم: آرام!
سریع گوشی‌و توی جیبم گذاشتم و به سمت کلبه دویدم.
بهش که رسیدم بلافاصله محکم در زدم، جوری که در به خوبی لرزید.
اگه آدم الیور اینجا اومده نکنه فهمیده… نکنه اون چیزی که توی فکرمه درست باشه؟
حس کردم پرده‌ی پنجره تکون خورد که سریع بهش نگاه کردم.
افشین: چی شده قربان؟
تا اومدم بازم در بزنم به سرعت باز شد و تا به خودم بیام یکی خودش‌و توی بغلم انداخت که خشکم زد.
یه شال روی سرش بود و نمی‌تونستم بفهمم کیه و فقط یه حدس کوچیک می‌زدم.
با دیدن مهرداد و اون پلیسه یقین پیدا کردم که خود آرامه.
تند از خودم جداش کردم که با دیدنش نم اشک چشم‌هام‌و خیس کرد.
لبخندی زد و سرش‌و کمی کج کرد.
– سلام پررو.
بغض سنگینی گلوم‌و فشرد و تک تک صحنه‌ی اون روز نحس‌ جلوی چشم‌هام رژه رفت‌.
دست‌هام‌و از روی بازوش تا صورتش سوق دادم و با بغض گفتم: آرام؟
دست‌هاش‌و روی دستکش‌های انگشتی چرم توی دستم گذاشت و خندید.
– دیگه با خودت گفتی آرام مرد نه؟
قطره‌ای اشک روی گونم چکید که تند و پر بغض گفتم: خفه شو بیا بغلم‌.
و بلافاصله محکم بغلش کردم و چشم‌های پر از اشکم‌و بستم.
خندید و به کمرم زد.
صدای مهرداد بلند شد.
– بیا عقب آرام.
اما نه من توجهی کردم و نه اون.
می‌خواستم اونقدر توی بغلم فشارش بدم تا توی خودم حل بشه و دیگه نتونه دور بشه و اینطوری دقم بده.
نمی‌دونستم شال مزاحمی که نمی‌ذاشت عطر موهاش‌و بو بکشم روی سرش چی‌کار می‌کرد.
خواستم از سرش بکشم ولی سریع مچم‌و گرفت.
بازم اعتراض مهرداد بلند شد.
– آرام؟
آروم ازم جدا شد و من‌و تو حسرت لمس موهاش گذاشت.
لبخندی زد و دستم‌و کشید و به داخل آوردم.
بی‌حرف خیره و با دلتنگی نگاهش می‌کردم.
نمی‌دونم چرا وجودم از دیدنش سیر نمی‌شد و هر لحظه بیشتر دیدنش‌و می‌طلبید.
افشین به داخل اومد و آرام در رو بست‌.
– دیگه شبه، همگی فردا برمی‌گردیم شهر.
بازم نم اشک چشم‌هام‌و پر کرد.
– داشتم دق می‌کردم‌.
لبخند از لبش پر کشید.
– یه لحظه هم قبول نکردم از دست دادمت.
برق اشک توی چشم‌هام درخشید و لبخند کم رنگی زد.
دستم‌و به مژه‌های بلند و کم پشتش کشیدم.
– حتی دلم واسه مژه‌هاتم تنگ شده بود.
بازم خودش‌و توی بغلم انداخت که بغلش کردم و روی سرش‌و طولانی بوسیدم.
یه دفعه به عقب کشیده شد که با دیدن مهرداد نفس پر حرصی کشیدم.
آرام با اخم گفت: عه بابا!
نگاه تیزی بهش انداخت که اخم‌هام به هم گره خوردند.
– بسه هر چی رفع دلتنگی کردی، بگیر بشین همه‌ چی‌و واسم تعریف کن، اینکه چی شده و قراره چی بشه، بشین که واست بگم چه بلایی سر مامانت اومده.
ترس نگاه آرام‌و پر کرد و تند گفت: مامان چی شده؟
مهرداد به من نگاه کرد.
– جاوید چیزی نگفت؟
کلافه دستی به ته ریشم کشیدم و با کمی مکث گفتم: هیچی، انکار می‌کنه، میگه دنبال دردسر نیست حتما کار یکی دیگه‌ست.
آرام نگاهش‌و بینمون چرخوند و با چشم‌های گرد شده از ترس گفت: چی شده؟ جاوید با مامانم چی‌کار کرده؟
مهرداد چرخید و دست‌هاش‌و توی موهاش فرو کرد.
– حمید نظرت چیه؟
– حتی اگه یه درصدم احتمال بدیم کار جاوید نیست کار کی دیگه می‌تونه باشه؟
با اخم به زمین نگاه کردم.
کسی به ذهنم نمی‌رسید که بعد از این همه سال بخواد کاری با بابا داشته باشه.
یه دفعه آرام گفت: لادن؟
سریع نگاهم‌و بالا آوردم.
– امکان نداره!

#آرام

– اما اون از مامانم متنفره.
نگاهی به بابا که با اخم و سوالی نگاهم می‌کرد انداختم.
– لادن نمرده زنده‌ست.
اخم‌هاش کمی از هم باز شدند.
– منظورت چیه؟ لادن کیه؟
– همونی که مامان برام تعریف کرده بود روزی رقیب عشقیش بوده.
بهت شدیدی نگاهش‌و پر کرد و حتی یه کلمه هم حرف نزد.
تا اینکه چند ثانیه بعد زمزمه‌وار گفت: از… از کجا می‌دونی؟
– زن دایی رادمانه.
سریع به عمو حمید که تعجب کرده بود نگاه کرد.

انگشت‌های یخ کردم‌و به بازی گرفتم و گفتم: به نظرتون چرا صحنه‌سازی کرده که مرده؟
رادمان کنارم اومد.
– اما اگه اون می‌خواست صدمه‌ای به مامانت بزنه چرا بابای من‌و هم گرفته؟ با عقل جور درنمیاد.
بابا بهم نگاه کرد و درحالی نفس نفس میزد گفت: خیلی هم با عقل جوردرمیاد، وقتی نیما عاشق مطهره شد لادن‌و پس زد؛ اون دوتا عوضی باهم جاسوسی شرکت من‌و می‌کردند.
لبم‌و گزیدم و نگاهی به رادمان انداختم.
نگاهش به زمین بود و انگشتش‌و به لبش می‌کشید.
به بابا نگاه کردم و آروم گفتم: پسرش اینجاستا!
با اخم‌های درهم گفت: پسرشم باید قبول کنه باباش چجور آدمیه.
رادمان با لحنی که سعی می‌کرد عصبی نباشه گفت: از نظر شما عوضیه اما بابای من عاشق بود و واسه داشتن خاله مطهره هر کاری می‌کرد و می‌کنه‌.
عصبانیت نگاه بابا رو پر کرد و تا اومد یه چیزی بگه سریع دست‌هام‌و بالا بردم و گفتم: الان بحث این نیست، هردوشون الان توی خطرند و مشخص نیست کار جاویده یا لادن.
با صدای عمو حمید بهش نگاه کردیم.
– شاید نباید از هم جدا دونستشون، شاید با هم هم‌دستند!

#مهرداد

هرگز فکرش‌و نمی‌کردم لادن در این حد مارموز باشه!
اون دختر ساده‌ایه که یه روزی قرار بود سر سفره‌ی عقد کنارم بشینه الان چه دیو دو سری شده!
حمید: اگه بتونم حکم بازجویی ازشون‌و داشته باشم عالی می‌شه.
– خب به مرکز زنگ بزن.
گوشی‌و از جیبش بیرون آورد که تو همین لحظه صدای گوشی خودمم بلند شد.
سریع از توی جیبم بیرونش آوردم که دیدم شماره ناشناسه.
با فکر به اینکه شاید مطهره تونسته یه جوری فرار کنه بدون معطلی جواب دادم.
– بله؟
صدای یه زن بلند شد.
– سلام مهرداد.
اخمی روی پیشونیم نشست.
– ببخشید شما؟
با کمی مکث گفت: لادن.
همین کلمش کافی بود تا مثل بمب منفجر بشم.
– چه بلایی سر مطهره آوردی؟
آرام تند بهم نزدیک شد و گفت: کیه؟
– خواهشا آروم باش، اون چیزی که توی سرته کار من نیست کار جاویده، زنگ زدم که همین‌و بهت بگم.
عصبی خندیدم.
– و انتظار داری باور کنم که هم دستش نیستی؟
– بهت حق میدم که باور نکنی اما واسه یه بار توی زندگیت بهم اعتماد کن مهرداد، تا فهمیدم جاوید می‌خواد بلایی سر نیما و مطهره بیاره پیگیرش شدم بفهمم کجان، اینکه چرا زن پسر جاوید شدمم بهت میگم فقط باید ببینمت.
دستی به ته ریشم کشیدم و به حمید نگاهی انداختم که سوالی نگاهم کرد.
تردید وجودم‌و پر کرده بود.
– حرفت‌و همینجا بگو نیاز به دیدنم نیست.
– پشت تلفن نمی‌شه، لطفا این قضیه رو مثل ازدواج من و خودت بچه بازی نبین.
چشم‌هام‌و بستم و دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
– پلیس همراهت هست که اون اطلاعاتی که فهمیدم‌و بیام بهش بگم؟ البته پلیسی که از ایران اومده باشه آخه پلیس‌های اینجا سخت می‌شه بهشون اعتماد کرد.
– آره هست.
– خیلی خوبه پس، یه جا قرار بذار یا بگو خودم یه جا رو انتخاب کنم، زودتر باید جلوی جاوید رو بگیریم کم کم داره خطرناک می‌شه.
ضربان قلبم‌و انگار توی گوشم حس می‌کردم.
– آدرس هتلم‌و واست می‌فرستم، فردا ساعت ده اونجا باش.
– ممنون که بهم اعتماد کردی، فقط یه چیز، بهتر نیست همین امشب باشه؟
– نه چون نمی‌تونم.
– باشه هر چی تو بگی؛ پس، فردا ساعت ده می‌بینمت.

#مطهره

فقط توی دلم خدا خدا می‌کردم که حداقل یه بارون شدیدی بباره یا یه بلایی سرش بیاد که نتونه بره سر قرار.
همون‌طور که با لبخند مرموزی نگاهم می‌کرد گوشی‌و توی جیبش گذاشت.
وجودم از عصبانیت و نفرت پر شده بود و اگه تو این موقعیت یه کلت دستم می‌دادند شاید یه قسمتی از بدنش‌و گلوله بارون می‌کردم.
قدمی به سمتم برداشت.
– خوب گول میزنم نه؟
تنها نگاه پر نفرتم‌و روش نگه داشتم.
خندید و سر پا جلوم نشست.
چونم‌و گرفت که با چرخوندن سرم از دستش بیرونش کشیدم اما فکم‌و گرفت و سرم‌و چرخوند.
– داره پایان بازی می‌رسه مطهره جون، این دفعه اونی که می‌بره منم نه تو.
چشم‌هام‌و بستم و زمزمه کردم: تو هیچ وقت نمی‌بری.
فکم‌و محکم‌تر گرفت که از درد اخم‌هام به هم گره خوردند.
هرم نفس‌هاش به گوشم خوردند.
– اشتباه می‌کنی، این دفعه مهرداد مال منه.
فکم‌و با چرخوندن سرم ول کرد و تق تق کنان از اتاق بیرون رفت.
جوشش اشک‌و پشت پلک‌های بستم حس کردم.
– لادن عجب شیری شده!
چشم باز کردم و با لحن پر نفرتی گفتم: صدات‌و نشنوم که هر چی بدبختی می‌کشم زیر سر توعه؛ اگه تو از فراموشی من استفاده نکرده بودی، اگه توی لعنتی کار به کار من و مهرداد نداشتی تو همچین منجلابی گیر نمی‌کردم.
تو چشم‌هام زل زد و با پررویی و قاطعیت گفت: اگه به عقب برگردم بازم کارم‌و تکرار می‌کنم، بعد از اینکه این دوتا رو فرستادم سینه‌ی قبرستون بازم تموم تلاشم‌و واسه به دست آوردنت می‌کنم حتی شده مهرداد رو می‌کشم.
در حالی که صدام از خشم می‌لرزید گفتم: می‌ترسم روزی برسه که خودم قاتلت بشم.
خونسرد گفت: می‌تونی من‌و بکشی و دیگه هیچوقت رایان‌و نداشته باشی‌.

#نفس

– حرف‌‌هاش‌و که شنیدی، اون نمی‌خوادت احمق خان بفهم این‌و.
پاهام‌و توی شکمم جمع کردم و نگاه ازش گرفتم.
آروم لب زدم: دست از سرم بردار آرمین، دیگه از همتون بی‌زارم، همتون یه مشت هوس‌باز آشغالید که حتی ارزش گریه کردن براتونم ندارید.
پوفی کشید و به این سمت تخت اومد که زود به اون طرف نگاه کردم.
با کلافگی گفت: تا حالا از من سوءاستفاده‌ای دیدی؟ غیر از اینکه واقعا خواستمت چیز دیگه‌ای از من دیدی؟
دیگه اونقدر دنیا برام بی‌معنی و بی‌مفهوم شده بود که حس می‌کردم دارم تو غمم غرق میشم و می‌میرم؛ دیگه هیچ چیزی برام مهم نبود.
سرم‌و روی دست‌هام گذاشتم.
– بذار تنها باشم.
– حداقل بردار شامت‌و بخور.
برای اینکه دست به سرش کنم باشه‌ی آرومی گفتم.
لبش روی موهام نشست و بوسه‌ای زد اما هیچی احساس نکردم، نه تنفر و نه دوست داشتن، انگار واقعا توی خلاء فرو رفته بودم.
– زودتر یه کاری می‌کنم رایان بره تا بودنش اینجا باعث زجرت نشه؛ نمی‌خوام درت‌و قفل کنم پس لطفا از اتاق بیرون نیا که نبینتت.
حرفی نزدم اونم دیگه چیزی نگفت و با بسته شدن در فهمیدم رفته.
چونم‌و روی دستم گذاشتم و نگاه بی‌هدفی به استیک کنارم انداختم.
چطوری تونستی اینقدر بی‌رحم باشی رایان؟ چطوری تونستی؟ من می‌خواستمت لعنتی، با جون و دلم می‌خواستمت.
اشک چشم‌هام‌و پر کرد.
نگاهم به سمت بشقاب استیک کشیده شد.
تو این چند وقت بلاهایی به سرم اومد که هرگز فکرش‌و نمی‌کردم اما دیگه وقتشه همه چی‌و تموم کنم، وقتشه خودم‌و از این زندگی کوفتی که هیچ قشنگی‌ای نداره راحت کنم.
خودم‌و به لب تخت کشوندم و استیک و مخلفاتش‌و توی سینی ریختم.
بشقابش‌و برداشتم و لب میز گذاشتم.
فشار محکمی بهش وارد کردم که با صدای تقی شکست.
بازم همین بلا رو سر یکی از نصفه‌هاش آوردم و یه تیکش‌و برداشتم.
انگشتم‌و آروم روی لبه‌ش کشیدم.
تیز و برنده بود، فقط یه فشار محکم روی رگم لازم بود تا خودم‌و دست عزرائیل بدم.
آستینم‌و بالا زدم و روی پوستم گذاشتمش.
قطره‌ای اشک روی گونم چکید.
هرگز نمی‌بخشمت رایان.
بیشتر فشارش دادم که سوزشی توی پوستم پیچید.
خواستم بکشمش اما نتونستم و دلم نیومد.
اشک‌هایی که روی گونم سر خوردند رو با دست پاک کردم.
از جام بلند شدم و همون‌طور که قدم میزدم R رو با خراش جزئی‌ای روی پوستم حک کنم و با کمی درنگ یه ضربدر روش کشیدم.
سوزش پوستم دربرابر سوزش زخم قلبم هیچ بود.
نمی‌دونم چند دقیقه گذشت و چقدر تو این اتاق دوازده متری قدم زدم و تو خیالات خودم فرو رفتم که با خاموش شدن بیشتر چراغ‌های محوطه به خودم اومدم.
نگاهی به ساعت انداختم.
دوازده بود و درست وقت خواب آرمین‌.
نگاهی به بیرون انداختم.
کاش می‌تونستم بگم حالا موقعیت خوبی واسه فراره؛ خوب می‌دونم که هیچ کسی راحت نمی‌تونه از زیر دست نگهبان‌های آرمین فرار کنه.
به تیکه‌ی بشقاب توی دستم که از بس توی مشتم گرفته بودمش دستم عرق کرده بود انداختم.
نگاهم بالا اومد و به سمت در کشیده شد.
با تردید بهش نزدیک شدم و دستگیره رو گرفتم.
آروم بازش کردم و با احتیاط پام‌و توی راهروی نیمه تاریک گذاشتم‌.
از تاریکی ترس بدی توی وجودم رخنه کرد و شجاعت‌و ازم گرفت.

نگاه پر ترسی به این طرف و اون طرف انداختم و تیکه رو توی مشتم فشردم که سوزش بدی توی پوستم پیچید اما اونقدر درگیر تاریکی بودم که نخوام مشتم‌و باز کنم.
کم کم به پله رسیدم.
بماند که چقدر به خودم لرزیدم و هر لحظه امکان داشت بزنم زیر گریه.
پای لرزونم‌و روی اولین پله گذاشتم.
– نفس؟
با شنیدن صدای خفه‌ای پشت سرم با وحشت چرخیدم که نگاهم تو جفت چشم سبز گره خورد و از دیدنش پاهام میخ زمین شدند.
نیم قدم بهم نزدیک شد.
– نگو که تموم مدت این بالا بودی!
تیکه رو بیشتر توی مشتم فشردم و اشک هاله‌ای جلوی دیدم انداخت.
قدمی به عقب برداشتم و با بغض فقط یه کلمه گفتم و اونم ” پست فطرت” و بعد از اون به سمت اتاقم دویدم که داد خفه‌ای کشید.
– صبر کن باید یه چیزی‌و بهت بگم.
اما توجهی نکردم و همین که وارد اتاق شدم قبل از اینکه بهم برسه در رو بستم و قفل کردم.
همون‌جا روی زمین سقوط کردم و بغضم شکست.
از سوزشی که تازه متوجهش شدم تیکه رو ول کردم که دیدم دستم پر از خونه.
تقه‌ای به در خورد و صدای آرومش بلند شد.
– توروخدا در رو باز کن باید باهات حرف بزنم.
با گریه چشم‌هام‌و بستم و لبم‌و به دندون گرفتم تا صدام بلند نشه.
عاجزانه نالید: نفس لطفا، خواهش می‌کنم، تو رو به مسیح قسم میدم، تو رو به هر کی می‌پرستی قسمت میدم، قربونت برم اصلا اونطور نیست که تو فکر می‌کنی فقط بذار بیام تو واست توضیح میدم.
شدت اشک‌هام بیشتر شدند و به سختی تونستم صدای هق هقم‌و خفه کنم.
اینبار صداش پر بغض شد.
– خانمم لطفا.
به زور لب باز کردم و درحالی که سعی می‌کردم بخاطر گریه صدام بالا نره گفتم: چی‌و می‌خوای واسم توضیح بدی هان؟ دستت دیگه برام رو شده، دیگه نمی‌خوام ببینمت، گورت‌و از زندگیم گم کن، من وسیله‌ی هوس‌رانی تو نیستم.
تقه‌ی آرومی به در خورد.
– بذار بیام تو اگه حرف‌هام قانعت نکرد داد و بی‌داد کن، اصلا اگه قانع نشدی خودم میرم، فقط بذار باهات حرف بزنم، خواهش می‌کنم.
با کمی مکث وایسادم و کلید رو گرفتم.
به سختی اشک‌هام‌و پس زدم و پاکشون کردم.
قفل‌و باز کردم که با دیدنش سعی کردم بازم به گریه نیوفتم.
نگاهش پر از عجز بود.
– می‌ذاری بیام تو؟
نگاهم‌و ازش گرفتم و کنار رفتم که به داخل اومد و در رو بست.
تا خواست به سمتم بیاد سریع عقب رفتم.
وقتی دیدم سکوت کرده و چیزی نمیگه بهش نگاه کردم.
نگاه‌هاش واقعا گول زننده بود.
– تو این مدتی که خبری ازت نبود فکر می کردم دیگه قیدم‌و زدی.
با خشم و بغض گفتم: دیگه بسه چرت و پرت گویی، تموم حرف‌هات‌و…
پرید وسط حرفم.
– فکر کردم از عمارت بیرونت برده، اصلا فکرش‌و نمی‌کردم تو یکی از اتاق‌ها نگهت داشته باشه.
ماتم برد.
– تو می‌دونستی اینجام؟
به سمتم اومد که به همون مقدار ازش دور شدم.
– واسه تو اومدم اینجا، باور کن، اومدم اینجا تا از دست آرمین نجاتت بدم.
وجودم داشت از سوزش دستم ضعف می‌رفت.
برخلاف حرف قلبم گفتم: دیگه باورت ندارم رایان، برو از اینجا.
معترضانه گفت: نفس!
نگاهم‌و ازش گرفتم.
– د لعنتی اون حرف‌ها رو به آرمین زدم تا فکر کنه حسی بهت ندارم و بتونم اینجا بمونم و اعتمادش‌و جلب کنم.
به سمتم اومد که تند گفتم: بمون سرجات.
اما توجهی نکرد که عقب عقب رفتم ولی با قدم‌های بلند همیشگیش خودش‌و بهم رسوند و بازوم‌و گرفت.
با لحن پر حرصی گفت: هیچوقت ازم فرار نکن.
سعی کردم بازوم‌و آزاد کنم.
– دروغ میگی، همه‌ی حرف‌هات دروغه وگرنه از کجا می‌دونستی من اینجام؟ من دیگه گولت‌و نمی‌خورم، برو پیش همون کسایی که قراره به عنوان برده‌ی جدید برات بیارنشون.
حرص نگاهش‌و پر کرد و به کمد کوبیدم که از درد چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
– بسه نفس، بسه لعنتی!
با لحن اربابانه‌ی قبلیش ادامه داد: حالا هم بدون هیچ حرف اضافه‌ای همرام میای، یه راه مطمئن واسه فرار پیدا کردم.
چشم‌هام‌و باز کردم و سعی کردم با یه دست عقب ببرمش.
– برو گمشو من با تو هیچ جایی نمیام، معلوم نیست چه خوابی واسم دیدی.
دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد و غرید: خیلی چیزاست که نمی‌دونی پس بچه بازیت‌و بذار کنار بذار اول از این آشغال‌دونی بیرونت بکشم بعد واست میگم.
بخاطر قدش رو پنجه‌ی پام وایسادم و با لج بازی گفتم: نمیام نمیام.
همون‌طور که عصبی نگاهم می‌کرد دستش‌و زیر کتش برد.
با بیرون کشیدن کلتی نفس تو سینم حبس شد و رسما لال شدم.
دستم‌و با خشونت گرفت و کلت‌و توی دستم گذاشت که چشم‌هام گرد شدند.
تو صورتم خم شد و عصبی لب زد: اگه منه سگمصب خواستم کاری باهات بکنم با همین بهم شلیک کن، خوبه؟
شک توی وجودم خیلی کمتر شد.
فشاری به دستم وارد کرد.
– اوکی؟
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خودم‌و آروم کنم.
– باشه.
– حالا شد، لباساتم خوبه.
اون دستم‌و گرفت و خواست بکشتم که از سوزشش جیغ خفه‌ای کشیدم و خم شدم.
سریع گفت: چی شد؟
چشم‌هام‌و به زور باز کردم و خواستم حرفی بزنم که انگار خودش متوجه دستم شد که سریع ولش کرد و مچم‌و گرفت.

عصبی و نگران گفت: با خودت چی‌کار کردی روانی!
نگاه پر اشکی بهش انداختم و پر حرص گفتم: همش بخاطر توعه خره.
تند و با حرص گفت: تو احمقی نفس، خیلی هم احمقی، خیلی احمقی که با چهار کلوم حرف من فکر کردی دوست ندارم…
به سینش کوبید.
– فکر کردی این دل بی‌صاحابم نمی‌خوادت.
تموم عصبانیتم ازش خوابید.
سکوت کردم و سرم‌و پایین انداختم.
همون‌طور که مچم توی دستش بود بهم نزدیک‌تر شد و موهام‌و پشت گوشم برد.
با بوسه‌ای که به موهام زد بغضم گرفت.
سرم‌و توی بغلش کشید و آروم زمزمه کرد: کی می‌خوای به این مغزت حالی کنی که واقعا دوست دارم هان؟
با بغض و حرص گفتم: خودت بد حرف زدی، هر کسی دیگه‌ای هم بود مثل من فکر می‌کرد.
با کمی مکث ازم جدا شد که سرم‌و بالا آوردم.
مچم‌و ول کرد.
به کنار بردم و کشو رو بیرون کشید.
فینی کشیدم.
– چی‌کار می‌کنی؟
حرفی نزد و به جاش یه لباس بیرون کشید.
مچم‌و گرفت و با دقت خاصی دور دستم پیچید.
– باید زودتر از اینجا بریم، خالد منتظرمونه.
با هزار جور سوال توی ذهنم گفتم: چطور پیدام کردی؟ چرا این وقت شب توی سالن بودی؟ از کجا می‌دونستی آرمین دزدیدتم؟
بهم نگاه کرد.
– بعدا بهت میگم.
با چشم به کلت اشاره کرد.
– سفت نگهش دار.
نگاه کوتاهی به کلت انداختم و خواستم حرفی بزنم اما با روشن شدن چراغ راهرو که از تابیده شدن نور از زیر در به داخل فهمیدم سریع بهش نگاه کردم و با ترس گفتم: یکی توی راهروعه، شاید آرمین باشه.
هلش دادم.
– برو توی حموم.
نفس عصبی کشید.
با استرس گفتم: برو دیگه.
کلت‌و ازم گرفت و بی‌معطلی توی حموم رفت.
هراسون نگاهم‌و اطرافم چرخوندم.
حالا چی‌کار کنم؟
نگاهم به کلید برق خورد که سریع به سمتش رفتم اما تا خواستم چراغ‌و خاموش کنم تقه‌ای به در زده شد و بلافاصله باز شد که مثل مجرما از جا پریدم.
با ورود آرمین ضربان قلبم روی هزار رفت.
با ابروهای بالا رفته به داخل اومد.
– فکر کردم خوابی، می‌خواستم بیدارت کنم.
با لکنت گفتم: چ… چرا؟
به سمتم اومد که بی‌اراده ازش دور شدم.
خواست حرفی بزنه که نگاهش به دستم خورد.
با اخم ریزی گفت: دستت چی شده؟
از استرس به زور حرف زدم.
– یه کم درد می‌کرد بستمش.
– خیلوخب، لباس چیزی می‌خوای بپوش باید بریم.
سریع نگاه کوتاهی به حموم انداختم و بعد بهش نگاه کردم.
– این وقت شب کجا؟
– تا رایان خوابه بهتره ببرمت یه جای دیگه.
هم از استرس و هم از زخم دستم کل تنم یخ کرده بود‌.
اگه رایان به سرش بزنه و بیاد بیرون چی؟
– خب… خب برو بیرون، پایین منتظرم باش.
اما برخلاف حرفم روی تخت نشست و گوشیش‌و از جیبش بیرون کشید.
– تا سرم توی گوشیه لباس‌هات‌و عوض کن، نترس نمی‌بینمت.
آب دهنم‌و به زور قورت دادم.
نگاهش به سینی افتاد که اخم‌هاش شدید به هم گره خوردند و بهم نگاه کرد.
– چرا اینطوریه؟
اولین چیزی که به ذهنم رسید رو گفتم: عصبی شدم زدم شکستمش، از مزه‌ی استیکم خوشم نیومد… حالا برو پایین آماده میشم میام.
با تحکم گفت: نمیرم پایین، حرف اضافه نزن آماده شو، زود باش.
🌸
🍃🌸
🌸🍃🌸

نوشته های مشابه

‫7 نظرها

  1. قرار نیست رمان ت مثل طابو بیاد؟؟😭😭😭حداقل اگه قرار نیست بگید دیگه نیایم تو سایت هی سر بزنیم که آیا اومده یا نیومده بخدا دیگه دیونه شدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن