رمان معشوقه‌ی جاسوس

رمان معشوقه‌ی جاسوس پارت 55

#راوی

از ماشین پیاده شد و با دست‌های یخ کردش دو طرف پالتوش‌و بیشتر روی هم آورد.
هردو نگهبانی که داخل اتاقک بودند بیرون اومدند.
– بفرمائید.
ماریا سعی کرد صداش نلرزه.
– به جاوید بگید ماریا اومده.
هردوشون نگاهی به هم انداختند.
یکیشون نگاه مشکوکی به ماریا انداخت و بعد به اتاقک برگشت.
دست اون یکی اسلحه رو سفت گرفته بود.
اون کاری که مهرداد کرده بود باعث شده بود بیشتر حساسیت به خرج بدند.
تموم حواس ماریا پیش کلتی بود که زیر پالتوش پنهان کرده بود.
مارسل‌و با یه داروی قویه خواب‌آوری که توی شربتش ریخته بود توی عالم بی‌خبری انداخته بود.
واسه محض احتیاط یه نامه نوشته بود که کجا رفته.
می‌ترسید و استرس داشت از دیدن بعد از سال‌های جاوید.
درسته نفرت داشت، درسته انتقام تموم وجودش‌و پر کرده بود اما نفوذ جاوید رو بهتر از هر کسی می‌دونست و همین واسه کاری که می‌خواست انجام بده تردیدی توی وجودش می‌نداخت.
بالاخره بعد از کلی استرس نگهبان سریع از اتاقک بیرون اومد و در رو باز کرد.
– بفرمائید داخل خانم.
ماریا توی ماشین نشست و به راه افتاد.
بی‌اراده فرمون‌و محکم گرفته بود.
بی‌قراری قلبش حسابی اذیتش می‌کرد.
به در عمارت که رسید در رو باز شده دید.
نفس عمیقی کشید و با بفرمائید داخل نگهبان وارد شد.
کل عمارت‌و از زیر نظر گذروند.
از نظرش زیاد تغییر نکرده بود، به جز اینکه یه حوض اضافه شده بود و مقدار زیادی درخت.
نگاهش که به تاب افتاد آروم‌تر روند و اشک چشم‌هاش‌و پر کرد.
تعداد قصه‌هایی که واسه سارا و جاستین روی این تاب خونده بود حداقل به صدتا می‌رسید.
باز خاطرات هیزمی شدند روی آتیش خشم و انتقامش که مصمم‌تر شد.
همین که حوض رو دور زد عده‌ای بیرون اومدند.
جلوی پله‌ها وایساد.
نگاهش که به جلوید ویلچر نشین شده افتاد مکث کرد و پیاده نشد.
جاوید بی‌تاب شده نگاهش می‌کرد.
حالا بهتر می‌فهمید که چقدر دوستش داشته و نمی‌فهمیده.
به نظرش ماریا پیر شده بود اما هنوزم جذاب و باوقار بود، مخصوصا اون چشم‌های مشکیش که با دیدن رادمان به یادشون میفتاد.
اونقدر نگاهشون طولانی شد که آخر خود جاوید به حرف اومد و سعی کرد مثل همیشه مقتدر باشه.
– بِری ماشینت‌و می‌بره توی پارکینگ.
ماریا نفس عمیقی کشید و بعد از اینکه از خوب بودن جای کلت مطمئن شد بیرون اومد که بری توی ماشین نشست و به سمت پارکینگ روند.
بازم بی‌حرف خیره‌ی هم شدند.
اشک دلتنگی توی چشم‌های جاوید با اشک نفرت توی چشم‌های ماریا هم‌خونی نداشت.
آروم یه دستش‌و دراز کرد.
– بیا بالا، میریم داخل اینجا سرده.
جاوید نمی‌دونست که این همه سال کجا بوده و چرا برنگشته اما فعلا و اینجا نمی‌خواست سوال پیجش کنه.
مونده بود چجوری مرگ سارا رو بهش بگه.
ماریا پاهاش‌و به زور تکون داد و جلو رفت.
از پله‌ها بالا اومد.
حالا درست رو به روی جاوید بود.
تا جاوید خواست دستش‌و بگیره یه کم عقب کشید و سرد گفت: بریم داخل.
جاوید دستی به صورتش کشید و رو به محافظش گفت: میریم داخل.
بعد خطاب به ماریا به در اشاره کرد.
– برو.
ماریا قدم برداشت و جاویدم پشت سرش همراهیش کرد.
وارد عمارت که شد همون بوی قدمیه خونه مشامش‌و پر کرد و قلبش‌و فشرد.
یه ذره هم تغییر نکرده بود.
بوی تک تک خاطرات خوب و بد از گوشه و کنار خونه میومد.
بی‌تعارف روی مبل نشست و جاویدم رو به روش ویلچرش‌و وایسوند.
بازم خیرش شد.
اینکه اون‌و باحجاب میدید واسش تعجب برانگیز بود.
هزارجور سوال توی ذهنش رفت و آمد می‌کرد.
کم کم به حرف اومد.
– فکر می‌کردم مردی.
– درسته، مرده بودم، اون ماریا مرده بود امروز بازم زنده شد.
نگاه سردرگمی بهش انداخت.
– این همه سال کجا بودی؟
بازم ماریا جواب نامفهومی بهش داد.
– یه جا بهتر از اینجا.
کلافگی جاوید رو به وضوح می‌شد دید.
ماریا پوزخند کم رنگی زد.
– می‌بینم ویلچر نشین شدی!
درکمال ناباوری پاسخی ازش شنید که شکش کرد.
– دارم تاوان بدی‌هام به تو رو پس میدم.
سکوت کرد و کمی بد قدیمی‌ترین حرف دلش‌و به زبون آورد.
– وقتی رفتی فهمیدم چقدر دوست داشتم و داشتم خودم‌و گول میزنم.
و بازم شک بود که وجود ماریا رو پر کرد.
اشک توی چشم‌های جاوید، طرز نگاهش، لحن حرف‌هاش، همش واسه ماریایی که تنها بدی از جاوید دیده بود غریبه بودند؛ باورش نمی‌شد که همچین حرف‌هایی‌و داشت ازش می‌شنید، جاویدم آدمی نبود که بخواد تو این مورد به خصوص، همچین حرفی رو بزنه.
جاوید خم شد که دست‌هاش‌و بگیره اما دست‌هاش‌و پس کشید.
– من مسلمون شدم.
و اینبار نوبت جاوید بود که شکه بشه.
زمزمه کرد: چرا برنگشتی؟ چرا نگفتی زنده‌ای؟
– به نظرت چرا؟ فکر کنم خودت جواب سوال‌هات‌و می‌دونی.
جاوید از سر شرمندگی به زانوش چشم دوخت.
– بخاطر من، نه؟
– دقیقا، بخاطر تو، بخاطر بچه‌هام، اون‌ها گناهی نداشتند که کتک خوردن مادرشون‌و توسط پدرشون ببینند و با یه عقده بزرگ بشند.

بغض مادرانه‌ای گلوش‌و دربرگرفت.
– درمورد سارا شنیدم.
جاوید سریع سر بالا آورد.
می‌ترسید اینم فهمیده باشه که مرگ دخترشون بخاطر کار اونه.
– آخرش آتیش حق به جانب بودنت دامن یکی بچه‌هامون‌و گرفت!
اشک بیشتری توی چشم‌های جاوید جولان داد.
– می‌دونی؟
ماریا سری تکون داد.
– از… از کجا فهمیدی؟
دست‌هاش‌و توی صورتش کشید.
– مهم نیست؛ اگه اینجام بخاطر اینه که بهت بگم اگه چند درصد احتمال داشت که بخاطر کارات ببخشمت اما با اینکارت دیگه نمی‌بخشمت.
درموندگی وجود جاوید رو پر کرد.
– اما اونطور نیست که فکر می‌کنی، من نمی‌دونستم سارا…
بغض مردونه‌ای تو گلوش سنگینی کرد.
– فکر می‌کردم سارا از این کشور رفته نمی‌دونستم پروازش لغو شده.
سریع چشم‌هاش‌و بست تا جلوی محافظش اشک نریزه.
اشک‌های ماریا لب به لب ریختن بودند.
جاوید دستش‌و تکون داد و به زور لب باز کرد: ‌برو جاسپر، تنهامون بذار.
جاسپر بدون چون و چرا اطاعت کرد و دور شد.
دقیقا اونجایی که کلت بود بدن ماریا نبض گرفت.
تموم اجزای بدنش داشتند به سمت گرفتن کلت و کشتن جاوید ترغیبش می‌کردند.
جاوید با صدای لرزون چشم بسته گفت: من‌و ببخش ماریا، نمی‌دونم چی‌کار کنم که ببخشیم و بازم برگردی اینجا، کاش باور کنی که چقدر دوست دارم.
واقعا این جاوید بود که دربرابر یه زن اینطور درمونده شده بود؟!

#آرام

نه من و نه رایان طاقت نشستن نداشتیم.
انگار ثانیه‌ها کش میومدند و قصد داشتند دیوونم کنند.
این نگرانی و ترس داشت ذره ذره جونم‌و می‌گرفت.
رایان مدام قدم میزد و مشتش‌و آروم به لبش می‌کوبید.
نگرانی حتی توی چهره‌ی نفسم مشخص بود.
دوتا از مردهای مهم زندگیم رفته بودند تو دل شیر و آخ که چقدر فکرهای آزار دهنده‌ای که از فرصت استفاده کرده بودند و توی ذهنم رژه می‌رفتند نفس گیر بودند.
باز به ساعت نگاهی انداختم.
نزدیک شش بود و خورشیدم هر لحظه بیشتر طلوع می‌کرد.
مشتم‌و چندبار به دستم کوبیدم و درآخر بی‌تاب به حرف اومدم.
– ‌اینطور نمی‌شه.
نگاه همشون به سمتم چرخید.
– ما هم باید بریم، اینجا باشیم دیوونه می‌شیم‌.
خالد: اما خطرناکه خانم، بهتره بمونید.
سرم‌و به چپ و راست تکون داد.
– نه، اینجا موندنم واسه قلب و مغزمون خطرناکه.
به رایان نگاه کردم.
– بریم؟ هان؟
نگاهش‌و بین من و نفس چرخوند.
– پس من میرم به شما اطلاعات میدم. که
معترضانه گفتم: دارم میگم دارم دیوونه میشم رایان! اونوقت تو رو هم بفرستم تنها بری؟ نه نه اصلا، باهم میریم.
نفس بلند شد.
– اگه فکر کردید منم می‌مونم سخت در اشتباهید‌.
اونقدر سکوت رایان طولانی شد که بلند گفتم: رایان؟
– باشه اما از کنارم جم نمی‌خورید.
بعد به سمت کتش که روی مبل بود رفت که من و نفسم تند سراغ جالباسی رفتیم.

#مطهره

بدنم جون داشت، می‌تونستم راه برم اما هنوزم کمی بی‌حس بود و مدت زمان طولانی‌ای نمی‌تونستم ‌روی پام وایسم.
باند رو دو بار دور دستش پیچوندم و واسه سومین بار کمی صبر کردم تا جون ‌بگیرم.
چشم‌هاش‌و بسته بود تا متوجه زجر کشیدنش نشم اما از جویدن لبش خوب متوجه می‌شدم.
کل پشت دستش تاول زده بود.
خدا لعنتت کنه جاوید، خودشم نیاد بازم آدماش یه بلایی سر نیما میارند و براش فیلم می‌فرستد.
زیرلب فکرم‌و زمزمه کردم: رسما باید بره تیمارستان، مردک پیر روانی!
– تیمارستان نه، قبرستو…
یه دفعه اوفی گفت که فهمیدم زیاد فشار دادم و لبم‌و گزیدم.
چشم‌هاش‌و روی هم فشار داد.
باند پیچیدن‌و تمومش کردم.
حداقل خوبه عوضی‌ها این‌ها رو بهمون دادند.
پوزخندی روی لبم نشست.
البته ناگفته نماند که گفتند جاوید می‌خواد زجر دادنش تمیز باشه.
– تموم شد.
نفس حبس شدش‌و رها کرد و چشم بسته سرش‌و به دیوار تکیه داد.
خودم‌و به سمت دیوار کشوندم و دورتر ازش نشستم.
– مطهره؟
بهش نگاه کردم.
– یه نقشه دارم.
پوفی کشیدم و نگاه ازش گرفتم.
– باشه واسه خودت.
با تحکم گفت: گوش بده.
دستی به پیشونیم کشیدم.
– بگو.
– تو داد و هوار راه بنداز من میرم پشت در، همین که اومد تو بی‌هوشش می‌کنم.
یه ابروم‌و بالا انداختم.
– مغز متفکر به فرض که از اتاق بیرون رفتیم، بیرن‌و چی‌کارش کنیم؟ حتما پر از نگهبانه.
سری بالا انداخت.
– زیادم نیست.
ابروهام‌و بالا انداختم.
– اونوقت از کجا می‌دونی؟ نکنه چشم بصیرت داری؟
– اول اینکه از صداهایی که میاد؛ دوم اینکه جاوید سالیان ساله دشمن منه می‌شناسمش، واسه اینکه نه توجه پلیس‌ها و نه توجه رقیب‌هاش‌و جلب کنه زیاد نگهبان‌هاش‌و اینجا نمیاره که شک برانگیز باشه.
حرفش بگی نگی منطقی بود.
– خب ادامش.
– وقتی اومد و بی‌هوشش کردیم لباس‌ها‌ش‌و درمیارم، بیا فکر کنیم خوش شانسیم و اون یارو کلاه به سره بیاد، تو هم که موهات‌و می‌ریزی توی صورتت.
نیشخندی زدم.
– نه بابا! بیخیال.
حرص نگاهش‌و پر کرد.
– اینجا بمونیم می‌میریم مطهره می‌فهمی؟ واسه خلاصی از اینجا حتی باید احمقانه‌ترین راه هم‌و امتحان کنیم؛ لج بازی نکن.
با فکری که به ذهنم رسید متفکر نگاهش کردم و فکرم‌و تجزیه و تحلیل کردم.
– این نگاهت‌و خوب می‌شناسم، چی به ذهنت رسیده؟
– نقشت‌و برعکس می‌کنیم، من خودم‌و میزنم به بی‌هوشی و تو داد و هوار راه می‌ندازی ازشون می‌خوای که بیان، اگه درست حدس زده باشی و زیاد آدم اینجا نباشه حداکثر دو نفر میان، اونوقت بی‌هوششون می‌کنیم و بیا فکر کنیم خوش شانسیم و یه زن و مرد بیان اما اگه مرد اومد و خواست بلندم کنه تو غیرت بازی دربیار و بخواه که زن بیاد، اونوقت لباس‌هامون اندازمونه.
– فکر بدی نیست اما بازم باید از خیر شالت بگذری.
کلافه دستی به گردنم کشیدم و زیر لب زمزمه کردم: لعنتی!
– انجامش بدیم؟
از گوشه‌ی چشم نگاهش کردم.
– فقط چند دقیقه بخاطر نجات خودمون، بخاطر بچه‌هامون.
کمی بی‌حرف بهش نگاه کردم و درآخر گفتم: انجام میدیم بعد می‌بینیم چی می‌شه.
سری تکون داد.
*********
با لحن پر ترسی گفت: باید ببرینش حداقل تو یه اتاقی که پنجره داشته باشه، باید هوای آزاد بهش برسه.
بازیگری نیما هم خوبه!
انگار خواست بهم دست بزنه که صدای عصبی نیما بلند شد: بهت اجازه نمیدم تو بلندش کنی، برو بگو یه زن بیاد.
صدای پوزخند مرده بلند شد.
– پس صبر کن بمیره.
استرسم بیشتر شد.
الان میره که!
نیما: اگه اون رئیستون بفهمه کاری کردید که مطهره بمیره مطمئن باش اولین نفر خودت‌و می‌کشه… حالا میگی یه زن بیاد یا نه؟
کمی سکوت توی اتاق پیچید و یه دفعه صدای مرده بلند شد: آنجلینا؟
نامحسوس نفس راحتی کشیدم.
خدا خدا می‌کردم صدای قلبم اونقدر بالا نباشه که بتونه بشنوه.
صدای یه زن توی گوشم پیچید.
– چیه؟
– بیا این زنه رو بلند کن بی‌هوش شده، می‌بریم تو اتاق آخری.
بعد رو به نیما گفت: سر از پا خطا کنی یه گلوله حرومت می‌کنم.
یه لحظه خندم گرفت.
کی کی‌و داره از گلوله می‌ترسونه!
دست ظریفی زیر زانو و گردنم نشست و بلندم کرد.
هر لحظه منتظر صدای نیما بودم.
زنه چند قدمی برنداشته بود که یه دفعه گفت: حالا.
سریع عکس العمل نشون دادم و هم زمان با باز کردن چشم‌هام گردن زنه رو گرفتم و یه پام دور گردنش انداختم و روی زمین پرتش کردم که روش افتادم.
نیما اسلحه‌ای که گرفته بود رو قبل از داد کشیدن مرده توی سرش کوبید.
محکم دستم‌و به اون قسمت گردن زنه که می‌دونستم بی‌هوشش می‌کنه زدم.
نیما دوبار دیگه هم توی سر مرده کوبید که بی‌هوش شده روی زمین افتاد.
نفس زنان و بی‌جون شده کنار زنه دراز کش افتادم.
نیما سریع به سمت در رفت و نیمه باز گذاشتش.
– زود بلند شو لباس‌هاش‌و بپوش.
خودشم مشغول لخت کردن مرده شد.
به کمک دستم نشستم و کت زنه رو از تنش کندم.

با دیدن شکم تقریبا شش تیکش ابروهام بالا پریدند و یاد قبلا‌های خودم افتادم.
الان شکمم تخت و خوبه اما قبلا یه چیز دیگه بود
با صدای نیما سریع سر بلند کردم
– به جای اینکه بدنش‌و دید بزنی بلند شو لباس‌هاش‌و بپوش.
همون‌طور که کت چرم‌و می‌پوشید خندون نگاهم می‌کرد.
چشم غره‌ای بهش رفتم و کت زنه رو برداشتم.
– یادمه به لطف‌های تمرین‌های سخت من خودتم اینطور شدی بودی.
تیز نگاهش کردم و با تندی گفتم: بچرخ می‌خوام مانتوم‌و درارم.
با پررویی خندید و چرخید.
– ببینم برگشتی سمتم می‌کشمت.
بازم خندید که دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
سریع مانتوم‌و درآوردم و کت‌و پوشیدم و زیپش‌و بستم.
نگاهی به شلوارم انداختم.
خوب بود.
– خوش شانسی بهت رو آورده، یه کلاهم سرش بود.
خدایا شکرت.
نگاهم‌و اطرافم چرخوندم که دیدمش.
برش داشتم و شالم‌و از هم باز کردم.
خواستم درش بیارم اما پشیمون شدم و فقط دو طرفش‌و پشت سرم بردم و گرهش زدم.
کلاه‌و روی سرم گذاشتم و تنظیم کردم.
– اینجوری؟
سر چرخوندم.
– آره.
پوفی کشید.
کلت زنه رو برداشتم.
کلاه مرده رو از سرش برداشت و روی سر خودش تنظیمش کرد.
بعد از اینکه اسلحه رو برداشت به سمت در رفت.
– تو چهرت استرس موج میزنه، بازم ترسو شدی!
غریدم: تو این شرایط ببند زیپ دهنت‌و نیما.
نیم نگاهی بهم انداخت و نیشخندی زد.
در رو گرفت.
– بریم.
کلاه‌و پایین‌تر کشید و در رو کاملا باز کرد که بی‌اراده واسه لحظه‌ای نفس تو سینم حبس شد.
به زور پاهام‌و تکون دادم و باهم از اتاق بیرون اومدیم.
“الله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین”
در رو قفل کرد و قدم برداشتیم.
لبه‌ی کلا‌ه‌و پایین‌تر کشیدم و سرم‌و پایین انداختم.
آروم لب زد: دعا کن کسی متوجه شالت نشه.
کلت‌و محکم توی دستم گرفتم.
از بین دوتا نگهبان رد شدیم.
راهرو طولانی بود یا من اینطور فکر می‌کردم؟
با دوتا راهرو مواجه شدیم که سر بالا آوردیم.
بهش نگاه کردم.
– کدوم طرف؟
بین سه راهرو وایساد و همون‌طور که لبه‌ی کلاهش‌و با دست کمی بالا نگه داشته بود به هر دو طرف نگاه کرد.
نگاهی به پشت سرم انداختم.
– کسی اینورا نیست، راهروی سمت چپ نور بیشتری داره، فکر کنم بهتره اونور بریم.
توی راهرو سمت چپ قدم برداشتیم.
از رو به روی یه زن و مرد که داشتند باهم حرف می‌زدند رد شدیم اما با صدای زنه نفس تو سینم حبس شد.
– آنجلینا؟
صدای آروم نیما رو شنیدم.
– واینسا برو.
اما زنه بازم گفت: آنجلینا؟
وایسادم اما نچرخیدم.
قلبم روی هزار میزد.
زیرلب گفتم: چه غلطی بکنیم؟ من اگه بیشتر وایسم میوفتم؛ الانشم به زور دارم راه میرم.
صدای قدم‌هایی که به سمتمون برداشته می‌شد بلند شد.
نفس بریده گفتم: نیما؟
– قدم بردار یه جا خلوت برسیم.
حرکت کردیم که زنه بلند گفت: Angelina I know you’re upset, just wait a moment . ( آنجلینا می‌دونم ازم ناراحتی، ففط یه لحظه صبر کن.)
خیلی سعی می‌کردم انرژیم‌و توی پاهام نگه دارم.
چیزی نگذشت که یه دفعه دستی روی شونم نشست و
سرجام میخکوبم کرد.
– Listen to me، please.
( به حرفم گوش بده، لطفا)
وای خدایا چه گیری کردیما! بیا برو نمی‌خوام گوش بدم، عجب کنه‌ایه!
نیما بدون اینکه بچرخه گفت: You talk later
( بعدا حرف می‌زنید )
– She’s upset but why don’t you come back?
( اون ازم ناراحته اما چرا تو برنمی‌گردی؟ )
هر لحظه نزدیک بود بیوفتم.
می‌ترسم حرف بزنم از روی صدام بفهمه آنجلینا نیستم.
دست نیما روی کمرم نشست.
خیلی سعی کردم پسش نزنم.
– Angelina is not feeling well right now, after you get angry you talk.
(آنجلینا الان حالش خوب نیست، بعد که عصبانیتش کمتر شد حرف می‌زنید.)
مردشور اون آنجلینا رو ببرند.
زنه: But…
اما حرفش با صدای شلیک قطع شد و هم من و هم نیما از جا پریدیم.
صدای شلیک‌های بیشتری اوج گرفت و یه دفعه یکی داد زد: The cops are here
( پلیس‌ها اینجان)
انگار جون تازه‌ای پیدا کردم.
همهمه‌ی زیادی توی راهروها پیچید.
یه دفعه نیما اسلحش‌و روی زمین انداخت و مچم‌و گرفت و سریع به جلو دوید که پشت سرش کشیده شدم.
– باید در رو پیدا کنیم الان می‌فهمند نیستیم.
وسط راه پاهام بی‌جون شدند که نزدیک بود با صورت روی زمین بیوفتم اما سریع گرفتم.
نفس زنان گفتم: بیشتر از این نمی‌تونم.
کلتم‌و گرفت.
دستم‌و دور گردنش حلقه کرد و نفس زنان گفت: مواظبتم.
چند ثانیه خیره نگاهش کردم اما زود نگاه ازش گرفتم.
– بهتره بریم.
نسبتا تند به جلو رفت.
بهتر بود بگم پاهام روی زمین کشیده می‌شدند.
خدا لعنتت کنه لادن، امیدوارم گرفته باشنت.
صداهایی پشت سرمون بلند شد که سریع کلاهمون‌و پایین کشیدیم.
عده‌ای مرد با دو از کنارمون گذشتند.
کاملا مشخصه ترسیدند.
صداهای بدی همه جا رو پر کرده بود و یه لحظه هم از صدای شلیک کم نمی‌شد.
قلبم مجنون‌وار خودش‌و به قفسه‌ی سینم می‌کوبید و ترس و بی‌قراریم‌و به رخم می‌کشید.
خدایا تا اینجا رسوندینمون، بقیشم نوکرتم خودت مواظبمون باش.
🌸🍃🌸

نوشته های مشابه

‫6 نظرها

  1. ادمین یه سوال ؟؟؟؟ (لطفا جواب بده )
    چرا رمان دونی کامنت های من نمیاد ؟؟؟
    خودت تاییدشون نمیکنی یا واسه سایت مشکل پیش اومده ؟؟؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن