رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 11

مصطفی خان دستش را روی دست بنیامین گذاشت و گفت: خوب کردی نگهش داشتی ! بنده ی خدا تو حال خودش نبود ! بعدا یکم باهاش صحبت کن. سختی کشیده است… تنهاست … حامی نداشته !
-چشم . دیگه ؟!
مصطفی خان اخمی کرد و گفت: دو تا خانواده داری… با انا و پسرت میشیم سه تا … قرار نیست از الان بابت قلبت غصه بخوریم !
بنیامین لبخندی زد و گفت: چشم . دیگه؟!
-فردا با هم میریم دکتر. پیش دایی آنا . میگفت تو رو فرستاده پیش داییش .
-طوریم نیست اقاجون !
-من تا به این سن رسیدم یک بارم ناراحتی قلبی نداشتم ! تو مگه چند سالته پسرم؟!
-یکم وضع زندگیم رو به راه بشه چشم! دیگه ؟!
-قضیه ی مراقبت انا و رهام چی بود؟!
بنیامین دستی به صورتش کشید و گفت: مفصله . باشه بعدا. دیگه ؟
-دیگه برو بخواب . شب بخیر…
با لحن شوخی گفت: رهام جان !
بنیامین حرصی گفت: اقا جون اصلا عادت ندارم خواهش میکنم من با همون بنیامین راحت ترم !
مصطفی خان با خنده از اشپزخانه خارج شد و بنیامین کلافه دستهایش را توی موهایش فرو برد وپیشانی اش را روی میز گذاشت .
سفره بوی نان میداد.
نفس عمیقی کشید و از جایش بلند شد .
چراغ اشپزخانه و سالن را خاموش کرد. درب اتاقش را باز کرد. رها خوابیده بود.در اتاق را بست و از پله ها بالا رفت .

فصل هجدهم:
در را پشت سرش بست ، البرز سرش را از روی روزنامه بلند کرد و گفت: چه عجب … سرو کله ات این ورا هم پیدا شد !
آنا با خنده سلام داد و جلو امد.
خرید هایش راروی روزنامه های پدرش گذاشت و گفت: چند وقت نبودم دلت تنگ شد برام بابا؟!
البرز نگاهی به کیسه ها انداخت و گفت: اینا چیه ؟!
انا کنار پدرش نشست و گفت: ببینید کدومش خوبه برای هدیه دادن به رهام ! تولدشه !
عینکش را از روی صورتش برداشت و پرسید: کی؟!
-پس فردا جمعه !
اخمی کرد و گفت: جمعه ؟!
-اره .قراره تو خونمون یه جشن براش بگیریم.اینا رو از طرف شما خریدم . ببینید کدومش بهتره که بدیم بهش ؟!
پوفی کشید و پرسید: چه خبره این همه اسباب بازی میخواد چه کار ؟!
آنا خندید و گفت: بچه است خب دوست داره ! دلم میخواد شما مثل هر سال یه چیز خیلی خوب بهش بدی !
-شاید نتونم تولدش بیام !
آنا لبخندش جمع شد و گفت: چرا ؟!
البرز جوابش را نداد ، خواست روزنامه اش را از زیر بسته ها بیرون بکشد که آنا دستش را روی دست پدرش گذاشت و گفت: تازه یه کت و شلوار جدیدم باید بخری برای خودت ! چیه همش طوسی و مشکی ! یه کت و شلوار برات دیدم بابا . ببینی شیفته اش میشی ! سورمه ای … چهارخونه!
البرز نگاهی به صورت آنا انداخت . با این حال روزنامه را کشید و جلوی صورتش نگه داشت .
آنا با هیجان گفت: راستی باید یه کامیون هم بگیریم وسایلمو برگردونم خونه !
البرز مستقیم نگاهش میکرد.
آنا پایش را روی پا انداخت و گفت: احتمالا چند وقت دیگه که بنیامین یه کار مناسب پیدا کنه ، برگردیم سر زندگیمون !
روزنامه را لوله کرد .
آنا لبخندی زد و گفت: تازگی هم که خوب بادامادت جیک تو جیک شدی بابا ! باهم میرید… با هم میاید ! خبریه؟!
البرز جوابش را نداد.
موهایش را از روی صورتش کنار زد و گفت: نمیخوای چیزی بگی بابا ؟! چرا ساکتی ؟! شما اون شب که من از اسایشگاه مرخص شدم ، با بنیامین کجا رفتی؟!
البرز از جایش بلند شد و روزنامه را کناری پرت کرد .
آنا کلافه کش موهایش را باز کرد و گفت : راستی بنیامین میگفت به تفاهم رسیدید ! قراره مشاورم عوض بشه نه ؟! بابا این چند وقت که خونه ی پدری بنیامین بودم واقعا حالم خوب بود ! شبا راحت خوابیدم… بدون کابوس … بدون خوابگردی !
البرز دستهایش را توی جیبش فرو کرد و آنا گفت : راستی بنیامین دیگه جمعه نمیره مشهد ! خانواده اشو پیدا کرده!
البرز حرفی نزد.
انا از جا بلند شد و کنار پدرش ایستاد و گفت: طوری شده بابا ؟!
-تو جمعه مسافری و هیچ کاری نکردی !
آنا خشکش زد .
خیره و حیران به چشمهای خونسرد و خالی از حس البرز چشم دوخت .
نشنیده گرفت و پرسید : چی ؟!
البرز قاطع لب زد: تو و رهام جمعه شب باید از ایران برید . طبق همون قرار قبلی . آنا مثل اینکه یادت رفته؟!
انا دستی به گلویش کشید و از ته چاه گفت: برم؟!
البرز سکوت کرد.
آنا خفه نالید: کجا برم؟! من زندگیم اینجاست …
البرز انگشت سبابه اش را بالا اورد و گفت: زندگی تو پسرته ! زندگی تو سلامتیته ! من به فرح بخش اعتماد بیجا کردم… دیگه نمیخوام اشتباهمو دوباره تکرار کنم ! تو و رهام جمعه شب از ایران میرید …

مکث کوتاهی کرد و باز گفت:
-کسی که انقدر ساده و تمیز بدون اینکه کسی متوجه بشه و بفهمه تمام اسباب بازی های رهام و خرد میکنه … دستش بازه که بتونه استخون های اون طفل معصوم رو هم خرد کنه ! اون وقت چی آنا… بازم میخوای با بنیامین ادامه بدی ؟! این پسره خطرناکه ! معلوم نیست این بار پته ی کیو ریخته رو اب که باهاش سر ناسازگاری برداشتن ! بعیدم نیست به واسطه ی پیدا شدن این خانواده ی جدید علیفر باهاش چپ افتاده باشه!
دستی به پیشانی اش کشید و گفت: بهشم گفتم … گفتم این کارا اخر و عاقبت نداره ! وقتی کاسه کوزه اش با یه خانواده ی پهلوی یکی میشه و میره برای اونا و تو شرکت اونا کار میکنه … بعد برای یکی مثل علیفر که هشت سال فرمانده ی خط مقدم دفاع بوده ، پوستر طراحی میکنه ؛ صداش می پیچه… صداش بین مردم می پیچه آنا … اون وقت برای خودش گرون تموم میشه ! برای علیفر زورداره اینطوری رو دست بخوره ! انقدر ساده … معلومه برای ادم سنگین در میاد !
آنا لبهایش سفید شده بود . حتی نمیتوانست حرف بزند.
البرز روی مبلی نشست و ارنجش را لبه ی دسته ی مبل گذاشت و گفت: برای من بد نشد . علیفر گردن کلفت بود . با این سر وصداها این منم که ازش پیشی میگیرم ، به هرحال بنیامین سابق براین داماد من بوده ! برای من میشه یه برگ برنده و برای علیفر یه تف سر بالاست . من بنیامین و از زندگیم خط کشیدم و علیفر تازه تازه قراره بفهمه پدر جدید بنیامین کیه و چه کاره است ! اگر واقعا علیفر بخواد بنیامین رو نابود کنه میتونه آنا . منم انقدر قدرت دستم نیست که بتونم مانعش بشم !
آنا وا رفته بود … شانه هایش قوز کرده بود و به پایه ی مبل نگاه میکرد.
البرز نفس عمیقی کشید و گفت: حالا تو این شرایط تو میخوای با این همه خطری که بنیامین و زندگیش رو تهدید میکنه برگردی ؟! رجوع کنی؟! نگران خودت نیستی نگران بچه ات باش ! نوه ی من چه گناهی کرده که تو این بلوا فقط اونه که قربانی میشه آنا … ! میفهمی؟!
آنا گلویش خشک بود … لبهایش خشک بود… صدایش خشک بود…
به زور نالید : یعنی چی بابا ؟! چی قراره بشه؟! هیچکس بنیامین رو تهدید نمیکنه بابا … هیچ وقت !
-فعلا که شده آنا . نه میدونیم کار کیه … نه دلیلش مشخصه . تو هم بهتره سفر جمعه رو از دست ندی ! جون خودتو پسرتو بردار برو…
-بنیامین ؟! ولش کنم بابا ؟! تو این شرایط ؟ تو این اوضاع ؟! من و رهام بریم .. اون میمیره ! دق میکنه … سکته میکنه … قلبش طاقت نمیاره !
با گریه گفت : بابا …بنیامین قلبش خوب نیست … اگر برم میمیره ! دیگه از پس این یکی برنمیاد ! بخدا برنمیاد …!
البرز محکم گفت: آنا … تو و رهام برید .
-نمیشه بابا… بنیامین گناه داره ! نمیتونه تنها بمونه ! نمیتونه میمیره ! میخوای من بکشمش ؟! خودم ؟! با دستهای خودم بکشمش؟! چرا زندگی بنیامین برات مهم نیست بابا ؟! اون که با شما دشمنی نداشته… نداره… چرا انقدر ازش کینه داری ؟!
البرز لب زد: انا … بنیامین هم برای من مهمه ! دیگه این روزا باهاش خرده برده ای ندارم ! چشممو باز کرده . ادم باهوشیه … روشنم کرده ! حداقل هرچی درمورد فرح بخش بهم گفته درست بوده ! منم دلم نمیخواد بنیامین بلایی سرش بیاد یا اسیبی ببینه . اما برای من تو مهمی آنا … تویی که برای من با ارزشی. تنها یادگار مادرتی ! من تو رو با چنگ و دندون نگه داشتم ! تو و رهام باید از ایران برید. اینجا واسه ی هیچ کدومتون امن نیست. من بعد از یه مدت بنیامین رو میفرستم بیاد پیشتون!
-راضی نمیشه بابا … نمیاد. اون خاتون و حاجی و بردیا و بیتا رو ول نمیکنه !
البرز با صلابت گفت: پس انتخاب کن … یا جون پسرت … یا بنیامین … ! ولی انا… بلایی سر رهام بیاد … تو از بنیامین متنفر میشی ! تو بنیامین و مقصر میدونی … ! تو اونو هیچ وقت نمی بخشی ! یه مو از سر رهام کم بشه … بنیامین برات میمیره !
و از جایش بلند شد و آنا را با همان حال نزار تنها گذاشت و از پله ها بالا رفت.
آنا هق میزد …
یکی امده بود… یک شعله را روشن کرده بود … یکی هیزم میگذاشت… و یکی دیگر بادش میزد تا شراره هایش جوری گر بگیرد که خاموشی در کارش نباشد !

اخرین شیشه ی چراغ ماشین رهام را توی کیسه ی زباله انداخت .
رهام این وضع را می دید سکته میکرد ! ماشین قرمزش را سیر سوار نشده بود که حالا با پتک لهش کرده بودند . لگوهای سالم را توی جعبه شان ریخت و لباسهای سالم را که روی کاناپه تلنبار کرده بود ، بغل زد و وارد اتاق رهام شد .
همین که به تخت وکمدش حمله نکرده بودند باز جای شکرش باقی بود !
کشوی لباس هایش را باز کرد و مقابلش چهار زانو زد بلوز و شلوارهایش را تا میکرد و توی کشو میگذاشت !
کشوی بعدی را که باز کرد با دیدن چند کاغذ ، باکنجکاوی انها را برداشت . نقاشی های رهام بود …
تک تک نگاهشان کرد… در یکی یک زن و مرد دهانشان باز بود و خطوطی که شامل چشم و ابروها بود توی هم فرو رفته بود … برگه ی بعدی را را جلوی چشمش گرفت ، سعی کرده بود یک تلفن بکشد … از شماره های نا همانگی که روی مربع های کوچک انها را نوشته بود ، حدس زد که این مربع کج و کوله تلفن است . پوفی کشید …
روی تلفن یک خط بزرگ کشیده بود …
برگه ی بعدی را برداشت … خودش را کشیده بود … کنار یک ماشین قرمز … یک زن یک گوشه ی برگه بود ویک مرد یک گوشه ی دیگر… توی همین صفحه هم کلی فاصله بود از این سمت کاغذ تا ان سمت … !
از داشتن ماشین لبخندی توی تصویری که از خودش کشیده بود وجود نداشت!
ان موقع که این را کشیده بود احتمالا خبری از ماشین قرمز نبو د! حالا ماشین قرمز بدون هیچ دلیلی خردشده بود !
اخرین نقاشی را که نگاه کرد چشمهایش پر شد.
توی دست مرد یک گل کشیده بود … یک گل پنج پر با گلبرگ های ابی و زرد !
توی صورت زن با مداد قرمز یک منحنی رو به بالا به معنی لبخند گذاشته بود …
خودش را هم کنار ماشین قرمز کشیده بود و با همان مداد قرمز یک منحنی رو به بالا روی صورتش خودش بزرگتر کشیده بود … از ان خنده های ته دل !
به عقب دراز کشید و کاغذ را روی صورتش کشید.
بوی خوبی میداد . بوی دست های رهام را می داد… بوی فکر رهام را میداد ! بوی یک شاخه گل پنج پر با گلبرگ های زرد و ابی میداد !
زانوهایش را جمع کرد ،صدای ویبره ی تلفنش امد. دستش را توی جیبش کرد وگوشی را دراورد. از زیر کاغذ نقاشی که روی صورتش بود بدون دیدن مخاطب جواب داد :
-بله ؟!
-سلام .
-تویی؟!
-اسم منو حذف کردی؟!
-نه.
انا دلخور گفت: پس چرا نشناختی منو !
-چیزی شده؟!
حرفی نزد.
آنا ارام گفت: رفتید برای ازمایش؟
-اره.
-جوابش کی میاد ؟!
-سه هفته ی دیگه حدودا !
آنا مکثی کرد وپرسید :برای رهام قراره چی بخری؟!
-نمیدونم .توچی ؟!
-نمیشه که همش اسباب بازی بخریم ! یه کیف مدرسه ! لوازم تحریر … من میخوام اینو براش بخرم.
-خوب شد گفتی. برای مدرسه اش نرفتیم ! دیر نشه …
انا سکوت کرد.
بنیامین کاغذ را از روی صورتش برداشت وبه لوستر توپ فوتبال که به سقف آنا اویخته بود نگاه کرد و گفت: الو آنا.
صدایش گرفته تر شد و گفت: هستم.
-کی بریم برای مدرسه ی رهام. شنبه خوبه ؟!
-نمیدونم.
به ارامی نشست و گفت: دیر میشه !
انا جوابی نداد.
بنیامین چند تکه لباس را توی کشو گذاشت و انا بی ربط پرسید : چیزی هست که بخوای بهم بگی؟!
بنیامین اخمی کرد وپرسید: چی؟!
-نمیدونم.
بنیامین بی مکث گفت: نه !
-مطمئنی؟!
-آره.
انا نفس عمیقی کشید و پرسید: کجایی؟
-خونه.
-کدوم خونه ؟!
-خونه !
-خونه ی خودت؟!
خودت را با غیظ گفت. بنیامین تعجب کرد.
-اره .
-میخوای برای تزیین بیام؟!
بنیامین اخرین بلوز رهام را توی کشو گذاشت و گفت: بیا…
-نهار خوردی؟
-نه هنوز.
-نهار بیارم؟!
بنیامین از جایش بلند شد و گفت: نمیخواد . مهمون من !
-یعنی میخوای برام یه چیزی بپزی؟
-حالا بیا یه کاریش میکنم !
انا خندید و گفت: الان میام… !

بی خداحافظی تماس را قطع کرد.
با قدم های ارامی وارد نشیمن شد، کوسن های کاناپه را مرتب کرد . کیسه های زباله را بیرون ازدر گذاشت و ایستاد. تلویزیونش را روشن کرد .
به سمت اشپزخانه رفت . مقابل یخچال ایستاد .
عکس های سه تایی شان با اهن رباهای کفش دوزکی به یخچال چسبیده بودند . دستی روی عکس ها کشید .
با تکان خوردن اهن ربا یکی از عکس ها افتاد … قبل از اینکه خم شود ، یک یادداشت باعث شد چشمهایش را باریک کند .
یک برگه ی یادداشت زرد رنگ که دستخط صورتی آنا رویش به چشم میخورد.
زیر عکس هامانده بود .
یک یادداشت نخوانده …
“دوست دارم . مهم نیست تو از کدوم دیار باشی … هرجوری که هستی من دوست دارم !
مراقب رهام باش . بیدار شدی برو خرید کن . سیب زمینی . سینه ی مرغ پاک شده … توی پرانتز تاکید کرده بود : حتما پاک شده .
فلفل دلمه ای … یک بسته اویشن . نیم کیلو جعفری . کنسرو ذرت .
اخر برگه نوشته بود : میخوام پاستا درست کنم .
زود برمیگردم ! ”
تاریخ نداشت .
اما حدس اینکه برای چند ماه قبل از طلاق است مشکل نبود . برای ان روزهای اول که فهمیده بود بدیع نیست … هفته نامه اش تعطیل شده بود و مثل ادم های بی عرضه در خانه می ماند و زنش سرکار میرفت!
پاستا !
پوزخندی روی لبهایش نشست ، عکس روی زمین افتاده را زیر اهن ربا گذاشت و درب یخچال را باز کرد .بوی بدی توی شامه اش پیچید .
یک کیسه زباله برداشت و میوه های پلاسیده ی یخچال را دور ریخت .
حتی تاریخ انقضای تخم مرغ ها هم گذشته بود !
باید خرید میکرد …. آنا الان می امد .
درب یخچال را بست و اشغال هارا برداشت ، سوئیچ رااز روی کانتر قاپید و از خانه بیرون زد .
همه ی زباله ها را توی سطل انداخت. با دیدن بانک سرکوچه یک تای ابرویش را بالا برد … کمی از اتومبیل فاصله گرفت … وسط کوچه ایستاد.
بانک سر نبش کوچه بود.
به دوربین مدار بسته ی خارجی بانک زل زده بود …
از هر مسیری می رفت حتما این دوربین رفت و امدش را ثبت میکرد .
دستش را لای موهایش فرستاد… اگر از این سمت کوچه امده باشد حتما فیلم دوربین های مدار بسته ی بانک تصویرش را گرفته بودند .
پوفی کشید …
آنا الان میرسید…
سوار اتومبیل شد ، حینی که فرمان را می چرخاند … دوباره به دوربین خارجی بانک نگاه کرد !
حواسش… فکرش … خیالش حول محور یک چیز می چرخید ! یک فکر ساده … به رو به رو نگاه میکرد … ابروهایش بهم گره خورده بود !
ارنجش را لبه ی پنجره گذاشت و پیشانی اش را به کف دستش تکیه داد .
مقابل سوپر نگه داشت.
لیست خریدش را به شاگرد سوپر داد و سرش را روی فرمان گذاشت . چشمهایش را بست . فقط یک چرای بزرگ توی سرش مثل پیچک رشده میکرد وتمام سلول های مغزی اش را در بر میگرفت.
یک چرا به اندازه ی ده سال شناخت !
با تقه ای سرش را از روی فرمان بلند کرد . درب صندوق را باز کرد ، پسرک جوانی تمام خرید هایش را توی صندوق گذاشت و فاکتور را به دست بنیامین داد .
بدون اینکه اسکانس ها را بشمارد ، مبلغ را به سمتش گرفت .
پسرک لبخندی زد وگفت: اقا برای پسرتون پاستیل نگرفتید!
پوزخندی زد وگفت: نیست.
و با تشکر کوتاهی دنده عقب گرفت … درب را با ریموت باز کرد ، پسر سرایدار با یک دویست وشش صفر میخواست از پارکینگ خارج شود .
ابروهایش را بالا داد .
بنیامین را ندید و دور گرفت وبا سرعت از سربالایی پارکینگ بیرون رفت.
بنیامین با کنترل از سراشیبی پارکینگ پایین رفت.
توی پارکینگ چهار تخم مرغ شکسته شده بود … بوی اسپند می امد !
پیاده شد ، با دیدن عزیز اقا سرایدار ساختمان و همسرش سلامی کرد و به ارامی گفت: مبارکه !
عزیز اقا جلو امد و گفت: سلامت باشید اقا . زنده باشید.
بنیامین درب صندوق را باز کرد ؛ عزیز اقا جلو امد و گفت: کمک کنم اقا ؟
بنیامین نیشخندی زد و گفت: دیگه پسرت دویست وشش خریده چه کمکی عزیز اقا !
طعنه میزد.
پیرمرد خندید وگفت: نه اقا .اون واسه خودشه … ما هنوز محتاج نون شبمونیم!
و چند کیسه برداشت و گفت: خیلی وقت بود نبودید اقا . با عهد و عیال برگشتید؟
بنیامین چیزی نگفت.
وارد اتاقک اسانسور شد و عزیز اقا کیسه ها را داخل گذاشت وگفت: منزل و بفرستم بیاد بالا رو تمیز کنه اقا؟
-نه نیازی نیست.
عزیز اقا سری تکان داد . جلوی درب اسانسور ایستاده بود. منتظر شیتیلش بود! از صندوق ماشین تا اسانسور مگر چقدر راه بود.
بنیامین اخمی کرد و گفت: جلوی در اسانسوری عزیز اقا !
عزیز اقا با تعجب و عذرخواهی یک قدم به عقب رفت.
بنیامین کمرش را به اینه تکیه داد و همانطور که به صورت عزیز اقا نگاه میکرد ، درب اسانسور بسته شد.

با حوله صورت اصلاح شده را خشک کرد ، موهایش کمی تر بود با این حال همه را با دست به بالا شانه کرد . دگمه ی تی شرت سورمه ای اش را بست و درز تی شرتش را روی سرشانه هایش تنظیم کرد. پرفیوم تلخ خنکش را برداشت .
پوست صورتش کمی سوخت اما اهمیتی نداد.
با صدای زنگ ایفون ، از اتاق بیرون امد.
بدون اینکه بپرسد دگمه ی باز شو را زد ، درب واحد را نیمه باز گذاشت و وارد اشپزخانه شد .
سلفون پاستا را کنار زد و ظرف را داخل مایکروویو گذاشت .
آنا کفش هایش را دراورد.
از اشپزخانه بیرون امد . آنا لبخندی زد و گفت: سلام. چه بوهای خوبی میاد !
همان ابتدا شال و مانتویش را روی چوب لباسی کنار در اویزان کرد و کیف به دست یک قدم جلو امد و گفت: بذار حدس بزنم چی درست کردی !
نگاهی توی چشمهای بنیامین انداخت و گفت: این بوی اویشن … میتونه لازانیا باشه !
کمی فکر کرد و گفت: اممم… میتونه … پیتزا باشه !
یک قدم دیگر جلو امد و گفت: پاستاست ؟!
بنیامین جوابش را نداد . با ان تونیک بلند قرمز و جین مشکی مثل یک دختر بچه شده بود ! لاک ناخن های دست و پا و رژ لبش با هم ست بود.
توی چشمهایش خیره شد و انا یک قدم دیگر جلو امد و خواست چیزی بگوید که صورتش توی هم رفت و خم شد !
آهی کشید و گفت: وای …
بنیامین جلو رفت و پرسید: چی شده ؟!
انا روی زمین نشست و کف پایش را بالا اورد و گفت: این شیشه خرده چیه ! اخ پام…
بنیامین مقابلش زانو زد و گفت: چیکار کردی ؟
آنا با اخم گفت: من یا تو …
و با احتیاط خرده شیشه را از پاشنه ی پایش بیرون کشید و گفت: چند وقته اینجا رو جارو نزدی ؟!
بنیامین فورا از جایش بلند شد ، از کابینت یک قوطی مربعی فلزی بیرون کشید و دوباره پیش انا که چهارزانو وسط سالن نشسته بود ، برگشت.
انا زیپ کیفش را باز کرد و چند دستمال کاغذی بیرون کشید و روی زخم گذاشت.
بنیامین کلافه گفت:
-پاشو بریم درمانگاه شاید بخیه بخواد !
انا همانطور که پایش را روی زانو و رانش گذاشته بود گفت: نمیخواد. اون باند وبده بهم.
بنیامین قوطی را به دستش داد و گفت : پاشو لج بازی نکن . تو مگه میتونی اینو بخیه کنی !
انا دستمال ها را کنار زد . بنیامین پوفی کشید و گفت: نیومده خودتو ناکارا کردی !
انا خندید و پنبه ای روی زخمش گذاشت و بسته ی بانداژی را باز کرد ، بنیامین دستش را جلو اورد و گفت: این بخیه میخواست انا. خیلی کله شقی.
-دیگ به دیگ میگه !
بنیامین در چشمهای انا خیره شد.
-چیه ؟!
-تو اگر لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره … چند وقته میگم برو پیگیر قلبت باش… گوش نمیدی ! حالا به من میگی ؟!
دست از پانسمان کشید و با التماس گفت: تو رو خدا امروز بریم پیش دایی. بنیامین خواهش میکنم ! تو واقعا نیاز به چکاپ داری ! تو حالت خوب نیست.یهو لاغر شدی… یهو زیر چشمات گود رفته. چند وقته به فکر خودت نیستی…
بنیامین با ارامش باندرا دور پای انا میپیچید.
انا باز گفت: حالا که همه چیز داره خوب پیش میره… حالا که تو خانوادتو پیدا کردی… حالا که …
بنیامین بی پرده میان کلامش پرسید: میخوای برگردی؟!
آنا ساکت شد.
چهره اش تو هم رفت. بنیامین گیره را به بانداژ زد و گفت: سوالم بد بود !
آنا خواست حرفی بزند و بنیامین اصلاح کرد : برمیگردی؟!
نگاه بنیامین شفاف بود … از همان سبزهای بهاری ، پر طراوت و شاداب … گرم …
آنا حرفی نزد.
بنیامین هم نپرسید.
دومین گیره را به بانداژ زد و با ارامش دستمال های خونی را از مشت انا بیرون کشید .
انا هول گفت: دستت کثیف میشه …
بنیامین درب قوطی را با دست دیگرش گذاشت و پلاستیک بانداژ را برداشت و به ارامی از جا بلند شد .
انا دستش را به دیوار گرفت. انقدر بنیامین لایه لایه باند را دور پایش پیچیده بود درد و سوزشی حس نمیکرد. دنبالش وارد اشپزخانه شد .
بنیامین مشتش را در کیسه ی زباله باز کرد و انا گفت: باید یه چیزی بهت بگم.
بنیامین حرفی نزد.
انا به کانتر تیکه داد و گفت: بنیامین میشه نگام کنی ؟!
با صدای بوق مایکروویو ، دربش را باز کرد و ظرف را بیرون کشید.
عطرش در فضا پیچید . انا ظرف را گرفت وگفت: من سسشو میزنم.
بنیامین ظرف را روی کانتر گذاشت و گفت : تا سسشو بزنی من جارو برقی رو بیارم …
خواست به اتاق برود که انا ناراحت لب زد : بردمش !
بنیامین وسط سالن ایستاد .

بلاتکلیف به زمین نگاه میکرد.
انا وارد هال شد وگفت: حالا بیا نهارمون رو بخوریم. حرف میزنیم!
بنیامین خشک گفت: راجع به چی؟!
-خودمون .
بنیامین نگاهی به دیوار انداخت وگفت:اینجا رو بادکنک بچسبونیم … با اون کاغذ رنگی های باب اسفنجی ! ریسه هم گرفتم … البته …
آنا میان کلامش گفت: بنیامین من میخوام راجع به یه چیز دیگه باهات حرف بزنم…
بنیامین دستهایش را توی جیب کتان سورمه ای اش فرو کرد وگفت: راجع به اینکه برنمیگردی ؟!
آنا سکوت کرد.
بنیامین شانه هایش را بالا انداخت و گفت: مهم نیست !
خواست برود که آنا دستش را گرفت و گفت: واقعا برات مهم نیست؟
مستقیم در چشمهایش خیره شد …
-نه !
انا نگاهش را برنداشت . زل زده بود … اگر میرفت … با چشمهای چه کسی میخواست گرم شود … با چشمهای چه کسی میخواست زنده شود … با چشم های کدام مردی میخواست اندازه ی ده سال خاطره ی مشترک داشته باشد … !
اصلا ته نگاه کدام آدمی جنگلی بود ! ان هم این همه سبز … این همه شفاف و شیشه ای !
دستش را روی شانه ی بنیامین گذاشت .
حرفی نزد…
بنیامین هم ساکت بود !
فقط نگاه میکرد.
آناخودش را جلو کشید و سرش را روی قلب بنیامین گذاشت و گفت: میشه یه چیزی ازت بخوام ؟!
بنیامین نفس عمیقی کشید.
آنا گوشش روی سینه ی بنیامین بود ، ارام می تپید … ارامش تزریق میکرد . مثل همیشه !
انا چشمهایش را بست و باز گفت: میتونم ازت یه چیزی بخوام ؟!
-چی ؟!
انا لبخندی زد و گفت: امروز باهم بریم برای چکاپ .خیالم راحت بشه …
-بعدش برمیگردی ؟!
آنا جوابی نداد.
بنیامین لب زد: نکنه اگر سالم نباشم قراره برنگردی ؟!
انا سرش را از روی سینه ی بنیامین جدا کرد و با اخم گفت: من انقدر دیوونه نیستم بنیامین !
دستش را به یقه ی بنیامین گرفت وگفت: من از تو ناقص تر بودم وقتی منو خواستی یادته؟!
لبهای قرمزش وسوسه کننده بود . با این حال با پوزخندی گفت:
-مجبور نیستی تلافی کنی ! منتی نیست خودم خواستم !
انا با بغض گفت: هنوزم میخوای؟
توی چشمهای قهوه ای اش خیره شد و بی تفاوت گفت:
-فعلا که تو نمیخوای !
انا خودش را توی بغلش انداخت. میخواست بگوید : من غلط بکنم … ! اما نگفت. لال شد … حرفش را ته ته حلقش نگه داشت .
بنیامین واکنشی نشان نداد. حتی هنوز دستهایش را هم از جیبش بیرون نکشیده بود .
آنا موی مزاحم توی صورتش را کنار زد و همانطور که سرش روی سینه ی بنیامین بود ، گفت: من فقط میخوام تو حالت خوب باشه بنیامین .
-میدونی چطوری حالم خوب میشه ؟!
آنا سرش را برداشت و مستقیم توی صورت بنیامین خیره شد و بدون اینکه پلک بزند گفت: چطوری؟!
بنیامین کمی گردنش را جلو اورد و مستقیم توی صورت انا زل زدو گفت: بهم بگی توی سرت چی میگذره !
تا وقتی جمله اش را کامل کند هرم نفسهای مردانه اش را بلعید … تمام عطر خنک و تلخش را بلعید … حتی ضربان قلبش را هم با تک تک سلولهایش بلعید .
دستهایش را به ارامی پشت گردن بنیامین فرستاد و پنجه هایش را در هم قلاب کرد .
داغی پوست بنیامین کل تنش را گرم میکرد .
بی هوا روی نوک پنجه رفت و لبهایش را ارام بوسید … خواست عقب برود که دستهای مردانه ای برای کمرش تکیه گاه شد ! قفل شد … دیگر نگذاشت برود … همان جا ماند ! لای همان دستهای مردانه … رو به روی همان جنگل شفاف و شیشه ای !

پودر اویشنش کم بود .
با این حال میلی نداشت تا دست به شاهکار بنیامین بزند و چیزی را کم و زیاد کند. با اشتها کمی پاستای ماسیده و نیمه گرم را توی دهانش گذاشت و گفت: واقعا خوب درست کردی ! دیگه داری حرفه ای میشی !
بنیامین بدون اینکه نگاهش کند گفت: داری وسوسه ام میکنی یه کافه بزنم!
آنا با ذوق خودش را جلو کشید وگفت: فکرشو بکن … یه کافه با منوی چیپس و پنیر و پاستا و اون شربت ابلیمو سکنجبینی که تو درست میکنی!
-اون وقت هر روز عصر میخوای بیای سه تاشو باهم سفارش بدی لابد ؟!
آنا چنگال را توی ظرف رها کرد.
بنیامین حرکاتش را دنبال میکرد.
نوشیدنی توی لیوانش را لب نزده بود، با اهرم مخصوص یخ ، دو تکه را توی لیوان آنا انداخت و صدای گاز دلستر درامد.
انا حواسش به لیوان جمع شد و گفت: همون طعم انگوره ؟!
بنیامین پوزخندی زد و با لحن مشابهی گفت: همون طعم انگوره !
آنا دیگر میلی نداشت .
بنیامین هم بازی بازی میکرد.
سکوت آنا کلافه کننده بود … ذهن درگیرش ، حواس پرتی اش… نگاه های خیره به کنج و کناره اش … همه و همه کلافه کننده بود !
اما حرف نزد.
سوال هم نکرد .
فقط با سر چنگال پاستاها و قارچ ها و فلفل دلمه ای ها را زیر و رو میکرد و سینه ی مرغ تکه شده را به سس اغشته میکرد و همین !
حتی نمیدانست به اندازه ی کافی ادویه دارد یا نه ! طعمش برای آنا لذت بخش هست یا نه !
آنا دوستش دارد یا نه… !
با همین دستور بار دیگر درست کند یا نه ….!
با انا یک بار دیگر سر یک میز مینشیند یا نه …
انا میخواهد برگردد یا نه !
با حرص چنگال را توی پاستا فرو کرد و از جا بلند شد ، انا حواسش را جمع کرد و پرسید: چی شد ؟!
-هیچی .
خواست بشقابش را بردارد که آنا مچ دستش را گرفت و گفت: تو که چیزی نخوردی !
-به اندازه ی خودم خوردم.
آنا دستش را کشید و گفت: بشین بنیامین . تو لب نزدی !
ومسخره لب زد: نکنه توش چیزی ریختی که من بخورم و بیهوش بشم!
بنیامین روی صندلی کناری انا نشست وگفت: که باهات چیکار کنم ؟!
انا مچ دست بنیامین را ول کرد وگفت: بخور مطمئن بشم چیزخورم نکردی!
بنیامین با نیشخند نگاهش میکرد.
انا چنگال خودش را توی بشقاب فرو کرد و گفت: هوم… یه کشتی بزرگ داره میاد تو دهنت کاپیتان بزرگ !!!
با لحنی که به رهام غذا میداد حرف میزد. با همان لحن کودکانه و گول زننده !
چنگال را مقابل دهان بنیامین نگه داشت . چشمهای سبزش سرد نبود … هرچقدر سعی میکرد سرد رفتار کند و سرد نگاهش کند … اما ان ته هنوز گرم بود. هنوز یک شعله ی کوچک روشن شد .
انا چنگال رابه لبهای بنیامین چسباند و گفت: نمیخوری؟! میخوای دست منو کوتاه کنی ؟!
به زور لبهایش را باز کرد و انا لبخندی زدو چشمهایش پر از اشک شد .
-خوبه هنوز نسبت به من و وسایلم وسواس و حساسیت نداری!
بنیامین دست روی دست انا گذاشت و چنگال را پایین اورد . انا رویش را برگرداند . یک نفس عمیق کشید تا روی بغضش سرپوش شود . دست مردانه ای زیر چانه ی لرزانش امد.
با حرکت ملایمی وادارش کرد تا صورتش را بچرخاند. نگاه جنگلی مهربان و ارامش باعث شد قطره ی مزاحم توی چشمش روی گونه بچکد.
بنیامین پوفی کشید وگفت: یک کلمه بگو و تمومش کن !
انا اهی کشیدو گفت: نمیخوام تمومش کنم بنیامین … نمیتونم تمومش کنم ! میخوام برگردم … میخوام دوباره شروع کنیم…
بنیامین بی طاقت گفت: پس برگرد. معطل چی هستی؟! خواستگاری من ؟!
بی درنگ از روی صندلی پایین رفت و جلویش زانو زد ، پنجه ی نازک و ظریفش را گرفت و رک گفت: اناهیتا البرز …
انا با حرص گفت: بنیامین خواهش میکنم بلند شو !
بنیامین محلش نداد و گفت: بعد از ده سال شناخت و نه سال زندگی مشترک با تو …
انا کلافه گفت: بنیامین …
-برای بار دوم …
انا دستش را جلوی دهانش گذاشت … صدای ترکیدن توده ی توی گلویش را میتوانست حس کند … بشنود ! نمیتوانست جلویش را بگیرد …
-با من …
مکث کرد .
یک لحظه سینه اش سوخت … حتی چشمهایش …
اما از ته حلقش لب زد: بنیامین بدیع یا رهام رازی …
دردش امد .
حرفش را کامل کرد : نمیدونم !
آنا اشکهایش سرازیر شد .
-با من … در واقع به من … دوباره برمیگردی؟!
میان هق هایش گفت : نه !

دستش شل شد.. خواست پنجه های انا را رها کند که آنا دو دستی دستش را گرفت و گفت: نه ، نه اینکه نخوام برگردم … یا نخوام با تو باشم ! یا نخوام با تو زندگی کنم …
صدای تلفن همراه بنیامین امد .
انا تند گفت: نه اینکه دوست نداشته باشم…. اصلا اینا نیست.
پشت خطی مصر بود همین الان بنیامین جوابش را بدهد … خیال قطع کردن نداشت.
بنیامین خشک به صورت خیس انا نگاه میکرد.
انا سریع تر گفت: میخوام بنیامین. دوست دارم. بدون تو نمیتونم …
صدای تلفن قطع شد .
انا اهی کشید و گفت: من میخوام باهات زندگی کنم. اما نه اینجا ! بیا از ایران بریم… یه کشور دیگه. یه شهر دیگه …
بنیامین دستش را از دست انا کشید . انا با هول از روی صندلی بلند شد و گفت: باشه اگر قبول نمیکنی … همین جا ادامه میدیم !
-چیو ؟!
-معلومه . زندگیمونو !
-متوجه نمیشم!
آنا ماتش برد.
بنیامین بشقاب پاستای دست نخورده اش را توی کیسه ی زباله ریخت و آنا با هول گفت: تو فقط بگو کی و کجا !
بنیامین باز پرسید: چی کی و کجا؟!
-معلومه … عقدمون … دوباره امون… شروعمون ؟!
بنیامین چشمهایش را باریک کرد و گفت: چه شروعی ؟! چه دوباره ای ؟! چه عقدی …
آنا با ناله صدایش زد : بنیامین …
بنیامین پشتش را به آنا کرد و کل ظرف پاستا را توی کیسه خالی کرد .
انا باز نالید : بنیامین …
-بیات شد آنا . یادت نیست ؟ گفتی نه !
آنا متحیر مانده بود .
بنیامین دستش را به ظرف سالاد برد ، آنا مانعش شد …
بنیامین با قدرت ارنجش را از دست انا کشید وسالاد را هم توی زباله خالی کرد و آنا با گریه گفت: یهو چی شد بنیامین ؟! چرا خرابش میکنی؟!
محلش نگذاشت .
شیشه ی دلستر نیمه پر را هم توی کیسه انداخت ، انا توان ایستادن نداشت ، روی صندلی وا رفت وگفت: غلط کردم.
-صدا نشنوم !
آنا با هق گفت: ببخشید ….
-انا ساکت …
آنا با گریه گفت: بنیامین ببخشید … من تو حال خودم نبودم ! یه فرصت دیگه بده … !
اشکهایش را پاک کرد و با خنده میان گریه گفت: اصلا نپرس… زانو هم نمیخواد بزنی… فقط تاریخ بگو… ساعت بگو … مثل اون شب ! فقط خودت دیگه خواب نمون ! یه فرصت دیگه …
-فرصتت سوخت آنا …
سس چیلی باز نشده را با حرص توی کیسه انداخت و انا با بغض گفت: مگه بازیه؟!
-برای تو …
کیسه را با یک حرکت گره زد و گوشه ای پرت کرد. صدای برخورد شکستن شیشه ی دلستر و سس چیلی امد …
آنا به زور گفت: بنیامین عصبانی نباش. ببخشید … !
-هیس آنا . بس کن.
صدای موبایل بنیامین بلند شد.
لیوان نوشیدنی آنا رابرداشت و توی سینک خالی کرد.
صدای نفس های گریه دار انا می امد. صدای زنگ تلفن همراهش هم بی وقفه با لرزش گوشی توی جیبش همراه بود …
خواست بشقاب پاستا را از زیر دستش بردارد که آنا مانع شد و گفت: تو رو خدا …
بنیامین دستش را عقب کشید و مقابل سینک ایستاد .
آنا از جایش بلند شد وگفت: عصبی نشو … معذرت میخوام .توحال خودم نبودم !
-تو حال خودت نیستی طلاق میگیری… توحال خودت نیستی میخوای برگردی … تو حال خودت نیستی میگم برگرد میگی نه! کی تو حال خودتی آنا؟! کی میشه روت حساب کرد؟! کی ؟!
صدایش رفته رفته بالا میرفت.
-تا کی میخوای به این وضع ادامه بدی؟ تهش چیه ؟!
صدای گوشی قطع شد.
-معذرت میخوام بنیامین … میخوام برگردم . حاضرم هزار بار بهت بگم بله …
بنیامین کلافه گفت: هیس آنا. واسه چیزی که خودت از دست میدی التماس نکن … ! هیچوقت .
کفری از جایش پرید و جیغ زد: چرا التماس نکنم… بشم یکی مثل تو ؟! یه آدم خود رای و خودخواه !
-من خودخواهم؟
-اره…
-من خود خواهم یا تو که معلوم نیست چی میخوای ؟چی راضیت میکنه آنا ؟! بگم باشه قبول … هرجا تو بگی میام ! به چه پشتوانه ای ؟! به چه امیدی… اصلا کجا ؟! مهاجرت مگه به همین راحتیه ؟! توقع داری به خاطر تو تمام خانواده امو ول کنم ! نه آنا … نمیتونم ! نمیتونم اون پیرزن پیرمرد و که سی سال حمایتم کردن رو ول کنم به امون خدا! چون فقط تو میخوای ! نمیتونم رضایت اونا رو نادیده بگیرم تا تو راضی باشی… که بازم معلوم نیست راضی میشی یا نه !
انا با لحن ارامی گفت:
-فقط یه مدت کوتاه بنیامین ! برای چند ماه … اصلا بریم همون کشوری که مادر واقعیت اونجا زندگی میکنه … نمیخوای ببینیش؟!
بنیامین مکثی کرد وگفت: قبول بریم. پس فردا بریم و تو بگی بنیامین تو حال خودم نبودم این حرفو زدم … بیا برگردیم ایران، نمیتونم ! … اون وقت چی ؟!
آنا ساکت بود. جوابی نداشت !
بنیامین انگشت اشاره اش را بالا برد و با لحن متحکمی گفت: هر وقت تونستی برای یک بارم که شده خودت واسه ی زندگیت تصمیم بگیری… ثابت کردی که به تصمیمت وفاداری… میشه روت حساب کرد. میشه بهت اعتماد کرد …! قبوله ! هرچی تو بگی قبوله…
قدمی جلو امد و کف دستش را روی میز کوبید و گفت: هر چی تو بخوای قبوله آنا … هرچی تو بگی قبوله ! هرجا بخوای باهات میام… ولی نشونم بده که تو هم میتونی تکیه گاه باشی ! تو هم میتونی عاقلانه فکر کنی… برای زندگی خودت ! برای اینده ی خودت و بچه ات … یه قدم درست میتونی برداری !
نفسش را بزور از حلقومش بیرون فرستاد و رویش را به سمت پنجره چرخاند . چند دقیقه به سکوت گذشت که صدای تلفن آنا از سالن امد …

نفسش را بزور از حلقومش بیرون فرستاد و رویش را به سمت پنجره چرخاند . چند دقیقه به سکوت گذشت که صدای تلفن آنا از سالن امد …
وارد سالن شد و از زیر شالش بند کیفش را بیرون کشید ، با دیدن چند خرده ی قرمز رنگ کنج خانه نفسش حبس شد.
تکه های ریز شده ی ماشین رهام بود !
اخمهایش توی هم رفت.
لبش را گزید … قبل از اینکه قطع شود ، از کیف بیرونش اورد . فرشته بود. پوفی کشید و تماس را جواب داد !
-الو فری…
-سلام !
امیرعلی بود . صدایش می خندید .
آنا صدایش را صاف کرد و گفت: امیر تویی؟!
-اره. به گوشی فرشته صبح زنگ زده بودی؟!
انا خرده ی ماشین قرمز رهام را برداشت و از روی زانو بلند شد .
-کاری نداشتم . میخواستم حالشو بپرسم !
امیرعلی با خنده گفت: عالیه …
انا دستش را مشت کرد و گفت: طوری شده صدات زیادی خوشحاله؟!
-بله . آیدا اومده !
انا با تعجب پرسید: آیدا کیه؟!
امیرعلی با ذوق گفت: دخترمون !
انا جیغی کشید و بنیامین با هول از اشپزخانه بیرون امد . چشمهایش را گرد کرده بود . پاتند کرد و روبه روی آنا ایستاد .
آنا مات گفت: به دنیا اومده ؟!
بنیامین گیج گفت: کی ؟!
و انگار تازه دوزاری اش افتاده باش آهانی گفت و پرسید: امیرعلیه؟!
انا سری تکان داد و بنیامین لبخندی زد و گفت: تبریک بگو.
انا پشت گوشی لب زد : امیرعلی چه خبر خوبی دادی ! تبریک میگم بهتون. فرشته چطوره ؟! کی زایمان کرد ؟! چه یهو …
-ساعت هشت و نیم صبح . خدا رو شکر خوبه . الان خوابیدن جفتشون !
آنا لبخندی زد و با ارامش گفت: اسمش جدی شد ایدا؟!
بنیامین اخمی کرد و گفت: آیدا چیه ؟! قحطی اسمه مگه … بگو یه اسمی بذارن به رهام بیاد !
آنا ریز خندید .
امیرعلی با شنیدن صدای بنیامین پرسید : صدای بنیامینه ؟!
-اره .
با شیطنت گفت: پس با همید ! بگو خیلی کلک شدی داداش دو بار زنگ زدم چرا جواب نداد ؟!
انا توجیه کرد : دستش بند بود .
امیرعلی اهان معنی داری گفت و انا گوشی را کمی از گوشش فاصله داد و به ارامی پرسید: عصر بریم ملاقاتشون؟!
بنیامین سری تکان داد و آنا با هیجان گفت: امیرملاقات کی شروع میشه؟
-دوساعت دیگه .
-باشه پس عصری با هم میایم کوچولوتون و ببینیم!
امیرعلی با خنده گفت: باشه با هم بیاید … خیلی هم عالی.
انا لبخند محوی زد و با خداحافظ کوتاهی تماس را قطع کرد .
نگاهی به چشمهای بنیامین انداخت و گفت: عروست دو روز از پسرت زودتر دنیا اومد !
بنیامین خم شد و از کیسه ی کنار در وسایل تزیینی را بیرون کشید ، انا گوشی را توی جیب شلوارش فرو کرد . مچش را جلوی بنیامین باز کرد و پرسید : این چیه؟!
بنیامین نگاهی به کف دست آنا انداخت … یک تکه از ماشین رهام بود !
نگاهی به چشمهای آنا که دو دو میزد انداخت و لب زد: هیچی …
انا خواست چیزی بگوید که بنیامین کیسه را نشان داد و گفت: بیا زودتر تمومش کنیم بریم برای بچه ی امیر و فرشته یه چیزی بخریم !
انا کاغذهای کشی و بادکنک ها را بیرون کشید و پرسید: میخوای با سلیقه ی من باشه ؟!
-نه خودمم دخالت میکنم نمیذارم هرچیزی بخری!
آنا خندید بادکنکی توی دهانش گذاشت ، بنیامین تماشایش میکرد … لپ های گر گرفته اش را پر کرده بود و توی بادکنک فوت میکرد …
اما چشمهایش اندازه ی گونه هایش… اندازه ی بادکنک قرمز بود !
اماده ی باریدن … !
نگاهش را سخت برداشت ، چشمش به کاغذ کشی بود و نوار چسب … نگاهش کشیده شد به زیر رادیاتور چسبیده به دیوار…
درست زیر شوفاژ سر سوار موتور پلیس رهام افتاده بود !

فصل نوزدهم:
مقابل ساختمان بیمارستان پارک کرد.
آنا نگاهی به صورت بی رنگ و رویش انداخت و با غصه گفت: بنیامین یه چیزی بهت بگم میشه نه نگی؟!
بنیامین دستی را بالا کشید و آنا بدون اینکه منتظر جوابش باشد ملتمسانه گفت: تو رو خدا بیا بریم خودتو به یه دکتری نشون بده !
به سمتش چرخید و کمرش را به در تکیه داد و با خونسردی گفت: من جواب اکو و نوار قلب ها الان همراهم نیست !
-خب دوباره اکو میکنی… دوباره نوار میگیرن. فشار خونتو میگیرن !
-آنا من خوبم . نمیخواد بیخودی نگران من باشی!
-نگران تو نباشم… نگران بچم نباشم… !
بنیامین یک تای ابرویش را بالا داد و آنا بی طاقت گفت : چرا نمیگی چه بلایی سر وسیله های رهام اوردن؟
پوفی کشید و لب زد:
تو که میدونی چرامیپرسی آنا !
آنا با اضطراب گفت: اگر میدونستم نمیپرسیدم بنیامین !
-میدونی آنا ! هم میدونی چی شده … هم اینکه خاصیت شغلم نیست یه خبر تکراری رو دوباره بگم !
-خاصیت شغلت اینه که بیان بریزن تو خونه ات وسایل بچه اتو با خاک یکسان کنن؟!
بنیامین مکثی کرد و جوابش را نداد و انا با حرص گفت: موظفی توضیح بدی بنیامین ! مو به مو ! بگو چی شده؟!
به رو به رویش خیره شد .
– توضیح راجع به ؟!
– هیچوقت کسی تهدیدت نکرده بود ! هیچوقت انقدرجدی کسی بهت نزدیک نشده بود … هیچ وقت پاشو تو خونه ی تو نذاشته بود ! موضوع جدیه ! تو هم عین خیالت نیست !
-نه تو عین خیالته !
-بنیامین من نگرانتم ! نگران زندگیتم… نگران قلبتم… نگران بچمم !
صدایش لرزید و گفت: نگران خودمم … بنیامین نمیخوام از دستت بدم ! سر هیچ و پوچ !
بنیامین با پوزخند گفت: ته این نگرانیتم مهاجرته نه؟! فرار کنی … !
آنا یکه خورد.
انتظار این جمله ی بنیامین را نداشت !
اهی کشید و گفت: پس چیکار کنم؟! بمونم اینجا تو و بچم جلو چشمم از بین برید !
-گفتم که . برای یه بارم شده خودت تصمیم بگیر ! خودت فکر کن. خودت عاقل باش. خودت ببین درست چیه غلط کدومه !
انا دستش را روی شانه ی بنیامین گذاشت و گفت: برای یه مدت کوتاه ! تا وقتی ابا از اسیاب بیفته … من و تو و رهام ! سه تایی. هم فاله هم تماشا!
دستش را توی کیفش فرو کرد و گفت: ببین من و تو میتونیم…
بنیامین کلافه از اصرار انا میان کلامش پرید و گفت : بس نمیکنی ؟!
دست جستجوگرش بی کار توی کیف ماند.
-تو تضمین میکنی ؟! تو قول میدی هیچ اتفاقی نیفته ؟!
محکم جواب داد : آره . آنا . من تضمین میکنم. تضمین من دردی از تو دوا میکنه ؟! این فکر خام و از سرت بیرون میندازه؟!
جوابی نداد ! دستش مشت شد !
فکر خام ؟!
بلیط های خودش و رهام چهار انگشت با پنجه هایش فاصله داشت .توی کیفش بود ! فردا شب پرواز داشت … !
پنجه اش را بیرون کشید و روی کیفش فشار داد و گفت: تضمین تو اگر قاطع باشه برام کافیه!
بنیامین لبخندی زد و گفت: من قاطع بهت میگم که هیچ خطری نه رهام و نه تو رو نه موقعیت پدرتو تهدید نکرده و نخواهد کرد ! حداقل از جانب خودم میتونم مطمئنت کنم !
آنا به زور گفت: حتی با وجود یه خانواده ی ساواکی ؟!
بنیامین پوزخندی زد و پرسید: این فکر البرزه ؟! خیال میکنه هنوزم زمان پهلویه!
سری با تاسف تکان داد و رو به انا لب زد: چرا انقد تحت تاثیر پدرتی ! دو زار تحت تاثیر من بودی دلم نمیسوخت آنا !
و سوئیچ را برداشت حینی که با پنجه اش دستیگره را میگرفت گفت : ده سال پیش وقتی فهمید پدر من هشت سال جبهه جنگیده رضایت داد باهات ازدواج کنم که خیال میکرد یه روزی یه پدر جانباز و یه عموی شهید به دردش میخوره ! حالا ورق برگشته نه؟! مجلس و پدر زنِ داماد یه خانواده ی ساواکی بودن با اهدافش منافات داره لابد ! با این پرت و پلاهایی که تو سر تو فرو کرده، کل راه حلت اینه که من و تو و رهام از ایران بریم!
پوزخندی زد وگفت: شیفته ی تصمیمات پدر و دختری شمام !
و با حرص از ماشین پیاده شد .
-میدونی چیه آنا … چیزی که داره منو از بین میبره … نه قضیه ی خانوادمه … نه بیکاری! تو بعد از نه سال زندگی دو زار برای حرف من ارزش قائل نیستی… اما هرچی پدرت بگه … هر حرفی بزنه تو قبول میکنی ! چشم و گوش بسته ! بدون فکر… ! کاش یکم فکر کنی آنا …
مکثی کرد .
با همان کمر خم ، دستش را بالای درب اتومبیل گذاشت . چشم در چشم آنا خیره شد و به ارامی گفت: خستم آنا . خیلی خستم !
پوفی کشید و در را کوبید . بدون اینکه منتظر آنا باشد از خیابان رد شد .

پوفی کشید و در را کوبید . بدون اینکه منتظر آنا باشد از خیابان رد شد .
با دو خودش را به بنیامین رساند و بنیامین از همان سمت خیابان دزدگیر را زد و با هم وارد ساختمان بیمارستان شدند .
آنا می لنگید ، بنیامین مقابل اسانسور سبد گل را از دستش گرفت و نگاهی به کالج های منگوله دارش انداخت .
اخمی کرد وگفت: باز اینو بدون جوراب پوشیدی؟!
با هین خفیفی پایش را از توی کفش دراورد و گفت: دیدم به شالم میاد !
درب اسانسور باز شد ، همانطور که میلنگید بازوی بنیامین را گرفت و با هم وارد اتاقک فلزی شدند ، کسی داخل نبود ، خم شد و پشت پایش را نگاه کرد .
بنیامین با اخم گفت: پانسمانت خونریزی داره آنا ! گفتم بخیه میخواد.
آنا نیشخندی زد و گفت : هر وقت تو رفتی خودتو به دکتر نشون دادی . منم میرم این و بخیه میکنم !
درب اسانسور باز شد ، اولین چیزی که توجهش را جلب کرد ، پچ پچ بردیا با یک دختر ریزه میزه بود !
آنا لبخند گشادی زد و صدا زد : بردیا؟!
بردیا با هول سرش را به سمت آنا چرخاند ، بنیامین با اخم تندی نگاهش میکرد .
دختر فورا وارد اتاق شد .
بردیا با من و من سلام کرد.
بنیامین حس کردچهره ی دختر آشناست .
انا جوابش را داد و گفت: سلام خوبی؟ تو اینجا چی کار میکنی ؟!
بردیا بدون اینکه چشم از روی صورت بنیامین بردارد گفت: هیچی خاتون و مستوره خانمو رسوندم اینجا !
و به ارامی زیر لب رو به بنیامین سلام کرد .
بنیامین به جای جواب پرسید: رهام کجاست؟!
-خونه بیتا !
بنیامین حرفی نزد و انا با تقه ای در راباز کرد .
سلام بلند بالایی داد و جلو رفت.
خاتون و مستوره خانم روی مبلی نشسته بودند ، امیرعلی لبه ی تخت بود و فرشته به ارامی نیم خیز شد .
آنا تند جلو امد وگفت: چه مادر خوشگلی …
رویش را بوسید وگفت: خانم تبریک میگم ! مبارک باشه .
فرشته چشمش به لبخند بنیامین بود که با امیرعلی خوش و بش میکرد .
با احساس نگاه سنگین فرشته ، جلو امد و سبد گل را روی میز گذاشت و تبریک گفت .
فرشته تشکری کرد و گفت: مرسی که اومدی ! انتظار نداشتم .
آنا با تعجب گفت: چرا نیایم ؟!
فرشته بی توجه به حرف آنا گفت: بنیامین من بهت … یه معذرت…
بنیامین دستش را بالا اورد ، میان کلام فرشته رو به مستوره خانم گفت: خانم تبریک میگم !
مستوره خانم خندید وگفت: الهی قربونت برم مادر. انشاالله دوباره قسمت خودتون !
خاتون فورا پشت بندش گفت: انشاالله… خدا منو دوست نداره یه نوه ی دختر بهم بده !
بنیامین چشمش به دختری افتاد که کناری ایستاده بود .
امیرعلی با اشاره ی دست معرفی کرد : دنیا.دختر خالم .
و زیر گوش بنیامین با خنده گفت : مامانم خوب حرفی زد بنیامین ! قشنگ خودتو ضایع کردی!
-از چه نظر؟!
-با انا اومدی کار دست خودت دادی ! داری سطح توقعات رو بالا می بری!
بنیامین چپ چپ نگاهش کرد ؛ همانطور که به دنیا که سرش را پایین انداخته بود نگاه میکرد پرسید: شما همون دخترخانمی هستید که زحمت نگه داشتن رهام رو میکشید؟!
آنا توجهش جلب شد.
دنیا سرش را بالا اورد ، مقنعه اش را با خجالت جلو کشید.
لبخندی زد و چال گونه اش اشکار شد . حداقل سرش به تنش می ارزید!
مستوره خانم تند گفت: مادر چه زحمتی ! رهام عزیز دلمه ! دنیا هم عاشق بچه هاست . داره درسشو میخونه ! میخواد مربی مهد بشه !
بنیامین با شوخی گفت: پس پسر من موش ازمایشگاهیه !
دنیا فورا گفت : نه بخدا . خودم دوستش دارم باهاش بازی میکنم !
بنیامین سری تکان داد وگفت : ممنون . لطف دارید .
با قدم های ارامی به سمت تخت کوچک کنارپنجره رفت . همانطور که از بالای تخت لای پتو ها را جستجو میکرد با خنده گفت :
-امیر دخترت نیومده داره افتاب میگیره ؟!
خاتون و مستوره خانم بلند خندیدند !
انا با ذوق گفت: وای عزیزم . چقدر نازه!
-از رهام کوچیکتره !

انا با طعنه زیر گوشش گفت: اخه نکه از روز اول بالای سر رهام بودی یادته چقدری بود !
بنیامین جوابش را نداد و بلند گفت: حالا چی صداش کنیم ؟!
فرشته ارام گفت: عروس دیگه !
بنیامین خندید و گفت: اون که عروسمه ! ندیده عروسم بود وای به الان که دیدمش ! شک نکن توش. اسم عروسم چیه!
امیرعلی با عشق گفت: من که میگم بذاریم کیمیا !
بنیامین با سر انگشت سبابه پیشانی پر مویش را نوازشش میکرد نچی کرد وگفت: نه خوب نیست!
انا با خنده گفت : کل کله ی بچه تو دستت جا میشه بنیامین ! برو اون ور بذار بغلش کنم !
به ارامی دستش را جلو برد و نگران هشدار داد: نندازیش ؟!
انا اخم کرد و پتو را توی بغلش گرفت .
بنیامین هوایش را داشت .
نوزاد خواب الود و صورتی رنگی بود . توی بغل انا که جاگیر شد ، یک قدم عقب رفت . به آنا می امد …
به لبخند و چشمهای پر اشتیاق و دست نوازشگرش می امد !
امیرعلی دستش را روی شانه ی بنیامین گذاشت و زیر لب گفت: یکم دیگه ضایع بازی دربیاری میتونیم بریم محضر شرش کنده بشه !
و خودش از خنده ریسه رفت !
انا جلو امد و رو به بنیامین گفت : میخوای بغلش کنی ؟! حس خوبی میده ها !
بنیامین ضربان قلبش بالا رفت و آنا با ارامش جلوتر امد ، بنیامین دستهایش را جلو کشید وامیرعلی با غر گفت: من خودم بغلش نکردم هنوز!
-بذار الان یادت میدم !
آنا تذکر داد: مراقب گردنش باش !
به نرمی بغلش کرد . سر نوزاد روی بازوی چپش بود . گردنش را خم کرد و صورتش را با نگاهش بلعید .
ارامش میداد اما تپشش به قوت خودش باقی بود …
امیرعلی باز گفت: این دختر به چه درد من میخوره این همه دارید دست مالیش میکنید !
بنیامین همانطور که با لبخند به صورت مثل لبویش خیره شده بود گفت: مثل مروارید میمونه !
امیرعلی جلو امد و غر زد: مروارید چیه !
فرشته دخالت کرد و گفت: هیچ اسمی به ذهنمون نمیرسه !
انا بی توجه به حرف انها پرسید: دختر تو بود اسمشو چی میذاشتی ؟!
بنیامین عطرش را بویید و با لذت گفت: یه اسمی که به رهام بیاد !
خاتون دست از پچ پچ کردن با مستوره خانم برداشت وگفت: چی مادر ؟!
-رویا.. رعنا… رزا … رها !
انا از شنیدن اسم اخر اخمی کرد و بنیامین توجیه کرد : البته اسم رهام و من انتخاب کردم . بعدی رو انا خودش باید انتخاب کنه ! ولی باید یه اسمی باشه به رهام بیاد !
امیرعلی بالای سر دخترش ایستاد و گفت: حالا فعلا یه پیشنهاد واسه ی دختر من بدید ! تا بعد …
وبا حرص گفت: اینو چطوری بغل کردی؟! یاد بده !
بنیامین نوزاد را به سمتش گرفت و امیرعلی با هول گفت: وایسا بشینم لبه ی تخت !
مستوره خانم غش غش خندید .
امیرعلی با استرس گفت: نخند مادر حواسم پرت میشه !
خاتون چشمش روی خنده ی دنیا ثابت مانده بود .
بنیامین نوزاد را توی بغل امیرعلی گذاشت و آنا گفت: رکسانا ! اگر دختر من بود این اسمو میذاشتم !
بنیامین با قلدری گفت: حالا که نیست . اسم بچه ی خودمون رو خرج دیگران نکن !
انا لبخندش جمع شد .
نمیدانست حرف بنیامین را جدی بگیرد یا … فقط ابروداری بود جلوی مادر امیرعلی و فرشته !
فرشته هومی کشید و گفت: رکسانا هم قشنگه . ولی تو فامیل هست ! من دلم یه اسم تک و خاص میخواد !
امیرعلی با خنده گفت: اسم خودت فرشته نبود اسمشو میذاشتم فرشته !
فرشته خندید .
بنیامین همانطور که گونه ی نرم و پر کرکش را نوازش میکرد گفت: مثل دُر می مونه !
امیرعلی با تایید گفت: واقعا …
-حس خوبیه !
امیرعلی نگاهش کرد و با طعنه گفت: تو با دو روز تاخیر تجربه اش کردی !
بنیامین کفری لب زد: خفه میشی یا نه !
امیرعلی اهسته گفت : میترسی داغ دل آنا تازه بشه !
نگاهی زیر زیرکی به آنا انداخت .توی فکر بود ! اخم هایش را گره زده بود و توی فکر بود ! احتمالا برایش دنبال اسم می گشت.
امیرعلی پی حرفش گفت: نترس . قد یه رکسانا بهت پا میده !
و باز با صدای بلند خندید !
بنیامین اخمی کرد و گفت: چی زدی تو ؟!
-من یا تو ؟!
بنیامین جوابش را نداد.
امیرعلی باز خندید و فرشته گفت : کاش یه اسمی بود که معنی در و جواهر و میداد ! به جز مروارید !!!
بنیامین و آنا با هم گفتند : دُرین !
فرشته هومی کشید و نگاهی به امیرعلی انداخت و گفت: بد نیست !
امیرعلی همانطور که نگاهش میکرد گفت: به نظر من که عالیه ! دُرین امجدی ! بهشم میاد !
انا از توی کیفش ، جعبه ی مخملی را بیرون کشیدو به ارامی درش را باز کرد ، وان یکاد زرد را به پتوی درین سنجاق کرد و گفت: اینم از طرف من و بنیامین . یکم که بزرگتر شد . بندازید گردنش !
بنیامین تمام حواسش به زیپ باز کیف آنا بود . یک ورقه ی آبی… با آرم هواپیمایی ! نبض ناهماهنگی در کل بدنش می کوبید !
آنا دستش را روی کیفش گذاشت و خم شد تا فرشته را ببوسد.
صدای تشکرها توی سرش می پیچید .
نفسش را فوت کرد … دنیا جلو امد . بردیا هم وارد اتاق شد … تلاقی نگاهشان از دیدش پنهان نماند .
لابه لای دعاهای خاتون و مستوره خانم و آمین گفتن امیرعلی وفرشته و آنا … حواسش پی کیف آنا بود .
خاتون لب زد : فرشته جان خدا مادر و پدرتو رحمت کنه !
خدا بیامرز اتاق را پرکرد … اما حواسش جای دیگری بود . گوش هایش تعارف و کلمه ها را میشنید … اما چشمهایش تصویری که ضبط کرده بود را مدام مرور میکرد !
میخواست به چشمهایش بی اعتماد باشد ، میخواست انقدر خودش در خودش نکوبد ! میخواست این سرو صدای بی توازن قلبش را خفه کند …
به سمت چپ تخت رفت.
از لیوان های سوار هم یکی را برداشت واز بطری کنار تخت فرشته ، کمی اب توی لیوان یک بار مصرف ریخت … انا دقیق نگاهش میکرد.
کمی گلو و حلقش را تر کرد.
ریتم ضربان قلبش چرا پایین نمی امد !
آنا کنارش ایستاد وکلافه پرسید : خوبی ؟!
بنیامین سری تکان داد و با عذرخواهی کوتاهی از اتاق خارج شد !

بنیامین سری تکان داد و با عذرخواهی کوتاهی از اتاق خارج شد !
درب اتاق رابست .
چند ثانیه کمرش را به در تکیه داد و هوای پر از کلر و دارو را به خورد ریه هایش فرستاد . دستی به پیشانی اش کشید ، با دیدن بردیا که سرش را توی گوشی فرو کرده بود ، به سمتش رفت .
کنارش روی صندلی نشست ، بردیا کمی جا به جا شد و بنیامین پرسید: این همون دختره نیست که عکسش رو بکراند گوشیت بود ؟!
بردیا حرفی نزد.
بنیامینی نفسش را سنگین بیرون فرستاد وگفت: واقعا میتونی از پس مسئولیت یه زندگی بربیای؟!
-این یکی مثل اون نیست . جدیه واسم !
بنیامین پوزخندی زد و گفت: جدی ؟!آرزو جدی نبود؟! امیرعلی حداقل از نصف شاهکارای تو باخبره ! یک کلمه بذاره کف دست خاله اش …
بردیا لب زد: مادرش فوت شده . با پدرش شهرستان زندگی میکنن. دانشگاه تهران انتقالیشو قبول کردن . از مهر ماه میاد تهران . پیش مستوره خانم!
بنیامین دستش را به سینه اش کشید و بردیا گفت: خاتون خیلی ازش خوشش اومده ! کارمم که جوره . تو مغازه کار میکنم. ماشینم دارم !
-به همین راحتیه مگه ؟!
بردیا اخمی کرد و گفت: دو دنگ از همه چیزهایی که به نامته به نام من بزنی راحت ترم میشه !
بنیامین کف دستش را به جناغش فشار داد وگفت: بردیا من هیچ چشم داشتی به چیزهایی که به ناممه ندارم ! خودتم میدونی…
بردیا با ناراحتی گفت : من میدونم … ! ولی بیتا مستاجره . من میخوام ازدواج کنم… تویی که سر زندگیتی . ماشینتو داری . خونتو داری ! دیگه چه احتیاجیه که هم مغازه … هم خونه … هم وانت اقاجون به نام تو باشه ! تو که الان اساسی پولداری ! وارث خانواده ی رازی فقط تویی!
-بس کن بردیا.
بردیا هول شد و گفت: بخدا منظوری نداشتم از حرف اخرم. دارم جون میکنم باهات منطقی حرف بزنم ! بدون دعوا و ناراحتی وبحث …
بنیامین سری تکان داد و گفت:
-خودم قراره با اقا جون راجع به این موضوع حرف بزنم! نگران این چیزا نباش !
-از دستم دلخور نشی !
-نه .
بردیا با لبخند گفت: نمیخوام فکر کنی چون قبلا پشت هم گند زدم یعنی تا اخر عمرم دست و پا چلفتی و بی عرضه ام ! آرزو دیگه واسه من مرده … پرویز زندانیه… اونم گم و گور شده ! الان میخوام ازدواج کنم. زندگیمو جمع کنم ! مثل خودت .
بنیامین خم شد و ارنج هایش را روی زانوهایش قائم کرد و گفت: باشه ! کمکت میکنم !
بردیا هم دولا شد و زیر گوش بنیامین گفت: ازش خوشت اومد ؟!
به زورلبهایش را زاویه داد و گفت: مگه من باید خوشم بیاد بردیا؟!
-اخه دیگه مثل قبل داد و قال نکردی !
بنیامین نیشخندی زد و گفت: نا ندارم ! وگرنه حالتو جا میاوردم. حداقل یه جوری حالیت میکردم الان وقتش نیست !
بردیا نگران دستش را پشت بنیامین گذاشت و گفت: یعنی چی نا نداری؟!
مکثی کرد و پرسید: طوری شده؟! خوبی؟!
بنیامین پوفی کشید وگفت: فعلا خودم تو دودوتای زندگیم موندم بردیا . حال نصیحت تو رو ندارم. تو میتونی نصیحتم کنی ؟!
بردیا ماتش برد .
بنیامین نفسش را فوت کرد و کمرش را به پشتی صندلی تکیه داد.
درب اتاق باز شد و انا لنگان جلو امد.
با لبخند کنج لبش با شیطنت گفت: دوتا برادرخوب خلوت کردید !
بردیا خندید و در جواب نگاه خیره ی بنیامین کیفش را روی شانه انداخت وگفت : تو خوبی بنیامین؟!
جوابش را نداد.
انا مقابلش ایستاد وگفت: طوری شد یهو از اتاق بیرون رفتی؟!
بنیامین باز هم سکوت کرد.فقط نگاهش میکرد.
انا کلافه از سکوت بنیامین پرسید: طوری شده نگام میکنی؟!
بنیامین ساکت بود.
بردیا با اجازه ای گفت بنیامین دست در جیبش کرد و چند کارت پستال دراورد و گفت:اینا رو بده به فرشته و امیرعلی !
ابروهایش را بالا داد و گفت: کارت دعوت برای تولد رهامه؟!!
بنیامین سری تکان داد وبردیا با خنده وارد اتاق شد .
انا جای بردیا نشست و گفت:طوری شده ؟!
لحنی کودکانه گرفت به صدایش و لب زد: نیگا نیگا میکنی؟!
-بده نگاهت کنم ؟!
– نه بد نیست نگام کنی. ولی اخه یهو حس کردم رفتارت عوض شد ! انگار از این رو به اون رو شدی ! طوری شده؟!
بنیامین همانطور به رو به رو خیره بود جواب داد: یه بار میبخشمت … دوبار چشممو میبندم … بار سوم به روت نمیارم ! ولی آنا … یه کاری نکن تا اخر عمرم نبخشمت ! زورم به هرکس نرسه … زورم به پدرت میرسه آنا … به تو هم …
مکث کرد وگفت: یه کاری نکن نتونیم تا اخر عمرمون تو چشم همدیگه نگاه کنیم !
انا مبهوت گفت: نمی فهمم بنیامین !
-میفهمی . حداقل سعی تو بکن که بفهمی !
و بدون اینکه تاثیر حرفهایش را در صورت آنا ببنید سخت از جا بلند شد وسلانه سلانه به سمت اسانسور راه افتاد .

انا به سمتش دوید و گفت : وایسا ببینم … یعنی چی سعی کنم بفهمم! چیو بفهمم بنیامین؟!
نگاهش نمیکرد. دگمه ی اسانسور را فشار داد و دستهایش را توی جیبش فرو کرد.
آنا کلافه لب زد: چت شد یهو . تو که خوب بودی ؟!
بنیامین جوابش را نداد.
انا بی حوصله گفت: محض رضای خدا الان روزه ی سکوت نگیر ! یه کلمه بگو چی شده !
و نگران دستش را به بازوی بنیامین چسباند و گفت: نکنه حالت بد شد؟!میخوای بریم اورژانس معاینه بشی؟!
بنیامین بازویش را به ارامی از چنگ انا بیرون کشید و گفت: با خاتون و بردیابرگرد !
درب اسانسور به رویش باز شد و انا خسته نالید: نمیگی یهو چت شد؟!
بنیامین قدمی به جلو برداشت و انا هم دنبالش وارد اسانسور شد . تا رسیدن به طبقه ی همکف حرفی میانشان رد و بدل نشد .
با قدم های تندی از ساختمان خارج شد .
انا به دنبالش می دوید.
مقابل نگهبانی جلویش را گرفت و کفری داد زد: وایسا !
بنیامین ایستاد .
مرد نگهبان سرش را از شیشه بیرون اورد.
بنیامین اخم کرده بود.
انا غر زد: چته ؟! یهو چت میشه بنیامین ؟! جنی شدی ؟! یه مشت قصه درگوش من میگی؟! حرف از بچه و اینده رو با من میزنی … بعد نظرت عوض میشه … به ثانیه نکشیده حرفت میچرخه !
با ترس گفت: کسی بهت زنگ زد؟! پیامی برات اومد ؟! نکنه اونی که به زندگیمون حمله کرده رو پیدا کردن؟!
از کل حرفهایش واژه ی “زندگیمون” باعث پوزخندش شد !
چه چیزی را جمع می بست ؟!
از سکوت و اخم بنیامین پوفی کشید وگفت: علیفر زنگ زده تهدیدت کرده ؟!
با تعجب چشمهایش را گرد کرد وبه حرف امد: علیفر؟!
پوزخندش به خنده ای عصبی تبدیل شد و گفت: این از کجا اومد ؟! افکار پوشالی پدرت هان ؟! همه رو ریخته تو مغز تو ! علیفر برای چی باید تهدیدم کنه ؟! اصلا کی منو تهدید کرده آنا؟! بابت چی؟ مگه من هنوز تو هفته نامه کار میکنم ؟! مگه مقاله ای نوشتم ؟! مگه عکسی گرفتم؟ مگه کاریکاتوری تازگی نشر دادم ؟! مگه مستندی ساختم ؟! من ده ماهه بیکارم آنا ! ده ماهه دارم با سود پس انداز و فروش زمین شمال سر میکنم ! تو چی میگی ؟! از چی حرف میزنی ؟! چه تهدیدی ؟! چرا یذره فکر نمیکنی ! علیفر چرا باید تهدیدم کنه آنا ؟! سر چی؟! که بهترین شعار انتخاباتی رو داره ؟! بهترین عکس و پوستر بین نامزدا مال اونه؟! کار براش انجام دادم پولشو گرفتم… حالا مشکلش با من چیه که باید نگران علیفر باشم؟! چه خصومتی با من داره مگه ؟!
انا جوابی نداد و بنیامین با تمسخر گفت: اها . چون تازگی خبرش دراومده پدر واقعی من …
خنده نگذاشت جمله اش را کامل کند.
-انا مگه من کی ام ؟! تا وقتی دفتر هفته نامه باز بود از نظر پدرت من یه روزنامه نگار پیزوری بودم که هشتم گروی نهم بود ! حالا بعد از ده ماه بسته شدن دفتر هفته نامه و ممنوع القلم بودن ادم مهمی شدم که تهدید بشم؟!
انافکری بود و بنیامین با حرص گفت: توهم تو خانواده ی شما ارثیه آنا !
-حق نداری به خانواده ی من توهین کنی بنیامین !
بنیامین با صدای کنترل شده ای گفت: توچطور به شعور من توهین میکنی آنا ؟ چطور میتونید … تو و پدرت منو احمق فرض کنید ؟! بسه دیگه … شورشو دراوردید !
انا با دلهره گفت: بگو چی شده … بگو یهو چت شده برات توضیح بدم.
-هرچی لازم بود گفتم انا . خودت میدونی !
دستش را روی رگ دردناک پشت گردنش فرستاد و گفت : اگر دوست داری حرفهای پدرتو قبول کنی… باور کنی … اصلا برام مهم نیست ! من مجبورت نمیکنم بین من وپدرت یکی رو انتخاب کنی ! این …
پوفی کشید و گفت: این انتخاب کثیفیه ! من ادم کثیفی نیستم !
آنا با بغض صدا زد: بنیامین .
بنیامین دستش را از پشت گردنش پایین اورد و روی صورت آنا گذاشت و گفت: تو هم انتخاب نکن آنا ! حیفی … حیفی خودتو قاطی این کثافت کاری ها کنی !
انا دستش را روی دست بنیامین گذاشت و چیزی نگفت. فقط نگاهش میکرد.
تلاطم قلبش ارام گرفت و نفس عمیقی کشید.
نگاهی در چشمهای بی قرار انا انداخت و گفت: از بردیا بخواه برسونتت !
دست توی جیبش کرد و یک کارت قرمز بیرون کشید و مقابل آنا گرفت و گفت: برای تولد رهام منتظرتم!
بازهرخندی گفت: واسه تولد پسرت تو هم دعوتی !
خداحافظی زیر لب راند و با قدم های تندی از انا فاصله گرفت .

دستش را به سمت تنها دگمه ی موجود روی دیوار بالا برد و با مکث کوتاهی انگشت سبابه اش را روی زنگ فشار داد.
در با کلیکی باز شد . بدون اینکه کسی بپرسد کیست و چه کاری دارد ، در برایش باز شد.
سبد گل را توی دستش جا به جا کرد و با قدم های آرامی وارد خانه باغ شد . روی سنگ فرشها که خزه ها از لا به لایش سرک کشیده بودند اهسته گام برمیداشت .جواد با دیدنش از اتاقک سرایداری بیرون امد .
به سمتش پا تند کرد و گفت: سلام اقا . خیلی خوش اومدید !
بنیامین تشکری کرد .
فوزیه خانم روی ایوان ایستاده بود .
لبخندی زد و سلام داد.
فوزیه خانم با ذوق گفت: سلام پسرم. خوش اومدی .بفرما تو …
بنیامین کفشهایش را دراورد . فوزیه خانم خواست بگوید نیازی نیست اما زبانش را به دندان گرفت.
وارد سالن شد. تیمسار روی مبلی نشسته بود با روزنامه و خودکاری سرگرم بود .
سبد گل را روی میز گذاشت . با تعارف فوزیه خانم ، کنار دست تیمسار نشست .
با هول گفت: پسرم چی برات بیارم ؟! چای میخوری یا شربت ؟!
بنیامین به جای جواب پرسید: نیستن؟!
فوزیه خانم لبخندی زد وگفت: رها خانم؟!
-بله !
-چرا پسرم .یه توک پا رفت بیرون. الان برمیگرده .
کمی این پا و ان پا کرد وگفت: برات شربت بیارم ؟!
-ممنون .
فوزیه خانم وارد اشپزخانه شد .
بنیامین نگاهی به تیمسار انداخت که با یک خودکار بی جوهر روی صفحات روزنامه خط میکشید .
سرش را جلو برد و گفت : جدول حل میکنید ؟!
تیمسار سرش را بالا اورد و با صدای ارامی گفت: میخوام ادرس بنویسم!
-برای کی؟!
-پسرم ! ادرس اینجا رو نمیدونه!
نگاهی در چشمهای بنیامین انداخت . مستقیم و خیره زل زده بود به چشمهای بنیامین. در سکوت . بی حرف !
بنیامین لبخندی زد و گفت: اگر بخواین من براتون ادرس و مینویسم ! این خودکار جوهر نداره !
فوزیه خانم پیش دستی شربت را مقابل بنیامین گذاشت .
تیمسار دست دراز کرد تا لیوان شربت را بردارد ، فوزیه خانم با هول گفت: نکن اقا … مال ایشونه ! من الان برات یکی درست میکنم…
اما پیرمرد با دست لرزان لیوان را بلند کرد …
بنیامین دخالت کرد وگفت: اشکالی نداره. با هم میخوریم .
فوزیه خانم نگران گفت: هوشمند خان میریزی ها !
هوشمند دو دستی لیوان را از جلوی بنیامین برداشت ، دستش میلرزید و شربت کمی روی شلوار بنیامین ریخت.
فوزیه خانم دستش را روی دست دیگرش کوبید و گفت: خدا مرگم بده . اقا شلوارتون …
بنیامین لبخند ارامش بخشی زد وگفت: مشکلی نیست !
و خودش زیر لیوان را گرفت و کمک کرد تا هوشمند ان را جلوی لبهایش بگیرد.
دو دستی لیوان راگرفته بود اما با این حال میلرزید و شربت روی پیراهن و چانه اش ریخت. بنیامین هوایش را داشت تا لیوان یک دفعه از دستش لیز نخورد.
کمی نوشیدنی روی ریش ها و صورتش ریخت … از چانه و گردنش رد شد و زیرپیراهن سفیدش را لکه کرد .
هوشمند لیوان را پایین اورد.
بنیامین دستمالی برداشت و سر و صورت و ریشهایش را پاک کرد .
هوشمند اخم کرد وگفت: تلخه!
بنیامین هومی کشید وگفت: جدی؟! خوب شد من نخوردم پس .
لیوان را از دست هوشمند گرفت و توی پیش دستی گذاشت .
پیرمرد خم شد ودوباره خودکار بدون جوهر را برداشت و خطی روی روزنامه کشید ، بنیامین خودنویس مشکی رنگی را از جیب پیراهنش دراورد و گفت : اون خودکار نمینویسه!
خودنویس را لای انگشت های هوشمند گذاشت و گفت: با خودکار بی جوهر که ادرس نمی نویسن پدرجان. پسرت نمیتونه بفهمه اینجا کجاست ! باز گم میشه !
تیمسار ساکت تماشایش میکرد .
فوزیه خانم یک پیش دستی با شربت تازه ای مقابل بنیامین گذاشت و نگاهی به تیمسار انداخت وگفت: اقا ببین لباستو کثیف کردی!
تیمسار با خودنویس توی دستش خطی روی روزنامه کشید .
انگار تازه دوزاری اش افتاده بود تا به حال با یک خودکار بی جوهر مینوشت و حالا با یک خودنویس روان روی روزنامه خط میکشید.خود نویس را بالا اورد و نگاهش کرد .
فوزیه خانم کنارش ایستاد وگفت: بیا بریم لباستو عوض کنم.
بنیامین دخالت کرد وگفت: اذیتشون نکنید بذارید راحت باشن !
فوزیه خانم لبخندی زد وگفت: اخه بعد از شام عموتون میاد . پسرعموهاتون. درست نیست !
عمو ؟!
عمویش شهید شده بود ! دستی به صورتش کشید .
فوزیه خانم دست تیمسار را گرفت وسعی کرد بلندش کند که پیرمرد با غر داد زد : ولم کن …
فوزیه خانم با مهربانی گفت: اخه اقا درست نیست با این لباس بشینی .ببین پسرت اومده ! شب برادرت میاد …
تیمسار نگاهی به صورت فوزیه انداخت وگفت: پسرم کیه؟!
فوزیه خانم با لحن گول زننده ای گفت: اقا رهام اومده . همونی که منتظرش بودی؟!
تیمسار سفت و سخت سرجایش نشسته بود.
فوزیه خانم کلافه گفت: اقا الان غذام میسوزه .بیا دیگه لجبازی نکن !
بنیامین چشمش به روزنامه افتاد.
لای نوشته ها با خطی کج و معوج به زور رهام نوشته بود ، صدای غرو نقهای پیرمرد را که مصر بود سرجایش بنشیند را میشنید.
پوفی کشید و دخالت کرد: اجازه میدید من کمک کنم ؟!
فوزیه خانم با خجالت گفت: نه پسرم . زحمتت میشه .
بنیامین از جایش بلند شد و گفت : نه خوشحال میشم . بهم بگید کجا میتونم لباسشونو عوض کنم .
فوزیه خانم ارام گفت: الان رها خانم میرسه بفهمه از دست من دلخور میشه !
-با من تعارف میکنید ؟! مگه من پسرش نیستم !
فوزیه خانم ماتش برد .
بنیامین با لحن ارامش بخشی گفت: رها هم احتمالا خوشحال میشه. اجازه بدید من انجام بدم. کجا میتونم لباسشونو عوض کنم؟!
فوزیه خانم با من و من ادرس اتاق بالا را داد .
بنیامین از پشت میز بیرون امد ، تیمسار فورا از جایش بلند شد و دستش را گرفت .
با ترس گفت: کجا میری ؟
بنیامین لبخندی زد و گفت: هیچ جا . با هم قراره بریم طبقه ی بالا .
و همانطور که پنجه هایش را لای انگشت های لاغر پیرمرد فرو میکرد ، با هم به سمت پله ها قدم برداشتند.

و همانطور که پنجه هایش را لای انگشت های لاغر پیرمرد فرو میکرد ، با هم به سمت پله ها قدم برداشتند.
درب اتاق را باز کرد ، تیمسار مثل رهام سرش را میچرخاند وسرکشی میکرد .
بنیامین دستش را پشت کمر پیرمرد گذاشت و با هم وارد اتاق شدند ، کمکش کرد تا لبه ی تخت بنشیند . درب کمد را باز کرد و یکی پیراهن سفید اتو زده را بیرون کشید .
مقابل تیمسار که بر و بر نگاهش میکرد ایستاد ، خم شد و زیرپیراهن لکه را از تنش دراورد .
پیرمرد خجالت کشید . سعی کرد با دستهایش برهنگی اش را بپوشاند.
بنیامین نگاهش میکرد.
چشمش روی دنده های بیرون زده اش چرخید …
مردمکش دور زد و روی پوست چروک و موهای سفید سینه اش ثابت ماند .
نفسش را فوت کرد . چشمهایش پر شده بود .
کنارش لبه ی تخت نشست . با دیدن جای گلوله ی پهلویش لبش را گزید. زخم های قدیمی و کهنه ی پشت کمرش نفسش را توی سینه حبس کرد .
بنیامین دستش را گرفت ، تقلا کرد . نمیخواست دستش را توی استین پیراهن فروکند . بغض ته حلقش راه نفسش را بسته بود.
با ارامش سعی کرد دست گره خورده ی تیمسار را از جلوی سینه اش بردارد ، اما ممانعت میکرد . اجازه نمیداد. مخالف بود ! شاید دلش نمیخواست بنیامین لباسش را عوض کند !
بنیامین باز خواست سعی کند … با ملایمت دستش را گرفت … اما اجازه نمیداد .
دست اخر با صدای ناله ی هوشمند ، بنیامین منصرف شد .
فکر اینکه همیشه مخالفت میکند و همیشه به زور چیزی را تنش میکنند باعث شد رگ پشت گردنش بسوزد !
دو قطره اشک از چشمهایش پایین چکید . کمرش دولا شد ارنجش را روی زانویش گذاشت و پیشانی اش را به کف دستش تکیه داد .
صدای نفس های بغض دارش کل اتاق را گرفته بود .
پیرمرد دستش را روی شانه ی بنیامین گذاشت .
طاقتش طاق شد ، دستش را گرفت و روی لک های قهوه ای پشت دستش را چند بار بوسید .
اشکهایش پوست چروک خورده اش را تر کرد .
از لبه ی تخت پایین امد و سرش را روی زانوی بیرون زده ی تیمسار گذاشت. شانه هایش میلرزید .
هوشمند دستش را روی موهای بنیامین فرو برد. چند لحظه ی کوتاه به همان حال ماند.
نفس عمیقی کشید و سرش را بلند کرد .
هوشمند دستش را روی صورت بنیامین کشید. اشکهایش را پاک میکرد . چشمهای سبزینه اش بدجوری سرخ و پر اب بود .
لبخندی زد و گفت : پسرم داره میاد !
بنیامین هقش را خفه کرد و از ته چاه گفت: بله میاد …
به خودش مسلط شد و با کف دست چشمهایش را پاک کرد . زانوهایش را بغل کرد . از همان پایین تخت زل زده بود به صورت چروک و خسته ی تیمسار… از میان ریش های سفیدش نمیتوانست فرم صورتش را تشخیص بدهد . اما چشمهایش زاغ بود . مثل چشمهای خودش !
شاید نه همان رنگ … نه همان قدر سبز…
اما روشن بود !
روشن و خسته … بی تفاوت ! مرده … سرد !
مثل یک جنگل سوخته و خاکستر شده !
از جایش بلند شد و به سمت کمد رفت ، بنیامین به سمتش چرخید.
تیمسار یک پیراهن سبز تیره ی چروک بیرون کشید . یک پیراهن درست همرنگ تی شرت بنیامین !
از جا بلند شد ،اخرین نم اشک صورتش را پاک کرد و گفت: این اتو میخواد .
میخواست همانطور چروک ان را تن کند . بنیامین اجازه نداد.
دور تادور اتاق را با چشم نگاه کرد. با دیدن میز اتو زیر پنجره، پیراهن را برداشت وگفت: الان اتو میکنمش !
دوشاخه ی اتو را به برق زد و مقابل میز ایستاد . پیراهن را صاف کرد و روی میز پهنش کرد.
تیمسار لبه ی تخت نشست و تماشایش میکرد .
با صدای تقه ای ، در باز شد . فوزیه خانم به ارامی پرسید: چیزی لازم ندارید؟

با صدای تقه ای ، در باز شد . فوزیه خانم به ارامی پرسید: چیزی لازم ندارید؟
با دیدن بنیامین پشت میز اتو “خاک برسرمی ” گفت و جلو رفت.
تند تند حرف میزد : تو رو خدا اقا دارید چیکار میکنید؟! رها خانم بفهمه منو میکشه… پسرم بده من چرا تو زحمت میکشی !
بنیامین با ارامش گفت: دوست دارن این پیراهن رو بپوشن ! چروک بود . الان تموم میشه !
فوزیه خانم دستهایش را توی هم پیچ میداد.
بنیامین لبخندی زد و گفت: طوری نشده که ؟! شما بفرمایید پایین . من حاضرشون میکنم میایم باهم !
فوزیه خانم نفس عمیقی کشید و نگاهی به تیمسار که لبه ی تخت نشسته بود انداخت و گفت: خیر ببینی از جوونیت ! هیچوقت اینطور اروم یه جا نمی نشست! همش یا داشت دور میزد این ساعت … یا میخواست بره بیرون !
بنیامین پیراهن را پشت و رو کرد و حینی که یقه اش را زیر اتو میفرستاد پرسید: چند ساله که بیمار هستن؟!
-چی بگم مادر. منو که به عقدش دراوردن مریضیش تازه شروع شده بود … دوسال نگذشته بود که بدتر شد. دیگه هیچ حواس نداشت ! شاید ده دوازده سال بیشتر !
بنیامین یک تای ابرویش را بالا داد و فوزیه خانم گفت: منم بیوه بودم . اول مریضیش گفتن هم ثوابه . هم رتق وفتق خونه با من باشه ! دیگه رضایت دادم . پیرمرد بی ازاریه . ساکته. کاری به کارم نداره ! از اولم همینطور سرش به کار خودش بود !
حرفی نزد.
فوزیه خانم با هول دوباره گفت: پسرم بده من اتو کنم ! الان رها خانم سر میرسه .
-نگران نباشید. طوری نمیشه !
فوزیه خانم کمی این پا و آن پا کرد و دست اخر که دید کاری از دستش برنمی امد پرسید: چیزی لازم نداری پسرم ؟! شربتتم که نخوردی. بیارم بالا؟
-نه ممنون .
فوزیه خانم سری تکان داد و به سمت درب اتاق میرفت که بنیامین صدا زد: ببخشید !
فوزیه خانم تند به سمتش چرخید و گفت: جانم پسرم؟!
بنیامین صدایش را صاف کرد و پرسید: ژیلت و قیچی رو از کجا میتونم بردارم ؟!
فوزیه خانم گیج تکرار کرد : ژیلت ؟!
-تیغ !
-اهان. تو همین کشوی پاتختی فکر کنم باشه . هر وقت جواد بره سلمونی اقا رو هم میفرستم خداشاهده !
بنیامین خندید و گفت: از نظر شما که مشکلی نیست ؟!
-نه پسرم. جای پدر خودته !
بنیامین خواست بگوید جایش نیست ! پدرش است … اما نگفت .
فوزیه خانم کشو را برایش باز کرد ، درب حمام اتاق خواب را باز کرد.
دو تا حوله به رخت اویز پشت در حمام اویخت و از اتاق بیرون رفت.
اتوی پیراهن که تمام شد ، چوب لباسی را برداشت ، پیراهن را رویش اویزان کرد و روی تخت پهنش کرد.
تیمسار از جایش بلند شد ، جلوی در حمام منتظر ایستاده بود . بنیامین از روی کنسول کنار تخت برس و قیچی را برداشت ، خیره نگاهش میکرد.
تمام حرکاتش را با همان نگاه مرده دنبال میکرد.
نفس عمیقی کشید و لبخند زد.
هوشمند هم مثل بچه ها جوابش را داد. با لبخند محوی که لای محاسن جوگندمی اش گم بود !

فوزیه خانم غر زد : چه خبره خانم این همه میوه؟!
رها نمیدونمی تحویلش داد و گفت: خیلی وقته اومده؟!
-نیم ساعت سه ربعه !
رها دستی به صورتش کشید وگفت: خیلی اشفته ام؟! فکر نمیکردم انقدر زود بیاد … دلم میخواست دوش بگیرم ! یکم به سر و وضعم برسم!
فوزیه خانم با حرص گفت: اخه دخترم این همه میوه خریدی ؟! اناناس کی میخوره ؟!
رها خندید و گفت: شاید دوست داشته باشه خب !
-به جوادم میگفتی میخرید!
رها اخم شیرینی کرد و گفت: مثل اون دفعه سر بنده ی خدا داد و قال کنی که شلیل و هلو چرا شل و کاله؟!
فوزیه خانم خسته ازوارسی کیسه های میوه نق زد: اخه مادر من نارگیل و انبه رو چطور بذارم جلو این پسره ؟! دیگه ادم هرچیزی که میبینه نباید بخره که !
رها خندید و گیره ی سرش را باز کرد و گفت: موهام باز باشه بهتره یا ببندم؟!
فوزیه خانم با لذت دستش را لای موهای بلوطی رها فرو کرد و گفت: چه رنگش بهت میاد ! مبارکت باشه . باز بذار. اینطوری قشنگ تری!
رها با خنده گفت: تو ارایشگاه برام سشوار کشید… ولی رفتم میوه فروشی همش چسبید ! کاش میتونستم دوش بگیرم…
نگاهش را به پله ها دوخت و گفت: مطمئنی نرفته؟! مطمئنی بالاست؟!
-اره به قران مجید. دروغم چیه دختر ! داشت لباس تن آقا میکرد. خیلی با محبته ! اصلا انگار نه انگار غریبه است !
رها اخمی کرد و گفت: غریبه چیه؟! پسر این خونه است ! دیگه نشنوم بگی غریبه ها !
فوزیه خانم لبش را گزید و گفت: ببخشید . بخدا منظوری نداشتم.
رها دگمه ی مرواریدی شومیز لیمویی اش را بست و گفت: دیگه طاقت ندارم دلم میخواد برم ببینمش !
و از اشپزخانه بیرون رفت .
با صدای درب اتاق میان سالن ایستاد .
کمر شلوار مشکی رنگش را بالا کشید .به عقب رفت و صندل های طلایی رنگش را به پا کرد ، یقه ی شومیزش را جلوی بینی اش گرفت بوی بدی نمیداد .
صدای بنیامین را میشنید ! ضربان قلبش بالارفته بود .
از روی کانتر کیفش را به سمت خودش کشید و شیشه ی پرفیوم کوچکی را از زیپ جلویی دراورد .
موهای مزاحم که جلوی دیدش را گرفته بودند را پشت گوشش فرستاد . با اینکه بویش را دوست نداشت اما کمی خودش را معطر کرد. از هیچی که بهتر بود.
دوباره دستی به شلوارش کشید و موهایش را با انگشت مرتب کرد .
نفس عمیقی کشید . با دیدن قامت بنیامین روی پله ها لبخندی زد و جلو رفت.کمرش را به نرده های پله ها تکیه داد و سلام بلند بالایی گفت.
بنیامین لبخندی زد و جوابش را داد .
رها نگاهی به تیمسار که پشت سر بنیامین ایستاده بود انداخت .سلامش توی دهانش ماسیده بود !
مات و مبهوت نگاه صورت پدرش میکرد !
دهانش باز مانده بود !
تمام صدای موجود … فندک زدن اجاق گاز اشپزخانه بود !
بنیامین با ارامش از پله ها پایین امد.
رها حتی نگاهش هم نکرد. میخ صورت تیمسار شده بود ! موهای جوگندمی اش خوش حالت مانده بود ! ریش هایش را تراشیده بود و سیبیل های تاب دار پشت لبش باعث میشد جوان تر و شاداب تر به نظر برسد .
پیراهن سبز تیره و شلوار مشکی …
دستش را جلوی دهانش گذاشت و گفت: بابا ! چقدر خوشتیپ شدی !
تیمسار دست بنیامین را سفت گرفته بود . همانطور که پشت سرش از پله ها پایین می امد لبهایش لرزید و گفت: میریم دنبال پسرم !
رها لبخندش جمع شد و رو به بنیامین گفت: خیلی خوش اومدی !
با استرس لب زد: مرسی که دعوتمو قبول کردی ! اصلا انتظار نداشتم شام و باهم باشیم !
بنیامین کمک هوشمند کرد تا روی مبل بنشیند .
لبخندی زد و رو به روی رها ایستاد وگفت: چرا انتظار نداشتی !
رها من و منی کرد وگفت: نمیدونم … فکر میکردم قبول نکنی که بیای !
و سریع دست بنیامین را گرفت وگفت: ولی حالا که اینجایی خیلی خوشحالم ! واقعا از ته دلم ازت ممنونم که اومدی

و سریع دست بنیامین را گرفت وگفت: ولی حالا که اینجایی خیلی خوشحالم ! واقعا از ته دلم ازت ممنونم که اومدی !
بدون اینکه اجازه بدهد بنیامین حرفی بزند … تند تند گفت : خدا کنه امشب بهت خوش بگذره !
مردمکش چرخید وروی تیمسار ماند و گفت: ولی هنوز نیومده قرار نیست حواست به همه چی باشه !
بدون اینکه چشم ازچهر ی تازه ی پدرش بردارد گفت: چقدر خوب شده ! کم کم ده سال جوون تر شده ! البته به یمن حضور توئه ! خیلی بی قرار بود… اما حالا انگار حس کرده توی اینجایی !
هول شد وچشمهایش را روی صورت بنیامین نگه داشت وگفت: مبادا از حرفهایی که بزنه ناراحت بشی یا به دل بگیری ! اگر بابا تو رو نمیشناسه یا تو خاطرش نمیمونه … من ومامان تلافیشو درمیاریم . بهت قول میدم.
بنیامین ساکت نگاهش میکرد.
رها لبخند پر خجالتی زد و گفت: بازم ممنون. هم بابت اینکه اینجایی. هم بابا سر وشکلش خیلی خوب و ابرومند شده! تازه میفهمم وقتی قدیما میگفت پسرم عصای دستمه یعنی چی ! مرسی واقعا مرسی… انتظارشو نداشتم!
بالاخره دست از پرچانگی برداشت وبا نفس عمیقی ساکت شد.
بعد ازتعلل کوتاهی خندید وگفت: اصلا انگار بابا رو نمیشناسم. چه فکر خوبی کردی ! مرسی به سر و وضعش رسیدی!
بنیامین اهی کشید و گفت:
-بیشتر خودم کنجکاو بودم !
رها مات صورتش شد و پرسید: کنجکاو ؟! از چه بابت ؟!
بنیامین همانطور که به صورت پر چین و چروک هوشمند نگاه میکرد گفت: میخواستم سالهای دور خودمو ببینم!
رها لبخندش جمع شد.
بنیامین با صدای گرفته ای گفت: بیشتر خودخواهی بود !
رها زیر لب زمزمه کرد : خودخواهی ؟!
بنیامین صریح گفت: میخواستم ببینم خودم چه شکلی میشم!
رها نمیدانست چه بگوید .
بنیامین ارام گفت: خواستم ببینم نبودنم چه بلایی سرش اورده ! خواستم…
رها میان کلامش گفت: خواهش میکنم …
دست هایش را دو طرف صورت بنیامین گذاشت و گفت: بیا امشب از این حرفها نزنیم! اصلا راجع بهش فکر نکنیم هان؟! نظرت چیه؟! میخوایم خانوادگی شام بخوریم… از دور هم بودن کیف کنیم . هوم ؟! این حرفهای غصه دار وبذار کنار ! باشه برای بعد !
گونه اش را نرم بوسید و درحالی که دستش را بغل کرده بود گفت : منم امروز ارایشگاه بودم ! پدر و دختر امروز خوب به خودمون رسیدیم!
خنده اش بغض شد و با نفسی سعی کرد رفع و رجوعش کند.
بنیامین کنار تیمسار نشست .
رها برایش پیش دستی گذاشت .. با دیدن سبد گل دستهایش را روی صورتش گذاشت وگفت: وای چه گلهای قشنگی !
-نمیدونستم چه گلی دوست داری ! از هرکدوم یکی دو شاخه گرفتم !
رها نگاهی به صورتش کرد و گفت:
-سبد قشنگیه ! میذارمش خشک بشه !
با ذوق سبد را ازروی میز برداشت و به سمت کانتر رفت.
به سمت بنیامین چرخید و صدا زد: رهام…
سرش پایین بود.
جلوتر امد و گفت: رهام…
به خودش امد و نگاهش کرد.
-با من بودی ؟!
رها لبخندی زد وگفت: جاش اونجا چطوره ؟!
بدون اینکه به جای سبد نگاه کند لب زد: خوبه ! خیلی خوبه .
رها با ذوق به سمت اشپزخانه رفت. فوزیه خانم چشمهایش پر از اشک بود . مقابل سینک ایستاد ، چند مشت اب به صورتش پاشید و رو به فوزیه خانم که برایش حوله اماده کرده بود گفت: شامت اماده نیست؟!
فوزیه خانم اشکهایش را پاک کرد و گفت: چرا .
رها حوله را گرفت و روی صورتش چند ثانیه نگه داشت و پرسید: تو چرا دیگه گریه میکنی ؟!
فوزیه خانم به زور گفت: حرفاشو شنیدم اتیش گرفتم! پسر به این خوبی … مثل شاخ شمشاد میمونه ! اقا . مهربون . محترم !
نچ نچ متاسفی کرد و درب خورشتش را برای سرکشی برداشت .
رها حوله را مشت کرد .
صدای حرف زدن ارام بنیامین و هوشماند می امد.حوصله داشت … صبور بود … حرف میزد … حرفهای پرت وپلایش را گوش میداد ! همان حرفهایی که به در و دیوار هم میگفت . حتی اگر بنیامینی نبود تا اگر گوش بدهد !
باز هم همان ها را میگفت !
اما بنیامین جواب میداد .
به هر حرف نا مفهومی واکنشی نشان میداد .
فوزیه خانم با گریه گفت: بنده ی خدا هوشمند خان اگر حالش سر جا بود چقدر ذوق میکرد ! الهی بمیرم … نبودی خانم. یجوری هوای اقا رو داشت . یجوری بهش شربت داد. از پله ها بالا بردش… حتی واسه اقا پیراهنشو اتو کرد ! سوختم ها رها جان ! سوختم دیدمشون ! ولی چه فایده … وقتی اقا نمیفهمه ! چه فایده ای داره !
اه سوزناکی از سینه اش بیرون امد و لب زد: ولی پسره اصلا غریبی نمیکنه ! انگار از بچگی همین جا بزرگ شده! انگار اندازه ی تو من این پسر و میشناسم!
رها همانطور که از کانتر نگاهشان میکرد زیر لب زمزمه کرد : فوزیه ؛ شنیدی میگن خون خونو میکشه ! من الان دارم به چشم می بینم !!!

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن