رمان همسفر من

رمان همسفر من پارت 6

دو روز دیگر در بندر عباس ماندیم و پس از آن راهی تهران شدیم . در آن دو روز آنقدر به من محبت کرد که با همه ی وجود باورش کردم… اینکه فقط به خاطر خودم بوده که با پدر کنار آمده .. برای اینکه مرا در کنار خود داشته باشد … دلگرم به محبتش بودم …

به من شورو شوقی تازه می داد که هر صبح با یک امید دیده بگشایم … حس داشتن تکیه گاه آنقدر شیرین و دلپذیر بود که دیگر بعید می دانستم بتوانم از او دل بکنم … می خواستم باشد .. با تمام وجود …

چه خوب بود که می توانستم به آن چشمان زیبا و گیرا به راحتی نگاه کنم .. بی آنکه احساس گناه مانعم شود … می توانستم محو لبخند جذابش شوم … می توانستم گرمی دستهایش را حس کنم …. او مال من شده بود … با اینکه مشکلاتی بر سر راهمان بود اما می خواستم که در کنارش بمانم … حق با او بود … می توانستیم به خانواده اش نگوییم … می توانستیم با هم باشیم … دلگرم به حضور هم…

اما هنوز ته دلم برای مینا ناراحت بودم .. اگر واقعا به وفا علاقه داشته باشد و من در این میان بر آشیانه اش لانه ساخته باشم … آن وقت نمی توانستم با خودم کنار بیایم .. من آن نبودم که بتوانم اینگونه در حق کسی بد تا کنم … حتی اگر نا خواسته بوده باشد …

در آن مدت مادرش و مینا و حتی خاله اش یعنی همان مادر مینا با او تماس گرفته بودند و خواسته بودند که هر چه زود تر برای بر گذاری جشن عقد و رسمی شدن آن به تهران بر گردد اما او جواب قانع کننده ای به آن ها نمی داد و زمان بازگشتش را به آن ها نمی گفت تا اینکه آخرین باری که مینا تماس گرفت خیلی عصبانی شد … نمی دانم از چه حرف می زدند اما از من دور شده بود و فقط گاهی صدای عصبی و فریاد گونه اش را می شنیدم اما نمی دانستم چه اتفاقی افتاده کا آن طور به هم ریخته …

ترجیح می دادم چیزی نپرسم و در مسائل خانوادگیش کنجکاوی نکنم .

وقتی مادرش تماس گرفت او گفت که تا فرداشب تهران خواهد بود… حتی صحبت برای خرید و گرفتن سالن و این حرف ها کشید .

همه را می شنیدم و دلهره ی از دست دادنش آزارم می داد . با هر نگاه به او دلم فرو می ریخت . من دیگر تاب بی او ماندن را نداشتم …

به تهران رسیدیم . در طول راه با آنکه در هم ریخته و عصبی بود اما باز هم با من به عطوفت رفتار می کرد … نگاهش مهربان و آرام بود اما غمگین .

مرا به هتل برد . برایم اتاق گرفت و وقتی که خیالش از بابت من راحت شد گفت که باید به خانه شان برود … می دانستم برای چه .. و به همین خاطر بود که آنقدر دلم شور می زد … اگر جایی برای من در زندگیش نمی ماند باید چه می کردم ؟ من نمی خواستم نقش پر رنگی در زندگیش داشته باشم .. من جای مینا را تنگ نمی کردم … فقط می خواستم باور کنم که این مرد … تکیه گاه من ست .

او که رفت به سفارشش در را قفل کردم . و به حمام رفتم . باید لباس های دخترانه ام را می پوشیدم … وفا گفته بود باید بپوشم .

آب گرم حالم را خیلی بهتر کرد . آارمش گرفتم …

پس از اینکه نماز خواندم و شامی را که خود او برایم سفارش داده و به اتاق آورده بود خوردم . به انتظار تماسش ماندم . به تازگی برایم گوشی جدیدی گرفته بود و بک گراند آن را عکس دونفره مان گذاشته بود … در حالی که در آغوشم گرفته بود و سرش را به سرم تکیه داده و خندیده بود .

با دیدنش لبخندی زدم … هنوز چند ساعت نشده دلتنگش شده بودم .

روی تخت دراز کشیدم … ذهنم باز هم به سوی افکار منفی پر کشید . هرچه می کردم نمی توانستم از بند آن افکار مزاحم خودم را رها کنم . … من نمی توانستم از او جدا شوم … فقط وقتی از زندگیش می رفتم که بفهمم وجودم واقعا برایش درد سر دارد .

*** ***

چشم هایم تازه گرم خواب شده بود که با صدای ضرباتی که به در می خورد از خواب پریدم . کمی طول کشید تا به خودم آمدم و موقعیتم در هتل را به خاطر آوردم . بر خاستم و از چشمی به بیرون نگریستم و از دیدن او لبخندی بر لبانم نشست. در را باز کردم . با دیدنم با اینکه ناراحت بود لبخند زد .

سلامم را پاسخ داد و به درون آمد . در را بست و قفل کرد .

– چیکار می کردی ؟ خواب بودی ؟

– خواب خواب که نه … منتظر بودم تماس بگیری …

لب تخت نشست : دلم طاقت نیاورد گفتم بیام پیشت بمونم .

کنارش نشستم . نگاه آرامش را بر چهره ام دوخت : قرار شد آخر همین هفته … با یه جشن مفصل مینا خانومو به خونه ام ببرم … میبینی / دلت که رحیم باشه این بلا ها رو سرت میارن … هرچه کردم نتونستم قانعشون کنم که صیغه رو پس بخونیم … مادرم از حال رفت … نسرین جون قلبش گرفت و خاله هم به گریه افتاد …

نفسش را سنگین بیرون فرستاد : من کار به هیچ کدوم از این ها نداشتم …. فقط به خاطر یه مورد خاص قبول کردم که مینا زنم باشه …. عقدمون رسمی بشه … نپرس چی که نمی تونم بگم ….

لبخند تلخی زد : دلم براش سوخت .. اما می خوام بدونی که فقط تو رو دوست دارم … به خاطر تو دور مارال یا هر کس دیگه ای رو خط می کشم …. فقط تو بودی که تونستی حالمو دگرگون کنی … تونستی فکرمو به خودت مشغول کنی …

دستش را دور شانه ام انداخت و مرا به خود نزدیک تر کرد : فقط تویی که عشق منی …

سرم را به شانه اش تکیه دادم : می خوای با من چیکار کنی ؟ من که نمی تونم همیشه اینجا بمونم ….

– حالا بذار این مراسم مسخره تموم بشه … فکرم حسابی درگیرشه …

نگاهش رنگ سوال به خود گرفت : تو که ناراحت نیستی ؟ از این مراسم و ….

برای اینکه بیش از این ناراحتش نکنم گفتم : نه چرا باید ناراحت باشم … همینکه به فکرم هستی برام یه دنیا می ارزه … فکر نکن برام مهم نیستی … نه … دلیلش اینه که به مینا حق می دم … هرچه باشه او خیلی پیشتر از من به تو دل بسته بوده …

به اینجای حرفم که رسیدم پوزخندی زد : آره … خیلی وقته …

مثل همیشه پیشانیم را بوسید .

نفسِ شبیه آهش دلم را سوزاند . نگاهش درخشید : دوسِت دارم شهلا …. هیچ وقت به این فکر نکن که بری و تنهام بذاری تا حال من خوب شه … نبودنت دیوونم می کنه .

به رویش لبخند زدم : دیگه بهش فکر نمی کنم .

– فدای تو بشم …

محبت های لطیفش حس خوبی به من می داد حسی که هرگز تجربه اش نکرده بودم … . هنوز هم باورم نمی شد که او به من اینقدر نزدیک ست …

– باید به فکر خونه هم باشی …

– طبقه ی بالای خونه ی مامان اینا خالیه … گفتم فعلا اونجا باشیم .. من که همه اش تو جاده ام …. نمی خوام مینا تنها باشه .

حرف زدن در این باره برایش سخت بود … اخم به چهره ی مردانه اش می نشاند … پس سکوت کردم و دیگر چیزی نپرسیدم …

خسته بود و به محض اینکه به بستر رفتیم خوابش برد . چه خوب بود که هنوز به شرم . حیای دخترانه ام احترام می گذاشت … و تنها اصرارش این بود جدا از او نخوابم . می گفت حضورم باعث آرامشش می شود … همانطور که وجود او به من آرامش می بخشید .

***

صبح با نوازش دستش بیدار شدم . چشم که باز کردم به رویم لبخند زد : صبح خانومم به خیر … خوب خوابیدی ؟

لبخندش را پاسخ دادم : آره … خیلی خسته بودم .

موهایم را نوازش کرد : بلند شو صبحونه بخوریم بریم بیرون .

– بیرون ؟

– آره … قراره عصر بریم خرید واسه عروسی … شاید شب دیر بیام … دوست دارم واست چند دست لباس راحتی بخرم … با این لباسا راحت نیستی .

اصرارم برای نرفتن را نپذیرفت و به اجبار وادارم کرد با او همراه شوم .

دلم از وقتی گفته بود برای عروسی به خرید می رود گرفته بود … اما نمی خواستم پی به ناراحتی ام ببرد.

خودش هم در هم بود اما طوری رفتار می کرد که من متوجه ناراحتی اش نشوم .

وقتی به طلا فروشی رفتیم با تعجب گفتم : قرار بود لباس بخریم .

لبخند زد : لباسم می خریم عزیزم . فعلا بیاتو …

وقتی گفت که قصد خرید حلقه را دارد قلبم به طپشی تند تر افتاد … حلقه ی ازدواج چیزی نبود که هیچ وقت به آن فکر کنم … اما در آن لحظه خیلی خوشحال شدم

: ممنونم وفا که به فکر من ی اما تو … الان خودت خیلی خرج داری … باید برای مینا هم …

– ـ تو واسم مهمتری … باید اولین تجربه ام تو حلقه خریدن با عشقم باشه نه زنی که نمی خوامش …

برای خودش هم حلقه گرفت و من شرمنده از اینکه نمی توانستم برایش حلقه بخرم …

باز هم یاد پدرم و آن همه حس حقارتی که به من هدیه کرده بود آزارم داد .

حلقه های زوجی خیلی ظریف و شیک بودند .. از دیدن و لمس آن اشک در چشمم نشست … این حلقه نماد پیوند من و وفا بود .

یک مانتو و چند دست لباس راحتی هم برایم خرید … لباس هایی که از پوشیدنشان در مقابل او معذب نمی شدم .

برای ناهار به رستوران رفتیم . رو به رویش نشسته بودم و نگاهش به من بود . دستم راکه روی میز بود گرفت : چرا اینقد یخ کردی ؟

لبخندزدم : نمی دونم … بیشتر اوقات اینطوریم ….

هر دو دستم را در میان دستهای گرم و مردانه اش گرفت و نگاهش را به چشم هایم دوخت : دلم راضی به این ازدواج نیست… اما باور کن چاره ای نیست .. تو یه مدت تحمل کن … همه چی درست می شه .

دستهایم داشت گرم می شد .

– من که حرفی ندارم … اونقدر در حقم خوبی کردی که جز آرزوی خوشبختی برای تو چیزی از خدا نمی خوام … چه در کنار من… یا هر کس دیگه ….

دستم را نوازش کرد : تو خیلی خوبی شهلا … من اونقدر بدم که نمی دونم خدا واسه چی تو رو به من داد … نمی دونم حکمتش چیه … هر چی که هست ربطی به من و خوب بودنم نداره …

– چرا خودتو دست کم می گیری ؟ تو کاری کردی که من دوباره احساس زنده بودن بکنم …

غذا را آوردند . بر خلاف همیشه که آنقدر خوش اشتها بود که اشتهای دیگران را هم باز می کرد بی میل بود و فقط با غذایش بازی کرد و من هم وقتی حال خرابش اردیدم چیزی از گلویم پایین نرفت .

آسمان گرفته بود … دل ما بیشتر از آن . مسیری راپیاده رفتیم تا به ماشینش رسیدیم . هر دو در سکوت غرق در خیال خود بودیم … باز حال و روز او از من شاید بهتر بود … او می دانست چه خواهد کرد … اما من نمی دانستم چه باید بکنم … باز هم تردید به جانمافتاده بود .. آیا بعد از عروسی و زندگی در کنار مینا باز هم تمایلی برای با من بودن دارد ؟ می خواهد بمانم وبرایش درد سر باشم ؟

به هتل باز گشتیم . با من به درون آمد .

– مگه نمی خوای بری خرید ؟

نگاهی به ساعتش انداخت : یک ساعت دیگه وقت دارم …

نشست و گفت : برو یکی از لباس ها رو بپوش .

نگاهی به بسته های خرید انداختم و یکی را انتخاب کردم : یک تاپ سبز خوشرنگ و شلوار راحتی مشکی …

از او خجالت می کشیدم … فهمید و با لبخندی کمرنگ گفت : راحت باش . برگشت و پشت به من ایستاد . با این حال که راحت نبودم به او اطمینان داشتم . لباس هایم را خیلی سریع عوض کردم .

وقتی به طرفم برگشت لبخندش پررنگ تر شد : مبارک باشه … خیلی بهت میاد .. .

و آغوش گشود …

هنوز نمی توانستم آنقدر بی پروا باشم … اما دوستش داشتم و نیرویی نا مرئی مرا به سویش می کشاند . در آغوشش خزیدم . برای اولین بار صورتم را بوسید : فدای این صورت خوشگل برم …

مرا از خود جدا کرد : ناراحت نیستی می خوام برم ؟

از سرنوشتم ناراضی بودم … از همه چیز به جز وجود وفا … که آن هم هنوز باورم نمی شد .

– نه … ناراحت نیستم… خیالت راحت باشه .

لبخندش دلم را گرم کرد .

نشست و برایش میوه پوست کندم . برای رفتن هیچ عجله ای نداشت ..

– حلقه ها رو بیار …

هر دو حلقه را از کیفم بیرون آوردم و به دستش دادم . حلقه ای که برای من خریده بود را برداشت ..

دستم را گرفت و حلقه را به انگشتم انداخت …

-این حس خوب و عالی بار دیگر اشک به چشمانم نشاند … سرم را پایین انداختم … باز هم محبتهای بی دریغش دستهای نوازشگر پر مهرش …

من هم حلقه را به دستش انداختم و گفتم : مواظب باش مینا نبینه و ناراحت نشه …

نگاهش به حلقه بود و حرفی نزد . فقط اخم کرد .

وقتی می رفت گفت در رو قفل کن … شب هر طور شده بر می گردم .

با رفتنش دلم گرفت . نگاهم را به حلقه ی انگشتم دوختم … لبخندی بر لبم نشست . با او بودن زیباترین روئیای من بود … فقط ای کاش من دختر آن پدر نبودم و و او مجبور نبود مینا را برای زندگی انتخاب کند …

با اولین رعد و برق پشت پنجره کشیده شدم … باران نم نم و زیبا می بارید … دلتنگش بودم و همانجا پشت پنجره به تماشایش ایستادم .

آهنگی را که وفا برایم بلوتوث کرده بود و گفته بود به یادش گوش بدهم را رو پِلِی کردم … آهنگ را گوش داد م و چشمان یشمی رنگ او مقابل دیدگانم نشست …

شکستم و لی تکیه گاه تو ام

ببین بی کس اما پناه توام

یه عمره که از غصه و غم پرم

به جای تو بازم شکست می خورم

همون وقت که از زندگی خسته ای

برات باز نشد هر در بسته ای

می خوام توی نقش تو بازی کنم

به هر سختی تقدیرو راضی کنم ….

*** **

فردا هم نتوانست به دیدنم بیاید می گفت خیلی کار دارد و سرش حسابی شلوغ است .

من دلگرفته و تنها در آن اتاق در تنهایی خود با آن حجم عظیم به سر می بردم .دلم برای دیدنش پر می کشید … برای استشمام آن رایحه ی خوشبوی ادکلنی که استفاده می کرد.. بوی خفیف سیگار که پیرهنش به خود می گرفت ..

عصر آنقدر از تنهایی و بی کاری بی حوصله و پکر شده بودم که تصمیم گرفتم بیرون بروم و کمی قدم بزنم .

مانتو و شال جدیدم را پوشیدم .. زیبایی آن لباس ها حس خوب اعتماد به نفس به من می داد .

از هتل خارج شدم

آسمان ابر داشت … هوا سرمایی دلچسب .

نرمی و لطافت هوا را به جان خریدم . حس خوبی را در رگهایم جریان یافت … حس خوب تازگی و طراوت …

شروع به قدم زدن کردم . رهگذرانی که از کنارم می گذشتند چهره هایی با حالت هایی متفاوت داشتند .. مثل سبک زندگیشان … مثل اندازه ی بدبختی یا خوشبختی شان …

بعضی لبخندی کمرنگ برلب داشتند و بعضی با صدای بلند می خندیدند … و بعضی اخم خطی عمیق بر پیشانی شان انداخته بود … که نشان از مشغله ی فکری بود و گرفتاری و بعضی هم مانند من آرام و غمگین و شاید تنها …

نگاهم به پیرمردی نابینا در آن سوی خیابان افتاد .. همه بی توجه به او می گذشتند … به سویش رفتم : پدر جان می خواین از خیابون بگذرین ؟

سرش را به طرفم گرداند : خیر ببینی دختر … دستمو بگیر … خدا دستتو بگیره .

این کلام شیرین لبخند بر لبم نشاند چه بهتر از این ؟

دستش را گرفتم و کمکش کردم از خیابان بگذرد .

دستش را رها کردم و به قدم زدنم ادامه دادم… سرما را بیشتر احساس می کردم … اما حال خوبی داشتم …

فکرم دوباره رفت سوی وفا …. یعنی داره چیکار می کنه ؟می گفت قراره برای گرفتن لباس عروس و کت و شلوار برن …

او رادر کت و شلوار مجسم کردم . با آن قامت و اندام پر حتما خیلی جذاب می شد .

لبخند تلخی بر لبم نقش بست… کاش می توانستم او را در آن لباس ببینم .. اما نه در کنار مینا …

آه عمیقی کشیدم… چه سخت بود تحمل اینکه کسی را که دوستش داری از روی ناچاری با زن دیگری شریک شوی … خوش به حال مینا که از وجود من خبر نداشت …

وقتی با تنه ی رهگذری به خودم آمدم فهمیدم که خیلی از هتل دور شده ام …. هوا رو به تاریکی می رفت .

قصد بازگشت کردم که نگاهم به کافه ای افتاد کمی آنسو تر … هوس نوشیدن شیر کاکائوی داغ در آن سرما خیلی وسوسه ام کرد . با خود گفتم زیاد که وقتم را نمی گیره .

وارد کافه شدم … فضا کم نور بود و شلوغ اما آرام و دلپذیر …

شیرکاکائو سفارش دادم . به سوی میزی که در انتهای سالن بود و خالی رفتم و نشستم … نگاهی به اطراف انداختم . اکثرا زوجهای جوان بودند و سرگرم صحبت … و تک و توک افرادی مثل من تنها بودند .

نوشیدن شیر کاکائو حس گرم و دلچسبی را به رگهایم سرازیر کرد… یک حس خوب …

موزیک ملایمی که پخش می شد هم برای آرام کردن و بهتر کردن حالم خیلی خوب بود …

وقتی بیرون آمدم هوا کاملا تاریک شده بود . با گام هایی آرام راه برگشت در پیش گرفتم … کسی منتظرم نبود که به خاطرش بر سرعت گامهایم بیفزایم .

نزدیک هتل بودم که تصویر یک مرد ، محو و تاریک … در مقابل هتل به چشمم آمد .

قد و قامتش برایم آشنا بود … با هر گام که جلوتر می رفتم او را بهتر و واضحتر می دیدم … خودش بود … وفا .

اما چرا آنقدر پریشان و کلافه ؟ نگاهش به هر سو سر می کشید .. گاهی به آن سو و گاهی به سوی …

من … به من که رسید ناباور و خیره ماند . دقیق تر نگاه کرد و چون مطمئن شد خودم هستم با گامهایی سریع و محکم وبلند و البته پر شتاب به سویم آمد .

با دیدن آن همه اخم و آن نگاه نافذ ِ خشمگین بر خود لرزیدم … چرا اینگونه ؟

رسیده و نرسیده به من فریادش به هوا برخاست.. بی توجه به اینکه جز من بقیه ای هم حضور دارند :کجا بودی ؟

واژه ی سلام در دهانم خشکید .

– هم … همین اطراف …

هنوز صدایش بلند بود : چرا به من نگفتی ؟

– ن- …. نمی دونستم … باید بگم .

– صدایش را کمی پایین آورد اما همچنان شبیبه به فریاد بود : چرا گوشیتو جواب ندای ؟ می دونی چند بار زنگ زدم ؟

آه لعنت به ن… فراموش کرده بودم … آخر هنوز به آن .. به بودنش … به الزامی بودنِ بودنش عادت نکرده بودم .

– ببخشید … فراموش کرده بودم بردارم .

لحنش و صدایش آرامتر می شد : داشتم دیوونه می شدم …

همانجا … جلوی دید آن همه رهگذر در آغوشم کشید : فکر کردم رفتی … باید کجا دنبالم می گشتم ؟

با تنه و متلک بعضی از عابران به خودش آمد و رهایم کرد : به فکر منم باش دختر … وقتی گفتند رفتی نمی دونی چه حالی شدم …

نگرانی اش را درک می کردم و لذتی شیرین را در قلبم حس می کردم .

دستم را گرفت : دیگه با من این کارو نکن …

لبخند زدم : مگه دیوونم … با دیدنت داشتم سکته می کردم …

به راه افتادیم سمت هتل و گفتم : فکر نمی کردم به این زودی … یعنی این ساعت برگردی … وگرنه نمی رفتم … حوصلم خیلی سر رفته بود .

– حق داری … منو ببخش … از دیروز تو اون اتاق تنها بودی … اما خوب بود که بهم می گفتی .

– بله .. حق با توئه … گفتم که دیگه تکرار نمی شه .

دستم که در دستش بود را فشرد و حرفی نزد .

وارد هتل شدیم. به اتاق خودمان رفتیم. مانتو و روسری ام را بیرون آوردم :خب .. چیکار کردین ؟ لباس گرفتین ؟

روی مبل نشست : آره … هر لباسی که لختی تر بود خانوم می پسندید …من که برام مهم نیست … اما خب به هر حال همه می گن زن وفاست .. خوشم نمیاد بی غیرت بازی در بیارم واسمشو بذارم با کلاسی و این ادا اصولا ..

سر همین حرفمون شد … بالاخره هم مجبورش کردم یه لباس پوشیده تر انتخاب کنه …

دستی به صورتش کشید و پیشانی اش را فشرد : سرم درد می کنه .

کنارش نشستم : ببخشید … حتما به خاطر من ..

نگاه چشمان زیبایش را به نگاهم دوخت : خیلی واسم عزیزی شهلا … نمی دونم از کی اینجوری دلبستت شدم

طبق عادتش همانطور که در کنارش نشسته بودم در آغوشم کشید . مرا به خود فشرد

دقایقی همانطور در سکوت گذشت گفت : راستی یه هدیه برات خریدم .

از او جدا شدم . جعبه ای را از جیبش بیرون آورد .

– تو که دیروز اون همه واسم خرید کردی … دیگه لازم نبود …

– اینو لازم داشتی … بازش کن … ببین خوشت میاد …

جعبه را باز کردم . از دیدن ساعت شیک و ظریفی که درون جعبه بود با خوشحالی گفتم : چقد قشنگه … دستت درد نکنه …

تبسمی خوشرنگ بر لبهایش نقش بست : بده واست ببندم .

ساعت را به دستم بست و دستم را بوسید : مبارک باشه .

صورتش را جلو آورد : حالا یه تشکر ناقابلم بکنی بد نیستا ..

خندیدم : ناقابل ؟خیلی پررویی … سخت ترین چیزیه که خواستی ..

خودش را دلخور نشان داد : یعنی اینقد من بدمزه ام ؟

خنده ام گرفت : خیلی لوسی ..

دوباره صورتش را نزدیک آورد .. و با انگشت به گونه اش زد ..

خیلی با مزه بود .

خجالت می کشیدم اما چاره ای نبود . اولین بوسه …

خندید و قربان صدقه ام رفت …

لحظه های با او بودن محال بود فراموشم شود …

*** ***

شب عروسیش بود … باید چطور تاب می آوردم ؟ او در آن مدت کوتاه بعد از خدا شده بود همه ی کس و کارم … مادر و پدرم .. خواهر و برادر نداشته ام … و حتی بی بی خوب و مهربانم … او با آن همه محبت جای همه را در دل و زندگیم گرفته بود و اینک برایم سخت بود که ببینم به جز من به دیگری هم محبت کند … به جز من برای زن دیگری هم تکیه گاه باشد و سخت تر اینکه می دانستم من حق ندارم … حق ندارم از او بخواهم که فقط برای من باشد و بس …

اشکهایم از ساعت ها پیش … از وقتی که رفته بود ماشین را برای گل زدن ببرد ، بی وقفه روان بود … بر خلاف سفارشش لب به آب و غذا نزدم … از او دلگیر نبودم .. از بختم گله داشتم … چرا نباید حق داشته باشم که او را فقط برای خود بخواهم ؟

آه … سخت بود و از تاب و توانِ من ِ بی قرار ، فراتر …

پشت پنجره ایستاده بودم و بارش نرم نرمک برف را تماشا می کردم … دقایقی پیش شروع شده بود … آرامش و لطافتش توانست کمی از پریشانی دلم بکاهد … اما هنوز هم …

پشت پنجره ماندم و به خیابان خلوت خیره ماندم تا وقتی که شب بر سرِ شهر چادر گشود … چادری سرمه ای با خال های سپید ریز و درشت …

دست از پنجره و منظره ی خیابانش کشیدم … وضو گرفتم و برای نماز قامت بستم … دل تنگم را .. درد بی درمانم رافقط او می توانست درمان کند … فقط او می توانست مرهم بر زخم هایم بگذارد . اشکهایم این بار با درد دلی با آن عزیز توانست التیام بخش قلبم باشد …

حالم خیلی بهتر شد … با او گفتم همین که او را به من دادی شکر … حتی اگر تمام و کمال هم نباشد من راضیم … دلم تسکین یافت …

شاید با کمی پیاده روی بهتر هم می شدم . می ترسیدم با شنیدن صدایش بغض کنم … اس امس فرستادم .

– من دارم می رم کمی قدم بزنم … هرچند می دونم امشب نمیای اما گفتم که بدونی …

همین چند جمله و دیگر هیچ …. نباید سخنانم رنگ گلایه به خود می گرفت که اگر ادامه می دادم ممکن بود بگیرد .

لباس پوشیدم . در آینه خود را نگاه کردم . سر و وضعم آراسته و زیبا بود … اما دلم را باخته بودم … تفاوتم با آن شهلا با ظاهری پسرانه در همین بود … او آراستگی نداشت اما دلش مال خودش بود … دیگر نگران پس فرستاده شدن دلش نبود …

بیرون سرد تر ازچیزی بود که فکرش را می کردم . کاپشنم را بر تن کرده بودم اما باز سرد بود . با این حال بهتر از ماندن در آن اتاق و کم شدن مرزم تا جنون بود .

باز هم همان مسیر قبل را در پیش گرفتم … کمتر کسی در خیابان چون من به هوای قدم زدن بیرون آمده بود … همه به گونه ای از برفِ زیبا و سرمایش گریزان بودند .

آرام ارام پیش می رفتم و همه ی فکرم علارغم تلاشم پیش وفا بود…. به هر سو که نگاه می کردم چشمان زیبایش را می دیدم .. نگاهش از رفتن ناراضی بود … گام هایش دل به رفتن نمی دادند .

می دیدم و باز هم از رفتنش دلشکسته بودم … خدایا آخر چرا ؟

اشکهایم بی آنکه به فکر آبرو داری برایم باشند بی پروا از چشمانم سرازیر گشتند … طاعت دلم را می کردند ؛ به عقلم کاری نداشتند …

گوشی که در جیبم لرزید بیرون آوردم و نگاهش کردم … که می توانست باشد جزخودش ؟ پاسخ دادم. – سلام .

صدایش گرفته بود : سلام عزیزم … خوبی ؟

بغضم را فرو دادم : خوبم …. تو چطوری شازده ؟

گفتم که بخندد اما خیلی تلخ بود : بد … الان کجایی ؟

نگاهی به اطراف انداختم : خیلی از هتل دور نشدم …

– برگرد طرف هتل دارم میام .

متعجب و ناباور تکرار کردم : داری میای ؟ ! چطور ؟

– ده دقه دیگه اونجام .

تماس را قطع کرد و من متعجب نگاهی به اطراف انداختم … چرا آنقدر گرفته بود ؟

اشک هایم راپاک کردم و به راه افتادم .

ماکسیمای سفید گل زده اش را جلوی هتل دیدم و بر سرعت گامهایم افزودم .

در اتومبیل نشسته بود … به سویش رفتم و در راباز کردم و نشستم : سلام .

به طرفم برگشت : سلام عزیزدلم .

با دیدن آن همه جذابیت تبسمی بر لبانم حک شد … لباس دامادی به راستی ک برازنده اش بود . فقط حیف که ….

اتومبیل را به حرکت در آورد . گفتم : تو الان باید …

– حوصله ی هیچکی جز تو رو ندارم …. خستم از همه شون …

– اما این کارت درست نیست … نباید اونا رو به انتظار بذاری .

نگاهی تلخ به چشمانم انداخت : تو چه می دونی تو دل من چه می گذره …

نفسش را بیرون فرستاد .. یا شاید هم آه کشید .

– چرادرست حرف نمی زنی ؟ چرا به مادرت یا حتی نسرین خانم نمی گی که …

– چند بار باید بگم ؟ تازه اون مال وقتی بود که نمی دونستم اوضاع از چه قراره و واقعا مینا رو نمی خواستم ….اما الان یه نوع اجبار دیگه پیش اومده که نمی تونم بی خیالش بشم … و فقط … به خاطر خودِ میناست … که امیدوارم خیلی زود مشکل حل بشه و منم راحت .

– من که سر از حرفای تو در نمیارم …

– نبایدم بیاری … من به مینا قول دادم که کمکش می کنم .. . از دل و جونم کمکش می کنم .. بی منت … فقط این وسط دلم …

نگاهم کرد : دلم تاب دیدن غمِ نگاتو نداره … می دونم هرچیم بگم که تو رو بیشتر از مینا یا هر کس دیگه ای دوست دارم باورت نمی شه … حقم داری … این چه دوست داشتنیه که با وجود تو دارم یه زن دیگه رو وارد زندگیم می کنم …. همه ی دلهره ام اینه که تو بخوای به خاطر کمک به من ندونسته درد سر بزرگی برام درست کنی … می ترسم فکر کنی با رفتنت زندگی من ازاین رو به اون رو میشه … این فکرا داره داغونم می کنه … هرچقدرم بگی که نمی ری و پیشم می مونی باور نمی کنم … تو هنوز دلتو کامل به من نباختی … تو فقط به من عادت کردی … پس راحت می تونی بری … در صورتی که اگه بری فقط دیوونم می کنی … تو نمی تونی حال منو نسبت به خودت درک کنی …

دستم را گرفت : شهلا به خدا قسم که من فقط تو رو می خوام … بدونِ تو می خوام دنیا نباشه … می تونی اینو بفهمی ؟ با تمام وجودم تو رو می خوام … نپرس چطور یه هویی که خودمم نمی دونم … فقط باش .. تماشا کن .. من همه ی سعیم رابرای خوشبختیت به کار می گیم… فقط بمون .. ترکم

نکن ….

– نمی دونم مشکل مینا چیه که اینطور تو رو بههم ریخته … یا حتی اگه واقعا رفتن و نموندن من اینطور پریشونت می کنه … من به تو قول می دم که نرم … تا تو نخوای نمی رم … درسته که وجود مینا آزارم می ده اما نه اونقدر که به خاطرش بخوام از تو دست بکشم … چرا فکر می کنی بهت عادت کردم در صورتی که حس می کنم قلبم با تو و محبتت عجین شده ؟ این کم لطفی تو رو می رسونه وفا … خواهش می کنم در مورد من اینطوری فکر نکن …

در آن لحظات هر چند به خاطر دلداری دادن به او بود اما خودم هم واقعا قصدم همین بود … ماندن و نرفتن .

کمی آرامتر شد و دیگر در این مورد حرفی نزد . اما هنوز هم سکوتش نشان غرق بودنش در خود می داد .

همه بادیدن ماشین عروس توجهشان به درون ماشین جلب می شد … با خنده گفتم : اگه یه بوق بوقم راه بندازی از فردا مد میشه به جای لباس عروس مانتو و شال ببپوشن …

لبخند کمرنگی زد . نگاهم کرد : کاش الان تو با لباس عروسی کنارم نشسته بودی …

– یعنی لباس عروسو بیشتر از خودمون قبول داری ؟

این بار خندید .. من هم . با شادی او شاد می شدم … هر چند اندک…

بعد از ساعتی چرخیدن در خیابان مرا به هتل باز گرداند : فدای تو بشم یه وقت خودتو به خاطر بودن من در کنار مینا اذیت نکنی .. من حتی تحمل ندارم نگاش کنم چه برسه به اینکه …

به میان حرفش آمدم : تو که گفتی من فقط بهت عادت کردم .. پس نباید نگران این چیزا باشم … درسته ؟

بی حال خندید : برو شیطون … رسیدی بالا خبرم کن .

– باشه … برو به سلامت .

ایستاد تا وارد هتل شدم … به اتاقم رفتم و در همان حال شماره اش را گرفتم . جواب داد… گفتم رسیدم … شب بخیر .

حالم کمی بهتر بود … کم که نه … خیلی بهتر بود … حرفهایش آرامم کرده بود .

خسته و گرسنه بودم . سفارش غذا دادم . بعد از آن می خواستم بخوابم … بی آنکه دیگر به چیزی که آزارم دهد فکر کنم .

خواب بودم اما با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم … وفا بود … با صدای خواب آلود پاسخ دادم : سلام …

– درو باز کن .. پشت درم .

گیج پرسیدم : پشت در ؟ الان ؟

به ساعت نگاه کردم … نزدیک به سه بود …

– آره باز کن …

بلند شدم و از چشمی نگاه کردم … واقعا بود … خواب نمی دیدم …

در راباز کردم …

با دیدنش جا خوردم … به نظرم حالش خوش نبود … به هم ریخته و آشفته بود …

آمد تو .

با نگرانی گفتم : حالت خوبه وفا ؟

بی آنکه نگاهم کند گفت : آره .. الان دیگه خوبم …

کتش را بیرون و روی مبل پرت کرد … و خودش را روی تخت انداخت …

به او نزدیک شدم : واقعا خوبی ؟

صورتش خیس از عرق بود و چشمهایش سرخ و رگ کشیده … نفس هایش … آهی ناخواسته از بین نفس هایم کشیدم …. بوی نا خوشایند نوشیدنی … حالم بد شد … دلزده شدم … خودم را پس کشیدم …

– شهلا … واسم آب بیار … تشنمه …

با چشمانی به اشک نشسته برایش آب آوردم … لیوان را به دستش دادم. نگاهش خیره ماند به چشمانم …

– گریه می کنی ؟

سر تکان دادم : نه …

آب را لاجرعه نوشید …

– چیه ؟ از اومدنم ناراحتی ؟

از آن لحن شل و وارفته خوشم نمی آمد : نه … چرا ناراحت باشم؟

– من واسه خاطر تو اومدم … چرا بد اخلاقی می کنی ؟ بیا اینجا ببینم ….

روی مبل نشستم : همینجا خوبه … راحتم .

– ببین شهلا … حوصله ندارم … به اندازه ی کافی همه با اعصابم بازی کردن .. تو دیگه ول کن…

– من که حرفی نزدم … تو خودت …

بلند شد و به طرفم آمد : من چی ؟

کنارم … چسبیده به من نشست : گفتم من چی ؟

کمی فاصله گرفتم که مانع شدو دستش را به دورم حلقه کرد : بی معرفت از همه دل کندم اومدم پیشت آرومم کنی …. ازم رو بر می گردونی ؟

از بوی نفس هایش بدم می آمد … پسش زدم : ولم کن … داره حالم بد می شه …

– چرا ؟ از من حالت به هم می خوره ؟!!!!!!!

– فکر نمی کردم اهل نوشیدنی و این کثافت کاریاهم باشی … آره حالمو به هم زدی …

دیگر به هیچ چیز فکر نمی کردم … به این که چقدر حق به گردنم دارد … به اینکه چقدر دوستش دارم…

اما فکر نمی کردم آنقدر عصبانی بشود … رهایم کرد و تن صدایش عصبی شد : آره … من اهل این کثافت کاریا هستم … همیشه هم بودم و فکر نکن ممکنه ترک کنم …

صدایش آرامتر شد : مگه من تنها اهل این برنامه ها هستم ؟ مگه فقط من امشبنوشیدنی خوردم ؟ تو که نبودی ببینی …

سرش را در میان دستهایش گرفت : تو چه می دونی چه حالی دارم … من بی غیرت نیستم اما با کاری که کردم …..

نگاهم کرد … چشمانش پراز اشک بود : فدای تو بشم … به این همه ناراحتی تو نمی ارزید ….

اون سری که رفتم خونه سخت و محکم گفتم که مینا رو نمی خوام … هیچ کس موافقت نکرد … گفتم که مادرم حالش بد شد … مستقیم به خود مینا گفتم … گفتم نمی خوامش … گفتم دست از سرم برداره … اما دیدم به گریه افتاد …. التماس کرد که باهاش ازدواج کنم .. هاج و واج موندم … فکر می کنی چرا غرورشو اونطوری شکوند ؟

پوزخندی زد : چون غروری براش نمونده بود …

به عقب تکیه داد با کلافگی دست در موهایش برد … چشمهایش رابست : به خاطر اینکه خانوم ازدوست پسرش ..چی بگم … می فهمی که …گندش در اومده .

این را که گفت انگار برق سه فاز به بدنم وصل کرده باشن لرزیدم .. .تنم خشک شد …. باور این حرف برایم سخت بود … آخر چطور ممکن بود ؟

برگشت و در چشمانم خیره ماند : من چطوری می تونم همچین دختری رو به گلی مثل تو ترجیح بدم ؟

از بهت بیرون آمدم : چطور ممکنه ؟ … تو .. .تو چرا قبول کردی ؟

– دلم براش سوخت … وقتی این حرفو شنیدم زدم تو دهنش … اونقد اعصابم به هم ریخت که نفهمیدم چیکار می کنم… تا می تونستم کتکش زدم .. او که نمی دونست من قصد ندارم باهاش ازدواج کنم … پس چطور و چرابه خودش اجازه داده بود به من خیانت کنه و بعدم به ریشم بخنده ؟ خواستم برگردم خودشو به پام انداخت و التماس و گریه زاری که نرم … تنهاش نذارم .. ناسلامتی از پدر و برادرش می ترسید و این گندو بالا آورد … اونقد بدبخت به نظرم رسید که قبول کردم کمکش کنم… می گفت می خواد برای رفتن به کانادا همراهیش کنم تا اون نامردی که این بلا رو سرش آورده رو پیدا کنه … بعدم خیلی راحت از من جدا میشه … بی درد سر …که البته درد سراش برای من می موند و تو …

اشک هایش روان شد : همیشه هر جور تونستم دست این و اونو گرفتم … اما خودم تا خرخره تو لجن فرو رفتم … هیچ کس نبود دستمو بگیره… حتی مادرم … خیلی وقته زیر بار قرض و بدهی ناپدریم نتونستم کمر راست کنم ؛ واسه خاطر مادرم … خواهرای بی گناهم دلم طاقت نمی آورد …… به زحمت کامیونو نگه داشتم … همه ی دار و ندارشو پای میز قمار باخت … نمی دونی چقد جون کندم … چقد قاچاق جا به جا کردم تا تونستم خونه ای که توش هستیمو بخرم … تا حالا چند بارسر کامیون شرط بندی کرده … فکر نمی کنه که اگه کامیون هم بره باید به گدایی بیفتیم …

دستی به صورتش کشید : تو رو که دیدم بیشتر از خودم بدم اومد … تو یه دختر بودی و اونطوری خودتو پاک نگه داشته بودی و من که یه مرد بودم زندگیمو به لجن کشونده بودم … که چی ؟ که خودم و خونوادم سر پا بایستیم …. به چه قیمتی زندگیمو فروختم ؟ هیچ … یه بار سنگین گناه …

باز هم اشک ریخت …

اشک های من نیز آرام و بی صدا فرو ریختند … او تنها تر از من بود

نفسی تازه کرد : به جرات می تونم بگم تنها اتفاق خوب زندگیم تو بودی …

نگاهم کرد : شهلا تو کمکم کن … حالم از خودم به هم می خوره … باید چیکار کنم ؟ وقتی از خدا حرف می زنی شرمم میاد گوش کنم … وقتی نماز می خونی و آروم میشی بهت حسودیم میشه …

امشب همش نگاهم به ساعت بود تا اون مراسم لعنتی تموم بشه و خودمو به تو برسونم … شهلا من خیلی داغونم … خیلی …

دستش را برای در آغوش کشیدنم پیش آورد : بیا عزیز دلم … از من نترس … میبینی که کاملا هوشیارم … فقط اونقدری خوردم که بتونم قیافه ی نحس مینا رو تحمل کنم …

در آغوشم کشید و اشک هایم را آرام پاک کرد .

– حالا می خوای با مینا چیکار کنی ؟

– هیچی … یه مدت دیگه باهاش می رم کانادا و اون نامرد ترسو رو پیدا می کنم… باید پای کاری که کرده وایسه …

با نگرانی گفتم : کی می ری ؟ اگه نشد ….

موهایم را نوازش کرد : نمی دونم … اما هرچی زودتر بهتر … زودتر از شرش خلاص می شم …اما در هر صورت من بهش گفتم فقط شش ماه تحملش می کنم و بعد از اون طلاق ….

– الان که اومدی …

– گفتم که حق نداره تو کارای من دخالت کنه … در ضمن فردا می رم دنبال یه خونه ی کوچیک واسه جفتمون … نمیشه که دائم اینجا بمونی … وقتی می رم باید خیالم راحت باشه .

صورتم را بالا گرفت وچشمهایم را بوسید : دیگه گریه نکن … عاشق چشمای شهلاتم …

لبخند زدم . او خیلی خوب بود … یعنی می توانست باشد … نباید به روی اشتباهاتش چشم می بستم و کم کم به آن عادت می کردم … او خودش می خواست خوب باشد … کاش بتوانم کمکش کنم …

دقایقی بعد وقتی آرامتر شد و حالش بهتر ؛ به رختخواب رفتیم … راست می گفت … هوشیار بود … باز هم با من آنگونه تا کرد که دوست داشتم ..

*** *** ***

صبح بعد از خوردن صبحانه ای مختصر برای رفتن به خانه ی خودش مرا ترک کرد . دیگر آنقدر از رفتنش به نزد مینا دلهره نگرفتم … اعترافات شیرینش را باور کرده بودم .

بعد از رفتن او باز هم خوابیدم چون نه کاری برای انجام دادن داشتم نه حوصله ی بیکار نشستن و نگاه کردن به در و دیوار را داشتم .

تا عصر خوابیدم و وقتی که او تماس گرفت بیدار شدم … گفت قرارست شب به منزل خاله اش برود . پس تا شب و آمدنش باز هم تنها بودم … تازه اگر می توانست بیاید . با این حال دیگر میل به بیرون رفتن هم نداشتم . گرسنه هم نبودم و بی خیال غذا خوردن شدم . شاید یک دوش آب گرم می توانست سر حالم بیاورد .

پس از دوش گرفتن کمی بهتر شدم … خودم را با تماشای تلویزیون سر گرم کردم …

ساعت از یازده گذشته بود که آمد . بد اخلاق بود و بی حوصله .

– اتفاقی افتاده ؟

– نه …

– پس چرا اینقد بد اخلاقی ؟

– بگذر … چیز مهمی نیست .

دیگر چیزی نپرسیدم اما سکوتش زجرم می داد . لیوان چای را مقابلش گذاشتم .

نگاه خیره اش به نقطه ای نا معلوم بود . کنارش نشستم . نگاهم کرد : رفتم یه خونه دیدم …

نگاه منتظرم را به او دوختم . ادامه داد :فردا بریم توام ببین … یه خورده جمع و جوره اما واسه الانمون خوبه…

– برای من که فرقی نمی کنه … دیگه نیازی به دیدن من نیست … در ضمن هر خونه ای باشه و تو هر محله ای هم که باشه … برای من مهم نیست … مهم …

لبخند کمرنگی زدم : مهم وجود توئه … مهم نیست کجا … چقد .. فقط باش … باش که دلم گرمه به حضورت .

لبخند زد و دستم را گرفت : یه خورده هم وسیله می گیریم …

شرم وجودم را گرفت .. من حتی یک لیوان هم به عنوان جهیزیه نداشتم … بیچاره او …

حالم را درک کرد : قربونت برم … تو برام یه دنیا می ارزی … به هیچی فکر نکن …

گرچه این را می گفت اما حال من همان بود که بود . شرمنده و خجالت زده .

آن شب هم پیش من ماند … همانطور که دراز کشیده بودیم به حرف آمد .. از مینا گفت … از اینکه از همان اول با او قرار گذاشته که رابطه ی خاصی با او نخواهد داشت و او نباید توقعی داشته باشد ….

در مورد خانواده اش حرف زد . .. از مادر و پدرش … از اینکه پدرش به خاطر ندانم کاری های مادرش از او جدا شده ، بد حجابی و رفیق بازی و ولخرجی و ناسازگاری با خانواده ی شوهرش … پدرش از خانواده ای تقریبا متوسط و متعصب بوده که رفتار مادر وفا و خانواده اش را تاب نمی آورد و از او جدا می شود … از نا پدری اش گفت از اینکه ثروت هنگفت پدری اش، مادرش را برای ازدواج با او ترغیب می کند … از فساد ناپدریش گفت .. اینکه اهل هر برنامه ی زشت و زننده ای هست … اهل مشروب و قمار …

از مدتها پیش که پای میز قمار نشسته تا امروز همه ی ثروتش را از دست داده … به جز همین کامیون که وفا با آن کار می کند که البته نیمی از آن هم متعلق به وفاست .. البته او چند کامیون به جز این داشته که همه را از دست داده … همینطور خانه ای که در آن ساکن هستند … خانه ی خودش در شمال تهران را پای میز قمار باخته بود … مدتی را در خانه ی اجاره ای به سر برده بودند و همه ی خانواده چوب ندانم کاری های او را خورده بودند ….

دل پری داشت از آنها … از زمانه و روزگار … از مادرش که آن همه دوستش داشت…. از مینا و از همه … می گفت تنها کسی که دوست داشتنش راباور دارد نسرین خانم ست … او که هر گز نمی تواند در ماندگی نوه اش را ببیند و به هر طریقی به او کمک می کند می گفت همه ی خرج و مخارج عروسیش را هم او پرداخته … او را صمیمانه دوست داشت و دلش به حال تنهایی او می سوخت …

از همه گفت و گفت و رسید به دوستان و رفقایش … حتی از دوست دختر هایش گفت … از اینکه از اول اهل چنین برنامه هایی نبوده و یک وقت به خودش آمده که دیده خیلی از درس و دانشگاه دور شده .. .دیگه میلی به ادامه ی تحصیل نداشته …. از طرفی خانوادش از نظر مالی دچار مشکل شده بودند …. نا پدری به او می گوید : اگر می خوای تو این خونه بمونی باید کار کنی …. باید همراه ماشین بری تو جاده تاراننده نتونه حساب کتاب غلط دستم بده …. داره بدبختم می کنه … در حالی که عامل اصلی بدبختی شان خودش بوده نه هیچ کس دیگر …

درس و دانشگاه را رها می کند و به عنوان شاگرد راننده ی کامیون مشغول میشود و در مدت کوتاهی به خاطر استعداد زیادش در رانندگی خیلی خوب همه ی فوت و فن های کار کردن در جاده به همراه کامیون را یاد می گیرد و وقتی که بیست و چهار ساله بوده توانسته صاحب گواهینامه ی پایه یک بشود و کم کم خودش به تنهایی اختیار کامیون را به عهده بگیرد … و در آن مدت فقط توانسته خانه بخرد و همان ماکسیمایی که عاشقش هست … البته به صورت قسطی وفقط چند قسط دیگر مانده تا پولش را کامل بپردازد. و دیگر نه پس اندازی .. نه چیزی …

از آن به بعد دیگر این کار را رها نکرده و به آن علاقه مند هم شده … عاشق رانندگی در شب و سکوتش شده … برایش آرامبخش است …

همه ی اینها را که گفت … سوالی را که در ذهنم جا خوش کرده بود را بر زبان آوردم : می تونم یه سوال بپرسم ؟

او که با حرف زدن و درد و دل کردن کمی حالش بهتر شده بود سرحالتر پفت : بپرس جونم …

تردید داشتم اما با آن کنار آمدم و پرسیدم : اون همه پولو از کجا آوردی دادی به پدرم… تو که می گی …

کمی نگاهم کرد …

دستش را به روی گونه ام کشید … از گفتن معذب بود اما قبل ازاینکه بخواهم بگویم اگه نمی خوای بگی مهم نیست لب گشود : از مارال گرفتم …

– مارال ؟

سرش را تکان داد : ناراحت شدی ؟ چاره ای نداشتم… البته اونقدری به دردش خوردم که همچین موقعی به کارم بیاد …

مرا به خود نزدیک کرد و دستش را دورم حلقه کرد : مهم نیست … مهم اینه که الان تو رو دارم … پولشم یه جوری بر می گردونم … نگران نباش .

اشکی از احساس بدبختی ام بر چشمانم نشسته بود را پس زدم تا حالش را نگیرم… مرا از پدرم با چه پولی خریده بود … از چه کسی به خاطرم پول گرفته بود … آیا ارزشش را داشت ؟

بوسه های پرمحبتش را بر موهایم حس کردم … وصدای آرامش را شنیدم : فدای تو بشم عروسکم .

زودتر از من به خواب رفت و من با خیالاتم بیدار بودم … خیالاتی که پدر را مهمان ذهنم کرده بود … دلم خیلی گرفت .. اگر با من آنگونه تا نمی کرد …

***

روز بعد عصر بود که برگشت … آمده بود مرا به خان ای ببرد که قرار بود در آن زندگی کنیم… آماده شدم و وسایلم را برداشتم او هزینه ی آن چند روز را حساب کرد و با هم از هتل خارج شدیم … بیرون که رسیدیم خندید : خب … از اینجا هم راحت شدی … فقط …

– فقط چی ؟

– دیگه ماشین نداریم … به جاش این موتور اسپورت خوشگلو گرفتم … حال می کنی چه خوشتیپه ؟

با دست به موتوری که کمی آنسوتر پارک کرده بود نگاه کردم … خیلی قشنگ بود … اما ماشینش …

– ماشینتو به خاطر رهن خونه فروختی ؟

سعی می کرد خودش را خوشحال نشان دهد اما می دانستم که ناراحتست به خاطر از دست دادنش … نمی خواستم به خاطر من از ماشینش بگذرد … اما خب اگر راهی بود همان را انجام می داد .

وقتی دید ناراحتم با خونسردی گفت : داشتن تو به همه ی این کارا می ارزه وباور کن یه ذره به خاطر فروختنش ناراحت نیستم . … الانم بدو .. باید زودتر بریم که خیلی کار داریم .

ساکم را جلوی خودش گذاشت و من هم پشت سرش سوار شدم و دستم را به پهلوهایش گیر دادم . با اینکه برایش ناراحت بودم اما موتور سواری با او در آن هوای سرد و نمناک خیلی دلچسب بود … کاش دلم شاد تر بود … کاش خنده هایم از ته دل بود …

در یک محله ی متوسط خانه گرفته بود . یک خانه ی نقلی با یک حیاط کوچک … یک باغچه که فقط یک درخت داشت و یک بوته ی خشک شده ی گل ..

خانه قدیمی اما تر و تمیز بود …. ساختمان دو پله از سطح حیاط بالاتر بود . درب آهنی را باز کرد وبه درون رفتیم … بوی رنگ به مشام می رسید و تمیزی دیوارها نشان می داد که تازه رنگ شده اند .

یک حال دوازده متری و دو اتاق نه متری که هردو رو به حیاط پنجره داشتند … نور گیر و دلباز بود …و یک آشپز خانه که به نظر می رسید دیوارش را برداشته اند و به صورت اوپن در آورده اند …

حمام و دستشویی هم در حیاط بود .

از آنجا خیلی خوشم آمد …

لبخندی برلب نشاندم : عالیه … واسه من یکی که از سرمم زیاده …

با دیدن خوشحالیم تبسم کرد : خداروشکر خوشت اومد … فقط ببخش که بهتر از این نمیشه …

– این چه حرفیه .. خیلی خوبه …

برای اولین بار در بوسیدنش پیش قدم شدم … نگاهش خندید و پر شیطنت شد . با خنده گفتم : خواهشا پررو نشو … مگه نگفتی کلی کار داریم ؟

با همان لبخند شیرین گفت : خب آره … مثل اینکه خیلی عجله داری … بذار وسایلو بیاریم بچینیم بعد …

تازه متوجه منظورش می شدم با مشت به سینهاش کوبیدم : خیلی لوسی …

خندید و دستهایم را گرفت : گناه من چیه ؟ خودت گفتی …

معترض گفتم : بس کن وفا … خوشم نمیاد اینجوری سر به سرم بذاری …

به اخمهای در همم خندید اما دست بر نداشت … تا وقتی برای خرید وسایل ضروری رفتیم همه اش با شوخی های بامزه و بی مزه اش سر به سرم گذاشت .

یک یخچال کوچک و اجاق گاز سه شعله و یک فرش دوازده متری و چند متر موکت برای اتاق ها و دو دست رخت خواب و مقداری هم وسایل برای آشپز خانه … هر چه که برای یک زندگی دونفره نیاز بود …

وسایل ها را تازه به خانه برده بودیم که مادرش تماس گرفت و یاد آوری کرد که شب باید به خانه ی نسرین خانم بروند … با کلافگی قطع کرد و گفت می خواستم همین امشب همه ی وسایلا رو بذاریم سر جاش … اما نگران نباش زود بر می گردم …

بخاری را را ه انداخت و آبگرمکن را روشن کرد و اجاق گاز را هم وصل کرد و با خرید مواد غذایی یخچال را پر کرد و رفت .

با رفتنش به یکباره از سکوت خانه دلم گرفت … با بودنش .. شوخی هایش … سکوت و سردی خانه را می شکست و به وجودم گرما می داد … تصمیم گرفتم تا آمدن او بقیه ی کارها را خودم به تنهایی انجام دهم … کار های سختی نبود … و از پسش بر می آمدم .

هنوز هم باورم نمی شد این خانه ی کوچک و دوست داشتنی برای زندگی مشترک من و وفاست … با تمام وجود آن را دوست داشتم … قسمت کوچکی بود از این دنیای بزرگ که سهم من شده بود … جایی که دیگر منت هیچ کس بر سرم نبود … سفقی بود بر سرم که همه ی نگرانی هایم را از من می گرفت و به من حس امن و آرامش می داد .

*** ***

آن شب نیامد … دلم از نیامدنش گرفت … اما می توانستم او را درک کنم … او نمی توانست هر شب خانه اش را ترک کند . می گفت فکر می کند مادرش بویی از این ماجرا برده …

نگران تنهایی من بود . من اما نمی ترسیدم … تنهایی سالها بود که همدم من بود … خیالش را راحت کردم که نگران من نباشد … در حیاط و ساختمان را قفل کردم … بخاری را خاموش کردم … خانه حسابی گرم شده بود .

در یکی از اتاق ها برای خودم رختخوابی انداختم و پس از نگاهی دیگر به خانه و مطمئن شدن از اینکه همه چیز در جای خود قرار گرفته و مرتب ست به بستر رفتم… راضی بودم … به همین زندگی ساده اما پر مهر … و خدا را شکر گفتم که دستم را گرفت و نگذاشت به نابودی، به فساد کشیده شوم …

آنقدر خسته بودم که سرم به بالش نرسیده خوابم برد .

*** ***

فردا تا قبل از آمدنش با مقدار پولی که به من داده بود به خرید رفتم …. خوبی دیگر آن خانه نزدیک بودنش به مغازه های میوه فروشی و سوپر مارکت و نانوایی و حتی قصابی بود …

مقداری برنج و سبزی و ادویه جات خریدم و به خانه بر گشتم… به جز این ها وفا همه چیز خریده بود و به چیزی نیاز نداشتم . سریع دست به کار شدم … دوست داشتم ناهار را با من بخورد .

برایش قرمه سبزی بار گذاشتم و برنج را هم دم کردم …

با اینکه هوا سرد بود تصمیم گرفتم حیاط کوچک خانه را بشویم . با آب باران کمی گل کف حیاط جمع شده بود .

مشغول شستن حیاط بودم که در باز شد .. او هم کلید داشت … وارد شد و با دیدنم لبخند بر لبهایش نشست : به به چه خانوم خوشگل سحر خیزی … تو کی بیدار شدی که داری حیاط می شوری ؟

با لب خند سلام کردم : اول سلام بعدا کلام آقا پسر … در ضمن من خیلی وقته که بیدار شدم … تازه ناهارمم آمادست …

ابرو های مغرورش بالا رفت : جدا ؟ خسته نباشی گلم ..

آب را بستم و به سویش رفتم با او دست دادم پیشانیم را بوسید … ناگه راست ایستاد : ببینم داره بوی قرمه سبزی میاد ؟

لبخندم پر رنگ تر شد : آره … می دونم دوست داری …

– خب … آره دوست دارم … اما … ما که سبزی نداشتیم …

– رفتم خریدم … بیا بریم تو که یخ زدم .

موتورش را به درون آورد .

پشت سرم آمد : واسه چی صبر نکردی خودم بیام ؟

با خنده گفتم : اگه صبر می کردم که باید واسه شام می پختمش …

– دوست ندارم تنها یی بری خرید …

به طرفش بر گشتم : چرا ؟

– من که همیشه خونه نیستم …. نمی خوام تو محل رفت و آمد داشته باشی …

– این حرفا کدومه … من همیشه تنها بودم و تنهایی از پس کارام بر اومدم … خواهش می کنم در این مورد به من ایراد نگیر من کارمو خوب بلدم …

– محیطی که توش زندگی می کردی با اینجا فرق داره عزیزم … همینکه گفتم دوست ندارم تنها بری بیرون …

برایش فنجانی چای بردم : پس بفرمایید باید در نبودتون زندانی باشم دیگه …

مرا کنار خود نشاند : ببین … من نه قصد دارم اذیتت کنم نه گیر بیخود بدم … بدبین و متعصبم نیستم … در این مورد هم حتما یه چیزی می دونم که می گم .

دلم نمی خواست کوتاه بیایم ، من بدون او توانسته بودم سر پا بایستم ، من خود ساخته بودم و اینها برایم مشکل نبود … دوست نداشتم با حمایت هایی که نیازی به آن نمی دیدم مرا دچار ضعف و ترس از بیرون بکند .

جوابش را ندادم …

نگاهش را احساس می کردم سرم را بلند کردم . لبخند به لب داشت .

پاسخ لبخندش را دادم و برای اینکه این بحث ملایم را تمام کنم گفتم : ناهار که پیشم میمونی ؟

جرعه ای از چایش را نوشید : مگه میشه ازدستپخت شما گذشت ؟

خیالم راحت شد . برای درست کردن سالاد به آشپز خانه رفتم و سری هم به غذا زدم . بوی سیگار را که حس کردم گفتم : نمی شه این سیگارتو بذاری کنار ؟

– بدت میاد ؟

– بدم که میاد .. اما واسه خاطر خودت می گم …. حتما می دونی برای سلامتی چقدر ضرر داره .

– اگه می شد که تا حالا هزار بار ترکش کرده بودم …

– مطمئن باش تا حالا نخواستی … وگرنه حتما می تونستی ..

– نه بابا … چند بار سعی کردم نشد …

متبسم نگاهش کردم : خب حتما همه ی سعیتو نکردی … فکر کنم قبلا این جمله رو از خودت شنیدم که گفتی هر چی که خواستی رو به دست آوردی … حتی اگه دوستش نداشتی یا واست ضرر داشته …

و با شیطنت ادامه دادم : یادت که میاد ؟ به خودم گفتی ….

نگاهش به من بود : آره …. و بهترین چیز که خواستم و به دست آوردم تو بودی …. البته با اینکه می خواستمت نشد که برای به دست آوردنت تلاش زیادی بکنم …

– بیشتر از این ؟ دیگه می خواستی چیکار کنی ؟

– خدا تو رو به من داد شهلا …

مینا که با او تماس گرفت بحثمان بی نتیجه ماند اما باید وقتی دیگر آن را پیش می کشیدم . بی اراده سرا پا گوش شدم می ترسیدم از او بخواهد که برود … ظاهرا همین را هم خواست که او گفت : میتونی تنها بری …. من جایی دعوت دارم … قرار نشد به کار من کار داشته باشی …. می گم خودت برو …. بگو وفا کار پیش پاش افتاد … خیلی خب … با من بحث نکن … برو … خدا حافظ .

تماس را قطع کرد و به آشپز خانه آمد . گفتم : قرار بوده جایی برید ؟

– آره … منزل عمه اش … ولی من از این خاله بازیا خوشم نمیاد …. بودن با تو رو عشق ست .

خندید و موهایم را به هم ریخت : کارت تموم شد پاشو بریم یه دور بزنیم … حالا تا وقت ناهار مونده که …

موافقت کردم و پس از اتمام کارم آماده ی بیرون رفتن شدم …

به حیاط رفتیم . کاپشنش را پوشید و موتور را از حیاط بیرون برد .

به دنبالش از خانه خارج شدم و در رابستم . سوار شدم و دقایقی بعد از پیچ کوچه گذشتیم … آن هوا برای موتور سواری خیلی عالی بود ….

سرم را به گوشش نزدیک کردم : منم دوست دارم موتور سواری کنم .

سرش را به طرفم گرداند : مگه الان داری چیکار می کنی خانمی ؟

خندیدم : نه … می خوام یاد بگیرم تنها یی سوار شم …

خندید :: جـان ؟ تنها سوار شی ؟

– آره … همیشه آرزو داشتم موتور سواری یاد بگیرم …

– کاری نداره فدات شم … خودم یادت می دم …..

با هم حرف می زدیم … حرف های شیرین … گاهی می خندیدیم … پر بودیم از حسهای خوب … پر از یکرنگی …

چه خوب بودند لحظه هایی که او در آن ها حضور داشت با یک نوع مهربانی که خاص خودش بود .

ناگه سرش را به سمت چپ گرداند … چشمهایش را باریک کرد و اخم به چهره نشاند … قبل از اینکه بپرسم چه شده بر سرعتمان افزود واولین بریدگی دور زد … به نظرم خیلی عصبانی می آمد .

ترمز زد گفت : پیاده شو و همین جا بمون …

سر از کارش در نمی آوردم … با عجله پایین آمدم و او به محض پیاده شدن شروع به دویدن کرد … با نگاه دنبالش کردم .. دلهره به جانم افتاده بود … وقتی دیدم به سمت پژوی دویست و ششی که جلوتر مقابل دختر جوانی ایستاده فهمیدم اوضاع از چه قرارست … او به یک آن یقه ی راننده ی پژو را گرفت و بیرون کشیدش … صدای فریادش را می شنیدم … کاش می توانستم جلو بروم … اما نمی شد … دختری که ایستاده بود و ظاهرا راننده ی پژو مزاحمش شده بود را شناختم خواهر وفا بود …

دلم شور می زد … نمی دانستم چکار کنم … همه ی رهگذران ، سواره و پیاده دور آنها حلقه زده بودند … می ترسیدم جلو بروم … نمی خواستم برایش درد سر درست کنم .

با پادرمیانی عده ای آنها از هم جدا شدند هر چند که دهان و بینی مرد مزاحم پر از خون شده بود …

جمعیت کم کم متفرق شدند و وفا نگاه عصبانی اش را به خواهرش دوخت … نمی شنیدم با آن همه تندی به او چه می گوید … اندکی بعد او را با تاکسی راهی کرد و خودش به طرف من آمد … یقه ی لباسش پاره شده بود و گوش ی لبش زخم … قلبم فشرده شد …

خیلی عصبی بود … بی حرف سوار شد و من نیز به تبعیت از او .

بهتر بود صبر می کردم آرام شود … … مسیر برگشت را در پیش گرفت … دیگر حالی برای گشت و گذار و تفریح نمانده بود . به خانه بازگشتیم … ساعت از دوازده گذشته بود .

کنار بخاری دراز کشید … هنوز هم درهم و عصبی بود . به آشپز خانه رفتم … با دو فنجان چای برگشتم .

چشمهایش را بسته بود …

– وفا جون … نمی خوای حرف بزنی ؟

چشم گشود … تبسم بیرنگی بر لبهایش نشاند … بلند شد نشست … چشمهایش طوفانی بود هنوز …

– سما … خواهرم بود …

سرم را تکان دادم … آره … شناختمش … یکی دوبار دیده بودمش …

– اون مرتیکه هم خواستگارشه … یک ساله که دست بردار نیست … مدام مزاحمش می شه ….

نگاهی به فنجان چای انداخت …

– به درد زندگی با سما نمی خوره … سما دختر حساسیه و اونم مدام سر و گوشش می جنبه … آمارشو دارم …

لبخندی زدم : اینجوری که تو زدیش فکر نکنم دیگه طرف خواهرت پیداش بشه …

قند را در دهانش گذاشت و جرعه ای از چایش را نوشید : نه بابا … اینقد پوست کلفته … دفعه ی اولش نیست که …

– باید یه فکر اساسی بکنی …. می تونی ازش شکایت بکنی …

– آره … فکر می کنم باید شکایت کنم … باید ازش تعهد بگیرن …. بدبختی اینه که سما دانشجوئه و نمی تونه یه مدتی رو تو خونه بمونه … اینه که اون عوضی می تونه هروقت دلش خواست ببیندشو مزاحمش بشه …

– خودِ سما هم نظرش به اون منفیه ؟

– آره … هیچ کس قبولش نمی کنه …

– به نظرم اگه سما بهش بگه شاید دست برداره …

– گفته … هزار بار … اما خودم درستش می کنم … باید پاشو از زندگی سما بکشه بیرون …

پاکت سیگارش را از جیبش بیرون آورد ولی قبل از اینکه روشنش کند گفتم : با حرف زدن آرومتر نشدی ؟

نگاهم کرد … ادامه دادم : فکر نمی کنم اینقدر که با حرف زدن می تونی آروم بشی با این سم بتونی به آرامش برسی …

اخمهایش در هم رفت نگاهی به سیگار انداخت : نمی شه …

لحن نرمش به مشتاق ترم کرد : حالا امتحانش کن …. امروز یه بار پسش بزن … فردا دو بار و هر روز یه بار بیشتر از روز قبل … مطمئن باش می تونی …. الان نکش … بذار واسه یکی دوساعت دیگه …

– نمی شه … داغون می شم …

نا امید نشدم : حالا یه بار امتحان کن … کم کم می تونی … من که نمی گم یه باره بذارش کنار که …

نگاهش به نگاهم خیره ماند و اخم هایش آرام آرام باز شد : باشه … امتحانش می کنم …

لبخند که زد نشان داد حالش خیلی بهتره …

نیم ساعت بعد هر دو سر سفره در کنار یک دیگر نشسته بودیم …

مثل همیشه از دست پختم تعریف کرد و قدردانی اش خیلی به دلم نشست .

در جمع کردن سفره و شستن ظرف ها کمکم کرد … چه زیبا بودند این با هم بودن ها … و وقتی به هال برگشتیم گفت : الان میشه ؟

– چی ؟

– سیگار دیگه … یه ساعت گذشته …

– بمیرم واست تو این یه ساعت چی کشیدی …

خنده ام گرفت … به شوخی اخم کرد : مسخره م می کنی ؟

ابرو هایم را دادم بالا : مسخره ؟ نه … دور از جون شما … به من میاد بخوام شما رو مسخره کنم ؟

دستم را گرفت … نگاه چشمان زیبایش گیرا بود و جذاب … مرا در آغوش کشید … پیشانی ام را بوسید … موهایم را نوازش کرد … گم شدم در گرمای محبتش … عطر نفس هایش را دوست داشتم .

با تمام وجودم حس می کردم این مرد را دوست دارم … همینطور که هست … گاهی خوش اخلاق و گاهی مثل دریا طوفانی … غیرت و تعصب خاصش را دوست داشتم … اینکه هوای من و خانواده اش را داشت … حتی اینکه از سر دل سوزی با مینا ازدواج کرد … او را می خواستم و دیگر به هیچ قیمتی نمی خواستم او را از دست بدهم ….

*** ***

وفا سه روز بعد رفت . شب قبلش را با من گذراند و مرا بیش از پیش دلبسته ی محبت هایش کرد … می خواست به قشم برود … اصرار کرد که مرا هم با خود ببرد اما نرفتم .. با اینکه به وجودش عادت کرده بودم و نبودنش سخت بود اما می خواستم در خانه مان بمانم … به انتظار آمدنش ماندن هم برایم شیرن بود … می خواستم یک زندگی مشترک واقعی را تجربه کنم ….

قبل از رفتنش برای خانه خرید کرد تا نیازی به بیرون رفتن نداشته باشم … به او گفتم که فقط برای خرید نان بیرون می روم و اگر به چیز ضروری نیاز پیدا کردم … مخالف بود اما قانعش کردم که نباید در این مورد دور مرا حصار بکشد … من آنقدر ضعیف نبودم که او بخواهد آنگونه هوایم را داشته باشد … اتفاق خوبی که در آن چند روز افتاد این بود که سیگار کشیدنش به نصف طریق معمول کاهش پیدا کرد و خودش هم راضی بود و امید وار … اما من می ترسیدم با اولین بار که عصبی شود نا خواسته تعداد دفعات سیگار کشیدنش را زیاد کند .. هر چند که بار ها یاد آوری کرده بودم و او گاه به خنده و گاه جدی گفته بود که به یاد خواهد داشت و خودش هم مایل به ترک سیگار ست …

شبها کمی می ترسیدم اما آن هم برایم عادی شد . در ها را قفل می کردم و خیال آسوده .

تا قبل از خواب بارها تماس می گرفت … مهربان بود و خندان و گاهی دلتنگ … همچون من .

روز چهارم بود که برای خرید نان از خانه بیرون آمدم … شب قبل برف سنگینی باریده بود … کوچه و خیابان لیز شده بود .. با احتیاط خودم را به نانوایی رساندم … درون نانوایی گرم بود و دلپذیر …

نان هایم را برداشتم و بیرون آمدم… در نبودن وفا زیاد خودم را تحویل نمی گرفتم … از غذا های رنگا رنگ برای خودم خبری نبود … همه را به عشق او و برای او می پختم …

سر کوچه همینکه به درون کوچه پیچیدم پایم لیز خورد و نقش بر زمین شدم موتور سواری که از سمت مخالف می آمد با دیدن من کنترلش را از دست داد و برای اینکه به من بر نخورد به دیوار زد و خودش پرت شد … با وحشت به صحنه ی مقابل نگاه می کردم … موتور سوار به سختی بر خواست و نشست … من نیز بر خاستم .. مانتو ام خیس و کثیف شده بود به سویش رفتم : حالتون خوبه آقا ؟

کلاهش را از سر برداشت صورتش از درد در هم بود دستش را به پایش گرفت . مقابلش نشستم … فکر کردم باید هم سن و سال های خودم باشد …

– جاییت درد می کنه ؟

– فکر کنم پام شکسته باشه …

بیچاره به سختی حرف می زد .

– زنگ بزنم اورژانس بیاد ؟

لب به دندان گرفته بود و ابرو هایش در هم گره خورده بود : نمی تونم بلند شم …

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن