رمان همکارم ميشي

رمان همکارم ميشي پارت 2

 

ـ نه هيچوقت محبتِ مادرانه ديدم و نه هيچوقت به عنوانِ يه بچه براي مادر ناز کردم. اما بيشتر از اين که خواهرم باشه بچه امِ. اين و واقعاً حس مي کنم.

کمي سکوت کرد و بعد به حالتِ عادي برگشت و گفت:

ـ خوب نيست. اين وابستگي خوب نيست. سعي کن نشونش ندي. يه وقت ديدي يکي نتونست اين محبت خالص و ببينه و براش دندون تيز کرد.

نميفهميدم چي مي گه. کي مياد ما رو مي بينه؟ نکنه بتول قراره حسودي کنه يا مثلا جميله خانم؟

ـ من يه حرفي با خودم و تو زدم. کسي اينجا نيست که بخواد بشنوه.

لبخندي زد و گفت:

ـ اگه يه روز بخواي ازدواج کني… اگه نتونه با خواهرت کنار بياد…

تند و عصبي حرفش و قطع کردم و گفتم:

ـ حرف نباشه… کي خواست شوور کنه؟ ما باس واسه اين خپلي هم مادر باشيم هم پدر… افتاد؟ هر کي خواس نوکريمون و کنه باس بدونه ما يه بچه داريم.

دستشو به نشونه تسليم آورد بالا…

ـ باشه. باشه. منم يه چيز و مي خواستم بگم…

سرعتش و کم کرد. برگشت سمتم و گفت:

ـ اين بچ? کوچولو اين محبتِ خالص و مقدسِ شما که من تو اين مدتِ کوتاهِ دو روزه هم متوجهش هستم و حسش مي کنم، اگه هر کسي بخواد اينارو ناديده بگيره واقعا ديوونست. با هم? اينا صد در صد يه زندگيِ ديدني خواهي داشت.

اين و گفت و به من که حالا براي بار چندم همه جوره از رفتاراش، داشته هاش، حرفاش و کاراش مبهوت مي شدم چشمکي زد و به رانندگيش ادامه داد و صداي آهنگ و زيادتر کرد:

چشم هاي بسته ي تورو، با بوسه بازش مي کنم

قلب شکسته ي تورو، خودم نوازش مي کنم

نمي زارم تنگ غروب، دلت بگيره از کسي

تا وقتي من کنارتم، به هر چي مي خواي مي رسي…

خودم بغل مي گيرمت، پر مي شم از عطر تنت

کاشکي تو هم بفهمي که، مي ميرم از نبودنت

برگشتم سمت سخندون… آروم و ساکت با دستِ چپش رو دستِ راستش چيزايي مي کشيد.

لبخندي زدم… خيلي وقتِ که متوجه شدم دستِ چپيِ. اميدوارم بختت چپ نباشه!

خودم به جاي تو شب ها، بهونه هات و مي شمرم

جاي تو گريه مي کنم، جاي تو غصه مي خورم

هرچي که دوست داري بگو، حرف هاي قلبت رو بزن

دل خوشي هات مال خودت، درد دلت براي من

من واسه ي داشتن تو، قيد يه دنيا رو زدم

کاشکي ازم چيزي بخواي، تا به تو دنيام و بدم

هرچي که دوست داري بگو، حرفاي قلب و بزن

دل خوشي هات مال خودت، درد دلت براي من

من واسه ي داشتن تو، قيد يه دنيا رو زدم

کاشکي ازم چيزي بخواي، تا به تو دنيام و بدم

خودم بغل مي گيرمت، پر مي شم از عطر تنت

کاشکي تو هم بفهمي که، مي ميرم از نبودنت

خودم به جاي تو شب ها، بهونه هات و مي شمرم

جاي تو گريه مي کنم، جاي تو غصه مي خورم…

کنار پارک کرد و با گفتنِ الان ميام پياده شد. با چشم دنبالش کردم ببينم کجا مي ره. رفت داروخونه. وا خوب ما داريم مي ريم بيمارستان از اونجا مي گيره ديگه. مگه بيمارستان داروخونه نداره؟!

برگشتم به سخندون که نشسته خوابش برده بود نگاه کردم. آهنگِ براش مثل لالايي مي موندا. هنوزم رنگش پريده به نظر مي رسيد. با خودم گفتم:

ـ باس يه فرکي به حالِ اين خيکِ دو متريت بکنم. نه براي اينکه پولدار نيستيم. براي اينکه سلامتيت در خطره… آره باس با ورزش و کم خوري آشنات کنم.

دوباره برگشتم و به جايي که هاويار ايستاده بود نگاه کردم. تو داروخونه نبود. يا دقت تر نگاه کردم. اي بابا اين کجا رفت؟ اطرافم و نگاه کردم. نه مثل اينکه نيس شده. نکنه ماشين دزديِ؟ ما رو اينجا گذاشت بيان بهمون گيره بدن؟ بعد من و ببرن؟ اي دهنت سرويس، چرا از اول نفهميدم هر چي افه اومدي گه خوري بود؟

با باز شدنِ در ماشين برگشتم سمتش و گفت:

ـ هيچ معلوم هست شوما کجايي ؟ اتفاقا ذرکِ خيرت بود! بيبين شب شدا… از غروبم گذشته بچم غش کرده فکر کنم.

بيخيال ماشين و روشن کرد و گفت:

ـ نگران نباش ساتي… اون فقط خوابِ.

جدي به رو به رو زل زدم و گفتم:

ـ ساتي خانوم.. تو از کجا فهميدي؟

ـ همون… مي فهمم… مشخصه…

بعد با شيطنت با دست به خودش اشاره کرد و با لحني که من هميشه حرف مي زنم گفت:

ـ حــاجيت سُوات داره!

خنديدم. مطمئنم اگه سخندون بيدار بود و هاويار و تو اين حالت مي ديد مي خوردش. آخه همچي شکلِ يه غذاي خوشمزه شده بود.

فکر کردم اگه يه روزي زنش بشم بخوام ناز کنم و غش کنم چي؟ اه شانسِ گندِ منِ؟ فکرم حسابي درگير شد. قشنگ مي فهمه خودم و الکي زدم به بيهوشي…

با اين فکرم به رو به روچشم دوختم. واقعاً الان همه چيز حل شده؟ همين قضيه غش کردنِ من مونده؟؟ يعني الان حقم، يه چشمِ لوچ شده هست يا نه؟!

ديگه حرفي زده نشد. موسيقيِ بي کلامي پخش مي شد که حس مي کردم به اون آرامش مي ده و منِ بدبخت و تا مرزِ جنون مي بره. واقعا خيلي صداها تيز بود و مي رفت تو روحم. بعد از چند دقيقه با ديدنِ محله هاي آشنا با تعجب گفتم:

ـ اي بابا دکي جون امروز يه چيت مي شه ها.. .کجا داري مي ري؟ يعني تو کفِ هوشتم. بابا تو که داري ميري سمتِ محل برو بيمارستان.

ـ دارم درست مي رم. تو چرا انقدر حرص مي خوري؟ خودم تو خونه معاينه اش مي کنم.

ـ شوما فرک مي کني. ما مدلمون اينه. اما آخه…

ـ آخه نداره الانم مثل يه دخترِ خانوم ساکت بشين تا من يکم خريد کنم. زود بيام.

پياده شد. يکم با وسيله هاش ور رفتم. اما بي صاحاب داشپردش باز نمي شد. يعني اگه قفل بود کارش سه سوت بود. اما اين اثرِ انگشتِ مبارکش و مي خواست و براي اينکه اين سيستمشم از کار بندازي چون تا حالا باش برخورد نداشتم طول مي کشه. اي بابا ما که نمي خواستيم کف بريم. فقط مي خواستيم ببينيم چه خبره اون تو؟!

دس بردم سمتِ موبايلش که روي يه پايه تو قسمتِ جلويي ماشينش بود. چقدر بـــزرگِ… خواستم برش دارم اما از آينه ديدم که داره مياد. پس فوري برگشتم سرِ جام و صاف نشستم . درِ ماشين و باز کرد و يه کيس? نه خيلي بزرگ و نه خيلي کوچيک روي پام گذاشت.

ـ جاي آلوچه هاي کثيف و غيرِ بهداشتي. سعي کن اينارو بهش بدي. زياده روي نکن. روزي سه تا فندق يه انسانِ بالغ و نگه مي داره بدونِ اينکه چيزِ ديگه اي بخوره. پس سعي کن مانع بزرگ شدنِ تدريجيِ معده اش با خوراکياي مضر بشي. روزي دو تا از هر کدوم بهش بده…

حرفش و قطع کردم و کيسه برگردوندم رو پاش:

ـ ممنون ما صدقه نمي خوريم. مي دونيم وضعِ بابات دلار بوده. اما خوبيت نداره اين کارا…

يه لحظه خودمم از حرفم کف کردم. خوبه همه اش دستم تو جيبِ مردمِ و اينجوري ادعام مي شه! يعني چقدر من پرروام؟

دوباره کيسه و بهم داد و گفت:

ـ خجالت بکش. صدقه چيه دختر. من اگه ميومدم عيادتش بايد چيزي مي خريدم اينم همون عيادتِ ديگه…

ديگه چيزي نگفتم و هاويار ادامه داد:

ـ حتما هر روز ميوه بخوره. يه دونه هم کافيه. وعده هاي غذايي سر جاشون باشه. اما به اندازه و مناسب.

نفسم و سخت دادم بيرون و گفتم :

ـ زرشــک… دهنمون کف کرد انقدر بش گفتيم. نمي شنفه… اصلاً گوش نمي ده..

ـ يه وقتايي زور… يه وقتايي اجبار جواب مي ده…

اين و گفت و به سمتِ خونه راه افتاد و منم مشغولِ ديد زدنِ وسائل شدم. پسته، فندق، بادوم هندي، بادوم امريکائي و بادوم زميني. چه مايعي گذاشته بـــابــا… يکي بياد مارو تحويل بيگيره… نکنه عاشقِ سخندون شده؟!

خاک تو سرت… اون هنوز بچه هست… شايد عاشقِ خواهرِ بچه شده؟!!

با تعجب سرم و بالا کردم و گفتم:

ـ آره؟! اين چي مي گه؟

با تعجب برگشت سمتم و گفت:

ـ چي آره؟! کي چي مي گه؟

دستي به پيشونيم کشيدم. فرک کنم تب دارم. منم باس بخوابم کنارِ سخندون. آخه اينکه نمي دونه من تو مغزم چه فرکايي که نمي کنم.

ـ هيچي…

کنار پارک کرد و گفت:

ـ تو خوبي؟ اين داروها و بردار من برم ماشين و بذارم بيام. اينجا باشه مثلِ اوندفعه خطش مي ندازن.

لبخندِ گشادي زدم:

ـ با کليت خط انداختن؟

سري تکن داد و با ناراحتي گفت:

ـ آره بي معرفتا. کاش خودم و خط خطي مي کردن. انقدر ناراحت نمي شدم.

ـ درخواست بده خط خطيت کنيم!

بلند و مردونه خنديد:

ـ کم نمک بريز دختر.

بعد جدي شد و گفت:

ـ تو که خط ننداختـــــي؟

اخمي کردم و گفتم:

ـ بيشين بينيم با! عقده ايم مگه؟

با باز شدنِ درِ خونه جميله خانوم گفتم:

ـ من ميرم توام بيا.

اين پسرِ عجب آدمِ وِليِ… فکر کنم کار مارشم مثلِ ما آزادِ! خواستم سخندون و صدا کنم که هنوز ” س ” از دهنم خارج نشده دستي جلوي دهنم اومد. با چشم هاي گرد شده نگاهش کردم.

ـ شــشش… صداش نکن. خودم بغلش مي کنم ميارمش…

اخمِ کمرنگم غليظ تر شد. نمي تونستم بذارم خواهرم و تنها ببره. واسه همين بلند جوري که بفهمه شوخي ندارم گفتم:

ـ خوش ندارم خواهرم بدونِ من جايي باشه. در ضمن اينجا دست رو دهني کسي گذاشتن مورد منکراتـي داره. شي فهم شد؟

هاويار اما خونسردتر از هميشه گفت:

ـ من فقط نخواستم بدخواب بشه. اما مشکلي نيست. در رابطه با برخورد و رفتارم من هميشه آزاد بودم و در مقابل همه مثل خودم بودن.

سري خم کرد و ادامه داد:

ـ سعي مي کنم مطابقِ ميلِ خانوم باشم.

پياده شدم و در همون حال گفتم:

ـ مطابقِ ميلِ ننه ات باش! فرک کرده اينجا فرَنگِ.

حالا نمي دونم شنيد يا نه. اما آخه من چه صنمي باش داشتم؟ ما رو چه به اون؟ به ما نمي خوره آخــه. حالا ما تو دلمون هي مي گيم شوور. هنوز که شوورمون نشده هي دست مي کشه به در و دهنمون.بزار شوورمون بشه اونوقت من خودم واسه دست کشيدن پيشقدم مي شم.

خفه شو. دختر? وقيح. چشمکي نثارِ وجدانِ با غيرتم کردم و سخندون و بيدار کردم و غر غر کنون بي توجه به هاويار رفتم تو خونه. در و نيمه باز گذاشتم يا مياد يا ميره ديگه… به جهنم نياد مي برمش بيمارستان.

اما همينکه سخندون و خوابوندم و مشغولِ جا به جا کردنِ اساس ها شدم. زنگِ بلبليمون به صدا در اومد. اومدم جلوي در و با صداي بلند گفتم:

ـ بُفرما در بازِ.

برگشتم و زيرِ سماور برقيم و روشن کردم. دو تا ليوان توش گذاشتم و تو حال کنارِ هاويار که داشت با اين گوشي هاي مخصوصِ دکترا سخندون و معاينه مي کرد نشستم. نمي دونم به خاطرِ کار جدي بود. يا به خاطرِ حرفِ من ابروهاش به هم نزديک بود و اخم داشت.

ـ نفسِ عميق بکش عمو..

به سخندون نگاه کردم پر سوال به کاراي هاويار خيره شده بود و به حرفش خيلي شيک و مجلسي گوش مي داد.

هاوين به روي سخندون لبخندي زد و با دست قلقلکش داد و گفت:

ـ خوب خدا رو شکر جيگرِ عمو خيلي هم مريض نيست. با يه آمپول خوب ميشه.

اين و گفت و از داروهايي که خريده بوديم و کنارِ بالشتِ سخندون بود. آمپولي و برداشت. سخندون تا نوکِ تيزِ آمپول و ديد بلند شد نشست و با التماس گفت:

ـ آقاي دووهتور غلط کلدم.

هاويار تا اين حرف سخندون و شنيد بلند زد زيرِ خنده و گفت:

ـ بچه بشين تا زبونت و نخوردم.

يه لحظه سخندون ساکت شد و با چشم هاي گرد شده به هاوين نيگاه کرد. دستش و محکم کوبيد رو دهنِ خودش. لابد داره از زبونش محافظت مي کنه. و همونظور گفت:

ـ آدمخولِ بوشول!

دوباره هاويار خنديد اما اينبار جدي و خيلي عصبي طوري که شک کردم هاويارِ مهربونِ هميشگي باشه گفت:

ـ مي خوابي يا اون يکي آمپولا هم آماده کنم؟!

سخندون بچه ام لال مرد. زودي بلند شد شلوارش و کامل کشيد پايين و دراز کشيد! گوش? لبم و از خجالت و به خاطر حُجم و حياءِ نداشته ام گاز گرفتم و آروم گفتم:

ـ سخندووون همه اش و نبايد در مياوردي.

هاويار که از شدتِ خنده قرمز شده بود. بدونِ زدنِ حرفي آمپول و آماده کرده و نزديکِ باسنِ سخندون برد.

ـ اوي اوي… نزن… عمو تولوخدا.. اوي … اوي…

ـ عمو من که هنوز نزدم آروم باش.

دستاي سخندون و گرفته بودم. هاويار کمي به بالاي سرنگ فشار آورد و پنب? الکلي رو کنار? باسنِ سخندون کشيد. و آمپول و زد. همينکه آمپول و کشيد بيرون سخندون نفس راحتي کشيد و يدونه بادِ شيکم جاي تشکر به هاويار داد.

هاويار جدي با گفتنِ الا ن ميام خيلي شيک و مجلسي پريد بيرون. نگاه کن فسقلي بچه يه شبِ چه بي صفتمون کرد. شلوارِ سخندون و که شکلِ چلاغ ها يه وري شده بود و همونجور داشت گريه و اه و ناله مي کرد تنش کردم و خودم رفتم چاي بريزم.

بعد از چند دقيقه اومد تو. همونطور که نشسته بود و وسيله هاش رو به کيف بر مي گردوند گفت:

ـ به جز شربت چيز ديگه اي براش لازم نديدم. اما بهتره يه چکاپ کلي بشه. که اين ديگه الان نمي شه انجامش داد. بايد ببريش بيمارستان.

چايي و گذاشتم جلوش و گفت:

ـ شوما کدوم بيمارستاني؟ مياييم همونجا من کلي کار دارم اينجوري ديگه نوبت و اينا نمي خواد.

ـ سخندون بايد بره بيمارستانِ مخصوصِ کودکان، نه بيمارستانِ ما.

کنجکاو شدم. قلپي از چاييم خوردم و گفتم:

ـ حالا شوما کدوم بيمارستاني؟!

اون هم خيلي آروم کمي از چاييش و مزه مزه کرد و اخمِ ريزِ روي صورتش از بين رفت و گفت:

ـ ميلاد.

ابروهام و انداختم بالا:

ـ همون برج معروف گندهِ که تو تيلفيزيون نشون ميدن؟!

لبخندي زد و گفت:

ـ نگو که فقط تو تلوزيون ديدي؟!

جدي گفتم:

ـ مگه هر چي درست شد بايد از نزديک بيبينم؟ تو تيلفيزيونم مثلِ واقعيِ ديگه. اي بابا انقدر مشکل داريم که نمي شه من برم براي تماشاي برجِ ميلاد.

آهي کشيدم و ادامه دادم:

ـ ايشاالله اين فسقلي دکتر که شد. ميرم اونجا من و در مان کنه.

سخندون چشم غره اي به جفتمون که داشتيم نگاهش مي کرديم رفت و يه قند برداشت و فوري گذاشت تو دهنش.

ـ نخور بچه ضرر داره.

ـ چايي که نليختي بلام. خندم نخورم؟

هاويار خنديد و گفت:

ـ چرا بخور عمو. اما همون يه دونه.

سخندون اخمي کرد و چيزي نگفت و دوباره دراز کشيد. همينور که داشتم پر لذت نگاهش مي کردم هاويار بلند شد وگفت:

ـ خوب من برم.

با اين حرف کيفش و برداشت و به سمتِ درِ ورودي رفت. بلند شدم و گفتم:

ـ مرسي آق پُلفُسُل جبران مي کنيم.

با خنده برگشت سمتم و گفت:

ـ اين تيکه ها رو از کجات مياري؟!

خنديدم و گفتم:

ـ از جايي نياورديم والا. زبونِ مادريِ.

ديگه چيزي نگفت. جلوي در واستاد و قبل از اينکه پاش و بذاره بيرون گفت:

ـ فردا نيستم. اما سعي مي کنم شب بيام.

چرا مي خواد بياد؟ چه دليلي داره اين بياد؟ حالا ما باش نشستيم يه جا چرا هوا برش مي داره؟

ـ آدماي اين محل تا همين الانشم کلي حرف بستن بيخِ ريشم. رفيقي با معرفتي، درست… اما تو کوچه رفيق باش…

خيلي عادي گفت:

ـ من فقط مي يام به مريضم سر بزنم.

ايـــش چه سه شد. يعني الان من خيت شدم؟ اما خودم و نباختم و گفتم:

ـ من کلي گفتم. اونا که نمي دونن شوما چرا من و سوارِ ماشين خارجيتون مي کني يا چرا مياي خونه؟ کم مشکل داريم، همين مونده سنگسارمون کنن.

سري تکن داد و گفت:

ـ تو اين محله زندگي کردن سخت تر از اونيِ که فکر مي کردم. اما من هميشه با مردم زندگي کردم و هيچ وقت براي حرفِ مردم زندگي نکردم.

کمي اومد جلوتر و گفت:

ـ انقدر نگو مشکل دارم… از کنارِ مشکلات بايد تند عبور کني و بگي ” ميگ ميگ ”

اين و گفت و خنديد و رفت بيرون. يه قدم رو پله هايِ جلوي در گذاشتم و با لبخندِ تلخي گفتم:

ـ مثل اينکه خبر نداري مشکلات نشستن رو مون و مي گن: ” انگوري انگوري “!

از امروز يه تصميمِ جديد گرفتم. بايد براي سخندون وقت بذارم. بايد کمکش کنم. خودم باعث شدم شکمو بشه و خيک در بياره. خودمم خيکش و قيچي مي کنم. تو همين چند روز پولِ سفر و مي دم هر طور شده. به هر قيمتي. من هموني هستم که مليوني دزدي مي کرد و به همه محل مي رسيد. درسته وقتي مليوني دزديدن و گذاشتم کنار هم محلي ها هم ما رو بوسيدن و گذاشتن رو طاقچه. اما مي خوام بازم همون باشم. حداقل تا وقتي که پولِ سفر و بدم. تو همين مدتِ کوتاه يکم مثل ادم زندگي کنيم.

با اين فکر تکوني به آدامسِ تو دهنم دادم و بينِ دندنام گرفتمش. شلوارِ شيش جيبِ سبزم و با مانتو مشکيِ هميشگيم پوشيدم. با اينکه مانتو پوکيده بود و ديگه چيزي ازش نمونده بود. اما خيلي دوسش داشتم. چند باري هم رفتم بخرم اما ديگه هيچ جا مثل اين پيدا نکردم. کلاهِ مشکيم و سرم کردم و براي ضايع نبودن يه شالم انداختم رو سرم. مثل هميشه.

مي خواستم برم نون تازه بخرم براي بچه ام. بعد از صبحونه با هم کمي ورزش مي کنيم و بعد که خوابيد ميرم دنبالِ کار و بدهکاري.

از برنام? با حالم که مي دونستم هيچ کدومشم راس در نمياد خنديدم. تصميمايِ من مخصوصاً اگر راجع به لاغري و رژيمِ سخندون باشه در آخر به تصميمِ کبري تبديل مي شه.

قدم زنون تا اصغر لواشي رفتم و سي تا نون خريدم. بعد از خريدنِ کمي وسيله براي يخچالِ خاليم به سمتِ خونه حرکت کردم. مثل هميشه براي خودم آهنگي زمزمه مي کردم و همزمان به مشکلاتِ هميشگيم فرک مي کردم.

پسرِ جميله خانوم به ديوارِ کنار درِ خونه اشون تکيه زده بود. کتش رو شونه هاش آويزون بود و يه پاشم به ديوار گرفته بود و سرش با من که به سمتِ خونه مي رفتم حرکت مي کرد. عجب آدمِ هيزي بود. بيشرف…

چشم غره اي بهش رفتم و ديگه نگاهش نکردم لباساش مالِ عهدِ شاه وزوزکِ… با پا در و باز کردم و رفتم داخلِ خونه و بدونِ اينکه برگردم سمتِ در پام و فرستادم عقب تا در و ببندم. اما بسته نشد. بيا از شانسِ ما حالا بايد تو اين بي پولي درم بخريم.

با يه ضربه محکم تر و کاري تر در و بستم که بسته شد. بعد از عوض کردنِ لباسام يه نوارِ باحال گذاشتم تو ضبط و مشغولِ آماده کردنِ صبحونه شدم.

تو رو خدا بدبياري رو پابد روزگاري رو اونهمه يادگاري رو

با رقص سفره و وسطِ حال پهن کردم… نگاهي به سخندون که دهنش دو متر باز بود و هنوزم تکن نخورده بود انداختم… خنديدم و سري تکن داد و با صداي بلند که تو صداي ضبط گم مي شد گفتنم:

ـ خرســي! بلند شو…

ماشين دودي سواري رو گاري آب شاهي رو

نون يه چارک سه شاهي رو آخ مادرم اصل کاري رو

همونطور که بالا تنه ام و چپ و راست مي کردم و کمي پنير از تو قالب در آوردم تو سفره گذاشتم و چايي و کره هم آوردم.

گذاشتم و گذشتم اومدم و برنگشتم

اومدم و اينجا موندم خودمو بي خود سوزوندم

دستام و از هم باز کردم و کمي زانوهام و خم کردم و چرخي زدم… مچِ دستام و چرخوندم. به قولِ بتول انگار دارم لامپ مي بندم. خودمم بلند همراهيش کردم:

آخه همه بد بياريام، شب تا سحر بيداريام

اينهمه بي قراريـام، هق هق گريه زاريـام

واسه اينه که وطن ميخوام پرچمشو کفن ميخــوام…

نوار و کم کردم و سخندون و که با صداي توپ و تانکم بلند نمي شه تکن دادم. کمي که صداش کردم غلتي خورد و به سمتم برگشت و با ديدنِ سفر? رو به روش زود بلند شد نشست.

ـ پاشو برو دستشويي زود بيا. صبحون? تپل داريم.

بلند شو و با شوق و ذوق گردنم و گرفت و من و بوسيد. منم با عشق تو بغلم چلوندمش و لپش و گاز گرفتم. چون دردش گرفته بود خمصانه نيگام مي کرد. در حالي که فحشم مي داد رفت سمتِ در که بره دستشويي. يه پاچه شلوارش بالا بود و يکي هم پايين. قسمتِ جلوييِ بلوزش بالا بود و شکمش زده بود بيرون.

سرم و تکون دادم. رشدش و روزانه و به چشم مي بينم. چاقيش به کنار. رشدش انقدر برام شيرينِ که مي بينيم مثل يه گلِ کوچولو هر روز بزرگتر و شکوفا تر مي شه. با خودم ريز خنديدم طفلي بچم هنوز غنچه هستش. خدا اونروز و نيارِ که بخواد باز شه… چه شـــود…

صداي زنگِ بلبلي بلند شد. قبل از اينکه سخندون بخواد از دستشويي بياد بيرون و در و باز کنه خودم پريدم بيرون؟ يعني هاويارِ؟

در و باز کردم. پسرِ جميله بود. تعجب کردم. اين اينجا چي مي خواد؟ از همون بيرون سرش و کرد تو و چشماش چرخي تو خونه زد. نمي خواستم وقتي هنوز باهام حرف نزده و خبر از شخصيتِ نداشته اش ندارم چيزي بارش کنم. از طرفي دنبالِ دشمن نبودم. اما نمي تونستم تحمل کنم که سرِ خرش و اينجوري تو خونم بگردونه.

ـ فرمايـش…

نگاهي بهم انداخت خنديد و دندوناي زردش و نشونم داد. اه حالم بهم خورد. انگار تا حالا مسواک نزده. گفت:

ـ خوش دارم بيام تو!

هــا؟! اين چقدر ديگه پررو. بدجوري کف کردم. فرک کردم فقط خودم دُم دارم. اصلا حالتِ چهره اش عوض نمي شه. انگار عاديِ براش به زور واردِ خونه اين و اون شدن. پـــوف اي بابا اينجا زورآبادِ بيشتر از اين انتظار نمي ره. خودتم کافيِ اراده کني تا بري خونه مردم.

ـ به خاطر همسايگي حرفي نمي زنم. وگرنه ساتي عادت نداره بي ادبيِ کسي و بي جواب بذاره.فرمايش؟

وقتي ديدم فقط نگام مي کنه و انگار خودم نمي دونه چي مي خواد برگشتم و با پا در و محکم بستم. اما در بسته نشد. پاي بعديش و هم گذاشته بود رو پل? اول و جلوي بسته شدن و در و گرفته بود. يه جورايي اومده بود تو.

ـ هـــو… طويله نيستا.

رفتم نزديک تا نياد تو. مطئنم اونجور که با پام محکم در و بستم اينم که يه پاش کامل تو حياتمون بود له شده. اين و حتي از قيافه قرمز شده اش هم فهميد. کتک خورش بدجور ملسِ.

سعي کردم جدي باشم. دستم که رفت سمتِ در، همينکه يکم فشار اوردم تا بره بيرون و در و ببيندم. يهو مچِ دستم و گرفت.

جا خوردم. اخمم شديدتر شد. چرا جديداً هر کي به ما مي رسه محتاجِ دعاست فوري مثل کوآلا بهمون ميچِسبه؟

خواستم دستم و بکشم بيرون که نشد. بازم سعي کردم اما نشد. اون اخم داشت. منم داشتم. با چشم سرِ هم داد مي زديم و ليچار بارِ هم مي کرديم. اما نمي دونم چرا حس کردم بي بخارِ. يعني تو لحظه آخر که خنديد اينجوري حس کردم. بلند خنديد و گفت:

ـ بابا ما همسايه ايم خوبيت نداره.

ـ د بنال بينم چته؟

من بلند حرف زدم اما اون همونقدر آروم اول خنده اش و جمع کرد و بعد با لحنِ شايد شوخي وارش گفت:

ـ شنيدم دست مي خواي. هنوز طلبه اي؟

اوه اوه درجه لاتيش سيصد برابرِ ماست… اوستاييِ واس خودش. نــه خوشم اومد. پس از اون از بند آزاد شده هاي خفنِ. نبايد گولِ چهر? بي بخارش و خورد. دستش و از دورِ مچم باز کرد. منم آروم شدم. کشيدم کنار و گفتم:

ـ هم در بند بودي، هم بهت نمياد ماست باشي. شايد بشه بات کنار اومد… بُفرمــا…

چيزي نگفت کاپشنِ پفي و بزرگش و تن کرد و تکوني به شونه هاش داد و اومد تو حيات. دنبالِ يه آدم حسابي مي گشتيم که پيدا شد. البته آدم حسابي تو دزدي. در غير اينصورت سه روزم بزارمش تو آب وايتکس تجزيه مي شه اما تَميس نه. برگشتم سمتش و گفتم:

ـ ما مي خواستيم صبحونه بخوريم بيا بيشين.

اين و گفتم و رفتم تو. سخندون نشسته بود و براي خودش لقمه مي گرفت. اصلاً ادب نداره. اين پسرِ که هِچي آدم ني. اما در برابرِ هاويار واقعاً خجالت مي کشم. اين بچه سلام بلت نيست. احساس مي کنم اصلاً رو ادبش کار نکردم. بايد جوري ادبش کنم که پس فردا درس خوند دکي شد، وقتي که رفت تو بيمارستان فرک نکنن رفتِگرِ… بايد بفهمن که بابا طرف دکترِ. نشستم و همونطور که لقمه مي گرفتم گفتم:

ـ بيشين… مي شنفم…

کنارمون نشست و لپِ سخندون که هوشِ دنيا نبود کشيد و گفت:

ـ شنيدم بتول داشت به مامان مي گفت که با سفر کرکر يه حسابايي داري و دنبالِ کاري!

همينه ديگه هزار بار گفتم بابا بتول گردو، اون دهن و ببند هم کرماش يخ نکنه هم چيزِ اضافه نپره بيرون. اما کو گوش شنوا؟ باز کار خودش و مي کنه.

ـ چرا من؟

بي تعارف دست برد تو سفره و تيکه نوني برداشت. سخندون با چشم هايي شبيهِ گرگ به دستش نگاه مي کرد. مي دونم اگه هاويار بود صد در صد الان يه دونه از اون پس گردنياي معرفو مي خورد. فکر کنم نيگاهِ جديش با اون ريش و سيبيلش باعث شد که سخندون هِچي نگه. کمي پنير زد روش و گفت:

ـ فعلا دنبالِ يه طلبه ام. يه چند جايي هست تنها نمي شه رفت. شنفتم زرنگي. تاييد شده اي.

ـ قبل تر نديدمت…

نيم نگاهي بهم انداخت و گفت:

ـ پيشِ عمادمون زندگي مي کردم.

ـ يه بار گير کردي. ريسکيِ بخوام همکارت بشم. حالا چرا خارج؟

دست از خوردن کشيد و گفت:

ـ دفعه پيشم پايِ رفيقم گير بود. دو روز مونده بود به عروسيش مجبور شدم خودمو بندازم وسط. مامانِ ديگه. واس ما که خيالي ني… در بند اعتبارمون و پررنگ مي کنه. مامان دوست داش بگه خارج رفته ايــم.

سري تکن دادم و به سخندون اشاره کردم:

ـ منم يه خواهر دارم مي بيني که؟ واسه همين خيلي وقته قدمِ گنده بر نمي دارم. اينبارم به خاطر بدهکاريم به سفر مجبورم.

ـ چرا بش بدهکاري؟

خلاصه و کوتاه مي پرسه. اما با همونم مي خواد زير و بمون و بکشه بيرون. خجالتم تو کارش نيست. اينم از ماست جايِ تعجب نداره. من خودمم تا حالاش کلي ازش کشيدم.

ـ با بتول ازدواج کن. خيلي به هم مياييد!

نگاهِ متعجبش و از نظر گذروندم و بيخيال گفتم:

ـ هر دو فضول و پررو. فقط بتول يکم پر حرفِ. تو زيادي خشکي. من با آدماي يُبس کار نمي کنم. دوست دارم تو کارم خوش بگذرونم. شوما به ما نمياي.

دست برد سمتِ چاييِ من و گفت:

ـ يکم فکرم درگيرِ. منم به پول نياز دارم. مامان بايد عمل شه. اگه همکارم مي شي که با عــلي… من برم به کاراي فردا شب برسم. اگه نمي شي. پاشم برم دنبالِ همکار.

ـ جميله خودمون؟ انقدر همکار، همکار نکن حس مي کنم حتما کارمندِ بانکي جاييم.

يه جوري نگاهم کرد. شايد از اينکه مامانش و اينجوري صدا کردم ناراحت شد.

ـ آره. خوب اينم يه همکاريِ. از بانک و اينام حساس تر.

ـ گفتي کاراي فردا شب؟

اين و گفتم و پنير و از جلوي سخندون برداشتم.

ـ بسه بچه پاشو دو دور تو حيات بچرخ بلند شو.

سخندون کخ ديگه چيزي براي خودن نداشت و تا خرخره هم پر بود همونجا کنارِ سفره خوابيد و گفت:

ـ من لالا دالم. اوي آقا پتوم و بنداز لوم، خودتم بلو خونتون. بدو…

سرم و تکن دادم و خجالت زده فکر کردم اين بچه چرا از همه طلب کاره؟ دوباره سرم و گردوندم سمتش که داشت با اخم به سخندون نگاه مي کرد:

ـ گفتي کارا؟ چه کارايي؟

ـ يه ماشين تو يه پارکينگ… يکم وسيله مي خواد…

اين و گفت و چشم از سخندون برداشت و دوباره نگاهم کرد…

پوزخندي زدم و گفتم:

ـ هه… ماشين؟ شب؟ ما تو روز ماشين مي زنيم. بهت نمياد تا اين حد محافظه…

حرفم و قطع کرد و گفت:

ـ مي دونم. ارزش نداره واس خاطرِ يه ماشين و دو تا ضبط بريم… اصن اُفت داره… اما يه چيزي اون تو هست… اون و مي گيرن. يه تومن مي دن. نصف نصف…

ـ افت چيه؟ چي باعث شد فرک کني من انقدر ريسک مي کنم که بيام تو دهنِ شير؟ من ماشينايي و مي زنم که درش و باز مي ذارن و ولش مي کنن به امونِ خدا. حالا چي هست؟

ـ نمي دونم اونش به ما مربوط ني. ما اون و مي ديم پول و مي گيريم.

ـ من نيستم. معلوم نيست اون تو چيه… اومديم و مواد بود… اومديم و جنازه بود…

زيپِ کاپشنش و باز کرد.

ـ نکنه مي ترسي؟!

دستم و گذاتم رو زانوم و گفتم:

ـ نگو واس ما افت داره ترس. اما باس فرکِ اين بچه هم باشم. من نباشم سخندون چي ميشه؟ من خودم تنها نيستم. باس فرکِ همه جارو بکنم.

بلند شد و زيرِ لب چيزي گفت که متوجه نشدم و بلندتر گفت:

ـ ساعت ده ميام دنبالت. نگرانِ چيزيش نباش. تو راهم برات همه چي و مي گم.

ـ ترس و خلاف کنار. من اين بچه و طرفِ شب تنها نمي ذارم.

ـ فکرِ اونجا هم کردم. تا وقتي همکاريم مامان نگرش مي داره.

سرم و تکون دادم. معامل? خوبي بود حداقل تا وقتي که من سه چهار تومن جور کنم خوب بود… بعدش مي گفتم ديگه اينورا پيداش نشه مي گفتم که ما اهلش نيستيم. بي معرفت نيستم. اما نمي تونم با کسي هم همکار باشم. کلاً تو خونم ني بخوام گروهي کار کنم. هنوز همين فکرام کامل نشده بود که سرش و از لايِ در آورد تو و گفت:

ـ همکاريمون ادامه داره تا وقتي که هر دو به اون اندازه پولِ مورد نيازمون برسيم. باس اين و مي گفتم که جا نزني.

بادم خالي شد. عجب آدميِ. فکرم مي خونه. من اين پول و جور کنم ديگه تو رو آدم حساب مي کنم مگه؟ اما خوب قرار که بذاريم، باس تا تهش بريم. زيرش زدن تو کارمون نيست. اشکال نداره. خوب پولِ عملِ جميله هم دربياد بعد يه فکري براش مي کنيم.

سفره و جمع کردم و در آخر به سخندون نگاه کردم. رو به سقف خوابيده بود. دستاش از دو طرف کامل باز بود. پاهاشم باز بود. دهنشم که يه سيبِ درسته تو ش جا مي شد. شکلِ اين پوستا که جديداً تابلوهاش اومده و خيلي هم زيادِ، پهن شده بود. با خودم فرک کردم چه ورزشي هم کرد، طبقِ برنامه ريزي!

دسِ خودش ني ديگه براش عادت شده بعد از هر خوردن مثلِ خرس پهن مي شد و بعد از هر بيدار شدن مثلِ خرس مي خوره. پس نتيجه مي گيريم سخندون شبيهِ خرسِ.

سوم راهنمايي که بودم. يه معلم داشتيم که مي گفت هر انساني صورتش شبيهِ يه حيوونِ. حالا بنظرتون شما شبيهِ چه حيوني هستيد؟! هر کي براي خودش يه چيزي در مياورد. يه دوست داشتم اسمش سميّه بود. کپِ پنگوئن بود. هميشه هم مثلِ پنگوئن راه مي رفت. اما بلند شد با افتخار گفت: « من سگِ پا کوتاه هستم.» مام چيزي نگفتيم دلش بکشنه. چه اشکال داره؟ سگ نجيبِ خوبِ. بذار باشه.

يادمِ اون موقع بيشتريا آهو بودن. يعني به هر کي که مي رسيد چند بار پلک مي زد مي گفت من شبيهِ آهو هستم. حالا شبيهِ هر چي بودن اِلا آهو… يکيشون که کُپِ بوزينه بود. يعني با بوزينه مثل گوجه اي مي موندن که از وسط له شده باشن ها اما باز رو يه پا واستاد گفت من آهو هستم.

خلاصه به ما که رسيد ما راس و حسيني صاف واستاديم گفتيم به ما مي گن شتر. نمي دونم چرا کلِ کلاس ترکيد.

چه کنم خو؟ اين داييمون از بچگي واس خاطرِ لبامون به ما مي گفت شتر. لب شتري، لب شتري از دهنش نمي افتاد. معلممونم که تا اون موقع هم خودش و حفظ کرده بود پکيد از خنده. خلاصه اينکه آقايون، خانوما الان که نگاه مي کنم مي بينم سخندون شباهتِ غريبي به بچه خرس داره.

ظرفاي صبحونه و شستم و فرک کردم حالا که باس از اين به بعد شب کاري کنم بريم با سخندون بيرون يه دوري بزنيم ببينيم چه خبره. دنيا دستِ کيه؟! من يه سري لباس داشتم که سالي يه بار مي پوشيدمش. هر سال عيد مي پوشيدم سيزدهم عيد با سخندون مي رفتيم پارکِ چمران يه دور مي زديم بر مي گشتيم. خوب جالب اينجا بود که کوچيکم نمي شد. من بزرگ مي شدم اما اونا کوچيک نمي شد. گاهي فرک مي کنم اين سه سال صد در صد من هيچ تغييري نکردم که اين کوچيک نشده.

همون لباسا رو پوشيدم و جلوي آينه واستادم. من قدم خيلي بلند نبود. شايد حدودا صد و شصت و پنج سانتي مي شدم. خيلي قلمي و باريک بودم. گردنِ زرافه و ديديد؟ درست به همون حالت. اما يکم برجستگي دارم.

خاک به گورِ آبروي از دست رفته ات ساتي. خجالت بکش جمع کن خودت و. پوفي کشيدم و چشم از هيکلم برداشتم پوستِ سفيدي داشتم. صورتم گردِ و کمي قسمت استخون هاي فکم برجسته ترِ، البته به برجستگيِ گونه هام نيست. بر عکسِ چشماي سخندون که طوسيِ روشن و دورش مشکيِ من چشماي تيره و ساده دارم.

تنها حالتي که تو چشمام دوست دارم. حالتِ گربه ايشونِ. چشمام گربه ايِ و کمي هم مردمکم درشتِ. اين برايِ من خيلي مهم نبود تا اينکه بتول گفت اين مدل خيلي خيلي قشنگِ و منم که فرک کردم ديدم همچي بيراه هم نمي گه.

چشماي گربه اي واسه من تنها يه سود داره اونم اين بود که وقتايي که از دستِ بابام عصبي مي شدم و بهش مي گفتم الهي جايِ ترياک وبا بکشي اونم مي گفت زحمت کشيدم کاشدمت حالا گربه صفتي و اينکه فقط خدا مي دونست چه گربه کوره اي هستي که اون چشمارو بهت داد.

نفسم و صدا دار دادم بيرون و لبام نگاه کردم… دستي روشون کشيدم و زمزمه کردم: لب شتري…

لبِ پايينيم يکم حالت برگردون داشت. انگا خودم و لوس کردم و لب ورچيدم. خيلي گوشتي بود. با اينکه لبِ بالاييم هم گوشتي و خوش فرم بود اما پاييني بزرگتر بود. من تو کلِ هيکل و صورتم اول چشمام بعدم لبام و بعد نشيمن گاهم و دوست داشتم.

خوشگل نيستم. اين و مي دونم. اما زشت هم نيستم. بنظرم هيچ آدمي زشت نيست. حتي نامادريِ سيندرلا هم صد در صد با هم? خباثت و اونپستي و بلندي که هميشه سه متر قبل تر از لباساش بود يه جذابيتي داشته که پدرِ سيندرلا رفت خاستگاريش، نه؟!

هميشه فکر مي کردم پدرِ سيندرلا دلش و به چيِ اون زن خوش کرده؟ واقعا به چي؟

کمي کرم از کرمِ دکتر ژيلا که بتول واسه تولدم داده بود زدم. البته مطمئن نيستم نو باشه. يادمِ بتول هميشه هر کادويي براي کسي مي خره خودش استفاده مي کنه بعد مي ده. انگار دو سه باري از اين کرم زده بعد داده به من.

به هر حال من خيلي ازش خوشم نمياد. چون خيلي چربِ تا مي زنيش همه اش عرق مي کني. همش از پيشوني و گونه ات شُر شُر عرق مي ريزه.

يه کمي از رژ مکه اي ها که اون دفعه رفته بودم مترو تا تجرب? کيف زني اونجا هم داشته باشم و خريدمش زدم. خيلي با حال بود تا مي زدي يه رنگِ صورتي يا شايدم سرخابي به لبات مي داد. تا وقتي هم نشوريش نمي ره. بتول از همين براي عروساش استفاده مي کنه…

ريز ريز خنديدم ديگه بيبين چه محل? داغوني داريم ما…

دوباره نگاهي به خودم انداختم. جــــــون عجب گوشتي شدم…

خفه شو… بي آبرو…

بي توجه به روحِ بي پدرم کمي براي خودم غش و ضعف کردم و فکر کردم .يعني من کي شوور مي کنم؟ رو دستِ ننه ام مي مونم؟ اي بابا با يه مشکل بزرگ مواجه شديم. من ننه ندارم. رو دستِ کي بمونم؟ آخ اين يعني اينکه هيچوقت من رو دستِ ننه نمي مونم. اي جــــان…

البته نه خدايي نکرده فرک کنيد من شوور نديده هستمـــا… اصن حرفشم نزن.. از کلِ شوور من همون دورانِ نامزدي و مي خوام که حتي شده ببرت تو دستشويي تا کارِ خير کنيد… اصن يه ذوقي مي کنم و وقتي خودم و شوورِ آينده ام و تو دستشويي در حالِ تف بازي مي بينم که نگــــــــــو…

دوباره نگاهي به سخندون انداختم و لباساي جديدي که براش خريدم و انداختم کنارش. پلکاش مي لرزيد يعني اينکه بيداره اما حال نداره چشماش و باز کنه. کنارش نشستم و گفتم:

ـ مي خوام برم بيرون يه چيزي بخورم. خواستي بياي باس تا پنج دقيقه ديگه آماده باشي.

ـ مي خواي سي بخولي؟

به سمتِ آشپزخونه رفتم و گفتم:

ـ معلوم ني. شايد کَلَبچ!

اون عاشقِ کله پاچه هست. مطمئنم الان آمادست! کمي از آجيلايي که هاويار براش خريده بود گذاشتم تو کيفم و رفتم بيرون.

حدسم درست بود. آماده بود و سعي داشت کفشاش و بپوشه.

ـ آزي اين نمي پوسه…. هَل کال مي کنم نمي پوسه…

خنديدم و نشيتم کنارش. محکم لپاي تپلش و بوسيدم و گفتم:

ـ نمي پوشه چيه؟ بگو تو پام نمي ره. بعدم بچه مُـفي اينارو بر عکس پات کردي که.

کمکش کردم و کفشش و پاش کردم و فرستادمش تو حيات. درِ خونه و قفل کردم و رفتم پايين. همينکه پام و گذاشتم بيرونِ خونه با هاويار رو به رو شديم. دستش و برده بود بالا تا زنگِ خونمون و بزنه. با ديدنِ من دستش و انداخت و نگاهي به سر تا پام انداخت.

سوتي کشيد و گفت:

ـ خــــدايا… تو چقدر عروســـکي هستي.

نگاه کن حضرتِ اَبِرفرضي. مرداي اين دوره چرا انقدر نديده هستن؟ اخمي کردم و گفتم:

ـ زشته اين کارا مي بينن خوبيت نداره. جمع کن لک و لوچه رو…

لبخندش و جمع کرد و دستش و به ديوارِ کنار? در تکيه داد. من هنوز از دو پله اي که مي خورد تا بريم بيرون کامل نرفته بودم بالا به خاطري همين اون از من بالاتر بود. کمي خم شد و دوباره يه لبخند از اون قشنگاش که مارو هوس مي ندازه شوور کنيم زد و گفت:

ـ خانم کجا تشريف مي برن؟

ـ فرک نکنم به شما دخلي داشته باشه. بکش کنار.

اي بابا اين پسرِ از اون بالا بالا ها اومده نمي دونه نبايد انقدر بپيچه به يه دختر.. داره اعصاب مي ريزه به هم. لحنش و مثل من کرد و کمي بيشتر خم شد روم.

ـ با فعلِ ربطــي دخلش مي ديم!

. بعد زد زيرِ خنده… ما يه همسايه داشتيم اسمش جعفر بي کله بود. اونم هر چي مي ديد مي زد زيرِ خنده. اما اين دچارِ خوشمزگي مزمن شده هر چي مي گه مي زنه زيرِ خنده. شايد بايد پيشنهاد بدم جايِ بتول با جعفر به اشتراک برسن و ازدواج کنن. نه کارِ درستي نيست اونوقت خودم بي نصيب مي مونم.

اي بابا دختر انقدر با خودت از اين فکرا مي کني الان ملت فرک مي کنن داري تور پهن مي کني و صيد مي گيري نمي دونن تو قرارِ تا آخر عمر ازدواج نکني.

تو خفه وجدان. هر کي ندونه تو که مي دوني من کلاس ميام. من مي ترسم شوور گيرم نياد واسه اين مي گم ازدواج نمي کنم که اگه يه وقت ترشيدم بگن خودش نخواست. نه که بگن طلبه نداشت. دستش و جلوي صورتم تکن داد و گفت:

ـ کجايي دختر؟ مي گم اجاز? همراهي دارم؟

پوفـــ به اين هر چي بگي باز کارِ خودش و مي کنه. مي دونستم سخندون تا سرِ کوچه بياد هِي اوي اوي مي کنه و مي گه که خسته شده. اگه هاويار باهام ميومد مي تونستم يکم به دختراي ديگه فخر مي فروختم. بدجور کلاس داشت. هم اينکه وقتي سخندون مي شينه سرِ تاپ يکي هست هلِش بده. با اين افکار فکر کردم هاويار الان حکمِ چي مي تونه داشته باشه جز همون نوچه؟

نگاهي به دور و بر انداختم و گفتم:

ـ خوبيت نداره تو رو هي آويزونِ ما ببينن من ميرم سرِ خيابون توام بيا.

از در فاصله گرفت و گفت:

ـ اين حرفا چيه؟ نه خرجِ تو رو مي دن نه من و. من که مشکلي توش نمي بينم صبر کن برم ماشين و بيارم.

داشت مي رفت که دست انداختم دورِ مچش و محکم گرفتمش.

ـ اي بابا مثل اينکه شوما شرايط ما رو درک نمي کنيا. يکم ديگه بات برم و بيام پس فردا از محل مي ندازنم بيرون که چي شووراشون و به راهِ غيرِ مستقيم نکشونم.

نگاهي به دستم که هنو رو دستش بود انداخت و روش ثابت نگه داشت. گفت:

ـ باشه. شما بريد سرِ خيابون منم ميام.

براي اولين بار در عمرِ بيست و يک ساله ام فکر کردم منم مي دونم خجالت يعني چي؟ دستم و کشيدم عقب و بدونِ اينکه ديگه نگاش کنم گفتم:

ـ پس تا بعد زت زياد.

ازش رو گرفتم تا برم که با پسرِ جميله چشم تو چشم شدم. جلويِ در خونه واستاده بود و همينجور که زنجير مي چرخوند به ما نگاه مي کرد. راستي من چرا اسمش و نپرسيدم؟ دوست ندارم هي بِش بگم پسرِ جميله جنازه بيار، هي بگم پسرِ جميله گم شو.

دستِ سخندون و گرفتم و بي توجه به پسرِ جميله رفتيم سرِ خيابون. هچي ديگه پاش بيفته اين پسراي محل از همه خاله زنگ تر هستن. برامون حرف در نيارن. البته اصن مهم ني. اما اينکه پشتت بگن دخترِ با همه تيک مي زنه. يا اينکه فرک کنن شووراشون و مي خوام واس خودم تمومِ.

نگاهي به سخندون انداختم. رو پله يه خونه نشسته بود و يه دستش جلوي دماغش بود و اون يکي دستشم کرده بود تو دماغش.

ـ سخـــخندوووون.

اصلا برنگشت طرفِ من. چه بيخيالِ نگاه کن تو رو خدا. يعني الان فکر کرده هيچکس نمي بينتش؟

ـ مگه با تو نيستم بچه؟ هزار بار گفتم اين کارا جاش تو دستشوييِ.

وقتي ديدم محل نمي کنه رفتم سمتش که فوري دستش و از تو دماغش در آورد و ماليد به زيرِ پله و بلند شد ايستاد.

ـ آزي غلط کَلدم.

 

يدونه محکم زدم پسِ کله اش و گفتم:

ـ اگه فلفل نريختم دهنت بذار بريم خونه.

با ذوق سرش و بالا کرد و گفت:

ـ فيفيل خومشَزَست؟!

چشمام و براش لوچ کردم و رفتم سمتِ هاويار که تازه رسيده بود. خودش از ماشين پياده شد و فوري در و برام باز کرد. خدا رو شرک اومد. چون درِماشينش که باز مي شد مي رفت بالا. منم نديد بديد ممکن بود فرک کنم خرابکاري کردم يا اينکه اين درِ يه بيگانه هست و من فرار مي کردم.

نشستم و سپردم خودش سخندون و سوار کنه. دفعه پيش قبلِ اينکه سوار شم در و باز کرده بود و اصلا به خاطرِ حالِ خرابِ سخندون دقت نکرده بودم. چه با حال بود.

يادمِ اولين بار که چندين سالِ پيش سوارِ پرايت شديم واسه دزدي بلت نبودم درش و باز کنم و از شيشه اومدم بيرون اما بعد کم کم ياد گرفتم.

ـ تو چراا مروز همش تو هپروتي؟ مشکلي پيش اومده؟

از فکر اومدم بيرون و لبِ پايينم و که مثل هر بار فکر کردن بي هوا مي فرستادم تو دهنم يا بش زبون ميزدم و از دهنم در اوردم و گفتم:

ـ نه. همينجام.

ـ نه خــانمي. من مي فهمم تو فکري؟ به اين پسرِ که مربوط نمي شه؟ ديدم امروز اومد خونه ات.

اين الــان به من گفت خانمــي؟ سعي کردم غش نکنم. سعي کردم بدوني اينکه نشون بدم انگار همين الان يه کيفي چند ميليوني زدم حالتم و حفظ کنم و سوالم و بپرسم. پر سوال برگشتم سمتش:

ـ کدوم پسرِ؟!

ـ همين عمّار. پسرِ جميله.

اوهو پس اسمش حمّالِ. چه بهشم مياد. چشم غره اي به هاويار رفتم و گفتم:

ـ خوش ندارم زيرِ نظرِ کسي باشم. حواست و جمع کن.

بسته اي گرفت سمتم و گفت:

ـ نه اين حرفا چيه؟ من داشتم مي رفتم بيمارستان ديدم که اومد تو خونه.

بسته و ازش گرفتم و درش و باز کردم. چه آدامسِ باحالي. يدونه ازش برداشتم و خوردم. خواستم به سخندونم بدم که ديدم خوابش برده واسه همين درش و بستم و انداختم تو کيفم. راستي خودش خورده بود؟ خوب به من چه مي خواست بخوره.

ـ نه اومده بود چاهِ دستشويي و باز کنه. اخه گرفته بود!

دلم نمي خواست بش بگم چي کارست. يا قراره همکار بشيم. صد در صد بتول بهش مي گفت و صد در صد اين تا حالا از شغلِ من و اون حمّال با خبر بود. خبرِ همکاريمونم احتمالا بعدِ اينکه من براي بتول بگم به گوشِ اين مي رسه. اما الان نمي خواستم بگم و توضيح بدم.

ـ آها… شنيدم که به شخصي به نامِ صفر بدهکاري. راستش اميدوارم ناراحت نشي. اما من حاضرم اين پول و…

ـ نيگه دار پياده مي شيم.

ـ گفتم ناراحت…

دوباره حرفش و قطع کردم:

ـ منم گفتم نيگه دار…

ـ سرعتش و بيشتر کرد و گفت:

باشه بابا. يه پيشنهادِ ساده بود. چرا سختش مي کني؟ توام ساده بگو نه.

ـ يادمِ يه بار بت گفتم خوش ندارم صدقه بگيرم.

ـ صدقه چيه؟ ساتي من و تو از يه جنسيم. خونمون همرنگِ. از يه نوعيم. چرا نبايد به هم کمک کنيم؟ من و تو تو يه مدتِ خيلي خيلي کوتاه تونستيم صميمي بشيم. تو با همه کج خلقيات تونستي منِ غريب و تو اين محل شاد کني. من واقعا تو اين محل غريبم. حالا که بنظرم تو نهايتِ رفاقتي چرا نبايد به رفيقم کمک کنم.

کلافه لبم و به دندون گرفتم و گفتم:

ـ نباس به کمک کردن به من فرک کني. بم بر مي خوره.

ـ انقدر اون لبِ خوشگلت و به دندون نگير. کار دستت مي دما. ولش کن دختر.

فرک کنم سرخ شدم. يادم باشه يه سر به کتابِ گينس بزنم. من در عمرِ بيست و يک ساله ام امروز دو بار خجالت کشيدم.

ـ الانم فکرت و درگير نکن. من فقط خواستم کمکت کرده باشم. همين.

ـ ما خودمون مثل هميشه از پسش بر مياييم. توام همينکه داري به اعضاي محل لطف مي کني رفاقت و در حدِ من تموم کردي.

ديگه حرفي نزدم و حرفي نزد. نزديکِ پارک، پارک کرد و فوري در و برام باز کرد. سخندون و بيدار کرد و بوسيدش و خودش دستش و گرفت و با هم به سمتِ پارک رفتيم. حس مي کردم دارم به همه از بالا نگاه مي کنم.

مندش بالاست. حال ميده. مخصوصا که همه اول حواسشون به ماشينِ خوشگلمون بود. بعدم که پياده شديم ديگه چشم ازمون بر نمي دارن. صداي دو تا دختر و که پشتِ سرمون ميومدن مي شنفتم.

ـ وااايـــــي صبا پسرِ چه جيگريِ. حال مي ده واسه …

استغفرالله… عجب بي حياييِ.

ـ خاک تو سرش… آخه اينم زن بود انتخاب کرد؟ حتما اينم بچه اشونِ.

ـ واي پسرِ و بچه رو ميشه گذاشت لايِ نون خورد. اما خودش… ايـــش… اي خدا هر چي هـلـوئـه دستِ لـولـوئـه….

با اين حرفشون خواستم واستم يه چي بارشون کنم. اما هاويار فوري اومد کنارم و دست انداخت دورِ بازوم.

ـ هاويار: لطفاً بذار هر چي مي خوان بگن. خودمون مي دونيم کي عروسک و کي کي لولوئه! مگه نه؟ صبحم بهت گفتم. مطمئن باش روي صحبتِ اونا حتي با منم نيست. با پول و ماشينمِ.

دختر که از دستِ حلقه شد? هاويار دورِ دستِ من حرصي شده بود گفت:

ـ ولش کن ترنج بيا بريم خلايق هر چه لايق!

وااا اينا ديوونه نبودن؟ چي مي گفتن براي خودشون ؟ لايق؟ خلايق؟ همينکه رفتن ايستادم و يه نگاه بهشون کردم.

ـ ناراحت شدي؟

نگاهي به هاويار انداختم و گفتم:

ـ گورِ باباشون. ناراحتِ اينم که ما با کيا شديم هفتاد مليون نفر.

خنديد و من و بيشتر به خودش چسبوند. چشم غره اي بهش رفتم و دستم و از دستش کشيدم بيرون

ـ تو اخر از اين دستِ ما حاجت مي گيري. بيا برو يکم سخندون و تاپ سوار کن.

چشماش گرد شد.

ـ نــــه؟؟؟!

بيخيال نشستم رو نيمکت و گفتم:

ـ چي نه؟ نگاه کن بچه ام نوبت گرفته. برو ديگه. مگه خودت نخواستي همراهمون باشي؟

ـ بابا سخندون بشينه رو تاپ همه زنجير و اينا مياد پايين.

اين و گفت و غش غش زد زيرِ خنده:

ـ يارتاقان.. مسخره مي کني؟

خنده اش و جمع کرد و گفت:

ـ ميرم هُلِش بدم نويتش شد.

اما معلوم بود ولش کنن غش غش مي زنه زيرِ خنده. اي بابا اين سخندونم شده اسبابِ خنده. باس ريژيم بيگيره. اما آخه هر چي مي گم به خرجش نمي ره. ديگه عادت شده براش. تقصيرِ خودمِ. هر چي خورد گفتم بچه است در حالِ رشدِ. اشکال نداره. حالا هم خودش اذيت مي شه هم من. پس فردا هم که عوارضي بدتر داره. کسي نمياد بگيرش افسردگي مي گيره. منم که پولِ روانپزشک و اينا ندارم. رو دستم مي مونه. البته رو دستم که نمي تونه بمونه چون سنگينِ.

يه لحظه نگرانيم بيشتر شد. خدايا اين نترشه؟ مردم چي مي گن؟ اگه من بميرم باس تنها زندگي کنه… اي بابا دلشوره گرفتم.

يکم بازي کرد و وقتي که خسته شد هاويار فرستادش سمتِ سرسره ها و خودش اومد پيشِ من.

ـ چيزي مي خوري؟

ـ گشنم شده.

ـ ناهار مهمونِ من يکم ديگه بازي کنه ميريم.

يهو بي هوا برگشتم سمتش.

ـ هاويار…

دستش و انداخت پشتِ نيمکت، درست پشتِ من. کمي اومد جلوتر و گفت:

ـ جـــانــم..

چشمام و براش لــوچ کردم. حالا ما حواسمون نبود تو حس بوديم با اون لحن صداش زديم اين باس اينجوري مثل گوجه له شده وا بره؟

ـ جمع کن خودت و اِ… عجبا.. مي گم ننه ات نمياد اينورا؟ چرا؟

ـ ننه ام؟!

وا انگار حرف خارجي زدم براش. چرا اينجوري مي پرسه؟

ـ آره ديگه. همون مامانت. يا شايد ماميت…

ـ اها فکر کردم مادربزرگم و مي گي آخه من از لجش بهش مي گم ننه. فکر نکنم بياد. مــامان فکر مي کنه اگه پا به اين محل بذاره از کلاسش کم ميشه.

ـ هــا گرفتم. اُفت داره واسش…

کمي اومد نزديکترم و يه لبخندِ قشنگ مهمونِ لباي جذابش کرد و گفت:

ـ اينجوري فکر مي کنه. بريم؟!

بلند شدم تا ازش دور شم. اينجوري نمي شه باس يه فکري کنم اين پسري هي به ما نزديک مي شه. مام بي جنبه يهو سگ مي شيم مي چسبيم به لباشا. حالا گفته باشيم نگيد نگفتي.

ـ يه بار ديگه از خطِ قرمز رد شي کلامون ميره تو هما…

جدي بلند شد و سوئچي و تو دستش گرفت:

ـ بره. کلاهِ تو بره تو کلاهِ ما! خودش اوجِ لذتِ.

ـ بي تربيت.

ـ مگه حرفِ بدي زدم؟!

اين و پرسيد و دستِ سخندون و گرفت و رفتن سمتِ ماشين. با قدماي بلند خودم و بش رسوندم و قبلِ اينکه بخواد درِ ماشين و برام باز کنه گفتم:

ـ بيبينم تو کار نداري مگه؟!

کمي خم شد و گفت:

ـ شما بشين ما يه جاي مناسب پيدا کنيم، اونوقت راجع به برنامه کارمونم واسه خانوم توضيح ميدم.

چــيــش انگار من توضيح خواستم.

سر خيابون پياده مي شي؟

دستي به شکمم کشيدم. انقدر خورده بودم که نمي تونستم حتي تو همين ماشينم مثل آدميزاد بشينم. من که هر شب گشنه ام بود و با چشم دنبالِ اون لقمه نوناي سخندون و مي گرفتم امشب انقدر خورده بودم که داشتم مي ترکيدم. معده ام تعجب کرده بود.

ـ ولش کن گورِ باباي حرفِ مردم من و برسون دمِ خونه اين بچه ام که خرس تر از منِ. کي مي تونه تکونش بده.

ـ ازت خوشم مياد…

برگشتم سمتش و گفتم:

ـ ها چيه؟ زياده خوري واسه تو چي مياره؟ مست شدي پرت و پلا مي گي؟

انگشتِ اشاره اش و کشيد رو گونم و دوباره برگشت سرِ جاش:

ـ خانم ما نخورده از روزِ اول مستِ تيلـ? تو چشات شديم!

چشمام گرد شد. انگار تو ک…نم عروسي برگزار شده بود. حالا شانس بيارم تو عروسي دعوا نشده چاقو بکشن ما اين وسط بي گناه پاره پوره شيم.

صاف نشستم سرِ جام . بذار يه کار کنيم اگه يه روز شوورم شد نگه بابا تو از اول آويزونِ ما بودي از خدات بود بگم بيا با هم به اشتراک برسيم و تو خودت و پرت کني تو بغلم مثلِ کوآلا بهم بچِسبي.

ـ الان که من و رسوندي خونه رات و مي کشي ميري. از فردا ساتي بي ساتي. د آشغال کله يه بار گفتيم حدت و بدون. دورِ ما نچرخ… مثل اينکه شوما مشکل عقلاني داري.

اه زياده روي کردم. نکنه پشيمون شه؟! اخم کرد. ناراحت شد. دلخور شد. اما سعي کرد خودش و کنترل کنه. اين و از فاصل? بينِ ابروهاشم مي شد فهميد. يهو برگشت سمتم و گفت:

ـ ببين اگه من بت دست مي زنم فکر نکن نديد بديدم. نه نيستم. انقدر زيرِ من خوا…

دستم و آوردم بالا….

ـ بسه… شنفتم . فهميدم چي مي خواي بگي. بيبين واسه ما مهمِ کسي فکر نکنه الاغيم که سوارمون شه. يه چي هم خيلي مهمِ، اونم آبرومِ. نمي خوام بگن خودش و فروخته به پول نمي خوام فرک کنن آره مام بلاخره از تن و بدنمون استفاده کرديم. مطمئن باش تا همين الانم خيلي حرف پشتمونِ. خيلي هوات و داشتيم و خواستيمت که نخواستيم تو اين محل غريب باشي. اگه بات مي گم و مي خندم اگه واس خاطرت مي شينم تو اين رستوران با کلاسا و مي ذارم بهمون پوزخند بزني و بخندي فرک نکن قصديِ.

تو داري لطف مي کني به من به محلم. به خواهرم. پس يه جوري بايد جوابت و داد. در مقابل کج نرو… حوصله نداريم… نوازشِ گونه… خم شدن رو صورتِ دختر با يه لبخندِ قشنگ… اينا رو ببر واسه همونا که زيرت خوا…

استغفراللهِ بلندي گفتم و دستي به صورتم کشيدم. ديگه رسيده بودم درِ خونه بدونِ هيچ حرفي پياده شدم و سخندون و تقريباً کشيدم که از خواب پريد و ترسيده زد زيرِ گريه.

با اينکه چرت و پرت گفتم تور پهن نکردم براش. خودم که مي دونم تو پهن نکردم اما توري که پهن کردم. کوچکتر از تورِ. اما خوب امکانش هست که گير کنه. اي بابا به اين چيا چرا دارم فکر مي کنم؟ با اخم سخندون و گذاشت تو حيات اونم چون من بش گفتم پا تو خونم نذاره بعدم رفت بيرون و درِ چوبيِ زهوار در رفت? خونه و محکم به هم زد.

ـ روانـــــي

يه لگدِ محکم به در خورد. عجبا…

ـ خرم که هستـــي. جفتک نندا… درِ طويله که ني…

اه عجب غلطي کردم. زيادي خوردم زده به سرم. ديگه جوابي نيومد. فوري رفتم تو به ما نيومده غذت ايوني بخوريم. همه اش و از دماغمون کشيد بيرون. حالا برو بشين خونه ات غذاي دماغي نوشِ جون کن. اه حالم به هم خورد.

ـ بوشولِ خَل. بي پَدَل. چيلا از خواب بيدالم کَلدي.

ـ خوب حالا. هِي هيچي نمي گم. سيفون و بکش.

ـ خودت بيتيش. کِثـابَـت.

ديگه جوابش و ندادم. قاطي کرده نصفِ شبي. آرومش کردم و خودمم لباسام و در آوردم انقدر خورده بودم که همين که سرم و گذاشتم چشمام گرم شد. خواب و بيدار بودم که حس کردم زنگ زدن. بلند شدم نشستم از همين تو خونه يه نگاه تو حيات انداختم خبري نبود. باز اين پسره اومد؟ عجب زيگيليِ بابا. حيف که خيز خيتِ بخوام بزنم لهش کنم. وگرنه نصفِ شبي مثلِ گوجه له شده تحويلِ کارخونه رب مي دادمش.

با زنگ دوم بلند شدم و شالم و سرم انداختم و رفتم دمِ در. همينکه در و باز کردم حمـّال اومد تو. غافلگيرم کرد براي اينکه نچِسبه بهم عقب عقب رفتم.

ـ چته؟

ـ رفتي با اين آق جوجه تيغي گردش قرارمون يادت رفت؟

با کف دست زدم تو پيشونيم . اصن حواس نداريم که.

ـ اشکال نداره قرارمون ده بود. يه ربع گذشته واستا جَلدي آماده مي شم. تا شوما زيپِ شلوارت و ببندي ما آماده ايم.

اين و گفتم و پريدم تو خونه. تا گفتم زيپِ شلوار بدبخت دستش رفت رو زيپش. الان نگاه کنه بيبينه بستست لابد مي خواد ما رو خفه کنه. اما خوب جيگرم حال اومد بلاخره يکي تر زده تو حالِ ما، باس يه جوري تلافي کنيم.

فوري سخندون و بيدار کردم و همونطور که به فحشاش گوش مي دادم شلوارِ شيش جيبم با مانتو گشادم که بلنديش تا رونم بود و پوشيدم کلام و انداختم سرم و بيخيالِ شال شدم. اينجوري راحت تر به کارم مي رسم. يه سيخ و دو سه تا سنجاق مثل هميشه تهِ جيبم انداختم و با سخندون زدم بيرون. حمـّال زودتر از من سخندون و برده تحويلِ مامانش داد. يه پيکان قراضه جلو درمون پارک بود. عقبترشم ماشينِ هاويار پارک بود. چرا ماشينش و نبرده بود تو؟ يعني انقدر عصبي بود؟

ـ آماده اي؟

از فرک اومدم بيرون و به پيکانِ گوجه اي اشاره کردم.

ـ با اين مي خواي بريم دزديِ؟

ـ قرضيِ. آره بيشين.

چيزي نگفتم و سوار شدم. ماشين و روشن کرد و خواست راه بيفته که گفتم:

ـ گفته بودي مي خوايم بريم اون بالاها. فرک نمي کني ماشينمون تو اون محله هاي بدجور بدرخشه؟

کمي فرک کرد و گفت:

ـ مجبوريم که بريم. يا شايد دوست داشته باشي قبل از اونجا يه ماشين بزنيم؟

گفتم:

ـ حالا برو باس فرک کنم.

همينکه استارت زد و پاش و گذاشت رو گاز مستقيم رفتيم عقب و با يه چيز ” بــــــوم ” برخورد کرديم.

با چشم هاي گشاد شده نگاهي به ماشينِ هاويار انداختم. دوباره برگشتم و به حمّال که بيخيال به چشم هاي گشاد شد? من نگاه مي کرد چشم دوختم و آب دهنم و سخت قورت دادم. خداي من حمال تر از اين پيدا نکردي؟ يعني باور کنم دنده عقب و جلو رو تشخيص نمي ده؟

ـ عجب شنقلي هستي… اين چه کاري بود؟

ـ فکر کردم زدم دنده يک.

ـ هي نگو رانندگي بلد نيستي؟

به خودش مغرور شد صداش اندخت تو گلوش و گفت:

ـ معلومه که بلتم.

چشمام و براش لوچ کردم و گفتم:

ـ پاشو. پاشو ريدي… خودم مي شينم.

اين و گفتم و پياده شدم. خدا کنه هاويار نفهمه کارِ ما بوده. فوري جامون و عوض کرديم و گازش و گرفتم. اگه تا اين حد يول باشه کارم درومده.

مي دوني چقدر باس خرجِ همون يه ذره کنه؟

همونجور که به رو به رو زل شده بود گفت:

ـ بپيچ راست. اوهوم. مليونيِ. عوضش ياد مي گيره ماشينش و نذاره تو کوچه مزاحمِ مردم شه.

ـ نگو حسوديت ميشه که خندم مي گيره. تو تو خوابتم نمي توني اون و با خودت مقايسه کني.

بي توجه بهم درِ داشبورد و باز کرد و يه کاغذ کشيد بيرون همونطور که نيگاش مي کرد گفت:

ـ نمي تونم باورش کنم. تو کَتَم نمي ره که براي کمک به ما پا تو اين محل گذاشته باشه در حالي که همه از اينجا فراري هستن.

ـ نمي دونم ما که بش اعتماد داريم ذاتش خوبه.

سرش و از کاغذ برداشت پوزخندي زد و با اون صداي بمِش سوهانِ روحمون شد:

ـ بت نمياد همينطوري از رو چهره و قيافه قضاوت کني. چي کار کرده که اينطور بال بال مي زني براش؟

دنده و که جا نرفته بودم برگردوندم و دوباره رفتم دو و گفتم:

ـ اي بابا اين محل همه اشون منتظرن. من فقط چيزي و که ديدم گفتم. کاري واس ما نکرده جز اينکه خواهرمون و درمون کرده. البته فرهنگش به ما نمي خوره. فقط همينه مشکله . نمي دونم چطور برخورد کنه.

بي توجه به حرفام گفت:

ـ بلاخره سر از کارش در ميارم بعد کاغذ و گرفت سمتم و گفت:

ـ بپيچ تو حافظ يه نگاهم به اين بندا.

کاغذ و از دستش کشيدم و يه چشم غره بهش رفتم:

ـ د اخه شنقل مي خواي بريم تو باقاليا؟ بيگير پايين کاغذ و اِ…

خجالتم نمي کشه کاغذ و گرفته جلو چشام حتي نمي بينم دارم کجا مي رم. گوشه پارک کردم و کاغذ و گرفتم دستم:

ـ خو بگو. هر چند که الان نبايد حرف بزني. تو بايد از قبل به من بگي.

دست به سينه نشسته بود و به رو به رو نگاه مي کرد:

ـ تو کاغذ نمايِ کليِ و جايي که نگهبان هست کشيده شده. هيچ کارِ خاصي لازم نيست انجام بشه. با نگهبان هماهنگياي لازم و انجام دادن. ساعت ده برقِ طبقه سوم قطع مي شه دقيقا همون شخصي که يه بسته تو ماشينشِ. نگهبان درارو قفل مي کنه و ميره بالا تا کمکشون کنه. اما قبلش درِ پارکينگ و باز گذاشته برامون. درست نيم ساعت بعد درِ پارکينگ خودکار بسته ميشه.

ـ خوب چه کاريِ؟ چرا قراره بره بالا؟ خوب بايسته همينجا از همون ريموتش استفاده کنه که در خودکار بسته نشه.

ـ مي ره بالا که وقتي خِرِش و گرفتن گفتن ماشينمون خالي شده بگه من در و بستم اومدم بالا پيشِ شوما بودم. که بگه روحشم خبر نداره. ما هم همه اش نيم ساعت وقت داريم. در غيرِ اينصورت گير افتاديم.

متفکر به رو به رو خيره شدم. پس اونقدام آسون نيست. با خودم فرک کردم چه برنامه ريزي شده.

ـ حالا تو نگهبان و خريدي؟ چطوري؟

دستش رفت سمتِ يه کيس? پارچه اي مانند و گفت:

ـ اونايي که بسته و مي خواستن خريدن. منم تا اونجا که لازم بود در جريانم. پياده شو در باز شد و برقشون قطع شد.

اين و گفت و به پنجره اشاره کرد پياده شدم و در و بستم و از گوش? ديوار به سمتِ در پارکينگ که داشت کم کم باز مي شد رفتيم. دستکشايي که داده بود و دستم کردم. از همون گوشه در حالي که به ديوار چسبيده بوديم واردِ پارکينگ شديم. چشمم به گوش? در پارکينگ بود. يه چراغي نارنجي رنگ روشن خاموش مي شد.

محکم کوبيدم تو سين? حمال. شکه شده برگشت سمتِ من و دستش رو سينه اش گذاشت. از هيجانِ زياد اينکار و کردم. يعني دستي خودم نبود وگرنه اينقدر محکم نمي کوبيدم.

ـ مطمئني دوربين نداره؟

چشم غره اي بهم رفت و به راهش ادامه داد. عجب شلغميِ به خدا.

کنارِ ماشين ايستاد و گفت:

ـ بنظرت نيازِ دزدگير و از کار بندازيم؟

مي خواستم بگم که مي تونم جوري صندوق و بزنم که فقط لحظه آخر صداي دزگير بلند که تا اون موقع ما سوارِ ماشين شديم رفتيم. اما باز رفتم نزديک ببينم که نوعِ دزدگيرش چيه؟ شايد از اين به درد نخورا بود. همون موقع به سمتِ ماشين رفتم و با صداي نفس هام جوابش و دادم:

ـ دزدگير از کار انداختن بيشتر از نيم ساعت وقت مي بره. نمي تونيم.

و بعد خوشحال گفتم:

ـ دزدگيرش فعال نيست.

به سمتِ صندوق رفتم. جوري نيشستم که انگار رو کاسه توالتِ خونمون نشستم. چشمام و تنگ کردم تا تو تو نورِ کم بتونم تشخيص بدم. قفلش و مي شد باز کرد. پيچ گوشتي و از حمال گرفتم و انداختم زيرِ روکشِ قفل و روکشِ نقره اي رنگ و برداشتم. حمال دست به سينه با دقت به من نگاه مي کرد. عصبي گفتم:

ـ شنقل… جاي اونجا ايستادن بيا چراغ قوه بگير چشمم کور شد نمي بينم.

اونم مدلِ من نشست پشتِ سرم و آروم گفت:

ـ شنقل يعني چي؟

بلند شدم ايستادم و سنجاق قفليم و از تو جيبم در آوردم. دوباره نشستم و گفتم:

ـ نگو که تا حالا نشنيدي.

ـ مام اصطلاحتِ خودمون و داريم. گفتم شايد از خودت در آوردي.

پوفي کشيدم و گفتم:

ـ نگو که تا حالا اسکُل هم نشنيدي؟

ـ چرا شنيدم.

نوکِ سنجاق و فرستادم تو:

ـ لابد مي دوني که اسکل تابستون دونه جمع مي کنه و زمستون يادش مي ره که اون دونه ها رو کجا گذاشته؟

ـ آره اما خوب در حقيقت اين چيزيِ که مردم در موردش مي گن.

کلافه سنجاق و کشيدم بيرون. رو پيشونيم عرق نشسته بودم و حس مي کردم گرممِ. با کلافگي که تو صدامم پيدا بود گفتم:

ـ حالا هر چي.

ـ حالا چه ربطي به شنقل داشت؟

ـ خوب شنقل غذاش و مي ده اسکل براش نگه داره!

يهو چراغ قوه از دستش افتاد. برگشتم سمتش تا چيزي بارش کنم. خيلي قرمز شده بود. فکر کنم نياز داشت بخنده. خوب معنيش اين ميشه ديگه. چشم غره اي رفتم و خواستم. برگردم سرِ کارم که يه صدا متوقفم کرد:

ـ اينجا چه خبره؟

و پشت بندش همه برقا روشن شد.

ساعد دستم و براي چند ثانيه گرفتم جلو چشمام تا برق نزنه تو چشام اما زود به خودم اومدم. دستم و برداشتم و با ترس به شنقل يعني حمال نگه کردم. اونم از من دور تر ايستاده بود و در حالي که به اون مرد نگاه مي کرد گفت:

ـ منم اومدم همين و بپرسم. اين خانوم و مي شناسيد؟

اون مرد با بدگماني و ترديد پرسيد:

ـ شما؟

مي خواستم بگم اين حمالم با منِ. عجب آدمِ نامرديِ. يعني اينجوري هوايِ دوستشم داشت؟ خوبه گفتم من يه خواهر دارم تو خونه. اي خدا عجب گهي خوردم نکنه سخندون و مي خوان بفروشن به کشوراي خارجي؟ اما من مطئنم کشوراي خارجي زودي يه مهرِ برگشت خوردن به سخندون مي زنن… برشکست مي شن اگه بخوان خرجي شکمِ سخندون و بدن.

ـ من مهمونِ آقاي مهدوي هستم. برقشون رفته. اومدم از تو ماشين چراغ قوه ببرم که اين خانوم و ديدم. و اينکه نمي شناسمشون و درک نمي کنم که رو ماشينِ فاميلِ ما چي کار دارن.

دهنم باز مونده بود. عجب آدميِ. با حرص بلند شدم و با صداي بلند گفتم:

ـ د آخه باقالي مالِ اين حرفا نيستي. ما رو دور مي زني؟

چراغ قوه اي که از زورِ خنده از دستش ول شده بود حالا تو دستام بود. با چراق قوه رفتم تو صورتِ اون مردِ که حالا نزديک تر شده بود. همونطور که چراغ قوه و تو چشماش گرفته بودم رفتم نزديکتر و گفتم:

ـ آقا ما بي گناهيم.

دستش و گرفت جلوي چشماش…

ـ ديديم در بازِ. مام که بي خانمانيم گفتيم امشب و تو اين پارکينگ کپه امون و بذاريم.

خواست حرفي بزنه که کله اش و گرفت تو سينم و با چراغ قوه محکم زدم پشتِ سرش. يه جاهايي نزديک به اطرافِ گوشش. شايدم نزديک به ستون فقراتش نمي دونم. يه جا زدم ديگه انقدر هُل کرده بودم که دقيق نفهميدم. اين دومين باري بود که اينجوري مي افتادم تو تله.

نمي تونست تقلا کنه اما از صداش معلوم بود به هوشِ. يه بار ديگه ضربه زدم که کامل شل شد و افتاد. چشمام از حدقه در اومده بود. حالا اون عرقاي نشسته رو پيشونيم راه افتاده بودن و مي ريختن. چشمام گشاد شده بود و مي خواست از حدقه در بياد.

دستي رو بازوم مشت شد.

ـ بيا وقتي نمونده. همه اش چهارده دقيقه ديگه وقت داريم.

دستم و کشيدم بيرون و برگشتم سمتش و با مشت کوبيدم تو فکش.

حس مي کردنم انگشتام له شدن. دندوناش و رو هم ساييد و پر حرص بهم نگاه کرد. اما حداقل الان مي دونستم که بخار نداره. پوزخندي زدم و گفتم:

ـ حداقل حالا مي دونم که دوستت و نجات ندادي. از بي عرضگي گير افتادي. حيف حيف که کارِ نصفِ انجام دادن و خونمون نيست. اوه بيچاره دوستت که همکارِ تو بود. حالا ديگه مطمئنم از بي عرضگي گير افتادي.

اين و گفتم و رفتم سمتِ ماشين و يه سنجاق ديگه از تو جيبم در آوردم. هنوز داشتم باهاش ور مي رفتم که گفت:

ـ از کجا فهميدي؟

هنوز عصبي بودم. نيم نگاهي به اون مرد انداختم. مي دونستم که نمرده فقط از هوش رفته. اين و پسر عمويِ خدا بيامرزم بهم ياد داده بود. اينکه اون قسمتِ سر که بهش ضربه زدم خيلي حساسِ. مي گفت حتي اگه خيلي وارد باشي و بدوني دقيقاً کجاست مي توني با انگشتم بيهوش کني.

ـ چيو؟

اين و گفتم و دوباره مشغولِ کارم شدم.

ـ از کجا فهميدي من دوستم و نجات ندادم؟

ـ از اونجايي که من و تو با هم مي تونستيم اين و ساکت کنيم و راحت بريم. اما تو مثلِ اين خز مغزا وا دادي و همه چيو سپردي به منِ تنها.

مي دونستم که به غيرت نداشته اش بر نمي خوره. هر چي بگيم بازم همونجور بي بخارِ سيب زميني. اومد حرفي بزنه که صندوق با صداي چيکي باز شد. نفسم و سخت دادم بيرون و لبخندي زدم که خستگي و ازم دور کرد.

فوري واستادم سرپا و درش و باز کردم يه کيسه گوني مانند که دورش چسبِ سياه پيچيده بودن. برعکسِ انداز? نسبتاً بزرگش خيلي سنگين نبود. سوئيچ و آماده کردم و رو به حمال با ترشرويي گفتم:

ـ مي کشي بياريش يا نه؟

همون موقع چراغاي درِ پارکينگ روشن شد و در شروع کرد به بسته شدن. هر دو به هم نگاه کرديم. دست انداخت و کيسه و بلند کرد و دوييد سمتِ در. حرومزاده الانم فکرِ خودشِ.

دوييدم و تو لحظه آخر خودم و انداختم بيرون و فوري ماشين و روشن کردم و حمال بسته و انداخت عقب و خودشم نشست جلو و گازش و گرفتم.

با عصبانيت و پر از حرص فقط گاز مي دادم.

ـ آرومتر. اين ماشينِ اقاي دکتر نيست. بش فشار بياد همينجا مي کارتت. اون وقت دير مي رسيم. نيم ساعت ديگه کيسه و بهشون نرسونيم ديگه ارزش نداره پولم نمي دن.

سرعتم و کم کردم و گفتم:

ـ فقط دلم مي خواد يه بار ديگه ، يه بار ديگه ببينمت اونوقتِ که مي کشمت. مرتيک? ترسو.

چيزي نگفت. داد زدم:

ـ کجا باس برم؟!

ـ فرعيِ اول و بپيچ. کارخونه هاي سُدا. بايد بري پشتِ اونا.

زدم رو ترمز. برگشت و نگاهم کرد. دستاش و تو هم قفل کرد و گفت:

ـ اي بابا حتما باس توضيح بديم از ما بکشي بيرون؟ بابا خو من اگه فرار مي کردم مي تونستم از خواهرت موراقبت کنم. اما اگه مي موندم الان خواهرت آواره بود. حالام را بيفت. خيلي وقت نداريم.

ـ من ديگه بت اعتماد ندارم تا اينجا رو من اومدم از اينجا به بعد و تو برو. من همينجا منتظرت مي مونم تا يه ساعت ديگه نيومدي شراکتِ ما تمومِ.

ـ بچه نشو ساتي نگو که ترسيدي؟

انگشتِ اشارم و اوردم بالا و خم شدم سمتش.

ـ ترس تو کارِ ما نيست. افتاد؟ اما نمي يام. بيشتر از اين نميام.

به در تکيه داد و بيخيال گفت:

ـ منم نميرم اومديم و اونا خواستن من و بکشن اونوقت چي؟ حداقل جفتمون با هم مي ميريم.

پام و با حرص گذاشتم رو کلاج استارت زدم و دند? سفت و سخت و فرستادم رو يک روم و ازش گرفتم و با گفتنِ يه ” بزدلِ ” بلند، گاز دادم. اين دوستش و نجات داد؟ خنده ام مي گيره. فکر کنم تا پليسارو ديد اول شلوارش و خيس کرد و بعدم رفت جلو گفت من تسليم.

وقتي رسيديم پياده شد و رفت کمي جلوتر. بسته و گذاشت تو يه جعب? زرد رنگ نزديکِ يه درِ بزرگ. از همون جعبه هم يه مشماي مشکي برداشت و با دو اومد سمتِ ماشين هنوز به ماشين نرسيده بود که سکندري خورد و افتاد زيمين . اي بي درست و پا. فوري پريدم پايين:

ـ چت شد؟! مردي؟ بابا يه کارِ درست از تو بر نمياد؟نشست و با صداي بلندي گفت:

ـ آآآخ خــــوبم.

ـ يارتاقان من کنارِ گوشتم کر شدم. شنقل.

با اين حرف بلند شدم و گفتم:

ـ از اونجا بلند شو بيا خودت و يه جا ديگه پهن کن باس بريم.

پشت سرم اومدم و نشست تو ماشين. و با طلبکاري گفت:

ـ د چقدر ماستي! برو وا نستا!

نفسم و سخت دادم بيرون. يعني خـدا آدم و خــر کنه گرفتارِ خــر نکنه. پررواِ ديگه چه کارش مي شه کرد؟ طلبکارِ. بچه پررويِ بي عرضه. ميدون و دور زدم و پيچيدم تو خيابونِ بهشتي همينطور که رانندگي مي کردم گفتم:

ـ سهمِ ما رو آماده کن سرِ خيابون ازت جدا مي شيم. زود خواهرم و بيار. فقط به خاطرِ مادرت قبول کردم.

همونطور که درِ مشما رو باز مي کرد گفت:

ـ چقدر وقت داري تا پولِ سفر و بدي؟

ـ همه اش شش روز ديگه. اما مطمئن باش کارم با تو نيست.

ـ ما قرار گذاشتيم. تا آخرشم باس بريم. يعني غيرِ اين باشه ديگه حرفت خريدار نداره.

ـ مي خوام نداشته باشه اونم پيشِ تو.

بي توجه به اين حرفام. شيشه و داد پايين و گفت:

ـ تو تا آخرِ اين هفته پول مي خواي. منم بايد حتماً به حسابِ بيمارستان پول بريزم. پس امشب و فراموش کن. به فردا فکر کن. صبح ساعت يک مياد دنبالت.

چشم غر? غليظي بهش رفتم و در حالي که سعي مي کردم جدي باشم گفتم:

ـ از کي تالا يکِ ظهر شده صبح؟

ـ حالا هر چي… يکِ ظهر. لباس راحت بپوش. که رو موتور راحت باشي.

ـ متاسفم ما لباسِ پلوخوري و موتور سواريمون يکيِ.

چيزي نگفت و آرنجش و به در تکيه داد. اينجوري کمي اعصابِ منم آروم تر شد. داشتم به اين فکر مي کردم که پونصد تومن پول دارم و دو ونيم ديگه بايد جور کنم که صداش بلند شد:

ـ چرا به صفر بدهکاري؟

اين چندمين بار بود که اين سوال و مي پرسيد با حرص گفتم:

ـ نگو که جميله يا بتول بت نگفتن؟

نيم نگاهي بهم انداخت و گفت:

ـ از بتول خوشم نمياد باش زياد حرف نمي زنم. به اين پسر ژيگولِ نخ مي ده.

نيم نگاهي بش انداختم و گفتم:

ـ چيه نکنه خاطرش و مي خواي و حسوديت مي شه؟

ـ نه بحثِ اين حرفا نيست. از اين پسر ژيگولِ خوشم نمياد. مي دونم که صفر مواد فروشِ اين و مامان گفته اما سَر و سرِّ تو رو باهاش نمي فهمم.

ـ من غلط کنم با اون سر و سري داشته باشم بابايِ ننه مرده ام قبلِ مرگ معلوم ني چقدر شيشه ازش خريده.

به در تکيه داد و متفکر گفت:

ـ دو تومن دادي. سه تومن مونده. باباي تو کيلويي مي کشيده؟ مواد فروش بود؟

پوزخندي زدم و گفتم :

ـ نه بابا. اين يکي دو ماهِ آخر رفت تو کارِ شيشه. والا نمي دونم ما به نونِ شبمون محتاج بوديم. قبلِ اين پنج تومن يه چهار تومنم ازش گرفته بود. يادمِ اونروز صفر اومد خونه بابا چهار تومن گذاشت جلوش گفت بابتِ جنسِ قبلي. اما نمي فهمم از کجا پول آورده بود. خودش که مي گفت کسي داده براش بخره. اما من نديدم کسي بياد دنبالشون يا بابا جايي بره.

ـ پس موادا چي شد؟ نه مليون مواد و که صد در صد نکشيده؟

ـ نه بابا مي ترکيد اگه مي کشيد. البته اُوردز کرد و مرد.

ـ من فکر مي کردم خودت مصرف داري.

با اخم برگشتم سمتش و گفتم:

ـ تو اين محله بي در و پيکر زندگي کردن دليلِ خوبي نيست که فکر کني همه آدماش مفنگي و تزريقي هستن که. ها؟ بيبينم داداشت کجا خونه داشت؟

ـ تو بهار بوديم.

ـ جاي خوبيه.

ـ با اينجا قابلِ مقايسه نيست.

ـ مثل اينکه راضي نيستي از اين محل؟ بذار از راه برسي.

شونه اي بالا انداخت و گفت:

ـ شومام همچي راضي به نظر نمي ياي؟

کنار پارک کردم و گفتم:

ـ بذار سخندون به سنِ قانوني برسه دو پا دارم پنج شش تا ديگه هم قرض مي کنم الفرار.

پياده شدم اونم پياده شد. سهمم و ازش گرفتم و گفتم:

ـ مواظب باش اشتباهي دنده عقب نري.

خنديد. همينجور که نگاهم مي کرد گفت:

ـ تا حالا دختر به با دل و جراتيِ تو نديدم.

ـ حالا بيبين. زودي سخندون و وردار بيار.

انگشت اشاره و کناريش و به پيشونيم رسوندم و با گفتنِ ” زت زياد ” به سمتِ خونه دوييدم.

با صداي زنگِ يه چيزِ نا آشنا بيدار شدم. در حالي که چشمام و مي ماليدم به دنبالِ صدا بلند شدم. خدايا ديوونه شدم؟ اين صدا چيه؟

به دنبالِ صدا رو طاقچه و نگاه کردم. اِ اينکه گوشيِ خودمِ. آخ چه حالي مي ده. نيشم و تا پيشِ گوشم باز کردم و جواب دادم.

ـ کــيه؟!

اي خاکِ عالم کيه چيه؟ تند گفتم:

ـ اشتباه گرفتيد.

و بعد قطع کردم. خاک تو سرم اون طرف اصلاً حرف نزد بيبينم کيه بابا؟

ديروز سام آورده بود تو محل ديده من نيستم مي بينه سخندون تو حياتِ جميله ايناست مي ده به جميله خانم و مي گه بده به من. سريالش و سوزونده ديگه کسي نمي تونه ردم و بزنه. دوباره گوشي زنگ خورد از فرک اومدم بيرون وجواب دادم:

ـ الــو؟

اين حمـالِ در به در بود. با صدايي که توش خنده موج مي زد گفت:

ـ باس يه کلاس واست بذارم. کيه چيه؟

ـ خوب حالا ما خواب بوديم يه چي گفتيم. همينمون مونده بچه ضايع هاي محل ازمون ايرات بيگيرن.

ـ باشه خانوم اوقات خودت و تلخ نکن. باس بريم. سخندون و بيار خونه ما موتور آمادس.

ـ ببينم متور سواريتم مثِ دس فرمونتِ؟

با حرص گفت:

ـ نه.

ـ سخندون خونه مي مونه. واستا پنج دقيقه ديگه بيرونم.

اين و گفتم و قطع کردم. لباسام و پوشيدم م سخندون و بيدار کردم فرستادم توالت. صُبونش و آماده کردم و رفتم بيرون از دستشويي که اومد مثِ هميشه سفارشش کردم و گفتم که ديگه حق نداره به کسي راه کار نشون بده. و بعدم فرستادمش توو در قفل کردم.

همينکه در و باز کردم هاويار گل به دست اومد نزديکم:

ـ صبح بخير بانــو.

با اخم گفتم صبحِ شما هم بخير آق مهدوي.

ناراحت و دلخور نگاهم کرد و گفت:

ـ بهم حق بده با اينجاها نا آشنا باشم. الانم اين گل به همراه يه پوزش و از من بپذيرِ.

نگاهي به اطرافم انداختم و گفتم:

ـ باور کن خيلي ستمِ. اينحا مردا برا زناشون گل از سرِ چهار راه هم نمي کنن اونوقت تو اين دسته گل و آوردي فرک مي کنن داري خاستگاري مي کنيا.

خنديد و از خدا خواسته گفت:

ـ چرا که نه.

اخم کردم و گفتم:

ـ همينکارا رو مي کني ديگه… ببند نيشت و…

فوري خودش و جمع و جور کرد و گفت:

ـ بيام بريم تو خونه بايد حرف بزنيم.

ـ الان باس برم جايي نمي تونم. سخندون تنهاست نمي خوام بري تو برو غروب بر گرد.

اخم کرد خواست چيزي بگه که من در حالي که مي رفتم گفتم:

ـ گلا رو بذار تو گلدون روي ميزت بلکه غذا از گلوت بره پايين. يا علي.

و دوييدم سرِ خيابون. اين پسرِ چرا وانستاد تو محل؟ قرار بود درِ خونه منتظرم واسته ها. همينجور که غر مي زدم رسيدم سرِ کوچه گوشي و در آوردم که شمارش و بيگيرم اما قفل بود. منم بلت نبودم بازش کنم. دوباره برگردوندم تو کيف و هزار مدل صلواتي که بلت بودم به روحِ اون شخصي که اين گوشي و ساخت و اون شنقلي هم که اين و خريد فرستادم.

با موتورش کنارم ايستاد. فحشي نثارش کردم و پريدم بالا کلاه کاسکتِ قرمز رنگي بهم داد و منم انداختم سرم.

ـ مگه نگفتي درِ خونه؟

ـ نمي خوام تو محل کسي ببينه ما با هم کار مي کنيم. مامان مي گفت تازگي به مشامِ همه بوي پليس و اينا مي خوره.

با ترس گفتم:

ـ پس چرا بتول حرفي نزد.

ـ ايندفعه ببينتت حتما بت مي گه. به اين پسر ژيگولِ اعتماد نکن. شايد نفوذي باشه.

آب دهنم و قورت دادم:

ـ اما اون آمپول مي زنه. معاينه مي کنه. دارو تجويز مي کنه و مهر داره. تازه کيفِ مدارکش الان گوشه حياتِ خونه ماست. نوشته دکتر هاويار مهدوي تو کارتاش خودم خوندم.

ـ يادمِ يه بار ديگه هم بت گفتم از رو ظاهرِ آدما تصميم نگير. اون اگه پليس باشه و قرار باشه ما بدبخت بيچاره ها رو بگيره مطمئن باش مي تونه به هر تيپ و مدلي با هر شغلِ دلخواهي در بياد، حداقل اينه که يه پليس مي تونه. سفت بگير باس بريم.

دستم و انداختم دورِ کمرش و ديگه حرفي نزدم و به اين فرک کردم که بايد از هاويار دوري کنم. اگه پليس باشه و من بردم زندان؟ بچه ام سخندون چي ميشه؟

يه مشکلي واسم پيش اومده مي دونم مرد تر از اين حرفايي کمکم مي کني؟

کلام و در آوردم و نفسم و سخت دادم بيرون. چي بود اين؟ داشتم خفه مي شدم. از سرم رودخونه راه افتاده انقدر عرق کردم. دستي به پيشونيم کشيدم و گفتم:

ـ من مرد نيستم. حالا بگـــو… باس ببينم چي مي خواي؟

ـ بيبين اين کيف که داريم مي زنيم دو تو من توش هست. از اين دو تومن تو سهم نگير. ننه جنس قصدي آورده يارو ديشب که ما نبوديم اومده بود بدجوري آبروريزي کرده.

کمي فرک کردم. از قيافه اش معلوم بود ناراحتِ. البته از قيافه اش ما که جز يه جفت چشم و دو سه دست ريش و پشم چيزي نديديم. گفتم:

ـ تو که مي دوني من آخر هفته باس پولِ سفر و بدم. همه اش سه، چهار روز از وقتم مونده.

سري تکون داد و گفت:

ـ مي دونم. تا آخر هفته بيشتر از اون که فرک کني گيرمون مياد. اما مامان امشب باس پول و بده به اين مردِ.

نفسِ عميقي کشيدم و گفتم:

ـ چه کنم که دل رحمم باشه…

تو دلم گفتم: سگ خورد!

ـ ممنون ننه دوعات مي کنه. کلات و بذار طرف اومد بيرون.

کلام و گذاشتم. دوباره گفت:

ـ ببين کيفش و سفت بچِسبيا. يه دستتم دورِ من باشه گير بيفتي وا نميستم هــا.

سري تکون دادم و گفتم:

ـ مي دونم… تجربه دارم!

چيزي نگفت و حرکت کرد. اون مردِ يه نگاهي به خيابون انداخت. با يه دستش با موبايل حرف مي زد. يه دستشم عينک دوديش بود. اه يادم رفت منم اون عينکِ دکي و که کف رفتم بزنم.

داشتيم نزديک مي شديم. اوه اوه چه ضربانِ قلبم رفت رو هزار….

کيفش که بندِ بلندي داشت آزادنه رو شونه اش حر کت مي کرد….

به اين حمـــال اعتباريي نبود… با اينکه دار و ندارم و حس مي کرد. اما بيشتر رفتم جلو و بيشتر بهش چسبيدم. جوري که تکوني خورد. اما بعدش به خودش اومد و بيشتر گاز داد.

دستِ چپم و محکمتر دورش حلقه کردم. حالا امکان نداشت از رو موتور بيفتم. مگر اينکه اونم مي خورد زيمين. دستِ راستم و دراز کردم و گيرش دادم به بندِ کيف.

موبايل از دستش افتاد. دستش باز شد و بندِ کيف راحت از دستش درومد. انگار هنوز نفهميده بود که کيفش ديگه دستش نيست. از آينه هاي بغل مي ديدم که دولا شده تا گوشيش و برداره. خنده ام گرفت. عجب شنقليِ.

زبونِ خشکم و به لباي خشک ترم کشيدم و دوباره به عقب نگاه کردم. حالا داشت داد و بيدا مي کرد و مارو نشون مي داد.

ـ بپيچ تو سرحدي.

با اين حرفم پيچيد و خيالم راحت شد که همه چيز تموم شده. اما هنوز نبايد مي ايستاديم. اين و خودشم مي دونست چون داشت همينجوري مي رفت.صداش و شنيدم که تشويقم مي کرد:

ـ واقعاً عـــالي بود.

نگاه کن تو رو خدا با اينکه زندان رفته، تو کفِ کارِ ما مونده. هم محليا باس بيان ببينن که زندان رفته ها همچي هم که مي گن با عرضه نيستن.

بلاخره نرسيده به محل موتور و جايي پارک کرد و پياده شد. کلاه و در آوردم يعني تو روِ ح هر کسي که براي اين کلاه کاسکتا پنکه اي چيزي نذاشت. نيم پز شدم. اين چرا اينجا واستاد:

ـ چرا اينجا بابا تا خونه که خيلي مونده.

ـ موتور دزديِ بذار همينجا بچه ها ميان ببرن آبش کنن.

پوفي کشيدم و گفتم:

ـ خدايي تو چي فرک کردي؟ بنظرت علي سه سوت مياد اينجا دنبالِ موتور؟ اون که گفت ديگه سيّار کار نمي کنه. باس ببري کنارِ حموم نمره که خرابش کردن تو اون خرابه يه در هست در و بزني بذاري اونجا. تازه باس بگي ساتي معرفيم کرده والا قبول نمي کنه.

سري تکون داد و گفت:

ـ پس تو برو خونه. امشب ميام دنبالت قرارِ بريم يه خونه که هيچکي توش نيست. اما تا دلت بخواد طلا و پول هست. البته اگه بتونيم پيدا کنيم.

نگاهي به کيفِ تو دستش کشيدم و آهي کشيدم. ادامه داد:

ـ مطمئن باش پولِ سفر تو اين يکي دو روز جور مي کنيم.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن