رمان همسفر من

رمان همسفر من پارت 10

خواستم در را باز کنم و به درون بروم اما پشیمان شدم … بهتر بود برایش هدیه می گرفتم … پس کلیدم را از قفل بیرون کشیدم و به راه افتادم.

در تمام طول راه به این حس شیرینی که به وجودسرازیر شده بود فکر می کردم … پدرشدنم … کاش شب گذشته آنقدر بد اخلاقی نمی کردم تا شهلا خود این موضوع را برایم بگوید … قطعا گفتنش برایش سخت بودو برای به زبان آوردنش هزار رنگ میشد … و من چقدر این شرم و حیایش را دوست داشتم .

روزم را با شادی و پر از انرژی شروع کردم … بهترین حس دنیا آن روز مال من بود …

خودش بر خلاف هر روز تماس تا ظهر تماس نگرفت و این نشان می داد که هنوز کمی از رفتار دیشبم ناراحت است … خودم با او تماس گرفتم ..ظاهرا حالش خوب بود و سرحال … اما کمی هم دلخوری در صدایش نشسته بود

گفتم : خانومی هنوز قهری ؟

– نه بابا قهر چیه ؟ درسته خیلی بدی اما من اهل قهر بازی و این حرفا نیستم …

لبخندی بر لبانم نشست : واسه همینه که اینقدر می خوامت دیگه … هیشکی مثه تو وفای گند اخلاق رو نمی تونه تحمل کنه … نوکرتم شهلا خانوم

خندید : آقایی … می گم … نمی شه امروز زودتر بیای خونه ؟

– چرا ؟ خبریه ؟

کمی مکث کرد: خبر ؟ خب … میشه گفت آره …

می دانستم حتما به هما خانوم سر خواهد زد و او قضیه ی اینکه من خبر را می دانم به او خواهد گفت … به همین خاطر گفتم : بی معرفت خبر به این مهمی رو باید از همسایه ها بشنوم ؟

جا خوردنش را به وضوح حس کردم …

– نمی خوای بگی ؟

– من … من .. می خواستم … خب همش تقصیر توئه وفا … به جون خودت می خواستم بهت بگم … اما نذاشتی … شیرینی ام واسه همین گرفته بودم … از این گذشته من … می ترسیدم …

اخم هایم در هم رفت …

– از چی می ترسی؟

– اینکه … اینکه .. بچه رو نخوای … چون هنوز خونوادت منو …

– شهلا ؟!!!!!! این چه حرفیه ؟ چرا این طوری فکر می کنی ؟ تو عشقمی … جونمی … مگه می شه بچه ای رو که مادرش تو باشی نخوام ؟ به خونوادم چه ربطی داره ؟ نبینم دیگه به این چیزای مزخرف فکر کنیا …

حس کردم گریه می کند : قربونت برم … گریه واسه چی ؟

– من می ترسم وفا … هنوز مطمئن نیستم به آینده …

ـ فدای تو بشم من … همه اش از کوتاهی منه … اما درستش می کنم … تو باید بدونی که من چطور پشتت می ایستم … باید بدونی یه تکیه گاه محکم داری … نباید فکر کنی بی کسی …

دقایقی دیگر با او حرف زدم و آرامش کردم … و با خودم فکر کردم باید او را مطمئن کنم که چقدر می خواهمش و برایم عزیز است .

***

*** شهلا ***

زودتر از هر شب آمد … با دست پر … انواع و اقسام خوراکی های مقوی … میوه … گوشت و هرچه که فکر کرده بود ممکنست نیاز پیدا کنم .

خرید ها را روی اوپن گذاشت و به طرفم برگشت … از نگاه و لبخندش شرمگین شدم … به من نزدیک شد و مرا در دریای محبتش غرق کرد … به من تبریک گفت … هدیه ی زیبایی را که گرفته بود تقدیم کرد … یک جفت النگوی زیبا … که باز هم مثل همیشه با شیطنت خم شد به رویم : نمی خوای تلافی کنی ؟ یه تشکر کوچولو ؟

باز هم حس یافتن لحظاتی سراسر خوشی دلم را غرق آرامش می کرد … آرامشی که خیلی به آن نیاز داشتم … محبتش ناب بود و نابتر شد …می خواست تکیه گاهم باشد .. در حالی که بود … طوری که هیچ کس برایم آنگونه نبود .

برای شام رفتیم بیرون …مراقبت هایش مرا به خنده می انداخت و گاهی متعجب می ساخت … نمی توانستم باور کنم که اینقدر بچه دار شدنمان خوشحالش کند … تا نیمه شب بیرون از خانه بودیم و حسابی خوش گذشت … و پس از مدتها حالم را بهتر از خوب کرد .

روزهای زیبایی در دفتر زندگیم شروع به ورق خوردن کرد … وفا مهربانتر و عاشق تر از پیش همه ی محبتش را به پایم می ریخت و من هر روز حال جسمی ام بد و بدتر می شد … و متاسفانه به وفا حساس می شدم … از اینکه در کنارم باشد و بیش از حد نزدیک حالم بد میشد . …اوایل نمی خواستم که بفهمد و ناراحت شود چون برای خودم هم زجر آور بود … او که همیشه بوی خوش تن و بدنش و لباس هایش مستم می کرد حالا به نظرم غیر قابل تامل شده بود … دلم می خواست جدا از او بخوابم … و او چه خوب این را درک می کرد … اولین باری که با عجله و ناگهانی از آغوشش جدا شدم و به طرف دستشویی دویدم با نگرانی به دنبالم آمد و مدام می پرسید چه شده …

از گفتن حقیقت فرار کردم … حاضر بودم خودم زجر بکشم اما او را ناراحت نکنم … گفتم چیز مهمی نیست … نگران نباش …

نا خواسته از او فرار می کردم … اگر کنارم می نشست به بهانه ای از جا بر می خواستم … شبها تا خوابش می برد از اتاق بیرون می آمدم و در هال می خوابیدم … و صبح قبل از بیدار شدن او برای آماده کردن صبحانه بلند می شدم …

آن روز نمیدانم چرا نتوانستم بیدار شوم و نمازم هم قضا شد … بوی عطر او که حالم را به هم می زد در بینی ام پیچید و دلم آشوب شد … با حس تهوع شدید ناگهانی برخاستم و با صورت محکم به او که به رویم خم شده بود بر خوردم و آخ گفتن هردومان بلند شد … و هردو دستمان به سمت بینی مان رفت … او در حالی که بینی اش را ماساژ می داد گفت : چته دختر … ناکارم کردی …

بینی خودمم درد گرفته بود و از درد اشک در چشمهایم جمع شده بود … و دوباره حس تهوع به سراغم آمد و به سمت دستشویی دویدم … و او هم به دنبالم … این بار صدایم نکرد .

وقتی آمدم بیرون نگاه کنجکاوش را به من دوخت : چی شد یه دفعه ؟

معده ام به شدت می سوخت و حالم اصلا خوب نبود : نمی دونم … میبینی که … چند وقته همینطورم …

به من نزدیک شد که ترسان نگاهش کردم : تو از من بدت میاد … آره ؟

سرم را پایین انداختم : هما خانوم میگه عادیه … واسه هر کسی ممکنه پیش بیاد ….

اخم کرد : پس چرا زودتر بهم نگفتی ؟ واسه همین جای خوابتو عوض کردی ؟

از کنارش گذشتم و سعی کردم بوی عطرش را نفس نکشم : نمی خواستم ناراحتت کنم …

– نمی خواد به فکر من باشی دیوونه … این حالت که نمی مونه … واسه چی ناراحت بشم …

به طرفش برگشتم … چقدر دوستش داشتم… چه خوب که درکم می کرد . لبخند زدم : تو خیلی خوبی وفا … من شرمنده ام …

لبخند بر لب نشاند : قربون خانوم مهربونم برم که به خاطر من حاضر شده خودش سختی بکشه و تحمل کنه … باشه خانومی … من بهت نزدیک نمی شم تا اینقدر حالت بد نشه …

از آن همه محبت چشمهایم لبریز از اشک شد … با خودم زمزمه کردم :خوشبختی یعنی همین … یعنی وفا .

ساعتی از رفتن وفا گذشته بود که صدای زنگ در بلند شد … دیگر مثل گذشته از اینکه ممکن ست خانواده ی او پشت در باشند نمی ترسیدم . شالم را روی سرم مرتب کردم و برای گشودن در رفتم … در را که باز کردم … از آنچه پیش رو می دیدم دهانم باز ماند … بی بی … عمو ؟!!!!

ناباور نگاهشان می کردم که آغوش پر از مهر و محبت بی بی مرا در بر گرفت … خدای من … همان عطر گلاب … گل محمدی … بوی بهشت …. به خودم آمدم … چهره ی نورانی اش را بوسیدم … نه یکبار که غرق بوسه اش کردم … اشکهای او نیز چون من روان بود ….. دلم نمی خواست پس از آن همه روز از آغوشش جدا شوم … مرا کمی از خود جدا کرد و به چهره ام دقیق شد … قربان صدقه ام رفت …

نگاهم به عمو افتاد که در سکوت نگاهمان می کرد … شرمنده و خجل سلام کردم … که پاسخم را با محبت داد … او هرچه که بود از پدرم بهتر بود … با روی گشاده به او خوش آمد گفتم و فکر کردم اگر به جای او پدرم بود چه برخوردی نشان می دادم؟

هر دو را به درون دعوت کردم… از خوشحالی نمی دانستم چکار کنم … باور اینکه در واقعیت بی بی را دیده ام برایم سخت بود . چشمانم هنوز هم هوای باریدن داشت … باریدن اشک شوق .

باهمان هیجان از آن ها پذیرایی کردم … بی بی نگاه پر مهرش رااز من نمی گرفت و من تازه حس می کردم چقدر دلم برای این چشمان روشن و این نگاه خدایی تنگ شده .

می گفت بعد از آن روز که آدرسم را به او دادم دیگر آرام و قرار نداشته که بیاید و مرا و زندگی ام را و روزگارم را از نزدیک ببیند تا شاید خیال آسوده کند … می گفت به خاطرگرفتاری و کاری که برای عمو پیش آمده بوده نتوانسته زود تر از آن خودش را به من برساند … و من نپرسیدم چرا با پدر نا مهربانم که بویی از مهر پدری نبرده همراه نشدی … او که تمام وقت بیکار ست و معنی گرفتاری و مسولیت را نمی داند … بهتر بود که نپرسم … حتی سراغش هم نگیرم … که اگر می خواست و اگر پشیمان بود به همراه بی بی به دیدنم می آمد … یا نه … نمی توانست بیاید …تلفنی تماس می گرفت و حالم را می پرسید … به بی بی نگفتم که می دانم پدرم هرگز پشیمان نشده و نخواهد شد و در سکوت به او گوش سپردم که می گفت : آقاتم می خواست بیاد .. اما خب نشد … کاری براش پیش اومد مجبور شد بره بندر عباس … الان داره اونجا کار می کنه …

فقط لبخند سردی به این شنیده … به این تصور که ممکن بوده بخواهد برای دیدنم بیاید زدم … دلش را نشکستم … سر تکان دادم که یعنی با گفته هایت موافقم .

با آوردن سوغاتی های شهرمان شرمنده اش شدم و بار دیگر روی سفید و لطیفش را بوسیدم… و خوشحال که آنگونه به فکرم بود و هر آنچه که دوست داشتم را آورده بود .

با آمدن و دیدن او حالم خیلی بهتر از قبل شده بود … با انرژی بیشتری مشغول به کار شدم … یک ناهار خوشمزه و خوش عطر که حالم را به هم می زد… اما به ناچار تحمل کردم … خجالت می کشیدم از اینکه آن ها پی به حال درونم ببرند … فکر می کردم در نظر آن ها هنوز هم همان دختر بی کس و تنهایم … همان که با ظاهری پسرانه برای در امان ماندن روزگار می گذراند … نه اینکه مرا به چشم یک زن … شوهر دار و خانه دار ببینند . شاید در نظر یکی مثل عمو من هنوز هم همان شهاب آسمان جل و بی پناه بودم … همان که در رستوران آقا جهان پا به پای دو پسر دیگر کار می کرد تا دستش را جلوی هر کس و نا کسی دراز نکند .

با وفا تماس گرفتم و خبر آمدن آن ها را به او دادم … از خوشحالیم خوشحال شد … وگفت شب زودتر بر می گردد اما برای ناهار نمی تواند خودش رابه موقع برساند و درست نیست آنها را بی خود منتظر نگه دارم .

هر دو نمازشان را خواندند و من مشغول آماده کردن وسایل سفره شدم … از دیدن سفره ی رنگینی که مهیا کردم … تعجب را در چهره ی عمو به وضوح دیدم … پس من در نظرش همان بودم که حدس می زدم .

با اینکه از خوردن غذا حالم به هم می خورد به اجبار چند قاشقی به دهان گذاشتم.

پس از آن عمو که خسته بود برای استراحت به اتاق رفت و من ماندم و بی بی و محبت های نابش … باز هم از رفتن و ندیدنم در ان مدت گفت … از دلتنگی هایش … واشک ریخت و اشک مرا هم در آورد … به او گفتم که نمی گذارم برود … باید پیشم بماند … می گفت نمی تواند بیش از چند روز بماند اما من محال بود به این زودی راضی به رفتنش شوم .

با اینکه مهم نبود اما پرسیدم : بعد از رفتنم چه کردی با زخم زبون در و همسایه ؟ چقدر نیش زدن بهت ؟

آهی کشید : چی بگم مادر … خودت بهتر می دونی … بودی و سرت به کار خودت گرم بود نیش می زدن دیگه وای به وقتی که بی خبر رفتی و ….

پشیمان از پرسشم دستش را گرفتم : بگذریم … نمی خواستم ناراحتت کنم بی بی …

نوازشم کرد .موهایم را از صورتم کنار زد : چقدر موهای بلند به صورتت میاد … چقدر خانوم شدی واسه خودت …

لب خند زدم : بی بی هنوزم باورم نمی شه همچین مرد خوبی نصیبم شده … نمی دونی چقدر مهربونه …

– خدارو شکر دخترم …کار خداست … پاداش قلب پاک خودته …

آنقدر با بی بی گرم صحبت شدم که نفهمیدم کی زمان گذشت … با عجله برای شام تهیه ی بر خاستم و قبل از آن برای او و عمو که بیدار شده بود چای و میوه بردم و مشغول به کار شدم . و چشم انتظار به آمدن وفا دوختم .

*** ***

وفا با همان برخورد اول خیلی از بی بی خوشش آمد و می گفت حق داشتی مدام در موردش حرف بزنی و برایش دلتنگی کنی . و از حضورش در خانه مان به گرمی استقبال کرد و از او خواست تا پیشمان بماند . و من خوشحال از اینکه بی بی به ماندن رضایت داد و عمو گفت در این صورت روز بعد به تنهایی بازخواهد گشت . رفتار وفا با او هم احترام آمیز بود و در مقابل عمو باعث خوشحالی و سرافرازی ام شد .

تحسین را در نگاه روشن بی بی می دیدم … خوشحال بود که چنین همسری نصیبم شده ….

آن شب تا دیروقت بیدار بودیم و بی بی با بیان شیرینش برایمان حرف زد … خاطره گفت … نصیحت کرد و علاقه ی وفا را به خود بیشتر کرد .

وقتی برای خواب به اتاق رفتیم وفا رختخوابش را از من جدا کرد : راحت باش خانومم …

– من شرمنده ام … باور کن دست خودم نیست .

بوسه ای سریع و کوتاه بر گونه ام نشاند و از من فاصله گرفت : می دونم عسلم … و مطمئنم خیلی زود به حالت اول بر میگردی …

لبخندی زد: چرا به بی بی نگفتی داریم بچه دار میشیم ؟

گونه هایم داغ شد: من که خجالت می کشم …عمرا بگم .

خندید:آخه چرا ؟ خجالت نداره … حتما خوشحال میشه … فردا خودم بهش میگم …

با اینکه خیلی خجالت می کشیدم اما حرفی نزدم.

وفا سرجایش دراز کشید و گفت : معلومه که خیلی خسته ای … بخواب خانومم .

با اینکه بوی عطرش فضای اتاق را پر کرده بود و دلم آشوب می شد نتوانستم مخالفت کنم ….. به بستر رفتم و سعی کردم به حال بدم فکر نکنم و بخوابم .

*** ***

روز های بودن بی بی در خانه مان به یک هفته رسید … او درست فردای همان روز وقتی که عمو خداحافظی کرد و رفت خبر بارداری ام را به بی بی داد …از شرم توان سر بلند کردن ناشتم و بی بی که خیلی از شنیدن این خبر خوشحال شده بود بار ها صورتم را بوسید و تبریک کرد و دعای خیرش را بدرقه ی راه زندگیمان کرد … چه حس خوبی دعای یک مادر …

او و هما خانوم و بچه هایش را به هم معرفی کردم و همان طور که حدس می زدم آن ها هم خیلی زود پذیرای حضور گرمش شدند .

روزهای زیبایی بود .. حال من هم کمی بهتر بود اما همچنان بد غذا بودم . و رنگ به چهره نداشتم …و کمی هم لاغر شده بودم که این وفا را نگران کرده بود اما با دلداری های بی بی اندکی خیال آسوده می کرد . او همچنا مهربان بود و شبها زودتر به خانه می آمد .. مثل آن شب که تازه رسیده بود که وحید و خواهرش سمانه به دم خانه آمدند…. برایم عجیب بود که سمانه با او چه کار می تواند داشته باشد . تا او به دم در برود و باز گردد دلشوره امانم را بریده بود که بی بی هم متوجه شد ..از چند و چون ماجرای زندگی وفا خبر داشت … بعضی را خود وفا از در درددل برایش گفته بود و بعضی را از زبان من شنیده بود …حتی موضوع مینا را هم می دانست …

دستم را گرفت: زندگی شیرنت رو با این دلهره های بیمورد خراب نکن … شوهرت مرد زندگیه ….

– می دونم بی بی اما از خونوادش می ترسم …

– نگران نباش دخترکم .. وفا دلشو به تو خوش کرده … دلخوشیش تو هستی و این تو راهیت …

با نگرانی چشم به در دوختم تا آمد … اخم هایش در هم بود اینبار تاب نیاوردم: چی شد ؟ چی می گفتن ؟

بی بی خندید : آرومتر دختر .. یکی یکی بپرس بهت می گه … بهتر بود تو خلوتتون می پرسیدی …

وفا گفت : این چه حرفیه بی بی مگه شما غریبه ای ؟ خواهرم سمانه چند وقت دیگه عروسیشه … به خاطر اون موضوعاتی که گفتم نمی خواستم برم .. به مادرمم گفتم ..اما الان اومده گریه و زاری که باید بیای من جلو خونواده شوهرم خجالت می کشم و این حرف ها …..

با نگرانی گفتم : خب .. چی شد ؟

– نمی خوام برم … حتی یه درصد …. اما …

– پس می ری …

نمی دانم چرا با آن لحن گفتم … دلم نمی خواست برود و با مینا روبه رو شود … می دانستم احساسش به مینا چیست … و اینکه دیگر نمی تواند ارتباطی با او داشته باشد اما دلم گرفت … نفسم تنگ شد …. بلند شدم و به حیاط رفتم … به هوای پاک و خنک بیرون نیاز داشتم ….

به دنبالم آمد : ناراحت شدی ؟

بی آنکه نگاهش کنم گفتم : چه فرقی می کنه ؟ تو که قول خودتو دادی …

– نتونستم … نمی دونی چقدر ناراحت بود .. از این گذشته مهیار … رفیقمه … از بچگی باهم بودیم … دستش را بر شانه ام گذاشت : با این وجود اگه تو نخوای نمی رم …

چشمهای پر از اشکم را به اودوختم ….. با چشمانی اشک آلود نگاهش کردم.نمی توانستم مخالفت کنم که نرود….خواهرش بود… ممکن بود همیشه آرزوی دیدن او را در لباس عروسی در ذهن پرورانده باشد…. من نمی توانستم مانعش شوم.

نزدیکتر آمد.دستش را بالا آورد و آرام اشکهایم را پاک کرد:قربون چشمات برم…. می گم که اگه نخوای نمی رم….

سرم را پایین انداختم: نمی تونم چنین چیزی رو ازت بخوام…. برو … اما …

– ـ اما چی فدات شم؟

به چشمانش که در آن وقت شب و فضای نیمه تاریک حیاط به سیاهی می زد نگریستم:برو… اما منو فراموش نکن…

با مهربانی گفت:نگران حضور مینایی؟

خجالت می کشیدم،وقتی زنش بود این قدر نگران نبودم که الان…. نمی دانم شاید به خاطر شرایط روحی و جسمی ام بود که دل نازک شده بودم.

– تو به من اعتماد نداری؟!یعنی فکر می کنی مینا یا هر کس دیگه می تونه جای تو رو برای لحظه ای توِ قلب من بگیره؟

آهی کشیدم:فکر می کنم اون جایگاهی که یک زن می تونه تو قلب و زندگی شوهرش داشته باشه رو تو قلب تو ندارم وفا….

بی توجه به حالم و ویارم در آغوشم کشید:چرا همچین فکری می کنی گلم؟نکنه من کوتاهی کردم که این برداشتو کردی؟هان؟

بی اراده پس کشیدم:نه… تو خیلی خوبی…. من هنوز فکر می کنم لیاقتِ این همه خوبی تو رو ندارم… منو ببخش اگه باعث شدم به اون چیزهائی که حقته و لیاقتته نرسی….

عصبی و کلافه گفت:چرا اینجوری حرف می زنی؟دیوونه شدی؟همه ی زندگیم تویی… من هر سختی رو به خاطر داشتنِ تو تحمل می کنم…. من آرزوم بودنِ با توئه… خواهش می کنم دیگه ادامه نده شهلا…

اشکهایم را پاک کرد:نمی رم …. خودتو ناراحت نکن…

سرم را تکان دادم:نه… برو… فقط… یادت باشه که من….

شرمگین گفتم:منو فراموش نکن.

این را گفتم و به درون رفتم.از اینکه اینقدر از او توقع داشتم خجالت می کشیدم.شاید هر کس دیگری جای من بود،با پرویی… گریه و زاری… به هر طریقی مانع رفتن شوهرش به آن عروسی می شد.اما من… من… آنقدر اعتماد به نفس نداشتم…نمی توانستم راحت پا روی دل او بگزارم به خاطر خودم… هنوز از جایگاهم در این زندگی مطمئن نبودم… حتی با وجود بچه ای که چند وقت دیگر پا به این جهان می گذاشت…

***

***وفا ***

دلم به رفتن راضی نبود.

از سمانه رنجیده بودم اما باز هم خواهرم بود… شوهرش رفیقم بود… نمی خواستم سمانه جلو او و خانواده اش از نبودنِ من… برادرش بزرگش خجالت بکشد…

لباس پوشیدم… مثل همیشه،طبق عادتم،شیک و خیلی مرتب… نه فقط برای رفتن عروسی…یا دیدن مینا یا هر کس دیگر .

شهلا از صبح در هم و ساکت بود…. دلم می گرفت از مظلومیتش….

مهم نبود که حالش از عطر تنم یا ادکلونی که استفاده می کنم به هم می خوره… دلم برای در آغوش گرفتنش تنگ شده بود…

خودش را از من جدا کرد:خوش بگذره…

– ناراحتی؟

– مهم نیست…. برو دیگه….

پیشانی اش را بوسیدم و از اتاق خارج شدم.بی بی توی حال نشسته بود.با دیدنم لبخند زد:خوش بگذره پسرم… امیدوارم خوشبخت بشن و به پای هم پیر…

– ممنون… خیلی شرمنده ام که نمی تونم از شما دعوت کنم…

به میان حرفم آمد:این حرفو نزن وفا جان… دشمنت شرمنده مادر… نگران شهلا هم نباش…

به چهره ی سپید و نورانی و دلنشینش لبخند زدم:خوشحالم که شما هستین…

پس از او دوباره از شهلا خداحافظی کردم و از خانه خارج شدم… خیلی پکر بودم…

دلم پیش شهلا جا مانده بود….

*** *

مینا چون همیشه بسیار آراسته… طناز و فریبا در مجلس می درخشید… زیبایی بی نقصش چشم همه را خیره کرده بود…

من اما به راحتی چشم از او گرفتم.خودش را به من رساند…

چند قدم مانده به من رایحه ی خوشی را که استفاده کرده بود را حس کردم…شهلا بویِ گل مریم می داد و او…..

سعی کردم نگاهش نکنم…ازجادوی چشمان زیبایش می ترسیدم… هنوز آنقدر به خودم اعتماد نداشتم…

– سلام عزیزم.

نیم نگاهی انداختم:سلام.

– ـ چرا اینقدر دیر اومدی؟نگران شدم…

پوزخندی زدم:آره معلومه… دیدم داشتی قر می دادی…

خندید:خب عروسیه دیگه… می گی چکار کنم؟منم که زن داداشِ عروس…

به تندی نگاهش کردم:خفه لطفاً… نمی خواستم بیام… مجبور شدم.

خودش را جمع و جور کردو نزدیکم شد:حالا که اومدی دیگه بد اخلاقی نکن.بیا بریم به دوستام معرفیت کنم…

دستش را پس زدم:برو کنار مینا…گفتم از این ادا و اطوارا خوشم نمیاد…

اشاره ای به سر تا پایش… لباس باز و پر زرق و برقش کردم:خیلی خوشم میاد از ریخت و قیافه ات بیام با افتخار بگم شوهرِ این خانومم؟

خودش را به بازویم اویخت:خواهش می کنم وفا… بیا بریم تا ببین چه شوهر خوشگل و خوشتیپی دارم…

هر چه کردم نتوانستم از دستش خلاص شوم.مرا با خود به سمت میزی که چند دختر جوان و هم سن و سالِ خودش،با ظاهری شبیه به خودش بودند،برد…. همه بر خواستند…

مینا تک تک آنها را به من معرفی کرد… اولی که فرناز نام داشت دست به سویم دراز کرد… بی هوا خواستم دست دراز کنم که شهلا را به یاد آوردم…حسادتش را دوست داشتم و این نشان می داد که بیش از گذشته دوستم دارد… بی اراده دست پس کشیدم و فقط گفتم خوشبختم.

به مینا و فرناز بر خورد اما مهم نبود… مهم شهلا بود و نگاه نگرانش که وجودم را گرم می کرد…

مادرم را که دیدم به سویش رفتم.خوشحالی را در نگاهش دیدم… از اینکه در مراسم بودم راضی بود.اما به روی خودش نیاورد.شوهرش هم به گرمی از من استقبال کرد.خواهرهایم هم همین طور…و فقط وحید بود که مثل همیشه نبود.به نظرم نگاهش کینه توزانه آمد….به خاطر مینا….کاش حس واقعی مرا نسبت به مینا می دانست….

من که به هر حال مینا را برای خود نگه نمی داشتم…. فقط می خواستم فرصتی به او بدهم تا ثابت کنم که عاشق سینه چاک من نیست.و نه می تواند خودش را عوض کند و آنچه که من می خواهم بشود…. و وقتی که ثابت می کردم دیگر کسی نمی توانست ادعایی داشته باشد… اگر مینا باری دیگر دست به خودکشی هم می زد دیگر کسی از چشم من نمی دید.و من خود دچار عذاب وجدان نمی شدم….

می دانستم تاب نخواهد آورد و همان می شود که من می خواهم.

وقتی دستم را گرفت و گفت:بریم برقصیم.

با خشم نگاهش کردم:من با تو برقصم؟…همین الانم پشیمونم اومدم و تو رو با این ریخت و قیافه دیدم….

متعجب به خودش نگاه کرد:مگه سر و وضعم چشه؟همه تعریف می کنند که…

– ـ آره باید هم تعریف کنند البته آقایون مجلس… برو ببین خانوم ها چی پشتت می گن…

اخم کرد:هر کی گفت غلط کرد…

عصبی گفتم:غلط تو کردی و پدر و مادرت… من دارم می گم افتضاحه….

خودش را جمع و جور کرد:خب حالا می گی چکار کنم؟

– برا من که مهم نیست …. فقط دور و بر من نپلک….

با خشم رو گرداند:به درک…

بازویش را با خشم گرفتم:حق نداری با من اینطوری حرف بزنی…چی شد اون قول و قرارت؟این چه لباسیه پوشیدی؟اینطوری می خوای مطابق میل من باشی؟

با نگرانی به اطراف نگاه کرد که کسی متوجه مان نشده باشد.

با لحنی ملایمتر گفت:آخه می گی چکار کنم؟تو که واسه خرید همراهم نیومدی…

– یعنی خودت هم عقلت نرسید که تو جمع مختلط نمی شه لباس لختی پوشید؟

پوزخندی زد: این چیزا تازگی برات شده ارزش…قبل از اینکه…

– همیشه واسم ارزش بود،منتها تو مهم نبودی برو از خواهرام بپرس… دیدی که هیچ وقت مثل تو افتضاح لباس نمی پوشند…چون بهشون سخت می گیرم…

درگیری من با مینا هر بار که به سمتم می آمد ادامه داشت.به خاطر سر و وضعش خیلی عصبانی بودم…نه اینکه برای خودم بخواهمش… برایِ اینکه از دید بقیه شوهر این زنِ سبک سر بودم….نگاهِ بعضی ها آزارم می داد….

***

شهلا

صدای زنگ گوشی ام را که شنیدم بی حوصله جواب دادم.وفا بود.

– ـ سلام خانومی.

دل گرفته و غمگین پاسخش را دادم:سلام.

– ـ صدات چرا گرفته عزیزم؟گریه کردی؟

با تک صرفه ای صدایم را صاف کردم:نه…

– ـ ناراحتی؟

– ـ مهم نیست.

– من یک ساعت دیگه بر می گردم…. باشه؟

– ـ راحت باش…. خوش بگذره بهت.

– ـ اینجوری با من حرف نزن شهلا…. دلم می گیره.

بغض کردم.پرسیدن سؤالی که به اجبار تا نوک زبانم می آمد و سماجت بر روان شدن داشت:مینا رو هم دیدی؟

با کمی مکث گفت:آره … اما برام مهم نیست… من همه اش به فکر توأم.

حرفی نزدم.صدای آهنگهای شاد و بگو بخند اطرافیان بیشتر از صدای او به گوش می رسید.

– ـ خب کاری نداری عزیز دلم؟

لحن آرام و مهربانش حالم را بهتر کرد…. محبت دوایِ دردم بود:نه…. بیدار می مونم تا بیای…

*** وفا***

وقتی تماس را قطع کردم نگاهم به اسمس افتاد که تازه برایم رسیده بود . از یک شماره ی ناشناس …باز کردم … و از خواندن آنچه نوشته بود اخم در هم کشیدم … و نگاه بی اراده ام بالا رفت و دور و اطرافم را نگریستم …

چیز مشکوکی ندیدم … دوباره به پیام نگاه کردم … منظورش چه بود ؟ چرا نوشته بود : تبریک می گم آقای باغیرت … عجب زن با وقاری داری … کیف می کنم که جلو چشم خودت داره بهت خیانت می کنه و تو ام مثه گاو سرتو انداختی و عین خیالتم نیست …نمی فهمی …

با خواندن دوباره ی آن متن عصبی شدم… چه کسی این پیام را فرستاده بود ؟ منظورش چه بود ؟ مینا به من قول داده بود … اصلا برای همین نگهش داشته بودم تا ثابت کند آنقدر هم که من تصور می کنم بد نیست … هرچند می دانستم تاب نخواهد آورد …

نوشتم : کی هستی و از من و زندگیم چه می دونی ؟

خیلی طول نکشید که جواب داد :یه دوست که بیشتر از خودت در مورد زنت می دونه … بهتره بیشتر مراقبش باشی … از سر دلسوزیه که خواستم روشنت کنم.

اینبار با همان شماره تماس گرفتم … نیاز به شنیدن توضیح بیشتر داشتم … او که می توانست باشد ؟

گوشی اش را خاموش کرده بود … با عصبانیت گوشی ر ادر جیبم گذاشتم و با چشم به دنبال مینا گشتم … او را در حال بگو بخند با دوستانش دیدم… به زودی متوجه همه چیز می شدم … باید کمی صبر می کردم …

تا یک ساعت دیگر که در جشن بودم مدام به گوشی ام نگاه کردم و منتظر بودم باز هم پیام جدیدی دریافت کنم . اما اینطور نشد … با اینکه به مینا هیچ حسی نداشتم آن پیام چون به شعورم توهین کرده بود و مرا بی غیرت خوانده بود خیلی عصبی و به هم ریخته بودم .

مینا چند بار در خواست رقصیدن داد اما نپذیرفتم و چون دید بد اخلاق و بی حوصله ام مرا به حال خود رها کرد . هدیه ام را به سمانه و مهیار دادم و از آنها و مادرم خداحافظی کردم و اصرارشان را برای بیشتر ماندن رد کردم . به سراغ مینا رفتم . از جمع دوستان کنجکاوش جدا شد و به سویم آمد : چیزی می خوای ؟

– نه … دارم می رم … می تونی با این همه راحتی راحت ترم باشی … من که نیستم می تونی هر غلطی که دوست داشتی بکنی و نکردی رو بکنی …

از آن پیام عصبانی بودم و همه را سر او خالی کردم .

با چشمان متعجب زل زده بود به من …

– با مامان اینا بر گرد … شهلا تنهاست . بهش قول دادم زود بر می گردم .

از تالار که بیرون آمدم نفس عمیقی کشیدم … حالم بد بود … لقب بی غیرتی حالم را بد کرده بود … باید بر می گشتم … شهلا … نگاه آرامش … به من آرامش می داد .

*** ***

شهلا ***

بار دیگر صدای زنگ گوشیم بلند شد … حتما باز هم وفا بود . بی آنکه نگاهی به صفحه ی گوشی بیندازم جواب دادم : سلام … دیر کردی …

– شهلا خانوم ؟

صدای یک مرد غریبه … بلند شدم نشستم …

– شما ؟

– وفا نیست نه ؟

– گفتم شما ؟

خندید : دختر خوش خیال … چه نشستی که شوهرت با مینا خانوم چطور داره خوش می گذرونه …

اخم هایم در هم رفت : آقا مزاحم نشو … به هیچ ربطی نداره که شوهر من الان کجاست و داره چیکار می کنه .

– یعنی باور نمی کنی که مینا رو طلاق نداده ؟

با شنیدن این حرف گر گرفتم … این غیر ممکن بود … محال بود وفا به من دروغ گفته باشد . دوباره صدایش را شنیدم اگه می خوای مطمئن شی صبر کن … بهت نشون می دم که نباید به شوهرت اینقدر اطمینان داشته باشی ….

دستم سرد شد … وجودم می لرزید … وفا با من این کار رانمی کرد.تماس را قطع کردم . او یک دروغگو بیش نبود … فقط می خواست بین من و وفا را به هم بریزد .

با اینکه نمی خواستم باور کنم آنچه را که شنیده بودم اما حالم بد شده بود … بی بی تازه خوابیده بود و خوب شد که متوجه حال خرابم نشد … تصور می کرد بعد از آن همه نصیحت های شیرین مرا آرام کرده و من خوابیده ام …

بلند شدم و به حیاط رفتم … نفسم تنگ آمده بود … کاش زودتر وفا برگردد … برگردد و من را از این عذاب نجات دهد …

آمدن وفا هم چیزی را عوض نکرد… نتوانستم لب باز کنم و بگویم که یک ناشناس چطور ذهن مرا به هم ریخته و آشفته ام کرده …

هنوز توی حیاط بودم که آمد … با آمدنش گویی موجی از آرامش و شادی به خانه سرازیر شد . آنقدر از آمدنش خوشحال شدم که بی اراده به سویش رفتم و خودم را به دریای محبت آغوشش سپردم … چه جای امنی بود … آن مرد حتما دروغ می گفت … من نمی توانستم وفا را از دست بدهم … نمی خواستم .

با استشمام بوی عطرش خودم را عقب کشیدم … هنوز ناباور خیره شده بود به من . لبخندی خجولانه زدم : ببخشید … تعجب کردی نه ؟ آخه می دونی … من … وفا نبودنت دیوونه ام می کنه … قول بده هیچ وقت تنهام نذاری …

مرا به سمت خود کشید : قربونت برم … معلومه که تنهات نمی ذارم … تو عشق منی … عمرمی … مگه میشه از تو بگذرم ؟ حالا چرا اینجا نشسته بودی ؟ اینقدر رفتنم اذیتت کرد ؟

سرم را پایین انداختم که گفت : ببخشید … دیگه تکرار نمیشه … این بار مجبور بودم .

با هم به درون ساختمان رفتیم … می خواستم به آن تماس فکر نکنم … اینطورب بهتر بود … خودم هم آسوده تر بودم … وفا بی وفا نبود .

*** ***

بی بی بر خلاف اصرار های من و وفا راهی شیراز شد … در آن مدت که بود به شدت به حضورش وابسته شده بودم … نصیحت هایش به من و زندگی در کنار وفا دل گرمی می داد … با رفتنش دیگر عنان اشک و آهم دست خودم نبود … قول داد که به زودی باز خواهد گشت . و من به آن قول دل خوش کردم … بی بی راست می گفت حتما می آمد .

هما خانوم و بچه هایش نیز از رفتنش دلگیر شدند … آنها هم چون من به وجودش عادت کرده بودند .

سه روز بعد از رفتن بی بی بود که عالیه از من خواست برای خرید کفش به همراهش بروم … خیلی وقت بود به خاطر حالم بیرون نرفت بودم و آن روز که حس می کردم خیلی بهترم پیشنهادش را پذیرفتم و با او همراه شدم . هما خانوم اصرار می کرد در خانه بمانم و با آن وضعم بیرون نروم امامن از یک جا ماندن … آن هم فقط در خانه ماندن خسته شده بودم … با او همراه شدم .

چند مغازه را دیده بودیم و عالیه هنوز کفشی انتخاب نکرده بود … به دنبال او از مغازه خارج شدم که تلفنم در جیبم لرزید . یک شماره ی ناشناس … باز هم همان شماره بود … با اینکه خیلی وقت از آن تماس می گذشت و من می خواستم به آن فکر نکنم فورا شماره را شناختم . با دلهره پاسخ دادم …

– بله ؟

– سلام خانوم … عصر به خیر .

با تردید گفتم : سلام … بفرمایید ؟

– به جا نیاوردی ؟

– باید بشناسم ؟

خندید : مثل اینکه زندگیت چندانم واست مهم نیست ؟

اخم کردم : منظورتون چیه ؟

– قبلا هم به شما گفتم : میونه ی وفا و مینا داره خوب تر از خوب میشه … کجای کاری ؟ چرا به فکر خودت نیستی ؟

سرم گیج می رفت … چه از جانم می خواست ؟ آن دروغ ها چه بود که تحویل من می داد ؟ عالیه با نگرانی به من نگاه کرد و اشاره کرد چی شده ؟

با ناراحتی گوشی را پایین آوردم و تماس را قطع کردم … او فقط یک مزاحم بود .

– چیزی نیست عزیزم … بریم …

اما چیزی نگذشته بود که صدای اسمس را شنیدم … با نگرانی به صفحه ی گوشیم نگاه کردم . همان شماره بود . نوشته بود از چی فرار می کنی ؟ از حقیقت ؟ من می خواستم کمکت کنم … اگه مایلی با من تماس بگیر .

عالیه باز هم نگاهش متوجه من بود . گفتم : نمی دونم کدوم احمقیه داره سر به سرم می ذاره …

نمی توانستم در مورد این موضوع با او صحبت کنم … حالم بد می شد .

– همون بهتر که جوابشو ندی … مردم چقدر بیکارن .

دوباره اسمس رسید : تا نیم ساعت دیگه خودتو به این آدرس برسون … اون چیزی رو که باید متوجه بشی با چشمای خودت می بینی .

آدرس را خواندم اما من که جایی را بلد نبودم … مستاصل به عالیه نگاه کردم : تو این آدرسو بلدی ؟

آدرس را برایش خواندم … نگاه پر از سوالش را به من دوخت که گفتم : از اینجا خیلی فاصله داره ؟

– نه زیاد … اما …

– خواهش می کنم عالیه فعلا هیچی نپرس … با من میای ؟

– اومدن که میام اما …

– اگه دوست نداری مهم نیست … من خودم می رم ….

– نه این چه حرفیه ؟ بات میام .

در سکوت در کنار او به راه افتادم…. نمی دانستم چه خواهم دید … چه را باید با چشمان خود می دیدم ؟ با ذهنی آشفته و پریشان به همراه عالیه به آدرسی که در گوشی داشتم رفتم … نمی دانم باید بگویم کاش نمی رفتم یا چه خوب که رفتم و با چشمان خود دیدم که ….

از دیدن وفا و مینا که در آن کافی شاپ رو به روی هم نشسته بودند جا خوردم … با اینکه آن غریبه یاد آور شده بود اما دیدن آن صحنه حالم را بد تر از بد کرد با نگاهی ناباور به آندو چشم دوختم …. لبخند وفا دیوانه ام می کرد … دست مینا که روی میز بود در دست گرفت … نگاهش به چشمان مینا ثابت بود … نمی دانم مینا از چه حرف می زد که او اینگونه محوش شده بود … شاید هم محو زیباییش … یعنی واقعا از هم جدا نشده بودند ؟

چرا وفا به من دروغ گفته بود ؟ چرا ؟ چطور دلش آمده بود ؟ من که جز به صداقت و یک رنگی با او تا نکرده بودم …

اشک چشمانم را پس زدم .. لب به دندان گزیدم … جای گریستن نبود . باید فکری به حال خودم می کردم … من که همیشه این تصور را داشتم که در زندگی وفا جای امن و محکمی ندارم … نباید خودم را ببازم … نباید کم بیارم … مخصوصا حالا که عالیه هم با نگرانی دیده به من دوخته …

به طرفش برگشتم و لبخند تلخی زدم : اونچه که باید می دیدمو دیدم … بیا بریم .

تعجب را در نگاهش دیدم : نمی خوای بری جلو ؟ نمی خوای هیچ کاری کنی ؟

نگاهم را از وفا و مینا گرفتم : نه … بریم .

در سکوت برگشتیم بی آنکه به یاد داشته باشم که قرار بود عالیه کفش بخرد … او هم حالم را درک کرد و بی حرف با من به خانه بازگشت . دم در با دلواپسی دلنشینی گفت : می خوای بیام پیشت ؟

سر تکان دادم : نگران من نباش … خوبم عزیزم …

وارد خانه که شدم حس خوب همیشگی را در وجودم نیافتم … آن خانه … دیگر رنگ و بوی عشق نمی داد … با گامهایی سست و کم جان وارد ساختمان شدم. تازه درک می کردم که چقدر حالم بد است … تازه به یاد می آوردم که چه صحنه ای را دیدم … وفا که آن همه دم از عشق می زد … یعنی باید عشق را آنگونه معنا می کردم ؟ پس احساس من نامش چه بود ؟

آهی سنگین از سینه ام بر آمد . سنگین … چون بغضی که بر دلم نشسته بود و کم کم راهی به گلویم باز می کرد … با همان لباس ها گوشه ای بر زمین نشستم … دیگر یارای سر پا ایستادنم نبود . غرورم شکسته بود . غروری که خود وفا برایم بندش زده بود … حال خودش آن را شکسته بود و چه دردناک بود حال و روز آن دقایقم … سر بر زانو گذاشتم و این بار در مقابل اشک هایم کوتاه آمدم … گفتم بگذار ببارند شاید این آتش را که بر جانم افتاده و دارد می سوزاندم خاموش شد و آرام گرفتم . اشکهایم آرام روان شد … بغضم که شکست نفسم راحت شد … دلتنگ و دلگیر بودم … کاش نمی رفتم و نمی دیدم …

صدای آهنگ گوشیم را که شنیدم آن را از جیبم بیرون آوردم . همان شماره ی ناشناس …

همان که آرام و قرارم را گرفته بود … اشکهایم همچنان می بارید . جواب دادم : الو …

– ثابت شد که من قصد بدی ندارم؟ حالا حرفامو باور کردی ؟

– شما کی هستین ؟ چرا زندگیموبه هم ریختی ؟

– گریه می کنی؟ من نمی خواستم تو رو ناراحت کنم … فقط گفتم که حواست بیشتر به شوهرت و زندگیت باشه …

صدایم گرفته بود : با وفا دشمنی ؟ یا واقعا قصدت دلسوزی واسه من بوده ؟

– کاری به این نداشته باش … اگه می خوای زندگیتو حفظ کنی باید مینا رو از این زندگی پرت کنی بیرون … متوجه هستی ؟

پوزخندی زدم ، متوجهی که متوجه بودم … اما راهش را نمی دانستم … اگه قرار بود از زندگیم بیرون برود که حال و روز من این نبود … اصلا شاید حق با مینا بود آن همه سال نامزد وفا بود و من از راه نرسیده جایش را گرفته بودم …

اما آیا به راستی توانسته بودم جای او را پر کنم ؟ نه … اگر پر کرده بودم که امروز …

آنقدر بی حوصله بودم که بی آنکه پاسخ او را دهم تماس را قطع کردم . اشک هایم را پاک کردم و بر خاستم … صدای اذان به گوشم می رسید … وقت آرام شدن بود .

*** ***

برای اولین بار شام حاضر نکردم . به خودم نرسیدم … دیگر مهم نبود که او از عطر گل مریم تنم خوشش بیاید یا موهای سشوار کشیده و خوش حالتم را ببیند و لبخند بزند و نوازشم کند …

وفا و محبتش برایم رنگ باخته بودند . من تاب خیانت نداشتم مخصوصا با آن حال و روزم …

وقتی آمد نتوانستم مثل همیشه به رویش لبخند بزنم و خسته نباشید بگویم . به یک سلام سرد با لحنی کجدار بسنده کردم .

ابرو های مغرورش بالا رفت : خانومی خوبی ؟

بی توجه باز هم به تلوزیون چشم دوختم : چرا بد باشم ؟

آمد کنارم نشست : مطمئنی که خوبی ؟

نگاهش نکردم : قبل از اینکه بیای خوب بودم … یادت نره که حالم از بوی تنت به هم می خوره .

جا خورد از آن همه سردی و نا مهربانی ام : شهلا … منو ببین .

نگاهش کردم : برو اونورتر …حال منو مگه نمی دونی ؟ با دلخوری نگاهم کرد : تو چت شده ؟ انگار سر جنگ داری ؟

آری سر جنگ داشتم اما این حس لعنتی که مدام تکرار می کرد تو حقی نداری مانع از گشودن لب و حرف زدنم میشد … اما می دانستم چه حق با من باشد چه نباشد به زودی بی آنکه بخواهم … یا شاید هم نه می خواستم … طغیان خواهم کرد .

به چشمانش خیره ماندم و از هجوم یکباره ی اشک به دیدگانم مبهوت شدم : من این وفای بی وفا را دوست داشتم .. می خواستم فقط برای من باشد … من تنها …

اما دیده بودم که گرمی دستش را به دست مینا هدیه داد … لبخندش را … نگاهش را ….

نه من آن نبودم که تاب و توان داشته باشم او را با دیگری شریک شوم … یا من یا دیگری … یا فقط باید برای من می ماند یا همان بهتر که می رفت با دیگری …

بی آنکه حرفی بزنم بلند شدم و به اتاق رفتم و چون کودکی لجباز در را از درون قفل کردم . شاید کارم اشتباه بود اما خیلی از او دلگیر بودم … باید به حال خود می ماندم تا درست شوم .

ضربات محکمی به در کوبید : این کارا چیه می کنی ؟ باز کن ببینم ؟

اشک هایم را پس زدم : باز نمی کنم … منو به حال خودم بذار …

– شهلا اون روی منو بالا نیار … بیا باز کن بگو چی شده ؟

جواش را ندادم دوباره به در کوبید : با توام … درو میشکنما …

و ضربه ای محکمتر ، از جا پریدم… در را باز کردم با خشم و دلخوری نگاهم می کرد : دردت چیه ؟ چرا لالمونی گرفتی ؟ بگو بدونم چیکار کردم ؟

یعنی واقعا نمی دانست ؟ نه … از کجا باید می دانست ؟ وقتی منه ساده دل و احمق را به آن آسانی فریب داده بود و من هم به راحتی باور کرده بودم چرا باید احتمال می داد که ممکن است بویی از ماجرا برده باشم ؟ معلوم بود که چیزی نمی داند .

رو بر گرفتم که بازویم را گرفت : مگه با تو نیستم ؟ زده به سرت ؟

خشمم را فرو خوردم … داشتم دیوانه می شدم … دستم را با غیض کشیدم : آره … زده به سرم … دست از سرم بردار …

باز هم فریادش به هوا برخاست : جواب منو بده … چه مرگته ؟ چرا همچین می کنی ؟

خیلی دلم می خواست دردم را بگویم ، بگویم چه مرگم شده اما نمی توانستم … غرور زخمی ام را هنوز هم دوست داشتم … می خواستم برای حفظ همان باقی مانده اش هم تلاش کنم …

او مینا را می خواست ؟

خب آزاد بود برود و با او روزگار بگذراند … دیگر چرا مرا بازیچه قرار داده بود ؟ چرا با احساس من بازی می کرد؟ نه … نمی گفتم از اینکه تو را با مینا دیدم شاکی ام … نمی خواستم شاهد شکسته شدن بیش از حد غرورم با شد … غروری که خودش برایم …

آه سر در نمی آوردم… کاش باورم می شد دوستم ندارد … کاش باورم می شد تنها مینا را می خواهد … اما واقعا در مانده بودم … از این حس های متفاوت در عذاب افتاده بودم … نمی توانستم درد دلم را بگویم برایم سخت بود .

اشک هایم را که دید اخمش عمیق تر شد : نمی خوای حرف بزنی ؟

لحنش آرام بود … مهربان بود … اما چه سود که فقط ظاهر امر این بود .

از او فاصله گرفتم … خودش را به من رساند : آخه چته عزیزم ؟ من دلم هزار راه میره … با من حرف بزن …

همچنان لب فرو بستم ، گفت : نمی خوای چیزی بگی ؟ نگرانم …

سر تکان دادم . اشک هایم را پاک کرد : قربون شکل ماهت … بگو چی شده ؟

بغض آلود گفتم : بعدا می گم … الان خوب نیستم …

نگاهش رنگی از تردید گرفت : من نبودم کسی اذیتت کرده ؟ کسی اومده بو….

– نه … دلم گرفته …

– آخه چرا قربونت برم … از چی ؟ از کی ؟

بر زمین نشستم . کاش درکم می کرد … کاش می فهمید کلمات از من گریزان شده اند و من قادر به حرف زدن نیستم .

کمی نگاهم کرد : باشه … هر جور تو بخوای … بعدا بگو …

برای عوض کردن لباسش به اتاق رفت . سعی کردم دیگر اشک نریزم و او را بیش از این کنجکاو نکنم .

اما اشتباه می کردم … او طاقت نداشت .

آمد و کنارم نشست : شهلا دلم تاب نمیاره .. بگو چی شده ؟ هان ؟

نگاه دلگیرم را به چشمهایش دوختم . با آن همه اصرار و خواهش در نگاهش دچار تردیدم کرد … خوب که فکر می کردم میدیدم دلیل نگفتنم این است که می ترسیدم بگوید به مینا هم علاقه دارد … اینکه نتوانسته طلاقش دهد چون دوستش داشته … که در آن صورت بیش از پیش در خود می شکستم … نه نتوانستم بگویم . لب گشودم اما گفتم : یه چند وقتیه یه مرد مزاحمم میشه …

اخمهایش را به شدت در هم کشید : اونوقت تو الان داری به من می گی ؟ واضح حرف بزن ببینم … کجا دیدیش ؟

– نه .. نه .. ندیدمش … تماس تلفنی منظورمه …

– خب ؟ چی می گه ؟ تعجب می کنم چرا به من حرفی نزدی ؟

– نمی دونم … فکر کردم بی خیالش بشم بهتره …

– شمارشو داری ؟

ـ آره .. امروزم تماس گرفت ..

– گفتم چی می گه ؟ اصلا چرا جوابشو می دی ؟

– اون … اون … می گه .. تو …

بداخلاق و عصبی گفت : حرف بزن .. من چی ؟

– می گه تو با مینا ارتباط داری … هنوز اونو می بینی …

این را که شنید جا خورد . لحظاتی بهت زده به من خیره ماند .

– تو باور کردی ؟ واسه خاطر همینه که این الم شنگه رو راه انداختی ؟ یعنی حدس نزدی ممکنه کار وحید یا از طرف مینا باشه ؟

چه خونسردیش را سریع به دست آورد …

پوزخندی زدم : آره … باورم شده بود … اما تو به من بگو که دروغه … بگو تو با مینا کاری نداری و نمی بینیش .

– معلومه که کاری بهش ندارم … اما یادت باشه که اون دختر خالمه و ممکنه ببینمش … این دلیل نمی شه که دوستش دارم …

بدنم گر گرفت … داغ شدم … او چرا این چنین دو رو شده بود ؟ یا شاید هم بود و من نمی دانستم ؟ من خودم دیدم دستش را چهگونه در دست گرفته و به رویش لبخند می زند و محو زیباییش شده است .

او که به را حتی همه چیز را حاشا می کرد . دیگر چرا خودم را از این کوچک تر کنم و بگویم که با دیدن او و مینا در کنار هم به آن حال افتادم ؟

– پس اون فقط می خواد بین من و تو رو به هم بزنه ؟

– قطعا همینطوره … میرم سراغشون … باید بدونم چرا همچین کاری می کنند …

– ولشون کن … مهم اینه که تو کاری به مینا نداری … ببخش که ناراحتت کردم … یه خورده دلنازک شدم … اما سعی می کنم دیگه تکرار نکنم …

نگاهش ناباور و مردد بود از این تغییر ناگهانی موضعم … اما حرفی نزد و من هم گذاشتم به همان حال بماند . وفا … وفا به من وفا دار نمانده بود و این درد گرانی را به جانم می نشاند … باید مثل خودش می شدم … باید برایش نقش بازی می کردم تا مرا به حال خود رها کند … تا وقت به دنیا آمدن بچه ام … تا آن وقت .

وقتی دید شام حاضر نکردم خودش مشغول تهیه ی شامی ساده شد . و مرا هم به اجبار کنار سفره نشاند و برایم لقمه گرفت … اما میلی به خوردن نداشتم . فکرم درگیر بود . اما او چهره اش خونسرد بود و نشان نمی داد نگران باشد . با خود فکر می کردم که نکند من در مورد دیدار او و مینا اشتباه فکر می کنم … اما خودم دیدم که …

به وقت خواب بر عکس چند شب گذشته رختخواب مرا کنار رختخواب خودش انداخت . حرفی نزدم . وقتی کنارم دراز کشید گفت : بهتر نشدی ؟

نگاهش کردم گفت : منظورم اینه که هنوز … از من …

– نه … بهتر نشدم …

– این دیگه مشکل خودته … باید فکری به حالش بکنی .. من دلم واست تنگ شده …

و با این حرف مرا به سمت خود کشید . عصبی شدم : معلومه داری چیکار می کنی ؟ ولم کن …

– کاری ندارم بهت …

– داری خفم می کنی کاری نداری ؟

خندید و اندکی حصار بازوانش را آزاد تر کرد : ببخشید … الان خوبه ؟

– نه خوب نیست … اینطوری نمی تونم بخوابم ..

چشمهایش را بست : باور کن این مدت یه خواب راحت نداشتم … بدون تو خوابم نمی بره …

پوزخندی زدم . بدون من خوابش نمی برد …. آنوقت به من دروغ می گوید … با مینا ملاقات می کند … دستش را می گیرد … نگاهش …

آه .. دیگر بس بود نمی خواستم باز هم نگاه و لبخندش به مینا را به یاد خودم بیاورم … جز درد و رنج چیزی عایدم نمی شد .

تلاش برای رها شدن از دستش بی فایده بود … بی حوصله گفتم : پس بذار بگردم رومو اونور کنم .. داره حالم بد میشه .

اجازه داد این کار را بکنم .سرم را روی بازویش گذاشت و دستش را روی شانه ام . : الان راحتی ؟

سر تکان دادم … راحت بودم … جای امنی بود فقط حیف که ….

آهم را فرو خوردم . نمی دانستم حقیقت را به او خواهم گفت یا نه … کاش بتوانم بگویم … و او بگوید اشتباه می کنی … موضوع آنچه که تو فکر می کنی نیست . اما من به چشم خود دیده بودم …

اشک درون چشمانم حلقه زد . چقدر به وفا و عشقش خوش بین بودم . بوسه ای بر موهایم نشاند و صدای قربان صدقه رفتنش را شنیدم اما خودم را به نشنیدن زدم . نمی توانستم باور کنم .

شیشه ی شفاف اعتمادم به او غبار گرفته بود .

خسته بود و خیلی زود نفس های آرامش نشان از عمیق شدن خوابش داد . با خود گفتم خوش به حالش که اینقدر راحت خوابید .. اما من خواب به چشمانم نمی آمد … هنوزذهنم آشفته بود .

***

صبح با اینکه بیدار بودم خودم را به هنگام برخاستن او به خواب زدم . صبحانه خورد و آماده ی رفتن شد . به اتاق آمد کنارم نشست خم شد و پیشانی ام را بوسید و با کمی تامل که سنگینی نگاهش را حس می کردم بر خاست و رفت . صدای بسته شدن در حیاط را که شنیدم برخاستم . می دانستم روز خسته کننده ای در پیش خواهم داشت و دلیلش بدخوابی شب گذشته بود … آبی به صورتم زدم تا کمی حالم عوض شود . اما حوصله ی هیچ کاری را نداشتم .

حتی حوصله ی رفتن به خانه ی هما خانوم هم نداشتم . بی حال دراز کشیده بودم و به آینده ای نه چندان دور فکر می کردم … به به دنیا آمدن بچه … اگر تا آن موقع وفا بیش از این به مینا دل می بست .. تکلیف من و بچه ام چه می شد ؟ اگر بچه را از من می گرفت و مرااز زندگیش بیرون می کرد ؟ هجوم این افکار اشک به دیدگانم نشاند … من از بچه ام جدا نمی شدم … نمی توانستم اجازه دهم او هم مثل من آرزوی داشتن و دیدن مادر واقعیش به دلش بماند .

من او را هم با خود می بردم … حتی شده بدون وفا زندگی ام را می گذراندم ، با کار کردن … اما او را از خودم جدا نمی کردم … اشکهایم روان شد … چه سرنوشتی … بیچاره من …

وفا چند بار تماس گرفته بود و حالم را پرسیده بود و حتی این را که مزاحم دیگر تماس نگرفته ؟ و چون خیالش را راحت کردم دیگر حرفی نزد .

عصر بود و من لب به آب و غذا نزده بودم و دلم ضعف می رفت برخاستم تا لقمه ای برای خودم درست کنم که صدای آهنگ موبایلم را شنیدم . با تردید به سویش رفتم .. یک شماره ی ناشناس متفاوت با آنچه میشناختم .

پاسخ دادم … بازهم خودش بود : بهتری ؟

خواستم قطع کنم که گفت : امروزم می خوام آدرس یه جا دیگه رو بهت بدم … فکر کنم بدت نیاد بری ببینی …

خشکم زد … بازهم ؟

گفت :آدرسو واست اسمس می کنم …

و تماس راقطع کرد .

حال بدم را بدتر کرد… یعنی باز هم به دیدن مینا می رفت ؟ چند دقیق ای نگذشته بود که اسمسش رسید .. آدرس دیگری بود .زیرش نوشته بود احتمالا امشب وفا دیر برمی گرده خونه چون اینجایی که واست نوشتم پارتیه … می ره خوشگذرونی ..

نه … این غیر ممکن بود … وفا خیلی وقت بود دور این برنامه ها را خط کشیده بود … این خبر دروغ بود .

با همان شماره تماس گرفتم سریع پاسخ داد . گفتم : این حرفتو باور نمی کنم … چرا می خوای زندگی …

حرفم را قطع کرد : اون دفعه بهت دروغ گفتم ؟ می تونی بری ببینی …

– آخه تو کی هستی ؟ از کجا می دونی ؟

– اینش مهم نیست … مواظب زندگیت باش … یه وقت به خودت میای میبینی جایی تو زندگی شوهرت نداری … فعلا ..

تماس را قطع کرد و من ماندم و یک دنیا دلهره … اگر وفا واقعا دیر می آمد … اگر به این پارتی می رفت ؟؟

ساعت از هفت گذشته بود و من از دلشوره دیگر نایی در بدنم نمانده بود .

وفا تماس گرفت و گفت امشب دیر به خانه بر می گردد … هجوم اشک به چشمانم را حس کردم … دلیلی که می گفت دیگر مهم نبود… این که می خواهد چند سرویس دیگر ببرد مهم نبود … مهم حرفهای مزاحم بود که درست از آب در می آمد …

نه می خواستم بروم و نه می توانستم … من که جایی بلد نبودم .. از آن گذشته به خاطر وضعیتم می ترسیدم … به خاطر بچه …

تا آمدنش بیدار ماندم و خودخوری کردم .. گریه کردم .. رو زخم دلم مرهم گذاشتم … همه ی چراغ ها را خاموش کرده بودم . صدای در حیاط را شنیدم . حتما به خاطر خاموش بودن چراغ ها بود که آنگونه پا تند کرد و سریعتر وارد ساختمان شد و کلید را زد و همزمان نامم را خواند : شهلا …

با دیدنم که گوشه ی هال در خودم جمع شده بودم ابروهایش به حالتی متعجب بالا رفت : چی شده عزیزم ؟

خودش را به من رساند : حالت خوبه ؟

نگاهم را سرد و خیره به چشمان نگرانش دوختم … البته شاید نگران بود …

مقابلم روی زانوهایش نشست و به صورتم دقیق شد : چرا گریه کردی ؟

چانه ام از بغض لرزید … چه بازیگر ماهری بود … لباس هایش همان بود که صبح به تن کرده بود … همان که بوی دود و هوای آلوده ی تهران می داد و من هر شب واسش می شستم … عوض کرده بود … نشانی از پارتی رفتن در سر و ظاهرش پیدا نبود … یعنی واقعا برای بردن سرویس اضافه تا این موقع بیرون بوده … بغضم را فرو دادم و پوزخندی به نگاه به ظاهر دلواپسش زدم و بلند شدم .

– این بار دیگه چی شده ؟ چرا حرف نمی زنی ؟

مقابلم ایستاد .

با خشمی آشکار گفتم : برو کنار … حالم از دورویی هات به هم می خوره .

بازو هایم را گرفت : کدوم دورویی ؟ اونم من ؟ اونم باتو ؟

آخ که چه لحن دلنشین و گول زننده ای به صدای گیرایش داده بود . حتما باید باور می کردم که نه پارتی در کار بوده نه دیدن مینا …

– خب ؟ منتظرم بگی چی شده ؟ بازم اون مرتیکه تماس گرفت ؟ مگه نگفتم جوابشو نده ؟

اخم کردم : چرا جواب ندم ؟ می ترسی راپورت کاراتو به من بده ؟

– فکر می کنی از این کار چه قصدی داره ؟ کمک به تو ؟

نمی دانستم چه بگویم .با اندکی تامل گفتم : به هر نیتی که باشه می خواد منو هوشیار کنه و منم ممنونشم …

اخمش خیلی غلیظ شد : مواظب حرف زدنت باش شهلا … اون نامرد می خواد زندگی مارو به هم بزنه .. اصلا تو غلط کردی که جواب تلفنشو دادی ….

فریادش مرا در خود مچاله کرد …

لحظاتی با همان حالت نگاهم کرد و ادامه دادم :همینطور ادامه بدی مجبورم گوشیتو ازت بگیرم … آخه این چه زندگیه واسه من درست کردی ؟ چرا اینقدر بدبین شدی ؟ حرف یه غریبه رو باور می کنی حرف منو زمین میندازی ؟

خشمم فوران کرد : درد من فقط حرفای اون مزاحم نیست … من با چشمای خودم دیدم … دیدم که تو اون کافه ی لعنتی با مینا نشسته بودی … دیدم که دستشو گرفتی .. محوش شده بودی بهش لبخند می زدی ….

تعجبی که با شروع حرفهایم در نگاهش نشسته بود کم کم با پایان جملاتم جایش را به عصبانیت داد: کارت به جایی رسیده که منو تعقیب می کنی ؟ زاغ سیاه منو چوب میزنی ؟

– آره .. دست پیش بگیر آقا …

– خفه شو شهلا … اونقد از دستت عصبانیم که ..

جلو ریزش دوباره اشک هایم را گرفتم : اگه می خواستیش … اگه عاشقش بودی چرا منو پابند این زندگی کردی ؟ چرا ؟

کلافه دست در موهایش فرو برد . پشت به من ایستاد .

گفتم : اصلا چرا طلاقش دادی وقتی با او خوشبخت تر بودی ؟ البته حق داری … اون همه زیبایی و دلبریِ او کجا و من کجا ؟ اون هرچی باشه دختر خالته … معلومه که به من ترجیحش می دی .. کاش به خاطر لجبازی با خانوادت منو و احساسمو به بازی نمی گرفتی .. تو که وضع منو می دونستی … بی کس و کار بودنمو می دونستی ..چرا با من این کارو کاردی ؟ بی انصاف حالا چیکار کنم ؟ حالا که اینطور بهت وابسته شدم چطور …

به طرفم برگشت : آروم باش … بهت توضیح می دم .

و قدمی به من نزدیک شد . دستش را بالا آورد واشک هایی که مژه هایم را خیس کرده بود با سر انگشتان گرمش پاک کرد و در آغوشم گرفت : نبینم اشکاتو … آروم عزیز دلم …

خودم را عقب کشیدم : می دونم هنوز اونطور که باید تو دل و زندگیت جایگاهی ندارم اما این حق منه که بدونم نقش مینا تو زندگی من چیه …

موهایم را آرام نوازش کرد : باشه … آروم باش … بهت می گم …

به چشمهایم نگاه کرد … نگاهی غمگین …

– باور کن اولین و آخرین دروغی بود که بهت گفتم … خودمم داغونم از این موضوع … اما … متاسفم .. من هنوز مینا رو طلاق ندادم ….

ناباور و مبهوت ماندم به چشمانش که جز غم و صداقت در آ نها چیزی پیدا نبود …. مینا … پس هنوز زنش بود .. اما چرا دروغ به آن بزرگی ؟ این تنها چیزی بود که نمی خواستم به آن فکر کنم و باورش کنم … یعنی تنها چیزی که باورش نداشتم ….حتی اگه اون مزاحم راستگو می گفت …

بی آنکه متوجه باشم صدایم بالا رفت : چرا به من دروغ گفتی ؟

– به خاطر خودت … نمی خواستم هر بار که می رم بیرون دلهره داشته باشی که نکنه می رم سراغ مینا … به خاطر راحتی خودت بود عزیزم …

– چرا طلاقش ندادی ؟ چه دلیلی واسه این کارت داری ؟

سرش را پایین انداخت : اون وقتی که خود کشی کرد عذاب وجدان گرفتم … با حرفایی که زد فکر کردم یه فرصت بهش بدم … هر چند می دونستم که عوض نمی شه و توقع بی جا داره . از این گذشته مهریه شو می خواست … نه خودش … مادرش نمی ذاشت بدون گرفتن مهریه جدا بشیم … توام که از وضع من خبر داری … چیکار باید می کردم ؟

لبخند محوی زد : باور کن خیلی ناراحت بودم از اینکه بهت دروغ می گفتم … اما به خاطر خودت بود …نمی خواستم چشمای نازتو غمگین ببینم .

نفسش را بیرون داد : اما به جون خودت که تو دنیا واسم عزیزترینی حسی به مینا ندارم . اون روزم که ما رو با هم دیدی …

مکث کرد . با اخم : تو تا اونجا تنهایی اومدی با این حالت ؟

کمی آرامتر شده بودم با لحن ملایمتری گفتم : با عالیه رفته بودم … می خواست کفش بخره … که اون مرده تماس گرفت . آدرس داد … خیلی دور نبودیم این شد که اومدم و دیدم که ….

دستهایم را گرفت : متاسفم … حتما حالت خیلی بد شد … نه ؟

سر تکان دادم . دوباره بغلم کرد … بوی عطر و کمی سیگار در بینی ام نشست . سرم را عقب بردم : بازم سیگار کشیدی ؟

موهایم را بوسید و لبخندی زد : یکی دوتا کام .

خودمو کامل جدا کردم : در مورد امشب چی می گی ؟

ـ منظورت چیه ؟

– یعنی نرفتی پارتی ؟

خندید : پارتی ؟ و به سر و ظاهرش اشاره کرد : اونم با این ریخت و قیافه ؟

هنوز اخمو بودم : خوب می تونستی لباساتو عوض کرده باشی …

خندید و گونه ام را کشید : قربون این سادگیت برم … با ایم موهای چرب دوده گرفته چیکار می کردم ؟ حتما همونجا دوش می گرفتم .. ببین موهامو ..

حرف هایش را باور کرده بودم … حرفی نزدم . گفت : من برم دوش بگیرم …

– هنوز نگفتی چرا رفتی دیدن مینا ؟

– بذار اومدم بیرون بهت می گم …

– نه .. الان بگو …

– می خوام بهش نزدیک بشم …می خوام مطمئن بشه که باورش کردم …

– خب ؟

– دارم یه کارایی می کنم که مجبور بشه خودش شرشو کم کنه … دیگه نتونه ادعای مهریه بکنه … مینا کثیف تر از اونیه که فکرشو می کردم … کافیه مطمئن بشه من باورش دارم …

درسکوت به او که حوله اش را برداشت وبه سمت حمام رفت نگریستم . منظورش چه بود ؟

وفا ***

نگاهی به صفحه ی گوشیم انداختم . به آدرسی که نا شناس برایم فرستاده بود نگاه کردم و پوزخندی زدم … این غریبه خیلی وقت بود که اعتمادم را جلب کرده بود … درست از شب عروسی سمانه .

باید تا نیم ساعت دیگر خودم را می رساندم .

چند دقیقه بود که به سر آدرس رسیده بودم … مینا را دیدم . وارد کافی شاپ شد . آن هم با چه تیپی . گوشیم را بیرون کشیدم و شماره اش را گرفتم .

جواب نداد … می دیدمش که گوشی اش را در دست دارد … عمدا جواب نمی داد .

دوباره گرفتم … اینبار با بوق چهارم جواب داد … خیلی کلافه …

– سلام عزیزم .

عزیزم گفتنش پوزخند بر لبم نشاند : سلام … کجایی ؟

– من ؟ خونه مامانم …

اخم هایم در هم رفت … حیف که باید صبر می کردم . صدایش را شنیدم چطور مگه ؟ کاری داشتی با من ؟

عصبانیتم را در پس لحن بی تفاوتم پنهان کردم : راستش تنها بودم … گفتم بریم یه دوری بزنیم یه خورده حرف بزنیم …

دستپاچگی را در صدایش حس کردم : وای چقد خوشحالم کردی … اما راستش خونواده ی عمه جونم اینجان … نمی تونم بیام … می تونی آخر شب …

دندان هایم را بر هم فشردم : نه دیگه اونموقع نمیشه … الان بیکار بودم و وقتم آزاد … مهم نیست باشه یه وقت دیگه … فعلا .

و منتظر نماندم و قطع کردم … واقعا نمی دانستم چرا … چرا به من ابراز علاقه می کرد و از طرفی هم …

نگاهم را به مردی که به سویش می رفت دوختم … مردی شیک و اتو کشیده … خیلی خوشتیپ بود … سلیقه مینا …

تمام تنم داغ شده بود … درسته که به عنوان همسرم قبولش نداشتم اما هر چه بود دختر خاله ام بود … ناموسم بود …

با هم دست دادند و رو به روی هم نشستند …

با کلافگی دست در موهایم بردم … باید صبر می کردم … صبر … و چه کار سختی بود و نمی دانستم از من بر خواهد آمد یا نه .

نیم ساعتی با هم نشستند و پس از آن بلند شدند … مرد برای حساب رفت و مینا بیرون آمد و منتظر شد . خودم را پشت یکی از درختانِ جلوی کافه پنهان کردم . مرد هم آمد . با هم سوار ماشین مدل بالایش شدند …

به سختی خودم را کنترل کردم که جلو نروم … کلاه کاسکتم را بر سر گذاشتم و سوار موتور شدم …

در تمام مدتی که تعقیبشان می کردم به این فکر می کردم که آخر این بازی به چه چیز ختم میشود … من کسی نبودم که دورم بزنند و ساکت بنشینم .

نزدیک منزل خاله توقف کرد و ده دقیقه بعد مینا پیاده شد … شالش را مرتب کرد و برای او دست تکان داد و به سمت خانه ی مادرش به راه افتاد .

پس بازی هنوز ادامه داشت .

***

شهلا

وقتی به خانه |آمد خیلی عصبی و در هم بود . به روی خودم نیاوردم . از بحث آن شبمان یک هفته گذشته بود … خواسته و نا خواسته با او سرسنگین بودم … به خاطر وجود مینا … مینایی که مطمئن نبودم بی هیچ منظوری در زندگیش نگهش داشته است … گاهی هم مطمئن میشدم … یعنی خودم را راضی می کردم که مطمئن شوم … اما خب … خودم که می دانستم …

روزهای خاکستری و بدی را می گذراندم . با اینکه از لحاظ جسمی خیلی بهتر شده بودم اما دیگر حوصله ی هیچ چیز را نداشتم … شوق وجود بچه در ذهنم کم رنگ شده بود .

سلام گفتم و به آشپز خانه رفتم . پذیرفته بود که بد اخلاقم … تحملم می کرد … مهربان بود و به هر طریقی که بود محبتش را نشان می داد … دوست داشتنش را بر زبان می آورد .. از به دنیا آمدن بچه با شوق و ذوق حرف می زد … از اسمهایی که فکر می کرد مناسب بچه باشد … برایش فرقی نمی کرد دختر داشته باشد یا پسر . حال و هوای او مرا عوض نمی کرد . شاید به ظاهر با او همراهی می کردم اما این حس بد و زار دهنده که به من دروغ گفته … توانسته بگوید و از این به بعد هم خواهد توانست آزارم می داد … دلگیر بودم هنوز … هر چند بیشتر اوقات خود را به بی تفاوتی میزدم اما او به راحتی مرا… احوالم را … غم و غصه ام را … شادی های اندکم را به خوبی میشناخت … با این حال می گذاشت تا با خودم کنار بیایم . دیگر در مورد مینا حرفی نزد … به همان اکتفا کرد و منبه این حرفش لقبِ وعده ی سر خرمن را دادم … او فقط می گفت قصد دارد از مینا جدا شود … اما نمی توانست … یعنی بدترین تصور من این بود که نمی تواند دست از مینا بکشد …

شام را در سکوت خوردیم . او که نمی دانم ازچه رو عصبی و در خود فرورفته بود و من هم که مدتی بود ….

با صدای زنگ در بر خاست و برای باز کردن در رفت . دقایقی طول کشید تا بر گشت : من باید برم بیرون ..

با اینکه سعی کردم بی تفاوت باشم اما حس کردم نگرانی در صدایم موج می زند : کجا ؟

– واسه یکی از رفیقام مشکلی به وجود آمده .. زود بر می گردم .

در همان حال پیرهنش را روی رکابی مشکی اش به تن کرد . دلم می خواست بی آنکه بپرسم خودش بیشتر توضیح بدهد اما حرفی نزد و در عرض چند دقیقه از خانه خارج شد .

با رفتنش حس بدی به دلم چنگ انداخت … یعنی با کی رفت ؟ آن هم این وقت شب ؟

بی حوصله نشسته بودم و به مجله ای که روز گذشته برایم خریده بود نگاه می کردم که صدای موبایلم سکوت را شکست … با دیدن شماره ای که دیگر برایم غریبه نبود بر خلاف میل وفا کلید پاسخ را زدم : بازه تو ؟

خندید : سلام .. خوبی ؟

– هنوز نمی خوای بگی قصدت چیه ؟

– یعنی هنوز شک داری که نیتم خیره ؟

پوزخندی زدم : هرچی باشه نمی تونه خیر باشه .. بگو چرا می خوای به جون ِ آرامش زندگی من و وفا طوفان بندازی ؟ چی عایدت میشه ؟

نفسش را انگار در گوشم فوت کرد : می خوام ببینمت … باهات حرف بزنم …

بالحنی محکمتر گفتم : اما من نه می خوام ببینمت نه دیگه باهات حرف بزنم …

– اما تو خیلی حیفی دختر … نمی دونم چرا هر چی دخترِ نجیبه گیرِ مردای تنوع طلبی مثل وفا می افته … دلم به حالت میسوزه دختر ..

– دلت به حال خودت بسوزه که از هیچ طریقی نمی تونی نقشه ی مسخره تو پیش ببری ..

تماس را بی حرف دیگری قطع کردم . دوباره زنگ زد اما جواب ندادم . اس امس فرستاد : چرا جواب نمی دی ؟ بچه نشو به فکر خودت و آیندت باش .. تا حالا از من دروغ شنیدی ؟ بااین مرد به جایی نمی رسی …

زیر لب بی خیالی گفتم و دراز کشیدم … همین را در این زندگیِ به هم ریخته و نا معلوم کم داشتم …

اما حقیقت آن بود که نمی توانستم بی خیال شوم … نمی توانستم . وجود مینا در زندگیمان حس بدی را به من القا می کرد .. یک حسِ بدبینانه که حتی نمی توانستم محبت های وفا را باور کنم .. .نمی توانستم به آرامشی که به آن نیاز داشتم برسم .

دوباره اس امس داد : فردا می تونی بیای بیرون ؟ به این آدرس ؟

من کسی نبودم که برای دیدن یک مرد غریبه از خانه خارج شوم … من با کسی قرار نمی گذاشتم حتی اگر وفا در مقابل چشمانم به من خیانت می کرد . من مثل خودم بودم … نه هیچ کس دیگر .. و همین گونه هم می ماندم … اگر می خواستم خیانتش را تلافی کنم از زندگی اش برای همیشه می رفتم نه اینکه با کاری مشابه به آن خودم را کوچک و بی مقدار کنم …

***

وفا

سیامک با اخمهایی در هم رانندگی می کرد . از وقتی که نامزدش خیانت کرده بود دیگر اخمهای این مرد هم باز نشد .. دیگررنگ لبخند را بر لبانش ندیدم …

– مطمئنی امشب می خواد بره ؟

– آره خودش گفت … گفت عصرم باهاش بوده .

سر تکن دادم : آره … می دونم .

نگاه بدی به من انداخت :می دونی ؟!!

سر تکان دادم : آره .. اینجوری نگاه نکن … من هیچ صنمی با این زن ندارم .. بی صبرانه منتظرم که اسم نحسشو از شناسنامه ام خط بزنم .

آهی عمیق کشید : متنفرم از هرچی زنه .. .

با یاد آوری شهلا لبخندی بر لبانم نشست : همه شون که اینجوری نیستن .

پوزخندی زد : هستن .. اونایی که وقیح ترن که تکلبفشون معلومه .. اونی ام که ظاهرا پاک مونده آب نمی بینه .. باور کن همه شون شنا گرای ماهری هستند .

لبخندم را تکرار کردم : شهلای من پاک بود … پاک تر از آنچه که بشود فکرش را کرد . با یاد آوری بداخلاقی های این روز هایش لبخندم عمیق تر شد . قلبم از محبتش به طپش افتاد . باید هر چه زودتر مینا را از زندگیم بیرون می انداختم . و مهمترین دلیلش هم راضی کردن شهلا بود .. اینکه دوباره به من اعتماد کند .. اینکه لبخند بر لبهای خوشرنگش بنشیند.

سیامک سیگار تعارف کرد . با اینکه می خواستم دستش را رد کردم . وقتی به خانه بر می گشتم می توانستم با نگاه کردن به چشمان معصوم و نگاه آرام شهلا آرامش بگیرم .. آری دوای درد آن روزهایم .. که هم از مینا و هم از خانواده ام بر دل و جانم نشسته بود همان نگاه دلگیر اما پاک و نگران شهلا بود . همه ی زندگیم شهلا بود .

به سر آدرس رسیدیم . اخم هایم نا خود آگاه در هم رفته بود … نمی دانم اگر ذزه ای به مینا علاقه داشتم و در آن موقعیت قرار می گرفتم چه بلایی سر مینا و آن مرد می آوردم .. اما آن لحظه حسی جز اینکه مینا می خواهد دورم بزند زجرم نمی داد …او باید می دانست که نمی تواند مرا احمق فرض کند .

دوباره سیگار روشن کرد و اشاره ای به ساختمان انتهای کوچه کرد اونجاست …

بی آنکه بگوید خودم متوجه شده بودم . در همان چند دقیقه آنقدر تیپ های عجیب و غریب داخل خانه رفته بودند که کاملا مشخص بود که درون آن چه خبر است . شاید یک ربع یا بیشتر گذشته بود که همان ماشینی که عصر دیده بودم از راه رسید .. همان مرد که سیامک گفته بود از رفقایش هست .. همان که از مینا و آشنایی تازه اش برای سیامک گفته بود .. همان سر شب سیامک با من تماس گرفته بود و گفته بود چنین چیزی در مورد مینا شنیده است … می دانستم حقیقتست .. پس از او که با همه ی بد اخلاقی هایش رفیق خوبی محسوب میشد کمک خواستم …

آن مرد و مینا با هم پیاده شدند . سیامک گفت : خب منم برم دیگه … منتظر بمون … نیای داخل همه چی رو خراب کنی …

– نه .. نمیام . تو برو ….

سری تکان داد و پیاده شد … با تاسف و اخم به مینا نگاه می کردم … چقدر به خودش رسیده بود … برای لحظه ای خونم به جوش آمد .. باید حسابش را کف دستش می گذاشتم … دست بردم تا دستگیره ی در .. اما به خودم آمدم .. باید حساب شده عمل می کردم … باید صبر می کردم …

با حالتی عصبی دست در موهایم فرو بردم و به عقب کشیدم .. چشمهایم را بر آنچه می دیدم بستم .. من بی غیرت نبودم .. اگه مینا را زن خودم می دانستم الان سرش را لب جوی گوش تا گوش بریده بودم … زن من .. زن من آن زن پاک و نجیبی بود که در خانه داشتم … او که می دانستم اگر تا قیام قیامت هم تنهایش بگذارم و بروم خیانت نمی کند … دست از پا خطا نمی کند . همه ی غیرت و حساسیت من برای شهلا خرج می شد .. او که عاشقم کرده بود .. او که از آن همه لجن و پستی بیرونم کشیده بود … نه .. نباید به خاطر یک زن هرزه زندگیم را خراب کنم .. کاش بتوان این دور زدن را تحمل کنم .. کاش کاری نکنم که …

شماره ی مینا را که دوش به دوش آن مرد و سیامک به طرف خانه می رفت گرفتم … گوشیش را بیرون آورد .. نگاهی به آن انداخت و پا سست کرد و کمی از آن دو فاصله گرفت . هردو به طرفش بر گشتند که با دست اشاره کرد راه بیفتند … سیامک لحظه ای برگشت و نگاهم کرد … دوباره به راه افتاد .

صدای مینا در گوشم نشست : الو .. عزیزم .. سلام .

سخت بود تحمل آن همه خشم روی دلم و کنترل کردن صدایم : سلام …

تا نوک زبانم آمد که بگویم کدوم گوری هستی .. اما آن جمله را پس زدم: سلام .. خوبی ؟

– ممنون .. چه عجب امروز از من یاد می کنی ؟

– ناراحت میشی ؟

با عشوه خندید : مگه دیوونم ناراحت بشم ؟

– دلم واست تنگ شده مینا .. می خوام ببینمت …

با کمی مکث گفت : چه خوب .. منم دلم تنگ شده .. فردا بیا خونه ..

– من الان می خوام ببینمت ..

– الان ؟ !!!!!

– آره .. الان .. بیا بیرون جلو خونه باباتم ..

– وای … آخه .. می دونی چیه ؟ من الان تو حمام هستم … راستش مامانم گوشی رو واسم آورد … کاش قبلش بهم گفته بودی میای ..

دوباره حرصم را سر موهایم خالی کردم .. لعنتی .. عجب حیله گری بود … لعنت به تو و امثال تو مینا که شیطون هم درس میدین ..

خیلی خودمو کنترل کردم تا پیاده نشوم . گفتم : باشه .. مهم نیست .. من فردا به دیدنت میام .

دیگه نتوانستم بیشتر حرف بزنم … قطع کردم . لعنتی …

تمام تنم گر گرفته بود از خشم … پر بودم ار یک حس بد .. لبریز از عصیان …

تا سیامک برود و بر گردد چند بار دل دل کردم که به درون بروم .. مینا را با فضاحت بیرون بکشم … اما من بدتر از این را می خواستم . بد تر از این …

سیامک بر گشت . نتوانستم از چهره اش حرفی بخوانم . کمی صبر کردم تا خودش بگوید چه کار کرده .

نگاهی به من انداخت : حق داشتی نخوایش ..

گوشیش را به طرفم گرفت : بیا … خودت ببین .

نگاهی به گوشی انداختم و آنرا گرفتم … عکس ها و فیلیمی که از مینا گرفته بود را نگاه کردم … مینا با آن لباسهای جلف و زننده … نفس در سینه ام حبس شد … تا این حد مینا بی بند و بار بود و هیچ کس نفهمید ؟ او به من قول داده بود … قول داده بود همان شود که من می خواهم … دستهایم مشت شد… نمی توانستم خودم را کنترل کنم .. باید می رفتم و … در را باز کردم و پیاده شدم که سیامک با عجله پایین آمد و راهم راسد کرد : تو که تا الان تحمل کردی چند وقت دیگه هم صبر کن … همه چی همون میشه که تو می خوای …

به چهره ی گرفته و اخم آلودش نگاه کردم : نمی تونم سیا .. دارم داغون میشم .. بذار برم …

مرا به اجبار به درون ماشین برگرداند : دردتو می دونم … می دونم چی می کشی .. اما صبر کن … خوش به حالت که دوستش نداری وفا وگرنه تاب نمی آوردی .. …

نگاهش چقدر غمگین بود … خودش عاشق بود … مدتها تلاش کرد تا به آن دختر رسید … انگار دنیارا به او داده بودند … تو آسمان رو ابرها سیر می کرد .. اما آن دختر وفا دار نبود … یکی بود مثل مینا … سیامک داغون شد … دلشکسته شد .

باز هم سیگار تعارف کرد .. دست بردم و گرفتم … آشفته تر از آن بودم که .. اما نه … فقط یک کام . و انداختم دور … من به شهلا قول داده بودم . حالم بد بود .. باید زودتر به خانه بر می گشتم .. فقط او می توانست آرامم کند .

– منو برسون خونه .

سر تکان داد و حرفی نزد .

وقتی می خواستم پیاده بشوم گفت : شماره امو بهش دادم .. ببخش رفیق ..

اگر عاشق مینا بودم نمی دانم چه حالی میشدم .. اما آن لحظه فقط وجودم پر از خشم و نفرت شد …

سیامک فقط قصد کمک کردن به مرا داشت .. به او اعتماد داشتم .

– خبرم کن .

پیاده شدم . با یک حال خراب .. شاید اگر هر وقت دیگر بود قطعا به مشروب پناه می بردم .. اما آن لحظات فقط به فکر رسیدن به خانه بودم … در را آرام باز کردم . فکر کردم شاید خوابیده باشد . بی سر و صدا وارد ساختمان شدم … به اتاق سر کشیدم از دیدن او بر سجاده وجودم غرق آرامش شد … خدایا این دختر سر شار بود از انرژی مثبت .. موجهایی پر از آرامش .. قلبم آرام گرفت … آهسته به سویش رفتم : عزیز دلم …

از حضور یکباره ام ترسید .. این را از حرکت ناگهانی اش فهمیدم …

– ببخش ترسوندمت …

کنارش نشستم . چهره ی نازش غرق در اشک بود . سلام نمازش را که داد نگاه آرام و آسمانی اش را به من دوخت : سلام .

به رویش لبخند زدم : سلام به روی ماهت … قبول باشه گلم .

– ممنون … دیر اومدی .. نگران شدم .

حق با او بود . خودم را جلو کشیدم .. گونه ی خیس از اشکش را بوسیدم.. عطر گل مریم در بینی ام پیچید : معذرت می خوام …

دلم می خواست محکم به در آغوشم بفشارمش اما می دانستم با نزدیکیم بیش از این حالش بد می شود .. کاش هر چه زود تر این حالتش از بین برود … من به وجودش .. به اینکه در آغوشم باشد عادت کرده بودم .. نیاز داشتم به گرمای وجودش . دلتنگش می شدم .

– نمی خوای بگی کجا رفتی ؟

دستش را در دستم گرفتم . کمی سرد بود .

– یه جا که حالمو خراب کرده .. نپرس کجا .. دلم نمی خواد در موردش حرف بزنم .. اعصابمو به هم می ریزه … فقط برام دعا کن … خیلی خسته ام شهلا … خیلی …

دست دیگرش راروی دستم گذاشت : آخه چی شده ؟ بهم بگو … نگرانم وفا .

دلم نیامد منتظرش بگذارم .

ـ در مورد میناست .. اون داره همون کار های قبلشو تکرار می کنه .. بیشتر از این نخواه .

آرامش به نگاهش بر گشت .. دیدم که به هنگام شنیدن نام مینا چه حس بدی در نگاهش نشست .

دیگر نپرسید .. می دانستم نخواهد پرسید خصلتش همین بود .. هیچ وقت مرا برای دانستن و گفتن موضوعی در منگنه قرار نمی داد . و همین رفتارهای دلنشینش بود که مرا شیفته ی خود می کرد .

***

شهلا

باز هم درخواست قرار ملاقات … این بار با لحنی صمیمی تر .. و دلشوره ای که به جانم ریشه دواند . ترسیدم … از لحنش … از نوع در خواستش … داشت پا را از حد خودش فراتر می گذاشت … گفت وقتی وفا نیست به دیدنت میام …

دیگر نمی توانستم ساکت بمانم …باید به وفا می گفتم .. همین امشب به او می گویم .. این ترس برای حال و روز من خوب نبود .. برای بچه ام … او که چند روز بود فراموشش کرده بودم … با یاد آوریش دلم آرام گرفت و لبخند بر لبانمنشست .

امروز نوبت دکتر داشتم . عالیه با من می آمد . هما خانوم خیلی کار داشت و نتوانست همراهیم کند . قبل از اینکه بروم با وفا تماس گرفتم و گفتم که با عالیه می روم … همیشه از اینکه با عالیه یا هما خانوم بیرون بروم خیالش راحت تر بود . صبح اصرار کرده بود که بماند تا با هم برویم اما من از قبل به هما خانوم گفته بودم .

لباس پوشیدم و از خانه خارج شدم . به خانه ی هما خانوم رفتم . دقایقی در حیاط با او صحبت کردم تا عالیه آمد . او با لبخندی مادرانه که در آن روز ها بیش از هر چیز به آن نیاز داشتم ما را بدرقه کرد .

نمی دانم چرا از لحظه ای که بیرون آمده بودم دلشوره داشتم …

پس از خارج شدنمان از مطب دکتر رو به عالیه گفتم : اگه حوصله کنی بریم یکی دوست لباس راحتی واسه این روزام بخرم .. لباسام داره تنگ میشه … دکترم گفت لباس آزاد ترباعث میشه جنین بهتر رشد کنه .

– آره .. اینطوری بهتره … وای خدای من از تصورش دلم ضعف می ره واسش .. حتما بچه ی خوشگلی میشه .. آخه ماشاالله هم خودت هم آقا وفا خوشگلین …

لبخندی بر لبم نقش بست … با یاد آوری شنیدن صدای قلبش دلم لرزید … بیش از پیش باورش کردم .. اینکه موجودی از جنس خودم و وفا را در وجودم پرورش می دهم … لبخندی بر لبانم نشست . کمتر از شش ماه دیگر می توانستم در آغوشم بگیرمش … احساسم نسبت به او قوی تر از پیش شده بود … دوستش داشتم .

دوباره تماس از طرف آن مردِ به ظاهر خیر خواه اما مزاحم . این بار پاسخ ندادم … نمی خواستم حال خوبم را خراب کند .

نا خود آگاه منتظر اس امسش ماندم . حدسم درست بود چهد دقیقه نگذشته بود که نوشت : اتفاقی دیدمت .. بیا اونور خیابون هم می رسونمت هم حرف می زنیم .

نا خود آگاه نگاه مضطربم را به آن سوی خیابان دوختم … ما شین های زیادی پارک بود … آدمهای زیادی ایستاده بودند ..

دوباره زنگ زد اما جواب ندادم . نگاه هراسانم را به عالیه دوختم : بیا بریم .. واسه لباس بعدا با وفا میام ..

تعجب کرد : چرا؟ خب می ریم می خریم دیگه .. دیگه کی بیای .

– نه .. حالم خوب نیست … بیابریم . و به راه افتادم . به دنبالم آمد : معلوم هست چته … یهو چی شدی ؟

دوست نداشتم در این مورد حرف بزنم .

گوشیم همچنان زنگ می خورد اما باز هم جواب ندادم . برای تاکسی دست بلند کردم اما نگه نداشت .. چند لحظه بعد یک سمند سورمه ای مقابلمان توقف کرد … قلبم بی امان شروع به تپیدن کرد … شیشه را داد پایین . یک مرد جوان : بفرمایید شهلا خانوم .. در خدمتیم .

دلم فرو ریخت . احساس خطر می کردم . دست عالیه را گرفتم : بیا بریم .

عالیه متعجب به من نگاه می کرد : کیه این شهلا ؟

گامهایم را سریعتر برداشتم : می گم بیا بریم ..

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن