رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 54

#نفس

واسه چهارمین بار خندیدم.
حس می‌کردم پاک زده به سرم.
بهش نگاه کردم و بازم خندیدم که پوفی کشید و نگاه ازم گرفت.
– خل شد رفت!
بهش نزدیک‌تر شدم.
نمی‌دونم چرا نمی‌تونستم هضمش کنم.
بهش اشاره کردم و با خنده گفتم: یعنی تو بگی نگی پسر عمومی؟
سری به طرفین تکون داد، آرنجش‌و به دسته‌ی مبل تکیه داد و دستش‌و توی موهاش فرو کرد.
همون‌طور که قدم می‌زدم زیرلب گفتم: پسر نیمایی و زن عموم، یعنی رادمان می‌شه برادرت…
به چیزی که رسیدم تند بهش نگاه کردم و تقربیا داد زدم: یعنی برادر آرامی؟
بدبخت از جاش پرید.
پر حرص نگاهم زد.
بازم خندیدم.
– پس بگو چرا جفتتون خوابتون سنگینه! نگو که برادر خواهرید!
مشتش‌و زیر چونش زد.
– می‌شه زودتر خودت‌و جمع و جور کنی؟
بی‌توجه به حرفش کنارش نشستم و بازوش‌و گرفتم.
با ذوق گفتم: اگه مامانم بفهمه تو پسر دوستشی دیگه سنگ جلوی پامون نمی‌ندازه.
از خوشحالی جیغ خفه‌ای کشیدم و بازوش‌و کاملا بغل کردم.
از طرفی خندش گرفته بود و از طرفی هم از حرص داشت خفه می‌شد.
چونم‌و روی شونش گذاشتم.
کشیده گفتم: عزیزم؟
یه ابروش‌و بالا انداخت.
– چیه؟
– برم به زن عموم بگم؟
گره‌ی اخمش کور شد که کنار لبم‌و به دندون گرفتم.
– بفهمم یکی حتی آرام خبردار شده من می‌دونم با تو.
ایشی گفتم و پشتم‌و بهش کردم.
– مردم خوشحال می‌شند مادر دارند اونوقت این اینقدر بی‌ذوقه!
صدای نفس عمیقش‌و شنیدم.
– بی‌مقدمه میگم، بابا و مامانم‌و جاوید گرفته معلومم نیست کجان.
همین حرفش کافی بود تا تموم حس خوبم بپره و نفس‌و تو سینم حبس کنه.
با شتاب به سمتش چرخیدم و با چشم‌های گرد شده از ترس گفتم: چی داری میگی؟ کی؟
دستی بین موهای کوتاه پس سرش کشید.
– همون روزی که اومدم خونه‌ی آرمین.
با ترس و نگرانی آروم بلند شدم و دو دستم‌و توی صورتم کشیدم.
جاوید… آرمین، خودشه!
سریع به سمتش چرخیدم و گفتم: یه چیز میگم مخالفت نکن.
اخم ریزی کرد.
– اول بگو.
– باید برگردم پیش آرمین.
اخم‌هاش به طور بدی به هم گره خوردند و فکش قفل شد.
– حرفشم نزن.
کنارش نشستم و با التماس گفتم: توروخدا رایان، مطمئنا اون از کارای بابابزرگش خبر داره.
تیز نگاهم کرد.
– گفتم حرفشم نزن، دوباره تو رو نمیدم دست اون گرگ صفت.
ساق دستش‌و گرفتم.
– من باید…
اما حرفم با صدای گوشیش قطع شد.
اول نگاه پر اخمی بهم انداخت و بعد گوشیش‌و برداشت.
به صفحش که نگاه کردم دیدم نوشته رادمان.
تند جواب داد.
– بگو.
یه دفعه از جاش بلند شد که ساق دستش از دستم رها شد.
– آدرس بفرست.
-…
– چی اما…
پوفی کشید.
– باشه باشه، میام اونجا.
تماس‌و قطع کرد و رو به منی که ضربان قلبم انگار توی گوشم میزد گفت: بمون خونه باید برم یه جایی.
تا خواست بره سریع جلوش وایسادم.
– نه نه منم میام.
تشر زد: می‌مونی خونه نفس حرف اضافه هم نزن.
از کنارم رد شد که بازم جلوش پریدم.
– توروخدا بذار بیام، توی خونه می‌میرم‌و زنده می‌شم، قول میدم از کنارت جم نخورم هرکاری هم بگی می‌کنم.
چند ثانیه خیره نگاهم کرد و درآخر گفت: باشه اما وای به حالت اگه خودسر کاری انجام بدی.
– قول میدم خلاف حرفت کاری نکنم.
خوبه‌ای گفت و از کنارم گذشت که پشت سرش رفتم.
قلبم محکم خودش‌و به قفسه‌ی سینم می‌کوبید.

#آرام

تا حالا تو جو این همه پلیس نبودم، اونم پلیس سه تا کشور!
در کنار نگرانی و ترسم یه هیجان و روحیه‌ی جنگ طلبیه خاصی‌و حس می‌کردم.
یه چیزیه که بعضی‌ها میرند پلیس می‌شند، کلی هیجان داره.
آدم حس قهرمانا بهش دست میده.
بالاخره صحبت‌های آقای کمپل فرمانده‌ی گروه نیویورک با اونی که پشت خط بود تموم شد.
انگشت‌هاش‌و توی هم قفل کرد و به انگلیسی گفت: تموم گروه‌ها آمادند اما قبلش باید یه بررسی‌ای بکنیم، الانم از ماهواره واسمون عکس اون منطقه رو می‌فرستند.
به رادمان نگاه کرد.
– با توجه به اینکه سوژه پدربزرگ شماست نمی‌تونید با پرونده همکاری کنید
اخمی بین دو ابروی رادمان افتاد.
– اما به پاس قدردانی از ماموریت موفقی که یه سال پیش توی این کشور انجام دادید می‌تونید باشید.
نفس آسوده‌ای کشید و ممنونی گفت.
نگران نگاهش کردم.
کاش محروم می‌شدی.
رو کردم سمت آقای کمپل.
– اما به نظرم بهتره محرومشون کنید چون…
بلند گفت: آرام؟
توجهی نکردم و ادامه دادم: چون هر چی باشه جزو خانوادشونه و فکر نکنم خوب باشه دایی‌هاش دشمنش بشند.
آقای کمپل متفکر دستی به ته ریش بورش کشید.
نیم نگاهی به رادمان انداختم که دیدم عصبی بهم زل زده.
به فارسی گفت: دعا کن محرومم نکنه.
بهش نگاه کردم.
– من فقط نگرانتم.
با لحن تندی گفت: من بچه نیستم که نگرانم باشی، صدتا این ماموریتا رو پشت سر گذاشتم.
عمو حمید: دعوا نکنید بچه‌ها.
با صدای آقای کمپل بهش نگاه کردیم.
– درصورتی که خودشون بخوان می‌تونند کناره گیری کنند.
کلافه نفسم‌و رها کردم.
رادمان: من تا آخرش باهاتونم.

سری تکون داد.
نگاهی به بابا که کنارم نشسته بود انداختم.
معلوم نیست بازم تو چه فکری غرقه.
با باز شدن در همه‌ی نگاه‌ها به سمتش چرخید.
یه پلیس زن وارد شد و گفت: یه نفر اومده می‌خواد بیاد داخل، میگه اسمش رایانه.
صدای رادمان بلند شد.
– لطفا بذارید وارد بشه جناب فرمانده، کاملا قابل اعتماده.
منتظر به در نگاه کردم.
خداکنه نفس همراهش نباشه، اون دیگه نباید وسط چنین خطری بیوفته اما اصلا چرا اومده؟ بهش ربطی نداره که!
فرمانده: متاسفم، این ماموریت کاملا محرمانست نمی‌تونم اجازه‌ی ورود شخص دیگه‌ای‌و به جلسه بدم.
باز به بابا نگاه کردم.
اینبار سرش‌و نزدیک عمو حمید برده بود و باهاش حرف میزد که کنجکاوی به وجودم چنگ زد.
– اما اگه یکی از اعضای خانوادمون باشه چی؟
با اخم ریزی به رادمان نگاه کردم.
– اون شرایطش فرق می‌کنه.
رادمان نگاه عجیبی به من و بابا انداخت و بعد رو به فرمانده گفت: برادرمه!
اخم‌هام از هم باز شدند و چنان شکه شدم که واسه چند ثانیه نفسم بالا نیومد.
سر بابا به شدت به سمتش چرخید.
به فرمانده نگاه کرد.
– پسر گمشده‌ی بابامه.
فرمانده رو به پلیسه گفت: اجازه بدید بیان داخل.
لرزش مردمک چشمم‌و خوب حس می‌کردم.
شاید… شاید داره دروغ میگه تا بذاره بیاد داخل.
نگاه پر بهتم‌و به بابا دوختم که بهم نگاه کرد.
چشم‌هاش لبالب پر از شک بود.
آروم زمزمه کرد: رادمان چی میگی؟
سری به طرفین تکون دادم.
نگاهی به رادمان انداختیم.
با چشم‌هام سعی کردم بهش بفهمونم که داری راست میگی یا نه اما نگاه ازم برداشت و با انگشت‌هاش روی میز ضرب گرفت.
با بسته شدن در نگاهمون به سمتش چرخید.
نگاهم اول به رایان خورد و همین که نفس‌و کنارش دیدم دلم هری ریخت و بیخیال حرف مزخرف و دروغ رادمان شدم.
با شتاب از جام بلند شدم.
– تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟
دست به سینه یه ابروش‌و بالا انداخت.
– چیه؟ می‌خواستی نیام مرده‌ی از مرگ برگشته؟
با حرص نگاهش کردم.
خندید و بهم اشاره کرد.
– می‌دونستم نمی‌میری؛ مثل خودم سگ جونی!
تنها نگاه پر حرصم‌و روش نگه داشتم.
خندید و به سمتم اومد.
– حالا چرا شال سرت کردی؟ نکنه وقتی تو اغما بودی بهت هشدار دادند بچه مثبت شدی؟
بهم که رسید با خنده تو بغلش کشیدم و محکم به کمرم زد.
از خودم جداش کردم و رو به رایان عصبی گفتم: چرا آوردیش؟
خواست حرفی بزنه که بابا به سمتش رفت.
– تو رایانی؟
ابروهاش‌و بالا انداخت.
– معلومه که رایانم!
کنار بابا رفتم و آروم گفتم: رادمان دروغ گفته تا بتونه بیاد داخل.
کوتاه سرش‌و به چپ و راست تکون داد.
– تو پسر مطهره‌ای؟
با شکه شدن رایان تموم تصوراتم به هم ریخت و سریع به رادمان نگاه کردم.
فرمانده‌ی گروه فرانسه به حرف اومد.
– اگه حرف ضروری دارید لطفا بیرون از جلسه بزنید، وقتمون داره میره.
صدای پر تحکم بابا بلند شد.
– سکوت نکن جواب بده.
نگاهی به نفس انداختم.
داشت پوست لبش‌و می‌کند که یقین پیدا کردم یه چیزی می‌دونه.
یه دفعه‌ای مچش‌و گرفتم که از ترس هینی کشید و تند بهم نگاه کرد.
با چشم‌های ریز شده گفتم: چی می‌دونی؟ رایان برادر منه؟
نگاهی به رایان انداخت.
این دفعه انگار فرمانده کفری شد که با عصبانیت گفت: ولز؟
همون زنه به داخل اومد و احترام گذاشت.
– بهتره خانما و آقایون رو به بیرون راهنمایی کنی.
عمو حمید: مهرداد بعدا حرف می‌زنید، بشین.
بابا خیره به رایان عقب عقب رفت و درآخر به صندلی خورد و با کمی مکث چرخید و روش نشست.
اشک نگاهم‌و پر کرد.
نگاه رایان به سمتم کشیده شد.
– تو…
اما واینساد حرفم‌و گوش بده و از کنارم گذشت.
درمونده به نفس نگاه کردم.
– تو بگو.
– بعدا حرف می‌زنیم فعلا مامان تو مهمه؛ بهتر می‌دونی که تو چه خطریه.
– این طفره رفتنتون یعنی هست، نه؟
بازوم‌و گرفت و به سمت میز کشوندم.
– فعلا بشین.
یه دفعه اتاق نسبتا تاریک شد و نوری توی صورتم تابید که چشم‌هام‌و ریز کردم.
عکس یه نقشه‌ی هوایی روی مانیتور بزرگ ظاهر شد‌ و فرمانده گفت: این از اون منطقه‌ای که گزارش شده.
نفس نشست که بعد از انداختن نگاهی به رایان نشستم.
با چشم‌های نم‌زده به نقشه نگاه کردم.
کجای این خراب شده‌ای مامان؟ کجایی که ببینی پسری که سال‌هاست واسش اشک ریختی کنار گوشت بوده و نفهمیدی!
پای بابا توجهم‌و جلب کرد.
تند به زمین کوبیده می‌شد و دستشم مشت شده روی رونش بود.
با کمی مکث مشتش‌و توی دست‌هام گرفتم که بهم نگاه کرد.
سر انگشت‌هاش یخ زده بود و نگاهش یه جوری بود که تا حالا ندیده بودم.

#راوی

خیره به شعله‌ی آتیش توی شوفاژ میون افکارش غرق شده بود.
تخم نفرت و انتقامی که توی وجودش کاشته شده بود فکرای خوبی‌و به سرش نمیاورد.
چند روزیه که دیگه مثل قبل زیاد حرف نمیزنه و هر لحظش مرگ دخترش قلبش‌و زخمی می‌کنه.
سال‌ها سعی کرد آتیش کینش‌و از جاوید خاموش کنه اما حالا با این اتفاق بزرگ‌تر از قبل شعله کشیده بود و انتقام کم کم داشت چشم‌هاش‌و کور می‌کرد.
اینبار حتی راسل هم نتونست بی‌قراری وجودش‌و آروم کنه.
به نظرش جاوید بیش از حد نفرت انگیز شده و وجودش توی این دنیا دقیقا شبیه یه ریشه‌ی سمیه که باید از ته زده بشه.
نگاهی به ساعت انداخت.
نگاهش حالا مثل قبل آروم و مهربون نبود.
باز به آتیش شعله چشم دوخت و زیرلب زمزمه کرد: این همه سال تو زندگی مردم‌و به آتیش کشیدی وقتشه واسه اولین بار یکی زندگی خودت‌و به آتیش بکشونه… جاوید آریامنش تقاص همه‌ی کارات‌و پس میدی.
از جاش بلند شد و مصمم شده از پله‌ها بالا رفت.
باید از نبود راسل استفاده می‌کرد بعد از سالیان سال برمی‌گشت به اون عمارت نحس و نجس.

#آرام

دستم‌و زیر چونم زدم و بهش که داشت غذا می‌خورد نگاه کردم.
نگاه نفس که بهم خورد اخم‌هاش درهم رفت و چنگالش‌و سمتم گرفت.
– هوی چشمات!
با تمسخر نگاهش کردم.
– گمشو زر نزن.
و باز خیره‌ی رایان شدم.
یه داداش… چقدر خوبه.
بالاخره نگاهش‌و بالا آورد و سوالی نگاهم کرد.
– چیزی می‌خوای بگی؟
لبخندی زدم و سرم‌و به طرفین تکون دادم.
لبخند خواهر کشی زد که یه دفعه نفس محکم به پس سرش کوبید که اخم‌هام درهم رفت و تشر زدم: هوی! با داداش من درست رفتار کنا!
– برو گمشو، واسه من داداش داداش می‌کنه!
رایان خندید و به خوردنش ادامه داد.
نگاهم به رادمان که غذاش‌و خورده روی مبل نشسته بود افتاد.
از نگاهش حسادت و حرص می‌بارید.
با بدجنسی گفتم: عزیزم حالت خوبه؟
انگشت اشارش‌و تکون داد.
– بابات نیست آرام پس حواست به خودت باشه.
حرف رایان حسابی ذوق زدم کرد: باباش نیست داداشش که هست!
با لبخند عمیقی رو به رادمان به رایان اشاره کردم.
رادمان ابروهاش‌و بالا انداخت.
– یعنی می‌خوای داداش خودت‌و بزنی؟
صدای پر خنده‌ی نفس نگاهمون‌و به سمتش چرخوند.
– چقدر خر تو خر شده! این داداش اینه، اون داداش اینه، این خواهر اینه.
موهاش‌و به هم ریخت.
– وویی!
هر سه تامون خندیدیم.
رایان به غذام اشاره کرد.
– بخور سرد شد.
لبخندی روی لبم نشست و پاستام‌و با چنگال برداشتم.
با یادآوری مامان لبخندم پر کشید و بی‌میل یه کم خوردم.
بابا و عمو حمید رفتند اداره و نذاشتند به قول خودشون یه ایل بلند بشیم بریم.
گروهی دیشب رفته بودند تا منطقه رو بررسی کنند.
خداکنه به چیزهای خوبی رسیده باشند.
اگه اتفاقی واسه مامان…
سریع فکرم‌و پس زدم و چشم‌هام‌و بستم.
نه آرام، اون هیچ چیش نشده، خدا مواظبشه.
– آرام؟ خوبی؟
با صدای رادمان چشم‌هام‌و باز کردم.
– خوبم.
رایان: اما چهرت این‌و نشون نمیده.
چنگال‌و توی بشقاب انداختم و سرم‌و بین دست‌هام گرفتم.
اشک چشم‌هام‌و پر کرد.
– می‌ترسم جاوید بلایی سر مامان بیاره.
دستی مردونه روی شونم نشست.
– حتی یه درصدم فکر منفی نکن، بابام پیششه، نمی‌ذاره اتفاقی براش بیوفته.
سر بلند کردم و با دلی پر گفتم: همش تقصیر بابای شما دوتاست، اگه مامانم الان تو همچین دردسری افتاده مسببش بابای جناب عالیه.
اخم‌هاش به هم گره خوردند و دستش‌و برداشت.
رادمان با حرص گفت: به بابای من چه؟
عصبی خندیدم.
– به بابای تو چه؟ اگه بابای جناب عالی بدون ناز کردن و شرط گذاشتن رایان‌و به مامانم نشون می‌داد مامانمم مجبور نمی‌شد بیاد تو تله‌ی شیر این کشور.
به رایان نگاه کردم و دلخور گفتم: تو هم باهاش هم دست شدی که از بابای من طلاق بگیره؟
با اخم نگاه ازم گرفت.
دلم پر بود و حالا که فرصت پیدا کرده بودم باید خالیش می‌کردم.
– به فرض طلاق گرفت، فکر می‌کنی مامان چقدر بابات‌و دوست داره هان؟ اون از اولشم عاشق بابای من بوده.
تیز نگاهم کرد.
– نه تا وقتی که بابام رفت زندون و بابای تو از فرصت استفاده کرد و مامان‌و سمت خودش کشید.
عصبی خندیدم.
– یعنی مامان قبل از بابام عاشق بابات بوده؟ کجای کاری داداش؟ مامان دانشجوی بابام بوده تو دانشگاه عاشق هم شدند اونوقت حتی بابای تو رو هم نمی‌شناخته!
اخم‌هاش از هم باز شدند و از شکه شدنش یقین پیدا کردم نیما حقیقت‌و بهش نگفته.
زمزمه کرد: چی؟
رادمان: از کجا می‌دونی؟
بهش نگاه کردم.
– لادن، خود بابام.
با بهت گفت: اما من فکر می‌کردم خاله اول عاشق بابام بوده!
یه دفعه رایان بلند شد که صندلی به عقب کشیده شد.
آروم پشت بهمون قدم برداشت و دستی به ته ریشش کشید.
– نیما چی بهت گفته رایان؟ همش‌و بگو تا بگم کدومش حقیقت داره.
نیم نگاهی به عقب انداخت.
– هر چیزی لازم بود رو فهمیدم.
به کتش چنگ زد و به سمت در رفت که سریع بلند شدم و به سمتش دویدم.
– رایان؟

خالدم از کنار افشین بلند شد.
قبل از اینکه به در برسه جلوش‌و گرفتم.
– کجا میری؟
گره‌ی اخمش به طور بدی کور بود.
– برو کنار.
دست‌هام‌و به چارچوب در گذاشتم.
– نمیرم.
نفس خودش‌و بهمون رسوند و دست به سینه به در تکیه داد.
– اگه می‌خوای بری منم همراهت میام.
کلافه دستی توی موهاش کشید و یه دفعه دستش‌و مشت کرد و کتش‌و به شدت روی زمین انداخت.
چرخید و یه کم جلو رفت.
پشت سرش وایسادم.
– نمی‌دونم نیما چی بهت گفته اما مهم اینه که حقیقت‌و فهمیدی.
نفس رو به روش رفت و دستش‌و کنار صورتش گذاشت.
با صدای فوق العاده آروم و احساسی گفت: آروم باش.
ابروهام بالا پریدند.
دستش‌و گرفت و پایین آورد.
آروم لب زد: یه کم بریم خیابون گردی، اونم دوتایی.
رادمان شیطون گفت: برید برید، خلوت دو نفری حال میده.
سعی کردم نخندم و معترض نگاهش کنم.
به مبل لم داد و خیره به من گفت: ما هم خلوت می‌کنیم… جون!
از شرم و خجالت دمپایی دم در رو برداشتم و به سمتش پرت کردم که با خنده سریع جا خالی داد.
رایان به سمتم چرخید.
– یه ساعت دیگه برمی‌گردیم.
سری تکون داد.
نفس کتش‌و از روی زمین برداشت و پشت سرش از هم بازش کرد.
– کتت‌و بپوش.
خیره به صحنه‌ی رمانتیک رو به روم لبخند پهنی زدم.
توروخدا ببینشون.
رایان کتش‌و پوشید و رو به خالد گفت: لازم نیست بیای.
– اما ارباب ممکنه آرمین پیداتون کنه.
نگران شدم.
– راست میگه، خطرناکه.
نگاهش‌و بین من و نفس چرخوند.
نفس: اگه بخوای نریم اما اگه اینجا آروم نمیشی بریم.
چشم‌هام‌و ریز کردم و دست‌هام‌و به کمر زدم.
– مگه می‌خوای دوتایی تنها بشید که چی‌کار کنی آروم بشه؟
با حرص نگاهم کرد.
– برو بمیر منحرف!
سعی کردم نخندم و با همون حالت سرم‌و بالا و پایین کردم که این دفعه جیغی کشید و به سمتم هجوم آورد.
سریع عکس العمل نشون دادم و با خنده پا به فرار گذاشتم.
– جرئت داری وایسا.
جرئت؟ چجورم!
تو یه حرکت وایسادم و به سمتش چرخیدم.
تا بیاد ترمز بگیره محکم پایین کف دستم‌و به پیشونیش زدم که با یه جیغ افتاد.
با لبخند پیروزمندانه‌ای گفتم: نچ نچ، بد گفتی، تو که خوب می‌دونی نباید اسم جرئت‌و جلوی من بیاری!
با حرص بهم نگاه کرد و خنده‌ی اون دوتا هم اوج گرفت.
اینکه تونستم رایان‌‌و بخندونم حس خواهرانه‌ی خوبی داشت.
اومدم کمکش کنم بلند بشه اما یه دفعه گردنم‌و گرفت و به زمین کوبیدم.
از دردش صورتم جمع شد و خنده‌ی اون دوتا حرصیم کرد.
همون‌طور که گردنم تو دستش بود پشت سرم خم شد.
– اینم تلافی.
نفس پر حرصی کشیدم.
اومد بلند بشه که تو یه حرکت لگدی به پشت پاش زدم که با باسن روی زمین افتاد و آخ بلندی گفت‌.
روی زمین نشستم و گودی دستم‌و به حالت لاتی روی پام گذاشتم.
– ما باهم آموزش دیدیم عزیزم.
یه دفعه دستی پس سرم کوبیده شد که اخم‌هام‌و توی هم کشیدم و دستم‌و روش گذاشتم.
با دیدن رایان حرص وجودم‌و پر کرد.
دست نفس‌و گرفت و کمکش کرد که بلند بشه.
– خواهر شوهر بازی درنیار.
نفس با لبخند حرص دراری نگاهم کرد.
یه دفعه دستی هم خورد پس سر خودش که با دیدن رادمان لبخند پهن و گشادی روی لبم نشست.
– دست رو زن من بلند نکن.
با حرص بهش نگاه کرد و کمی بعد اینبار هر چهارتامون خندیدیم.
به کمک نفس از جام بلند شدم.
رادمان دستش‌و دور گردن رایان انداخت و به خندیدنش ادامه داد.
بعضی از لحظه‌ها واقعا باعث می‌شند فراموش کنی تو چه دریای نگرانی و اضطراب بزرگی داری دست و پا میزنی.
با صدای در صدای خنده‌هامون قطع شد و رادمان به سمت در رفت.
اول از توی چشمی نگاهی به بیرون انداخت و بعد در رو باز کرد که با دیدن بابا و عمو حمید تند به سمتشون رفتم.
– چی شد؟
وارد شدند و عمو در رو بست.
بابا با همون کفش‌های پاش روی مبل نشست.
– مطهره و نیما همونجان، ساعت پنج صبح عملیات درگیری شروع می‌شه.
استرس و ترس مثل توده‌ی سرطانی کل وجودم‌و گرفت.
به رادمان نگاه کرد.
– ساعت دو باید بریم مرکز، آماده باش.
نگرانی به قلبم چنگ انداخت و شدید بی‌قرارش کرد.
🌸
🍃🌸
🌸🍃🌸

نوشته های مشابه

‫8 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن