رمان همسفر من

رمان همسفر من پارت 5

بی بی به همراه عمو و زن عمو به قم رفته بود و فقط بوی عطر گلابش در اتاق مانده بود … سجاده اش را بوسیدم و از روی دلتنگی برایش گریستم ، آخر چه وقت رفتن بود ؟ …. این هم از شانس من بود …

بهروز آن شب را در خانه مان ماند . چند بار به من سر زد و هر بار با بی محلی او را از خود راندم ….

بی آنکه لب به آب و غذایی که آورده بود بزنم گوشه ی اتاق کز کرده بودم و به روزگار سیاهم فکر می کردم …. یعنی از این بدتر هم می شد ؟

بله … می شد …

شاید نتوانم حالم را در آن زمان که این اتفاق برایم افتاد درست توصیف کنم …. بهروز به اتاق آمد .

از سرما می لرزیدم و حالم بدتر از روز گذشته بود .

کنارم نشست : چرا غذا نمی خوری ؟ فکر می کنی با غذا نخوردن گندی که بالا آوردی رو می تونی پاک کنی ؟

خشمگین نگاهش کردم که ادامه داد : مگه دروغ می گم ؟ بیا برو ببین و بشنو پشت سرت چه حرفایی می زنند ….منم دلم به حال آقات سوخت که اومدم و قبول کردم که …

نگاهش را به چشمانم دوخت : من حاضرم تو رو عقدت کنم …

کمی طول کشید تا توانستم آنچه را که گفته هضم کنم گفته اش سنگین بود … درک نمی کردم …. او حاضر بود مرا عقد کند ؟ چرا چنین منتی بر سرم می گذاشت ؟

البته حق داشت … او پانزده سال از من بزرگتر بود …. زن داشت … معتاد بود …. من چه ؟ پدرم حتما خصوصیات مرا برایش باز گو کرده بود …. همان ها که لایق خودشان بود و به من بسته بود … خب باید هم منت بگذارد و مرا بگیرد … این کجایش برای او عجیب بود ؟

خنده ی عصبی ام بی اراده بود : تو رو خدا ؟!!!!!!!!!!!!!!! حاضری منو بگیری ؟!!!!!!!!!!!!!! …

از این حرکتم جا خورد . روی زانو هایم جلوتر رفتم … خم شدم تا دستش را بگیرم که پس کشید گفتم : بذار دستتو ماچ کنم آقا بهروز … آقایی می کنی …

بهت زده نگاهم می کرد .. ناگه دیو خشم و نفرت چون پیچکی تمام وجودم را در برگرفت … مرا در خود فشرد … با اینکه تنم درد می کرد برخاستم …

به خودش آمد : آره من می تونم خوشبختت …

نگذاشتم جمله اش را تمام کند … محکمترین ضربه ای که می توانستم بزنم را با لگد به صورتش که در حالت نشسته بود کوبیدم …. آنقدر محکم که به پشت بر زمین افتاد و صورتش را در میان دستهایش گرفت و ناله اش به هوا برخاست …

راضی بودم … از اینکه همه ی دردم را به جانش ریختم راضی بودم ….

پدر با شنیدن صدای او به اتاق دوید و با دیدن او که روی زمین بر خود می پیچد به سویش رفت … بلندش کرد دهان و بینی اش غرق در خون بود …. دلم کمی خنک شد … کاش توانسته بودم و محکمتر می زدم …

از زمین بلندش کرد و با چشمان وحشی به نم نگریست : دم در آوردی پدر سوخته ؟ الان درستت می کنم …جای تشکر کردنته ؟

کمر بندش را بیرون کشید … دیگر ترسی از کمر بند نداشتم … ترس از عملی شدن حرفهای بهروز سنگین تر بود برایم … اگر می مردم هم تن به این ازدواج نمی دادم …. به سویم حمله کرد که بهروز سد راهش شد : ولش کن عمو … اینبارو به خاطر من کوتاه بیا … طاقت ندارم کتک خوردنشو ببینم …

دروغ می گفت .. او هم یکی بود بد تر از پدرم .. شنیده بودم که زن بیچاره اش آب خوش از گلویش پایین نمی رود .. دست بزن داشت … همانگونه که عمو که پدرش بود هم زن عمو را کتک می زد … لعنت به مردان خانواده ی ما که نام مرد برایشان زیاد است . حیف از این نام که بر روی آنها گذاشته شود .

بهروز او را که بد و بیراه می گفت به اجبار با خود به بیرون از اتاق برد و دقایقی بعد در حالی که صرتش را شسته بود برگشت . لب بالایی اش ورم کرده بود و بی نی اش سرخ شده بود .

– چرا این کارو کردی وحشی ؟ حالا باهات چیکار کنم ؟

– گورتو بکن و از اینجا گمشو …

نزدیکتر آمد : نمی دونستم اینقدر سرتقی … خوشم اومد ازت …

– گفتم گمشو بیرون اینقدرحرف مفت نزن … وگرنه بد می بینی …..

خندید : البته که اینبار جدیش می گیرم … اومدم بهت بگم واسه فردا آماده باش …. بادا بادا مبارک بادا … خندید و اتاق را ترک کرد ودر راقفل .

خشم وجودم را گرفته بود … کاری از دستم بر نمی آمد …. چند باری تصمیم گرفتم که با وفا تماس بگیرم اما هربار شرم و عذاب وجدان مانع می شد … نباید او را به درد سر می انداختم …

فردا صبح شد … پدر به سراغم آمد …

– با زبون خوش بهت می گم به نفعته که مثه بچه ی آدم بله رو بگی و خودتو خلاص کنی … می دونی که بهروز دستش به دهنش می رسه … می تونه خوشبختتت کنه … لگد به بختتت نزن …

بانفرت نگاهش کردم دستش به دهنش می رسه چی برا تو می ماسه ؟ هنوز سر همون بیست میلیون موندی.. یا می خوای به خاطر اینکه از خونه انداختیم بیرون و انگ دختر فراری بهم چسبوندی زیر قیمت بفروشیم ؟

با خشم پنجه در مو هایم کشید و در مشتش نگه داشت ..درد داشت اما حتی اخم هم نکردم .

سرش را جلو آورد .. دهانش بوی دود تریاک می داد …. از این بو متنفر بودم … ازخودش هم .

آری سخت بود .. سخت بود که از پدرم متنفر باشم … اما بودم … دیگر برایش حرمتی قائل نبودم …. مگر اوحق پدری را به جا می آورد که نم حق فرزندی را به جا آورم ؟ این منصفانه تر بود … دردش حداقل برای من که حساس تر بودم کمتر بود ….

– من از تو متنفرم … تا حالا باید متوجه شده باشی …. می خوام قالبت کنم به این بهروز بیچاره …. از مردونگیشه که قبولت کرده … وگرنه کی هرزه ای مثه تو رو عقد می کنه ….

با دست هایم به عقب هلش دادم : من هرزه نیستم … حرف دهنتو بفهم مرتیکه …

با این کارم دیوانه شد و به جانم افتاد … جیغ و داد به راه انداختم … دیگر سکوت نکردم … بهروز سراسیمه وارد شد وسعی کرد او را از من جدا کند ….

به زور او را از اتاق خارج کرد … نفسم بالا نمی آمد هم از درد هم از خشمی که وجودم را گرفته بود ….

یک ساعتی مرابه حال خود گذاشتند و توانستم کمی آرام بگیرم ….

بار دیگر در باز شد و اینبار بهروز به درون آمد . با نفرت نگاهش کردم : گمشو گورتو کم کن لاشخور …. کور خوندی که بله رو از دهن من بشنوی …

همانطور که ایستاده بود به دیوار پشت سرش تکیه داد و نگاهم کرد : الان حالت خوبه ؟

از لحن آرامش تعجب کردم با این حال گفتم : وقتی خوب می شم که تو و عموت برید به جهنم … از هر دوتون متنفرم …

– اون پدرته دختر … اینجوری نگو …

باشنیدن این حرف بغض سنگینم آب شد : کدوم پدریه که اینجوری دخترشو لت و پار کنه ؟ چه جوری دلش میاد ؟ حتی حیوون هم با بچه اش یه همچین کاری نمی کنه …. ازش متنفرم و از اون بیشتر از تو …

– اما من دوست دارم ….

– برو بمیر عوضی … دلم برای اون زن بدبختت می سوزه …

– بس کن شهلا … با این لجبازی هات به هیچ جا نمی رسی …. الانم عاقد اومده … بهتره آروم باشی … هرچی خواستی به عنوان مهریه …

فریادم خاموشش کرد : لعنتی برو بیرون …

پدر با عصبانیت وارد شد … می ترسیدم اما نمی خواستم ببازم … اگر کوتاه می آمدم یعنی باید یک عمر بیچاره تر و بد بخت تر از این که بودم می شدم ….

– چه مرگته صداتو سرت انداختی ؟ گمشو بلند شو بیا اتاق من .

نگاهی به بهروز انداخت … اشاره اش برای بردن من واضح بود.. اما من نمی رفتم … با پای خودم نمی رفتم … بهروز هرچه به نرمی خواهش کرد همراهش نرفتم … به اجبار مرا کشان کشان با خود برد … چهار نفر دیگر در اتاق بودند .. با دیدن سر و وضعم متعجب بر من نگریستند .. اشک هایم سیل آسا می بارید .. نمی دانم کدام یک برای زدن مهر بدبختی به پیشانیم آمده بود ….

به هرسه نگاه کردم : کدوم یکی از شما عاقد هستین … کدومتون می خواید منو بدبخت کنید ؟

مرد مسن تر که دفتر بزرگ و قطوری در دست داشت با نگاهی کنج کاو و پر از ترحم بر من نگریست : من عاقدم دخترم … مشکلت چیه ؟

مقابلش زانو زدم : اینا می خوان منو بدبخت کنند … تو رو خدا کمکم کنید … اگه از الان تا قیام قیامتم بشینید از من بله نمی شنوین …. به خدا راست می گم … جونمم از دست بدم به این مرد بله نمی گم …

مرد عاقد که چهره اش دلنشین تر و روشن تر از بقیه بود اخم کدرد نگاه غضبناکش را به پدر دوخت . در حال بر خاستن گفت : خدا رو خوش نمیاد … در ضمن اینطور که این دختر مخالفه صیغه هم خونده بشه حتما باطله … اولین شرط رضایت طرفینه ….

با رفتنش نفس راحتی کشیدم … بماند که پدر چه به روز من آورد… اما این دیگر مهم نبود … مهم این بود که آن روز هم با طناب پوسیده ی پدر به درون چاه نرفتم .

***

سه روز گذشت و من زندانی پدرم بودم . پدر… این واژه ای که برای همه تداعی محبت است ، حمایت ست ، برای من هم معنای شکنجه گر شده بود …. هر روز خاطرم را با زهر کلامش و تنم را با درد کتک هایی که می زد می آزرد …. می خواست مرا بفروشد … به بهایی اندک …

حالم خیلی گرفته بود … چند روزی بود که نتوانسته بودم نماز بخوانم … لباس های تنم به خونهایی که از زخمهای تنم جاری شده بود آغشته بود … فقط مانده بودم چرا این بار به جزشکستن پیشانی ام به صورتم ضربه ای نمی زند … شاید به خاطر بهروز بود …. می ترسید مرا با صورت کبود نخواهد … در عوض تا می توانست تلافی اش را بر سر تنم در می آورد … آنقدر زده بود که به زحمت می توانستم بر خیزم و راه بروم … فقط برای رفتن به دستشویی در را باز می کرد و چون نگهبانی مرا همراهی می کرد که مبادا با آن حال وخیم پا به فرار بگذارم …

آن روز حالم گرفته تر از همیشه بود … در آن پنج روز دلم بی نهایت برای وفا تنگ شده بود .. آرزوی شنیدن صدایش را داشتم … دیگر تاب و تحمل نداشتم .. تردید به جانم افتاد .. نمی خواستم او را هم غصه دار کنم … اما به شدت نیاز داشتم که صدایش را بشنوم … دلم می خواست درد هایم را برایش فریاد بزنم … از صبح که شنیدم پدرم با یک جواب آزمایش خون جعلی می خواسته مرا به عقد بهروز در بیاورد حالم بیش از پیش گرفته بود … . گوشی ام را که خاموش کرده بودم از جیبم بیرون آوردم و روشن کردم … نگاهی به صفحه ی آن انداختم … با دیدن چهارده اسمس از طرف او قلبم به طپش افتاد …. با عجله اولی را باز کردم نوشته بود : سلام شهلا جان .. خوبی عزیزم ؟ همه چی مرتبه ؟

لبخند تلخی برلبهایم نشست …آره همه چی خوبه …. جز من و حال و روزم.

بعدی را باز کردم … باز هم شیطنت کرده بود : دیگه رفتی پیش آقات وفای بیچاره رو تحویل نمی گیریا …

شهلا کجایی چرا جواب نمی دی ؟

قهری با من شهلا ؟

شهلای من کجایی- – – – – – – – ی ؟ (- :

پر از اشک شد خانه ی چشمانم … اس امس های بعدی اش بوی دلواپسی می داد

شهلا دارم نگران می شم … چرا گوشیت خاموشه ؟

گوشی رو روشن کردی با من تماس بگیر ….

سرم را روی زانوهایم گذاشتم و بی صدا برای خودم گریستم … این بغض باید آب می شد .. تنفس را برایم سخت کرده بود .

گوشی در دستم لرزید دلواپس نگاهش کردم … خودش بود …. چه باید می گفتم ؟ آنقدر جواب ندادم تا تماس قطع شد و بار دیگر تماس گرفت … خواستم خاموشش کنم اما دلم نیامد … با دلهره و هیجان از شنیدن صدایش پاسخ دادم : سلام آقا وفا …

صدایم خیلی گرفته بود….

صدایش عصبانی بود : سلام و درد … چرا این وامونده رو خاموشش کردی ؟نمی گی دلم هزار راه می ره ؟ معرفتت همینقدر بود ؟

اشک هایم بی صدا می بارید … نمی دانستم باید چه بگویم …

– لااقل جواب اس امسمو می دادی می گفتی مرتیکه مزاحمم نشو … نه اینجوری …

با آن همه غم بر دلم … با آن اشک های روان از چشممم بر صورتم از لفظ مرتیکه ای که برای خودش به کار برد خنده ام گرفت … لبخندی محو …

به سکوتم ادامه دادم تا آرام شود … کمی بعد گفت : حالا صدات چرا اینقدر گرفته ؟ نکنه مریضی ؟

نفسی تازه کردم : نه … حالم خوبه …

– پس چرا اینقدر صدات گرفتس ؟

– …..

– شهلا ؟

– بله ؟ ببخشید … سرم درد می کنه … خودم بعدا تماس می گیرم …

– صبر کن .. قطع نکن شهلا .. بگو چی شده ؟ مشکلی پیش اومده ؟ من دارم می رم بندر عباس …. یکی دو ساعت دیگه شیرازم می تونم بیام ببینمت ….

با نگرانی گفتم : نه … مشکلی پیش نیومده … خیالت راحت .. من حالم خوبه نگران نباش ….

دیدم سایه ی پدر پشت در وقتی دیدم سرش را نزدیک کرد و به گوش ایستاد دستم بی حس شد .. گوشی از دستم افتاد …

لحظه ای بعد در با لگد محکم پدر چهارطاق باز شد و شیشه اش فرو ریخت … فریادش به هوا بر خواست : دختره ی هرزه … داری چه غلطی می کنی ؟ موبایل داری و از من قایمش می کنی ؟

به سویم هجوم آورد … به سختی در خود مچاله شدم تا سر و صورتم را در امان دارم …

صدای الو گفتن وفا در میان فریاد های پدر گم می شد … خواستم گوشی را بردارم که با ته کفشش محکم به پشت دستم کوبید و گوشی را گرفت … با ترس نگاهش می کردم….

– الو ….

صدای وفا راشنیدم : الو … اونجا چه خبره …. آقای محبی شمایید ؟

– مرتیکه ی لندهور گیرت بیارم با دستای خودم نفلت می کنم … بی آبرو دختر منو از راه به در کردی به زندگیش گند زدی دیگه چی می خوای بی …..

هر چه فحش و ناسزا بلد بود نثار او کرد …. و مرا بیش ار پیش شرمنده اش کرد ….

بعد هم نمی دانم تماس را خودش قطع کرد یا وفا … لگد محکمی به من زد و از اتاق خارج شد : درستت می کنم بی همه چیز .

از درد به خود پیچیدم و صدای ناله ام را فرو خوردم .

دراز کشیدم و چشمهایم را بستم .. کاش می توانستم بخوابم و اینقدر به بد بختی ها و شرمندگی هایم نزد وفا فکر نکنم و زجر نکشم … اما خواب هم چون خوشبختی از من … از چشمانم گریزان بود .

نمی دانم چه مدت گذشته بود که صدای ضربه هایی که به در حیاط می خورد را شنیدم ….. حتما بهروز بود … اصلا حوصله اش رانداشتم ….

صدای کشیده شدن کفش های پدر بر روی زمین را شنیدم که برای باز شدن در می رفت … چشمهایم رابستم… کاش دیگر نتوانم بازشان کنم …. کاش بروم… کاش …

شنیدن صدای پدر که لحظه به لحظه بالاتر می رفت باعث شد که هوشیارتر شوم …

– به تو چه مرتیکه ؟ ربطی به تو نداره … گورتو گم کن تا نزدم ….

خدای من صدای وفا بود : می خوام بدونم چه بلایی سرش آوردی ؟

حتما پدر شروع کرد که با هم دست به یقه شدند …. به زحمت خودم را به لب پنجره رساندم ….. آنها با هم گلاویز شده بودند ….

وفا سعی می کرد دست روی او بلند نکند گرچه هم قدش بلندتر بود و هم قدرتش بیشتر بود و به راحتی می توانست او را از پا بیندازد … اما مراعاتش را می کرد … دستش را پس می زد .. می خواست به درون بیاید … آمد … صدایم کرد … نمی توانستم جوابش را بدهم بغض کرده بودم …. به شیشه ی پنجره زدم .. توجهش در حین دعوا و پس زده شدن توسط پدر به من جلب شد …. دست پدر را پس زد و به سوی اتاق دوید … در قفل بود رو به پدر فریاد زد : واسه چی زندانیش کردی ؟ جرمش چیه ؟ … باز کن این لعنتی رو ….

پدر به سویش حمله کرد … وفا عصبانی تر از پیش او را بر زمین زد … با پاچند لگد محکم به در زد و قفل را شکست … در با صدای وحشتناکی باز شد …. سراسیمه و نگران به درون آمد .. با دیدنم در آن وضع گامهایش سست شد … مقابلم ایستاد : خدای من … با تو چیکار کرده ….

چشمانش درخشید … خشمگین تر از پیش از اتاق بیرون رفت .. پدر برخاسته و سر و لباس هایش را می تکاند و بد و بیراه می گفت … وفا این بار حرمتش را نگه نداشت … او را زد … می ترسیدم کاری دست خودش دهد .. می ترسیدم به خاطر من به درد سر بیفتد …. نگران پدرم نبودم …او حقش بود .. بدتر از این حقش بود … حیف که طرف مقابل وفا بود …

خودم را دم در رساندم ، صدایم گرفته بود : ولش کن … کشتیش …. وفا تو رو خدا ولش کن …. وفا…

نگاه غمگین و خشمگینش را به من دوخت … پدر را رها کرد و به سویم آمد … سر به زیر و شرمنده گفتم : چرا خودتو به دردسر انداختی ؟ اصلا من ارزششو دارم ؟

نگاهش به زخم پیشانی ام بود…. نگاه ش رنگ پر رنگی از غم و اندوه … بهت و ناباوری داشت..

نگاهش به زخم پیشانی ام بود…. نگاه ش رنگ پر رنگی از غم و اندوه … بهت و ناباوری داشت…

– چطور تونست این بلا رو سرت بیاره ؟

با نفرت نگاهش را به پدرم دوخت … هنوز هم کوتاه نمی آمد … وسط حیاط ایستاده بود و داد وهوار می کرد .

وفا نگاهش را از من گرفت و به او نگریست … به سویش رفت : خفه شو …

یقه اش راگرفت : بی غیرتی هم حدی داره … واسه چی به این روز انداختیش ؟ هان ؟ لعنت به پدرایی مثه تو … لعنتی ….

پرتش کرد …. ترس رادر چهره ی پدر می دیدم .. دلم برایش نمی سوخت .. پست تر از چیزی بود که بشود تصورش را کرد .

در باز بود … همسایه ها به درون آمدند … سر و صدای پدر و وفارا شنیده بودند … می دانستم تا مدتها نقل محفل اهل محل خواهیم بود …

پدر بر خاست با دست به من و وفا اشاره کرد : ببینید … ببینید مردم … این دختره که من دارم ؟ به نظر شما باید باهاش چیکار کنم ؟ بعد از یک ماه که نمی دونم کدوم گوری بوده با این لندهور اومده و عین خیالشم نیست که چه گندی بالا آورده … نمی دونه که دیگه تواین خونه جایی نداره …..من باید با این لکه ی ننگ چه خاکی تو سرم بریزم آخه ؟

شروع به گریه کرد … گریه اش باعث شد خیلی ها حرفش راباور کنند و با خشم و غضب به من ِ بی آبروی فراری از خانه نگاه کنند …

– مادرش که مرد دلم نیومد زن بگیرم و زن بابا واسش بیارم … می ترسیدم اذیتش کنه …. خودم بزرگش کردم .. مادرم از جون و دلش براش مایه گذاشت … اینم عاقبتم … اینم جای اینکه الان که نیاز دارم دستمو بگیره و خوبی هامو جبران کنه و حق اولادی رو ادا کنه ….

اشک هایش دل آنها که نمی دانستند چه کسی پشت این نقاب پنهان شده به حال او می سوخت و با ترحم نگاهش می کردند …

وفا فریاد زد : بس کن نامرد … چرا اینقد دروغ می گی ؟ ببین چه بلایی سرش آوردی که نمی تونه رو پاهاش بایسته …. تو براش مادری کردی ؟ خجالت نمی کشی این حرفو می زنی ؟ یک ماه پیش از خونه فرار کرد یا از خونه انداختیش بیرون ؟

پدر دودستی بر سر خود کوبید : وای بر من … ای وای … از الان باید کلاه بی غیرتی رو سرم بذارم ….

– خفه شو مفنگی …. تو خیلی وقته که کلاه بی غیرتی سرت گذاشتی ….

پدر به سوی او حمله ور شد … یقه اش را گرفت … باز هم زد و خورد و این بار بودند کسانی که آن ها را از هم جدا کنند .. پدر فریاد می زد که باید سر این دخترو گوش تا گوش ببرم و این ننگ روپاکش کنم ….. اینقدر پرررو و قیح شده که با رفیقش بلند شده اومده ….

همسایه ها به وفا نگریستند تک و توکی پرسیدند که : جریان چیه آقا ؟ این بیچاره داره سکته می کنه …. تو کی هستی ؟ از کجا اومدی ؟ معلومه مال اینطرفا نیستی ….

وفا با عصبانیت گفت : به شماها ربطی نداره … این یه مسئله ی شخصیه بین من و این نامرده … شماها بفرمایید برید پی کارتون …

همه را در چشم به هم زدنی بیرون کردو در را بست . به سمت پدر رفت : اصلا دردت چیه ؟ چرا همون یکماه پیش انداختیش بیرون ؟ فکر کردی کجا می ره ؟ چیکار می کنه ؟ چه جوری شیکمشو سیر می کنه ؟ هان ؟

نگاهی به من انداخت : ببین .. به زور سر پا ایستاده …. چطور دلت اومد ؟ اصلا دلی تو سینت هست ؟ پدر نگاه به خون نشسته اش رابه من دوخت اما لحنش خسته و آرامتر شده بود : پسر عموش خیلی وقته که می خوادش … خواستم عقدش کنم واسش …

با نفرت گفتم : بهروز منو می خواد ؟ پس چرا جلو تو رو نگرفت که این بلا ها رو سرم نیاری ؟ اونم یکیه لنگه ی خود ِ بی غیرتت…. از هردو تون متنفرم … چرا نمی گی می خوای منو بفروشی بیست میلیون و پولی که می گیری رو دود کنی بره هوا ؟

وفا متحیر بر او نگریست : راسته ؟ تو فقط می خوای به خاطر پول دخترتو بدبخت کنی ؟

– من بدشو نمی خوام اون پسر دستش به دهنش می رسه …. خوشبختش می کنه …

– مگه خوشبختی به پول داشتنه ؟ اگه اینطوره که منم دارم … منم می تونم خوشبختش کنم ؟

ابرو های پدر بالا رفت بر او دقیق تر نگریست : منظور ؟

چشمان متعجب من نیز بر او خیره ماند … منظورش چه بود ؟چرااینقدر جدی این حرف را زد ؟

– اگه اینطوره منم دوستش دارم … می تونم اون پولی که می خوای بهت بدم … حتی بیشترشو ….

نگاه پدر درخشید و نگاه من به اشک نشست … چرا بر سر من معامله می کردند ؟ وفا دیگر چرا ؟

پدر برخاست : با من بیا …

وفا نگاهش را که سبز تر از همیشه بود به من دوخت …. دلخور بودم از او به خاطر حرفی که زده بود ، به دنبال پدر به اتاقش رفت و من بر زمین آوار شدم … یعنی در نظرش من چقدر می ارزیدم ؟

یک ساعت شاید هم بیشتر در اتاق پدر بودند … با هم حرف می زدند اما نمی توانستم دقیق بشنوم و صدا ها را نجوا گونه می شنیدم .

در اتاق باز بود … وفا در چهار چوب در ظاهر شد . نگاه دلخورم را زیر آوردم . با تأنی وارد شد . سنگینی نگاهش را حس می کردم . با لحن تلخی گفتم : معامله تون چی شد ؟ تونستی اون جنس بنجل رو از بابام بخری ؟

مقابلم ایستاده بود و در سکوت نگاهم می کرد . سرم را بالا گرفتم و منتظر نگاهش کردم . مقابلم بر زمین نشست … خیلی نزدیک : من هر کار کردم به خاطر خودت بود … از چی ناراحتی ؟

با اینکه بغضی سنگین بر گلویم نشسته بود اشک هایم را مهار کردم : حالا می خوای با این کنیز زر خریدت چیکار کنی ؟

دست بر شانه هایم گذاشت : چرا اینقد ناراحتی ؟ راه دیگه ای نبود ….

دستش را پس زدم : چرا … بود … می تونستی بیخیالم بشی و بری …حداقل اینطور با حس حقارت درگیرم نمی کردی .

حرفم را قطع کرد : اگه می تونستم که حتما این کار و می کردم … بدبختی اینجاست که نمی تونم …

برخاست …

– بلند شو اگه وسیله ای چیزی نیاز داری جمع کن …فردا از اینجا می ریم .

دیگر کنترل اشک ها به آن آسانی نبود که بتوانم باز هم مهارشان کنم : منو چندفروخت ؟

کلافه شد : گفتم بلند شو وسایلتو بردار .حوصله ی شنیدن این حرفا رو هم ندارم .. . بهتره ادامه ندی .

اشک های بی صدایم می بارید و صورتم را خیس می کرد … نگاهش را از من گرفت و بیرون رفت . باور اینکه پدرم مرا به او فروخته باشد سخت بود … نمی دانستم با بهروز چه کرده که از صبح دیگر به اینجا نیامده … شاید هم بهروز پشیمان شده بود و معامله شان به هم خورده بود … و اینک چه کسی بهتر از وفا ؟ اما مگر او همیشه نمی گفت مشکل دارد ؟ بدهکارست و این حرفها ؟ از کجا می توناست پولی که پدرم می خواهد را برایش فراهم کند ؟

پدر حسابی او را تحویل گرفت …به خاطرش به خرید رفت و یخچال همیشه خالیمان را پر کرد و مرا واداشت تا شام خوشمزه ای بپزم . با اینکه حالم خوب نبود به خاطر وفا … هرچند که از او دلگیر بودم .. مشغول تهیه ی شام شدم .

وقتی پدر برای خرید رفته بود وفا به اتاق آمد . کنارم با فاصله نشست : خیلی اذیتت کرده … آره ؟

سرم را تکا دادم : آره… اما چیز تازه ای نیست…

– فکر نمی کردم یه پدر بتونه با بچه اش یه همچین کاری بکنه … وقتی شنیدم که سرت داد می زنه و حس کردم داره کتکت می زنه دیوونه شدم …

نگاهش کردم ، لبریز از غم …

لبخند زیبایی زد : نبینم این همه غمو تو نگاهت شهلا خانوم …. از این به بعد خیالت راحت باشه … وفا تا زنده ست تنهات نمی ذاره .

دلم خیلی وقت بود به محبتهایش عادت کرده بود …. اما باز هم از این لحن ، با این همه مهربانی بر خود لرزید ….

دستش را پیش آورد و به کبودی پشت دستم دست کشید .. دیروز پدر موقع برداشتن گوشی از روی زمین با کفش دستم رو به این روز انداخته بود .

با شرم دستم را آرام پس کشیدم . چهره اش در هم رفته بود و اخم به پیشانی اش نشسته بود .

گفتم : نمی دونم این سرنوشت دیگه چه بازی هایی سر راهم قرار می ده … من از این زندگی خستم … دلم مادرمو می خواد …. گرمی دستاشو …

قطره اشک سمجی که برای فرو ریختن سماجت می کرد را با سر انگشت پاک کردم : دلم خیلی گرفته … از پدرم … و ازتو ام شرمنده ام …. نگفتی .. واقعا من ارزششو داشتم که بخوای به خاطرم ….

لبخند مهربانش را تکرار کرد : حتما داشتی که واسه خاطرت اینقد هزینه کردم دیگه ….

خندید : نمی دونم خدا تو رو چه جوری انداخت تو دامن ما … هیچ جوریم نمی تونم از دستت راحت شم .

لبخندی تلخ لبهای خوشکم را از هم گشود . به همان اکتفا کردم . شوخی می کرد اما حقیقت محض بود … اومنظوری نداشت از گفتن آن حرفها اما این حقیقت را برای من یاد آوری می کرد . پس جایی برای خندیدن نمی ماند .

پدر که آمد وفا دوباره به اتاق او رفت. من هم به آشپز خانه . آشپزخانه ی قدیمی که فقط یخچال و یک اجاق گاز در آن بود وبرای آوردن آب باید به حیاط می رفتیم و ظرف ها را هم همانجا می شستیم .

شاید اولین بار بود که با پدر بر سر یک سفره می نشستم … از غذایی که با پول او خریده شده بود نخوردم … می دانستم که از چه راهی به دست آورده …

از نگاه خشمگینش گذشتم . می دانست برای چه لب به غذا نمی زنم . برایم مهم نبود …وجود وفا دلم را گرم کرده بود .

پس از شام سریع سفره را جمع کردم و از اتاق پدر بیرون آمدم…. برای شستن ظرف ها به لب حوض رفتم …آب خیلی سرد بود و دستم را بی حس می کرد .

صدای وفا را از پشت سرم شنیدم : بلند شو بذار من بشورم…

به طرفش برگشتم : برو تو خیلی سرده … اینام چیز مهمی نیست الان تموم می شه .

کنارم نشست : تو برو تو … حالت خوب نیست .

ظرفی که در دست داشتم را گرفت : بلند شو ….

نگاه قدر شناسانه ام را به نگاهش دوختم : ممنون … من که دیگه از شرمندگی نمی تونم تو روی شما نگاه کنم .

در حال شستن ظرف ها گفت : اینقد این جمله رو تکرار نکن …. هر کاری کردم واسه خاطر دلم کردم … برو استراحت کن.

دلم با من نمی آمد تا برویم …

– حالا می خوای چیکار کنی ؟ می خوای منو کجا ببری ؟

بی آنکه سرش را بالا بگیرد گفت : بذار فردا بشه …. بهت می گم .

– اما …

– خواهشا برو … امشب تو دلم غوغاست … حال عجیبی دارم…

پاهایم بر زمین چسبید . منظور خاصی داشت : منظورت چیه ؟ امشب چه خبره ؟

دستهایش راشست و بر خاست … درست مقابلم ایستاد … نگاهش را مستقیم به نگاهم دوخت : امشب نه … فردا… با آقات قرار گذاشتم فردا عقدت کنم …البته …

نگاهم رنگ بهت و ناباوری گرفت … او چه می گفت ؟ یعنی …..

متحیر گامی به عقب برداشتم .. اوکجا و من کجا ؟ خانواده اش …. مینا … نسرین خانم …. چرا چنین چیز محالی را بر زبان آورد ؟

حالم بد شد … پدرم با من چه می کرد ؟ چطور دلش می آمد به خاطر پول مرا به دست این غریبه دهد که نمی شناسد ؟

اشکهایم روان شد : می بینی چقدر بدبختم ؟ می بینی ؟ اون اصلا می دونه تو کی هستی ؟ چیکاره ای ؟ چرا به خاطرم اون همه پول می دی ؟

زانوهایم بی حس شد ودیگر توان ایستادن در من نماند …. اما وفا مرا سر پا نگه داشت : آروم باش …. تمام تنم می لرزید … بغض داشت خفه ام می کرد اما گفتم : من می دونم تو چقدر خوبی .. اون که نمی دونه …. چه جوری می خواد به تو اطمینان کنه ؟

سرم را که بر سینه فشرد بغضم ترکید … هق هق گریه ام را در سینه ی پهنش خاموش کردم …. دیگر به شرم و گناه فکر نمی کردم … هوس است که اگر باشد رفتارت گناه محسوب می شود …. استدلال من این بود … آن لحظه فقط به مهربانی یک انسان نیاز داشتم … کسی که بخواهد و بتواند آرامم کند …. طپش های قلبش آرام بخش بود …. نوایش برایم زیبا و گوش نواز بود … من صاحب این قلب را با این نوای تند دوست داشتم … کم کم به خودم آمدم … آن حس بی تعلق کمرنگ می شد و حس تعلقِ خاطر پر رنگ تر … دیگر ماندن در آن آغوش امن درست نبود… خودم را آرام عقب کشیدم …. از نگریستن به چشمانش شرم داشتم .

– تو راضی نیستی شهلا ؟

اشک هایم را پاک کردم : نه … راضی نیستم … نه به خاطر اینکه تو رو نمی شناسم یا خوبی هاتو فراموش کردم … بلکه به خاطر شرایطیه که هر کدوم از ما داریم ، می دونم … من از هیچ لحاظ با تو هم سطح نیستم … از این گذشته تو نمی تونی و نباید مینا رو به من ترجیح بدی … هرچه باشه اون حکم نامزدتو داره … پس به هیچ عنوان من نمی تونم تو خونواده ی تو جایگاه مناسبی پیدا کنم …. در ضمن تا همین دیروز قصد ازدواج بامن رو نداشتی … می دونم مردونگیته که باعث شده به روی مشکلات من ، یه دختر بی کس و تنها ، چشم نبندی و حتی خودت رو هم درگیرش کنی …. چنین ازدواجی برای هردوی ما سخته … من تا زنده ام این همه لطف تو روفراموش نمی کنم .. و بدون که با ازدواج با تو سند بدبختیت رو امضا نمی کنم …

نفسی تازه کردم… رد کردن کسی که دوستش داشتم برایم سخت بود …

من نمی خوام که به خاطر من با خونوادت در بیفتی … اونا حق دارن عروس دلخواهشونو داشته باشن .. نه منو که حتی خجالت می کشن به کسی معرفیش کنند … که اصل و نصب درستی ندارم … من ترجیح می دم که کار کنم و پولتو بر گردونم حتی اگه چند سال طول بکشه ؛ اما با خود خواهی زندگیتو خراب نکنم .

دقیق به حرف هایم گوش داد : یعنی می خوای همینجا بمونی ؟ فکر می کنی پدرت باهات چیکار می کنه ؟ من نشد یکی دیگه … می خوای به زور تو رو به عقد هر ناکسی که خواست در بیاره ؟

– نمی دونم … فقط می دونم این از انسانیت به دوره که من بخوام به خاطر خودم زندگی تو رو خراب کنم …. من اینقدر خود خواه نیستم … تا اینجا هم که این پیشنهاد رو دادی از مرام و معرفتت بوده … همیشه واست دعا می کنم … بهتره فردا صبح تنها از اینجا بری … من هیجده نوزده ساله که با این به ظاهر پدر کنار اومدم از این به بعدم می تونم … ممنون که به خاطرم اینقدر از خود گذشتگی کردی .

راهم را به سمت اتاق خودم کج کردم . در سکوت ایستاده بود و نگاهم می کرد . باز هم دلم گرفته بود … من دوستش داشتم … دل کندن از او و خاطراتش برایم سخت بود .

صدای پدر را شنیدم که او را فرا می خواند . وارد اتاقم شدم … تازه اشک هایم فرصتی برای باریدن پیدا کردند … او برای همیشه می رفت و از دست من کاری بر نمی آمد .. من نمی توانستم او را به خاطر خودم بیچاره کنم .

گوشه ی اتاق نشستم و به حال خود زار زدم . کاش حد اقل بی بی اینجا بود… حضور آرامش می توانست کمی از درد و رنجم بکاهد ….

نمی دانم تا کی بیدار بودم .. اما زمانی چشم گشودم که در اتاقم پس از چند ضربه پی در پی گشوده شد … صدای وفا بود که مرابه نام می خواند … چشمهای خسته ام را گشودم … او را که وارد شد و کنارم بر زمین نشست دیدم . هنوز هم نمی توانستم به سرعت حرکت کنم . با شرمندگی بر جایم نشستم و قبل از اینکه حرفی بزنم گفت : بلند شو بریم آزمایشگاه …

لحظه ای بی حرکت ماندم … آزمایشگاه …. تکرار کردم : آزمایشگاه ؟ برای چی ؟

لبخندی زد و نگاه مبهوتم به چال روی گونه ی راستش افتاد … گفت : چرا اینجوری نگاه می کنی ؟ مگه دیشب نگفتم واسه امروز قرار عقد داریم؟

– اما من … فکر می کردم دیشب حرفامو زدم…

با شیطنت گفت : خب آره … زدی اما کیه که قبول کنه ؟

– ـ اما من کاملا جدی اون حرفا رو زدم .

– منم الان کاملا جدیم … تا صبح به حرفات فکر کردم… حق با تو بود … من با خونوادم دچار مشکل می شم … جای انکار نیست … اما می تونیم فعلا به اونا حرفی نزنیم … حالا بلندشو بریم واست توضیح می دم …

اخم کردم : گفتم نه … چرا می خوای خودتو بدبخت کنی ؟

نمی خواد به من فکر کنی …

نگاهش را به چشمانم دوخت : من فقط با تو حالم خوبه شهلا .. .نبودنت آزارم می ده …

– این فقط یه عادته … وقتی بری راحت می تونی فراموش کنی ….

– نمی تونم … نه می خوام و نه می تونم …. می فهمی ؟…باورم کن … همه ی سعیمو می کنم تا تورو به اونچه که لایقشی برسونم …

نمی توانستم باور کنم … یعنی نباید باور می کردم … خواسته اش دلم را بار دیگر لرزاند ….

– نه وفا … بهتره بری و بیشتر از این خودتو درگیر من نکنی …

با لحنی که داشت عصبی می شد گفت : فعلا بلند شو … دیر می شه و نمی تونیم آزمایش بدیم …

متحیر نگاهش کردم : چی می گی تو ؟ می گم نه …می گی بریم آزمایش بدیم ؟

– دلیلی واسه نه گفتن وجود نداره … من از این ازدواج راضیم و کسی هم مجبورم نکرده …. واسه چی خودتو عذاب می دی ؟

لحظه ای مکث کرد : به خاطر گذشتم …وجود مارال و هر کس دیگه ای که نیست ؟

خنده دار بود … او چرا حرف مرا نمی فهمید .. لبخند را که بر لبم دید خندید : عروس خانوم بعله ؟

– دست بردار وفا … این ازدواج مسخره رو می خوای چیکار ؟ دلت خیلی خوشه ها …

برقی که از نگاهش جهید برق خشم بود … عصبانی شد : شاید از نظر تو مسخره باشه .. اما برای من مقدسه … الانم بلند می شی با هم می ریم آزمایشگاه… این همه خودمو الاف نکردم که اینجوری دست به سرم کنی و بگی برو …. حتی اگه این ازدواج به ضررم م باشه … که هست من دست بر نمی دارم … چون هرچه خواستمو به دست آوردم… حتی اگه بهش نیاز نداشته باشم … یا دوستش نداشته باشم …

نتوانستم به چشمان خشمگینش نگاه کنم . حرف هایش زهر تلخی داشت….. همانطور که سر به زیر داشتم گفتم : باشه … تو حق داری … داری این همه پول به خاطرم می دی اما …. فکر جا و مکان واسه من کردی ؟ می خوای منو وبال خودت کنی که چی ؟

سرم را بالاگرفتم … نگاه تندش مرا ترساند اما گفتم : با تو میام … اما ازدواج ….

به تندی و خشم و عتاب گفت :

– بابات نمی ذاره با من بیای مگه اینکه با من عقد کنی … اگه باز بگی نه می رم و پشت سرمم نگاه نمی کنم … از این گذشته … مگه مرض دارم یا سر گنج نشستم که این همه پول بدم ناز تو رو هم بکشم و بهت التماس کنم ؟ فکر می کنی کی هستی ؟ از این به بعد خودت می دونی و پدرت و اون پسر عمو ی مفنگیت ….

به اخلاقش آشنا بودم پس به دل نگرفتم … فکری که به ذهنم رسید را برزبان آوردم .

– با همه ی این حرفها یه قول به من بده….

اخم کرد و چشمهایش را باریکت … منتظر ادامه ی کلامم بود …

– که وقتی از اینجا رفتیم اولین فرصت منو طلاق بدی …. من نمی خوام زندگیتو خراب کنم … اگه برام کار پیدا کنی می تونم رو پای خودم بایستم …

کلافه و عصبی گفت : باشه قول می دم … بدون اینکه بگی هم همین خیال رو داشتم … بلند شو بریم .

بلند شد با لحنی که تمسخر در آن موج می زد گفت : پس بگو … فکر کردی خبریه که این همه طاقچه بالا می ذاری … اما دختر تو باید بدونی حق انتخاب نداری …. در ضمن باید کار کنی و تا ریال آخر رو بهم برگردونی …

جمله اش چون پتک بر سرم فرود آمد .. اما چون حقیقت بود باید می پذیرفتم .. من برای که ارزش داشتم که برای او داشته باشم ؟ همینکه از شر پدرم خلاص می شدم برایم یک دنیا می ارزید .

*** ***

به همراه پدر برای آزمایش رفتیم . تمام مدت سعی داشتم از نگاه به پدرم فرار کنم . بدترین کار ممکن رو با من می کرد … بعد از این همه سال نفرت از من بالاخره زهرش را به من می ریخت و برای همیشه از شهر زادگاهم آواره ام می کرد .

موقع گرفتن خون آستینم را بالا زدم … چند جای دستم کبود شده بود . دختر جوان با دیدن آن ها گفت : عزیزم چه بلایی سر خودت آوردی ؟ پوزخندی بر لبم نشست : کاش خودم سر خودمآورده بودم ….

تلخی کلامم را که شنید دیگر حرفی نزد . نگاهی به لباس هایم انداخت … همان لباس های پسرانه بود … برای چه کسی اهمیت داشت که من چه شکل و شمایلی داشته باشم ؟

بعد از آزمایشگاه به خانه بر گشتیم …پدرم برای ساعت چهار از محضر وقت گرفته بود … دیگر برایم مهم نبود … تنها چیزی که مهم بود این بود که خیلی زود از زندگی وفا خارج شوم … او نباید چوب ندانم کاری های من و پدرم را می خورد .. من اگر سوار کامیونش نشده بودم الان او درگیر این همه مشکلات من نبود … بیچاره داشت زندگیش را می کرد …

به گوشه ی اتاقم خزیدم … پدر از بیرون غذا گرفت . وفا درنبود پدر به سراغم نیامد … حس می کردم برای مخالفتم از من دلگیر ست … اما من هر چه گفتم به خاطر خودش بود .. من به فکر منفعت و صلاح او بودم .

پدر خود برایم غذا آورد … با خشم دستش را رد کردم : می دونی که وقتی چیزی با پولای کثیف تو خریده شده باشه لب نمی زنم …

بی خیال گفت : می ذارم همینجا … گشنت شد خودت ور می داری می خوری .

جوابش را ندادم . گفت : تو که نباید از این پسره بدت بیاد … خیلی خوش قیافست …

باز هم همانطور خیره به روبرو بی حرکت ماندم بی آنکه سعی کنم پاسخش را بدهم . اتاق راترک کرد …. بغض گلویم را فشرد : بی بی لااقل کاش تو اینجا بودی وبه حالم دل می سوزوندی ….

اشک هایم که راه گرفت دلم درد و دل با خدا را خواست … برای وضو از اتاقم خارج شدم . صدای گفتگوی وفا و پدر خیلی آرام به گوش می رسید .

وضو گرفتم و برگشتم . هیچ چیز اینگونه آرامم نمی کرد .

پس از نماز در بسترم که حوصله ی جمع کردنش را نداشتم دراز کشیدم و چشم هایم رابستم …

وفا چگونه می توانست راجع به من با خانواده اش حرف نزند ؟ امیدوار شدم که حقیقت را گفته باشد و به زودی مرا به حال خود رها کند و با هر کس که خواست ازدواج کند …. این تصور ؛ این راه حل هر چند تلخ و ناگوار بود اما درست بودنش کمی از تلخی اش می کاست .

خسته بودم… جسمم از کتک و روحم از حس حقارت….. و علی رغم استرسی که داشتم خوابم برد . وفا صدایم کرد . چشم گشودم . دم در ایستاده بود …. بی آنکه به درون بیاید گفت: پاشو الان دیگه ساعت چهاره … دیر می شه .

خوش به حالش چقدر برای انجام این کار خیر عجله داشت …. برای رهایی من بیش از خودم تلاش می کرد . نگاه بی تفاوتم را که دید اخم کرد : با توام … نمی خوای بلند شی ؟

بی حرف بلند شدم و در جایم نشستم . نگاهم به او نبود اما مطمئن بودم که نگاهم می کند .

صدایش کمی بالاتر رفت … حق به حانب بود : نشستی داری استخاره می کنی ؟ مگه با تو نیستم ؟

تنم هنوز هم درد می کرد … بی آنکه بخواهم نگاهش کنم برخاستم . با اینکه ممنون و مدیونش بودم از نیش و کنایه هایش دلم گرفته بود .

از کنارش گذشتم و به حیاط رفتم … با آب سرد صورتم را شستم … حالم بهتر شد … نگاه کوتاهی به او انداختم به ستون وسط بین اتاق من و اتاق بی بی تکیه داده بود و دستهایش را پشتش پنهان کرده بود . نگاه دقیق و پر جذبه اش به من بود . کاش اینک که اینقدر دل شکسته ام کمی مهربانتر می بود . آهم را فرو خوردم و از سر حوض برخاستم . نسیم خنکی می وزید . صورتم یخ کرد … به سمت اتاق و البته وفا به راه افتادم .مقابلش ایستادم نگاه او هم دلخور بود .

سبز چشمانش کدر شده بود اما من دوستش داشتم : هنوزم مصممی خودتو بد بخت کنی ؟

اخم های در همش در هم تر شد : یعنی تو نیم وجب بچه صلاح منو بهتر از خودم می دونی ؟ واقعافکر می کنی می خوام نگهت دارم ؟

آهی که فرو رفته بود بی اراده برگشت : امیدوارم نگهم نداری … چون جز درد سر چیزی عایدت نمی شه…

نگاهم رابه سختی از چشمان جذابش برداشتم و به اتاق رفتم ….

*** ***

چند دقیقه ای بود که وارد محضر شده بودیم . کنار وفا رو به روی پدرم و سه رفیقش نشسته بودم . نگاهم مدام به موزاییک های خاکستری زیر پایم بود … هیچ حسی جز حس شرمندگی مهمان دلم نبود …. نه شور وهیجانی … نه شوقی … هیچ . جز حس ویران کننده ی حقارت .

نمی دانستم به این سرعت همه چیز تمام می شود . عاقد با نگاهی عاقل اندر سفیه به من عینکش را جابه جا کرد و با پوزخند گفت : حالا کدوم یکی عروس خانوم هستن ؟

طعنه اش به لباس هایم بود وگرنه وفا با آن ظاهر مردانه… با آن همه ابهت … آن نگاه نافذ … آن ته ریش مردانه …

باز هم آهم را فرو خوردم . نفسم سنگین شد . خواستم بگویم اونی که بد بخت تره … اونی که بیچارگی و درماندگی از سر و رویش می بارد …

اما لب فرو بستم . به قول بی بی چه بگویم ؟ که نا گفتنم بهترست . خیره به عاقد ماندم … وکالت گرفت . بی معطلی با صدایی لرزان از غم و اندوه بله را گفتم … جای مادرم خالی … جای بی بی که آرزوی عروس شدنم را داشت … آرزویی که از آن نا امید هم بود …

وفا اما با آرامشی عجیب .. کاملا خونسرد بله اش را گفت … مهریه را همان لحظه تقدیم کرد … نه به من ، که به پدر … خطبه خوانده شد … نمی دانستم برای چه مدت … هرچه بود در نظرم آن خطبه مرا برای همیشه از پدرم جدا می کرد و دیدار دیگرمان را به قیامت می انداخت ….

من و وفا دفتر را امضا کردیم … به همین راحتی … شهود هم که همان رفقای پدر بودند هم امضا کردند …

وفا لبخند کمرنگی زد و هیچ نگفت . تنم سرد بود . لبهایم برای تبسم یاری ام نکردند . نگاهم را به زیر انداختم .

دقایقی بعد پشت سر وفا و پدر از دفتر خانه خرج شدم . ساک لباس هایم در دستم بود.. همان لباس هایی که وفا برایم خریده بود … وگرنه چیزی نبود که از خانه ی آن مرد که نام پدر را یدک می کشید برداشته باشم . دیگر به خانه اش باز نمی گشتیم … خواست وفا بود … باید هرچه زودتر به طرف بندر عباس حرکت می کردیم .

وفا با او دست داد و خداحافظی کرد .. من اما گویی او را نمی بینم … به دنبال وفا به را ه افتادم … اماگامهایم با من نمی آمدند … با دلِ پرم دست به یکی کرده بودند تا اندکی بایستم نگاهش کنم و بگویم : هیچ وقت نمی بخشمت … آرزو به دلم موند مثه همه ی بابا ها یه بار بغلم کنی … نوازشم کنی … الانم که بی رحمانه فروختیم … دیدار به قیامت آقا جون …

اشکهایم بی آنکه بخواهم فرو ریخت … جای تعجب داشت … نمی دانم از غم نگاهم بود یا جمله ی آخرم که جا خورد … لبهایش برای گفتن جمله ایی لرزید .. اما او هم خوب می دانست دیگر خیلی دیر شده است . به راهم ادامه دادم . وفا خیلی گرفته بود . با هم به آن سوی خیابان رفتیم . برای تاکسی دست بلند کرد .. نگاه آخر را به پدر انداختم… هنوز ایستاده بود و نگاهمان می کرد … نگاه نمناکم را گرفتم و سوار شدم … تا سرنوشت مرا به کجا بکشاند ….

در سکوت مسیر را گذراندیم و به کامیون رسیدیم . وفا بی حرف ساک را از دستم گرفت وبه سمت کامیون رفت . نزدیک رستورانآقا جهان بود … خیلی دلم می خواست سری به آنها بزنم … اما باکاری که پدرم با من کرد از روی عالم و آدم شرمنده بودم… نمی توانستم با او و امید و رضا روبه رو شوم … آنها بالاخره قصه ی پر غصه ی زندگی من را شنیده بودند …

با اشاره ی وفا سوار کامیون شدم … به یاد اولین باری که سوار شدم افتادم … چقدر ترس و اضطراب داشتم و اکنون … پر از یک حس بد … پر از نا امیدی … خودباختگی …

سوار شد . کامیون را روشن کرد . نگاهی به من انداخت : چرا عزا گرفتی ؟

نگاهش کردم. برای مردن احساسم … این بود پاسخش اما لب را فرو بستم .

نگاهش را به جلو دوخت … کامیون را به حرکت در آورد …. بسم اله زیر لبش راشنیدم … کاش من هم مانند او بی تفاوت بودم … اما نمی شد … پدرم در حقم جفا کرده بود … دلم از همه ی آدم ها گرفته بود … نفسم را بیرون فرستادم و من نیز به رو به رو چشم دوختم … نگاهی به رستوران انداختم … آقا جهان پشت میزش نشسته بود و امید مقابلش ایستاده بود و با او حرف می زد . رو بر گرداندم … دیگر نگریستنبه آن چه از دست داده بودم چه سودی داشت ….

در سکوت رانندگی می کرد و من هم موافق با آن لب فرو بسته بودم .

کم کم شب از راه می رسید … غروب خورشیددر نظرم دلگیر تر از همیشه آمد . نگاه محزونم بار دیگر به اشک نشست …

آرام اشک هایم را از روی گونه پاک کردم . متوجه شدم که به طرفم برگشته و نگاهم می کند . با لحن عصبی و تندی گفت : چرا گریه می کنی ؟ یعنی من به اندازه ی بابای بی غیرتتم ارزش ندارم ؟

بغضم بزرگتر شد … بر سرم فریاد کشید ؟ آخه چه مرگته ؟ می گم واسه چی گریه می کنی ؟

بغضم را فرو خوردم : واسه اینکه می دونم از الان می خوای هی منت سرم بذاری … رفتار بابای نامردمو پتک کنی و بکوبی به سرم …

– خودت خواستی لعنتی … تو که می دونی من اعصاب درستی ندارم … واسه چی اینجوری رو اعصابم راه می ری ؟

– مگه چیکار کردم ؟ گریه کردن برای بدبختی هام چه ربطی به اعصاب تو داره ؟

نگاهش مهربان شد …. خبره ماند به صورتم … آرام گفت : دیگه گریه نکن … نمی تونم گریه ی کسی رو ببینم …

سرم را پایین انداختم : من اینجوری نبودم … نمی دونم چرا تازگی ها اینقد دلنازک شدم … آخه خودت بگو … تو جای من بودی با همچین بابایی چیکار می کردی ؟

– از کجا می دونی که بابای من خیلی بهتر از بابای تو بوده ؟ من که اونو ندیدم …. فقط شنیدم من تازه به دنیا اومده بودم که از مادرم جدا میشه و می ره پی زندگی خودش با زن دلخواهش … می تونم یه جورایی حس تو رو درک کنم … می دونم چقدر واست سخته … می دونم دلت چه جوری می سوزه و این اشکا واسه چیه … به خاطر همینه که نمی تونم گریه اتو ببینم و تحمل کنم …

دست گرمش رابر روی دستم گذاشت … پس کشیدنم بی اراده بود … نگاهم کردو لبخند کمرنگی زد : دیگه چرا ؟

شرم همه ی وجودم را گرفت … تازه به این نتیجه می رسیدم که با آن وفای غریبه راحت تر بودم تا با این وفا که نامم در شناسنامه اش هست و نامش در شناسنامه ام …. اما به روی خود نیاوردم .

ساعت از هفت گذشته بود که به جهرم رسیدیم . وفا گفت : اگه بخوای می تونی اینجا نماز بخونی … منم برم واسه شام یه چیزی بگیرم .

من برای نماز رفتم و او به سمت مغازه ها .

وقتی بیرون آمدم منتظرم روی سکوی سیمانی نشسته بود . با دیدنم برخاست : قبول باشه .

– ممنون … چرا اینجا موندی سرده .

– نه … زیادم سرد نیست .. واسه شام کالباس و گوجه گرفتم … فلافلم بود گرفتم گفتم شاید دوست داشته باشی .

لبخندی برلبم نشست … حالم خیلی بهتر بود …

– دوست دارم … ممنون .

دوباره سوار شدیم . هوای گرم درون کامیون خیلی دلچسب بود . دستهای سردمو مقابل دریچه ی بخاری گرفتم … دستم را که دردست گرفت باز هم همان حس غریب به من دست داد …. چرا سعی در نزدیک شدن داشت ؟

پشت دستم را ، جایی که کبود شده بود را نوازش کرد . باز هم اخمش در هم رفت … دستم را که بوسید نا خود آگاه اخم کردم و پس کشیدم ….

متوجه حالم شد : ببخش شهلا … نمی خواستم ناراحتت کنم…. خواهش می کنم از من نترس … من کاری به تو ندارم …من همون وفام … دلم می خواد با من راحت باشی .

بعد هم نایلونی رااز کابین برداشت و ساندویجی از آن بیرون آورد و به طرفم گرفت : از دیروز هیچی نخوردی … رنگ به روت نمونده … پای چشماتم گود افتاده ….

به مهربانی اش لبخند زدم . معرفتش به دلم نشست . خیلی احساس گرسنگی می کردم . ساندویج را گرفتم : خودت الان نمی خوری ؟

ساندویج دیگری بیرون آورد : چرا … منم گرسنمه .

برایم نوشابه باز کرد . کمی نوشیدم … دوباره ساندویج بیرون آورد و به طرفم گرفت : نگو با یه دونه سیر شدی … بگیر .

– نه دیگه … ممنون … سیر شدم .

هرچه اصرار کرد نتوانستم دستش را رد نکم واقعا دیگر میل نداشتم .

– برو بگیر بخواب .. می دونم این چند وقته خوب استراحت نکردی …

آرام خندیدم : دیگه خیلی پررویی می شه ….

– برو بچه … می خوای بگی پرررو نیستی ؟منو که بیچاره کردی .. الان یک ماه آزگاره دست از سر من بدبخت برنداشتی .. تازه ادعای شرم و حیاتم می شه ؟

هردو خندیدیم … نگاه مهربانش را روی صورتم گرداند … دستش را بالا آورد و آرام بر زخم پیشانی ام کشید : خودمو مقصر می دونم … کاش بیشتر راجع به پدرت ازت پرسیده بودم … باورم نمی شه تونسته همچین کاری باهات بکنه …

وقتی دید ناراحت شدم طنز و شیطنت را به صدایش پاشید : اما خب تو شانست همینه … الانم یه شوهر بدجنس تر از بابات نصیبت شده که نمی دونی چه دست بزنی داره …. فقط کافیه عصبیش کنی …

نفسم را بیرون فرستادم : کاشکی همه مثه تو بودن … اون وقت دیگه کسی مثه من نبود .

خودش را به من نزدیک کرد و زخم پیشانیم را بوسید .. . دلم از مهربانی هایش لرزید … خجالت کشیدم اما به این محبت نیاز داشتم .

به کابین رفتم و در جای گرم و نرمی که آنجا بود دراز کشیدم . پتو را بر رویم مرتب کرد : سعی کن به چیزای خوب فکر کنی … خودتو اینقدر آزار نده …

چشمان سیاهش در تاریک روشن فضای کامیون می درخشید : قول می دی ؟

سرم را تکون دادم .

– شب بخیر .

سر جایش نشست و لحظاتی بعد کامیون را به حرکت در آورد …

با اینکه گفته بود به چیزی که آزارم می دهد فکر نکنم نتوانستم …. به بد ترین چیز فکر کردم .. به پدرم .

*** ***

با بوسه ای که بر پیشانی ام نشست دیده گشودم . تاریک بود و فقط نور کمی از بیرون ساطع بود …. با گیجی به او که کنارم … چسبیده به من نشسته بود نگاه کردم … مثل اینکه دست بردار نبود …اخم کردم و نشستم : معلومه داری چیکار می کنی ؟

ابرو هایش را بالا برد : چیکار ؟

– مگه قرار نشد اذیتم نکنی ؟

– اِ … من کی اذیتت کردم ؟

خودم را عقب تر کشیدم و حرفی نزدم …

– جدی منظورت چی بود ؟ چیکار کردم؟

در همان تاریکی هم می توانستم حس کنم که خنده ای کمرنگ در صورتش موج می زند … می خواست سر به سرم بگذارد .

– چرا وایسادی ؟

– خب رسیدیم خانوم خانوما ……

– خب حالا کاری داشتی که بیدارم کردی ؟

– چرا فکر می کنی بیدارت کردم ؟ من فقط خواستم تخت رو بزنم که بتونم بخوابم ….

با آن همه رانندگی و خستگی چه حوصله ای داشت . گفتم خیلی خب .. الان تختو بزن ….

همانجا توی کابین دراز کشید : باور کن حسش نیست … خیلی خستم. … بذار همینجا بخوابم …

از شرم و عصبانیت داغ شدم … هلش دادم : ببین … اشتباه گرفتی … فکر کردی می تونی منو گول بزنی و بعدم ولم کنی به امون خدا … تازه یه منتی هم سرم داشته باشی ؟

خندید : چی چی رو ولت کنم به امون خدا ؟ مگه مغز خر خوردم ؟

از اینکه نمی توانستم فرق شوخی و جدی بودن حرف هایش راتشخیص دهم عصبی شدم : منظورت چیه ؟

و در همان حال از کابین بیرون آمدم که مانعم شد : کجا ؟

– ولم کن …می دونی حالم خوب نیست … خواهش می کنم سر به سرم نذار …

بلند شد نشست : خیلی خب … چرا جوش میاری بد اخلاق … خواستم یه کم شوخی کنم …

بذار تخت و بزنم .. .من بالا بخوابم تو همینجا …

مشغول باز کردن تخت شد … یکی از پتو ها ا برداشت و بالا گذاشت : اگه بخوای بری دستشویی تا خودم بیدارم وگرنه دیگه نمی تونی بری …

چاره ای نبود … دیگه داشتم با او حسابی ندار می شدم … گفتم : بریم .

او روی تخت خوابید و من با اینکه خواب از سرم پریده بود در کابین دراز کشیدم .

– شهلا نری پایینا … کاری داشتی بیدارم کن .

حق داشت این را بخواهد . بیرون تعداد زیادی کامیون و جود داشت … راننده ها دسته دسته دور هم جمع شده بودند … صدای گفتگو و خنده شان آنقدر بلند بود که هنوز هم به گوش می رسید .

از کنار بعضی از کامیون ها که می گذشتیم بوی نفرت انگیز شیره و تریاک به مشام می رسید … چیزی که من از آن متنفر بودم .. ماده ای که زندگیم را بر باد داده بود .

گفتم : باشه … خیالت راحت باشه.

شب بخیر گفت و چند دقیقه بعد به خواب رفت .نگاه من از پشت شیشه به شب بود … نمی دانستم عاقبتم با این مرد به کجا خواهد رسید … او تنها مردی بود که دست و دلم برایش لرزیده بود … تنها مردی بود که اینقدر به من محبت کرده بود … بودن با او را دوست داشتم .. دلهره از تنها بودن را در وجودم از بین می برد و حس داشتن یک تکیه گاه محکم رادر من ایجاد می کرد .. فقط افسوس که … نمی شد … نمی شد که تکیه گاهم بماند .. نمی شد مردِ من باشد …. نباید او را بیش از این درگیر خودم می کردم … کاش می شد بروم .. اما به کجا ؟ سخت است که میل به رفتن داشته باشی .. گاهی به خاطر خودت و آرامشت و گاهی به خاطر دیگری و آرامشش … اما جایی را نداشته باشی که بروی … بدانی که در این دنیای بزرگ حتی یک نفر هم تو را برای خودت نمی خواهد .

وفا که جا به شد به خودم آمدم … دستش از لب تخت آویزان شد … در نور کمرنگی که می تابید موهای دستش برق می زد و صفحه ی ساعتش می درخشید … گرمی این دست را دوست داشتم … اما ناچار از آن گریزان بودم … بیچاره من و دلِ تنهایم …

تا صبح بیدار بودم . و هوا که کمی روشن شد برای خواندن نماز بر خاستم … جابه جا شدن او را بیدار کرد : چی شده ؟ می خوای بری پایین ؟

– آره … می خوام نماز بخونم …

صدایش خواب آلود بود : صبر کن حالا هنوز که اذان نگفتن …

– هوا روشن شده … می رم زود بر می گردم ….

– نمی خواد تنها بری …

چند دقیقه صبر کردم اما باز خوابش برده بود . به روی صندلی خزیدم .کفشهایم را آرام پوشیدم و دست بردم تا در راباز کنم که گفت : کجا به سلامتی ؟ مگه نمی گم با هم می ریم …

– خب دیدم خوابی گفتم …..

در جایش نیم خیز شد . دستی به موهایش کشید و از تخت پایین آمد . فکر می کردم به روی صندلی خودش خواهد رفت اما به سمت صندلی من آمد و دست راستش را به دورم حلقه کرد … آنقدر محکم که حس کردم استخوان های تنم در هم شکست . پیشانی ام را بوسید . مبهوت از این حرکت ناگهانی اش دست بر سینه اش گذاشتم و به عقب هلش دادم : چیکار می کنی ؟

رهایم کرد : این واسه این بود که کله سحر بیدارم کردی .. مگه من چقدر خوابیدم …

با اعتراض گفتم : مگه من گفتم بلند شو .. می رفتم و می اومدم دیگه ..

– اِ ؟ دیگه چی ؟ اونوقت این جمعیت … آقایون راننده نمی گن این خانوم خوشگله از کجا پیداش شد ؟ – نه … از کجا می خوان بدونند که من دخترم ؟

– از همونجا که من دونستم …. بچه جون برو که دیگه خواب از سرم پرید …

آن همه نزدیکی نفسم را سنگین کرده بود . زود در را باز کردم و پایین رفتم .

هوا خیلی خوب بود . آنقدر سرد نبود که نشود تحمل کرد …. در کنارم به راه افتاد : چه هوای خوبی …

– آره واقعا …

نگاهی به اطراف انداختم . خیلی خلوت تر از دیشب بود ….

گفتم : کی بار و خالی می کنن ؟

ـ فعلا که نوبت اولیم …. باید تا ده خالی شیم … راستی تا حالا دریا دیدی ؟

لبخندی زدم : نه … می شه بریم ببینم ؟ البته اگه ممکنه .

– معلومه که می ریم … بار و که خالی کردیم می ریم نوبت بزنیم … فکر نکنم به این زودی باری جور بشه واسه برگشت .احتمالا می مونیم …

– جدا ؟ مثلا چن روز ؟

– نمی دونم … باید بریم ببینیم چی می شه ؟ اما هر دفعه دو سه روزی طول کشیده …

– دوسه روز ؟ من جای تو بودم دیگه نمی اومدم اینجا …

خندید : چاره ای نبود … اگه اینجا ننشد می ریم بندر لنگه ….

گوشیش زنگ خورد . تعجب کردم اون وقت صبح … نگاهی به صفحه ی گوشی اش انداخت . لبخندی بر لبش نشست و پاسخ داد : بدون اینکه شماره رو ببینم فهمیدم تویی … چطوری خوشگل خانوم ؟ حتما می خوای بری پیاده روی آره ؟

بی اراده حواسم به مکالمه اش جلب شد …

– خیلیم خوب … منم بندرم … آره … بندر عباس …فدای تو … نمی دونی چقدر شرمند ه تم مارال … امید وارم بتونم جبران کنم …

شنیدن نام مارال حالم را بد کرد … حس خوبی به او نداشتم . دیگر به حرفهای او توجه نکردم … هنوز مشغول صحبت بود که من از او فاصله گرفتم .. من حق نداشتم حس مالکیتی نسبت به این مرد داشته باشم …

نماز خواندم و بر گشتم … هنوز داشت با مارال حرف می زد. در سکوت به راه افتادم … در کنارم می آمد اما همه ی حواسش به مارال بود و حر فهایش … می خندید .. نمی دانم از چه حرف می زدند … نمی خواستم هم بدانم . به کامیون رسیدیم . در راباز کرد و اشاره کرد سوار شوم . اما من نمی خواستم … دیگر از نشستن درون کامیون خسته شده بودم . ایستادم و اشاره اش را نادیده گرفتم . هوا کاملا روشن شده بود نگاهش به من بود . وقتی دید توجه نمی کنم دست به شانه ام زد و با اشاره پرسد : چیه ؟

شانه بالا انداختم و آرام گفتم خسته شدم … می خوام یه کم را ه برم …

نگاه از چشمانش و آن نگاه جدی اش بر داشتم . مکالمه اش را پایان داد : چیه ؟ چرا سوار نمی شی ؟

دلم می خواست جوابش را ندهم اما گفتم : خسته شدم … می خوام یه کم راه برم …

– ببخشید که اینجا رو با پارک اشتباه گرفتید … بفرمایید سوار شید .

با اخمی که دست خودم نبود گفتم : مگه فقط تو پارک قدم می زنن ؟

به چهره ام دقیق شد : از چیزی ناراحتی ؟

با خونسردی گفتم : نه … مگه قیافم ناراحته ؟

خندید : خیلی ضایست ….

– اصلا هم اینجوری نیست …

به راه افتادم .

– بیا برو سوار شو .. اذیت نکن دختر … اینجا نمی تونی راحت باشی … بذار برم بپرسم کی این باره خالی می شه … بعدش می ریم دریا .

ایستادم . نمی دانم چرا آنقدر کلافه بودم … از دست خودم … من که می دانستم حق ندارم چرا ؟

آمد مقابلم ایستاد : از من ناراحتی ؟

برای اولین بار آنطور مستقیم به چشمانش نگاه می کردم … روشن تر از همیشه بود .. نباید از او ناراحت می شدم … او حق داشت …

– نه … چرا ناراحت باشم ؟

لبخند کمرنگی زد : خب پس بیا بریم واسه صبحونه یه چیزی بگیریم .

بی حرف به راه افتادم … به کنارم آمد . به سمت مغازه های آن سوی خیابان رفتیم . :چی می خورری ؟

– فرقی نمی کنه … هر چی گرفتی .

او به درون مغازه رفت و من بیرون ماندم … نگاهم به او بود و متوجه مرد جوانی که کنارم ایستاده بود نشدم .. صدایش را شنیدم : نونم داره داداش ؟

نگاهش کردم . قبل از اینکه حرفی بزنم وفا آمد بیرون نگاه خشنش به مرد بود .. مرد بی حواس ؛ بی آنکه توجهی به من کند از وفا پرسید : داداش نونم داشت ؟

نمی دانم چرا به درون نمی رفت و از فروشنده نمی پرسید . وفا که نگاهش آرامتر شده بود گفت : آره .. داره .

و به من اشاره کرد به درون بر وم . به همراهش وارد مغازه شدم . وفا پول چیز هایی که خریده بود را حساب کرد و یک بسته سیگار هم برداشت :داداش اینم حساب کن .

با هم از مغازه بیرون آمدیم . گفت : تو تو ماشین بمون باید بیام آب جوش واسه چایی بگیرم .

حرفی نزدم . می دانستم نمی خواهد کسی مرا ببیند … حق با او بود ممکن بود برایم درد سر شود .به کامیون رسیدیم . نایلون خرید را به دستم داد . من سوار شدم و فلاسک را به او دادم . گفت : درو قفل کن … الان میام .

رفت و من نگاهی به چیز هایی که خریده بود انداختم … پنیر و کره و مربا و دنت و … به نظرم خیلی ولخرج بود … وگرنه یکی از این ها برای صبحانه ی دونفر کافی بود .

دقایقی طول کشید تا آمد … باز هم داشت با تلفن حرف می زد . سوار شد و فلاسک را به دستم داد . به نظرم عصبی بود : خیلی خب .. فعلا ک تا بار نباشه نمی تونم حرکت کنم… نه نمی شه … خب به من چه ؟ می خواستین یه مشورت کنین …. من نباید بدونم چه خوابی برام دیدین ؟ … نه … نمیام … اصلا مهم نیست … مگه شما منو درک می کنین که من به فکر شما باشم ؟ … نه … برام مهم نیست … شما که کار خودتونو کردین .. نه … جشن نه … از اولم گفته بودم … همینه دیگه .. اگه خواست … نه خیر ماشین خراب شده بود … گفتم که … مینا بره به جهنم … دست از سرم بردار مادر من …

گوشی را خاموش کرد و پرت کرد پشت سرش به درون کابین . خیلی بد اخلاق بود …

با نگرانی پرسیدم : چیزی شده ؟

برگشت و نگاهش را در چشمانم ریخت … نگاهی که پر از غم بود و پر از محبت …

– همون مشکل همیشگی … مادرم … مینا …

– خب چرا کوتاه نمیای … شاید وقتی باهاش زندگی کردی فهمیدی که …

با دلخوری گفت : تو دیگه چرا شهلا ؟ چطور می تونی اینقدر …

حرفش را ادامه نداد . نفسش را سنگین بیرون فرستاد ….

– ولش کن … بهتره صبحونه بخوریم.. الان دیگه باید بریم تو انبار .

در را باز کرد و رفت پایین … چند دقیقه بعد آمد . سفره و یه سبد کوچک ظرف در دست داشت . وسایل را از دستش گرفتم و سفره را پهن کردم .

هنوز در هم بود . در سکوت صبحانه خوردیم … بعد از آن برای سیگار کشیدن رفت پایین … او را که تکیه به ستون بلندی زد نگاه کردم .. نمی دانستم از چه دلگیر ست ومادرش به او چه گفته ست ؟

سفره را جمع کردم و خواستم بروم پایین که آمد : بمون .. باید بریم تو انبار … تو انبارم نیا پایین …

لحنش آنقدر قاطع و جدی بود که ممکن نبود بر خلافش کاری کنم.

*** ***

به دریای زیبا چشم دوختم .. اولین بار بود که دریا را می دیدم … موج های زیبایش را که دیدم لبخند بر لبم نشاند : چقد قشنگه … پر از آرامشه …

نگاه آرا مش را به صورتم دوخت آرام دستش را دور شانه ام حلقه کرد و مرا به خود فشرد : نه بیشتر ازتو … نمی دونی وجودت چقدر …

حرفش را باز هم ادامه نداد و من از اینکه در شنیدن ادامه ی حرفی انتظار بکشم حرص می خوردم .. اما خب این مورد وفا بود و به شدت جدی و بد اخلاق .. اگر دوست داشت می توانست همیشه با من اینجوری حرف بزند …

هنوز از اینکه اینگونه نزدیکش باشم خجالت می کشم .آرام خودم را از او دور کردم و کمی از او فاصله گرفتم . باز هم به کنارم آمد . نگاهش کردم . نگاهش را به دور دستها دوخته بود .. اخم هایش در هم بود .

گفتم : نمی خوای حرف بزنی ؟ من هر چی هم نباشم … می تونم سنگ صبور خوبی باشم …

باز هم همان نگاه … خیره بود به چهره ام اما حواسش به من نبود . با کمی تامل گفت : من … تو اون چند روز … چند روزی که تهران بودم … مجبور شدم …. نگاهش را از من گرفت : مینا الان زن منه .

گفت و خودش را راحت کرد … من اما مبهوت بر او باقی ماندم … چطور توانسته بود ؟ چرا من متوجه نشدم ؟ شوک بدی به من وارد کرد .. اگر می دانستم هرگز … حتی اگر پدر مرا به ضرب کمربند از پا در می آورد ….

دوباره نگاهم کرد نگاهی که در آن درماندگی موج می زد…

بغض کردم:آخه چرا؟ چطور دلت اومد؟ می دونی مینا اگه بفهمه چه به روزش میاد؟خب اگه واقعا نمی خواستیش چرا قبول کردی؟به هیچ وجه نباید زیر بار می رفتی…

شانه هایم را گرفت:مجبور شدم شهلا…مخالفت کردم اما کسی حرف منو قبول نکرد….مادرم می گفت آبروم پیش خواهرم می ره….مینا ناف بریده ی منه و از این حرفها…زیر بار نرفتم….مادرم حالش بد شد….یک شب توی بیمارستان بستری شد تا حالش جا اومد…باید چکار می کردم؟!

کنترل اشکهایم از توانم خارج بود:پش من چی؟ منم اجبار بودم؟

– آره…یه اجبار عاشقانه…من نمی خواستم تو رو از دست بدم…من دوست دارم شهلا …. اینو بفهم و باور کن…

از این اعتراف شیرینش ترسیدم…اگه منو نگه می داشت و مینا رو به حال خود رها می کرد،خودش رو به دردسر می انداخت.

و من هرگز این رو نمی خواستم.

ای کاش اینحرف رو نمی زد….

کاش دوستم نداشت….

دوست داشتنش را باور کردم…این همه تلاش برای نجات دادنم نمی توانست بی دلیل باشد…به راحتی می توانستم باور کنم که به من علاقه مند شده.

دستش را پس زدم:تو اشتباه کردی.. حالا که مینا زن رسمیته باید بری دنبال زندگی ات در کنار او….

منو به حال خودم بزارو برو….با من به جائی نمی رسی وفا …من اون کسی نیستم که بتونی باهاش تشکیل خانواده بدی…

خانوادت منو قبول نمی کنن و حق هم دارن….اونها یکی می خوان در شأن خودشون….

– ـ این حرفو نزن …شأن تو خیلی بالاتر از….

– ـ بس کن وفا… دارم دیوونه می شم،درسته که بهم قول دادی در اولین فرصت از هم جدا بشیم…اما از اینکه حتی فکرش هم به ذهنم بیاد که زنِ دوم یه نفر باشم از خودم بدم میاد….حتی اگه این ازدواج زوری و ناخواسته باشه.

با لحن جدی و محکمی گفت:من نمی تونم از تو دل بکنم…چون وقتی توهستی آرومم…وقتی هستی حالم خوبه…نگاهِ معصومت برام آرامش بخشه…من تو رو همین طوری که هستی می خوام…کاری به خانواده ات هم ندارم…می خواستم برگردم شیراز تو رو از پدرت خاستگاری کنم.

– تو راست می گی منو دوست داری….قصدت ازدواج با من بوده…پس چرا مینا رو بدبخت کردی؟

عصبانی شد:چرا نمی فهمی؟می گم مجبورم کردند….مادرم رو تخت بیمارستان قسمم داد که مینا رو بگیرم…گفت شیری که بهم داده رو حلالم نمی کنه…تو بودی چکار می کردی؟

رو بر گرداندم و پشت به او ایستادم:نمی دونم …. شاید حق با تو باشه…اما ازت می خوام که از من بگذری…

قول می دم تا هر وقت که باشه قرضی که گرفتمو ادا کنم…تو منو که اسیر پدرمبودم نجات دادی…و من تا آخر عمر مدیونتم…

اما ازم نخواه که بمونم و زجر کشیدن خودم و یه زن دیگه رو تحمل کنم….

اشکهایم را پاک کردم:برای من فرقی نمی کنه کجا باشم….آسمون همه جا یه رنگه…

چند قدم به سمت دریا رفتم…دلم خیلی گرفته بود.

به کنارم آمد:یه خونه می گیرم زندگیمونو شروع می کنیم…نیازی نیست کسی چیزی بفهمه.

بر زمین نشستم صدای دست فروشان از دور به گوش می رسید…. نگاهم هنوز به دریا بود.

کنارم نشست:موافقی؟

بی آنکه نگاهش کنم گفتم:نه…همون که گفتم…. برو پی زندگی خودت…امیدوارم با مینا خوشبخت بشی….

– ـ چرا وانمود می کنی که منو دوست نداری و واسه ات مهم نیستم؟

به چشمانش نگاه کردم… دوستش داشتم… خیلی زیاد…از فکر نبودنش نفسم می گرفت…اما چرا باید اعتراف می کردم و او را پایبند تر؟!

– ـ تو چرا فکر می کنی دوست دارم؟

– نگاهن اونقدر زلال و پاکه که نیازی به اعتراف و گفتن نیست… من می دونم که تو دلتو به من باختی…نخواه که هر دومون…

– ـ من دوسِت ندارم… فقط بهت عادت کردم…اگه دوسِت داشتم که به هیچ طریقی ازت جدا نمی شدم حتی اگه تو می خواستی…

نگاه دلخورش را از من گرفت و به دور دستها … آنجا که دریا آرامتر به نظر می رسید دوخت:خیلی بی معرفتی دختر…

یعنی همه ی سعیم واسه اینکه عاشقت کنم بی فایده بود؟

جریان خون در رگ هایم گرم شد.

لب های بسته ام را نگه داشتم.دلخور می ماند بهتر بود تا اینکه بفهمد دوستش دارم…. چقدر عاشقِ نگاهِ جدی و مغرورش هستم که هاله ای از محبت گیرا و جذابش کرده است…

او نباید می فهمید،این فهمیدن برایش گران تمام می شد….

با گامهایی آرام به سمت امواج دریا رفتم .. ای کاش می توانستم و خودم را در دل دریا غرق می کردم … می رفتم و آرامشی که از این مرد صلب کردم رابه او بر می گرداندم. اما افسوس … باید می ماندم و خودم و او را زجر می دادم … چه سخت بود اینکه بدانی حضورت برای شخصی که دوستش داری مایه ی درد سر ست …

افسوس که کاری از دستم بر نمی آمد …

– شهلا ؟

نگاهش کردم گفت : حواست کجاست ؟

– ببخشید .. داشتم به این فکر می کردم که نبودنم … چه اتفاق خوبیه واست .

اخم کرد و به من نزدیک شد : شهلا دیگه داری اون روی منو بالا میاری ها … من دست از تو بر نمی دارم … به هیچ قیمتی …

دیگه خسته شده بودم از اینکه بپرسم پس مینا چی ؟ اون چه می شود ؟

نگاهم را از چهره ی اخم آلودش بر داشتم و به راه افتادم .. به کنارم آمد . دلم می خواست تنها باشم اما او مرا به حال خود نمی گذاشت.

*** ***

شب را در کامیون ماندیم . مانند شب قبل . او روی تخت و من پایین . مثل شب گذشته فورا خوابش نبرد . صدایم کرد : شهلا ؟

– بله ؟

– تو هیچ وقت حس کردی که من دوستت دارم ؟

حقیقت را گفتم : نه .

– راستی ؟

– آره … آخه جز به بد بختی هام نمی شد به چیز دیگری فکر کنم .

– من چند وقتی بود که بهت فکر می کردم … می دونستم از نظر خونوادگی نمی تونم … یا شاید به سختی بتونم بهت فکر کنم … اما با تمام وجودم دوستت داشتم و وقتی دیدم تو اون شرایطی دیگه نتونستم به چیزی به جز تو فکر کنم … و الان … حالم از داشتنت خیلی خوبه … سعی نکن ضد حال بهم بزنی …

کلامش بوی خوش صداقت می داد . چه بهتر از اینکه مردی چون او اعتراف به دوست داشتنت بکند ؟ اما من چه باید می گفتم ؟ جز پس زدنش چه کار از دستم ساخته بود ؟

– شهلا … .

دوباره گفتم : بله ؟

– تو نمی خوای بگی چه احساسی به من داری ؟

– نمی دونم .

خندید : نمی شه واضحتر بگی ؟

خنده ام گرفت : بیشتر از این ؟

– فدای خندیدنت … دلم می خواد همیشه شاد باشی .

خجالت زده گفتم : چرا فورا با آدم پسر خاله می شی ؟

صدای خندیدنش بلند شد : ای جان … فکر نمی کنی الان یه نسبتی نزدیک تر از پسر خاله باهات دارم ؟

به اعتراض گفتم : نه خیر .. من اصلا این قضیه رو جدی نمی گیرم ..

در جایش نیم خیز شد و به پایین سرک کشید : چرا اونوقت ؟

– چون جدی نبوده و زورکی اینطوری شده .

باورم نمی شد بیاید پایین و قبل از اینکه بتوانم حرکت کنم در کنارم دراز بکشد : اگه بخوای می تونیم جدیشم بکنیم …

وحشت زده بر او نگریستم و به عقب هلش دادم : خجالت بکش … برو سر جات . ..

– اگه برم یادت نمی ره که منو تو چه نسبتی با هم داریم ؟

– خیلی پستی … من و تو هیچ نسبتی با هم نداریم …

سعی می کردم بلند شوم اما نمی توانستم … پتویم را با خونسردی بروی خودش کشید : پس بخواب …

مرا به خود فشرد . دیگر حتی نمی توانستم تکان بخورم . اعتراضم را که دید خندید و پیشانیم را بوسید : بخواب عروسک جون .

– برو بالا بخواب .. دارم خفه می شم .

خودش را کمی عقب کشید: بیا … راحت باش …

– خیلی پررویی .

واقعا این نزدیکی را نمی خواستم . نباید مرا اینگونه وابسته می کرد … باید به فکر من هم می بود …

بار دیگر سرم را بوسید : اینقدر ورجه وورجه نکن … خوابم میاد .

با لحن جدی گفتم : خواهش می کنم بلند شو … برو سر جات ….

– ساکت باش … اینقد ناز نکن … تو که خودتو به ما انداختی دیگه چی می خوای ؟

با حرص به سینه اش کوبیدم : پس بذار من برم ..

مانعم شد . با عصبانیت گفتم : کورخوندی که پیشت بمونم … مطمئن باش هر طور شده از دستت فرار می کنم … من از زندگیت می رم

نگاهش ترسناک شد : یه بار دیگه تکرار کن… گفتی چیکار می کنی ؟

– همون که شنیدی ..

– غلط کردی … شهلا به جون خودت اگه یه بار دیگه بشنوم تکرار کنی من می دونم و تو … کاری می کنم که …

با عصبانیت نفسش را فوت کرد : کارت همینه … همش باید حالمو بگیری … لعنتی … اما درستت می کنم …

با دلخوری نگاهم را از او گرفتم . فکر کردم به سر جایش بر می گردد اما نرفت و همانجا ماند و در حالی که مرا همچنان در آغوشش گرفته بود به خواب رفت .

اشک هایی که از بغض نشسته بر دلم در چشمانم جمع شده بود فرو چکید … چطور باید دل از این تکیه گاه امن می گرفتم ؟ چطور باید دلم را که به محبت هایش عادت کرده بود به نبودنش عادت می دادم؟

چرا به فکر من نبود ؟ وقتی نمی توانست نگهم دارد چرا به خود وابسته ام می کرد ؟

نفس های آرامش روی صورتم حس می کردم … لباسش بوی عطر ملایمی می داد و کمی هم بوی سیگار … و من همه ی این ها را با هم دوست داشتم و به خاطرم می سپردم … برای وقتی که می رفتم و او دیگر نبود ….

*** ***

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن