رمان همسفر من

رمان همسفر من پارت 7

با اورژانس تماس گرفتم و منتظر ماندم … چند نفری دورمان را گرفته بودند … همه به حال او که اکنون می دانستم علی نام دارد و اهل همین محل و حتی همسایه مان هست دلسوزی می کردند …

اورژانس رسید و به تشخیص آنها پای او شکسته بود … سریع آتل بندی کردند و او را سوار آورژانش کردند که زنی با گریه و زاری خود را به ماشین رساند … علی هم اکنون بی تاب از درد آرام می گریست .

دلم به حال زن سوخت و به پسر جوان یا همان علی به خاطر داشتن چنین محبتی غبطه خوردم …

علی را با اورژانس به بیمارستان منتقل کردند … همسایه ها مادرش را دلداری می دادند که چیز مهمی نیست و خدارو شکر کن که بد تر از این نشد و از این حرفها … اما او تاب نیاورد و برای رفتن به بیمارستان دست به دامن یکی از همسایه ها که تازه با وانت بارش رسیده بود شد و همراه او و زن دیگری راهی بیمارستان شد … حالم خیلی گرفته بود … خودم را به نحوی مقصر می دانستم .. اگر مواظب بودم این اتفاق نمی افتاد ….

نگاهی به نان ها ی خیس و خمیر شده ی کف کوچه انداختم و آن ها را جمع کردم درست نبود به همان صورت می ماند … کمرم خیلی درد گرفته بود … خودم را به خانه رساندم … چهره ی مادر علی لحظه ای از مقابل چشمانم دور نمی شد …

لباس هایم را عوض کردم .. خیلی سردم شده بود …

وفا که تماس گرفت متوجه بی حوصلگی ام شد خستگی و سردرد را بهانه کردم و از این اتفاق حرفی نزدم .. می ترسیدم حرفم را باور نکند و نگران شود .

همه ی فکرم پیش آن زن و پسرش بود … باید به عیادتش می رفتم .

– سلام عزیز دلم…حالت چطوره خانمی؟

شنیدن صدایش اولین ساعات هر صبح و هر روزم…حالم را خوش می کرد…عشق به رگهایم سرازیر می کرد….

– ـ سلام …ممنون … خوبم…خسته نباشی.

– ـ سلامت باشی گلم… چه خبر؟

– ـسلامتی… تازه بیدار شدم.. کجائی؟

– ـ تا عصر یا شب از بندرعباس میام بیرون.

یعنی فردا شب می توانست خانه باشد… دلم برای دیدنش عاشقانه پر می کشید.

لبخندی به لب هایم نشست:چه خوب…خیلی دلم تنگته….

– ـ فدای اون دلت بشم …دیگه دارم میام.

ناگه به ذهنم رسید که می خواهم به عیادت…به خانه ی همسایه بروم..موضوع پیش آمده را برایش تعریف کردم.و خیالش را راحت کردم که برای من مشکلی جز یک کوفتگی معمولی پیش نیامده و حالم کاملا خوب است… همه ی اینها را گفتم و اضافه کردم که می خواهم به عیادتش بروم…

– نه خانومم…صبر کن خودم میام با هم می ریم…

می دانستم چنین پاسخی خواهم شنید…

– تا تو بیای که دو روز طول می کشه…بعدش هم که حوصله نداری…تا بخوایم بریم دیگه خوب شده و نیازی به عیادت نداره.

خندید اما لحنش جدی بود:خب چه بهتر… بذار اومدم با هم می ریم… اتفاقا دلم می خواست با یکی از همسایه ها در تماس باشی تا اگه خدای نکرده مشکلی در نبودن من پیش اومد کسی باشه که به دادت برسه.

ناراضی گفتم:خیلی خب… وقتی اومدی با هم می ریم.

بعد از دقایقی وقتی تماس را قطع کردم برای رفتن به بیرون و خرید نان آماده شدم… نان های دیروز که همه خراب شده بود.

از خانه خارج شدم و به سمت نانوائی به راه افتادم…. بوی خوش نان تازه را حس می کردم… صحبت با وفا … بیرون آمدن از خانه در آن هوای پاک و دیدن پرندگانِ ناز و کوچک و اکنون بوی نانِ تازه همه حسهای خوب و مثبت به وجودم هدیه می کرد. سرشار بودم از احساسات خوشایند.

اینبار بی درد سر نان خریدم.و به خانه برگشتم.نرسیده به خانه بودم که درِ خانه ی همسایه باز شد. با شنیدن صدای در سر گرداندم و از دیدن زنِ همسایه یعنی همان مادر علی لبخندی بر لبانم نشست… پس خانه شان کمی آنطرفتر از خانه ی ماست….

گامی به سویش بر داشتم:سلام خانوم.

نگاهم کرد گوئی مرا به خاطر نمی آورد،چادر سیاهش را مرتب تر کرد: سلام…

– – من همسایه تون هستم… یعنی همسایه ی جدیدتون…

با دست به خانمان اشاره کردم:خونمون اینجاست.

نگاهش آشناتر شد.گفتم:دیروز من اینجا بودم که اون اتفاق واسه پسرتون افتاد.. در اصل من خودمو مقصر می دونم… آخه لیز خوردم و کف کوچه افتادم و آقا پسر شما برای اینکه به من نخوره…

تازه من را شناخت، این را از رنگ نگاهش درک کردم.

وقتی گفتم:شرمنده ام.

این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است

گفت:شرمنده چرا عزیزم؟این اتفاق ممکن بود برای هر کسی بیفته… در مورد پسر من هم خدا رو شکر می کنم که اتفاق بدتری نیفتاد… شما هم خودتوو آزار نده گناهی نداری…

لبخند دوستانه ای زدم:شما لطف داری…خب حالا حال پسرتون چطوره؟

– ـ خدا رو شکر خوبه نیازی به پلاتین و این حرف ها نبود….واسه اش گچ گرفتن…. باید سه هفته گچ به پاش بمونه.

چهره اش پر از غم بود پر از نگرانی. گفتم:انشاالله که زود می گذره.. خدا رو شکر که به خیر گذشت.

نفسش شبیه آه بود:همینطوره… خب بفرما تو عزیزم….

ـ ممنون باید برم خونه کار دارم.

– ـ با خانواده تشریف آوردید؟

– ـ با شوهرم هستم.

تعجب کرد:شوهرت؟ببخشید من فکر کردم مجردی و با پدر و مادرت اومدین.. آخه اصلا به ظاهرت نمیاد متأهل باشی…

لبخندم کمرنگ شد. راست می گفت…ظاهرم هیچ شبیه به خانم هایی که دور و اطرافم در شهر و محله و هر جا دیده بودم نبود…

صورت و ابروهایم همان بود که بود… به فکر تغییر نبودم.وفا هم حرفی در این مورد نمی زد.نظرش را نمی دانستم و خجالت می کشیدم بپرسم…

تعارف کردم به درون بیاید اما گفت که باید برود.. من به خانه رفتم و او در پی کارش.

***

وقتی برای وضو جلو آینه ایستادم نگاهم دقیق تر از همیشه بر روی صورتم گردید.

ابروهای پر و مشکی ام حالت زیبائی داشت،زیاد نا مرتب به نظر نمی رسید اما خب.. دخترانه بود.. موهای صورتم هم زیاد مشخص نبودند و بیشتر حالت پرزهای نازک داشتند.. نگاهم به چشم هایم افتاد.لبخندی بر لبهایم نشست:کارت به کجا رسیده که داری به چه چیزهائی فکر می کنی آقا شهاب…

هنوز به نماز نایستاده بودم که زنگ خانه را زدند…

چون انتظار هیچ کس را نداشتم ترسیدم…. دلم فرو ریخت…

به حیاط رفتم… دوباره زنگ.. اما من نمی خواستم جواب دهم… می ترسیدم…

با گامهای آهسته به پشت در رفتم….نفسم در سینه حبس شده بود. به گوش ایستادم…صدای پسر یا دختر بچه را شنیدم:مثل اینکه نیستن.. بیا برگردیم…

صدای دیگر هم تاکید کرد.

قبل از اینکه بروند گفتم:کیه؟

صدای یکی از آنها را شنیدم:باز کنید خانوم همسایتون هستیم.

نفس راحتی کشیدم و در را آرام باز کردم.

از دیدن یک پسر و دختر تقریبا شش یا هفت ساله ی پشت در لبخندی بر لب هایم نشست…

یک کاسه ی آش رشته در دست دخترک بود. هر دو سلام کردند.ظرف آش را به طرفم گرفت:اینو مامانم داده… بفرمائید.

تشکر کردم .- ـ خونه تون کجاست عزیزم؟با دست به انتهای کوچه اشاره کرد…

با نگاهی به آن سو گفتم:تو خواهر علی آقا هستی؟

سرش را تکان داد.لبخندم را تکرار کردم:دست گل ِ شما و مامانتون درد نکنه… بچه ها زحمت کشیدید…

نگاهی به هم انداختند و لبخند زدند. از آنها خواستم تا به درون بیایند اما گفتند می روند و بعدا برای بردن کاسه خواهند آمد.پس از رفتن آنها در را بستم و به درون باز گشتم.. در آن هوای سرد،آش رشته ی داغ حسابی لذت بخش بود… فقط کاش وفا هم بود…

با اینکه آشِ خیلی خوشمزه ای بود اما تنهائی و بدون وفا اصلا بهم مزه نداد….

این اولین گام هائی بود که مرا با خانواده ای که در همسایگی امان زندگی می کردند نزدیک کرد.

*** **

نم نم باران خیلی زیبا بود …بوی خاک نم خورده هوای اواخر پاییز را آکنده بود …. چند شب بیشتر به شب یلدا نمانده بود و من دلم می خواست در آن شب وفا تهران باشد و در کنار من ….

از صبح زود که برای نماز بیدار شده بودم به عشق باران دیگر نخوابیده بودم و مشغول پختن آشِ ماست بود …. به یاد بی بی عزیزم آن را پختم … او این آش را خیلی خوب می پخت و روز های که باران می بارید می دانستم حتما بی بی آش خواهد پخت … دیگر در رستوران لب به غذا نمی زدم تا به خانه بروم و آشی که بی بی پخته را بخورم … به یاد او قطره هایی اشک از چشمم روان شد … دلتنگش بودم و می دانستم او هم دلتنگم هست …

دل از پنجره و حیاط کوچک و منظره ی ریزش نم نم باران برداشتم و به آشپز خانه رفتم … نگاهی به غذا انداختم و تصمیم گرفتم تا قبل از ظهر کاسه ی همسایه را که از روز گذشته پیشم مانده بود پر از آش ماست کنم و برایشان ببرم …

ساعتی بعد با ظرف آش در مقابل خانه شان ایستاده بودم . زنگ را فشردم و منتظر ماندم . همان دختر کوچک که روز قبل دیده بودم در رابه رویم گشود … با دیدن لبخندم خنده بر لبهایش نشست و سلامم را پاسخ داد و از همان دم در پیش از اینکه من حرفی بزنم مادرش را صدا کرد و من بی حرف ایستادم و به صورت بانمک او نگریستم .. مادرش آمد . چادر رنگی به سر داشت با دیدن من لبخند به لب آورد و پاسخ سلامم را داد …

ظرف را به طرفش گرفتم : بابت آش دیروز ممنونم … واقعا خوشمزه بود… اینم دست پخت منه امید وارم خوشتون بیاد …

لبخند مهربانش را تکرار کرد و گفت : شرمنده کردی دخترم .. دستت درد نکنه … را ضی به زحمت نبودم …

و زبان به اصرار گشود برای وارد شدنم که هرچه کردم نشد که مودبانه اصرارش را رد کنم .. این بود که به ناچار به درون رفتم و با خود گفتم زود بر می گردم ..

وارد حیاط بزرگشان شدم .. خانه ی آنها نیز قدیمی بود اما سر پا و تر و تمیز … حوض بزرگی وسط حیاط بود که ریزش قطرات باران بر روی آب آن موج های ریز و زیبایی ایجاد می کرد … بوته ی بزرگ شب بو در سمت راست کل باغچه را گرفته بود و زیباترین چیزی که می توانستم ببینم دسته های گل نرگس بود که دور باغچه را گرفته بود و قطره های باران روی گل برگ هایشان آن ها را زیباتر نشان می داد … بوی خوششان در عطر باران پیچیده بود … چقدر از آن فضا خوشم آمد … بی اراده لب به تحسین گشودم : چقد باغچه تون قشنگه … من عاشق گل نرگسم …

تبسمی دوستانه بر لب نشاند : قابل تو رو نداره عزیزم … می تونم پیزشو بهت بدم ببری بکاری …

با شنیدن این پیشنهاد لبخندم پر رنگ تر شد : اگه این کارو بکند ممنون می شم … واقعا قشنگه .. خوش به حالتون ..

کنار دیوار دو نایلون بزرگ بادمجان و گوجه و پیاز دیدم که قطره های باران روی آن ها نشسته بود .

به ساختمان رسیدیم که ایوان عریضی مقابلش داشت مادر علی ایستاد و با دست تعارف کرد : بفرما تو عزیزم لباس هات دیگهداره خیس می شه …

به همراه او وارد شدم . در هال نسبتا بزرگ دو دختر جوان که شاید کمی از من کم سال تر بودند را دیدم که مشغول پاک کردن حبوبات و دیگری در حال قیمه کشیدن ( خورد کردن ) سبزی بودند آن هم به مقدار خیلی خیلی زیاد .

با دیدنم به پا خواستند و سلام کردند و خو ش آمد گفتند …

مادرشان تعارف کرد بنشینم اما قبل از نشستن در گوشه ی سمت چپ چشمم به علی افتاد که کنار پنجره در بستر دراز کشیده بود با دیدنم سعی در نشستن داشت که به سویش رفتم : سلام … خواهش می کنم راحت باش …

پاسخ سلامم را داد و به حالت نیم خیز ماند …

همانطور ایستاده حالش را پرسیدم که گفت بهتر است و کمتر درد دارد … از او هم به خاطر آن اتفاق ناخواسته عذر خواهی کردم که او هم نظر مادرش را داشت و خوشبختانه مرا مقصر نمی دانست .

پس از دقایقی به نزد مادر و خواهر هایش بر گشتم و در کنار آنها نشستم .. .

چهره های گرم و مهربانی داشتند که از بودن در کنار آنها حس غریبگی نمی کردم …

مادرش پرسید : شما کی به اینجا اومدید ؟

نگاه از سبزی ها گرفتم و به او نگریستم : یه دو هفته ای می شه …

– خب .. به سلامتی .. از این محل راضی هستید ؟

– خدا رو شکر .. راضییم … الان که با شما هم آشنا شدم خیلی خوشحالم .

– شوهرتم تا به حال ندیدم .

– درسته .. کامیون داره و رانندهست … اینه که خیلی کم به خونه میاد …

به سلامتی عزیزم امیدوارم خوشبخت باشید .

تشکر کردم و نگاهم به دختر جوان افتاد که با حوصله سبزی ها را خرد می کرد .

بوی سبزی های تازه هم بوی دلنشینی بود …

دختر کوچک خانواده که درست مقابلم نشسته بود با خجالت پرسید : شما اسمتون چیه ؟

خواهرهایش خندیدند: بس کن عرفانه …

و یکی از آن ها روبه من گفت : ببخشید خانوم عرفانه عاشق اینه که اسم اطرافیانشو بدونه و ببینه بهشون میاد یا نه … البته از نظر خودش …

لبخندم را به رویش پاشیدم : اشکال نداره گلم … من اسمم شهلاست .

عرفانه کمی فکر کرد و گفت : یعنی چی ؟

مادرش لبخندی زد : هرچی هست که ماشاا…. خیلی بهشون میاد …

لبخندم آمیخته به شرم شد : ممنون … شما لطف دارید …

تا دقایقی دیگر آن ها هم خودشان را معرفی کردند و دانستم که علی فرزند بزرگ خانوادست بیست ساله و پس از او عالیه که هیجده سال داشت و هانیه که شانزده ساله بود و عرفان و عرفانه که دو قلو بودند و کلاس اول دبستان … و عرفان هم در آن وقت روز در مدرسه بود .

عالیه بود که با چای از من پذیرایی کرد .

مادرشان هم هما خانوم نام داشت و با آن سن و سال و بچه هایی که به آن سن و سال داشت معلوم بود که در سن کم ازدواج کرده … در این مورد چیزی نپرسیدم . فقط وقتی هما خانوم رفت پای تلفن و نا خواسته حرف هایش راشنیدم برایم آن همه سبزی و حبوبات سوال شد …

هما خانوم با چهره ای در هم برگشت . عالیه گفت : محمد آقا بود ؟

– آره .. .می گفت فعلا یکی رو جای علی گرفته …

نگاهی به من انداخت : چاییتو بخور عزیزم سرد شد .

تشکر کردم و جرعه ای از چای را نوشیدم . صدای علی را شنیدم : حالا چرا ناراحتی مامان ؟ اون بنده خدا که نمی تونه به خاطر من کارشو تعطیل کنه … حتما بعد از خوب شدن و برگشتنم کسی که گرفته رو رد می کنه …

هما خانوم وقتی دید شاهد مکالمه شان هستم گفت : علی واسه رستورانسر خیابون کار می کنه … با همین موتور غذا این ور اونو ر می برد … الانم که اینطور شده و صاحب کارش …

بیش از پیش عذاب وجدان گرفتم … باز هم خودم را مقصر می دانستم …

– علی … بچم چند ساله که نون آور خونوادست …

نپرسیدم پدرش کجاست یا چه شده …

عالیه گفت : غصه نخور مامان همه اش سه هفتست … الانم قربونت برم پاشو دست به کار شیم … چشم به هم بذاریم شب شده …

هما خانوم گفت : باشه مادر … شما هم دست بجنبونین .

گفتم اگه کمکی از دست من بر میاد کوتاهی نمی کنم …

لبخند خسته ای زد : نه مادر … دستت درد نکنه … با همین رستورانه قرار داد داریم باید غذا درست کنیم … .

تعارفم را برای ماندن و کمک کردن رد کردند .

اگر این همه کار داشتند درست نبود بیش از این مزاحم کارشان باشم . بر خاستم و از همه بابت معطل کردنشان عذر خواهی کردم و خانه شان را با خداحافظی کردن ترک کردم … دلم به حال آن ها و مشکلاتشان می سوخت . پس هما خانوم هم آشپز بود … باید از دستپختش می فهمیدم .

به خانه بازگشتم در حالی که همه ی فکرم پیش ان ها بود .

زیبا ترین لباسم را پوشیدم موهایم را که داشت بلند می شد شانه کردم … هنوز خیلی مانده بود که به شانه هایم برسد … با این حال از آن راضی بودم … به نظرم خوب بود و به صورتم می آمد … هنوز نتوانسته بودم که خودم را راضی کنم و برای اصلاح صورتو ابرویم به آرایشگاه بروم … نمی دانستم نظر وفا چیست اما این را هم می دانستم که قطعا خجالت مانع از این خواهد شد که بخواهم در مورد آن با وفا صحبت کنم .

بهترین غذایی که می دانستم دوست دارد را پخته بودم و خانه را تمیز کرده بودم … یک دسته گل نرگس که روز گذشته هما خانم برایم آورد بود را در لیوان گذاشته و روی اوپن قرار داده بودم . هنوز تازه و سر حال بودند و فضای کوچک و در بسته ی خانه را آکنده بودند.

ساعتی پیش گفته بود برای ناهار خواهد آمد ومن از خوشحالی دیدنش سر از پانمی شناختم . راستش فکر می کردم اول برای دیدن خانواده اش خواهد رفت اما گفت که قبل از هر جایی به خانه ی خودمان می آید .

وقتی صدای چرخش کلید در قفل را شنیدم لبخند بر لبانم نشست … خودم را به حیاط رساندم … وارد شد ….

لبهایش به خنده گشوده شد گفتم سلام …

در آغوشش فرو رفتم : سلام به روی ماهت گلم …

بسته هایی که در دست داشت را بر زمین گذاشت .

محکم مرا به سینه فشرد … صورتم را بارها بوسید : فدای تو بشم عزیزم …

این جمله اش را که آمیخته بود به مهری آشکار و پررنگ دوست داشتم اما همیشه تا می گفت می گفتم خدا نکنه … این حرفو نزن .

به درون رفتیم . با ورودش نفس عمیقی کشید : چه عطر خوشی … چه خانوم کد بانویی …

کاپشنش را از تن در آورد از دستش گرفتم و به رخت آویز دم در آویز کردم .

بوی عطرش این بار آمیخته بود به بوی دود و گازوئیل …

هر چه بود باز هم برای من خوشایند بود . پس از شستن دست و صورتش کنار بخاری نشست … برایش چای بردم تا خستگی اش برطرف شود .

کنارش نشستم . نگاهش رنگ زیبای عشق داشت ومن آن روز ها به خوبی معنی عشق رادرک کرده بودم … بهترین تجربه ی زندگیم بود … عشق یعنی همان محبت های وفا در حق من .

دلتنگی های من برای او که دیگر بی انصافی بود که بخواهم یا بخواهد آن را تعبیر به عادت کند .

بسته هایی که آورده بود و نزدیکش بود برداشت و از داخل یکی از آن ها جعبه ای بیرون آورد و درش راباز کرد : اینو کیش که بودم دیدم … خیلی خوشم اومد گفتم برازنده ی تن خانوم خوشگلمه …. ببین خوشت میاد ؟

لباس را مقابلم باز کرد . خیلی زیبا بود و جنس لطیفی داشت و رنگش هم یاسی بود …

دست بردم و آن را از دستش گرفتم : خیلی قشنگه … باید بگم عالیه …دستتت درد نکنه .

طبق معمول صورتش را به شوخی جلو آورد خندیدم … گونه اش رابوسیدم … با ته ریشی که در آن مدت صورتش را پوشانده بود صورتش زبر بود … اما خیلی به صورتش می آمد . موهایش هم با اینکه آشفته بود اما حالت زیبایی به چهره اش داده بود … خلاصه اینکه در کل از همیشه در نظرم دلنشین تر آمد … قبلا هم به او گفته بودم که ظاهر نامرتب و به قول خودش هپلی ایش را بیشتر دوست دارم … وقتی تر و تمیز بود و شیک ، به نظرم مغرور می آمد و دست نیافتنی .

جز آن یک پالتو و روسری و پلیور خیلی شیک هم برایم آورده بود که سرِ دادن هر کدام از آن ها به من کلی سر به سرم گذاشت .برای خودش هم یک پیرهن شیک به رنگ سفید و سرمه ای و یک شلوار جین سرمه ای و دودست لباس زیر وحوله …گفت لباس ها را همین جا نگه دارم چون هیچ لباسی در آن جا نداشت .

از دیدن و گرفتن آن همه کادو خوشحال بودم اما نه به اندازه ی دیدن خودش و بودنش در کنارم .

دقایقی بعد برای دوش گرفتن به حمام رفت . لباس ها را تا قبل از آمدنش امتحان کردم… همان لباسی که اول به من هدیه داد زیباتر از هر لباسی بود که تا آن روز پوشیده بودم . دستی به لباس کشیدم … هیچ وقت فکر نمی کرد که روزی از این لباس های دخترانه بپوشم…

آن را از تنم بیرون نیاوردم تا او هم ببیند .

وقتی از حمام بیرون آمد سفره را انداخته بودم و منتظر بودم بیاید تا غذا را بکشم .

وقتی وارد هال شد حوله روی سرش بود : چقد سرده ….

در را بست و به طرفم برگشت : خانوم گل …

وقتی نگاهش به من افتاد صورت شادابش به لبخندی مزین شد : به به … مبارکه خانومم … چقدر خوشگل شدی … خیلی بهت میاد …

هنوز از نگاه بی پروایش شرمگین می شدم … تشکری زیر لبی کردم و ادامه دادم این نظر و سلیقه ی شماست …

به من نزدیک شد . مقابلش ایستاده بودم … حوله را برداشت و خم شد و صورتم را پر محبت بوسید . بوی خوش شامپو و صابون می داد : قابل تو رو نداره عزیزم .

نگاهی به سفره انداخت : وای ببین چه کرده … خداییش من کجا می تونستم همچین زنی بگیرم که اینقد کدبانو و با سلیقه باشه؟

خندیدم : اینو خوب اومدی .. هیچ جای دنیا عمرا مثه من پیدا کنی .

با خنده گونه ام را کشید : قربون این خندیدنت .

بعد هم چون سشوار نداشتیم کنار بخاری ایستاد و موهایش را خشک و مرتب کرد : یادم باشه فردا سشوار بگیرم … اینطوری نمی شه .

مشغول کشیدن غذا بودم که آمد . قبل از اینکه بنشیند نگاهشبه روی اوپن و گل های نرگس افتاد : چه گل های خوشبویی … تازه خریدی ؟

– نه … هما خانوم … همسایه ای که بهت گفتم واسم آورده …

روبه رویم نشست : اِ ؟ با هم رفت و آمد پیدا کردید ؟

لحنش جدی بود و من اما با لبخند پاسخش دادم : رفت و آمد که نه … یه دفعه دم در دیدمش احوالپرسی کردیم … فهمید تازه اومدیم و این حرف ها … ظهرش واسم یه کاسه آش رشته فرستاد …. بعد من فرداش واسشون آش ماست بردم و به اصرار تعارف کرد رفتم تو … خیلی نموندم … دیروزم این گلا رو برام آورد ..

– خب … پس عیادتی که قرار بود با هم بریمو رفتی ؟

گرچه لبخند برلب داشت اما لحنش چندان مهربان نبود … آمیخته بودش به کنایه .

– گفتم که اتفاقی شد … وگرنه می خواستم با هم بریم .

در لیوانش کمی آب ریخت و نوشید . فکر نمی کردم ناراحت شود اما شده بود و نمی خواست به روی من و خودش بیاورد .

دراین مورد حرفی نزد . اما کاملا ناراحتی اش را درک می کردم … خودم را مقصر نمی دانستم … من کار بدی مرتکب نشده بودم .

– ناراحت شدی ؟

نگاهم کرد : چرا تا الان بهم نگفته بودی ؟

– آخه چیز مهمی نبود …

– مهم نبود ؟ اینکه رفتی احوالپرسی پسر همسایه مهم نبود ؟

گرچه صدایش معمولی بود اما نگاهش ترسناک بود … با این حال خودم را نباختم : خب نه … یه احوالپرسی ساده بود که اونم به خاطر مادرش رفتم ….کاری به خودش نداشتم که می گی رفتی احوالپرسی پسر همسایه …

و با جمله ی آخر بغض بر گلویم نشست . دیگر طاقت شنیدن کنایه هایش را نداشتم … خیلی وقت بود سراپا مهربانی شده بود و من جز مهربانی از او توقعی نداشتم .

نگاهش آرامتر شد. دیگر حرفی نزد و در سکوت مشغول خوردن شد . من اما میلی نداشتم .

وقتی پرسید چرا نمی خوری صدایش رنگ محبت به خود گرفته بود .

بی حرف قاشق را پر کردم و به دهان بردم . دیگر نمی توانستم نگاهش کنم .

– خواهشا دیگه چیزی رو از من پنهون نکن … نمی دونی رو این موضوع چقدر حساسم …

چون جواب ندادم گفت : شنیدی چی گفتم ؟

– آره … شنیدم اما هنوزم می گم من کار خلافی نکردم …

– بدون اجازه ی من رفتی خونه ی همسایه می گی کاری نکردی ؟

– اونجا هیچ خبری نبود … به جز یه خونواده ی بیچاره که مشکلات خاص خودشونو داشتند … من می خوام با اونا رابطه داشته باشم چون مشکلی در این نمی بینم .

فقط نگاهم کرد . گفتم : تو که می گفتی بدبین نیستی …

– الانم می گم … می گم چرا زودتر بهم نگفتی ؟

– باشه از این به بعد خواستم آب بخورم زنگ می زنم بهت می گم …

فکر نمی کردم اینقدر عصبانی شود … بر سرم فریاد کشید : منو مسخره می کنی ؟ بهت حق نمی دم اینطوری با من برخورد کنی … واسم عزیزی ، عشقمی ، جونمی درست … اما بهت اجازه نمی دم پاتو از حدت فراتر بذاری .. همین که گفتم تا اجازه ندادم حق نداری به خونه ی اونا یا هر کس دیگه ای پا بذاری .

با ناراحتی برخاستم که دوباره داد زد : بشین سر جات … من از این بچه بازیا خوشم نمیاد …. قهر کردن تو زندگی من جایی نداره … بهتره اینا رو هرچه زودتر بفهمی .

فریادش چنان بود که بی اراده نشستم . دوباره آب نوشید : ببین… تو هیچ وقت حق نداری با من قهر کنی … قهر کنی خودت باید برای آشتی پیش قدم بشی …

دیگر ریزش اشک هایم به اراده ام نبودند ….

نگاهم به سفره بود و اشک هایم تند و بی وقفه بر روی گونه ام می چکیدند . غذایش را که خورد بلند شد و به سوی بخاری رفت و کنارش نشست … فکر کردم الان سیگار روشن می کند اما نکرد … گفت : واسم چایی بیار .

سفره را که جمع کردم به آشپز خانه رفتم و با فنجانی چای برگشتم . خواستم بروم که دستم را گرفت : مگه نمی گم حق نداری قهر کنی ؟

صدایش آرام بود … آرام و مهربان . اما نگاهش نکردم .مرا به سمت خود کشید کنارش نشستم .

اشک هایم را پاک کرد و صورتم را بوسید : حیف این چشمای ناز نیست ؟

اخم کرده بودم . دستی مابین ابروهایم کشید : لطفا اینا رو باز کن … نیازی نیست بهشون … فهمیدیم تند رفتیم جناب …

لحنش خیلی با نمک بود اما من خیلی بد خلق و دلگیر بودم و نخندیدم . نوک بینی ام را گرفت : داری زشت می شیا … یه لبخند مهمونمون کن طلا .

برگشتم و نگاهش کردم … از آن فاصله ی نزدیک … رنگ چشمانش و رگه های خوشرنگی که در آن بود محشر بود … بی نظیر … نگاهش را که به نگاهم دوخت چشم گرفتم … خجالت زده برخاستم .

اما مانعم شد و دو باره مرا روی پاهایش نشاند : اگه قول بدی دیگه تکرار نکنی و زبون درازی هم نکنی می بخشمت …

ته خنده ای کمرنگ در صدایش موج می زد

– خیلی پررویی .

– اون که بعله … حالا بگو دیگه دلخور نیستی .

– وقتی هستم چرا دروغ بگم ؟

خندید و مرا به خود فشرد : فدات شم خوشمزه …

لحنش بار دیگر جدی شد : حالا جدی جدی می گم … فراموش کن هر چی که پیش اومد رو … به جز اون چیز هایی که ازت خواستم …

سکوتم را که دید بر موهایم بوسه زد : خیلی دلم واست تنگ شده بود . . . تو چی ؟

– آره مزدشم گرفتم …

– بس کن دیگه عزیزم … دوست ندارم یه بحثی که پیش میاد رو هی کشش بدی … من و تو مشکلی با هم نداریم … فقط هنوز با روحیات هم آشنا نشدیم … که اگه می خوایم یه زندگی خوبی داشته باشیم باید سعی کنیم همو بهتر و زودتر بشناسیم قبل از اینکه خدای نکرده از هم دلزده بشیم .

حق با او بود … شاید من هم نباید آنطور بی پروایی می کردم .. باید درست پاسخش را می دادم . لبخندم را که دید خندید : حالا شد عزیزم … خب بگو ببینم دیگه چه خبرا ؟

به شوخی اخم کردم : دیگه چه خیالی داری ؟ می خوای حرف از زیر زبونم بکشی بیرون دعوا اه بندازی ؟

خندید … با صدای بلند .. من هم با خنده ی او خندیدم … دوباره دلمان به هم خوش شد … با اینکه چندان هم از هم ناخوش نبود .

*** ***

وفا ***

راه پله ها را در پیش گرفتم و رفتم بالا … قبل از هر چیز باید به مادرم سر می زدم … خیلی از دستم دلخور بود که چرا تازه عروسم را بعد ار عروسی رها کردم و اینقدر دیر به تهران برگشتم … هه … دلش خوش بود دیگر وگرنه من تحمل دیدن مینا با آن همه ادا و اصول را نداشتم و اگر به خاطر شهلا نبود به این زودی بر نمی گشتم … با به یاد آوردنش لبخندی بر لب هایم نشست آنقدر شیرین و دوست داشتنی بود که از دیدنش سیر نمی شدم … خودم هم هنوز مانده بودم که چه طور سر راهم سبز شد و این همه حس و حال خوب به زندگیم بخشید .

زنگ را زدم و طولی نکشید که سما در رابرایم گشود و با دیدنم با خوشحالی در آغوشم خزید : سلام داداش … خسته نباشی …

– سلامت باشی عزیزم … حالت چطوره ؟

– خوبم … ممنون …

او را بیش از دو خواهر دیگرم دوست داشتم … بی شیله پیله بود و دوست داشتنی …

مادر هم با شنیدن صدای ما بیرون آمد . ظاهرش دلخور نشان می داد اما نگاهش پر مهر بود . با لبخند سلام گفتم و به سویش رفتم : احوال مامان خوشگلم چطوره ؟

– خوبم … از احوالپرسی های تو …

از زنگ نزدنم گله داشت . راست می گفت با اکراه تماس می گرفتم چون با من بد کرده بود … چون با هر بار تماس گرفتنم در مورد مینا حرف می زد و اعصاب نداشته ام را بیش از پیش خرد می کرد .

برای اینکه از دلش بیرون آورم خم شدم و پیشانی اش را بوسیدم … ببخشید … خودتون که می دونید سرم گاهی اونقدر شلوغ می شه که …

رو از من بر گرفت و به سمت مبلی رفت و روی آن نشست : آره … اونقدر که نمی تونی یه زنگ بزنی و حالی از ما بپرسی … خودمم که زنگ می زنم بدو بدو می خوای قطع کنی …

با اینکه آن همه دوستش داشتم تحمل گلایه و غر زدن هایش بر سر هیچ برایم آزار دهنده بود .

کنارش نشستم: گفتم که ببخشید … دلم می خواد شما هم منو درک کنید … وقتی دستم بنده تماس می گیری من چه جوری باید واستم با شما حرف بزنم ؟

سما برایم چای آورد : حالا ول کنین مامان … داداشم خستست ….

کنارم نشست . نگاهش کردم : خب چه خبر ؟ دیگه آرش نیومد سراغت که ؟

خندید : نه بابا اونطوری که تو زدیش دیگه فکر نکنم جرات کنه دور و بر من آفتابی بشه …

– بایدم همینطور باشه … فقط توام یادت باشه اگه مشکلی پیش اومد و به من حرفی نزدی من از چشم خودت می بینم ..

– خبالت راحت داداش … حواسم هست .

نگاهی به اطراف انداختم : بقیه کجان ؟

مادر گفت : بابات که رفته به مادرش سر بزنه … سوده هم باشگاهه و سمانه ام که خونه ی مادر مهیاره …

نگاهش بار دیگر رنگ سرزنش گرفت : مینا چیکار می کنه ؟ بهش سر زدی ؟

چاییم را نوشیدم : مادر من الان رسیدم … گفتم یه سر بیام شما رو ببینم برم…

– باشه مادر الان برو … دلش پوسید تو اونخونه … بیرون که نمیاد .. همه اش تو خودشه … نمی دونی چقد برای نبودنت بی قراری می کنه … پاشو مادر… پاشو برو …

لحنش خیلی مهربان شد … همیشه همین بود برای چسباندن من به مینا از در آرامش وارد می شد .

فنجان را روی میز گذاشتم و بر خاستم .

– می گم … دست خالی اومدی ؟

ابروهایم به تعجب از آنچه شنیده بودم بالا رفت : دست خالی ؟

با دست پاچگی گفت : منظورم اینه که واسه مینا سوغاتی نیاوردی ؟

عصبی شدم : ای بابا فکر می کنی واسه سیاحت و تفریح رفته بودم سفر ؟ از کجا باید هدیه می گرفتم ؟

– حالا چرا عصبانی می شی ؟ می دونستم وقت نمی کنی اما گفتم شاید … حالا اشکالی نداره … به خاطر همین خودم یه کادو گرفتم ببر بده بهش … دلش خوش می شه …

و به سما اشاره کرد و من در سکوت به او نگاه می کردم. بسته ای کادو پیچ را که سما آورد به دستم داد : بیا عزیزم .. بده بهش خوشحال میشه .

– لازم نیست مادر .. اون باید درک کنه که من واسه چی می رم سفر .. من که نمی تونم عادتش بدم به اینکه هر دفعه یه چیزی واسش سوغات بیارم … اینم نمی برم … خودتون بهش بدین …

– خواهش می کنم عزیزم … حرف منو قبول کن . اون به محبت تو نیاز داره .

نگاهش پر از التماس شد … تاب ناراحتی اش را نداشتم … بی حرف دست بردمو کادو را گرفتم …

در که زدم مینا در رابرایم گشود … از دیدنش در آن وضع جا خوردم … خیلی رنگ پریده و لاغر شده بود .

بر عکس همیشه چهره اش بدون آرایش بود . لباس ساده ای به تن داشت … فکر نمی کردم او را اینطور پریشان و بد حال ببینم .

سلامش را پاسخ دادم و به درون رفتم . فضای خانه با آن همه وسایل شیک و گران قیمت خیلی سرد و بی روح بود … اصلا قابل قیاس با آن همه عشق و صفای خانه ی ساده ی شهلا نبود …

کادو را روی میز انداختم : اینو مامان داده بدم بهت خوشحال بشی … آخه ظاهرا به محبت من نیاز داری …

پوزخندم را دید و هیچ نگفت . نگاهی به اطراف انداختم ـ چطور باید همان چند ساعت را تحمل می کردم ؟

به آشپز خانه رفت : الان ناهار می خوری ؟

– نه، میل ندارم … می خوام دوش بگیرم ….

به اتاق به ظاهر مشترکمان رفتم و حوله ام را برداشتم . او درسکوت روی مبل نشسته بود . ایستادم و نگاهش کردم : می شه بگی چرا خودتو به موش مردگی زدی ؟ این چه سر و ریختیه واسه خودت ساختی ؟

جوابم را نداد . نگاهش به من بود … چشمهای زیبایی داشت اما هرگز مرا جذب نکرده بود … مگر همان اوایل نوجوانی … وقتی که با تلقین بقیه توجهم به او جلب شده بود … همان وقت ها که مینا خودِ واقعی اش رانشانم نداده بود …

سرش را پایین انداخت و جوابم را نداد . مهم هم نبود … او شهلا نبود که بادیدن غمِ نگاهش دلم بگیرد و برای شاد شدنش هر کاری بکنم …

به حمام رفتم … یک دوش آب گرم حالم را بهتر از آنچه که بود کرد … وقتی بیرون آمدم مقابل تلوزیون نشسته بود …

به اتاق رفتم و موهایم راباسشوار خشک کردم … باید یکی هم برای خانه ی خودمان می خریدم … شهلا هم نیاز داشت … همینطور یک تلوزیون … می دانستم در نبودم بی حوصله می شود و تلوزیون می توانست کمی سر گرمش کند . با یاد آوری او دلم گرم شد … با اینکه شب قبل را پیش او مانده بودم و گفته بودم که امشب نمی توانم به آنجا بروم مطمئن نبودم بتوانم جلوی خودم را برای نرفتن و ندیدنش بگیرم . وجودش پر از آرامشم می کرد آنقدر که به خاطرش تقریبا سیگار را ترک کرده بودم … هر چند سخت بود اما این کار را کردم … خیلی عصبی می شدم و عصبانیتم را سر هر کسی که می توانستم خالی می کردم اما بالاخره موفق شدم .. فقط برای اینکه او راضی باشد .

به سالن برگشتم مینا هنوز مات به مانیتور مانده بود . به آشپز خانه رفتم و نگاهی به غذایی که درقابلمه روی اجاق گاز بود انداختم . حدس می زدم از بیرون غذا گرفته باشد .. خوب می شناختمش …

بی حرف سهم خودم را گرم کردم و به سالن برگشتم . در مبل کناری اش نشستم … نگاهی به من انداخت : خب می گفتی واست …

– لازم نکرده تو واسه من کاری کنی … همین که مواظب اون بچه ی نامشروع تو شکمت باشی خودش خیلیه ….

نگاه پر کینه ای به من انداخت . پوزخندی زدم : چیه ؟ بهتون بر خورد ؟ خب ببخشید … بچه ی حلال زاده و شرعیتون .

با لحن بدی گفت : ازت متنفرم …

– می دونم … همینطور که من از تو ….

بلند شد و با خشم به اتاق رفت . اصلا برایم اهمیت نداشت . کنترل را برداشتم و در حال خوردن غذایم سرم را به تماشای تی وی گرم کردم . اما همه ی فکرم پیش شهلا بود … می دانستم در تنهایی به خودش نمی رسد و فقط به خاطر من غذا های خوشمزه درست می کنه … دلم برایش ضعف زفت …دستپختش حرف نداشت …

غذایم را نیم خورده رها کردم و برخاستم . به اتاق رفتم … روی تخت خوابیده بود . آنطرف تخت و پشت به او روی تخت خوابیدم . بود و نبودش برایم مهم نبود … بر خلاف شهلا که نمی توانستم خودم را در مقابلش کنترل کنم ،وقتی آن همه شرم و حیا را میدیدم نمی توانستم ….

چشمهایم را بستم سردی انگشتانش را که بر روی بازویم حس کردم و صدایش را شنیدم : وفا …

جوابش را ندادم …

– وفا … منو ببین…

صدایش می لرزید و دستش غیر معمول سرد بود … به طرفش برگشتم : چیه ؟ چی می گی ؟

از دیدنش با آن رنگ که به سفیدی می زد ترسیدم : چته ؟

– حالم بده … خواهش می کنم منو برسون بیمارستان …

نمی توانست این حالتش دروغ باشد . با عجله بلند شدم : بذار بگم مادرم بیاد …

دستم را گرفت : نه … به هیچکی نگو …

با ناراحتی گفتم چرا اینقد یخ کردی ؟

چشمانش پر از اشک شد : کمکم کن آماده بشم ….

با عجله به طرف کمد رفتم و یک مانتو و شال برداشتم . کمکش کردم بپوشد تمام تنش سرد بود و می لرزید راستش دلم به حالش سوخت … بار دیگر خواستم بروم و مادرن را صدا کنم اما دستم را گرفت و مانعم شد و خواهش کرد به کسی چیزی نگویم …

سر در نمی آوردم .. نمی دانستم چرا نمی خواهد کسی متوجه مشکلش بشود … یک آن با خودم فکر کردم … نکنه بچه ش ….

*** ***

جنین چند هفته ای سقط شد و مینا برای عمل کورتاژ را هی اتاق عمل شد … همه بر سرِ من آوار شدند که چرا قبل از عقد با مینا رابطه داشتم … چرا بادست پس می زدم و با پا پیش می کشیدم … چرا آن همه ناز می کردم .

واقعا که تو کار خانواده ام مانده بودم … به خاطر مینا حرفی نزدم … از خودم دفاع نکردم … صبر کردم تا مینا حالش بهتر بشود … از بیمارستان مرخص شود … چهار روز بعد به خانه برگشت … در آن مدت فقط شبها توانسته بودم به نزد شهلا بروم … به راستی که وجودش برایم نعمت بزرگی بود … نگاهش اثر عجیبی بر رویم می گذاشت .

موضوع مینا را برایش گفته بودم … اول نگران شد … عاشق همین دل کوچک و مهربانش بودم … هر کس دیگرذ جای او بو از مینا متنفر بود .. اما او … کینه و نفرت جایی در دلش نداشت …

مینا که آمد همه به عیادتش آمدند … حالش هنوز هم خیلی بد بود …

می خواستم در اولین فرصت پیشنهاد جدایی بدهم … او دیگر بهانه ای برای ماندن در زندگیم نداشت .

خاله می خواست بماند . دخترش هنوز به رسیدگی و مراقبت نیاز داشت … از این لحاظ خوشحال بودم که راحت تر می توانم مینا را به حال خود رها کنم …

فقط من می ماندم و شهلا … حتی یاد لبخند زیبایش هم لبخند بر لبانم می نشاند …

لباس پوشیدم و آماده ی رفتن به خانه ی شهلا شدم . مینا صدایم کرد . به اتاقی که در آن بود رفتم : چیه ؟

هنوز هم مریض احوال به نظر می رسید : منو ببخش وفا … من در مورد تو اشتباه می کردم … فکر می کردم خیلی نامردی … اما الان می بینم که خیلی بهت بد کردم … حقت این نبود … من زندگیتو خراب کردم …

با خونسردی نگاهش کردم … نمی توانست با این مظلوم نمایی ها جایی در قلب من برای خود باز کند

گفتم : مهم نیست .. من خودم خواستم کمکت کنم … در ضمن الانم دیر نیست با این وضع راحت تر می تونیم از هم جدا بشیم … می تونی منتظر اون نامرد باشی که این بلا رو سرت آورد … شاید برگرده ، دیگه نیازی نیست که من و خودتو آواره ی دیار غربت کنی .

چشمان زیبایش را به نگاهم دوخت … پر بود از حزن و اندوه . دلم به حالش می سوخت … بد با خودش تا کرده بود … من که شهلا را داشتم و دیگر چیزی نمی خواستم .

بغض آلود گفت : منو میبخشی ؟

– بس کن … من به تو تعلق خاطری نداشتم که با کارهایی که کردی ازت رنجیده باشم … من از او ل تو رو ایده آل واسه ی زندگی مشترک نمی دونستم …. خب … من دارم میرم بیرون …

– وفا ؟

به طرفش برگشتم و نگاهش کردم . گفت : تو … تو کسی رو دوست داره ؟

با این پرسش چشم های ناز شهلا مقابل دیدگانم جان گرفت و لبخندی بر لبم .

– آره …

جاخورد . اما حرفی نزد . سر تکان دادم : خداحافظ .

اتاق را ترک کردم … دلم هوای دیدنش را کرده بود .

در راه پله ها مادر رادیدم که بالا می آمد : کجا ؟

– کار دارم … باید یه سر به کامیون بزنم .

– مینا چطوره ؟

– از منو شما بهتره .. خیالتون راحت …

از اخمهای در همش گذشتم و رفتم پایین .

موتورم را سوار شدم و به راه افتادم . آن روز فقط یکبار با او تماس گرفته بودم و به دیدنش نرفته بودم .

دلم بی قرار بی قرارش بود … باورم نمی شد که او بتواند چنین بی تابم کند … من کسی نبودم که به راحتی دل ببندم … با هر کس که بودم تا می دیدم می خواهد کار دست دلم بدهد از او جدا می شدم .. اما شهلا ، جنسش با همه فرق می کرد … نگاهش … لبخندش … همه خاص خودش بود و بی شیله پیله … بی آلایش …

***

کلید انداختم و به درون رفتم … همیشه فورا به استقبالم می آمد اما آن روز خبری از او نشد … موتورم را به درون بردم . نگران شدم و سریع به درون ساختمان رفتم و از دیدن او که در کنار بخاری به خواب رفته بود نفس راحتی کشیدم … آرام به او نزدیک شدم … گونه هایش گل انداخته بود و موهایش روی پیشانی اش پخش شده بود …

کنارش نشستم و نگاهش کردم … چقدر دلم می خواست در آغوشم بگیرمش و …

اما از حیای نگاهش خجالت می کشیدم… از شرمی که گونه هایش را سرخ می کرد رو می گرفتم … اما خب من هم …

خم شدم و صورتش را آرام بوسیدم . کنارش دراز کشیدم و محو چهره اش شدم … جای زخمی که بالای پیشانی اش مانده بود اخم به چهره ام نشاند … پدر بی انصافش به آن روز انداخته بودش … آرام دست بردم و نوازشش کردم … به یکباره تمام تنم بی قرار وجودش شد … او فقط برای من بود… نه مثل مینا که …

.. بیدار شد … اول از حضور ناگهانی ام وحشت کرد . خندیدم : فدات شم منم .. نترس ..

خواست بلند شود که نگذاشتم : بمون کنارم … خستم …

بی حرف در آغوشم ماند اما پرسید : کی اومدی ؟ ناهار خوردی ؟

– آره گلم .. خوردم . خیلی وقت نیست اومدم .

دستش را گرفتم و بوسیدم : فکر نمی کردم خواب باشی .

– از بیکاری حوصله ام سر رفته بود .

– واسه بیکاریت هم یه فکری کردم …

نگاهم کرد : چه فکری ؟

– بذار عصر بهت می گم .

می دانستم طاقت ندارد اما حرص خوردنش را دوست داشتم … خیلی بانمک می شد .

– چه فکری مثلا ؟

– گفتم که بعدا می گم .

دیگر حرفی نزد و چشم هایش را بست … خندیدم : عصر بریم یه تلوزیون واسه خانوم خوشگلم بخریم …

فکر می کردم خوشحال شود اما بی تفاوت گفت : من علاقه ای بهش ندارم …. در ضمن خیلی گرونه … بذار دست و بالت باز تر بشه ….

– جدا دلت نمی خواد تلوزیون داشته باشیم ؟

دلم که می خواد اما خب چندان هم واجب نیست .

– تو دیگه کی هستی خانوم های این دوره بدون ماهواره نمی تونن تاب بیارن اونوقت تو …

بلند شد : اومدی منو از راه به در کنی ؟ شرمنده اشتباه اومدی …

خندیدم : آماده شو بریم بیرون .

– گفتم که نمی خوام …

ـ تو حالا بلند شو …

– وفا حال ندارم … اذیت نکن .

– بد اخلاق شدیا … می گم پاشو …

نی دانم چرا حس می کردم مثل هر روز نیست . در هم و بی حوصله بود اما می خواست خودش را شاد و بی خیال نشان دهد .

جوابم را نداد .

– چیزی شده گلم ؟

نگاهم کرد . نگاهش پر از غم شد .

کنارش نشستم و دقیق تر نگاهش کردم : نمی خوای حرف بزنی ؟

– دلم واسه بی بیم تنگ شده … خیلی زیاد … بابای بی معرفتم فکر دل اونم نکرد …

در آغوش گرفتمش : قربون اون دلت برم … می خوای این سری با من بیای ؟ بریم دیدنش ؟

– نه … نمی خوام با آقام روبه رو بشم …

– می تونی ازش بگذری …

– آره … اما اون اینو نمی خواد … منو نمی خواد … واسه چی خودمو سبک تر از این کنم ؟

دلم از لحن غمگینش گرفت … صورتش را بوسیدم : تو از با من بودن ناراحتی ؟ می دونم فعلا خیلی برات کم گذاشتم … اما ازت می خوام که بازم بهم فرصت بدی …

دستش را که دور م حلقه کرد یک حس خوب سرازیر قلبم شد . سرش را روی سینه ام گذاشت : تو بهترین بهترین من هستی وفا .. من باتو هیچی از دنیا نمی خوام …

– توام همینقدر بلکه بیشتر واسم عزیزی … خواهش می کنم آروم باش … باور کن هر جای دنیا هم که باشم همه ی دغذغه ام رسیدن به توئه…

آن لحظات لحظات شیرینی بود برایم که در آغوش هیچ زنی حسش نکرده بودم … شهلا با همه ی پاکی و نجابتش تنها برای من بود … و هیچ حسی نمی توانست برایم بهتر از این باشد . یک حس خوب و سازنده که مرا از آن منجلابی که در آن غرق بودم نجات می داد و به سوی پاکی ها می کشاند .. وجود شهلا مرا از اشتباهاتم دور می کرد … وقتی او بود دیگر نه خبری از زنبارگی بود … نه می و مشروب و نه قمار و .. .نه ؛ با او بودن نیاز به هیچ یک از این کارهای کثیف نداشت … فقط باید صاف و صادق می بودی … همین … همان که شهلا بود .

*** ***

وقتی نگاهش را به تابلوی آرایشگاه زنانه دیدم گفتم : چیه هوس کردی ترگل ورگل بشی ؟

خندید … دیگر از آن لاک سکوت و دلگیری بیرون آمده بود . – نخیر من خودم تر گل ور گل هستم … همینجوری نگام افتاد بهش ..

– یعنی دوست نداری بری یه صفایی بدی ؟

اخم کرد : اینجوری که هستم بده ؟

خیلی وقت بود دوست داشتم به او بگویم به آرایشگاه برود اما می ترسیدم فکر کند ظاهرش را همینطور که هست دوست ندارم . جدا از این دلم نمی خواست کسی به چشم یک دختر مجرد به او نگاه کند و خدای نکرده خواستگاری برایش پیدا شود … که در آن صورت معلوم نبود چه اتفاقی می افتاد …

خندیدم : بد کجا بود …عین ماه میمونی … واسه تنوع گفتم … اگه دوست داری می تونی بری …

خجالت کشید و سرخ شد … اما خب خودم هم بدم نمی آمد … فکر کردم حتما خیلی عوض می شود و البته خوشگل تر .

گفتم : اگه می ری … من تنها می رم واسه تلوزیون ؟

– نه … نمی خوام …

– اما من می خوام …

با تعجب نگاهم کرد گفتم : خب تو که دیگه مجرد نیستی … دوست نداری ظاهرت زنونه بشه ؟

– نمی دونم …

– دوست دارم موهاتم لایت کنی …

– اما آخه …

ـ دستش را گرفتم و با خود به سوی آرایشگاه بردم . دستش یخ کرد بود . هیجان داشت . به رویش لبخند زدم : کارت تموم شد بهم زنگ بزن ..

پیش از آنکه منصرف شود رهایش کردم و به راه افتادم .. به طرفش برگشتم .. هنوز مردد ایستاده بود … ایستادم تا به درون برود … دقایقی بعد داخل شد و من به راه افتادم …

راضیش کرده بودم که تلوزیون بخریم . می خواستم لباسشویی هم بخرم … نمی خواستم با دست لباس بشویید . اما این را به او نگفته بودم .

باید تا قبل از آمدنش ترتیب کار ها را می دادم .

***

.

شماره اش را که دیدم سریع پاسخ دادم : جون دلم خانومی .

– سلام … کارم تموم شده کی می تونی بیای دنبالم ؟

– الان راه می افتم شاید یه بیس دقه طول بکشه ..

– باشه منتظرم .

تماس را قطع کردم . نگاهی دیگر به آشپز خانه انداختم … لباس شویی را کنار سینک ظرفشویی گذاشته بودم … مطمئن بودم شهلا از دیدنش خوشحال خواهد شد .

به هال آمدم … تلوزیون و میز شیشه ایش هم نمای بهتری به هال ساده و تر و تمیزمان داده بود . دلم می خواست بهترین و شیک ترین وسیله ها را برایش بخرم .

سشوار هم از روی اوپن برداشتم و از جعبه اش بیرون آوردم و کنار آینه آویز کردم . کاپشنم را برداشتم و از خانه بیرون رفتم هواخیلی سرد بود … کاش می توانستم دوباره ماشین بخرم … اما فعلا نمی شد … باید کمی صبر می کردم .. با این حال اصلا از فروش ماشین خودم ناراحت نبودم شهلا بیش از هرچیز برایم ارزش داشت.

خودم را به آرایشگاه رساندم و شماره اش را گرفتم …

بیرون که آمد … لبخندی که بر لبم نشست بی اراده ام بود … خیلی عوض شده بود …. در نظرم عین ماه می ماند .

– مبارک باشه خانومی … خوشگل بودی خوشگل ترم شدی …

به صورت سرخ شده از شرمش خندیدم … ای خدا این دختر همه چیزش با زن هایی که تا به حال دیدم فرق می کنه … جای اینکه عشوه بیاد و ناز کنه ، رنگ به رنگ میشه …

– پول که کم نیاوردی ؟

بی آنکه نگاهم کند گفت : نه … یه مقدارم برام موند …

سوار شد و به سوی خانه رفتیم … دلم می خواست هرچه زود تر موهایش هم ببینم … حتما خیلی زیبا شده بود .

وقتی به خانه رسیدیم و وارد هال شد با دیدن تلوزیون لبخندی بر لبهای صورتی اش افتاد : دستت درد نکنه … گفتم که نیازی نیست … اما خودت …

– گفتم اینطوری دیگه از بیکاری حوصلت سر نمی ره .

تشکر کرد … همانطور که دوست داشتم … خندید : نکنه برای اینکه ازت تشکر کنم اینهمه خودتو به خرج میندازی ؟

خندیدم : شایدم .. اینقد که تو به ما بی محلی می کنی مجبورم از یه دری وارد بشم دیگه …

حالا موهای خوشگلتو به ما نشون می دی یا نه ؟

نگاهم کرد : نه خیر … خوشگل نشده … نشونتم نمی دم …

به او نزدیک شدم … صورتش روشن تر شده بود و گونه هایش صورتی …

دست بردم و شالش را آرام برداشتم … با دیدن موهای نسبتا کوتاهش که به زیبایی های لایت شده بود نگاهم پر از تحسین شد … به راستی که زیباییش چشمگیر بود … بعید می دانستم باز هم بتوانم …

نگاهم را که آنگونه خیره دید خودش را از من جدا کرد و به سمت آشپز خانه رفت و در همان حال گفت : خوب شدم ؟ بهم میاد ؟

به دنبالش رفتم : مگه میشه بهت نیاد … خیلی عوض شدی خوشگل من …

با دیدن لباسشویی به طرفم برگشت : این چیه ؟

لبخندی زدم : قابل شما رو نداره …

خیلی خوشحال شد … بیشتر از دیدن تلوزیون .

به گردنم آویخت و صورتم را بوسید : خیلی خوبی وفا … خیلی ..

رهایش نکردم : دوست نداشتم با دستای نازت لباس بشوری … مبارک باشه .

نگاه چشمان زیبایش را به نگاهم دوخت … پرا از حس خواستن شده بودم … او مال من بود و من تا آن لحظه ..

خودش را از من جدا کرد …

– واقعا نمی دونم چطور از تو تشکر کنم …

– ـ همون تشکرای کوچیکی که یادت دادم کفایت می کنه ..

خندید و حرفی نزد . کتری را آب کرد و روی اجاق گذاشت .

رفتم سراغ تلوزیون تا کمکی از فکر او بیرون بیایم …

تلوزیون را نصب کرده بودم و مشکلی نداشت … آن را روشن کردم و رو به رویش نشستم … و از همانجا گفتم : من گشنمه چیزی داری ؟

– آره از ناهار مونده … الان گرم می کنم میارم .

به اتاق رفت و دقایقی بعد در حالی که لباسهایش را عوض کرده بود برگشت … همان لباس یاسی رنگی که خودم برایش از کیش هدیه گرفته بودم . خیلی به او می آمد … نمی دانم چرا نمی توانستم نگاهم را کنترل کنم …. با اینکه می ترسیدم او را ناراحت کنم اما دست خودم نبود … زیبایی اش بی تابم می کرد برای …. ..

شام با وجود او خیلی دلچسب بود اما می دانستم که از نگاه های گاه و بی گاهم معذب ست اما شرمگین شدنش هم برایم شیرین بود …

ظرف ها راشست و به کنارم برگشت : میمونی ؟

– بمونم ؟

لبخندی آمیخته به شرم زد : من که دوست دارم بمونی … تا خودت چی بخوای .

– یعنی نمی دونی ؟

– چی بگم … گفتم شاید به خاطر مینا …

دستش را گرفتم : مینا رو ول کن با تو بودند عشقست …

گونه هایش باز هم رنگ گرفت …

آن شب را پیش او ماندم . تلفنم را هم خاموش کردم … نمی خواستم کسی مزاحم لحظات با او بودنم شود .

-آن شب من با او حرف زدم … گفتم که اگر خواسته ای از او داشته باشم فقط برای برطرف شدن … نیست

گفتم این یک موضوع کاملا طبیعیه!! … گفتم دوست دارم زندگیمان از این حالت دربیاید و رنگ واقعی تری به خود بگیرد ….با آن همه حیا و شرم او حرف زدن برای من هم سخت شده بود … با این حال گفتم تا هر وقت که او بخواهد صبر می کنم … اما …

آن شب زیبا ترین شب عمرم شد … وجود شهلا برای من … بیش از آنچه که تصور می کردم آرامبخش بود …

شهلا پاک تر از آنچه بود که من فکرش را می کردم … و هرگز نه می خواستم و نه می توانستم او را از دست بدهم .

***

زندگیمان یک روال عادی پیدا کرد . پر از شور و عشق و وقتی نبودم پر از دلتنگی …

مینا هم حالش خوب شد .و مادرش به خانه ی خودشان رفت … خیلی کم به او سر می زدم … به اجبار …

قرار بود فردا به شیراز بروم . باز هم خانه ی شهلا بودم . تازه از حمام بیرون آمده بود و داشتم موهای زیبایش را با سشوار خشک می کردم …

– دلم برات تنگ می شه …

دیگر آنقدر از ابراز احساساتش خجالت نمی کشید … سرش را بوسیدم : فدای تو زود برمی گردم .

از آن وقتی که گفته بود دوست ندارد با پدرش روبه رو شود دیگر در این مورد با او حرفی نمی زدم .

موهایش با اینکه خیلی لخت بود حالت قشنگی پیدا کرد که خیلی به صورتش می آمد .

سشوار رااز پریز کشید و جمع کرد و سر جایش گذاشت … عاشق همین مرتب بودنش بودم .. .

ناهار را با هم خوردیم … مثل همیشه خیلی دلچسب …

مینا تماس گرفت . با اکراه جواب دادم : چیه ؟

– سلام .

– سلام … کارتو بگو ؟

– نمی خوای بیای خونه ؟

– نه … الان کار دارم …

– فردا می خوای بری ؟

– آره … چطور ؟

– من … من … دلم واست تنگ شده بود … دوست داشتم …

با لحن سردی گفتم : آره باور کردم … کاری نداری ؟

– وفا باور کن راست می گم …

نگاه شهلا به من بود … چشمان درشتش رنگ نگرانی به خود گرفته بود …دوست داشتم زودتر تماس را قطع کنم …

– باشه باور کردم … خداحافظ .

دکمه ی قطع را فشردم و به شهلا لبخند زدم . نپرسید من هم چیزی نگفتم .

دقایقی بعد مادرم تماس گرفت : معلومه کجایی ؟ چرا ناهار نیومدی خونه ؟

– با بچه ها بودم … ناهارم خوردم …

– آخه رفیق بازی تا کی ؟ کی می خوای دست برداری ؟ به فکر زنت باشی ؟

– چیه مادر دلت خیلی پره ؟

– نمی دونم سرت به کدوم آخور بنده که دیگه به فکر هیچی و هیچ کس نیستی …

– الان نمی تونم حرف بزنم …

– همیشه همینو می گی … وفا به جون خودت اگه تا یک ساعت دیگه نیای خونه …

– باشه … تا عصر میام … خداحافظ .

می دانستم که رهایم نخواهد کرد .

شهلا گفت : مادرت می خواد بری ؟

– آره .. باور کن جایی که مینا باشه تحملش برام سخته …

– به خاطر مادرت برو … نمی خوام به خاطر من رابطت با خونوادت بد بشه .. یا حتی کمرنگ …

به رویش لبخند زدم : قربون دل تو بامعرفت برم … بهش گفتم عصر می رم دیگه…

***

بعد از یک خواب دوساعته بعد از ظهر برای رفتن به خانه ی مادرم آماده شدم .

شهلا تا دم در همراهم آمد و سفارش کرد که مواظب خودم باشم .. این نگرانی هایش را دوست داشتم … به من عشق و محبت می داد .

وقتی به خانه رسیدم به خانه ی مادر سر زدم .اول باید تکلیفم را با او روشن می کردم …او نمی توانست به اجبار مرا به سمت مینا هل دهد … اما نبود … سما گفت رفته پیش مینا …

خودم را برای شنیدن یک سرزنش حسابی آماده کردم … اما من هم عصبانی بودم و سعی داشتم خونسردی ام را حفظ کنم.

مینا در را باز کرد کلید را جا گذاشته بودم … چی مهمی نبود که به همراه داشته باشم … آنجا که خانه ی عشقم نبود … سلامش را به زحمت جواب دادم . لباس باز ش نمی توانست تحریکم کند … به راحتی نگاهم را از او برگرفتم … عشوه اش را نادیده گرفتم .

سلام کردم و مادر که روی کاناپه نشسته بود اخم آلود جوابم را داد . به سویش رفتم : باز چی شده ؟ از چی ناراحتین ؟

منتظر شنیدن همین یه جمله بود …

– یعنی خودت نمی دونی ؟ چرا می خوای منو حرص بدی ؟

– اینکه کم به خونه میام ؟

– مگه چیزی دیگه ای هم میتونه باشه ؟ چرا به این دختر بیچاره فکر نمکی کنی ؟

اخم هایم در هم رفت و مینا فورا گفت : خاله جون من می دونم که وفا خیلی گرفتاره … من که توقعی ندارم ازش …

نگاهم را به او دوختم … می ترسید حرفی در موردش به مادر بزنم .

– تو ساکت باش که هرچی می کشم از دست توئه …

مادر با ناراحتی گفت : مگه چی گفت ؟ چرا اینقد تند شدی ؟ چرا چشمات مینا رو نمی بینه ؟

– چون برام وجود نداره …. شما بستیش به ریش من … می فهمی ؟ تو خواهرت به التماس اونو به من قالب کردین …

– خیلی ام دلت بخواد از کجا بهتر از مینا گیر می آوردی ؟

پوزخندی زدم : آره والا .. راستم می گی … مادر شما از رابطه ی بین من و مینا چیزی نمی دونی … من نمی تونم باهاش خوشبخت باشم یا حتی خوشبختش کنم …

– به این زودی به این نتیجه رسیدی ؟

– نه مادر من … قبل از عروسی هم این حرفا رو می زدم … کسی نبود بخواد بشنوه … الانم هیچ جوری نمی تونم تحملش کنم … بهتره بره دنبال زندگیش …

مادر بهت زده و ناباور برمن نگریست : معلومه داری چه غلطی می کنی ؟

– آره .. خوب می دونم دارم چیکار می کنم … بهتره اینقد طرف خواهر زاده تو نگیری …

دستش که رفت روی قلبش با کلافگی بلند شدم و به طرفش رفتم : چرا قلب شما به من و کارای من ربط داره آخه ؟

دیگر نمی توانستم این حالت ها را باور کنم … با این حال نگرانش بودم : چی شد ؟ با مینا بمونم خوب میشی ؟

شروع به گریه زاری کرد … صدایش بلند بود و خواهر هایم و ناپدری ام بالا آمدند … با دیدن حال و روز مادر و شنیدن اینکه به من بد و بیراه می گوید باز هم بر سرم آوار شدند که تو بالاخره مادرمونو می کشی و بی رحمی و از این حرفا …

با اولین کلامی که از خودم دفاع کردم ناپدریم به جواب در آمد : خجالت بکش بچه … این چه وضعیه که برا خودتو ما ساختی ؟

هیچ دل خوشی از او نداشتم : چه وضعی ؟ شما می دونی اوضاع از چه قراره ؟

– کمتر مادرتو زجر بده … هم اش دلواپس تو و ندونم کاریاته …

– ندونم کاری که به کارای من نمی گن … کسی که به فکر کل خونواده نباشه رو ندونم کار و بی فکر می گن …

روبه رویم ایستاد : منظور ؟

– واضح نبود ؟

– تو خجالت نمی کشی جلو من قد علم می کنی ؟

مادر در همان حالت غش و ضعف اشاره کرد که کوتاه بیایم … از نزاع بین من و او می ترسید … به خاطر مادر جوابش را ندادم … خواهر ها و مینا دور مادر را گرفته بودند … آب قند به او می دادند و شانه هایش را ماساژ می دادند …

عصبی رو به مینا کردم : بهشون بگو که هرچه زودتر از هم جدا میشیم … تو می ری دنبال زندگیتو و منم دنبال بدبختیم …

دیگر به مینا و قول هایی که به سود خود از من می گرفت نبودم … فقط به فکر نگاه دلواپس و نگران شهلا بودم … او از وجود مینا در زندگیم ناراضی بودهر چند که می دانست من رابطه ای با او نداشته و ندارم …..

همه طرف مادر و مینا را گرفتند … همیشه همین بود … هیچ کس طرفداری از من را نمی کرد … حتی سما …

– همینکه گفتم … من و مینا با هم مشکل داریم… با هم نمی سازیم … مشکلم از منه … درستم نمی شم … حالا دیگه خود دانید …

خانه را با عصبانیت ترک کردم…. وجودم پر از خشم شده بود …نمی خواستم اینطور شود اما با دیدن مینا وجودم آکنده از نفرت می شد … او در نظر من هرزه بود … هرزه به معنای واقعی …. اشتباه کردم که با او ازدواج کردم … اشتباه بود الان باید تاوان پس می دادم و از زبانش می شنیدم که دلش برایم تنگ شده… بیقرارم هست و چه از این بدتر ؟

** ***

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن