رمان همکارم ميشي

رمان همکارم ميشي پارت 5

 

ـ خواهش مي کنم پررويي از…

يادم افتاد باز دارم زياد روي مي کنم. مظلوم نگاهش کردم تا من و عفو کنه.

ـ بخواب دخترم.

نمي دونم چه قصه ايِ که ما با هر کي حرف مي زنيم فوري مي خواد ما رو بخوابونه.همونطور که مظلوم بودم و داشتم فرک مي کردم شايد اين همون افغانيه هست که حمال مي گفت، گفتم:

ـ خودت بخواب بي تـــربيت.

دستم و گرفت و من و برد داخلِ اتاق. با ديدنِ يه اتاق که شبيهِ اتاقِ دندون پزشکا بود حرف تو دهنم ماسيد. کنارِ يونيت ايستاد و گفت:

ـ من فقط مي خوام يه نگاهِ کلي به دندونات بندازم.

خجالت زده آب دهنم و قورت دادم و گفتم:

ـ باس ما رو ببخشيد يه لحظه متوهم شديم جاي شوما چند تا افغاني ديديم. اينا براي ماموريتِ؟!

لبخندِ مطمئني بهم زد و گفت:

ـ بله.

ـ ببخشيدا دوست نداريم شوما فرک کنيد ما سوء استفاده گريم. اما اگه ميشه يه جرم گيري هم کنيد. دستتون مرسي… دستتون تا آرنج النگو… البته دستِ خانومتون النگو باشه بهتره. دستِ خودتون درست نيست، مردم چي مي گن؟!

ـ يعني اگه منم يه دختر داشتم مثلِ تو شيطون مي شد؟

رو يونيت خوابيدم و مظلوم گفتم:

ـ خدا اون روز و نياره…

بلند و مردونه خنديد:

ـ پس خودتم مي دوني چه زلزله اي هستي؟!

شونه اي بالا انداختم و گفتم:

ـ بنظرتون من شيطونم يا نا متعادل؟

ـ نمي دونم اما بنظرم شيطوني.

ـ اما حمال مي گه نامتعادل.

آمپولي آماده کرد:

ـ سعي کن حرصش و در نياري. مخصوصاً اين روزا که اين پرونده حسابي اعصابش و بهم ريخته.

ـ مگه آمپول مي خواد؟ ما که کاريش نداريم.. اينهمه چيز… چايي، غذا، کباب خودش انتخاب کرده جايِ اينا حرص مي خوره.

ـ آره. استينت و بزن بالا. دختر من جاي فرزام بودم با کله مي رفتم تو ديوار.

ـ مگه نباس آمپول و تو دهنم بزنيد؟ يا جدِ سادات يعني انقدر تو مخم؟

ـ تو دست که راحت تره. تو مخ نيستي به قول خودتون تو روحــي.

اين و گفت و خنديد. بيا مي گم به اينا رو بدي آسترم مي خوان همينه.

ـ دستت مــرسي آق دکي با ما هم؟!

ـ بــا شمــا هـــم! فقط قبلش دهنت و باز کن من اين و بذارم تو دهنت.

ـ اين چيه؟

ـ اين و مي ذارم که دهنت بسته نشه. من بتونم کارم و راحت انجام بدم.

آمپول و کرد تو دستم. کم کم تزريقش کرد.

ـ آقاي دکتر اين چيه دهنم و گشاد کرده؟ شتر کم بود از اين به بعد يه چي ديگه هم بهمون نسبت مي دنا.

دکتر داشت. تا رو تار تر مي شد.

ـ اينجوري ديگه موقع کار دهنت بسته نمي شه دختر. به خاطرِ اينکه اذيت نشي اين و گذاشتم. حالا هم بهتره بخوابي که من به کارم برسم.

ـ وقت نشد بش بگم خوابم نمياد… چون خوابم برد…

ـ مي گم نظرتون با يه جور کنترل چيه؟ يه روانکاو… يا…

ـ فعلا دخترم داره به هوش مياد. بعداً راجع بهش حرف مي زنيم.

ـ خوبي دخترم؟ تو چقدر خوابالويي…

چشمام و آروم آروم باز کردم و به قيافه حمال نگاه کردم. دوباره چشمام و بستم. يعني آدم قحطي بود اين جلو چشمم ظاهر شد؟ آدم از خواب بيدار مي شه تمساح ببينه، زانبي ببينه اما حمال پشمالو نبينه. دوباره چشمام و باز کردم.

ـ از اولم مي دونستم دارم خواب مي بينم. آخه شنقل و سرگرد بودن؟ جلبک به اين حرفا نمي خوري آخه.

ـ حالا حقش هست از مژه آوزيونش کنم يا نه؟!

ـ آب دهنم و قورت دادم و گفتم:

ـ مژه هاي تو که دس به آويزش قشنگ تره.

اون مرد سري تکون داد و چيزي نگفت. با ديدنش يادم افتاد که اين همون آق پليسِ که دوباره گريم کرده و هيچي خواب نيست. انقدر قشنگ تو صورتش کار کردن اصلا ادم شک نمي کنه اينا همه اش گريمِ. يا اين مي تونه اونقدر جذاب باشه. راستي اين آق دکي مارو گول زدا. بلند شدم نشستم که باعث شد دردي تو دندونم حس کنم.

دستم و گذاشتم رو دندونم و گفتم:

ـ آقاي دکتر اون آمپول چي بود به ما زدي؟ خر و از پا مي نداخت. راستي راجع به چي بعداً حرف مي زنيد؟ به ما هم بگيد فضوليمون گل کرده.

ـ تو همه اش دو ساعتِ خوابيدي دخترم. مي خواستم دندونت و بکشم براي اينکه درد نکشي بيهوشت کردم. چيزِ خاصي نبود.

سري تکون دادم. من که مي دونم يه چيزِ مهم بود اما اشکال نداره. چي مي گفتم. اينا هر کاري مي خواستن مي کردن. با ناراحتي گفتم:

ـ هيچوقت فرکشم نمي کردم اينجوري ذليل شم. اونش هيچ. واقعا فرک نمي کنيد لازمِ اطلاع داشته باشم قرار بيهوش شم؟ يا مثلاً اين آق پليسِ بدونِ زورگويي بگه من دارم مي برمت دندون پزشکي؟ خودتون بوديد با من ميومديد؟

جفتشون نگاهي به هم انداختن و آق دکي گفت:

ـ تو موافقتت و براي بودن با فرزام تو اين ماموريت اعلام کردي ديگه؟!

ـ بله اما ما باس…

حرفم و قطع کرد و گفت:

ـ دخترم حق داري تا حالا تو اين موقعيت قرار نداشتي کم کم مي فهمي که ما منظور و مقصودي جز صلاحِ خودت نداريم. اما بايد اينطور باشه. يه جاهايي قبل اينکه بري بهت توضيح داده ميشه اما يه جاهايي و شايد حتي هيچوقت نفهمي چرا رفتي. مخصوصاً که تو کوچکترين اطلاعاتي راجع به هيچ چيز نداري.

ـ شايدم يه روز انقدر تو کارت خبره بشي که بهت گفتيم. اينجايي که تو الان نشستي جاييِ که شايد اگه بدوني چه اتفاقي افتاد يا چه کاري کرديم بعداً کار دستت بده، براي چه کاري بوده و چه هدفي داشتيم. پس گاهي ندونستن بهتره و گاهي به نفعته براي آگاه شدن اصرار نکني.

با اينکه قانع نشده بودم اما چيزي نگفتم. فقط مي دونم که حرفاش آرومم کرد. ازش خداحافظي کرديم و اومديم بيرون و به سمتِ محل راه افتاديم.

ـ تو خونه اتون و همينطور تو حيات شايد خيلي جاهاي ديگه شنود هست. امير گذاشته. تنها کسي که چيزي بهش وصل نيست، تويي. حواست باشه تو خونه مثلِ قبل حرف بزني حتي من ميام و بهت مثل قبل پيشنهاد دزدي مي دم و توام مثل قبل رفتار مي کني و هيچي تغيير نمي کنه. باشه؟

هنوز گيج و منگ بودم. خوابم ميومد. سرم و به شيشه تکيه دادم و چشمام و بستم.

ـ اثراتِ دارو هنوز تو تنت هست. اگه خدا خواست و زنده موندي و رفتي خونه استراحت کن. دو سه روزي هيچ جايي نمي ريم. اما چند روز ديگه يه ماموريت مهم داري که قبلش بايد يه سري آموزش ها ببيني. توام بيکار نشين سعي کن بدونِ اينکه اجازه بدي ازت استفاده ببره بهش نزديک شي.

صداش چقدر آروم شده بود. شايد اون آقاي مسن همونقدر که من و اروم کرده بود حمال هم رام کرده.

ـ يادته بهت گفتم حتما قبل از رفتن به محل تنبيهت مي کنم؟

نه مثل اينکه چشمش زدم.

ـ بذار واسه بعد.

ـ پياده شو…

چشمم و باز کردم. با تعجب به اطرافم نگاه کردم. احتمال مي دادم تو باغ هاي شخصيِ فاتح باشيم. اينجا چه طور مي خواست من و تنبيه کنه؟ من خوابم ميومد. احساس مي کردم صد سالِ نخوابيدم.

پياده شدم. داشت با يه سگِ سياه گنده که بسته بود ور مي رفت و چيزي بهش مي گفت.

برگشت سمتِ من:

ـ چندباري ديدم دست به دويدنت خوبه. بيا ببينيم تو بهتر مي دويي يا گرگيِ گرسنه.

اومدم بگم دست بردار الان وقتِ اين جلبک بازيا ني که سگ باز شد و حتي محلت نداد مخالفتم و اعلام کنم.

نفهميدم چي شد وقتي به خودم اومدم اون سگ مي دوييد و منم يه پا داشتم پنج شش تا از درخت و خدا و همه قرض کردم و دِ برو که بدبخت شديم. هر چي زور داشتم مي زدم و مي رفتم تا بهم نرسه.

صداش و شنيدم که مي گفت:

ـ ته باغ يه ديوار هست اون بگير برو بالا تا نتونه بگيرتت.

منم جيغ زدم:

ـ همين سگ ب…رينه به قبرت…

من مي دوييدم و سگ مي يومد.

تند تند پارس مي کرد و خرناسه مي کشيد که به ترسم دامن مي زد. چي شد؟ چه همه چيز يهويي اتفاق افتاد. اون واقعاً تنبيهم کرده بود. پس از اين به بعد بايد رو همه حرفاش حساب کنم. البته به قولِ خودش اگه زنده مي موندم.

دماغم و گلوم و مي سوخت….

دهنم خشک شده بود و چشمام سياهي مي رفت…

يه لحظه باغ دورِ سرم چرخيد… خوب خدا رو شرک همه چيز کامل شد سرگيجه هم دارم…

وقتي حس کردم سگ داره نزديک مي شه بيخيالِ درد دندون و چرخش باغ و سياهي چشمام شدم و با چند تا پلک زدن، محکم تر دوييدم.

از دور ديواري و که مي گفت ديدم. گريه ام گرفته بود. اين چه کاري بود با من کرد؟ انقدر بد حرف زده بودم؟ من فقط داشتم شوخي مي کردم. دهنم و باز کردم تا کمي زبون بهشون بزنم. اما لبام انقدر خشک بود که از خشکيِ زياد ترکيده شدنشون و حس کردم. اينم از اين…

به ديوار رسيدم. دستم و گذاشتم روش اما نتونستم خودم و بکشم بالا سگ نزديک و نزديکتر مي شد. همونطور که دستم به ديوارِ کوتاه بود. با چشمايي که خمار و خمار تر مي شد به سگ نگاه مي کردم و سعي مي کردم موهام و که آويزون بود و خيس از عرق بود و ازش همينجور عرق مي چکيد و بزنم کنار.

چشمام و که هر لحظه بسته تر مي شد گردوندم براي يه راه نجات اما هيچ خبري نبود…

بيخيال همه چي شدم. دلم گرفته بود. يا اين عمو خيلي نامردِ يا من خيلي نازک نارنجي ام. البته معلومه که نيستم. درسته مرت نبوديم اما دخترِ محکمي بوديم. حداقل اگه از اين دنيا رفتم دو سه تا کيف زدم که اسمم بمونه. خوب خدا رو شرک پس تا سالهاي زيادي ازم ياد مي کنن و روحم و به فحش مي کشن.

ديگه به هيچي فرک نکردم و چشمم و بستم و خودم سپردم به سگي که الان عقلش تو معده اش بود و انداز? يه جلبکم نمي فهميد.

تو لحظه آخر حس کردم که دستم کشيده شد بالا.

دستم کشيده شد و رفتم رو ديوارِ شکسته و نصفه. صداش تو گوشم پيچيد:

ـ فکر کن يکي که تير خورده…

نفس نفس مي زدم…

ـ دو برابرِ الان سرگيجه و حالت تهوع و خستگي و هزار جور ضعف که در لحظه مي تونه تو رو بکشه به سراغش مياد… درست دو برابرِ سر گيجه و سر دردي که داري…

حالم خوب نبود… اين چي مي گفت؟

ـ اين دوييدن شروعِ خوبي بود براي آموزشت… البته شايد بهتر بود از اول سبک کار مي کرديم… اما متاسفم من هيچ وقت استادِ خوبي نبودم و هيچ وقت نسبت به آدمايي که به دستم سپردن رحم نداشتم.

با مشت کوبيدم تو سينه اش اما هيچيي به هيچي… همونجور که زير چشي نگاهش مي کردم تو دلم بهش فحش هم مي دادم. اگه از فردا اينجور بهمون آموزش بده که هيچي ازمون نمي مونه. يهو رفتم عقب. انگار که مي خوام رو تُشک ول شم و بخوابم. اما حمــال فوري يه دستش و آورد جلو و دورِ کمرم حلقه کرد و من و کشيد سمتِ خودش.

چون اين کار و تند و مثل هميشه خشن انجام داده بود باعث شد سرم محکم بخوره به سينه اش و همونجا هم بمونه.

تو دلم بهش غش غش خنديدم. لابد الان همه استخوناش شکسته اونجور محکم که ما بش خورديم کرگردنم بود له مي شد. اما چند لحظه اي بيشتر نگذشته بود که حس کردم اين سرِ منِ که بيشتر درد گرفته. انگشتِ اشاره ام و آوردم و بالا و از لاي چشماي نيمه بسته ام به انگشتم نگاه کردم. تيز بردم سمتِ سين? حمــال… اما اين انگشتِ من بود که برگشت خورد…

يه بار ديگه اينکار و کردم… اما هيچي نشد. انگشتم و تو چند جاي بدنش فرو کردم. اين چرا انقدر سفتِ؟

با صدايي که شيطون شده بود گفت:

ـ سفت تر از اين حرفاست که با انگشتِ تو سوراخ شه يا انگشتت بتونه بره تو…

ـ اگه رفت تو چي به ما ميدي؟

ـ تو داري مي ميري ساتي اونوقت فکرِ چيز هستي؟ هر چي که بخواي…

ـ مـــــمم ما يه تفنگِ واقعي مي خواييم.

يه جوري فشارم داد که حس کردم استخونام خورد شده.

ـ باز بهت خنديدم؟

ـ خيلي خب پنجاه تومن پول…

ـ خوبه…

شيطون کمي ازش فاصله گرفتم و انگشتم و از لاي دکمه هاي لباسش بردم تو. يه تکوني خورد اما مانعِ کارم نشد.

ـ پس نمي تونم ديگه؟!

يه تاي ابروش و داد بالا و گفت:

ـ خودت چـي فکر مي کني؟

انگشتِ اشارم و رو شکمِ شش تيکه و عضله ايش آروم گردوندوم و گوش? لبم و گاز گرفتم که خنده ام نگيره و نفهمه که چه فرکِ پليدي دارم. با اخم نگاهم مي کرد و سفت تر از هميشه نشسته بود. واقعا يکي مارو ببينه چي فرک مي کنه؟ نشستيم سرِ يه ديوارِ نصفه راجع به چي حرف مي زنيم؟ اصن مگه ما تا همين دو دِيقه پيش دلمون نشکسته بود؟ قهر بوديم؟ خودمم مي دونم که هيچوقت کينه اي نبودم و هميشه زود بخشيدم.

تازه اون داره به خاطرِ اينکه ما قوي شيم بهمون ياد ميده چي کنيم. آره تازه اينجوري امير نمي تونه با ما کاري کنه. مفتي هم ياد ميده. پولم مي دن . پس مفت باشه کوفت باشه. آخه به خاطرِ خودمِ. بعدم دروغ چرا از بچگي عاشقِ پليس بازي و خشونت بودم.

دوباره به حمــال که معلوم بود کلافه است چشم دوختم؟

ـ براي چي با انگشتت رو شکمم رژه مي ري؟ قرار شد بکني تو…

نخودي خنديدم… کمي دستم و از شکمش فاصله دادم و يهو محکم انگشتم و کردم تو نافش…

ـ اينم تو…. ديدي کردم… ديدي… رد کن بياد… باس پنجاه تومن پولِ نويِ نو تا نخورده بهمون بدي.

يدونه محکم زد پشتِ دستم که تا آرنج تو نافش بود و از ديوار پريد پايين. ما رو هم کشيدم پايين و همونطور که پشتِ گردنم و گرفته بود کمي برد جلوتر و از ديوار فاصله داد…همون وسط نگهم داشت و گفت:

ـ من گفتم انگشتت و تا حلق بکن تو نافم؟ دختر تو مي دوني خجالت يعني چي؟ بيست تا کلاغ پر…

با اينکه از صداي بلندش ترسيده بودم همونجور مثلِ جغد بهش زل زدم و ايستادم. اما با دادِ دومش گفتم:

ـ چرا؟ ما که کاري نکرديم؟ تو گفتي فرو کن ما هم کرديم… ناجوانمردانه…

ـ سي تا کلاغ پر…

ـ اي بابا آخه جلبک…

ـ پنجاه تا…

ـ جلبکِ ترشيده…

اين و گفتم و مشغولِ کلاغ پر زدن شدم…

ـ کلاغ پر… گنجشگ پر… ساتي پر… ساتي که پر نداره حمـــال خبر نداره… جلبک هم خبر نداره؟ نــــــخير نداره.

آنچنان اخم کرد که حس کردم شلوارم خيس شده.

ـ اگه امير من و اينجوري ببينه مي فهمه يه بلايي سرمون اومده درست نيست… بيبين سي تا شد بسه؟ خيلي خوب سگ خورد. ببخشيد… البته فرک نکني به تو مي گم سگ ها… منظورم با گرگيِ… هاپوِ پشمالو…

اما دروغ چرا خودم که مي دونستم با اونم…

نفسش و سخت داد بيرون و رفت سمتِ ماشين و منم در حالي که سعي مي کردم نيشِ از گشاد شده تا گوشام و جمع و جور کنم رفتم دوييدم سمتِ ماشين.

پس اونجا که بوديم گفت از ديوار بيا بالا چون خودش با ماشين ميومد اينور. يه نگاهِ به پيکاني که تا قبل از پليس شدنش باش مي رفتيم دزدي انداختم. من اون ماشينِ خودش که رنگشم مشکيِ و خيلي دوست دارم.

با حسرت گفتم:

ـ اگه دخترِ خوبي باشم و قول بدم تا پنج دقيقه جيکم در نياد مي دي يه دور با اون ماشينِ که واقعاً مالِ شوماست رانندگي کنم؟!

ـ اگه نيم ساعت دهنت و ببندي و يه استراحتي بهش بدي راجع بهش فکر مي کنم.

ـ ده دقيقه…

ـ بيست و نه دقيقه.

پاهام و جمع کردم و اوردم بالا و با مشت محکم زدم تو بازوش:

ـ اذيت نکـــن حمــال. يازده دقيقه…

آنچنان چشم غره اي بهم رفت که دوباره پاهام و از رو صندلي گذاشتم پايين و صاف نشستم تو جام.

ـ بيست و پنج دقيقه اگه بازم چونه بزني هيچي.

ـ اصن نخواستيم مي رم يه ماشينِ خوشگل مي پيچم اونوخ از کنارت رد ميشم برات بوق مي زنم بياي سوار شي. بعد که رسيدي به درِ ماشين گازش و مي گيرم مي رم تو محل ضايع ميشي بعدم من غش غش بهت مي خندم و دهنم و قدِ اسبِ آبي باز مي کنم…

همون موقع گوشيش زنگ زد و نتونست جوابم و بده. چند لحظه اي صحبت کرد و بعد قطع کرد و رو به من گفت:

ـ امير رفته درِ خونه ما گفته ساتي و من و اخرين بار با هم ديده و شماره تو رو خواسته. البته جميله اومده از باجه تلفن زنگ زده کسي نفهمه.

نفسم و سخت دادم بيرون و گفتم:

ـ الان کلِ محل فرک مي کنن من ديشب با تو…

آهي کشيدم و ادامه دادم:

ـ تو محل? خوبي زندگي نمي کنم…

ـ خوب بود اگه تو يه محله اي زندگي مي کردي که سطحِ فکريِ آدماش با خودت يکسان بود، نه؟! بنظرم تو خيلي هم دچارِ فقرِ فرهنگي نشدي… البته فقرِ ادب بماند…

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

ـ خـــوب واسه يه دِيقه اشِ… همه اش فرک مي کنم سخندون اينطوري نمي تونه دکتر شه اگه تو اين محل بمونيم شايد در آينده از خدمتکاراي محترمِ بيمارستان بشه…

خيلي عادي از ماشين پياده شدم و با توجه به تمومِ توضيحاتي که حمال از باغ تا الان که تو محليم داد شروع کردم به نقش بازي کردن. مثل اينکه فصلِ جديدي از زندگيم شروع شده. اميدوارم بتونم مثل هميشه خودم باشم. البته مي دونم که مي تونم. باس بتونم.

ـ ببين پشمالو به جدِ سادات تا دو سه روز تو محل آفتابي شي مي دم گرگاي بالا پاره پوره ات کنن. چه غلطي کردم باهات قرار داد بستما، خيلي بي عرضه اي نزديک بود بريم زندون سخندون بي مادر شه…

ممد بقال يه جوري نگاهم کرد و رفت تو مغازه اش.

منم بي توجه درِ ماشين و محکم بستم و رفتم سمتِ خونه. ماشينِ هاويار خان جلوي در بود. يعني اينکه خونه هست. انقدر حالم بدِ که حتي سخندونم فراموش کردم. با اين حرف نچ نچ زيرِ لبي گفتم و برگشتم سمتِ خونه جميله تا سخندون و بردارم.

حمال آروم گفت:

ـ نگهش مي داريم برو خونه استراحت کن.

ـ نه خواهرم و بديد باس ببرمش حموم. امروز وقتِ حمومشِ. دلم براش تنگ شده.

با اين حرف يادم افتاد من دو روزِ خواهريم و نديدم و چقدر دلم براش تنگ شده. سخندون تا از تهِ حيات من و ديد اول چشماش و ريز کرد تا مطمئن شه اما بعدش با ذوق اومد سمتم.

ـ آآآآزي… گوزاله تا الان کُزا بودي؟

اين به من چي گفت؟ گوساله؟! پـــوف اينم از ابراز احساساتِ اين بچه. نشستم رو زمين. اومد سمتم و محکم بغلم کرد. سرش خورد به گوشه لپم و دندونم درد گرفت. يعني ترکيد. چشمام و از درد بستم و ناله ام و تو گلو خفه کردم. دستي به سرش کشيدم و موهاش و بهم ريختم در حالي که صدام مي لرزيد گفتم:

ـ خوبي زندگــي؟

ـ من خوبم شوما چوطولي؟ بسه ها خوبن؟

محکم تر فشارش دادم. کاش مي تونستم باهاش درد و دل کنم.

ـ جيگرِ خودم فداي زبونِ فندقيت… کي بهت گوساله و ياد داده؟

ـ آزي جميله مي گه خواهرِ گوزاله ات. منم گفتم گوزاله پسلِ پَمشالوتِ.

نگاهي به حمــال انداختم. آخي چه ناز به ما نگاه مي کنه. وا چرا اخم کرد؟ آها سخندون بهش گفت پشمالو و گوساله. خوب راس گفت بچه ام…

بلند شدمو دستِ سخندون و گرفتم.

ـ بيبين آق حمـــال به ننه ات بگو سر به سرِ خواهرِ ما نذاره… بهش يادآوري کن که به خاطرِ خرجِ عملِ خانم خواهرِ يکي يه دونه ام و مي ذارم پيشش.

اين و گفتم و رفتم سمتِ خونه. مي دونستم که تو سخندون هزار جور بُرد هاي مختلف هست. خيلي ناراحت بودم. کِي هاويار تو سخندون چيزي وصل کرد و ما نديديم؟ در هر صورت حمــال گفته هيچ مشکلي براي سخندون پيش نمياد و اگه الان بخوان رد و ياب و شنود و بردارن هاويار مي فهمه که تو خونه جميله يه خبرايي هست و لو رفته.

درِ خونه و باز کردم و رفتم تو… هــي خون? قشنگم دلم برات تنگ شده بود.

ـ آزي من بِلم ديس بعد لالا… توام زايي نَلـــيا… گوزاله بازي دَل نَيال.

ـ بچه انقدر حرفِ بد نزن برو دستشويي زود بريم بالا.

داشتم نگاهش مي کردم که مي رفت سمتِ دستشويي. من براش چيزي کمتر از مادر نداشتم. مثلِ بچه خودم بزرگش کردم. شايدم بچ? خودم اينقدرا هم عزيز نمي شد. واقعاً عشقِ من تو زندگيِ…

هميشه خودم حسرتِ يه عالم محبت تو زندگي و داشتم. دلم مي خواست حداقل اين و از سخندون دريغ نکنم. اما نمي شه… انگار که نمي خواد بشه… ببينم اين حمـــال مي تونه کاري برام کنه که يه جورايي اين خونه و بفروشم برم يه جايي ديگه…. اين محل نه برام نون ميشه نه آب.

اوفــ از کجا رفتم به کجا. داشتم مي گفتم سخندون و خودم بزرگ کردم جلوي خودم قد کشيده و دندون در آورده. حس مي کنم لاغر شده. البته نه خيلي . شايد يه کيلو. که اينم غيرِ طبيعيِ. شايدم نباشه. با صداي در از فرک اومدم بيرون. غلط نکنم اين خلافکارست.

در و با چند بار زور زدن باز کردم. همينکه در باز شد صداي اعتراضِ هاويارم بلند شد:

ـ به به چه عجب بلاخره يه بار در زدم و چشمام به درِ بسته خشک نشد…

تازه مي خواست نگاهم کنه چون تازه در و کامل باز کرده بودم. وقتي نگاهش افتاد به من هنگ بهم نگاه کرد.

ـ تو… چي شده؟

لبخندِ تلخي زدم و گفتم:

ـ چطوري آق دکي؟

ـ تو خوبي؟

ـ آره بابا خوبم. اينم نتايجِ شغلِ ماست ديگه. اگه قرار باشه با آقايونِ پليس در نيفتيم باس قدرتِ دستِ صاحاب مال و بچشيم.

کلافه به صورتم اشاره کرد و گفت:

ـ بفرما همينارو مي بينم که مي گم مي خوام کمکت کنم ديگه.

سعي داشتم باهاش مثلِ قبل باشم. تنها چيزي که براي ما تغيير کرده بود همين بود که اون ديگه دوستِ صميمي که روش حساب مي کردم نيست اما باس وانمود کنم که هست. اي بابا قاطي کردم. چه هست و نيستي شد.

سخندون از دستشويي اومده بود و داشت مي رفت بالا. منم حسابي خسته بودم. رو به هاويار گفتم:

ـ يادته مي گفتم مهمونِ من ستار کبابي؟

ـ همچين مي گي يادتِ انگار صد سال پيش گفتي…

تو دلم تلخ خنديدم. حس مي کنم روزاي صميميتمون و خوب بودنش مالِ صد سال پيشِ هنوزم باورم نميشه رفيقِ ديروز روباهِ طمع کارِ امروزِ. البته ديروز روباه بود. اما امروز نقابِش براي ما رفته کنار.

ـ امشب مهمونِ من ستار کبابي. الان واقعا تمومِ تنم کوفته است. حسِ حرف زدن ندارم.

دستام و رو بازوهام و گذاشتم و گفتم:

ـ واقعا تمومِ تنم درد مي کنه.

سري تکون داد و با حالتي کلافه گفت:

ـ بايد کمکم و قبول کني حالا ديگه بايد اينکار و بکني.

اين و گفت دستي به موهام کشيد و بهمش ريخت و با حالتي شيطون گفت:

ـ امشب مهمونِ خانم ستار کبابي.

خنديدم و تکرار کردم:

ـ مهمون خــانم…

در و بستم و برگشتم برم تو خونه. چشمم رو تختِ تو حيات ثابت موند. ايستادم و به تخت چشم دو ختم. چند صفحه از خاطراتم به عقب ورق خورد و يادِ اونشب افتادم. اونشبي که هاويار اينجا بود. چشماش راه گرفته بود… نه ثابت مونده بود… رو کجا؟

سرم و کج کردم و به زير زمين نگاه کردم. يعني تو زير زمين چيزي هست؟ فرک نکنم. اونجا فقط يه چند تا جعبه ميوده خالي هست که اونا رو هم ما جمع کرديم براي چهارشنبه سوري بسوزونيمشون. رفتم سمتِ زيرزمين و از چند تا پله هاش رفتم پايين. جلوي در چشمم خورد به مدارکِ هاويار. اوه خدايِ من اين هنوزم اينجاست. برش داشتم.

ـ دکتر هاويار مهدوي.

گواهينامه، کارت ملي، کارت پايين خدمت…. همه هاويار… همه مهدوي… مدارک و گذاشتم تو جيبم و برگشتم. من مطمئنم که هاويار چيزي نمي تونه تو اين خونه پيدا کنه. البته نه خيلي. يه اطمينانِ پنجاه درصدي.

بايد خواسته اش چيزِ ديگه باشه و من بايد بفهمم که اون خواسته چيه؟ بايد بفهمم امير عباسِ حسنلو چي کارست؟ اون نه فقط به ما بلکه به کلِ محل ارادت داره. پس شايد کارش جايي بيرون از اين خونه باشه. ولي به ما بي ربط ني. اما من اين و مي دونم که الان مي خوام اون خواسته و که به خاطرش احساساتم و کشيد وسط بدونم.

کلافه مانتوم و در آوردم و بقچ? بلوزام و دوباره باز کردم. اخه ما الان چي بپوشيم که گردنمون و نشون نده. حواسمونم نباشه يهو شال باز شه گردن و ببينه ديگه هيچي فرکِ بد مي کنه. فرک مي کنه ديشب با پشمالو چه خبر بوده…

تو پنج شش تا بلوزي که داشتم همه بلا استثنا يقه هاي شل و ول داشتن که به خاطرِ کهنگي شل تر هم شده بود. يهو ذهنم جرقه زد. آها فهميدم. ايول به خودم. آورين ساتي… آورين… بلوز و برعکس مي پوشم. بلند داد زدم:

ـ بلوز و بر عکس مي پوشـــــم…

ـ چي خَبَــلِ آزي؟! هَواش تَل. مَلدُم الان ميليزن اينزا غاذا هامون و مي خولنــــا .

محکم لپش و بوسيدم و با گفتنِ ” چشـــم ” دوباره مانتوم و پوشيدم. خدايا حتي نمي دونم چطور باهاش حرف بزنم. نکنه تو حرفام چيزي و لو بدم و خودمم نفهمم؟ اي خدا اين چه نوني بود ريختي تو کاسمون؟ خوردنش که هيچ حتي نمي دونيم چجوري حفظش کنيم.

ـ سخندون آماده اي دلم نمي خواد هاويار منتظر بمونه!

عـــق حالم بهم خورد. البته يه کوچولو بايد احساسِ اونم بيارم وسط که دلم نسوزه. يه جبرانِ کوچولو.

ـ آره آزي. پيش به سوي بيلينج و مُلــغ.

درِ خونه و قفل کردم و زديم بيرون. حمــال جلوي در بود. هاويار اما هنوز نيومده بود بيرون. رفتم سمتِ حمــال. تکيه اش و از ديوار گرفت و با ابرو علامت مي داد که نيا. اما من خيلي ريلکس رفتم و کيفِ مدارکِ هاويار و که گذاشتته بودم تو مشما دادم دستش:

ـ اين کيفِ مدارکِ اون يارو که پريروز جلو بانک پولش و زديم. يه جوري برسون بش. ديدي که اونروز هي مي گفت مدارکم. مدارکم…

سري به نشونه تاييد تکون داد و با گفتنِ ” باشه ” بيخيال مدارک و گذاشت تو جيبش. و دوباره مشغولِ چزخوندنِ زنجيرِ تو دستش شد. منم بيخيال دستِ سخندون و گرفتم و با گفتنِ شنقلِ زيرِ لبي ازش جدا شدم و رفتم سمتِ ماشين هاويار رفتم.

اتفاقا همون موقع در و باز کرد و نيم نگاهي هم به حمــال انداخت اما بعدش با لبخند اومد سمتمون و مثل هميشه در و برام باز کرد و به سخندون تو نشستن کمک کرد. وقتي نشستيم برگشت سمتم و کمي بهم نزديک تر شد. آرنج و ساعدِ يه دستش و گذاشت رو صندليِ من و اون يکي هم به فرمون تکيه داد:

ـ خوب خانوم با اين آقا چي کار داشتن رفتن پيشش؟

از اونجايي که مي دونستم شنيده و داره مي پرسه تا ببينه راس مي گم يا دروغ گفتم:

ـ تو اول بگو چطوري ديدي من رفتم پيشِ آقا؟!

لبخندِ گيجي زد و بعد از چند ثانيه اي گفت:

ـ خونه ما تا دلت بخواد پنجره داره.

ـ آها آخه اون موقع که من رفتم اونوري احتمالاً شوما باس تو حيات بوده باشي. اما در هر صورت چند روز پيش جلو درِ بانک يه سري مدارک موند دستمون ترجيح دادم جاي پست برسه دستِ صاحابش مخصوصاً که حمال مي شناستش.

سري تکون داد و ماشين و روشن کرد:

ـ چه با وجدان کاري مي کنيد. مدارکِ منم گم شده.

ـ اوه چه بد… چرا؟! کجا؟!

ـ فکر کنم تو همين محل ازم زدن.

ـ يه سر برو اداره پست. بچه هاي اين محل و تا اونجا که ميشناسم يا مدارک و مي ريزن تو صندوقِ پست يا در ازاش پول مي گيرن.

ـ خودتو ناراحت نکن عزيزم يه فکري مي کنم.

يه لحظه يه چيزي اومد تو ذهنم… اگه اين بدونه که مدارکش دستِ منِ… نه اين امکان نداره… با عجله گفتم:

ـ البته ما مدراک تو خونه زياد داريم که همه قاطي شده باز باس بذاري منم يه نگاهي به خونه بندازم.

ـ مگه توجيبِ مارو زدي؟!

چپ چپ نگاهش کردم:

ـ اين وصله ها به ما نمي چِسبه. از اين فرکا راجع به ما نکن که ناراحت مي شيم. اما شايد مدارکيِ که اخرين بار از اين حمال گرفتم بندازم صندوق. واس همين مي گم احتمالاً قاطيشون باشه.

ـ خوب خودت و ناراحت نکن خــانوم. حالا بنده يه پيشنهاد دارم. از اونجايي که ديروز نبودي و يعني يک شبي و دور از خونه بودي و اين محل فرهنگ و قورت داده و درسته دفعش کرده وهزار جور حرف راجع بهت هست من پيشنهاد مي کنم بريم يه جايي بيرونِ محل. هـــوم؟!

هوم و هزار و يک جور کوفت و مرض. برگشتم به سخندون که داشت انگشتاش و نگاه مي کرد و باهاشون حرف مي زد و از خوراکي هايي که قرار بخوريم حرف مي زد نگاه کردم و گفتم:

ـ برو يه جا در حدِ همين ستار کبابي که از پسِ هزينه اش بر بياييم.

ديگه چيزي نگفت و منم سرم و به شيشه تکيه دادم و به بيرون چشم دوختم. چند دقيقه اي بيشتر نگذشته بود که با صداي آروم و مهربوني گفت:

ـ ساتـي، عزيزم؟

ـ جـانم؟

ها؟! سيخ نشستم سرِ جام. من گفتم جانم؟ خاکِ عالم. به جدِ سادات تو خودم نبودم از دهنم پريد.

ـ يعني بله؟

لبخندِ شيطوني زد و گفت:

ـ رو همون اولي حساب مي کنم. خواستم بدونم تو برام از اين دو روز که نبودي مي گي؟کجا بودي و چي شد؟ من واقعاض نگرانتم.

تو دلم گفتم آره ارواح شکمت فرک کردي ما خريم؟ بگو مي خوام ماموريتم و به نحوِ احسن انجام بدم اما به در ماشين تکيه دادم و بهش نگاه کردم و بيخيال گفتم:

ـ خيلي هم مهم نيست. چرا مي خواي بدوني؟

ـ براي من که مهمِ.

ـ بذار يه جا بشينيم برات تعريف مي کنم. اتفاقا خودمم مي خوام واسه کسي حرف بزنم از دستي اين پسرِ جميله ديوونه شدم.

سري تکون داد و سرعتش و برد بالا تر زيرِ لب گفتم:

ـ عجله کارِ شيطونِ آق دکي، آرومتر.

اما جوابم و نداد. منم ديگه چيزي نگفتم تا اينکه رسيديم به رستورانِ مورد نظر با اينکه جاش خيلي با کلاس بود اما حوصله بحث نداشتم. سرم درد مي کرد و بي اندازه بي حوصله بودم. پول داشتم. يعني براي اين رستوران پول داشتم.

رو يه ميز نشستيم و وقتي که سخندون و هاويار داشتن سفارش مي دادن رو بهشون گفتم:

ـ ما ميريم دست بشوريم هر چي شوما خورديد ما هم مي خوريم.

ـ آزي نَلــو. تو بلي اين به من مي گه گلمبه.

چپ چپ هاويار و نگاه کردم. و در همونحال گفتم:

ـ هر کي بهت گفت قلبمه توام بگو قلمبه خواهرتِ.

يهو اخمِ غليظي رو صوترش و پوشوند. منم تازه فهميدم که چي گفتم. جاي دستپاچه شدن نبود. ممکنِ هر حرفي بزنم بفهمه که از وجودِ خواهري که فوت شده آگاهي دارم براي همين رفتم سمتي دستشويي.

در اصل نياز به تخليه داشتم وگرنه ما رو چه به اين سوسول بازيا. دستش شست کيلو چندِ. اگه سنگ و کلوخ بود ما خودمونم نمي شستيم. اه حالم بهم خورد ديگه در اين حد هم چندش نيستم.

وقتي نشستم رو ميز سخندون مشغولي خوردنِ سالاد بود.

ـ خوب خانم مي شنوم.

ـ خاويال بگو بلامون سالاتِ اضافه هم بيالَن. وسطِ غاذا لازم ميشه.

ـ چشم خانم.

اما هنوزم حواسش به من بود تا توضيح بدم. مي دونستم که الان هيچ چيز براش مهم نيست جز شنيدنِ اينکه من اين دو روز چي کار مي کردم. با حمـال فرک کرده بوديم که چي بگيم اما براي گفتنِ جزئيات هيچ فرکي نداشتيم. در هر حال من شروع کردم:

ـ هيچي بابا خدا نصيبِ گرگِ بيابون نکنه با اين حمال بره جايي. يَک آدميِ يَک آدميِ ترســــو.. بي بخار…

ـ خب تو چرا باهاش کار مي کني؟

ـ آزي ازاون گِلدالوها که خاله نيسام بهم دادم بوگو بيالين ديگه. اي بابا گوزاله هايِ بي پَدَل اومدن با هم بخندن نيومدن غاذا بدن بوخوليم که.

ـ سخندون يه بار ديگه حرف بزني مي ريم خونه.

رو به هاويار گفتم:

ـ بيبين ما به صَفر بدهکار بوديم. اونم واسه خرجِ عملِ ننه اش پول مي خواد. قرارمون همين بود که با هم کار کنيم اول پولِ صفر بعد خرجِ ننه اون.

ـ خوب حالا بگو ديگه نمي تونم. بکش کنار.

ـ نه دکـي ساتي سرش بره، قول و قرارش نمي ره.

اومد نزديکم و کنارِ گوشم با لحنِ آرومي گفت:

ـ عاشق همين محبتتم دختر.

ـ منم عـــاشخِ مَلغ و بيلينجم.

من و هاويار نگاهي بهم انداختيم و بعدم به سخندون که چشماش رو مرغ درشت شده بود و خيره مونده بود و بعد زديم زيرِ خنده.

هاويار اوايل که اينجوري رومون کج مي شد و اين مدلي محبت مي کرد يه جوري مي شدم. اما الانا چندشم مي شه. بنظرم احساسات خيلي بيشتر از اينا ارزش داره که بخواي باهاش وارد يه جريان بشي و به کمکش برند? بازي باشي.

ـ خوب مي گفتي؟!

ـ هيچي ديگه تو پارکينگ قايم شديم چند نفري که سر و صدا شنيده بودن اومدن ببينن چه خبره ؟ يهو يکي از اون آدما گفت زنگ بزنيم پليس. اين حمال هم نه گذاشت نه بر داشت اومده بيرون مي گه غلط کرديم ديگه از اين کارا نمي کنيم.

حالا خودش رفته بيرون مارو هنوز نديدن پسر? هيچي ندار مي گه ساتي توام بيا بيرون بگو غلط کردي آقايون بفهمن پشيموني. هيچي ديگه مام اومديم بيرون همه ما رو بستن به ستونِ پارکينگ تا جا داشت کتکمون زدن. صبحم قرارِ يه کيف داشتيم که پر نون و آب بود با همه کتکي که خورده بوديم نمي شد بيخيال شيم و تا اون مردِ و جاي خلوت گير بياريم طول کشيد.

ـ پس همين بي بخار بازياش پنج سال انداختش تو بند. مردونگي درست و حسابي نداره.

ـ درست و حسابي؟ اصن اين يه قلم و کلاً نداره. اولين بارش که ني دفعه هاي پيشم همينجور شنقل بازي در آورد. يادتِ ماشينت جلوش داغون بود؟

ـ با حرص سرش و تکون داد. غش غش زدم زيرِ خنده و گفتم:

ـ واسه اولين بار که مي خواستيم بريم دزدي اين نشست پشتِ فرمون. نگو آفا دنده جلو و عقب و قاطي مي کنه…

و به خنديدنم ادامه دادم… اما اون داشت حرص مي خورد و حواسش نبود که دستِ مشت شده اش که زيرِ ميزِ شيشه اي و مي بينم. اخــي خيالم راحت شد. کلي آبروي شنقل و پيش اين بردم تا اون باشه ديگه سگ دنبالِ ما نندازه.

سفارشمون و آورده بودن و مشغولِ نگاه کردنش بودم:

ـ الان دلم مي خواد خفه اش کنم. چه بلايي سرِ ماشينِ نازنينم آورد. مطمئنم اين يکي و جبران مي کنم. ديگه واجب شد خودم برات کار پيدا کنم با اين پسرِ نبايد بگردي.

ـ پا مي شم مي رما. واس ما تعيين تکليف نکن.

ـ حالا تو بخور بعد حرف مي زنيم.

خونـ? اصغر آقا اينا رو تعمير کرديم انقدر قشنگ شده که نگو. چند نفري هم دارن برا ستار کبابي کار مي کنن بنظرم بهتره کمي محلي که مردم توش غذا مي خورن بهداشتي تر باشه.

اوفــ از وقتي از رستوران اومديم بيرون يه سره داره حرف مي زنه. خسته هم نميشه.

ـ زيادي لطف کردي به محل. دستت طلا آق دکي.

ـ يه دستي هم به سر و گوشِ خونه شما بکشم خيالم راحت ميشه.

ـ من تصميم ندارم شکل و مدلِ خونه و تغيير بدم.

اخم کرد:

ـ چرا؟!

بيخيال شونه اي بالا انداختم و گفتم:

ـ اين حق و دارم که خودم راجع به خونه ام تصميم بگيرم، نه؟!

نفسش و سخت داد بيرون و اخماش و باز کرد:

ـ لجبازي نکن لطفا… من نگرانِ خودتم.

ـ اگر هم بخوام تعمير کنم کمکِ کسي و قبول نمي کنم.

ـ باشه خودت پولش و بده . اما کارگراش و من ميارم که قابلِ اعتماد هستن و کاردان.

ديگه چيزي نگفتم. گير داده ديگه. من مي گم اين خونه ما رو مي خواد شوما بگيد نه.

ـ از خونه ات راضي هستي؟

برگشت سمتم و نيم نگاهي بهم انداخت:

 

ـ آره مثل خون? تو بالا شهر که نميشه اما از محله و جوِ صميمي که داره خوشم مياد.

ـ کدوم صميميت؟ چرا جو سازي مي کني اينجا که همه سايه هم و با تير مي زنن. دوست داشتم ببينم با اون اسباب اثاثيه شيک و خوشگلت خونه ات چه شکلي شده.

ـ الان مي برم خونه ام ببيني خانم. خوبه؟!

اين و گفت و سرعتش و بيشتر کرد. منم ديگه تا رسيدن به خونه حرفي نزدم چون هم سخندون خواب بود و نمي خواستم بيدار شه هم حرفي نمي موند. بيشتر ذهنم درگيرِ اين بود که فرک کنم من يه دخترِ بي چيز، چي مي تونم تو اون خونه داشته باشم که براي هاويار که يه خلافکارِ تا اين حد ارزش داره که بخواد بياد تو اين محل و به من نزديک شه؟

کسي که تو حدسيات خودم بدونِ اينکه به کسي بگم مي دونم چند سالِ پيش درست وقتي که بيست و دو ساله شد بيخيالِ انتقام از قاتلاي پدر و خواهرش شد. اما مثل اينکه اون سه چهار سال خلاف بد بهش ساخت و شد يه آدم اسم و رسم دار. يکي که يا زير دستِ متين چهرآراست يا همپا و همقدمشِ. نمي دونم. همه چيز بهم ريختس. زاستي يعني متين چه شکلي مي تونه باشه؟ به خوشتيپيِ هاويار هست؟ شايد متين تر باشه. از اسمش پيداست. ماشاالله هزار ماشاالله چشمم کفِ پاش. البته اگه مي خواد مارو بيگيره ها. چشمِ ما کفِ پايِ همه خاستگارهاي اسلام.

ـ اينقدر فکر مي کني پروفسور مي شيا..

رسيده بوديم. در داشت خودش باز مي شد با حالتي که مثلا تعجب کردم گفتم:

ـ کِي اين و عوض کردي؟!

ـ همين ديروز که نبودي. اصلا حوصله ندارم هي پياده شم در و باز کنم و دوباره ببندم.

خواستم بگم ک..ون گشاد ماي? نشاط. ديدم زشته خوبيت نداره گفتم:

ـ خوب شده. مبارک باشه.

ـ سلامت باشي خانم. فقط يه چيزي خونه من يه کم بهم ريخته هستشا…

ـ باوشه بابا همچي ميگي انگار خونه هاي ما خيلي شيک و مجلسيِ.

خنديد و رفت تو و در بسته شد. نمي دونم چرا استرس گرفته بودم. مي دونستم که اون کاري نمي کنه چون يه هدف داره که تا رسيدن بش بايد اهلي رفتار کنه. مي دونستم حمال هوام و داره اما خوب بازم مي ترسيدم.

ـ چرا رنگت پريده؟

دستي به صورتم زدم و گفتم:

ـ کي ؟ ما؟ نه بابا يکم سرم درد مي کنه از صبح خوابم نبرد آخه. خسته ام الان.

پياده شد و گفت:

ـ قبلِ اينکه بري يه آرامبخش برات تزريق مي کنم که امشب و راحت بخوابي.

راست مي گه ها همچين بد فرکي هم ني يه شب راحت بخوابيم. تو حيات کلي تميس شده بود و فضاي کليِ خونه نسبت به قبل نو تر بود.

ـ قول مي دم از داخلِ خونه بيشتر از بيرونش خوشت بياد. راستي سخندون و بيدار کنم؟

ـ نه در و قفل کن حالا حالاها بيدا نمي شه زياد نمي مونم. فقط يه چايي با شکلات مي خورم!

ـ شکلات ندارم اما شيريني دارم که دهنتم مثل لباي نازت شيرين بشه.

بي هوا مثل هميشه که يه چيزي مي پرونم گفتم:

ـ مگه شوما لباي مارو چشيدي؟!

وقتي که تو راه رفتن مکث کرد فهميدم چي گفتم. خاک تو سرت ساتي. خدا رو شرک چيزي نگفت و با دستش راهنماييم کرد بشينم و خودش کتش و انداخت رو مبل و رفت تو آشپزخونه.

اينکه ناگهاني گفتم مي خوام بيام خونت و همين امشب اومدم واسه اين که بهش فرصت ندم کاري کنه يا يه وقت نخواد ازم فيلم و اينا بگيره. تازه مي خوام رفت دست به آب يکم تو خونه اش و بگردم و اون بُردايي که حمــال داده بود تو ماشينش بذارم اينجا قايمشون کنم.

با چايي نشست رو به روم و گفت:

ـ مانتوت و در بيار.

ـ شوما ناراحتيد دراريد من راحتم.

باز من چرت گفتم؟! خاک تو سرم چرا سرش و انداخته پايين؟ اصن چي و دراره? مگه مثلِ من مانتو داره؟ ساتي تو چرا حرف مي زني؟ اما چند لحظه بعد سرش و اورد بالا و خيلي ريلکس با ريز بيني يقه ام و نگاه کرد:

ـ تو بلوزت و برعکس پوشيدي؟

منم با ريز بيني نگاهش کردم. من امروز داد زده بودم گفته بودم لباس و برعکس مي پوشم و اون با اين روش مي خواد دليلش و در بياره. فوري خودم و جمع و جور کردم و گفتم:

ـ شده ما تا حالا از شوما بپرسيم رنگِ شورتِ مامان دوزتون چه رنگيِ؟ خوبيت نداره. سوالايي که شوما از ما مي پرسي مورد منکراتي داره.

ـ ساتي تو چرا يهو جوش مياري؟ اينجور که من ديدم تو دخترِ باز و راحتي هستم.

ـ من راحتم اما باز نيستم. اين حرفا زشته توبــَه توبــَه…

ـ منظورم اين بود که تو دختر با فرهنگي هستي.

ـ درست ما سوات نداريم اما اينم مي دونم که با فرهنگي به لباسِ باز پوشيدن و مدلِ لباس نيست.

دستي به موهاش کشيد و گفت:

ـ درسته اما خوب.. بيخيال من برم لباسم و عوض کنم الان ميام. ببخشيد.

وقتي رفت شک داشتم بلند شم اون وسيله ها رو کار بذارم. يه زير سيگاري سرِ ميز عسلي بود که خيلي قشنگ بود. جنسش چيني بود. اما يه مدلي ورقه هاي پاستور و روي هم سوار کرده بودن و يه زير سيگاري شده بود. اون و برداشتم و انداختم تو کيفم. يه چند تا سيگار از اين قهوه اي ها هم بود اونا رو هم انداختم تو کيفم.

نيشم تا گوشم باز شد. من مطئنم که نمي فهمه اينا گم شده. حالا چرا اين هوا دير کرده؟ مگه مي خواس چي کار کنه؟

پا شدم رفتم سمتِ اتاقش. بينِ راه رو يکي از ميز ها کلي شکلات بود. نگاه کن به ما مي گه شکلات نداريم بعد کلي شکلات رو ميزشِ. کلِ شکلاتارو چپه کردم تو کيفم و بلند گفتم:

ـ خـــــاک تو سرررت.

ـ بلـــه؟!

ـ هيچي مي گم چه خونه قشنگي داري.

ـ مرسي!

رفتم نزديکِ در اتاق.

ـ آق دکي نکنه فرشته اين تو داري که بيرون نمياي؟؟

همون موقع در و باز کرد. يه قدمي داخلِ اتاق گذاشتم.

ـ بفرما تو خانم. تا الان که فرشته اي نبوده اما مثل اينکه داره يه خبرايي مي شه.

تو اتاق فقط يه تختِ خوابِ دو نفره بود و چند مدل مشروب رو يه ميز.

آب دهنم و سخت قورت دادم و باز من زريدم؟! گفتم:

ـ قربون شوما صرف شده.

ـ جدي مي گم بيا تو.

عقب عقب رفتم…

ـ نه قبلنا يه تخت از سمساري آورده بودم خاطره خوشي ازش ندارم. جات خالي تا صبح انقدر روش پريدم که نزديکاي صبح تخت يه صدايي داد و فنرش در رفت تو کمرمون داغون شديم از اون به بعد ديگه رو هر تختي نمي خوابم.

ـ تو تصميم بگير بخوابي خودم هوات و دارم.

ترسيده بودم اما سعي کردم خونسرد باشم. با عجله گفتم:

ـ نه دکي گفتم که صرف شده.

خنديد و گفت:

ـ شوخي کردم. برو آماده شو ميام يه آرانبخش برات تزريق کنم.

چشمام و براش لوچ کردم. اخه شوخي شوخي با تخت هم شوخي؟! دخترِ مردم و هوايي مي کنه. گفتم امشب دو تايي مي ريم صبح سه تايي مياييم بيرونـــا…

وقتي مطمئن شدم رفت تو دستشويي فقط يدونه از اون دوربيناي قدِ حب? قند و فشارش دادم و فعالش کردم و گذاشتم تو يه تيکه فرشي که مدلي رو ديوار آويزون بود. دقيقاً سوزنِ دوربين و کردم تو و اون وسطا مسطا که کسي هم شک نکنه. عقلِ روحم بهش نمي رسه چه برسه به اين امير عباس خان که جنِ.

چشم چرخوندم دورِ خونه و از اون فرشِ رو ديوار فاصله گرفتم. تنم مي لرزيد و فرک مي کردم اون دوربين بينِ اون همه رنگ که يه جورايي مخفي مخفيِ هم، ممکنِ پيدا باشه. شايد رنگم هم پريده بود. چون لبام به خشکي مي زد. همون قضيه شک به خود ديگه.

با اينهمه ترس و تپشِ قلب نتونستم چشم از کيفِ سامسونتِ نيمه بازي که روي اپنِ آشپزخونه بود بگيرم.

رو نوکِ پا تندي خودم و به کيف رسوندم و درش و باز کردم. اما با ديدنِ چاقوهاي توش بادم خالي شد. اين که سرويسِ چاقو بود. به حقِ چاقوهاي نديده. چرا چاقواِ عينِ سرسره پيچ پيچ خورده؟ اصلا چرا چاقوها تو اين کيفاست؟ خوب مدلِ جديدِ.

طبقه اي که رو چاقوها بود و زدم بالا و با ديدنِ کلي چرت و پرت روش هنگ کردم. از اينا؟ اينجا؟

از هر کدوم يکي انداختم تو کيفم. صداي سيفون از تو دست به آب اومد. خاک تو سرش صبر نکرد من برم بعد خودش و تخليه کنه. خيرِ سرش حالم بهم خورد.

فوري نشستم سر مبل و براي خودم شروع کردم به سوت بلبلي زدن. وقتي اومد بيرون همونطور که دستي به موهاش مي کشيد نگاهي به من انداخت و گفت:

ـ مي رم آمپول و بيارم.

با خودم گفتم چه رنگ و روش باز شد!

آستينم و دادم بالا و منتظر موندم. اوووو اين چرا نمياد؟ مگه داره آمپول براي فيل آماده مي کنه؟

بلاخره در اتاق و باز کرد و در حالي که سرِ آمپول و مي ذاشت اومد بيرون.

ـ خـــوب خانم خانما شيطوني کردي حالا قرارِ امپول بخوري.

اما هنوز چند قدم مونده بود به من برسه که يکي محکم مي زد به در و پشتِ سرش دستش و گذاشت رو زنگ. حتي مي تونستي از تو کوچه صداي داد و بيدادم بشنوي.

پريدم سر مبل و با جيغ گفتم:

ـ ديدي پليس ريخت اينجا؟ خاک به گورم ديدي چه طور اولِ جووني بي آبرو شدم؟ الان من و به عقدِ تو در ميارن؟ اخه چرا؟ چرااا اينکار و با من کردي؟! اصن کي لومون داد؟

حتما اين پشمالو حسودي کرد اومدم اين تو. واي نکنه قضيه دو تايي ميريم سه تايي بر مي گرديم به گوشش رسيده؟! خاک به گورم. ديگه ادم تو ذهنشم نمي تونه مثبتِ هجده فرک کنه.

از الان بگم مهريه ام يه دست و يه پاتِ که هيچ وقت نتوني از من جدا شي من مي دونم که تو بيشتر از يه هفته کنارِ من دووم نمياري بلاخره يه جور باس خيالِ خودمون و راحت کنيم.

در ضمن فرک کردي زن طلاق دادن به همين راحتي؟ دست و پا که هيچ، حقِ جاروم رو هم ازت مي گيرم.

پولِ شيري که دادم توله مرغات هم خوردن و مي گيرم. هيفِ هيکلم که به خاطري تو بي نمک خراب شد. آررررره فرک کردي که خيال کردي اين خونه و زندگي و ول کنم. مهرت حلال جونم آزات.

با دهنِ باز به من نگاه مي کرد که با زنگ زدنِ دوباره حواسش اومد سر جاش و آمپول و گذاشت رو اپن و هُل شده گفت:

ـ ساتي بمون همينجا کسي نفهمه خونه مني.

و دوييد بيرونِ خونه. من داشتم چي مي گفتم؟ خاک تو مخم دوباره من و جو گرفت؟ آمپول و برداشتم و گذاشتم تو جيبِ مانتوم و رفتم بيرون.

انقدر جيغ و داد کردم بدبخت فرک کرد واقعا اومدن ما رو ببرن دادگاه عقد کنن. درِ خونه باز بود و هاويار هم نبود. خدا اين کجا رفت؟

دوباره برگشتم بالا و سوئيچ و برداشتم و دزدگير و زدم . مي دونستم الان سخندون هر چي فحش از ملت ياد گرفته بارم مي کنه اما با اون هيکلِ دايناسوريش به بغل کردنش حتي نباس فرک کنم.

بيدارش کردم و در حالي که داشتم از فحشاي قشنگش فيض مي بردم زدم از خونه بيرون:

ـ کثابت. هَل چـي مُـلغ خولده بودم پَـليد. آشخال. عَبَضي. توام مثلِ پمشالو بوشولي. کثابتا داشتم خوابِ ماهي دُلُسته مي ديدم. اي خدا… اي زَدِ سادات اين ساتي و از لو زمين وَلِش دال…

ـ خفه بمير بچه.

هنوزم داشت فحش مي داد. با ديدنِ حمال جلوي در خونه اشون نيشم تا گوشم باز شد و چند تا ابرو براش اومدم بالا.

اما اون خمصانه نگاهم کرد و دستش و مشت کرد و کوبيد تو کفِ اون يکي دستش. اوه اوه چه اخمِ غليظي هم داشت.

روم و ازش گرفتم و ديگه حتي نگاهش نکردم. فهميدم که خرابکاري کردم و به خونم تشنه است. خدا به دادم برسه.

با صداي بلند گفت:

ـ چايي پررنگ بريز برامون.

چيزي نگفتم و گذاشتم اُرد بده يکي ته مه هاي دلم مي گفت تف کن تو چاييش اما وجدانم اجازه نمي داد.

ـ پس حالِ بابا بد بود؟! من خونه خواب بودم اما مي شنيدم از تو کوچه صداي داد و بي داد مياد!

ـ بابا يه قلب دردِ ساده بود مامان شلوغش کرد. آره ديگه خدا پدر مادرِ آقاي دکتر و بيامرزه اومد يه آمپول زد زود بابا خوب شد.

سري تکون دادم و با خودم گفتم دکتر دست به آمپولش خفن خوبه.

ـ بيا مي خوام راجع به يه خونه حرف بزنم موقعيتش عاليه خيلي خوبه.

ـ من که گفتم دو سه روز استراحت کنيم.

ـ خوب فردا مي شه سه روز ديگه.

چايي و گذاشتم پايين و گفتم:

ـ خيلي خوب کجا هست؟

يه کاغذ داد دستم و با اشاره به کاغذ گفت:

ـ ببين ميشناسيش؟

کاغذ و گرفتم دستم. توش نوشته بود : ” بايد بياي بيرون از خونه کارت دارم. لباسايي هم که ديشب با امير رفتيد بيرون و نپوش. به يه بهونه اي بزارشون جلو در. يه بهونـ? خوب ”

سري تکون دادم و گفتم:

ـ آره بابا يجورايي بعد از بامِ ديگه. منتها اين قسمتاي عظيميه با اينکه با کلاسِ هر کسي نمي شناسش. اما سيستم امنيتيا بالاستا.

ـ کسي که ادرس داده راه کارشم داده تو فقط آماده باش واسه فردا که بريم. بعد از اينجا هم مي ريم جايِ ديگه.

سري تکون دادم و آروم زيرِ لب گفتم:

ـ يه ربع ديگه چايخونـ? بَـــرَغون.

و بلند تر ادامه دادم:

ـ يعني فرداشبم خونه نيستم؟

ـ معلوم ني.

بعد از اينکه حمال رفت طبق سفارشايي که اونروزا بهم کرده بود يه روسري برداشتم و رفتم تو دست به آب. هر چي که از اون کيفِ چاقو تو خونه هاويار برداشته بودم گذاشتم لاي اون روسري و چند دور پيچش دادم که اگه دوربين بودن و فعال، ديده نشم کجا مي رم و اگه شنود بود هم صدا نرسه. بعد هم پيچش دادم لاي يه روسريِ ديگه که سرم بود و اومدم بيرون.

سرم و از لاي در کردم بيرون و سخندون و از پيشِ ممد بقال صدا کردم و گفتم بره پيشِ جميله. اين دختر سر و تهش و بزنن يا پيشِ ستار کبابيا يا ممد بقال. دمپايياشم که هميشه خدا بر عکس مي پوشه.

وقتي مطمئن شدم رفت تو خونه در و بستم و تو حمومِ خونه لباسام و عوض کردم و يکم وايتکس رو لباسايِ ديروزي ريختم که بهون? خوبي براي انداختنشون باشه.

خوبه ما هم خوب حرفه اي شديما. چه ذوق کردم. آورين ساتي اينطور پيش بري دو سه روز ديگه ميشي مافوقِ پشمالو.

بعد از اينکه لباسام و گذاشتم سر کوچه. تا سرِ خيابون و آروم آروم رفتم و وقتي که مطمئن شدم کسي دنبالم نيست قدمام و تند تر کردم تا زودتر برسم.

حمال نشسته بود و منتظرم بود. با فاصله ازش رو ميز نشستم و گفتم:

ـ بــه آقاي همکار؟! حال و احوال؟

چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

ـ شما بهتري.

ـ قربون شوما. چه خبرا؟ کارا خوب پيش ميره؟

ـ اگه اجازه بدي حتما مي ره. حالا گفتنيا رو مي شنوم.

مي دونستم منظورش ديشبِ و خونه هاويار. با ذوق گفتم:

ـ خوشت اومد؟ ديدي آرتيست بازي و؟ راستي دوربينِ کار مي کنه؟ خوب جايي کار گذاشتم؟

ـ دوربيني که بهت دادم فقط تا صد و چهل درجه و نشون ميده. يعني من نمي دونم الان کجا کار گذاشتيش. بايد صد و هشتاد باشه. اما بيست درجه از هر سمت کم ميشه اونم به خاطرِ مدلِ ساختش. حالا کجا کار گذاشتي؟

ـ کردمش وسطِ يه فرش که رو ديوار آويزونِ.

ـ خوبه. امروز و با مني. هاويار خونه نيست.

ـ نيست؟

از جا بلند شد و گفت:

ـ اگه چاييت و نمي خوري بريم؟

نگاهي به چايي انداختم و گفتم:

ـ آب حموم از اين گرم ترِ خوب وا ميستادي خودمون بياييم سفارش بديم.

بلند شدم و دنبالش راه افتادم. همون پيکان جلو درِ چايخونه بود که سوارش شديم و راه افتاديم. همينکه کمي از محل فاصله گرفتيم. خيلي آروم و پر حوصله گفت:

ـ تو کي مي خواي بزرگ شي ساتي؟! مي دوني اگه ديشب جميله به دادمون نرسيده بود چي مي شد؟ چطور تونستي بي هماهنگي و بي فکر پاشي بري تو اون خونه؟ اصلاً اگه اون خونه دوربين داشته باشه وتموم کارهاي ديشبِ تو رو فيلم گرفته باشه چي؟

يدونه از شکلاتايي که از خونه هاويار کش رفته بودم و گذاشتم تو دهنم و گفتم:

ـ بيبين من يهويي ناگهاني بش گفتم مي خوام خونه ات و ببينم. بعدم اون چرا باس برا خونه اش دوربين بذاره؟

ـ ساتي مسئله خيلي پيچيده تر از اونيِ که فکر مي کني. من گفتم ساده برات حرف بزنم تا گيج نشي اما مثل اينکه باعث شده تو فکر کني به سادگيِ يه کيف زدنِ و بس. نه خانم اينطور نيست.

برام جاي تعجب داشت داره آروم حرف مي زنه. اونجور که اون ديشب با مشت کفِ دستش و پاره پوره کرد گفتيم الان قشنگ ما رو از مژه آويزون مي کنه.

اه اين شکلاتِ چرا انقدر تلخِ؟ حالم بهم خورد. به حمال نگاه کردم. يکي بدم اين بخوره ؟ نه اول بايد مطمئن شم همه تلخه. يا شايد اين طعمش اينطوريه. طعمِ تمشکشم بر داشتم و خوردم. همينجور که ميکش مي زدم گفتم:

ـ راستي من اينا رو هم آوردم.

اين و گفتم و روسريِ گوله شدم و تو مشتم گرفتم و رفتم نزديکترش و آروم گفتم:

ـ مثلِ اون وسيله هاييِ که تو بهم نشون ميدادي. شنود و از اينجور چيزا.

با چشماي گرد شده بهم نگاه کرد.

ـ اونوقت بايد الان بگي؟

ـ خوب چه مي دونستيم؟!

کلافه چيزي زيرِ لب گفت. و روسري و ازم گرفت و گذاشت زيرِ صندليش و به راهش ادامه داد.

ـ بذار يه چيزي و برات روشن کنم. دفعه بعد حتي يک درصد اين ماموريت و به خطر بندازي. بدونِ دادگاهي راهيِ زندان مي شي و مطمئن باش کاري مي کنم که تا ده سالِ آينده آسمونِ آبي و نبيني.

با نفرت نگاهش کردم.

ـ يه دوستي داشتم هميشه مي گقت آدمايي که تهديد مي کنن خيلي کوچيکن. جاش خالي.

ـ ياد ندارم حرفي زده باشم و عمليش نکرده باشم. مطمئن باش اين کار و مي کنم خانمِ داشتياني.

چشم غره اي بهش رفتم. هميشه با حرف نزدنش و کوتاه جواب دادنش حالمون و مي کنه تو قوطي. حالا هم که بلبلي مي کنه و حرف مي زنه داره تهديد مي کنه.

اگه اون آمپولو مي خوردي. همه چيز بهم ريخته بود. همراه اون آمپول يه سري رد يابايي هست، يه سري بردهايي که فوق العاده ريز هستن. جوري که حتي اندازه هاشون به ميليمتر هم نمي رسه. کافيِ که کمي نوکِ سوزن بره زيرِ پوست و کار تموم.

اگه اون آمپول و بهت زده بود ديگه نه مي تونستيم ماموريت و ادامه بديم و نه تو مي تونستي جايي با من بياي چون همه جورِ زيرِ نظرت داشتن.

اون دوباره براي گذاشتنِ ردياب تلاش مي کنه. ساتي لطفاً زرنگ باش. و يادت باشه بايد به همه چيز شک کني و همه چيز برات بو دار باشه. مخوصوصاً تو اين ماموريت. تو حتي از مدلِ نشستنِ هاويار هم براي خودت يه برداشتي داشته باش. هميشه بدترين و در نظر بگير تا بتوني چيزهاي بد رو هم ببيني. اينقدر خوش بين نباشه. تو پرونده هاي ما و همينطور شغلِ ما خوشبين بودن يعني باختن.

ـ اه عجب مارمولکيِ. پس واسه همين خاطر طول کشيد تا آمپول و بياره؟

ديگه جوابي نداد. بيشتر تو فرک بود. وقتي ديدم شکلاتش بازم آخرش خيلي تلخ شد. هر چي داشتم ريختم کنارِ دنده تو اون جاي خالي و رو به حمال گفتم:

ـ اين شکلاتا رو بخور خوشمزه است. از خونه حمال آوردم.

نيم نگاهي به شکلاتا انداخت و يکي برداشت:

ـ اون که مي گفت شکلات نداره؟!

ـ آره بي معرفت. اينارو هم خودم پيدا کردم. تک خوري مي کنه.

يکي که انداخت تو دهنش و خيلي ريلکس شروع کرد به خوردن. تو دلم خمصانه بهش خنديدم حسابي لذت بردم. اما چند لحظه نگذشته بود که زد رو ترمز و ايستاد. با تعجب گفت:

ـ چند تا از اينا خوردي؟!

من که فهميدم از طعمش خوشش نيومده گفتم بذار بيشتر بگم که فرک نکنه از قصد بهش دادم. اروم گفتم:

ـ خوب نشمردم فرک کنم ده تا.

با چشم هاي گرد شده گفت:

ـ الان خوبي؟

ـ معلومه که خوبم. چي مي گي؟

رو پوستِ شکلات و دوباره نگاه کرد و گفت:

ـ دختر اينا هر کدوم بيست درصد الکل شکري داره.

ـ چي چي داره؟

شکلات و که تو دهنش بود پرت کرد بيرون و گفت:

ـ ديگه هر چي ديدي سر رات بر ندار. تو اينا الکل هست.

ـ جداً؟ خوب ما نخورده مستيم نياز به اين چيا نيست. اما چه باحال. به حق شکلاتاي نشنيده.

چپ چپ نگاهم کرد:

ـ نديد بديد بازي در نيار.

چند لحظه اي بيشتر نگذشته بود که گفت:

ـ ببين ساتي گاهي فکر مي کنم خيلي زود بزرگ شدي و گاهي فکر مي کنم خيلي بچه اي. دختر تو بايد ياد بگيري هر حرفي و هر جايي نزني. بايد ياد بگيري حواست به حرف زدنت باشه. گاهي زيادي ساده مي زني. انقدر ساده بودن کار دستت ميده. هر حرفي و هر جايي نمي زنن. حرف زدنت اونم وقتي هيچ تمرکزي روشون نداري همه چيرو خراب مي کنه. من که ديشب آماده باش بودم همه چيز و بفهمه. نمي گم نبين و نگاه نکن اما هيچوقت نذار برقِ اساس و کلاً چيزي بگيرتت که حتي نفهمي چي جواب مي دي.

ـ اوووو چقدر نصيحت باشه بابا حواسمون هست.

ـ اگه بود که من انقدر حرص نمي خوردم. ببين اينجا قراره شروع کني. پياده شو.

به اونجايي که اشاره کرده بود نگاه کردم. يه برج. من از کجا بدونم چه خبره؟

با هم راه افتاديم. وارد آسانسور که شديم شماره شونزده و زد و گفت:

ـ سعي کن هميشه نا محسوس اطلاعات بگيري و هيچوقت حرف اضافه اي نزني.

ـ ما هيچوقت حرف اضافه نمي زنيم.

ـ عزيزِ من منظورم اينه که اطلاعات ندي.

ـ من عزيزِ شوما نيستم.

نفسش و سخت داد بيرون و گفت:

ـ اين يه تيکه کلامِ و بس.

بعد چشماش و ريز کرد و گفت:

ـ من هاويار نيستم که با نفس بگم عاشقتم. خيالت راحت.

پوفـــ اين که همه چيز و مي شنوه. آخه چطوري؟ مگه ميشه چيزي و ک هاويار درِ گوشم گفت و بشنوه؟!! سخندون که خيلي ازمون دور بود. اي خدا آخرشم ديوونه مي شم.

با هم از آسانسور اومديم بيرون. زنگِ يه واحد و که آرايشگاه بود و زد و منتظر موند. وقتي در باز شد. با يه زن مشکي پوش و نقابزده رو به رو شديم. اون از اوم مدل احترامايي که پليسا ميذارن گذاشت که حمال با دست کاري کرد که اون راحت ايستاد. حمال نيم نگاهي به من انداخت و اشاره کرد برم تو .

ـ بي احتياطي سروان؟! مگه قرار نبود رو هوا در و باز نکنيد. من اين واحد و با کلي دردسر پيدا کردم.

ـ از چشمي ديدم که شماييد. ببخشيد.

ديگه کامل اومده بودم تو نفهميدم چي مي گن. همينجوري که همه رو نگاه مي کردم با خودم گفتم:

ـ اينجا آرايشگاست يا نماز جمعه؟ چرا همه نقاب دارن؟

زني که حرفم و شنيده بود با جديت گفت:

ـ اين هايي که مي بيني لباس هاي مخصوصِ نين جاهاست.

وبعد ساکي داد دستم و گفت:

ـ تا سه دقيقه ديگه لباس پوشيده اينجايي.

و بلند تر گفت:

ـ سه دقيقه!

و رفت سمتي دختراي ديگه و يه چيزايي و بلند مي گفت که نمي فهميدم يعني چي:

ـ ايچ… ني… سان… شي… گو… رُک…

با يه زحمتي لباسام و پوشيدم و کمربندِ سفيدم و نقاب و کفشم و برداشتم رفتم بيرون. اين به من گفت چند دقيقه؟ فرک کنم نيم ساعتي هست دارم دنبالِ خشتکِ شلوار مي گردم که از همون سمت بپوشمش. بابا انقدر گشادِ که من تو يه پاچه اش جا مي شم.

البته اگه اون زنِ بود ميومد کلاً من و اعدام مي کرد از بس که جيغ و داد مي کنه. اما اينجور که اينا مي گن اون سِنپاي بود الان واستاده کنار چون سِنسي اومده. اينا يعني چي؟ حرفا خارجکي شده سر در نميارم.

رفتم بيرون. اون زني که مي گفتن سنسيِ با دست بهم اشاره کرد که سرِ جام بايستم. منم خنديدم و گفتم:

ـ نه خواهش مي کنم شوما چرا؟ صبر کنيد من خودم ميام.

اما اون کفِ دستش و رو سينه ام گذاشت و مجبورم کرد عقب گرد کنم. دوباره اومدم بيرونِ سالن.

ـ دختر اول بايد احترام بذري و اجازه بگيري بعد وارد شي. تازه تو که هنوز لباسات و کامل نپوشيدي.

ـ سلام. ببخشيد ما بلت نيستيم اولين بارِ از اين غلطا مي کنيم.

خنديد و گفت:

ـ فرزام گفته بود بي تجربه اي.

من که مي گم حمال بهش بيشتر مياد حالا اينا هي بش بگن فرزام. اين و گفت و کمربندم و گرفت و بهم ياد داد که چجوري ببندمش و بعد هم تو پوشيدنِ کفش کمکم کرد. بهم گفت که فعلاً به نقاب نيازي نيست و توضيح داد که قرارهِ نين جوتسو کار کنم:

ـ ببين عزيزم اين ورزش چندين بخش داره. يعني چندين مدل مي شه باهاش کار کرد. مبارز و دفاع شخصي و آکروبات و حرکاتِ نمايشي. تو مي توني رو هر کدوم از اينا تمرکزِ بيشتري داشته باشي اما در کل همه اش و کار مي کنيم.

ـ آها خوب ما حرکاتِ نمايشي مي خواييم. تو محل کفِ همه مي بره.

ـ نه عزيزم شما داري براي هدفِ خاص و کوتاه مدت آموزش مي بيني فعلاً بايد رو همون دفاع شخصي تمرکز کنيم.

ـ خوب حالا زماني که مي خواي وارد سالنِ تمرين بشي يه دستت رو حالتِ نيمه مشت نگه مي داري و اون يکي دستت رو روش قرار مي دي. کمي خم ميشي و رو به سالن و بچه ها و رو به سنسي مي گي: ” سنسي اونيگايشيماس ؟” و من اگه قرار باشه بهت اجازه بدم با همين کلمه جوابت و ميدم و تا زماني که جوابتو ندادم حقِ ورود نداري.

ـ ببخشيد اگه خواستيم بريم دست به آب چي؟ اون موقع چي بگيم؟

ـ براي ورود و خروج از همين استفاده مي شه. اما براي خروج بايد گوشه سالن که براي خروجِ بشيني. يه دستت رو ببري بالا و باکفِ دستِ ديگه ات بزني رو زمين و همين جمله و تکرار کني.

ـ آها. ببخشيد اگه يادمون رفت چي؟

ـ از سِنپاي بپرس.

ـ ما از سنپاي خوشمون نمياد. شوما هم اسمت قشنگ ترِ هم خوشگل تري.

لپم و کشيد و گفت:

ـ عزيزم فرقِ من و سنپاي اينه که اون کلاً جديِ اما شايد کمي نرم تر از من باشه. من داخلِ کلاسم اصلاً اينطور نيستم فوق العاده سخت گيرم. و اينکه سنسي که من باشم استادتونم و سنپاي بالاترين رنگِ کمربند تو کلاس و همينطور بعد از من قرار مي گيره.

يعني بعد از من مقامِ ارشد مي شه سنپاي. ممکنِ يه روزي هيچکدوم از ما نباشيم. مقامِ بعد از ما دو تا ميشه سنپاي. يعني در نبودِ من شما موظفيد که از سنپاي اطاعت کنيد.

با ذوق گفتم:

ـ يعنــي اگه يه روز هيچکس نبود من مي شم سنپاي؟!

خنديد و گفت:

ـ نه عزيزم چون اگه هيچ کس نباشه کلاً کلاس تشکيل نمي شه! البته اينجا براي افراد خاصيِ اينا همه نيروهاي ما هستن که دارن تربيت مي شن.

دِکــي. چه خوب حالم و گرفتا. به کلاس احترام گذاشت و وارد شد و منتظر به من نگاه کرد. منم چند قدم همراهش رفتم و تازه يادم افتاد چي شده برگشتم و اجازه گرفتم و وارد شدم.

ـ ببخشيد اون ايچ و ني يعني چي؟

ـ اون شمارش براي نينجاهاست. به اين صورت مي شماريم. از يک تا ده.

ـ سه دور دورِ سالن بدو.

شروع کردم به دوييدن. هنوز چند ثانيه نگذشته بود که صداي سنسي سالن و خراب کرد ريخت سرمون:

ـ صداي قدمهات و نشنوم.

چرا اينجور مي دويي؟ مگه دنبالت کردن؟ قدرتي بدو…

آروم…

دستا کنارت از آرنج خم شه… آها… آره.

از بيني نفس بکش. مگه نمي گم بيني؟ يه بار ديگه دهنت باز شه مجبوري دراز بکشي بچه ها از روت رد شن. از بيني اونم هر چند ثانيه يکبار. نه گازِ اضافه بده بيرون و نه اکسيژنِ اضافه حروم کن.

اي خدا کاش نقابم و زده بودما. عجب گهي خوردم اومدم اينجا. براي اکسيژنم بازخواست مي شيم. دلم مي خواست گريه کنم. مني که يه کشور و دو دِيقه اي مي دوييدم سه دور دوييدنم با مدلي که گفته بود ده دقيقه طول کشيد. ماشاالله سالنش به اندازه کلِ محله ماست.

با کمکِ خودش حرکاتِ گرم شدن و کششي و انجام دادم بلاخره نوبتِ من شد که اون مدلي بشمارم. انقدر هم سختِ که تا حالا هزار بار با خودم تمرين کردما اما هر کار مي کنم باز يادم ميره. وقتي سنسي صدام کرد شروع کردم به شمردن:

ـ ايچ.. ني… سان… شي… گوه…

ـ نه عزيزم گو… انقدر غليظ نگو.

حالا گوه، گوهِ ديگه غليظ و رقيق نداره.

وقتي ديد طولش ميدم چشم غره اي رفت و خودش ادامه داد. اي بابا خوب اولين جلسه امِ. چي کار کنم؟

خلاصه وقتي حرکات کششي تموم شد يه تشک آوردم و بهم ياد داد که چطور پشتک نينجايي بزنم. آخــــِي يه حالي ميده. انگار الان کمربند مشکي گرفتي. چون بلاخره بعد از نيم ساعت تونستم يه پشتک نينجايي درست بزنم.

رو به بچه ها بلند گف:

ـ تايتانيک کار کنيد من الان ميام. سنپاي حواست باشه.

ااااه هميشه مي دونستم اين پليسا يه جا کارشون مي لنگه، ديدين؟ يکم اينور و اونور و نگاه کردم. خم شدم زيرِ دستگاه ها رو هم نگاه کردم. پس جَک کجاست؟ چجوري مي خوان بدونِ جک تايتانيک کار کنن؟ حتما از پسرا ايراني استفاده مي کنن ديگه. پس کجان اخه؟

بيحياها. اخم کردم و سرجام ايستادم و رو به سنسي که ميومد سمتِ من گفتم:

ـ ما اهلش نيستيم.

ـ اهلِ چي؟

ـ تايتانيک و لب و ليس و اين چيزا.

با چشم هاي گرد شده نگاهم کرد:

ـ چي مي گي دختر؟ اولاً که تايتانيک نه و تايتاني دوماً اين يه مدل حرکتِ. با اين حرکت وقتي مي زننت زمين مي خواي بلند شي ديگه نياز نيست از دستت کمک بگيري.

اين و گفت و به سنپاي اشاره کرد تا حرکت و بزنه. عه وا! راست مي گه. پاهاش و کمي داد بالا و يه تکون به کمرش داد با يه پرش بلند شد ايستاد. چه جــالب. از اون کاراي کشتي کجيِ.

خلاصه کم کم داشت از ورزشش خوشم ميومد. چون خيلي باحال بود. بعد از ياد دادنِ يه جور جفتک پروني که اسمش ” گــِـدان ” بود. رفت سراغِ بچه هايي ديگه و کمي بعد کلاس با انجامِ حرکاتي که بدن و به حالتِ ارامش برگردونه تموم شد.

داشتم لباسم و عوض مي کردم که زنِ اومد پيشم.

ـ با فرزام چه نسبتي داري؟

يادِ حرفِ فرزام افتادم : ” سعي کن نا محسوس اطلاعات بگيري تا حرفِ اضافه بزني”. ” منظورم اينه که اطلاعات نده “.

خيلي ريلکس گفتم:

ـ اينجا رو بهم معرفي کرده. شوما کيش بودين؟! خواهرِ مادرش؟!

با مشت زد تختِ سينه ام و گفت:

ـ نه پس داره خوب آموزش مي ده. من خواهرِ پدرشم دختر!

ـ اوه يعني عمه؟

سري تکون داد و لباسش و در آورد.

ـ اين گوشواره ها رو کي برات خريده؟! طلا سفيدِ، نه؟!

ـ بله. طلا سفيدِ.

نمي دونستم بهش مي گفتم فرزام بهم هديه داده يا نه. بيخيالِ گوشواره شدم و به پوستش نگاه کردم. آخي مثلِ خودم سفيدِ اما تقريباً دو برابرِ منِ و پر از عضله است. تازه سينه اش هم بزرگترِ.

ـ ببخشيد ميشه يه ورزشايي بديد که مالِ منم مثلِ مالِ شوما شه؟!

اول با تعجب نگاه کرد اما وقتي بهش اشاره کردم فهميد چي و مي گم غش غش زد زيرِ خنده و گفت:

ـ اينجا کاري نمي شه کرد بايد بري بدنسازي و کار با دستگاه اما…

دستاش و تو هم قفل کرد و کفِ دستاش و رو بازوهاش گذاشت و بهشون ضربه وارد کرد.

ـ اين کار باعث مي شه هم سفت شن هم بالا بمونن.

ديگه حرفي نزديم که اون عمه خانم گفت:

ـ دفعه بعدي که مياي به فرزام بگو برات بو و نانچيکو بخره. همينطور چند مدل صلاحِ سرد. خودش مي دونه.

سري تکون دادم و لباسام و پوشيدم که برم بيرون.

ـ کجا؟

ـ برم ديگه. حتما پايينِ منتظرِ.

ـ يه تاي ابروش و داد بالا و گفت:

ـ از کي تا حالا معرفت راننده ات هم هست؟!

شونه اي بالا انداختم و گفتم:

ـ خوب اصرارِ خودش بود دفعه اول مارو ببره بياره.

ـ فرزام کار داره. امرزو و با مني عزيزم.

نکنه مي خواد ما رو بدزده؟!

ـ ببخشيد گوشي داريد؟ آخه من گوشيم تو ماشين جا موند.

همون موقع گوشيش زنگ خورد. ابرويي بالا انداخت و با گفتنِ چه حلالزاده جواب داد و گوشي و گذاشت درِ گوشِ من.

ـ سلام.

ـ سلام. خوبي؟

ـ مرسي، شوما خوبي؟

ـ خسته نباشي. امروز و با سروان الــهي باش.

اَااااه يعني اينجا همه پليسن؟ يه نگاه به رختگن انداختم. تا حالا اينهمه پليس با هم يه جا نديده بودم!

تاييد کردم و بعد از خداحافظي از بچه ها. با سروان الهي يا فرانک يا همون سنسيِ خودمون از يه درِ ديگه از برج اومديم بيرون و حرکت کرديم اما نمي دونستم داريم کجا مي ريم.

از مهمونيِ فردا شب خبر داري؟

ـ بله. شوما هم هستيد؟

ـ آره. البته تو به هيچ عنوان با هيچ کس آشناييت نشون نده. نه من و نه هر کسي که تا حالا ديدي. حتي اگه اون شخص خواهرت هم بود آشناييت نشون نده. هستن اشخاصي که همه جورِ زيرِ نظرت دارن و هستن دوربين هايي که بعد از اتمامِ مهموني توسطِ افراد خبره چک مي شن. يعني حتي مي تونن از تو نگات هم بفهمن چه خبره. پس سعي کن با همه غريبه باشي و تنها شخصِ آشنا همراه و شخصِ کنارت باشه. همين و بس.

ـ حالا همراهِ ما کي هست؟

ـ فرزام ديگه. حالا امرزو با مني برات توضيح مي دم همه چيز رو. اميدورام شب هم پيشم بموني.

اين و گفت و يه چيزي و تو گوشش تکون داد و يه دکمه اي و رو فرمون فشار داد.

ـ فرزام. مي دونم که هستي و طبقِ معمول کارِ خودت و کردي. ميشه؟

ـ …

ـ آره بابا ما تربيت شد? خودتيم. تو همون باشگاه از مدل و شکلشون فهميدم.

ـ …

ـ پس ميشه؟

ـ …

ـ اکي مي بينمت. خداحافظ.

بلاخره رسيديم. درِ خونه با ريموت باز شد و وارد شديم. خونه اش طبقه دوم بود. يه واحدِ شايد تقريبا صد و بيست متري. از خونه ما بزرگتر بود. چادرش و در آورد و انداخت تو ماشين و رو به من گفت:

ـ بايد دوشِ آبِ گرم بگيري. اينجور که معلومه اولين بارت هم هست که ورزش مي کني. حسابي سختت مي شه.

اين و گفت و رفت تو اتاق چند دقيقه بعد اومد بيرون و گفت:

ـ حموم آمادست. لباسم همونجابرات گذاشتم. زود بياد.

و لبخندي بهم زد. تشکري کردم و رفتم تو اتاق. لباسهام و در آوردم. و لباس هاي زيرم و گذاشتم تو کيفم. خوب خجالت مي کشيدم.

ـ تا اين ماموريت تموم شه اينا مي فهمن ما کجا بدنمونم خال داريم!

تو وان دراز کشيدم.آخِــي چه خوب… احساس مي کنم استخونام داره حال مياد. خيلي خسته بودم. با خودم گفتم:

ـ خوش به حالشون همه اشون وان دارن. اون وقت ما کلِ ايران و گشتيم نتونستيم يه لگن بزرگ پيدا کنيم به عنوان وان ازش استفاده کنيم!

بعد از شستشوي خودم لباسايي که برام گذاشته بود و پوشيدم. لباسا اتکت نداشت. اما نمي خورد کهنه هم باشه.

فرانک وقتي من و ديد گفت:

ـ عافيت باشه خانم. لباسا تن خورده نيست ها. فقط مارکاشون و جدا کردم.

ـ نه بابا اين حرفا چيه. ديگه شوما ببخشيد ما نمي دونستيم باس لباس بياريم.

کمي نگاهم کرد و گفت:

ـ باس نه عزيزم، بــايد… شوما هم نه، شما!

ـ آهان همون شوما!

خنديد و گفت:

ـ کوچه بازاري يه زماني خوب بود. خرابش کردن. اسمش و خراب کردن!

چيزي نگفتم. برا ما که هنوزم خوبه!

ـ چند سالته؟

ـ بيست و يک سالمه.

من که مي دونم کلِ پروندم توسطِ همه اشون زير و رو شده اما نمي دونم چرا انقدر سوال مي پرسه.

اومد کنارم نشست و گفت:

ـ مي تونم گوشواره هات و قرض بگيرم؟!

با شک پرسيدم چرا؟!

ـ گوشات قرمز شده. چند وقته گذاشتي تو گوشت از اونروز در نياوردي؟

ـ نه آخه حمـ… آها فرزام گفت اگه درارم گوشم چرک مي کنه.

ـ پس هدي? فرزامِ.

خواستم دوباره يکم آبروي فرزام و ببرم. پاهام و رو مبل جمع کردم و گفتم:

ـ آره گفت اين گوشواره هارو برا من ساختن و ازم خواست هيچوقت درشون نيارم چون دلگير مي شه.

سرش و تکون داد و با تعجب گفت:

ـ عجيبِ فرزام از اين حرفا به کسي نمي زد.

و اومد درِ گوشم و در حالي که گوشواره ها رو جدا مي کرد گفت:

ـ من مي دونم و فرزاد… تو صبر کن. اسمِ زن که مياريم هزار جور اه و اوه مي کنه حالا براي دخترِ مردم هديه مي خره و حرفاي آنچناني مي زنه؟! اونم حينِ انجامِ ماموريت؟! چشمِ سرهنگ روشن!

من که ديدم بدجور خرابکاري شده گفتم:

ـ اي واي در اين حدم ديگه نگفته بود. اخه مي دونيد از اون شکلاتا که توش مشروب داره خورده بود تو خودش نبود حالا شوما اينبار و ببخشيد. چيز خورده!

با تعجب گفت:

ـ خداي من! مگه فرزام مشروب خورده؟!

يا خدا خرابتر شد که:

ـ نــــــه در اون حد! يکمي خورد. مي خواست سيگاراي قهوه ايِ من و امتحان کنه گفت قبل از سيگار مشروب مزه ميده! يعني بر عکس بعد از مشروب سيگار مي چِسبه!

ـ واي تو رو خدا؟! مگه سيگارم مي کشه؟!

خاک به گورم اينا همه چيز براشون مورد داره.

ـ نه فقط روزي يه بسته مي کشه!

ـ يــه بســته؟!

از صداي بلندش کمي رفتم عقب تر و سرم و آروم تکون دادم.

ـ چشمِ داداشم روشن.

همون موقع تلفن زنگ مي خورد. تلفن و جواب داد و با عصبانيت به کسي که پشتِ خط بود گفت:

ـ فقط دعا کن نبينمت. خفه ات مي کنم.

ـ …

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن