رمان همسفر من

رمان همسفر من پارت 3

در این مورد نظرش راپرسیدم که گفت : قرمه سبزی .

نگاهی به ساعت آشپز خانه که شبیه یک سیب بزرگ بود انداختم . نزدیک به یازده بود … بی بی

همیشه می گفت قرمه سبزی حتما باید جابیوفته … باید صبح زود اونو بار بذاری اونم با شعله ی کم…

با این حال چیزی نگفتم . با اجازه ای گفتم و سر فریزر رفتم …

صدایش را شنیدم : دستاتو بشور و دستکش دست کن ….

– باشه خانوم خیالتون راحت باشه .

مشغول تهیه ی قرمه سبزی شدم و همزمان با آن دو پیمانه برنج خیس کردم .

تا آماده شدن قرمه سبزی ، سبزی های تازه را پاک کردم و مشغول شستن شدم که وارد شد نگاهی به اطراف انداخت : یه آشپزی ساده این همه بریز بپاش داره ؟ چقد کندی …

– الان تمیز می کنم خانوم.

در صورتی که من ریخت و پاش بی مورد نکرده بودم و قضیه با کشیدن یک دستمال نمدار روی میز حل شد … چند تکه ظرف هم کثیف شده بود که سریع شستم .

او به سالن برگشت و مشغول صحبت با تلفن شد …. تا آماده شدن ناهار به این کار ادامه داد .

ساعت نزدیک به سه بود که میز را به دستور خودش در سالن چیدم .

منتظر ماندم تا نظرش را بگوید قاشقی بر دهان گذاشت و چون دید ایستادم اخم کرد: چیه ؟ ایستادی

لقمه های منو بشموری ؟ برو غذاتو بخوردیگه…

با شرمندگی گفتم : خواستم نظرتونو بدونم …. راضی هستین ؟

صورتش رادر هم کشید : می خواستی نظرم چه باشه ؟ افتضاحه ….

نیشخندی زد و گفت : نکنه انتظار داری ازت تعریف کنم تا دفعه ی بعد هم همچین آشغالی رو جلوم

بذاری ؟

غم ودلخوری به یکباره به قلبم سرازیر شد …. این همه زحمت کشیده بودم که اینگونه ناشکری کند ؟

من از خدا شرمنده شدم که او با آن سن و سال به آن همه نعمت توهین کرد … خودم را مقصر

دانستم… نباید از همچین آدمی در این مورد نظر می خواستم ….

این را مطمئن بودم که کارهایم هرچقدر ایراد داشته باشد دست پختم آنقدر خوب است که نشود ازآن

ایراد گرفت .

به خودم قول دادم که دیگر نظر او راد راین باره نپرسم .

بغضی که راه گلویم رابسته بود مانع از غذا خوردنم شد . در آشپز خانه ماندم تا برای تمیز کردن میز

صدایم کند .

بی آنکه صدایم کند به آشپز خانه آمد . دید که غذا نخوردم اما حرفی نزد. دستهایش را شست : پاشو

برو میزو تمیز کن .. یه چایی ام برای من بیار .

وقتی میز را تمیز کردم برای خواندن نماز وضو گرفتم و به سالن رفتم : نسرین خانوم میشه یه سجاده

بهم بدین من نماز بخونم؟

نگاهش تحقیر آمیز شد : مگه تو نماز می خونی ؟

با نعجب از این حرکتش گفتم : خب … بله … مگه نباید بخونم ؟

نگاهش را به تلوزیون دوخت … رقص عربی تماشا می کرد ….

– توی اون کشو بردار … زیاد طولش نده … کلی کار داری ….

نمی دانم چرا حس کردم از نماز خواندنم خوشش نیامد .

تا شب آنقدر از من کار کشید که دیگر نا نداشتم سر پا بایستم . همه ی وسایل را گرد گیری کردم …

آشپز خانه ر اتی کشید م و سالن و اتاق ها را جارو برقی .

شیشه های سالن را تمیز کردم … می گفت فردا شب مهمان دارد و باید به فکر شام درست و حسابی

باشم .

دوست داشتم معنی درست و حسابی را از خودش بپرسم اما لب فرو بستم . مطمئن بودم که باز هم از

دست پختم ایراد خواهد گرفت و تحقیرم خواهد کرد … اما چاره چه بود ؟ تحمل این زن بداخلاق سخت تر بود یا آواره شدن در کوچه و خیابان ؟

به راهنمایی خودش به اتاقی که در ساختمان بود اما درش به حیاط باز می شد رفتم …

اتاق بزرگی بود که یک تخت یک نفره ، یک کمد کوچک چوبی ، یک فرش دوازده متری و بخاری دیواری و سه پشتی همه ی وسایل آن اتاق بود …..

لب تخت نشستم … پاهایم خیلی خسته بود و درد می کرد . باید نماز می خواندم و می خوابیدم .

گفته بود باید ساعت شش بیدارش کنم قصد پیاده روی داشت .

پس از نماز بی آنکه به ساندویج سالاد الویه ای که درست کرده بودم لب بزنم خودم را روی تخت رها کردم … جای نرم و راحتی بود … سرم به بالش نرسیده خوابم برد.

*** *

از صبح مشغول کاربودم … حق با وفا بود … او به معنای واقعی وسواس داشت … وقتی از پیاده روی اجباری برگشتیم دستور داد که همهی کارهای دیروز را از ائل انجام دهم ….هر جا راهم که گردگیری وتمیز می کردم با کشیدن نوک انگشت روی آن از تمیز بودنش مطمئن می شد .

کارها و زورگویی هایشطاقت فرسا بود… اما به ناچار لب فرو می بستم .

تا قبل از ساعت هفت که مهمانها ازراه رسیدند سه نوع غذا حاضر کرده بودم و مطمئن بودم نمی تواند ایرادی از آن بگیرد . اگر هم می گرفت مهم نبود من همه ی سعیم را کرده بودم .

دو دختر و سه پسرش با خانواده هایشان به آنجا آمدند.

خانه حسابی شلوغ شده بود و پراز سر و صدا . وفا اما به اصفهان رفته بود این را از بین صحبتهای آنان شنیدم .

و نسرین جون یک لب بود و صد خنده …. نمی شد گفت که این زن خندان و خوش اخلاق همان ست که دراین دو روز اینقدر با من بد رفتاری کرده و از من بیگاری کشیده است ….

دخترانش که ظاهری کاملا شبیه به خودش داشتند از بالا به من نگریستند …

به کبودی صورتم که خیلی کمرنگتر شده بود اخم کردند و دختر جوانی که همان مینا خانم نامزد وفا بود و فراموش کرده بود لباسش را کامل بپوشد و فقط بلوزی نه چندان بلند پوشیده بود و پاهای عریانش را برای پس خاله و پسر دایی هایش به نمایش گذاشته بود اخم کرد : آه صورتت چی شده ؟ تو رو خدا سر شام جلو من نیا نمی تونم شام بخورم … دلم به هم می خوره ….

به خاطر خودم سکوت کردم …. من اهل دهان به دهان گذاشتن با چنین دختری نبودم … او هر حرف ناشایستی را ممکن بود بر زبان بیاورد اما من نه …

باز هم بغضم را فرو دادم . دلم گرفته بود .. کاش در اتاق قدیمی خودم نزد بی بی بودم …. از پدرم بدم می آمد… چرا مرا نمی خواست ؟ چرا به بدبختی و آوارگیم راضی شد ؟

میز را چیدم و به آشپز خانه برگشتم . تا مبادا مینا خانم با دیدن من حالش به هم بخورد.

پس از شام میز را جمع کردم و مشغول شستن ظرف ها شدم …. یکی از دخترها که شیدا صدایش می کردند آهنگ شادی گذاشت و شروع به رقص کرد … من به دیدن این صحنه ها عادت نداشتم …. بغضم می گرفت …

وقتی دیدم بساط مشروب به میان آمد و همه به سلامتی هم نوشیدند دیگر نتوانستم مانع از ریزش اشک هایم شوم … نسرین خانم هم نوشید … از او بدم آمد…. آنهمه بد جنسی کرده بود اینقدر از او بدم نیامده بود که آن لحظه نسبت به او احساس نفرت می کردم .

به اتاقم رفتم . هرچند متعلق به من نبود … اما می توانستم نماز بخوانم و به خدای خوبم که شاهد اعمال همه ی ماست نزدیک تر شوم … من از کار کردن برای آن جمع نزد خدایم شرمنده بودم …

وقتی سر و صدا ها خوابید و مطمئن شدم که همه رفتند به ساختمان برگشتم … همه جا آنقدر ریخت وپاش بود که نمی شد تصور کرد من چقدر برای تمیز شدنش زحمت کشیده ام .

نسرین خانم روی کاناپه ای لم داده بود …. چشمهایش خمار بود : تو اهل نوشیدن نیستی ؟

دلم نمی خواست جوابش رابدهم .

– تو … نماز می خونی آره ؟

خندید … مسخره ام می کرد .

مهم نبود … از سوی چنین آدم نادانی مسخره شدن برایم مهم نبود …

دور شدن از خدا درد داشت …. او هم این درد را داشت اما نمی دانست …

نشست و همچنان به من خیره ماند …

– ازدواج نکردی درسته ؟

سرم رابه علامت مثبت تکان دادم .

– چرا ؟

– نخواستم .

حوصله اش را نداشتم. از بوی گناه آلود نفس هایش بیزار بودم … حالم را بد می کرد . از مقابل دیدش دور شدم .

علی رغم خستگیم همه جا را مثل اول تمیز کردم . او هنوز نشسته بود و نگاهم می کرد دیگر حرف نمی زد …. بی صدا اشک می ریخت … دلم برای گمراهیش سوخت .

به اتاقم رفتم . نیاز به رفتن به دنیای خواب و بی خبری از این دنیا و آدمهای پر گناه و پر هوسش را داشتم … باید می خوابیدم شاید فراموش می کردم که مجبورم برای چه کسانی کار کنم ….

با خودم فکر کردم … وفا فقط گفت او وسواسی و بد اخلاق ست …. کاش فقط همان بود که او گفته بود .

***

از آن پس با اکراه برای نسرین خانم کار می کردم . تا جایی که می شد کمتر با او هم صحبت می شدم در پیاده روی ها در سکوت همراهیش می کردم . گاهی شاکی می شد و گاهی هم بی توجه به این که مایل نیستم با او حرف بزنم شروع به صحبت می کرد.

از جوانی اش از زادگاهش که شیراز بود و سالها پیش بعد از ازدواج با یک مرد تهرانی به تهران آمده و ماندگار شده بود ….

از فرزندانش … از اینکه با وجودی که دوستش دارند تنهایش گذاشته اند و تا خودش دعوتشان نکند و به آمدنشان اصرار ، به دیدنش نخواهند آمد و دور هم جمع نخواهند شد …

از حرفهایش درک کرده بودم که تنها وفا و گاهی هم برادرش هستند که مداوم و مرتب به او سر می زنند و حتی گاهی شب را در نزدش می مانند …. وفا نوه ی محبوبش بود که بیش از همه دوستش داشت ….

دلش از تنهایی اش گرفته بود …می گفت گاهی هوای رفتن به شیراز به سرش می زند … دلش برای جوانی هایش وقتی که دختری به سن و سال من بوده تنگ شده … می گفت با اینکه در زندگی هر چه که خواسته به دست آورده اما چیز هایی از دست داده است که قادر به پس گرفتنش نیست … چیز هایی که به خاطر از دست دادنشان رنجی مادام را متحمل می شود …

وقتی این حرف ها را می زد و سکوت مرا می دید تازه به خودش می آمد … از حرف زدن با من پشیمان می شد …. در قالب همان زن مغرور همیشگی اش فرو می رفت … و با تندی و پرخاش ودستورهای بی جا و بی مورد سعی می کرد بی تفاوتی ام را تلافی کند …

در آن سه هفته ای که در آن خانه بودم وفا نیامده بود . نسرین خانم هر روز با او تماس می گرفت و جویای احوالش می شد… و اینطور که شنیده بودم وفا در آن مدت به تهران نیامده بود …. از اصفهان مسیر های مختلفی را در پیش گرفته بود و به شهر های دیگری سفر کرده بود .

تازه ظرف های ناهار را شسته بودم و در حال خشک کردن دستهایم بودم که به آشپز خانه آمد . خوش حال بود .

– به فکر یه شام خوشمزه باش .

– مهمون دارید ؟

– بعله …. دونفر … ببین … فسنجون بلدی بپزی ؟

آن روز حالم خوب نبود … حوصله ی خودم را هم نداشتم .

– بله … بلدم .

لبخندی زد : خوبه …. می خوام حسابی جا بیفته … مثه غذاهای دیگت .

پوزخندی زدم . .. بالاخره من نفهمیدم دست پختم از نظر خانم خوبست یا افتضاح ؟ !

دست به کار شدم .

تا غروب همه ی کار هارا انجام داده بودم . روی ظرف سالاد را پوشاندم و از آشپز خانه خارج شدم … وقت اذان بود و باید وضو می گرفتم .

مرا که دید گفت : یه شربت خنکم درست کن …. پرتقال باشه .

در آن هوای سرد … شربت پرتقال ؟

کاری که گفته بود را انجام دادم . در حال رفتن به اتاقم بودم که صدای آیفون بلند شد .

نسرین خانم به سوی آیفون رفت و من چون حجاب مناسبی نداشتم و نمی دانستم که مهمانانش مردند یازن به سرعت خودم را به اتاقم رساندم .

کمی بعد صدای احوالپرسی نسرین خانم را با صدایی آشنا شنیدم … صدای وفا بود …

دلیل خوشحالی نسرین برایم روشن شد … از دیدن وفا آنقدر شاد بود . اما مهمان دیگر ….

می دانستم که به زودی برای پذیرایی صدایم خواهد کرد . مانتو ام را پوشیدم و روسری ام را مرتب کردم .

نگاهی به خودم در آینه ی کمد انداختم . کبودی صورتم کاملا محو شده بود و پوستم یک دست و شاداب به نظر می رسید .

صدای نسرین خانم را که شنیدم از اتاق خارج شدم .

وارد سالن شدم وفا روبه روی درِ ورودی ، روی کاناپه نشسته بود .با دیدن ناجی ام که از تنهاییم سوء استفاده نکرده بود لبخند کمرنگی از سپاس بر لبانم حک شد . من چقدر به خوبی های این مرد جوان بده کار بودم .

بادیدنم به پا خاست . سلامم راپاسخ داد . و حالم را محترمانه پرسید . نسرین خانم از این ادای احترام خوشش نیامد . تشر زد که زود تر برای وفا شربت بیاورم .

وقتی که شربت را به او تعارف کردم نگاهش سنگین و عمیق بر چهره ام نشست . با کمی تامل لیوان را برداشت .

پاسخ تشکرش را به آرامی دادم و به آشپز خانه برگشتم . سری به غذا زدم و اجاق گاز را خاموش کردم.

صدای وفا را می شنیدم : خب … چه خبرا نسرین جون ؟ مثل اینکه خانم محبی با بقیه فرق دارن ….

صدای نسرین خانم راشنیدم : چه فرقی پسرم … اینم مثه بقیه … فقط خوبه که زیاده گو نیست و حوصلمو سر نمی بره … در ضمن کجا بره بهتر از اینجا ؟ کار راحت و بی دردسر ….

خنده ی بی صدایم بی اراده بود …

با خود تکرار کردم کار بی دردسر ؟

– دختر جون بیا میوه بیار برا پسرم …

بی حرف با ظرف میوه به سالن یازگشتم . نگاه های خیره وفا معذبم کرده بود . با همه ی سعیم در بی تفاوتی نمی توانستم راحت باشم … میوه تعارف کردم و در کنار نسرین خانم نشستم باید برایش میوه پوست می گرفتم .

نگاه تندی به من کرد : دستاتو شستی ؟ دستکشت کو ؟

از دست کردن دستکش بیزار بودم . کار کردن با آن برایم سخت می شد

بی حرف به آشپز خانه برگشتم دستهای تمیزم را بار دیگر شستم و دستکش به دست کردم .

بی آنکه به وفا نگاه کنم مشغول پوست کندن میوه شدم . نسرین خانم ظرف میوه ی پوست شده راکه به دستش دادم به وفا داد و به اصرار او را مجبور به خوردن کرد و من دوباره برایش میوه پوست گرفتم .

صدای آیفون که بار دیگر بلند شد وفا پرسید منتظر کسی بودین ؟

خود نسرین خانم برای باز کردن در برخاست و در همان حال گفت : نه عزیزم … برم ببینم کیه .. . و من تعجب کردم …

بی اراده به وفا که با لبخندی محو خیره به چهره ام بود نگریستم … کاش مجال نفس کشیدن می داد این نگاه های گاه و بی گاهش …

– خب … احوال شهلا خانومِ من چطوره ؟

لحنش مهربان بود اما صمیمیت زیادی در آن هویدا بود که نباید می بود …. لحن آرامش زیبا بود اما ، من شهلای او نبودم .

– ممنون و مدیون …. شما لطف بزرگی در حقم کردید …

– من کار مهمی انجام ندادم … هر چه کردم برای دل خودم بوده …. خب … تو راحت با نسرین جون کنار اومدی ؟

قبل از اینکه پاسخ دهم مهمان دیگری که نسرین خانم منظرش بود اما گفت نیست از راه رسید …

کسی نبود جز مینا … دختر خاله و نامزد وفا .

وفا از دیدنش جا خورد اما خیلی زود به خودش مسلط شد . مینا اما از دیدن او به وجد آمد به گردنش آویخت و گونه اش را بوسید …

من سرم را پایین انداختم تا نبینم …شرمگین گشتم و نسرین خانم خندید چه خوب که اومدی دخترم … وفا هم تازه رسیده ….

مینا دل از آغوش وفا کند : داشتم از کلاس زبان بر می گشتم … با دوستم بودم از این مسیر اومد … گفتم یه سر به شما بزنم …

بار دیگر به وفا نگریست . وفا اخم کرده بود و جدی به نظر می رسید.

من پس از پذیرایی از مینا که اینبار پلیور و شلوار جین به تن داشت و زیبا تراز پیش به نظر می رسید ، به اتاقم رفتم . وقت نماز بود .

سجاده ام را پهن کردم و رو به درگاه خدا به نماز ایستادم .

*** *

میز را به زیبایی و با سلیقه چیدم . و به نسرین خانم گفتم که برای جمع کردن میز صدایم کند .

لب تخت نشسته بودم . به مینا و نگاه های تحقیر آمیزش فکر می کردم . با دیدنم گفته بود : صورتت خوب شده ؟ انگار قابل تحمل تر شدی .

وفا نگاه عجیبی به من انداخت . نگاهی که نخواستم بدان بیندیشم که چه منظوری در پس آن نهفته است .

برای جمع کردن میز صدایم کرد.

مینا روی کاناپه چسبیده به وفا نشسته بود و دست در بازوی آو انداخته بود . وفا اما اخم آلود و عصبی به نظر می رسید .

نسرین خانم گفت : اول چای بیار .

سینی حاوی فنجان های چای را برداشتم و به سالن رفتم . بار دیگر صدای آیفون بلند شد نسرین خانم گفت برو ببین کیه ؟

دیگر منتظر کسی نبود .

سینی را گذاشتم روی میز و به سمت آیفون رفتم : بله؟

– باز کن .

– ببخشید … شما ؟

– وحید هستم …

به نسرین خانم نگریستم : خانوم می گن آقا وحیدن .

نسرین خانم لبخندی زد : چه عجب … باز کن پسرم یخ زد تو سرما …

کلید را زدم اما صدایش راشنیدم : باز نشد .

دوباره زدم اما باز هم تکرار کرد : باز نشد خانوم.

گفتم الان میام باز می کنم .

در سالن را گشودم که صدای وفا را شنیدم : شما بمون من باز می کنم.

از سالن خارج شد . چند لحظه بعد وفا به همراه جوانی که تازه به یاد آورم برادرش است وارد شدند . کاپشنش را از تن در آورد و به سوی نسرین خانم رفت : سلام مامان جون خوشگلم …

با او رو بوسی کرد . با مینا هم دست داد و سلام مرا هم پاسخ داد.

آنها گرم صحبت شدند ومن مشغول پذیرایی از او . جوانی بود با ظاهری فشن و امروزی که اصلا به دل نمی نشست … درست برعکس وفا .

نگاه هایش بی پروا بود و آزارم می داد. وقتی گفت شما چقدر عوض شدین پاسخش را ندادم .

کار هایم را سریع انجام دادم و به نسرین خانم گفتم که خسته هستم و به اتاقم می روم اگر کاری داشت صدایم کند.

روی تختم دراز کشیدم . آمدن وفا به ذهنم خارج از اراده و اختیارم بود . اما او را پس زدم . دلیلی برای فکر کردن به او نداشتم .

نفهمیدم کی خوابم برد که با صدای ضرباتی که به در اتاقمی خورد بیدار شدم . در را قفل می کردم . برخاستم : بله ؟

صدای آرام وفا را شنیدم : باز کن … منم .

روسری ام را مرتب کردم . با همان لباسها خوابیده بودم .

در را گشودم .

– خوابیده بودی ؟

– آره … کاری داشتید ؟

– میشه بیام تو ؟

خودم را کنار کشیدم . به درون آمد . نگاهی به اطراف انداخت و به طرفم برگشت : از اینجا راضی هستی ؟

– همینکه سر پناهی دارم و نیاز نیست با دنیای بیرون و آدمهای هزار رنگش رو به رو بشم خدا رو شکر می کنم .

لب تخت نشست : با نسرین جون راحت کنار اومدی ؟

– اونقدرام که می گفتین سخت نبود .

– از تو خوشش اومده .

– این نظر شماست .

ـ باورکن … خودش گفت .

شنیده بودم که در پاسخ اینکه از من راضیست یا نه چه گفته بود … این را به خاطردل من و راحت بودنم می گفت … باز هم مهربانی اش به دلم نشست اما به خودم قول دادم در خلوتم به آن فکر نکنم .

لبخندی زدم و چیزی نگفتم تا تصورکندکه باورکردم .

ادامه داد : مگه می شه از تو خوشش نیاد …

لبخندم را سریع پاک کردم . ادامه ی حرفش را می توانستم حدس بزنم . چزی بود که نباید می گفت و من نمی خواستم بشنوم.

خوب شد که ادامه نداد .

دست در جیبش کرد و چند تراول بیرون آورد و مقابلم ایستاد : بهتره چند دست لباس و مانتو واسه خودت بخری … ببخش که اینو فراموش کردم که تو لباسی به همراه نداری .

محبت هایش زیبا بود اما من نمی خواستم اینگونه عادتم دهد …

آری می ترسیدم به عادت کردن به محبت های این مرد … من محبت از کسی ندیده بودم که از آن سیراب باشم و دل به هر محبتی نبندم … من تشنه ی محبت بودم… اگر نا خواسته به او و مهربانی هایش عادت می کردم بیچاره تر از آن می شدم که بودم …

چنان مردی سهم من در زندگی نبود …. او برای من ِ بی کس و کار زیاد بود …

– نه آقا وفا … من به این پول و لباس هایی که می گید نیازی ندارم . ممنون که به فکرم بودید.

– آخه چرااینقدر با من تعارف می کنی ؟

حرفی نزدم . پول ها را روی کمد گذاشت : اگه خواستی می تونم همراهیت کنم.

– خواهش می کنم بردارید … من بهش دست نمی زنم .

اخم کرد : الان سه هفتست اینجایی… فکر کن حقوقته … بقیه شم بعدا می گیری .

– اما من حالا حالا ها به شما بدهکارم .بیشتر از این شرمندم نکنید .

پاسخم را ندادو به سمت دربه راه افتاد در راگشود و قبل ازاینکه بیرون رود به طرفم برگشت : جات توی کامیون خیلی خالی بود … نگاهم را از نگاهش برداشتم . داشت بد عادتم می کردم . رفت و در رابست . تازه نگاهی به ساعت انداختم . از دو گذشته بود.

مانتو ام را از تن در آوردم و روی تخت دراز کشیدم … وفا باز هم با سماجت به ذهنم آمد… او را پس زدم اما فایده نداشت ..

نمی دانستم به چه بهانه ای به اتاقم آمده … آرزو کردم فردانسیرین خانم چیزی در این مورد از من نپرسد .

نسرین خانم را بیدار کردم تا با هم به پیاده روی برویم … اصلا از آن پیاده روی ها در آن هوای سرد خوشم نمی آمد. چون لباس گرمی نداشتم که به تن کنم . و مدام می لرزیدم .

در اتاقش را زدم و به درون رفتم. بلند شد نشست سلامم را پاسخ داد کش و قوسی به تنش داد و گفت : امروز وفا خونست … پیاده روی نمی ریم … برو صبحونه رو حاضر کن … خیلی مفصل …. نیمرو هم حتما باشه … وفا خیلی دوست داره .

از شنیدن نام وفا حس عجیبی به من دست داد حسی که نمی شناختمش .

به آشپز خانه رفتم و مشغول آماده کردن صبحانه شدم .

غرق در افکارم بودم … از رو برو شدن با وفا ناراضی بودم…

با شنیدن صدای او درست دم گوشم وقتی که با لحن شوخی گفت : صبح به خیر داداش شهاب …

ظرف شیر که دردستم بود را ناگهان بی اراده و با وحشت رها کردم که با صدای بدی بر زمین افتاد و شکست … دستم را روی قلبم گذاشتم.. اصلاانتظار این کار را نداشتم … فکر می کردم هنوز خواب باشد …

به او نگاه کردم حوله ی سفیدرنگی دور گردنش بود و موهایش خیس خیس …

نگاهی به منو به سرامیکهای کف آشپزخانه انداخت … خیس از شیربود .

– ببخش … ترسوندمت .

عصبانی بودم … اما حرفی نزدم. نشستم تا تکه های بزرگ شکسته شده را بردارم که گفت مواظب دستت باش .

مواظب بودم … من به جمع کردن خورده شکسته ها عادت داشتم …. پدرم بارها ظرف های بی بی را به خاطر خماری و عصبانیت شکسته بود….

او نیز مقابلم نشست بی آنکه نگاهش کنم گفتم : خودم جمعش می کنم….

– اینجا چه خبره ؟

به نسرین خانم نگاه کردیم وفا برخاست و گفت :چیزی نیست … ظرف شیر افتاد ….

نسرین خانم با عصبانیت گفت : از بس که دست و پا چلفتی هستی … یه کاری رو نمیتونی درست انجام بدی … زود باش تا بیشتر از این همه جا رو به گند نکشیدی سرامیکها رو پاک کن .

من که داشتم همان کار رامی کردم . می توانست بایستد و تماشا کند … اگر کارم را بد انجام میدادم اینقدر غر غر کند … گاهی واقعا دلم می خواست از دست او و زورگویی هایش سرم را به دیوار بکوبم … درآن بیست و دو روزی که در خانه اش بودم این اولین باری بودکه چنین اتفاقی می افتادو او چه بی گذشت بود و قدر نشناس .

وفا گفت : چیز مهمی نیست که نسرین جون .. اتفاقه دیگه …

– بزنه همه ی ظرفای منه بی چاره رو خرد کنه و بگم اتفاقه ؟واقعا که ….

همچنان غر می زد و من به حال گزیه افتاده بودم … تحمل شنیدن صدایش برایم سخت ترین کار ممکن بود… وفا هم نمی توانست او راآرام کندو هرچه می گفت من مقصرم و با یکباره وارد شدنم به آشپز خانه او را ترساندم گوشش بده کار نبود…. نگاه وفا شرمنده بود … از او دلخور بودم …. شوخی بدی کرده بود.

دستمال هم کشیدم و همه چیز شد مثل اول جز آن ظرف شکسته شده .

و غرور زخمی من که بیش از پیش شکسته شده بود …. آنقدر که شاید دیگر نمی شد نام غرور رابر آن نهاد….

میز را تکمیل کردم و از آشپز خانه خارج شدم . صدای وفا را شنیدم : مگه خودتون نمی خورید ؟

نسرین خانم گفت : نمی خواد به فکر اون باشی اون بیشتراز من و تو به خودش می رسه …

از سالن هم خارج شدم اما باز هم صدایش را می شنیدم

– مگه نمی بینی روز به روز شاداب تر و خوشگل تر می شه ؟ وقتی اومد نمی شد نگاش کرد…

بغضم فرو نمی رفت … من که به اجبار و فقط وقتی خیلی گرسنه می شدم کمی غذا می خوردم … حقم این نبود که در باره ام اینگونه سخن بگوید … او ناسپاس بود …

کاش می توانستم بروم …. اما کجا ؟ کجای این دنیا مرامی خواستند ؟

او که پدر با غیرتم بود نخواست … پس دیگر باید از که توقع داشته باشم ؟

کاش می شد هر جا که خواستی از این قطار تند رو به نام دنیا پیاده شوی … به جایی بروی که دست هیچ کس به تو نرسد … جایی که فقط خودت باشی و خدای خودت .

در حیاط سر سبز که سوز زمستان زیاد بر آن اثر نکرده بود شروع به قدم زدن کردم ….

می لرزیدم و بی صدا اشک می ریختم … تنهایی درد بی درمانم بود آن روزها … که گاهی تحملش از طاقتم بیرون بود.

دیگر بیش از این تاب در سرما ماندن را نداشتم به سمت اتاقم رفتم که وفا بیرون آمد .

در اتاق و در سالن درست در کنار هم قرار داشت .

سد راهم شد نگاهش را بر روی صورتم گرداند : گریه می کنی ؟

سرم راپایین انداختم . هم دلخور بودم هم از نگاه نزدیکش شرمگین .

– از حرفای نسرین جون… یا …

کمی مکث کرد: شهلا تو از من دلگیری ؟

چشمانم دوباره پر از اشک شد . کاش یک خانمِ نا قابل را به انتهای اسمم اضافه می کرد تا آن حس عجیب بار دیگر به من دست ندهد … حسی که از آن گریزان بودم چون آزارم می داد. چون برای من زیادی سنگین و غیر قابل هضم .

رو گرداندم : نه … ناراحت نیستم … بذارید برم تو …. سردمه…

بی مقدمه … یا نه شاید همان نگاه خیره مقدمه ی آن بود… ناگه دستش را بالا آورد و آرام بر روی گونه ی اشک آلودم کشید : حیف این چشمای ناز نیست که….

پس کشیدنم نا خود آگاه بود … اخم کردم من به او مدیون بودم … بده کار بودم .. خب همه را می پرداختم اما نه با تن و بدنم هرچند با یک تماس کوچک … نباید به خودش اجازه ی لمس کردنم را می داد ، مگر مرا نشناخته بود ؟ چرا نگاه خیره اش به چشمانِ اشکبارم ناراحتم می کرد… آن نگاه یک نگاه معمولی نبود ، نگاهی بود پر از حرف … از این رو بود که ناراحت شدم : شما حق نداری به من دست بزنی ….

و به شدت او راکنار زدم و به درون اتاق رفتم … گریه ام شدت یافته بود … جای انگشتان گرمش را هنوز احساس می کردم …. صورتم را از اثر انگشتانش پاک کردم …

اشک هایم سیل آسا می بارید . تحمل هرچه راهم که داشتم تحمل این مورد از توانم خارج بود .

ساعتی بعد وقتی که آرامتر شدم به سالن رفتم . باید ناهار می پختم .

کسی در سالن نبود . این برای حال بد من بهتر بود . به آشپز خانه رفتم و بی سر و صدا مشغول به کار شدم … باید باقلا پلو با گوشت گوسفند درست می کردم .

سرگرم کار بودم و غرق در دنیای خودم … دنیایی که وفا خواسته و نا خواسته بدان راه یافته بود ….

نسرین خانم صدایم کرد .

در اتاقش بود . به سراغش رفتم او را حاضر و آماده دیدم . مثل اینکه قصد بیرون رفتن داشت .

شالش را روی سرش مرتب کرد و نگاهی به من انداخت : امروز می رم خونه ی دخترم … نمی خواد ناهار بپزی … هرچی دوست داشتی واسه خودت درست کن .

اولین بار بود که در خانه تنها می ماندم .

– کی بر می گردین خانوم ….

نگاه پر افاده ای به من انداخت : چیه ؟ باید به تو جواب پس بدم ؟

– منظورم ا ین بود که شب …

از کنارم گذشت و به سالن رفتو در همان حال گفت : بر می گردم … همه جارو جارو بکش و وسایلو گرد گیری کن .

پالتو اش را برداشت و از ساختمان خارج شد . دقایقی بعد صدای بسته شدن در حیاط را شنیدم .

راستش از رفتنش خوشحال شدم چون آن روز حال درستی برای شنیدن غر زدنها و دستورات جور واجورش نداشتم … با اینکه فضای خانه و سکوت مطلقش کمی وهم آلود بود … اما من از آن راضی بودم …

دیگر نیازی به تهیه ی باقلا پلو نبود .برنجی که خیس کرده بودم را در یخچال گذاشتم . ترجیح می دادم نیمرو بخورم …

در سکوت مشغول به تمیز کردن خانه شدم ساعتی گذشته بود که صدای زنگ تلفن بلند شد . چون اجازه نداشتم گوشی را بردارم بی خیال آن شدم .

کارهایم را انجام دادم و به حیاط رفتم … زیبایی آنجا آرامش بخش بود… ارام شروع به قدم زدن کردم و به درخت و درختچهها خیره شدم … دلم برای بی بی خیلی تنگ شده بود . برای پدرم نه … فکر کردن به او مایه ی زجرم بود .

صدای پرنده ها آوای خوشی بود که با شنیدنش ذهنم باز هم به خانه ی خودمان پر کشید …. در درخت شاهتوت پیر گوشه ی حیاط پرنده گان زیادی لانه ساخته بودند ..

صدای چرخش کلید در قفل در حیاط مرا به حال بر گرداند … نگاهم به سوی آن کشیده شد … چه کسی می توانست باشد ؟

بر خاستم … قلبم به تکاپوی بیشتری افتاده بود .. از اینکه بار دیگر با وفا رو به رو شوم حال خوشی پیدا نمی کردم .

اما با دیدن وحید اخم هایم نا خود آگاه در هم رفت.

لبخند بر لب جلو آمد : سلام … شهلا خانوم …

جدی پاسخش دادم .

نزدیکتر آمد : تو حیاط صفا می کردین ؟

– نسرین خانوم تشریف ندارن .

نگاهش نگاه پاکی نبود . لبخندش را تکرار کرد : می دونم …. خونه ی خودمونه … اومدم کیف مدارکشو ببرم …

– حتما می دونید کجاست …. بفرمایید بردارید … با اجازه .

به سمت اتاق خودم به راه افتادم که گفت : شهلا خانوم … می شه بپرسم چرا اینقد بد اخلاقی ؟

به طرفش بر گشتم و گیج نگاهش کردم : اخلاق من به خودم مربوطه آقا وحید …. بفرمایید چیزی که می خوایدو بردارید ببرید .

باز هم نزدیک تر آمد : از دیشب تا حالا دارم به این فکر می کنم … که چطور متوجه نشده بودم اینقد خوشگلی تو ؟

بر تر سم غلبه کردم : فکر نمی کنم با دونستن این موضوع چیزی عوض بشه … بهتره مواظب حرف زدنتون باشید .

باز هم لبخند گستاخی دیگر : اگه تو بخوای همه چی می تونه عوض بشه …. من از تو خوشم اومده …. می خوام که با دلم راه بیای … منم می تونم با هات راه بیام خوشگله …

– برای آخرین بار می گم .. بهتره احترام خودتو نگه داری وگرنه مجبورم به خانوم بگم که …

– بس کن … من که می دونم اینکاره ای … سرتق بازی در نیار … ما می تونیم با هم باشیم بدون اینکه کسی چیزی بفهمه ….

سیلی ای که آنقدر محکم به صورتش نواختم حقش بود … از عصبانیتم چیزی نکاست…. تمام تنم در آن هوای سرد خیس از عرق شد … گویی در تبی بالای چهل درجه می سوختم. ..حرفش درد داشت … قلبم ر را … غرورم را هر چند که بار ها و بار ها شکسته شده بود اما در این مورد هنوز بر جای خود مانده بود را … همه را به درد آورد ….

عصبی شد . کارم را تلافی کرد … دستش هم بزرگ تر بود هم قوی تر …. صورتم سوخت … بی حس شد .

– رو من دست بلند می کنی ؟ فکر کردی کی هستی که به من نه می گی ….. درستت می کنم ….

دوباره زد … کوتاه نیامدم … من هم زدم …

وقتی دستم را گرفت و به سمت سالن کشیدم و من توان مقابله با او را در خود ندیدم بی اراده جیغ کشیدم … دستش را محکم روی دهانم فشرد … نفس کشیدن هم برایم سخت شده بود ….

اشکهایم تند و بی وقفه می بارید … حق من این نبود … من می خواستم پاک بمانم … خدای من تو به فریادم برس …

مرا به درون سالن برد …. رو سری از سرم افتاده بود …

هر چه تقلا کردم بی فایده بود … از من خیلی درشت تر بود .

تنها کاری که از دستم بر آمد گاز گرفتن از دستش بود ….آنقدر محکم که طعم خون ناپاکش را در دهانم حس کردم ….

از درد نالید … به عقب هلم داد : وحشی … ادبت می کنم … لعنتی …

به دستش نگاه کرد …

عقب عقب رفتم و از سالن خارج شدم … اما خودش را به من رساند و این بار با خشونت بیشتری مرا به دنبال خود کشید ب چهار چوب در چنگ زدم … اما نتوانستم خودم را نگه دارم …

هرچه به دستش و کمرش مشت می کوبیدم فایده ای نداشت … مرا به اتاق نسرین خانم برد .. روی تخت پرتم کرد …

اشکهایم روان بود … چون حیوانی وحشی به سویم حمله کرد .. مانتو را از تنم پاره کرد … جیغ و دادم بی فایده بود .. صدایم به گوش هیچ کس نمی رسید …

به جز او … او که در همه حال حواسش به من بود … خدا کمکم کرد …

در اتاق به شدت باز شد و هردو بهت زده به سویش بر گشتیم …. خدای من… انگار دنیا را به من دادند ..

آنقدر از دیدن وفا خوشحال شدم و جانی تازه گرفتم که توانستم به شتاب خودم را به او که مات تر و مبهوت تر از ما به صحنه ی مقابلش می نگریست برسانم … لباسم اصلا مناسب نبود .. مانتو به تن نداشتم و نصف تاپی که تنم بود پاره شده و آویزان بود …

اشک هایم هنوز سیل آسا می بارید … سر تا پایم می لرزید و قادربه حرکت نبودم…

او به خودش آمد . فریادزد : داشتی چه غلطی می کردی ؟

وحید دست و پایش را گم کرده بود … شرمنده بود واخم آلود : داداش اون… خودش می خوا….

چنان به دهانش کوبید که صدایش در اتاق پیچید : چه طور خودش خواست با تو باشه و بعد جیغ داد و التماس راه انداخت ؟ تو آدم نمی شی ؟ چند نفر دیگه رو می خوای بد بخت کنی ؟ …. چون دیدی بی کس و بی پناهه فکر کردی هر غلطی که بخوای می تونی بکنی ؟ با این کار ا ادعای مرد بودنتم می شه ؟

وحید جای ضربه را لمس کرد اما حتی سرش را بالا نیاورد …

دیگر منتظر نماندم تا سرزنش های او را خطاب به برادر نامردش بشنوم … حالم خیلی خراب بود … باید به اتاقم می رفتم …. روح زخمی ام بار دیگر زخم خورده بود … زخمی عمیق تر و دردناک تر …

گریه ی آرامم به هق هق تبدیل شد … اگر وفا نمی آمد … و باز هم با یاد آوری صحنه های چند لحظه قبل بی تاب می شدم ….

در اتاقم باز شد … وحشت زده نگاه کردم .. وفا بود ..از او هم می ترسیدم .. نگاه صبحش را هنوز هم به یاد داشتم …

مانتو و روسری ام را در دست داشت ….

با خجالت در خودم جمع شدم و با دستهایم خودم را پوشاندم … سر شانه های عریانم را ….

نگاهش را خیلی سریع پایین انداخت و مانتو و روسریم را به سویم گرفت …

برگشت و پشت به من ایستاد . سریع پوشیدم … خیالم کمی راحت شد .

به سویم برگشت . نگاهش غمگین بود : ببخش شهلا…. خیلی شرمندت شدم …

سرم را پایین انداختم . حرفی نزدم … بغضم هنوز سنگین بود و حرف زدن دشوار .

نزدیک تر آمد . رفتنم به عقب بی اراده بود ایستاد و دستش رابالا آورد : آروم باش … از من نترس ، من که ثابت کردم کاری بهت ندارم …. نکردم ؟

سرم را پایین انداختم .. اشک هایم هنوز نیازمند باریدن بودند … کوتاه نمی آمدند ..

دوبار ه با احتیاط جلو آمد : خواهش می کنم آروم باش شهلا … همه چی تموم شده … وحید رفت … نمی خواد بترسی ..

چرا فکر می کرد همه چیز تمام شده است در حالی که به نظر من تازه داشت شروع می شد … دله بازی وحید تازه آغاز شده بود …

– از دیشب فهمیدم که ناجور نگات می کنه .. حس کردم ازت خوشش اومده… من اونو خوب می شناسم .. نگرانت بودم که دیشبو اینجا موندم … می ترسیدم برگرده و اذیتت کنه … الانم که رفتم خونه و فهمیدم برای بردن کیف مدارک اومده دیوونه شدم … ندونستم چطور خودمو بهت برسونم خدا خدا می کردم دیر نرسم .. نگاه پاک و زلال چشمای تو لحظه ای از جلو چشمام دور نمی شد …….. خدارو شکر که به خیر گذشت …

ملتمسانه نگاهش کردم : من دیگه نمی تونم اینجا بمونم…. من می ترسم …

لحنش خیلی مهربان بود : دیگه مطمئن باش کاری به تو نداره … از این گذشته من خودم هواتو دارم …. دیگه نمی خوام دوباره اینطوری شرمندت بشم …

– اما شما که همیشه اینجا نیستی .. وقتی بری مسافرت ….

دوباره گریه ام گرفت : تو رو خدا آقا وفا … یه فکری به حالم کنید … من می ترسم …

نگاه ناراحتش را از چهره ام برداشت … لب تخت نشست . با آرنج هایش بر زانوان تکیه داد ، سرش را در میان دستانش گرفت … مقابلش بر زمین نشستم .. پاهایم هنوز هم می لرزید . به دیوار تکیه دادم و به او چشم دوختم … نمی دانم چرا اینقدر راحت به او اعتماد می کردم .. از همان اول … اولین باری که مقابل رستوران پیاده شد و من سوار کامیونش شدم….

راست نشست و نگاهم کرد : من فردا دارم می رم مشهد … می خوای .. با خودم ببرمت … بعد که اومدیم یه فکر درست و حسابی می کنیم …. نظرت چیه ؟

با او بودن برایم از هر چیزی بهتر بود … اما چگونه می توانستم با او همراه شوم ؟

خودش ادامه داد : به نسررین جون بگو چند روزی می خوای بری شیراز … موافقی ؟

دیگر ماندن در آن خانه را صلاح نمی دانستم …. وحید گاه و بی گاه می توانست به مادربزرگش و البته به من سر بزند بی آنکه کاری از دستم ساخته باشد ….

– اگه نسرین خانوم اجازه نداد چی ؟

– واسه چی اجازه نده …بگو می خوای به دیدن خونوادت بری .

– اما … آخه ….

بر خاست : فردا صبح ساعت هشت حرکت می کنیم .

به سمت در رفت و در همان حال گفت : کلید رو از وحید گرفتم .. کسی در زد باز نکن …. سعی می کنم خودم حواسم بهش باشه ….

رفت و مرا با دنیایی از افکارم تنها گذاشت … نمی دانستم چکار کنم … از آنجا ماندن دلزده شده بودم … اما اگر می رفتم سر نوشتم چه می شد ؟ شاید جایی بدتر از اینجا …

نسرین خانم برگشت . صدایم کرد . حوصله نداشتم اما چاره ای نبود .

به سالن که رفتم از اتاقش بیرون آمد . سلام کردم . بی آنکه نگاهم کند پاسخم را داد و به سالن آمد ..

– شام حاضره ؟

– بله خانوم…..

علی رغم حال بدم چون گفته بود که شب خواهد آمد از روی برنامه غذایی که نوشته بود شام را حاضر کرده بودم .

صدایم از جیغ و داد هایی که زده بودم گرفته بودو گلویم هنوز می سوخت .

نگاهم کرد . به صورتم دقیق شد : اتفاقی افتاده ؟

هنوز هم بغض داشتم . نتوانستم حرف بزنم.

جلوتر آمد : چی شده دختر ؟ صورتت … چشمات …صداتم خیلی گرفتست …

برای او که مهم نبود … پس چرا می پرسید ؟

سرم را پایین انداختم . بد اخلاق شد : پرسیدم چی شده ؟حوصله ی ناز کشیدن ندارما .

اشکی که در چشمانم جمع شد را پس زدم … کاش بتوانم بگویم … شاید کمکم کرد … شاید دلش به حال تنهاییم سوخت …

– خانوم … امروز …

زبانم قفل می شد … نمی توانستم حرف بزنم…. واژه ها با وحشت از ذهنم می گریختند…

– چی می خوای بگی ؟ امروز چی ؟ چرا حرف نمی زنی ؟

دلم را به دریا زدم .

– خدا شاهده که هر چی می گم راسته … خانوم باور کنید من تقصیری نداشتم … امروز که آقا وحید اومدن اینجا …

اشک هایم جاری شد … با بغض ادامه دادم … هر |آنچه اتفاق افتاده بود را عینا توضیح دادم و از او کمک خواستم … از بی کسی ام گفتم … از بی پناهیم …. از فقر و نداریم….

رنگ نگاهش عوض می شد و پوست سپیدش به سرخی می گرایید ..من حرفهایم را گفته بودم و او با چشمانی از حدقه بیرون آمده به من خیره مانده بود…ناگهان دستش رابالا برد و سیلی محکمی به صورتم نواخت …. بهت زده دست بر گونه ام گذاشتم … به جرم راستگویی ام مرا زد !!

فریادش تنم را لرزاند

– خفه شو …. چطور جرات می کنی به نوه ی من این تهمتو بزنی ؟ خجالت نمی کشی ؟ یک ماه نون و نمک این خونه رو خوردی … الان با پر رویی مقابل من ایستادی می گی خانوم باور کنید من بی تقصیرم … نوه تون قصد تجاوز به منو داشتند؟ انتظار داری باور کنم ؟

من به این وقاحتی که او می گفت نگفته بودم ….

ادامه داد : اون اصلا تورو داخل آدم حساب نمی کنه … اون عارش میاد که بخواد به تو حتی نگاه کنه …. خیلی خودتو دستبالا گرفتی دختره ی ایکبیری …. همین الان گورتو از این خونه گم می کنی …. نمک نشناس … از اول نباید قبولت می کردم … معلوم بود بی سر و پایی .

به اتاقش رفت و سریع برگشت . برگ چکی که به عنوان ضمانت به او داده بودم را پرت کرد تو صورتم …

– برو گمشو … دختره ی بی آبرو …

از بهت بیرون آمدم : خواهش می کنم …. باورکنید ..من دروغ نگفتم … الانم قصدم توهین به شما نبود… ببخشید خانوم.. گفتم که کمکم کنید .. . خانوم….

دستم را گرفت و به دنبال خود کشید و به حیاط برد…

گفتم باشه… می رم …اما بدونید دارید اشتباه می کنید… من اونی نیستم که فکر می کنید … فقط بذارید کیفمو بردارم ….

هلم داد : زودتر … دختره ی چشم سفید ….

به اتاق رفتم … اشکهایم همچنان می بارید … کیفم را برداشتم … نگاهی به روی کمد انداختم… چاره ای جز برداشتن پول هایی که شب گذشته وفا روی کمد گذاشته بود نداشتم…

از اتاق بیرون آمدم . نسرین خانم هنوز ایستاده بود…

نگاه ملتمسم را به او دوختم… ای کاش حرف هایم را باور می کرد و اجازه میداد فقط شب را در خانه اش بمانم . امااو بانگاه سردش به بیرون از خانه راهنمایم شد .

در که با آن صدای وحشتناک پشت سرم بسته شد بیشتر احساس بی پناهی کردم … به کوچه ی سوت و کور و طویلی که در آن ایستاده بودم نگریستم …

باید به کجابروم؟ به یاد وفا افتاده بودم …. او حتما ساعت هشت صبح می آمد … باید همانجا می ماندم تا بیاید …..

سوز سردی که می وزید تا مغز استخوانم نفوذ می کرد . به نا چار تصمیم گرفتم که به وسط شمشادهای بلند باغچه ی کنار دیوار بروم که فاصله ی چندانی با در خانه نداشت . می توانستم تا صبح در امان باشم … از گرگ های آدم نما …. نه از سوز وسرما .

به درختی که پشتم بود تکیه دادم . در خود مچاله شدم . سرما آزار دهنده بود … بازهم با خود گفتم کاش در می زدم و نسرین خانم باورم م ی کرد و لااقل یک امشب را در خانه اش به من پناه می داد . اما افسوس او دلی در سینه نداشت که به حال من بسوزد….

تنها راهم بهانتظار نشستن آمدن وفا بود … شاید او می توانست چاره ای برایم بیندیشد .

سر بر زانوهایم گذاشتم احساس ضعف و خستگی روحی میل شدیدی در من برای خوابیدن ایجاد می کرد . اما نه می خواستم … نه درست بود که بخوابم …. باید حواسم را به خودم جمع می کردم … وقت بریدن از این دنیا و رفتن به دنیای بی خبری نبود .

مانتوی نه چندان ضخیمی که به تن داشتم در برابر آن سرما مانعی به حساب نمی آمد ….

دلم برای کاپشن کهنه ی خودم که وفا از من گرفته بود تنگ شده بود … هرچه که بود از سرما در امانم نگاه می داشت .

اشکهای بی صدایم روان شد … خدایا کجایاین دنیای بزرگت جایی برای من هست ؟ اگر قرار بود از اول زیادی و سر بار این و اون باشم چرا خواستی که ….

اشکهایم را سریع پاک کردم ردی که آز آنها بر صورتم می ماند ر سوز سرما می سوزاند .

خدایا من ناشکر نیستم اما ببین … خودت میبینی چه وضعی دارم …. کی می خواد این بی کسی و در به دری و آ وارگی هام تموم بشه ؟ من تا کی می تونم پاک بمونم ؟ تا کی می تونم نلغزم ؟ نکنه به حال خودم رهام کنی …. بیش از پیش احساس خواب آلودگی می کردم … تنش ها و در گیری های ذهنی از صبح بی حس و حالم کرده بود … توانی برای مقابله با نخوابیدن نداشتم ….

چشم هایم را بستم تا اندکی آرام بگیرم نه اینکه بخوابم .

با شنیدن صدای آیفون و بعد صدای نسرین خانم که پرسید کیه هوشیار تر شدم … سر بلند کردم …

با دیدن وفا لبخند بر لبانم نشست . با عجله بر خاستم و او به طرفم بر گشت و با دیدن من ابروهایش به حالت تعجب بالا رفت . آهسته نامم را بر زبان آورد .

– اینجا چیکار می کنی ؟

پیش از اینکه پاسخ دهم نسرین خانم بار دیگر پرسید کیه … وفا نگاهی به آیفون انداخت اما جوابی نداد … از باغچه بیرون آمدم … هنوز هم باورم نمی شد اوست که مقابلم ایستاده … خدایا شکرت که رهایم نمی کنی .

نسرین خانم گفت برمردم آزار لعنت … و صدای گذاشته شدن گوشی را هر دو شنیدیم .

– اینجا چیکار می کنی ؟ نسرین جون که خونست …

شرمگین از اینکه بار دیگر مزاحمش می شدم گفتم … من … من … موضوعآقا وحید رو واسه خانوم تعریف کردم … خیلی عصبانی شد و حرفمو باور نکرد …. بعدم منو از خونه بیرون کرد .

اخم کرد : عجب احمقی هستی تو …واسه چی بهش گفتی ؟ یعنی نمی دونستی محاله طرف تو رو بگیره ؟

سرم را پایین انداختم . نمی دانستم چه بگویم … حق با او بود ….

– حالا می خوای چیکار کنی ؟ خیلی وضع درست و حسابی داری هی واسه خودت درد سرم درست می کنی … اگه من نیومده بودم تا صبح تو کوچه چه غلطی می کردی ؟ اگه یکی مزاحمت می شد چی ؟ به اینا فکر نکردی دیگه … آره؟

لحنش توهین آمیز و البته عصبی بود … اما حرفی نزدم . به راه افتاد … بی اراده به دنبالش گام برداشتم : آقا وفا کجا می ری ؟ من باید چیکار کنم ؟

عصبی به طرفم برگشت : از من می پرسی ؟من چه می دونم…. الان کجا رو دارم ببرمت ؟ فکر می کنی بریم پیش نسرین جون قبولت می کنه ؟ آره ؟

از دادی که بر سرم کشید در خودم جمع شدم ….

دوباره به راه افتاد …

نمی دانم چرا ماشینش را با خود نیاورده بود .

مسافت زیادی را پیاده رفتیم . همه جا تاریک و سرد و ساکت بود … مقابل آپارتمانی رسید . نگاهی به ساعتش انداخت و آیفون را زد .

لحظاتی بعد صدای مردی که پرسید کیه به گوشمان رسید .

وفا گفت : باز کن مسعود … وفام …

در باز شد و وفا نگاهی به من انداخت . اینجا خونه ی رفیقمه … می تونیم امشبو اینجا بمونیم ….

از دو ردیف پله بالا رفتیم و دری به رویمان گشوده شد … مرد جوانی مقابلمان ایستاده بود با دیدن مالبخند زد :به به داداش وفا … خیلی خوش اومدی … می بینم که …

قبل از اینکه جمله اش را تمام کند وفا با لحن تتندی گفت : خفه شو مسعود این کاره نیست …

مسعود اما خندید : دست بردار داداش …مگه می شه با تو باشه و این کاره نباشه ؟

وفا عصبی تر از پیش گفت :گفتم نیست بگو خب … اگه بخوای از این مسخره بازیا در بیاری بگو بر گردم .

مسعود نگاهی به من انداخت . لبخندش را جمع کرد : خیلی خب بابا … چرامی زنی ؟ بفرمایید تو …

من امادر رفتن به درون مردد شدم … نکند وفا ؟ چرا رفیقش این حرف را زد ؟

تردیدم را که دید اخم کرد و رو به دوستش گفت : مسعود جون … یه دقه ….

مسعودبی حرف به درونرفت و وفا کامل به طرفم بر گشت : چیه ؟ چرا میخ شدی به زمین ؟ واسه اون حرفی که شنیدی ؟ آره من این کارم …. اما تا به حال به پاکی تو احترام گذاشتم … نذاشتم ؟

سرم را پایین انداختم … نمی توانستم به دوستش اعتماد کنم … من نمی دانستم چند نفر دیگر در آن خانه حضور دارند …

– خیلی خب به جهنم …. بیا بریم .

جلوتر از من به راه افتاد و بی آنکه به دوستش اطلاع دهد سرازیر پله ها شد . و من هم به دنبالش .

دوباره قدم به کوچه نهادیم…. یقه ی کاپشنش را بالا داد . هنوز گامهایش از من تند تر و بلند تر بود…

لحظه ای ایستاد . نگاهی به من انداخت و بی حرف کاپشن را از تنش بیرون آورد و بر روی شانه هایم انداخت …. توقع این کار را نداشتم … گرمای وجودش که در آن مانده بود با رایحه ی خوشی که همیشه از او استشمام کرده بودم حس خوبی به منداد . حسی که باعث شرمندگیم از خودم شد .

– خودتونم سردتون می شه …. بیاید خودتون بپوشید .

دوباره به راه افتاد : من اونقدرا سرمایی نیستم .

باز هم از من جلو افتاد . کاپشنی که آنقدر برایم بزرگ بود را به خودم فشردم … گرمایش عجیب دلنشین بود.

کمی آرامتر گام برداشت … به او رسیدم .نگاهم کرد . لبخند خسته ای زد .

لبخندش را بی پاسخ نگذاشتم : من واقعا باید چیکار کنم این همه شما رو به زحمت می ندازم ؟

– چیکارت کنم … آویزونی دیگه …

خندیدم … دلم پر از درد تنهایی بود اما به شو خی اش خندیدم .

– الان کجا می ریم ؟

اخم کرد – یه جایی که ممکنه خوشت نیاد .

دلهره گرفتم : یعنی کجا ؟

بریم … خودت می فهمی … فقط … حق نداری بهم توهین کنی … تو باید رفتار منو با خودت بسنجی .

منظورشو درک نکردم . اما حرفی هم نزدم .

باز به طرفم برگشت : حتما شامم نخوردی ؟

در آن موقعیت شام می خواستم چکار . جوابی ندادم .

حالا می ریم خونه ی یکی دیگه از رفیقام اونجا یه چیزی می خوریم .

بی اراده پای سست کردم … دیگر نمی خواستم رفیق های او را ببینم .

ایستاد : نگران نباش اون کسی که میبینی هیچ خطری واست نداره … اونم یه زنه .

نمی دانم چه نامی می توانم برای احساس آن لحظه ام بگذارم …. کاپشن را از خودم کمی دور کردم … تا حالت گر کرفتگی ام بر طرف شود .

به طرفم برگشت : باز چی شد ؟ فکر بهتری داری ؟ کسی رو سراغ داری ؟

کاش می شد داشتم … هم فکر بهتر ه شخص بهتر … اما …

به طرفم برگشت : باز چی شد ؟ فکر بهتری داری ؟ کسی رو سراغ داری ؟

کاش می شد داشتم … هم فکر بهتر هم شخص بهتر … اما …

بغض کرده بودم …. از اینکه در آن وقت شب ازسر بی پناهی با این مرد غریه آواره ی کوچه و خیابان بودم .

به من نزدیک تر شد : می گی چیکار کنم ؟ می تونم ببرمت خونه ی خودمون ؟ ……….

نفسش را محکم بیرون فرستاد … کلافه بود : کامیون تو انباره و تا فردا نمی تونم برم سراغش … وگرنه می بردمت اونجا … بی درد سر .

نگاه خیره اش را روی صورتم گرداند ، لبخند کمرنگی به لب هایش رنگ داد : بی خیالتم که نمی تونم بشم .

نگاهم را گرفتم . چند باری که نا خواسته از نزدیک به چشمهایش زل زده بودم حال غریبی بهم دست داده بود . حال خوبی که از آن گریزان بودم .

– بیا بریم …. قول می دم اونجا خیلی امنه … نگران نباش .

بغضم داشت آب می شد و اشک هایم روان … تنهایی خیلی سخته .

در کنارش به راه افتادم تا دیگر نگاهم نکند و اشک هایم را نبیند .

*** *

مارال زن جوان و نه چندان زیبایی بود که وفا من را به او و او را به من معرفی کرد . از بی پروایی در لباس پوشیدنش در مقابل وفا حیرت کردم … لباس آنچنان بازی که پوشیدنش شرم آور بود. هیچ از او خوشم نیامد … با اینکه مهربان بود .

تنها در آن خانه زندگی می کرد . ظاهرا او هم خانواده ای نداشت یا شاید ترجیح داده بود تنها باشد … تنهایی اش نا خواسته نبود که برایش سنگین و درد آور باشد …او تنهایی اش را با وفا و امثال وفا پر می کرد . دلم بیشتر گرفت … من از چنین زنانی خوشم نمی آمد .

برایمان شام حاضر کرد اما من به آن لب نزدم . از رفتار جلفش بدم می آمد و از خودم متنفر بودم کهناچار بودم شب را در خانه ی چنین زنی سر کنم .

وفا خیلی اصرار کرد چیزی بخورم اما من راه گلویم را بغض گرفته بود ….

ناراحت شد : به درک که نخوردی … از حرفش ناراحت نشدم … مارال کسی نبود که به خاطر اینکه در مقابلش تحقیرم کنند ناراحت شوم .

خودش و مارال با آرامش … شوخی و خنده مشغول خوردن شدند .

من تنها در سالن کوچک خانه نشستم . نمازم داشت قضا می شد و من نمی دانستم چگونه می توانم از چنین زن بی پروایی جانماز بخواهم یا جهت قبله را بپرسم .

شام که خوردند وفا به سالن آمد . کنارم نشست … با حفظ فاصله . نگاهم کرد : می خوای چیو ثابت کنی ؟ اینکه مثلا خیلی از این زن بهتری ؟

نگاهم در چشمانش به انتظار نشست .

– اون هر کاریم بکنه … یواشکی سوار کامیون یه مرد جوون تنها نمی شه که معلوم نیست از چه قماشیه و چکار می تونه باهاش بکنه … اون فقط با منه …

لحنش قلبم را سوزاند … او می دانست … من هم هر چه باشم تن فروش نیستم … من با هیچ کس حتی با خودش هم نبودم … پس چرا با نیش کلامش زهر به کامم می ریخت ؟

این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است

اشکی که تا لب پلک هایم آمده بود را پس زدم : من بهش توهین نکردم … هرچند ازش خوشم نیومد … شمام حق ندارید اشتباهم را اینطوری بکوبی تو سرم…منم اگه می خواستم می تونستم با خود فروشی یکی بهتر از تو رو پیدا کنم … از فردا هم دیگه مزاحمتون نمی شم …. می رم دنبال کار می گردم …. طلبتونم بر می گردونم .

و رو به مارال گفتم : ببخشید خانوم … می شه یه جانماز بهم بدین ؟

مارال نگاهی به وفا انداخت و با لبخند کمرنگی گفت : با من بیا عزیزم …

در مقابل نگاه حیرت زده ی وفا بر خاستم و با او همراه شدم .

مرا به اتاق نه چندان بزرگی برد … از کشوی کمد سجاده ای را بیرون آورد … نگاهی به آن انداخت و دستی بر آن کشید … با نگاه غمگینی آن را به دستم داد و جهت قبله را نشانم داد و به سرعت از اتاق خارج شد .

دلم گرم می شد وقتی سر بر سجده فرود می آوردم . حال نا خوشم خوش می شد .

اشکهایی را که به زحمت کنترل کرده بودم را رها کردم . درد دل کردم …

وقتی به سالن بر گشتم آن دو را در حال تماشای تلوزیون دیدم …

مارال لبخند زد : بیا اینجا عزیزم .

روی نزدیک ترین مبل نشستم : ممنون راحتم .

وفا نگاهم کرد اما حرفی نزد . مارال گفت : الان چیزی می خوری واست بیارم ؟

نه خانوم … مرسی .. گرسنم نیست .

وفا گفت : خیلی خب پاشو برو بگیر بخواب … صبح زود باید بیدار شیم .

او اشتباه می کرد

دیگر قصد نداشتم با او همراه شوم. مزاحمش بودم اگر چه مستقیم نمی گفت اما با نیش و کنایه و اخم کردن این را به من می فهماند … من می خواستم برگردم … شاید پدرم دلش به رحم می آمد و مرا می پذیرفت …. آن خانه هر چه که بود خطری جز توهین و تحقیر پدرم و گاهی کتک خوردن خطر دیگری برایم نداشت … دو باره بر می گشتم به رستوران و برای آقا جهان کار می کردم…. آهی کشیدم … یاد آن روزهای سخت به خیر .

مارال از من خواست که به همان اتاق بروم . بی حرف به کنج تنهایی ام که آن لحظه جزیی از خانه ی زنی به نام مارال بود خزیدم … تنهایی من چون تکه های پازل بزرگی در هم ریخته بود … هر جا که می رفتم قسمتی از آن را پیدا می کردم … و گاهی به شدت آن تکه های تنهاییم را دوست داشتم …مثل این تکه … تکه ای بدون حضور یک مرد مزاحم … تنهایی که شیرین بود .

روی تخت دراز کشیدم . چشم به سقف دوختم . آنقدر خسته بودم که خیلی زود خوابی عمیق مرا در بر گرفت …

وحید باز هم به سراغم آمد … اینبار کسی نبود که نجاتم دهد … هر چه جیغ می زدم کسی صدایم را نمی شنید … بارها وفا را صدا کردم اما نبود ….

ناگه با تکان دستی که به شدت تکانم می داد و از من می خواست بیدار شوم از دنیای خواب و آن کابوس رها شدم … سبک شدم …

چهره ی نگران وفا نزدیک نزدیک بود …. دستهایش بر شانه ام …

هوشیار که شدم گفت : خوبی ؟

خوب خوب که نه …اما وقتی فهمیدم وحیدی وجود ندارد کمی بهتر شدم .

سرم را تکان دادم و آرام خودم را از حصار دستانش بیرون کشیدم … از این نزدیکی بدم می آمد …

– کابوس می دیدی …. حتما به خاطر وحید …

سرم را تکان دادم گریه ام گرفته بود : کسی نبود که کمکم کند … هر چه صدات می کردم نبودی …..

لبخندش غمگین بود : آروم باش … من اینجا کنارتم و همیشه هم هواتو دارم .

صورتم را در میان دستهایم پنهان کردم … اشک هایم بی وقفه باریدن گرفت : من خیلی تنهام … می خوام بر گردم پیش مادربزرگم …. نباید میومدم اینجا … شاید بی بی به آقام التماس می کرد دلشو نرم می کرد. …. از وقتی اومدم همش سر بار شمام … از تون خجالت می کشم .

دستهایم را در میان دستان گرمش گرفت و از روی صورتم پایین آورد . نگاهی که به چشمان اشک آلودم کرد آرامش بخش بود .

لبخند ملایمی زد : من فکر می کردم خیلی قوی تر از این حرفها باشی .. یه خواب تو رو اینجوری به هم ریخته ؟ بعدم کی گفته تو سر بار منی ؟ دیگه این حرفو نزن … حتما یه حکمتی توشه این سر راه هم قرار گرفتن . حالام آروم باش … راحت بگیر بخواب .. اگه بخوای من اینجا پیشت بمونم .

دستانم را آرام از دستانش بیرون کشیدم : نه … دیگه نمی ترسم … ببخشید که بیدارتون کردم .

لبخندش را تکرار کرد : باشه ..هر جور راحتی … چیزی خواستی من تو سالنم.

بلند شد و به سمت در رفت . نگاهم را سریع از او که رکابی سفیدی به تن داشت گرفتم . آنقدر حالم خراب بود که متوجه وضع لباس هایش نشده بودم .

دوباره دراز کشیدم … قلبم آرامتر می طپید .

نگاهی به دستهایم انداختم … احساس بکر و دست نخورده ام با یک تماس ساده به غلیان در آمده بود … یک حس شیرین توام با ترس و شرم .

دیگر خواب به چشمانم نیامد … از صداهایی که می شنیدم حدس زدم وفا به حمام رفته . همینکه هوا رو به روشنی رفت بر خاستم .

به سالن رفتم . می خواستم نماز صبحم را بخوانم .

وفا در سالن روی کاناپه دراز کشیده بود و ساعد دستش را روی چشمهایش گذاشته بود آرام و بی صدا وضو گرفتم و بر گشتم .. بار دیگر به نماز ایستادم … از ته دل خدارا خواندم تا تنهاییم را درمان کند .

چادر را که از سرم برداشتم وفا را دیدم که لب تخت نشسته بود و نگاهم می کرد .

– خوش به حالت دختر …

پرسشگر نگاهش کردم .

حرفی در این مورد نزد .

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن