رمان همسفر من

رمان همسفر من پارت آخر

به دنبالم تقریبا می دوید .

ماشین کمی دنده عقب گرفت : شهلا خانوم … بفرمایید خواهش می کنم …

سعی می کردم نگاهش نکنم . به شدت از او وحشت داشتم . نفسم داشت تنگ می شد . با عجله بی توجه به ماشین های عبوری به آن سوی خیابان رفتیم .. و خودمان را در سیل جمعیت گم کردیم .. نفسم به شماره افتاده بود . استرس مرا به آن حال انداخته بود . عالیه به اجبار مرا نگه داشت : صبر کن .. دیگه ازش خبری نیست ..

نگاه آشفته ام را به اطراف چرخاندم . خبری از او نبود … دستم را روی سینه ام گذاشتم . نفسم به سختی بالا می آمد . عالیه گفت : حالت بده ؟

سر تکان دادم : نه … خوبم .

بی توجه به حرفم به درون نزدیک ترین مغازه و لحظاتی بعد با لیوانی آب بر گشت . آب را که نوشیدم بهتر از قبل شدم … کمی آرام گرفتم . حتما باید به وفا می گفتم . گوشی ام را بیرون آوردم و شماره اش را گرفتم .

*** ***

وفا

سیامک پشت خط بود . سر درد بدی داشتم . کلافه بودم . از وقتی شهلا با من تماس گرفته بود به هم ریختم . بی حوصله جواب دادم: الو … سیامک ؟

– سلام .. چرا جواب نمی دی ؟

– ببخش داداش … چه خبر ؟

– انگار سر حال نیستی ؟

– نه … نیستم . خبر تازه نداری ؟

– چته ؟ چی شده ؟

– بی خیال بابا … خبری از مینا نشد ؟

– چرا .. الان تماس گرفت ..

اخم هایم در هم رفت . ننگ بود مینا … ننگ …

– خب ؟

– هیچی فعلا یه سلام و احوالپرسی … اما خب ..

– خیلی خب .. خبری شد بهم زنگ بزن .

– نگفتی چته ؟

– یه عوضی مزاحم شهلا میشه …

کمی سکوت کرد.

– تلفنی ؟

– آره … امروزم تو بازار مزاحمش شده …

– یعنی دیدتش ؟

– آره اما اونقد ترسیده بوده که درست یادش نمیاد چه شکلی بوده .. آخ اگه دستم بهش برسه …

– خب شاید اونی نبوده که تماس می گرفته ؟

– نه بابا قبلش زنگ زده ..

برایش تعریف کردم . گفت : ای بابا چرا زندگی تواینجور به هم ریخته ؟ غصه نخور داداش اونم پیدا می کنیم .

وقتی تماس را قطع کرد با خودم فکر کردم واقعا چرا اینطور شد؟ چرا زندگیم به هم ریخته شد ؟ همه اش به خاطر ازدواج با مینا بود … نباید از اول برای همچین موجودی دل می سوزاندم .

دلم هوس سیگار کرد اما نداشتم .. خیلی وقت بود دیگر در ماشین سیگار نداشتم … چه بهتر … می دانستم بعدا پشیمان خواهم شد ؛ شهلا هم خوشش نمی آمد … با یاد آوری او و گریه اش دلم لرزید .. باید زود تر بر می گشتم خانه . باید می دیدمش .

شماره ای که روی گوشیم افتاد را با تعجب خواندم .. مارال بود . آن هم پس از آن همه مدت … دیگر حس گذشته را به او نداشتم … اما به او مدیون بودم .. همیشه هم مدیون بودم .. وقتی دستم را گرفته بود که هیچ کس هوایم رانداشت . تنهای تنها بودم .

پاسخ دادم : سلام .

– سلام بی معرفت .

– حالت چطوره ؟

– از احوالپرسی شما … پارسال دوست امسال برو بابا ….

لبخند کمرنگی روی لبم نشست : شرمنده … گرفتارم .

– دیگه به من سر نمی زنی ؟ نمی گی دلم واست تنگ میشه ؟

نمی دانست شهلا را دارم … نمی دانست دارم پدر میشوم .

– خب .. راستش … من …

– شنیدم بی معرفت … می گفتی بهم خوشحال میشدم .

پس می دانست ….

– باور کن اینقدر ذهنم درگیره که …

حرفم را قطع کرد : حتی نمی تونستی یه زنگ بزنی ؟

حوصله ی خودم را هم نداشتم … چه برسد به گله گذاری او . اخم هایم در هم رفت .

دوباره گفت : امشب تولدمه … یه جشن مختصر گرفتم .. دوست دارم توام باشی . البته فکر می کردم مثل همیشه یادت مونده باشه اما خب .. مثل اینکه توقع بیجائیه …

– تبریک می گم .. اما واقعا یادم نبود .. ببخشید .

– مهم نیست وفا جان .. من تو رو درک می کنم … منتظرم … شب میبینمت .

قبل از اینکه بخواهم مخالفت کنم تماس را قطع کرد . شماره اش را گرفتم . جواب داد . گفتم چرا قطع می کنی ؟ نمی دونی از این حرکت عصبانی میشم ؟ من نمی تونم بیام .. خانومم حالش خوب نیست … می خوام پیشش بمونم .

کمی مکث کرد : خب… با خانومت بیا … خوشحال میشم ببینمش .

لحنش چندان خوشایند نبود .از اینکه مرا به یاد مینا انداخت عصبی شده بودم … او هم از همین قماش بود .. هرچند مهربان تر …شاید رو راست تر .. اما… هرچه بود از جنس شهلا نبود … چرا تا پیش از این فکر می کردم بهترین زن روی زمین ست ؟ کسی که بارها با خودم …..بی تفاوت ادامه دادم

– اگه حالش خوب بود و همراهم اومد مزاحمت میشیم … اگر نه که باید ببخشی …

صدای پوزخند زدنش را به وضوح شنیدم : چقدر عوض شدی … چه خانومم خانوممی می کنی … خوشم اومد .

عصبی گفتم : کاری نداری ؟

– به سلامت … منتظرم .

تماس را که قطع کردم نفس عمیقی کشیدم .. محال بود شهلا را با خود به خانه ی او ببرم ؛ آنجا که میدانستم چه کسانی خواهند بود .. چه کارها خواهند کرد … شهلایم برای چنین مجالسی حیف بود …زیادی پاک بود ….نمی توانستم او را ببرم؛ او که به تازگی آنقدر حسود و حساس شده بود ..

کلید انداختم و در باز کردم . خانه در تاریکی فرو رفته بود . چیزی در دلم فرو ریخت … شهلا و وضعیتش و ترسش …

به سوی ساختمان دویدم و در را سریع باز کردم و در همان حال نامش را بر زبان آوردم . اما نبود … قلبم به طپشی بی امان افتاد . یعنی کجاست ؟ چرا به من چیزی نگفته ؟

و ناگه یاد خانه ی هما خانوم موجی از آرامش را بر دلم سرازیر کرد … جایی جز آن جا نداشت که برود .

خودم را به آنجا رساندم . چند بار پشت هم زنگ زدم و به محض اینکه علی در را باز کرد پرسیدم : شهلا اینجاست ؟

به نگرانیم لبخند زد : بله اینجان … حتما نگران شدین ؟

صدای هما خانوم را که نزدیک می آمد شنیدم : بفرما تو آقا وفا …

سلام کردم و احوال پرسیدم . از او خواستم که شهلا را صدا کند بیاید …

به درون دعوتم کرد اما خستگی را بهانه کردم … نه خودش و نه علی رضایت به رفتنم ندادند و مرا با محبت به درون بردند .

با دیدن شهلا آرام و قرار به دلم باز گشت . لبخندش را با نگاهی دلخور پاسخ دادم : خب یه خبر می دادی که اینجایی .

هما خانوم گفت : من خواستم بیاد اینجا …گفتم تنهاست میشینه فکر بی خود می کنه .

با شرمندگی از او عذر خواهی کردم بابت مزاحمتمان و تشکر از آن همه مهربانی اش .

در کنار شهلا نشستم . آرام عذر خواهی کرد .

نگرانی در چشمان سیاهش موج می زد … حالش را خوب درک می کردم . دلم می خواست در آغوش بگیرمش و حس امنیت به او بدهم تا آرام شود … اما در آن موقعیت ..

دقایقی بعد پس از نوشیدن فنجانی چای دوباره عزم عزم رفتن کردم که باز هم مانع شدند . هما خانوم با آن لبخند های پر مهر و نگاه آرامش گفت : مگه می ذارم تشریف ببرید … یه امشب رو بد بگذرونید …

با دیدن جو گرم و صمیمی خانوادگی آن ها دلم پر از حسرت می شد . نا خواسته خا نواده ی خودم را با این خانواده مقایسه کردم …آنها کجا سیر می کردند و ای نها کجا ؟

با اینکه خانواده ام را دوست داشتم اما دلم خیلی از آن ها گرفته بود … خیلی ….

مادرم به جای اینکه این روز ها خوشحال باشد که به زودی صاحب نوه می شود سر جنگ داشت با من که چرا با زنی هرزه مثل مینا زندگی نمی کنم . آن هم به خاطر ارثیه ای که به مینا می رسید … و دیگر هیچ …

خواهر هایم هم که برایشان مهم نبود … مگر خودم مهم بودم که فرزندم اهمیت داشته باشد ؟ !

شب خیل خوبی را در کنار آن خانواده ی با صفا گذراندیم .شناختی بهتر از قبل از ان ها به دست آوردم .خیالم بیش از پیش راحت شد و نسبت به رفت و آمد شهلا به این خانه خوش بین تر شدم … علی هم دست پرورده ی هما خانوم بود … شهلا را هم آبجی خطاب می کرد و من که جنس نگاه ها را با اولین بار دیدن خوب می شناختم فهمیدم که شهلا برایش با خواهر هایش فرقی نداره .. نگاه آن پسر پاک بود … پاک پاک …

*** ***

با نگرانی خودم را به بیمارستان رساندم . نسرین جون را روی تخت دیدم . رنگ پریده و بی حال . دلم به حال تنهاییش سوخت .به کنارش رفتم . نگاه بی رمقش را به من دوخت … نگاه روشنش کدر شده بود. دلگیر بود …

لبهای خشکش را به هم زد : فکر می کردم نیای …

لبخند کم جانی بر لب هایم نشاندم : چرا نیام عزیزم ؟

خم شدم و پیشانی اش را بوسیدم : قربونت برم باید بیشتر از اینا مواظب خودت باشی .

نفسش را بیرون فرستاد : درد من چیزی نیست جز تنهایی …

دستش را گرفتم و بی حرف چشم به صورتش دوختم . این زن مغرور را دوست داشتم … زبانش تند و گزنده بود وگرنه دل رحیمی در سینه داشت … بارها دستم را گرفته یود .

می دانستم و خودش هم بهتر از هر کسی می دانست که بچه هایش اگر هم علاقه ای به او نشان دهند به خاطر ثروتیست که دارد البته اگر نشان دهند که این اگر شامل وقت هایی می شد که کارشان لنگ می شد و به پول او نیاز پیدا می کردند .

نگاهش را از من گرفت : شهلا چطوره ؟

تبسمم را تکرار کردم : خداروشکر … خوبه …

– چرا نیومد ؟ ازم دلگیره ؟

دستش را فشردم : نه … اون از کسی به دل نمی گیره …

– پس چرا نیومد ؟

برایم جالب بود حرف هایش .

– چطور ؟ دلتون می خواد ببینینش ؟

زبانش را روی لبهایش کشید … چقدر نسبت به همیشه پژمرده شده بود .

– دلم می خواد ببینمش … من …

نگاهم کرد : من خیلی بهش ظلم کردم وفا … هر مدلی که از دستم بر اومد …

دلم گرفت . راست می گفت .

دوباره آه کشید : همش تو تنهایی ام بهش فکر می کنم…

چه حرف عجیبی .. او ؟ به شهلا ؟

نگاه پرسشگرم را که دید گفت : برو بیارش می خوام ببینمش .

– الان ؟ خب وقتی اومدین خونه …

– نه … الان برو … می ترسم .. نبینمشو …

– نسرین جون … از کی اینقدر نا امید شدی ؟این حرفا چیه ؟ طوریت نیست ….

البته حق داشت . همیشه سر حال و شاداب بود …

– این کارو می کنی وفا ؟

– آخه … چطور بگم … اون … راستش تا چند وقت دیگه …

من به آن پررویی باورم نمی شد از گفتن همچین خبری خجالت بکشم . لبخند خجولانه ای زدم . او منتظر ادامه ی حرفم بود . گفتم : راستش من تا چند وقت دیگه پدر میشم …. شهلا هم زیاد روبه راه نیست … ویارش …

نگاهش رنگ خاصی گرفت : چی گفتی ؟ داری پدر میشی ؟ آره عزیزم ؟ درست شنیدم ؟

نگاه خندانم را به زیر اناختم و سر تکان دادم .

لبخند زد : چند وقته ؟ چرا زودتر بهم نگفتی ؟

– چی بگم … خب …

– قربون بچه ی تو برم .. نمی دونی چقدر آرزوشو داشتم .

به محبتش لبخند زدم . همیشه برای من همین بود . دوست داشتنش فراتر از محبتهای مادرم بود . بی توقع بود .

کنارش نشستم . درست و حسابی حال شهلا را پرسید . به نظرم با شنیدن این خبر حالش خیلی بهتر شد . نگاهش پر از امید شد .

به او گفتم که وقتی از بیمارستان مرخص شد او را به خانه مان خواهم برد . گفت نمی آید .اما من او را خوب میشناختم … دلش می خواست بیاید . می دانستم از شهلا خجالت می کشد و به نظرم بهترین فرصت بود که رابطه ی او و شهلا رابطه ای تازه و دوستانه شود … شهلا حتما او را در خانه می پذیرفت .

او تازه به خواب رفته بود که تلفنم زنگ خورد . با دیدن اسم سیامک فورا جواب دادم … حتما خبر تازه ای داشت ….

آرام از اتاق بیرون آمدم . و جواب دادم : جانم سیامک ؟

– سلام .

– سلام … خوبی ؟

– خوبم .. خدا رو شکر … وفا …

– چیه داداش ؟ بگو ….

– سخته واسم وفا … فرداشب … ساعت نه …

تنم سرد شد … پس بالاخره قبول کرد … تف به حیای نداشتت بیاد مینا … با اینکه می دانستم قبول می کند اما باز هم شنیدن این خبر حالم را بیش از آنچه که فکرش را می کردم گرفت … هرچه بود آبرویم بود …

سیامک حالم را درک کرد بی حرف تماس را قطع کرد … بی حس و حال روی نیمکت توی راهرو نشستم . چشم به زمین وختم … چرا … چرا مینا به این راه کشیده شد ؟ آزادی بیش از حدش ؟ رفتار خاله ؟ مادر من ؟ نسرین جون ؟ مینا باید چه کسی را الگوی خودش قرار می داد ؟ کدام یک از بزرگ ترهایش به این اهمیت می دادند ؟ همه شان با اینکه سن و سالی از آن ها گذشته بود بی بند و بار بودند … حیا برایشان معنا نداشت . و من از وقتی با شهلا آشنا شدم معنی این چیز ها را به خوبی درک کردم .. تازه چشمم باز شد که زن بودن یعنی چه ؟ تازه فهمیدم که زن بودن یعنی غیرت داشتن و متعصب بودن … چیزی که همیشه فکر می کردم فقط برای مردهاست … شهلا با این سن و سال کمش خیلی چیز ها به من یاد داد .. من تازه زیبایی های یک زن را می شناختم .. زیبایی هایی که فقط در ظاهرش نبود .. زیبایی های درونش … کاش مینا هم مثل شهلا بود … کاش …

تا خود صبح چشم بر هم نگذاشتم . نسرین جون چند مرتبه بیدار شد و از حضورم مطمئن شد . چقدر شکننده شده بود … دلم بیش از پیش برایش می سوخت …

فردا حتما مرخص می شد و او رابه خانه می بردم .

خیالم هم از جانب شهلا راحت بود … عالیه رفته بود پیشش و تنها نبود .

همه ی فکرم فردا شب بود … مینا وقرارش با سیامک … همه چیز تمام می شد . مینا دیگر نمی توانست بازی ام دهد .

*** ***

شهلا

باورم نمی شد که نسرین خانوم باز هم به خانه مان بیاید آن هم آنقدر افتاده و بی تکبر … گیج و منگ از اینکه مرا در آغوش گرفته بود و تبریک گفته بود فقط نگاهش می کردم … نمی دانم شاید وفا سفارشم را کرده بود .. اما آیا او کسی بود که به این راحتی محبت برای چون منی خرج کند ؟

سعی کردم با خوش رویی پذیرای حضورش بشوم . همانطور که شخصیتم اجازه می داد .. همانطور که بودم .. نه آنطور که ممکن بود هر کس دیگری باشد .

وفا اما نمی دانم چرا آنقدر در هم بود . مثل همیشه لب فرو بسته بود و حرف نمی زد . همه ی ناراحتی اش رادر خودش می ریخت و این نگرانم می کرد .

گفت شب گذشته نخوابیده و خوابش می آید و به این بهانه شاید هم دلیل واقعی به اتاق رفت تا بخوابد و من نتوانستم چیزی بپرسم .

وقتی برای تهیه ی غذا به آشپز خانه رفتم نسرین خانوم به دنبالم آمد . رنگ به چهره نداشت دلم برایش سوخت . لبخندی زدم : چیزی لازم دارید ؟

– نه … وفا می گفت حال نداری ..

لبخندم را حفظ کردم : خیلی بهترم . شما بفرمایی براتون آب میوه میارم .. هرچه بیشتر استراحت کنید زود تر سر حال میاید.

و او را به بیرون از آشپز خانه و بستری که برایش گسترده بودم راهنمای کردم . عجیب بود گویی این زن زمین تا آسمان فرق کرده بود . تفاوتی چشم گیر .

دقایقی بعد وقتی آب میوه اش را نوشید دراز کشید . گفتم اگه چیزی نیاز داشتین صدام کنین . فقط نگاهم کرد . نگاهی آرام … نه از تکبرگذشته خبری درآن بود نه اثری از غرور و نا مهربانی داشت .

همچنان مشغول به کار بودم که صدای سرفه های بی امانش راشنیدم . با عجله برایش لیوانی آب بردم… کنارش نشستم و کمکش کردم بنشیند … سرخ شده بود … آب را نوشید …و نفسش جا آمد

دستم را گرفت : شهلا …

– بله … الان بهترین ؟

به چشمهایم نگاه می کرد : تو …. تو منو … می بخشی دخترم ؟

– نسرین خانوم !!!!

– بگو و خلاصم کن … عذاب وجدان داره منو بیچاره می کنه .

دستش را نوازش کردم : من کینه ی کسی رو به دل نمی گیرم شما هم ناراحت نباشین …

لبخند زد .شاید اولین لبخندش به من بود اما خیلی به دلم نشست .

از بودنش در خانه حس خوبی به من دست داد .

وفا تا عصر خوابید . حتی برای ناهارم بیدر نشد و این خیلی عجیب بود او فقط وقتی ناراحت بود این طور می خوابید.

عصر هم وقتی بلند شد من با نسرین جون وهما خانوم توی هال نشسته بودم . اخم هایش در هم بود خواستم برایش غذا بکشم که گفت گرسنه نیست . آماده شد و گفت بیرون می رود … همین . و چه حس بدی را به وجودم سرازیر کرد . نگاه نسرین خانوم هم نگران بود اما حرفی نزد.

***

وفا

حوصله ی خودم را هم نداشتم .خیلی به هم ریخته بودم … مینا چطور می توانست ؟؟؟؟

نگاهی به ساعتم انداختم نزدیک هفت بود .شماره ی شهاب را گرفتم …

جواب داد : سلام وفا .

– سلام … خوبی ؟

– ممنون .. از ما یاد کردی … چه خبر .

– شب ساعتای نه و ده چیکاره ای ؟

– چطور ؟

نفس گرفتم … سخت بود گفتنش …

پشیمان شدم از گفتنش … گذاشتم برای بعد : یه ساعت وقتتو به من میدی پسر خاله ؟

لحنش رنگی از تردید به خود گرفت : خیر باشه ؟

خیر ؟ خیر بود ؟ نفسم سنگین شد ….

– ساعت نه میام خونه تون …

– اون موقع کار خونه ام …

– پس آدرس می دم بیا اونجا ….

– آخه چی شده وفا ؟ نگرانم کردی پسر…

سعی کردم آرامش نداشته ام رابه او منتقل کنم : چرا نگران ؟ چیز مهمی نیست …

نبود ؟ واقعا مهم نبود ؟ موهایم را چنگ زدم رو به بالا … مغزم داغ کرده بود …

فعلا زیر لبی گفتم و تماس را قطع کردم … چه حالی می شد با دیدن مینا در خانه ی سیامک ؟ با وضعیتی که ….

تا ساعت نه قدم زدم … فکر کردم .. کارم درست بود ؟ نمی شد از راه دیگر …

نه … اگر می شد که همان اول …

آنقدر در خودم غرق بودم که نفهمیدم کی مقابل خانه ی سیامک رسیدم … با پریشانی به در خانه اش نگاه کردم . دری که فقط روی هم افتاده بود و بسته نبود … برای ورود من باز گذاشته بودش … برای اینکه بی خبر روی سر مینا آوار شوم .

نگاهی به ساعت انداختم .. نزدیک به ده بود و من نمی دانستم مینا به چه بهانه ای تا کنون بیرون از خانه مانده ؟ که خدا نکند کسی بخواهد زیر آبی برود که هزار بهانه برای پنهان بودن و ماندن کارش برای خود ردیف خواهد کرد . …

قرار بود آدرس را برای شهاب بفرستم اما نمی توانستم …دستم نمی رفت … دلم می لرزید … مینا بد بود اما شهاب چه گناهی داشت ؟ شکستن غرورش را نمی خواستم … خرد شدن غیرتش را نمی خواستم … مرد بود شهاب … یکی عین خودم …

گوشیم را خاموش کردم … نمی دانستم اگر تماس بگیرد بتوانم جلوی خودم را بگیرم یا نه … همان فیلمی که سیامک قرار بود بگیر برای من کافی بود …

در را آرام هل دادم و به درون گام برداشتم … نگاهم به ساختمان بود و با گامهایی پر از خشم جلو می رفتم … طپش قلبم بی سابقه بود … سرم درد می کرد و مغزم انگار ضربان گرفته بود … چه حال بدی … چه حال بدی ..

در ساختمان را آرام گشودم … هیچ صدایی به گوش نمی رسید … نگاهی به اطراف انداختم و چشمانم به در بسته ی اتاق خواب ثابت ماند … نمی دانستم اگر در را باز کنم چه صحنه ای را خواهم دید .. سیامک را می شناختم … اما مینا ….

دل به در یا زدم و تا پشت در پیش رفتم … دست بردم تا دستگیره را بگیرم … دستم لرزید … مینا دختر خاله ام بود .. ناموسم بود …

اما هر چه باداباد … مرگ یک بار شیون یکبار … در را باز کردم …

دیدم آنچه را که قلبم را به درد آورد … مینا … خودش را به راحتی به حراج گذاشته بود … همین … نمی خواهم چیز بیشتری بگویم … نمی توانم بگویم .

*** *

مینا را طلاق دادم … به صورت توافقی … بدون پرداخت مهریه …

وقتی از دفتر خانه بیرون آمدیم مینا هنوز اشک میریخت … چشمهای روشنش پر از غم بود . نگاه ترحم آمیزم را به چهره ی زیبایش دوختم … حیف که به اینجا رسیده بود … افسوس که قدر خودش را ندانسته بود .

– حالا می خوای چیکار کنی ؟

نگاهم کرد و اشک هایش رابا دستمالی که در دست داشت پاک کرد .

ادامه دادم : این راهش نیست مینا … خودتو و طریقتو عوض کن دختر … هنوز هم واسه خوب بودن و موندن خیلی وقت داری .. این گذشته ی کوفتی رو بریز دور …. از نو شروع کن …

– می دونم که باور نمی کنی ..اما همش به خاطر تو بود … تویی که از اول نخواستی منو ببینی … تویی که وقتی به خودم اومدم دیدم چنتا دوست دختر رنگارنگ دورتو گرفته .. به هرکی فکر می کنی به جز من… هرکار کردم به چشمت بیام نشد .. انگار منو نمی دیدی ..فکر می کردم اگه مثه دوست دخترات ظاهری آنچنانی واسه خودم درست کنم به چشمت میام … اما تو منو نمی خواستی … یا درگیر کارت بودی یا با اونا … کم کم واسم عادی شد … آرایش تند و لباس های آنچنانی … بدن نما … بی پروایی …. شدم یکی جز اونکه اول بودم … نابود شدم گاهی از خودم بدم می اومد …از تو هم بدم اومد تو رو مقصر می دیدم ..این بود که زدم به رگ بی خیالی … خواستم ازت انتقام بگیرم .. می دونستم نمی تونی رو حرف خاله و خانوادت حرف بزنی … می دونستم مجبورت می کنند با من ازدواج کنی می خواستم حرصت بدم …دیگه نمی شدم اونی که تو می خوای … گند زدم به زندگیم …. وحید رو نادیده گرفتم اونم یکی بود پست تر از خودم .. بد تر از تو….

نفس عمیقی کشیدم … واقعا دلم برایش می سوخت … از آن شب به بعد در نظرم آنقدر خوار می آمد و بی ارزش که حتی حس نفرت هم نمی توانستم به او داشته باشم. دیگه دلم نمی خواست با او رو به روبشوم … هیچ وقت . هرچند که می دانستم تا چندی دیگر از ایران خواهد رفت …

– من خودمو مقصر نمی دونم ..تا اونجایی که جا داشت سعی کردم بهت کمک کنم بهت فرصت دادم اما تو چیکار کردی ؟ …اما به هر حال امیدوارم منو ببخشی مینا …. برات آرزوی خوشبختی می کنم … خداحافظ.

آه کشید … حسرت خوابیده در نگاهش را نادیده گرفتم … کاش واقعا پشیمان باشد … همانطور که در خانه ی سیامک به من قول داد والبته من باور نکردم … هنوز هم چهره ی مبهوتش در نظرم بود … شوکه شده بود و سیامک شرمنده با اینکه فقط کنار مینا نشسته بود و تنها چندتا از دکمه های لباسش را باز کرده بود از اتاق خارج شد .. حالش بد بود .. به یاد نامزد خودش افتاده بود … حق داشت … درد داشت خیانت .. درد داشت…

پیاده خلاف جهت حرکت مینا به راه افتادم ….باید به زندگی خودم می رسیدم …. باید شهلایم را آرام می کردم … آرامشی به او میدادم که حقش بود.

وارد خانه که شدم شهلا با نگاه همیشه نگرانش به استقبالم آمد . لبخند خسته ام را به چشمان زیبایش هدیه دادم : سلام خانومم .. خوبی گلم ؟

پاسخم را داد . شاید از اینکه در آن وقت روز به خانه آمده بودم آنقدر متعجب بود . دستم را به دور شانه اش انداختم و با هم به درون رفتیم … نسیرین جون نشسته بود و با گوشی اش مشغول بود با ورودمان سر بلند کرد و شهلا خودش را از من دور کرد . سلام گفتم و او پرسید چرا اینقدر زود برگشتی پسرم ؟

نگاهی به هر دو انداختم : چون نرفته بودم سر کار …

کنجکاوی در نگاهشان نشست و شهلا پرسید : پس کجا بودی ؟ اتفاقی افتاده ؟

لبخندم را تکرار کردم : یه اتفاق خوب … من و مینا از هم جدا شدیم .

بهت و نا باوری چشمان شهلا چقدر دلنشین بود برایم … از شنیدن این خبر خوشحال شد … می دانستم که چه زجری می کشد از اینکه سایه ی مینا روی زندگیمان سنگینی می کند .

نسرین جون نگاه خیره اش را به چشمانم دوخت : چطور راضی شد ؟

من از آن شب و رو به رو شدنم با مینا در خانه ی سیامک هیچ حرفی نزده بودم … به هیچ کس … دلم برایش می سوخت … قول داد بی سر و صدا از هم جدا شویم … بی آنکه دیگر ادعایی داشته باشد .

– خودش فهمید که ما به درد هم نمی خوریم … نه اون دلش با من بود نه من با او …

چهره اش در هم رفت : وقتی فهمیدم با شهلا ازدواج کردی خیلی ازت دلگیر شدم … همش به خودم می گفتم با کدوم معیار اونو انتخاب کردی .. اونی که پرستارِ خونه ی من بوده … اون که کس و کار درست و حسابی نداره … با اینکه یه مدت رو با خودم زندگی کرده بود نتونسته بودم خوب بشناسمش … نمی دونستم این دختر با این سن و سال کم .. با اون همه سختی … چه دل بزرگی داره … دلش عین دریاست … وقتی از منی که از خونه بیرونش کرده بودم اونطور پذیرایی کرد و به روم هم نیاورد تعجب کردم از بزرگ منشیش .. از بی تکبری و مهربونیش … منو به خونش راه داد بهترین پذیرایی رو کرد … از این ها گذشته پایبندیش به مسائل اعتقادی برام جالب بود … اون منو به یاد گذشته های خودم انداخت .. وقتی که هنوز تو خونه ی پدرم بودم .. وقتی با پدربزرگت آشنا نشده بودم … منم همینقدر پاک و بی آلایش بودم که شهلا هست … اما بازی روزگار نذاشت پاک بمونم … البته منم اراده ی شهلا رو نداشتم .. وقتی اومدم تهران و با اون همه زرق و برق و تجمل آشنا شدم گذشتمو یادم رفت … فراموش کردم که کی بودم … چی بودم … از اصلم دور شدم … همه ی ارزش هام عوض شد … همش شد تجمل و ثروت و مد و چشم و هم چشمی با خانواده ی شوهرم … شدم یکی دیگه … اون نسرین که مثل یه بره مظلوم و پاک بود تبدیل به یه ….

اشکی که از چشمش چکید را پاک کرد و نگاهی به من و شهلا که مبهوت به او نگاه می کردیم انداخت و لبخند تلخی زد : شاید از حرفام تعجب کنید … شاید جاش نبود الان سرِ درد دلم را باز کنمو کامتونو تلخ کنم .. اما باور کنید این حرفها خیلی وقته رو دلم سنگینی می کنه … خیلی وقته به یه گوش شنوا نیاز دارمو پیدا نمی کنم .. از سری قبل که به اینجا اومدم حس کردم این دختر می تونه سنگ صبور خوبی برام باشه اما غرورم نگذاشت باهاش حرف بزنم … نگذاشت درددل کنم …

نگاهش را به شهلا دوخت : آرامشت حسرت گذشته ها مو تو دلم زنده می کرد … بهت حسودیم میشد . اون شب که اینجا بودم و نیمه شب با دیدن کابوس از خواب پریدم و تو با اون آرامشت بالا سرم اومدی نمی دونی چقد دلم می خواست کنارم بمونی … دلم می خواست باهات حرف بزنم .. از خوابی که دیده بودم برات بگم .. اما نتونستم … ازت خجالت کشیدم … با اینکه خیلی به دلم نشسته بودی نتونستم …

شهلا لبخند زیبا و پر مهرش را نثار ا. کرد و دستش را گرفت . به محبت و مهربانی اش لبخند زدم … شهلا چه راحت می بخشید .

نسرین جون نگاه آرامش را به من دوخت : با اینکه مینا دخترمه و از جونم بیشتر دوستش دارم اما به تو حق می دم که با وجود شهلا دیگه نتونی زن دیگه ای رو دوست داشته باشی …. قدر شهلا رو بدون .

حس خوبی به من دست داد از اینکه بالاخره یکی از اعضای خانواده ام شهلا را آنطور که بود شناخت . هرچند باورش سخت بود که آ« شخص نسرین جون باشد که با آن همه سختگیری .

آن ها را تنها گذاشتم و به اتاق رفتم تا لباس هایم را عوض کنم … صددای نسرین جون راشنیدم که گفت : چند شب پیش که حالم بد شد و مرگ رو پیش چشمم دیدم نمی دونم چرا همش چهره ی تو مقابل چشمام بود … فکر می کردم این سزای بدی باشه که در حق تو کردم … دلم می گرفت وقتی یاد این می افتادم که چطور با تو رفتار کردم .. چند بار با زخم زبون دلتو سوزوندم .. از خودم بدم می اومد … دلم می خواست ازت حلالیت بطلبم اما دیگه ازت خجالت می کشیدم …

آهی کشید … از تنهایی اش گلایه کرد .. از اینکه بچه هایش آنطور که می خواسته تربیت نشدند .. اینکه همیشه با وجود امکانات رفاهی یک کمبودی در زندگیش احساس می کرده …

حرفهایش تازگی داشت برایم .. تا آن روز هرگز لب نگشوده بود … از آن همه تنهایی اینقدر گلایه نکرده بود .

قبل از اینکه از اتاق خارج شوم صدای اسمس گوشی ام را شنیدم … برگشتم و گوشی را از جیب پیرهنم برداشتم … پیام جدید از همان ناشناس بود که چند وقتی بود پیدایش نبود … باز کردم .

نوشته بود : شر مینا از زندگیت کم شد ؟ حالا نوبت شهلاست …

اخم هایم در هم رفت … دوباره پیام را خواندم .. . کی می توانست باشد ؟ چرا دست بردار نبود ؟

اسم مارال را که روی صفحه ی گوشیم دیدم نگاه بی اراده ام به سمت شهلا کشیده شد سرگرم حرف زدن با نسرین جون بود . بلند شدم و به حیاط رفتم … کلید پاسخ را فشردم

– سلام .

– سلام عزیزم خوبی ؟

عزیزم گفتن هایش را نمی خواستم … دیگر هیچ محبت و عشقی را جز محبت و عشق با صفای شهلا نمی خواستم …

لحنم سرد و بی تفاوت بود : خوب خوبم …مثل اینکه زود به زود دلتنگم میشی مارال خانوم …

از پنجره نگاهی به شهلا انداختم … لبخندی که بر لب داشت قلبم را آرام می کرد… صدای مارال مرا به هم می ریخت

– آره دلم خیلی تنگ میشه … اما این توئه بی معرفتی که دیگه نمی خوای …

خونم داغ شد … در حالی که سعی می کردم صدایم را پایین نگه دارم گفتم : من چیکار کنم تو اون گذشته ی کوفتی که با هم داشتیم رو بریزی دور و دور منو خط بکشی ؟

متعجب نفسش را به درون کشید :

هــیع تو با من اینطوری حرف می زنی وفا ؟ باورم نمیشه .

من به او مدیون بودم … اما کاش درکم می کرد …. کاش می فهمید چقدر شرمنده ی گذشته ام هستم … کاش مدام یادآوری نمی کرد که توی چه لجنی فرو رفته بودم …

کلافه بودم … دلم به حالش سوخت : ببخشید ..

– اما تو خیلی عوض شدی …بی مرام شدی …

– مارال تمومش کن … من دیگه نمی خوام .. نمی تونم با تو باشم … درسته بهت مدیونم اما این دلیل نمی شه هر وقت خواستی با تماس های گاه و بی گاه …

به میان حرفم آمد : اینقد از زنت می ترسی ؟ اون که قبلا می دونست من و تو با همیم … با چشمای خودش دید که تا صبح …

می خواستم فریاد بزنم خفه شو … حالم از تو و خودم به هم می خوره … اما خودم را کنترل کردم : دیگه با من تماس نگیر مارال ..

عصبی فریاد زد : به جهنم .. برو بمیر وفا … ازت متنفرم … واسه من جانماز آب می کشه … بهتره یادت نره کی بودی و با چند نفر ….

حقایقی که می گفت حالم را بد می کرد … تماس را بی حرف دیگری قطع کردم . روی پله ی جلوی ساختمان نشستم … حق با مارال بود … من نباید از یاد می بردم کی بودم … چیکار می کردم .. من تا خرخره تو گناه و معصیت دست و پا می زدم … گناهانی که وجودم را سیاه کرده بود … سرم را بالا گرفتم : خدایا … من چقدر بی معرفتم و تو چقدر با مرام … با اون همه بدی که کردم … بازهم محبت کردی و شهلا را سر راهم قرار دادی … این یعنی این که من بااینکه خیلی وقتا فراموشت می کنم اما تو همیشه به یادم هستی …

اشک حلقه زده در چشمانم را پس زدم : مثل همیشه دستمو بگیر .. منو به سمت خودت برگردون … من می خوام با تو باشم .. منهای همه ی اون چیزایی که در گذشته ازشون لذت می بردم … خوشی با تو بودن باید خیلی خیلی بالاتر از این حرفا باشه … این حس خوب رو در وجود شهلا وقتی که با تو حرف می زنه دیدم .. در چهره ی آروم بی بی دیدم …

– چیزی شده وفا ؟

با شنیدن صدای شهلا از آن حالت بیرون آمدم …. از روی شانه به او که پشت سرم ایستاده بود نگاهی انداختم : نه عزیزم … و دستش را گرفتم و او را کنار خودم نشاندم … دستم را دور شانه اش حلقه کردم … حس می کردم ویارش کمتر شده .. حالش بهتره … زیاد از من گریزان نبود .

چشمان سیاهش را به نگاهم دوخت : چرا اینجا نشستی ؟

صورتش را بوسیدم : چیزی نیست گلم …

نفس عمیقی کشیدم : شهلا … تو وقتی نماز می خونی … چه حسی پیدا می کنی ؟

نگاهش کنجکاو شد اما گفت : یه حس خیلی خوب که نمیشه کاملا وصفش کرد … حس اینکه یه حامی بزرگ داری که بر همه چیز و همه کس غالبه …

چه حس خوبی .. به او لبخند زدم …یعنی من هم می توانستم چنین حسی را تجربه کنم ؟ راهی برای بازگشتن مانده بود ؟ آن همه پلی که خراب کرده بودم چه میشد ؟

دستش را گرفتم و بوسیدم : حال کوچولوی من چطوره ؟

شرمگین خندید : چی بگم .. تا الان که فقط منو ضعیف کرده و از ریخت انداخته ..

خندیدم : این چه حرفیه گل من… چرا همچین حسی داری؟

جوابم را نداد … نگاهش رنگ غم گرفت : وفا …

– جون دلم .. ؟

– می خوام یه قولی بهم بدی ..

به صورت نازش خیره شدم : چه قولی عزیز دلم ؟

انگشتانش رادر هم فرو برد .. استرس داشت .. با مکث کوتاهی گفت : بهم قول می دی که هر اتفاقی هم که بیفته .. منو . بچه امو از هم جدا نمی کنی ؟

گیج نگاهش کردم … این چه سوالی بود ؟ چرا نمی توانست باورم کند ؟

– باید چیکار کنم که عشقمو باور کنی شهلا ؟ من دنیا رو بدون تو نمی خوام .. من تازه دارم طعم خوشبختی رو می چشم …

چشمانش به اشک نشست : کاش می تونستم این حس بد رو از خودم دور کنم … کاش …

او را به خودم فشردم : قربونت برم …تو همه ی زندگیمی .. قول می دم تا زنده ام دست از تو برندارم .. همه جوره حمایتت می کنم .. می دونم به خاطر او.ن همه سختی و تنهایی که تو زندگیت کشیدی این حس رو داری .. اما من بهت اطمینان می دم … من به جز تو رو نمی خوام .. من دور همه ی اونایی که تو زندگیم بودنو به خاطر تو خط کشیدم و محاله دیگه بتونم عشق و محبت زن دیگه ای رو به جز تو بپذیرم …

اشک هایش را پاک کردم : باورم می کنی ؟

.. موهایش را بوسیدم … آروم عزیزم .. آروم باش .. همه ی اتفاقای بد زندگیمون تموم شده … دیگه سایه ی مینا هم رو زندگیمون سنگینی نمی کنه .

بی حرکت ماند .. بی حرف … نوازشش کردم .. به راستی که برایم عزیزتر از هر عزیزی شده بود … تصور نبودنش در زندگیم دیوانه ام می کرد … خودم هم نمی دانستم از کی برایم اینقدر عزیز شد .

نگاهم را باز هم به آسمان دوختم .. خدایا حالا که به من دادیش خودتم برام حفظش کن …

***

مارال با همه ی غرورش باز هم با من تماس گرفت .. ناراحت بود .. گلایه داشت .. از من خواست به دیدنش بروم .. قبول کردم در همین هفته سری به خانه اش بزنم .. باید آب پاکی را روی دستش می ریختم . . .

آن روز به شهلا گفتم که دیرتر به خانه می روم می خواستم به دیدن مارال بروم . ساعت نزدیک به نه بود که سیامک مرا مقابل خانه اش پیاده کرد و رفت .

با ورود به خانه اش حس بدی وجودم را گرفت.. حسی که تا قبل از آن خواب بود … نمی دانستم می توانم داشته باشم …

پله ها را که طی کردم نفسی تازه کردم و دست بردم و زنگ را زدم … چند دقیقه طول کشید تا در را گشود . ناباوری در نگاهش موج می زد … هرچه کردم نشد لبخند بزنم . سلام گفتم . خودش را کنار کشید و اشاره کرد وارد شوم .

از هر گوشه و کنار این خانه خاطره داشتم .. خاطره هایی که …

تعارف کرد بنشینم . نشستم و نگاهم را به مانیتور بزرگ انتهای سالن دوختم . . . همان فیلم هایی که جز فساد چیزی برای آدم نداشت .. نگاهم را گرفتم … و منتظر شدم تا بیاید …

آمدنش طول کشید صدا زدم : کجا موندی ؟ من باید زود برم … شهلا منتظرمه … تا نرم شام نمی خوره ….

آمد … با چه سر و وضعی ؟!!! با اینکه بارها … اما نگاهم را گرفتم … اخم کردم .

– گفتم که دارم میرم .. این کارا واسه چیه ؟

بی پروا بود … آمد مقابلم ایستاد … نیم نگاهی به انداختم . لبخند زد … به من نزدیک شد و کنارم نشست … بوی خوش عطرش در بینی ام پیچید … رو گرفتم اما دستش را دور شانه ام انداخت : وفا جونم … چقدر بی معرفت شدی … فکر نمی کنی که من ….

خیلی از این حرکت عصبی شدم … من دیگر مثل سابق نبودم ….نمی خواستم .

با خشم دستش را پس زدم : بس کن مارال … دست بردار .. من برای این چیزا نیومدم .. اومدم بهت بگم دست از سر من و زندگیم بردار … نمی خوام با هر بار تماس گرفتنت فکر کنم شهلا متوجه میشه و از من دلگیر میشه … آرامشمو به هم نزن ..

ناباوری نشسته در نگاهش را نادیده گرفتم : من همیشه ممنونتم .. تو به من لطف داشتی .. الانم هرکار بخوای برات می کنم فقط دیگه ازم توقع نداشته باش اونجوری باهات باشم … دیگه نمی خوام .. .

این کمترین کاریه که می تونم در مقابل اون همه وفاداری شهلا انجام بدم …

بلند شدم : منو ببخش .. شاید برات عجیب باشه اما شهلا .. بارفتارش .. با منشش منو عوض کرده .. دور اون کثافتکاری هایی که می کردم رو خط کشیدم … شاید نتونی درک کنی .. اما من از اینی که الان هستم خیلی راضی ام … حداقل از زنم خجالت نمی کشم .

اشکهایش روان شد : اما من خیلی تنهام .. من … من .. نمی تونم بدون تو …

مقابلم ایستاد : آخه زنت از کجا می خواد متوجه بشه ؟

به آن همه حقارت پوزخند زدم … من به چی این زن دل خوش کرده بودم ؟

اون نمیبینه .. خدای من و اون که میبینه .. نمی خوام شرمنده ی خدام بشم .. من توبه کردم .. دیگه نیستم مارال .. نمی گم مثل برادر .. که شرمم میاد .. اما مثه یه دوست .. همه جوره می تونم هواتو داشته باشم ….

دیگر نمی توانستم بمانم .. حالم خوب نبود .. به هوای تازه نیاز داشتم .

– باز هم بهت سر می زنم .. اما می خوام توام منو درک کنی .. دفعه ی بعد اینطوری منو به هم نریز .

از خانه اش خارج شدم و راه پله ها را در پیش گرفتم . پله ها را به سرعت پایین می آمدم که .. سینه به سینه ی مردی در آمدم … مردی که از دیدنم جا خورد .. پله ای به عقب برگشت …

وحید ؟؟؟؟؟ آن هم در خانه ی مارال ؟؟؟؟

نگاه حیرت زده ام را که دید به خودش آمد … لحظه ای طول نکشید که راه آمده را برگشت …

متعجب از این عکس الملش نامش را صدا زدم : وحید ؟ …صبر کن … وحید …

اما فقط صدای پایش را میشنیدم که با عجله پایین می رفت … بی اراده به دنبالش پا تند کردم … چرا از من فرار می کرد ؟؟؟

از در اصلی ساختمان بیرون زد … گامهایم آهسته تر شد … حسابی گیج بودم که در مقابل چشمان ناباورم … ماشینی که از رو به رو می آمد به او که به همان حالت عرض خیابان را طی می کرد زد … صدای جیغ سایش لاستیک ها بر آسفالت خیابان … و به آنی به خودم آمدم .. خدای من .. این جوان که در خون خود می غلطید وحید بود .. تنها برادر من … ندانستم چطور خودم را بالای سرش رساندم …

در آغوش گرفتمش : وحید …عزیز من…. خدای من ….

نگاه پر از خونش را به چشمانم دوخت : من … من … داداش .. مارال …. اون منو …

چشمهایش بسته شد.. مسخ شده بودم … نمی دانستم باید چیکار کنم …هیکل درشتش در آغوشم بی حرکت مانده بود ..

اصلا نفهمیدم چطور او به بیمارستان انتقال داده شد … کاش اشکهایم می بارید تا این بغض سنگین که داشت خفه ام می کرد آب میشد …

چشمم به در اتاق عمل خشک شد … بغضم هنوز هم آب نشده بود … تمام مدتی که کار های بستری شدنش را انجام می داد م همان بغض سنگین گلویم را می فشرد و نفسم را سنگین کرده بود . در بهت و ناباوری دست و پا می زدم … وحید برایم عزیز بود .. من فقط کمی از بی معرفتیش دلگیر بودم وگرنه از جان خودم هم بیشتر دوستش داشتم .

به هیچ کس خبر ندادم .. یعنی ذهنم یاری نمی کرد …نمی دانستم باید چطور برزبان بیاورم …

روی نیمکت نشسته بودم و چشم به دری دوخته بودم که معلوم نبود وحید در آن دچار چه سرنوشتی خواهد شد ؟ ساعت از دو نیمه شب گذشته بود و هنوز خبری نبود … حالش آنقدر وخیم بود که فورا به صورت اورژانسی تحت عمل جراحی قرار گرفت .

به محض باز شدن در برخاستم و خودم را به مردی که روپوش سبز به تن داشت رساندم : حالش چطوره ؟

نگاه خسته اش را به دیده ام دوخت : برادرشی ؟

– آره …

تا بخواهد جواب دهد قلبم آنقدر محکم می کوبید که هر آن حس می کردم یا از قفسه ی سینه ام بیرون خواهد زد یا بی حس و حال از کار خواهد افتاد .

– خدارو شکر کن… خطر جدی از سررش گذشت ..

نفس حبس شده ام آزاد شد … زمزمه کردم : خدایا شکرت .. خدایا شکر …

او رفت و من … تازه اشک هایم تازه باریدن گرفتند … به آنی صورتم خیس از اشک شوق شد … وحیدم زنده می ماند …

ناتوان خودم راروی نیمکت رها کردم … بارها خدا را به خاطر لطفش شکر گفتم … چه شب سختی … چه شبی .

***

به پدرش خبر دادم. باورش نمی شد که خطر رفع شده … خیلی زود با مادرم خودشان را رساندند … همان مادری که وقتی من تصادف کردم حتی حاضر نشد به عیادتم بیاید … دلگیر بودم … دلگیر …

هردو نالان و اشک ریزان خودشان را به من رساندند … همه ی ماجرا را توضیح دادم .. هرچه که به خاطرم مانده بود… باورشان شد که پسرشان زنده است … پسری که آرزو ها برایش داشتند … من هم که … هیچ وقت وصله ی تنشون نبودم .

خواهر ها هم آمدند … خاله و شوهر خاله و شهاب و ….

باید بر می گشتم خانه .. کافی بود هر چه دلشوره به دل شهلا انداخته بودم . از همان دیشب بعد از آن اتفاق گوشیم را خاموش کرده بودم … بی آنکه به این فکر کنم که ناراحتی و استرس چقدر برای شهلا و بچه ام ضرر دارد .

کلید اناختم و وارد خانه شدم .. از دیدنش رو ی پله ی جلوی ساختمان جا خوردم … چشمانش اشک آلود بود و گوشی اش در دستش ظاهرا شماره ی مرا می گرفت …

با دیدنم گریه اش شدت گرفت : تا الان کجا بودی ؟

خسته بودم .. تنها وجود او بود که می توانست آرامشم را باز گرداند . در آغوشم گرفتمش … تنش می لرزید …

– آروم باش عزیز دلم …

نسرین جون که در آستانه ی در ظاهر شد او را رها کردم .

نسرین جون مثل او آرام و با محبت بر خورد نکرد : معلومه کجایی ؟چرا به فکر زن حامله ات نیستی ؟ خجالت نمی کشی تمام شبو …

خنده ام گرفت … خنده که نه .. لبخندی بی زمق : قربونت برم .. بذار توضیح بدم اونوقت ما رو بزن …

دست بر شانه ی شهلا گذاشتم و او را با خود همراه کردم : دیشب تا صبح بیمارستان بودم … برای یکی از بچه ها اتفاق بدی افتاده بود اما خدا روشکر به خیر گذشت ..

شهلا با نگرانی گفت : چی شده بود؟

– با هم بودیم .. تصادف کرد .. جلو چشم خودم .. نمی دونی چه حالی شدم .. تا نزدیکای صبح تو اتاقعمل بود .. اما خدا رو شکر خطر رفع شد و الان حالش خوبه ..

نسرین جون با اینکه توضیحاتم را شنیده بود از موضع خود عقب ننشست : نمی تونستی یه زنگ بزنی ؟ گوشیتو چرا خاموش کرده بودی ؟تا صبح صد بار مردم و زنده شدم که چه بالایی ممکنه سرت اومده باشه .. این دخترم که تا همین الان مثه مرغ سر کنده بال بال می زد …

پیشانی شهلا را بوسیدم : معذرت می خوام … خیلی داغون بودم … اگه منو می دیدین بهم حق می دادید .

– وضعیت شهلا یادت نبود ؟

– ببخشید … گفتم که حالم بد بود .. آخه …

دلم می خواست بگویم اما نمی توانستم … می ترسیدم حال نسرین جون بد شود .

– خدا رو شکر که الان خوبه …

اخم کرد : به نظر من که تو اصلا خوب نیستی …

در گفتن و نگفتن دو دل بودم .. می ترسیدم از زبان یکی دیگر بشنود و وضع بد تر شود … با کمی مکث دل به دریا زدم : نه .. الان خوبم … دیشب داشتم دیوونه می شدم .

شهلا برایم چای آورد . و نسرین جون گفت : خوش به حال رفیقت که همچین رفیق شفیقی داره .

– راستشو بخوای اون رفیقم نبود … گفتم که حالش الان خوبه …

نسرین جون لحظه ای مبهوت نگاهم کرد : منظورت چیه ؟ پس کی بوده ؟؟؟

– نگران نباش .. وحید بود که خدا رو شکر … به خیر گذشت …

ناباور و بهت زده به صورتش چنگ زد : خدا مرگم بده … بچم چی شده ؟

در آغوش گرفتمش : قربونت برم .. گفتم که … حالش خوبه … الان هم مامان اینا پیششن …

– می خوام برم ببینمش .. آخه چرا همچین بلایی سرش اومده ؟؟

– فکر می کنی اگه خدای نکرده مشکلی داشت من اینقدر خونسرد بودم ؟

اشک هایش روان شد : من نمی دونم .. می خوام برم دیدنش .. تا نبینمش خیالم راحت نمیشه ..

هرچه کردم نتوانستم آرامش کنم .

شهلا برایش لیوانی آب سرد آورد .اما او بی تاب تر از آن بود که بشود آرامش کرد .. نوه هایش را خیلی دوست داشت و من حالش را درک می کردم . به همین خاطر با وجود خستگی زیاد تصمیم گرفتم او را به بیمارستان ببرم .

*** **

وحید به هوش آمد . اولین بار که به ملاقاتش رفتم با شرمندگی سر به زیر انداخت … هنوز هم ندانسته بودم آن شب از چه فرار می کرد ؟ کنارش ایستادم : چطوری ؟

نگاهم نمی کرد : شرمنده ام داداش …

دست باند پیچی شده اش را گرفتم : این چه حرفیه ؟ واسه چی شرمنده ؟

نگاه غمگینش را به چشمانم دوخت : به خاطر …..

*** *

باورش برایم سخت بود .. اینکه وحید … تنها برادرم … او که هرچه بهتر بود را برایش می خواستم .. او که از راحتی خودم برایش می گذشتم .. از سهم خودم می زدم و به او می بخشیدم به خاطر مینا چنین کاری با من کند … با مارال دست به یکی کند …سخت بود که بدانم همه ی آن مدت که اسمس ها و تماس های یک غریبه آرامش را از من گرفته بود همه زیر سر وحید بود و مارال … وحید برای اینکه عشقش را ناخواسته گرفته بودم و مارال برای اینکه به او بی توجه شده بودم … برای اینکه دیگر نمی خواستم هرزگی کنم … می خواستم آدم شوم .. او هم انتقام عوض شدنم را می گرفت … من چقدر در نظرش حقیر بودم که تصور می کرد با زنی مثل او ازدواج می کنم .. که فردا بشود مادر بچه ام … که یکی بدتر از خودم و او را تحویل جامعه دهد … من هرگز به او ابراز علاقه نکرده بودم … فقط از روی تنهایی به او پناه برده بودم … و نیاز هایی که …. الان می فهمم اگر آدم باشی چه خوب می توانی کنترلش کنی … آدم باشی می توانی .

باز هم دلم هوس سیگار کرد … اینبار میلی شدید تر … راهم را برای خریدنش به سمت مغازه کج کردم اما … نرسیده به مغازه ایستادم … حیف بود که دوباره شروع کنم .. حیف بود شهلا را بیازارم … می توانستم به خانه بروم … دیدن لبخند زیبای او …. چشمان معصوم و نگاه پاکش می توانست گیرایی بالاتری داشته باشد .

به سمت خانه به راه افتادم . دلم یک خواب راحت هم می خواست … ذهنم باید آرام می گرفت … با مارال هم تسویه می کردم … باید آرامشم را قبل از هر چیز به دست می آوردم .

صدای وحید مدام در گوشم می پیچید …

– شرمنده ام داداش … اونقدر از دست تو مینا ناراحت بودم و می خواستم انتقام پس زده شدن و نادیده گرفته شدنمو بگیرم که نمی فهمیدم دارم چیکار می کنم…. من فقط می خواستم مینا رو طلاق بدی .. اوایل قصدم این بود که وقتی ازش جدا شدی باهاش ازدواج کنم .. اما بعد… دیدم که اون واقعا یه هرزه ست … با هرکی عشقش بکشه می ره … بدم اومد ازش .. فکر می کردم پشیمونه … به راه اومده اما دیدم نه … اشتباه می کنم … اون تنها قصدش از موندن تو زندگی تو این بود که همه ی بی تفاوتی هایی که ازت دیده بود رو تلافی کنه … می خواست به خیال خودش تو رو زجر بده …نمی دونست تو با وجود شهلا ….

داداش شهلا بهترین و پاک ترین دختریه که تا به حال دیدم … شرمنده ام که اینو می گم … چند بار تلفنی باهاش حرف زدم اما منو نشناخت … مدام اذیتش می کردم … از تو بد می گفتم … می خواستم بین تو و اونو به هم بزنم اما اینا همه نقشه ی مارال بود … اون وادارم کرد که مزاحم شهلا بشم .. . اون منو خام خودش کرد … اون طناز و عشوه گر منم یه احمق بیشعور که فقط …

هرچه بیشتر به حرف هایی که وحید زده بود فکر می کردم اعصابم بیشتر به هم می ریخت … داغونتر می شدم …

به خانه رسیدم …. به منبع امن و آرامشی که با هیچ چیز این دنیا عوضش نمی کردم .

وارد خانه شدم و از دیدن مهمان نا خوانده ای که در خانه بود تعجب کردم …

مادرم با دیدنم لبخند زد … لبخندی که مرا یاد گذشته هایی نه چندان دور می انداخت … وقتی که هنوز دلهایمان آنقدر پر از کینه نشده بود … وقتهایی که حرف هم را به دل نمی گرفتیم …

لبخندش را پاسخ گفتم و خودم را به آغوشی که به رویم باز شده بود سپردم . بوی خوشش را به ریه هایم کشیدم : شما کجا اینجا کجا مامان ؟؟

مرا از خود دور کرد : وحید واسم تعریف کرد … همه ی اون نامردی که در حق تو کرده بود رو … مردونگیت در مقابل مینا رو … منو ببخش پسرم … من ندونسته داشتم تو رو به راهی می کشوندم که …

حرفش را قطع کردم : خوشحالم که اینجایی … خیلی ازتون دلگیر بودم اما الان دیگه نه .. همین که اومدی …

پیشانی اش رابوسیدم . چه حس خوبی با حضورش به وجودم سرازیر می کرد .

به شهلا و نسرین جون که لبخند به لب به ما نگاه می کردند نگریستم … چهره ی دوست داشتنی شهلا غرق در آرامش و رضایت بود .

مادر نگاهی به شهلا انداخت : وحید خیلی از تو تعریف می کنه … خیلی ام ازت خجالت می کشه …

و به من نگاه کرد : منم روی آمدن نداشتم اما وقتی شنیدم قراره چند وقت دیگه نوه دار بشم اونقدر خوشحال شدم که …

کنار هم نشستیم .. شهلا برایم شربت آورد .. دستش را گرفتم و کنار خودم نشاندم … نمی خواستم در حضور مادرم معذب باشد.

نسرین جون گفت : حالا من یه سور پرایز واست دارم پسرم …

نگاهم را متوجه خود کرد : واسه من ؟؟

خندید و سر تکان داد : شهلا …اون کیف منو بیار مادر .

– قضیه چیه ؟ امروز اینجا چه خبره ؟ منو این همه خوشبختی محاله …

شهلا خندید : اگه خدا بخواد هیچی محال نیست …

کیف نسرین جون را به او داد . و نسرین جون چند دقیقه بعد جعبه ی نه چندان بزرگی را از کیفش بیرون آوردو به طرفم گرفت : چیزیه که می دونم خیلی بهش نیاز داری … مبارکت باشه .

مادر لبخند زد و شهلا با شوق به من نگاه کرد .

دست بردم و هدیه را گرفتم و از دیدن سوئیچی که درون جعبه بود تعجب کردم : نسرین جون !!

خندید : می دونم که عاشق ماکسیمای سفیدت بودی … همون موقع هم اگه فهمیده بودم نمی ذاشتم بفروشی .. چند وقتیه که به وکیلم گفتم .. کار داشت هی امروز و فردا می کرد تا اینکه امروز آوردش .. می تونی بری ببینیش .. گفتم سفید باشه .. عین همون قبلی .. منتها صفر کیلومتره…

ناباور گفتم : اما … نسرین جون …

خندید : نمی خوای بری ببینیش ؟

مادر گفت : مبارکت باشه پسرم … تو لیاقت بهترین ها رو داری …

به شهلا نگاه کردم تبسم کمرنگ روی لبهایش برایم دلنشین ترین منظره ی دنیا بود …

نسرین جون را در آغوش گرفتم و بوسیدم : نمی دونم چطوری تشکر کنم …

*** ***

شهلا

مادر وفا .. با همه ی سردیش برای دیدن وفا به خانه مان آمد .. با اینکه باز هم از بالا به پایین مرا نگاه کرد خوشحال بودم که این آمدن می تواند کینه و کدروت میان وفا و خانواده اش را بردارد . می دانستم که دوستشان دارد و با اینکه از آنها رنجیده است باز هم دلش هوای با آن ها بودن را می کند . گاهی با حسرت از آن ها حرف می زد …

مادرش هرچند با افاده به خانه و زندگی ساده مان نگاه کرد و پشت چشم نازک کرد و گفت که فکر نمی کردم وفا بتونه با همچین زندگی ساده ای بسازه و نسرین خانوم جوابش داد دیگه باید تا الان فهمیده باشی که به خاطر شهلا هر کاری می کنه … که البته من بهش حق میدم .. این دختر از یه جنس دیگست .. و او پوزخند زد .. دلم از او نرنجید ..این هم یک نوع مادرانه بود .. از اینکه فکر می کرد من وفایش را گرفتم دلگیر بود . سعی کردم مهربانانه و محترمانه از او پذیرایی کنم … یک برخورد دوستانه … شاید او از من بدش می آمد اما من … می توانستم دوستش بدارم چرا که برای وفا عزیز بود .. می توانستم صبوری کنم … تا برداشتی که از من دارد را عوض کند و متوجه شود که من آن نیستم که تصور می کند .

در مورد حاملگی هم زخم زبان زد : باید به فکر سیسمونی هم باشم آره ؟

شرمنده شدم و حرفی نزدم .. بااینکه شرم تنم را داغ کرده بود چون حرفش حقیقت بود فقط سکوت کردم . آهم را فرو خوردم … پدر با من چه کردی ؟؟؟ کجا توانستم به وجودت دلگرم باشم ؟ کجا ؟؟

گفت : جنسیت بچه هنوز مشخص نیست ؟

– نه .. هنوز زوده .. سنو گرافی بعدی مشخص میشه .

نگاهش چندان دوستانه نبود : وفا پسر دوست داره … دعا کن پسر باشه .

لبخند زدم : هرچی باشه شکر می کنم … فقط سالم باشه .

پوزخند زد : اونوقتا ما حامله می شدیم تنمون می لرزید که اگه پسر نباشه مادرشوهر …

سر تکان داد : دورش عوض شده دیگه مادر شوهر کجا عزت و احترام داره ؟ دوره دوره ی عروس سالاریه .

خنده ام گرفت .. چرا اصرار داشت مرا با حرف هایش آزار دهد ؟ باز هم ترجیح دادم حرمتش را نگه دارم و پاسخ ندهم .

وفا که آمد از دیدن مادرش خیلی تعجب کرد اما برقی از شوق و رضایت را در چشمانش دیدم و لبخند بر لبانم نشست .. شادی او دلخوشی من بود .

***

نسرین خانوم قصد رفتن کرد . اماشب قبلش از من و وفا خواست تا به خانه اش برویم و با او زندگی کنیم می گفت آن خانه ی بزرگ به اندازه ی کافی جا برای ما دارد … وفا نگاهش را به من دوخت : نظرت چیه خانومی ؟

دلم نمی خواست . نظرم منفی بود .. این خانه ی کوچک و ساده را خیلی دوست داشتم … خانواده ی هما خانوم چونان خانواده ی خودم بودند و نمی توانستم از آن ها دل بکنم … اگر به خانه ی نسرین خانوم می رفتم منت بر سرم بود و باید رفت و آمد گاه و بی گاه افراد فامیلش را که هیچ یک دید خوبی به من و زندگی ام نداشتند تحمل می کردم . باید نگاههای تحقیر آمیز خاله ی وفارا تحمل می کردم .. نه .. من این آرامشی را که در این خانه ی کوچک داشتم با بهترین و بزرگترین خانه ها عوض نمی کردم .

– امید وارم ناراحت نشین .. امامن ترجیح می دم همین جا بمونم .. شما هم تا هر وقت که مایل باشید می تونید اینجا بمونید و اینجا رو خونه ی خودتون بدونید …

نسرین خانوم نگاه غمگینش را به من دوخت : من اونجا خیلی تنهام .. به همدمی مثل تو نیاز دارم …

سرم را پایین انداختم : متاسفم … باورکنید نمی تونم …

و چه خوب بود که هیچ کدام اصرار بیشتری نکردند و به نظرم احترام گذاشتند .

***

اولین بار که با وفا همراه شدم و به خانه ی مادرش رفتم پراز استرس بودم .. رو به رو شدن با خواهر های وفا برایم کمی سخت بود …

مانتویی که تازه خریده بودم را به تن کردم … کمی آرایش .. و شالی که ترکیب رنگش قرمز و مشکی بود . وفا بادیدنم لبخند زد : به چه خانوم خوشگلی .. افتخار همراهی میدین آیا ؟

خندیدم … و اشاره به ظاهرم : خیلی چاق و بی ریخت شدم .. نه ؟

نزدیک آمد و در آغموشم کشید : این چه حرفیه ؟ عین ماه می مونی عزیزم … اتفاقا خیلی بانمک شدی .. تپل شدی کلا تغییر کردی .

دوباره به طرف آینه برگشتم … خیلی عوض شده بودم … دستم را روی شکمم گذاشتم … هنوز چند ماه مانده بود تا پسرم به دنیا بیاید ..

وقتی سنو گرافی گفت که بچه پسر است لبخند بر لبهای وفا نشست … حق با مادرش بود … دوست داشت بچه پسر باشد هرچند همیشه می گفت فرقی نمی کند .

اسمش را خودش انتخاب کرد … والا….. به دلم نشست . زیبا بود .

– وفا .. به نظرت .. خواهرات منو قبول می کنند ؟

– مهم منم که همه جوره قبولت دارم .. الانم میریم .. اگه خوب بودن و اذیت نشدی که هیچ وگرنه دیگه اونا رو نمی بینی .. خیالت راحت باشه .. من نمی ذارم کسی به تو بی حرمتی کنه .

چه خوب بود حس آرامشی که در نگاهش بود و به منهم منتقل می کرد .

مثل همیشه از عطر گل مریم استفاده کردم .. ملایم و خوشبو . وفا هم خیلی دوست داشت .

ترانه ای که در فضای کوچک اتومبیل پخش می شد را خیلی دوست داشتم …

صدای فرزین بود …

تو رو از بین صدتا گل جدا کردم ..

تو سینه جشن عشقت رو به پا کردم

برای نقطه ی پایان تنهایی

تو تنها اسمی بودی که صدا کردم

عشق من عشق من عشق من

بگو از پاکی چشمه

منو لبریز خواستن کن

با دستات حلقه ای از گل بسازو گردن من کن

اگه از مرگ باور ها دلم از آدما سرده

نوازش کن تو دستامو که خیلی وقته یخ کرده

عشق من عشق من عشق من عشق من

دیگه دلواپست بودن واسم بسه

دیگه بیهوده پیمودن واسم بسه…ُ

نگاهم کرد .. با لبخند .. با یک دنیا عشق … خدایا … ممنونم که هیچ وقت تنهام نذاشتی … من احساس خوشبختی می کنم … خیلی زیاد .

دستم را گرفت …. حس امنیت … عزیز بودن .. کمی از دلهره ام کم شد . باید منتظر عکس العمل خانواده اش می ماندم.

***

راه پله ها را آرام با هم طی کردیم . چند پله مانده به آخر ایستادم : وفا … من می ترسم …

لبخند دلگرم کننده ای زد : از چی عزیزم ؟ تو تنها نیستی .. به من اعتماد کن . من اجازه نمی دم کسی بهت بی حرمتی کنه …

این حرف ها را صد بار دیگر هم گفته بود اما نمی دانم چه حسی بود که رهایم نمی کرد . دستم را گرفت : بریم گلم .

در را به رویمان گشودند . خواهرش سما …

با رویی خندان . در آغوشم گرفت و صورتم را مهربانانه بوسید . کمی آرام گرفتم . اما او همیشه مهربان بود .. بقیه …

ما رابه درون دعوت کرد . مادر و پدرش هم به گرمی از ما استقبال کردند . البته تظاهر را کاملا در رفتار مادرش احساس می کردم .اما چاره ای نبود .. خوب بود که حداقل ظاهر را حفظ می کرد .

سمانه و سوده و دامادشان هم آمدند . سمانه با نگاه تحقیر آمیزی نگاهم کرد و به سردی فقط با من دست داد . سوده هم که خیلی خونسرد بود و نتوانستم تشخیص بدم چه احساسی به من دارد . به هر حال تعارف کردند و نشستیم . هنوز دقایقی نگذشته بود که وحید هم آمد … پای راستش شکسته بود و عصا به دست داشت سرش هنوزم پانسمان داشت . موهایش به خاطر عمل جراحی که کرده بود کوتاه کرده بودند .. به محض دیدنم سرش را پایین انداخت … من نمی خواستم و نمی توانستم شرمندگی کسی را ببینم .

بلند شدم : سلام داداش …

نگاهش را متعجب و شرمگین بالا آورد …

لبخند کمرنگی زدم … برای بخشیدن آمده بودم . همه ی خاطرات بد را اگر چه نمی شد پاک کرد اما میشد کمرنگش کرد و به آن فکر نکرد .

– سلام … خوش اومدین زن داداش .

– ممنون … شما بهترین ؟

اشاره ای به سر و پایش کرد و با لبخندی خجل گفت : می بینین که … اما خب .. خیلی بهترم .

تعارف کرد بنشینم .

وفا هم حالش را پرسید . و دقایقی بعد سما با شربتی خنک که در آن لحظات به شدت به آن نیاز داشتم از ما پذیرایی کرد و پس از آن جو تقریبا از آن حالت رسمی خارج شد .

مادر وفا گفت : سنو گرافی نرفتی ؟

به جای من وفا پاسخ داد : چرا … تازگی رفتیم …

نگاهش بین ما چرخید : خب ؟

وفا لبخند زد : همون که دلم می خواست .

فکر می کردم خوشحال شود اما فقط ابرویی بالا انداخت : خدا کنه مثه باباش واسه مادرش بی معرفت نشه که تا زن گرفت همه رو فراموش کرد .

تنم داغ شد . نیش زبانش شروع شد .

وفا اخم در هم کشید : رابطه مون سرد شد چون خود شما می خواستین … این ربطی به شهلا نداره . لطفا هیچ کدوم از اخلاق و رفتار های منو به شهلا ربط ندین جز اینکه ببینین یه تغییر مثبت پیدا کردم .. اونوقت اونو به شهلا ربطش بدین چون غیر از این نمی تونه باشه .

سمانه پوزخندی زد : پس خوبه زن گرفتی ادبت کنه !!!

– آره .. دقیقا … خیلی چیز ها رو از شهلا یاد گرفتم که تو این خونواده اصلا وجود نداره .

سمانه هم اخم کرد : الان اومدی بازار گرمی ؟ بابا این همون کلفت امل خونه ی مامان جونه دیگه ….

ناگه بغضی بزرگ بر گلویم چنگ زد . بی اراده به وفا نگاه کردم که از خشم سرخ شد

: آره .. همونه و من افتخار می کنم که الان زن منه و چند وقت دیگه مادر بچه مه … تو و امثال تو این جور دخترای پاک رو امل می دونین و افکار احمقانه تونو همه جا جار می زنید که پاکی و نجابت داره گم میشه .. داره از بین میره . برات متاسفم سمانه که ارزش ها رو خوب نشناختی .. و من همه ی اینا رو از چشم شما می بینم مامان … شما این چیزا رو به ما یاد ندادین … چیزایی رو ارزش می دونید که پشیزی نمی ارزه .

سمانه با لحنی زننده گفت : چه عوض شدی … انگار تو نبودی که تا دیروز ..

بغضم را فرو دادم نفس گرفتم : دیروز گذشته .. هر کسی می تونه عوض بشه … لطف به هم توهین نکنین . من اگه اینجام به احترام همسرمه و مادرتون که ما رو دعوت کردند و مطمئن باشید اگه می دونستم اومدن و دیدن من براتون اینقدر سخته هرگز به خودم اجازه نمی دادم که باعث ناراحتیتون بشم . بلند شدم : عذر می خوام … با اجازه رفع زحمت می کنم .

وفا بلند شد : تو همیشه حسود بودی سمان … هیچ وقت نتونستی بهتر از خودتو ببینی .. هرچند شهلا از تو بهتر نیست .. از خیلی ها بهتره … از تو بهتر بودن که کاری نداره .

مادرش برخاست : چرا الکی جو می دین بچه ها ؟ آروم باشین … مثلا می خواستیم یه امروزو دور هم خوش باشیم .

انگار نه انگار خودش بحث را شروع کرده بود .

وفا گفت : ممنون از محبتاتون به اندازه ی کافی پذیرایی شدیم با نیش و کنایه .

به نگاهش مهربانی پاشید و نگاهم کرد : بریم خانوم ؟

پدرش هم برخاست : بشینید بچه ها .. از تو بعیده وفا … سمانه رو که میشناسی هیچی تو دلش نیست .

شوهر سمانه هم گفت : وفا تو که اینقدرزود به دل نمی گرفتی .. بمون داداش .

– واسه خودم آره الانم به دل نمی گیرم .. اما واسه شهلا رو نمی تونم بی خیال بشم .بریم

وحید هم اصرار کرد اما وفا گفت : یه وقت دیگه مزاحم میشیم … هر وقت که سمانه خانوم اجازه بفرمایند .

هرچه اصرار کردند نماندیم . یعنی وفا آنقدر عصبانی بود که جای اصرار بیشتر نگذاشت .

دلم گرفت . چقدر دوست داشتم یک رابطه ی خوب بین من و خانواده اش به وجود بیاید .. اما افسوس …

به خانه نرفتیم . وفا گفت موافقی بریم خونه ی نسرین جون ؟

بدم نمی آمد . هم او از تنهایی بیرون می آمد هم خودم حوصله ی خانه رفتن نداشتم .

چه خوب بود داشتن یک حامی … یک مرد عاشق .

نسرین جون بر خلاف آنها خیلی از حضورمان خوش حال شد .

***

وفا

تا شب منزل نسرین جون ماندیم . شهلا به او علاقه پیدا کرده بود و او مهربانی هایش را چه راحت خرج شهلای من می کرد . کاش مادرو خواهرهایم هم به خودشان می آمدند و از بالا به شهلا نگاه نمی کردند . کاش باطن زیبایش را می دیدند. کاش به گذشته ی پر از تنهایی و فقرش کاری نداشتند … ای کاش ارزش های وجود پاکش را می دیدند و می شناختند .

اما خواهر هایم هم تربیت شده ی مادری بودند که خود اصلا به ارزش های انسانی توجه نمی کرد .. خوشبختی را در زیبایی و ثروت و چشم و هم چشمی می دید … یک زندگی پر از افاه … پر از تظاهر … چیزی که من از آن بیزار بودم .

نظر آن ها برایم اهمیت نداشتند … مهم وجود شهلا بود که به من عشق و آرامش را هدیه می کرد.

ساعت از ده گذشته بود که به خانه برگشتیم . شهلا به درون رفت و من ماشین را پارک کردم و پیاده شدم که در خانه ی هما خانوم باز شد . علی بود که بیرون آمد . با دیدنم جلو آمد : سلام آقا وفا .

دست دراز شده به سویم را گرفتم : سلام علی جون … چطوری ؟

– ممنون .. خوبم … راستش بی بی خانوم عصری تشریف آوردن … شما نبودین این بود که …

– مادربزرگ شهلا ؟

– بله الان خونه ی ما هستن ..

لبخند بر لبهایم نشست .. به راستی که این زن مهربان با آن چهره ی آرام و روشن خیلی به دلم نشسته بود .

– شهلا حتما از شنیدن این خبر خوشحال میشه .

***

خیالم از بابت شهلا راحت بود . از وقتی بی بی آمده بود تا دیر وقت می ماندم و می توانستم چند سرویس بیشتر بروم و برگردم . دلم می خواست یک سرویس طلا برایش بخرم و وقتی والا به دنیا آمد تقدیمش کنم .

والا … از تصور بودنش دلم می لرزید … پسری از جنس من و شهلا … حتما زندگیمان از این هم شیرین تر می شد … گاه و بی گاه به حضورش در زندگی فکر می کردم و این لحظه های گاه و بی گاه لبخند هایی خواسته و نا خواسته برلبانم می نشاند .

در آمدم با اینکه خوب بود اما دلم هوای جاده را کرده بود … شبهای پر از آرامشش … رانندگی در شب را خیلی دوست داشتم .

نسرین جون می گفت اگر بخواهی می تونیم شراکتی کامیونی که دوست داری رو بخریم و تو هرجور دوست داری با اون کار کنی . دلم خیلی می خواست اما دیگر نمی توانستم شهلارا تنها بگذارم . چند وقت دیگر که والا به دنیا می آمد او به کمک من خیلی نیاز پیدا می کرد …. این فکر ها دو دلم می کرد برای خرید کامیون . ترجیح می دادم فعلا در شهر بمانم و با همین ماشین کار کنم .

مدتی بود هر چه به شهلا اصرار می کردم که به خانه ای بزرگتر . بهتر در محله ای بهتر نقل مکان کنیم نمی پذیرفت و می گفت من وجود هما خانوم و خانواده اش را به بهترین و با کلاس ترین خانه و محله های این شهر ترجیح می دم . نمی توانستم با او مخالفت کنم … خانه برای او بود او همه ی وقتش را در خانه می گذراند … راحتی او راحتی من هم بود .

موقع برگشت مقابل فروشگاه نگه داشتم می خواستم برای خانه خرید کنم . لیستی که شهلا داده بود را از جیبم بیرون آوردم که صدایی از پشت سر مرا به نام خواند : احوال آقای با معرفت ؟

به سویش برگشتم و از دیدنش با آن سر و وضع ساده تعجیب کردم .

– سلام .

از آن روزی که به خانه اش رفتم و بابت کاری که با من و زندگیم کرده بود تسویه حساب کرده بودم دیگر او را ندیده بودم . اخم کردم و پاسخ سلامش را دادم . مارال گفت : هنوز تنم از کتکایی که زدی درد می کنه .. لااقل یه حالی می پرسیدی .

پوزخندی زدم : جدا که چه رویی داری تو …

– خودتو زیاد تحویل نگیر دیگه برام پشیزی نمی ارزی . می دونستم خوی وحشی گری داری اما نه تا این حد .

– پس بهتره دیگه به پر و پای من نپیچی .. وگرنه معلوم نیست این بار چه بلایی سرت بیارم .

– هیچ وقت فکر نمی کردم بتونی اینقد راحت من و …

– بذارمت کنار ؟ آره همیشه فکر می کردم خیلی سخت باشه .. اما با اومدن شهلا تو زندگیم فهمیدم این آسونترین کاریه که می تونم انجامش بدم .

نفسش را با حرص بیرون فرستاد : ازت متنفرم .

خندیدم : خدارو شکر می کنم … شغال که از باغ قهر کنه به نفعه باغبونه.

با غیض رو گرفت : برو به جهنم … خواستم بهت بگم دارم از ایران می رم . تا الان به خاطر تو مونده بودم … همون سالهای اولی که خواهرم رفت منم باید می رفتم .

دقیق تر نگاهش کردم . راست می گفت . نگاهش غمگین بود .

گفتم : مینا هم همین ماه پیش رفت . شما ها که دنبال آزادی هستین همون بهتر که از اینجا برید … چون آزادی براتون معنی بی بندو باری رو می ده …

دستش را به سویم دراز کرد : تو بهترین خاطره ی عمرم بودی و هستی هرچند آخرشو بد خراب کردی .. اما خب ….

نفس عمیقی کشید : خداکنه همیشه به همسرت وفادار بمونی .

– می مونم … جز این نمی تونم باشم . امیدوارم توام راهتو عوض کنی … دلخوریت از منم فراموش کن . همیشه به من لطف داشتی … اما خب این اواخر … بگذریم . دیگه بهش فکر نمی کنم . توام منو ببخش .

اشکی که در چشمانش جمع شده بود و خیال چکیدن داشت با سر انگشت پاک کرد و سر تکان داد . بغض داشت : فراموش می کنم .. می بخشم .. خدا حافظ .

همه ی تلخی اش همین بود .ذاتا مهربان بود . زیر لب خداحافظی اش را پاسخ گفتم و با نگاه مسیر رفتنش را دنبال کردم . او هم برای همیشه از زندگیم رفت .

نفس عمیقی کشیدم . او هم یک فصل از زندگیم بود که با همه ی اشتباه بودنش بالاخره تمام شد .

***

شهلا

بودن بی بی در آن روزها برایم نعمت بزرگی بود .با حضورش آرامش تزریق می کرد به همه ی ثانیه های بودنم . از وقتی آمده بود هر صبح با هم یک جزء از قران کریم را می خواندیم .می گفت هم باعث ثواب و آرامش می شه هم بچه ات صبور میشه … با ایمان میشه . می گفت اگه 40 روز سوره ی یوسف روبخونی و به یک سیب بدمی و اون رو بخوری بچه ات خیلی زیبا و ودوست داشتنی و همینطور خوشبو میشه . و من هم شروع کردم به خواندم این سوره به مدت 40 روز .

آن روز زیاد سر حال نبودم و بیشتر میل به خوابیدن داشتم که او گفت سری به هما خانوم می زند . من مدتی بود که کمتر به خانه ی آن ها می رفتم . به خاطر وضعیتم از علی خجالت می کشیدم و ترجیح می دادم هما خانوم و دختر ها خودشان به دیدنم بیایند .

بی بی رفت و من در تنهایی ام بار دیگر این چند ماه اخیر را مرور کردم … خداوند خیلی مرا دوست داشت که وفا را سر راهم قرار داد .. از آوارگی و در به دری نجاتم داد … با خود گفتم هرچقدر هم که شکر گویم بازهم نمی توانم ذره ای از از محبتهایی خداوندی که لحظه ای مرا به خود وانگذاشت را جبران کنم یا آنطو که شایسته است سپاس گویم .

غرق در این افکار بودم که چشمانم گرم خواب شد .

با شنیدن صدای در دیده گشودم … همه جا غرق در تاریکی بود .. متعجب بر جای نشستم … مثل همیشه چند لحظه طول کشید تا یادم آمد در چه موقعیت زمانی و مکانی قرار دارم و با به یاد آوردن بی بی برای گشودن در رفتم و سرراهم همه ی کلید های برق را زدم و در همان حال پرسیدم کیه ؟

صدای مهربانش را شنیدم : باز کن مادر منم .

موجی از آرامش بر دلم نشست … در را گشودم و از دیدن او و هما خانوم با آن همه وسیله ای که در دستشان بود متعجب سلام کردم .

هردو پاسخم گفتند و من کنار رفتم و آن ها وارد شدند . هما خانوم با خنده گفت : مبارکت باشه عزیزم .. بیا ببین چیا گرفتیم .

به دنبال آن ها وارد شدم . بی بی خسته تر بود و نفس نفس می زد . به سرعت دولیوان از شربتِ همیشه آماده در یخچال برایشان بردم .

کنارشان نشستم . هردو شربتشان را خوردند و دعایم کردند و لبخند برلبانم نشاندند . با کنجکاوی به بسته های خرید نگاه کردم : حالا چی گرفتین ؟

بی بی گفت : چند وقت بود می خواستم برم … بنده خدا هما خانوم گرفتار بود … دلم می خواست بهترین ها رو برات بگیرم . اما خداشاهده بیشتر از این دستم نمی رسید …

شروع به باز کردن بسته ها کرد . با دیدن وسایل نوزاد .. آن لباسهای کوچک رنگارنگ … ماشین و جغجغه و کفشهای کوچولو .. سرویس خواب … اشک در چشمهایم حلقه زد … دستم را بی اراده دور گردنش انداختم : بی بی خوبم .. چرا این کارو کردی ؟ من راضی نبودم .. من که می دونم تو هم دستت تنگه …نمی خواستم …

مرا از خود دور کرد و پیشانی ام را بوسید : نمی خواستم فردا از خونواده ی شوهرت حرف بشنوی … تخت و کمد هم سفارش دادم فردا میارن دم خونه تحویل می دن .

اشکهایم را پاک کرد : فدای چشمات …نبینم اشکاتو … آرزوم بوده این روز … خوشی این لذتو از من نگیر . من که دختر نداشتم این طعم رو بچشم .. با تو برآورده شد این خواسته . من هر کاری کردم برای دل خودم هم بوده …

چه حس خوبی … حس مادر داشتن … اینکه بدانی دلی هست که مهربانی و محبتِ بی چون و چرا خرجت می کند. دلی که نگرانت هست … دلی که شورت را می زند …

پدرم بود اما گویی نبود … خیلی وقت بود که او وحمایتهای ناکرده اش را فراموش کرده بودم اما باز هم سخت بود … و این محبتهای بی بی را برایم بارزش تر می کرد .

نه ، اشکها به اختیارم نبودند . دوباره و محکمتر او را در آغوش فشرم : بی بی جونم … خیلی ماهی … قربونت برم .

خندید : عزیزم به فکر اون طفل معصوم باش .. . اینطوری بهش فشار میاری … هما خانوم نیز به خنده افتاد .

آرام مرا از خود جدا کرد . در میان اشک لبخند برلبانم نشست .. . خدایا اینها همه از محبت توست . این همه مهربانی را تو برایم نازل می کنی … کمکم کن تا بندگی … تا بنده ای خالص شدن …

*** مولای من .. هرگز نگویم که دستم بگیر … عمریست که گرفتی … رهایم نکن !!!***

وفا هم از دیدن وسایل سیسمونی خیلی ذوق زده شد امااز اینکه بی بی آن همه خرج کرده بود ناراحت شد و چه اصرار کرد که خودش هزینه ی خرید لوازم را متحمل شود بی بی نپذیرفت و حتی ناراحت هم شد و وفا دیگر اصرار نکرد و از او عذر خواهی کرد و به من گفت که به موقع جبران خواهد کرد .

همه ی وسایل را در اتاق خودمان گذاشتیم . من نمی توانستم جدا از نوزادم بخوابم حتی فکرش هم برایم خوشایند نبود . و فا به شوخی می گفت : به فکر منم باش .. اگه شب تاصبح نذاره بخوابم چه جوری صبح بیدارشم ؟

و من هم به خنده می گفتم : اگه اینطوری بشه شما لطف می کنی و تشریف می بری تو اون یکی اتاق یا توی هال می خوابی .

به شوخی اخم می کرد » داری بین من و پسرم رقابت می ندازی ها … یادت باشه من آدم حسودیم .. حتی واسه پسر خودم … همه ی محبتتو همینجور که تا الان خرجم می کردی با دست و دلبازی خرج می کنی … وگرنه …

با حالتی طلبکار می گفتم : وگرنه چی !!!!

می خندید .. می خندید و مرا به آغوش پر مهرش می کشید : هیچی بابا .. ما مخلص جفتتونم هستیم … فدای این اخمای خوشگلت بشم عروسک .

خنده هایش شور زندگی می داد به تن خسته ام . کم کم زخمهایی که از زندگی خورده بودم التیام میافت … چه خوب بود این زندگی پر از آرامش و شادمانی .

***

بهترین لحظات عمرم وقتی بود که والای کوچکم را در آغوش فشردم … صورت پف آلود و گونه های تپل و خوشرنگش را بوسیدم …. اشک شوق بود که از چشمانم بی اراده و اختیارم روان می شد … بار سنگینی بر دوشم نهاده شده بود … تربیت والا به عنوان یک انسان … انسانی چون نامش والا … باید همه سعیم را می کردم … باید انسان بار می آمد با همه ی ارزشهای انسانی .

وفا نیز چون من با در آغوش گرفتن فرزندمان اشک شوق ریخت . حضورش را به من تبریک گفت . هدیه ی زیبایش را که سرویس جواهری زیبا بود به من تقدیم کرد و پیشانی ام را بوسید : تبریک می گم خانومم .

وقتی به خانه بازگشتم مادر وفا هم همراهمان آمد … بر خلاف ظاهر بی تفاوتش از والا خوشش آمده بود و محبتش را بی چون و چرا نثارش می کرد … با من نیز کمی نرمتر شده بود که امیدوار بودم بهتر هم بشود .

بی بی و نسرین خانوم که در این مدت خیلی با هم انس گرفته و صمیمی شده بودند تا یک ماه پس از به دنیا آمدن والا تنهایمان نگذاشتند .. من که از بچه داری چیزی نمی دانستم .. اینگونه مواقع مادرست که به داد دخترِ تازه مادر شده اش می رسد … مادرم نبود .. جایش خالی بود اما اگر بخواهم منصفانه بگویم هردوی آن ها حتی مادر وفا محبت رادر حقم تمام کردند … آنقدر که فراموش کردم نبودن مادر چه دردی می تواند داشته باشد حال که به او نیاز دارم .

وفای عاشق صدبار بهتر و مهربان تر از گذشته شده بود . شبها زودتر از موعد برای دیدن والا به خانه باز می گشت .. همیشه هم بادست پر … گاهی خوراکی های مقوی برای من و گاهی اسباب بازی های رنگارنگ برای والای یک ماهه که خنده را برلبهایمان می آورد و بی بی می گفت از الان زوده .. بذار خودش بزرگ بشه اونقدر ازت می خواد که نمی دونی از کجا بیاری …

وقتی والا را در آغوش می گرفت و می بوسید چشمانم لبریز از اشک می شد … خانواده ی کوچکمان را دوست داشتم و شاکر خداوند بودم.

وفا والا را در آغوشم نهاد و برای نماز خواندن به اتاق رفت … صدای نماز خواندش بهترین نوایی بود که قلبم را به آرامش و آسودگی خیال دعوت می کرد … اوایل برایش سخت بود … شرمندگی آزاراش می داد اما کم کم توانست عاشقانه با خدا ارتباط برقرار کند …

*** ***

– خسته نشدی خانومی ؟ می خوای نگه دارم یه کم قدم بزنی ؟

نگاهش کردم و لبخند زدم : نه عزیزم … دلم می خواد هرچه زودتر برسیم .. حسابی دلم هوای حرم آقا رو کرده .

دستش را روی دستم گذاشت : اونجا تو رو از خدا خواستم … مهرت بدجور به دلم افتاده بود .

نگاهم را به چشمان درشت و خوشرنگ والا که با هوشیاری نگاهم می کرد دوختم : سخت ترین و بهترین روزهای عمرم بود اون روزها …. محاله اون روزها رو فراموش کنم .

دوباره نگاهش کردم : باورم نمیشه این بار که به پابوس آقا می رم اینقدر خوشبختم .

دستم را بوسید : باورت بشه گلم … خدا همه ی این آرامش رو به خاطر پاکی تو بهمون ارزونی کرده … منم به آرامش رسیدم .. منی که اونقدر بد اخلاق و عصبی بودم … انگار هیچ چیز آرومم نمی کرد .

نگاهم را به آسمان دوختم : مطمئن باش وقتی ارامش رو تو زندگیت حس نکنی دلیلش اینه که از خدا دور شدی … باید برگردی و دستتو تو دستی بذاری که صاحبش همیشه هواتو داره … هرجا که باشی …

دوباره به همسفرم نگاه کردم … همسفری که اگر خدا می خواست باقی عمرم را در کنارش می گذراندم …. باید باور می کردم این همسفر رو از اول خدا برایم قرار داده بود … همسفر راهی که همسفر زندگیم شد !!!!!!

پایان 92/12/11

مریم و مینا . ح

پایان نهایی : اسفند 92

نوشته های مشابه

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن