رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 12

فوزیه خانم اه پر حسرتی کشید و گفت: ادم چی بگه خانم !
رها بشقابی برداشت و گفت: بهتره غذای بابا رو بدم . داره از وقت شامش میگذره !
بشقاب را مقابل فوزیه گرفت وگفت: یکم براش برنج بکش…
با صدای تقه ای به در اشپزخانه ، رها به سمتش چرخید و پرسید: جانم ؟ چیزی میخواستی؟!
بنیامین دستهایش را توی جیبش کرد و گفت : کمکی لازم نداری؟!
رها لبخند با محبتی نثارش کرد و گفت: نه عزیزم. دارم برای بابا شام میکشم .
بنیامین چشمهایش را گرد کرد و گفت: این ساعت ؟! زود نیست؟!
رها لبخندی زد و گفت: همیشه این ساعت غذا میخوره !
بنیامین اخمی کرد وگفت: خب همه با هم میخوریم.
رها تند توجیه کرد : جدی؟! گفتم شاید برای تو زود باشه… اخه مطمئنی؟! یعنی گرسنه هستی؟! تعارف نکنی ها اگر گرسنه نیستی باشه برای شب . نمیدونم چه ساعتی شام میخوری… یعنی میگم الان زود نباشه برات …
بنیامین سرش را به علامت منفی تکان داد و رها گفت: پس خاله فوزیه باهم شام میخوریم. زحمت میکشی میز و بچینی؟!
فوزیه خانم با تعجب گفت: میز اینجا رو ؟
-نه بیرون…
بنیامین ارام گفت: چه فرقی میکنه !
به میز وسط اشپزخانه اشاره کرد و گفت: تعدادمون به اندازه ی صندلی هاست !
رها با خجالت گفت : یعنی تو اشپزخونه میخوای شام بخوری؟!
-اره ! چرا که نه .
فوزیه خانم تند گفت: نه مادر اینجا کلی ظرف وظروف هست .بوی غذا پیچیده !
بنیامین وارد اشپزخانه شد و کمرش را به کانتر تکیه زد وگفت: من مهمونم ؟!
رها حرصی گفت :معلومه که نه! این چه حرفیه؟!
-پس چرا باهام مثل یه مهمون رفتار میکنی ؟!
رها از حرفش ذوق کرد و گفت: اره اشتباه خودمه ! الکی میذارم هرجور دلت خواست جولون بدی . باید کار خودمو بکنم !
خودش خندید .
رو به فوزیه خانم تشر زد : همین جا شام ومیخوریم. همه با هم.
نگاهش را توی چشمهای بنیامین انداخت . بنظر راضی می امد .
لبخند پهنی زد وگفت: خاله فوزیه امشب شب رهامه ! هرچی رهام بگه و بخواد باید همون باشه !
بنیامین به سالن رفت و تیمسار را با خودش اورد .
برایش صندلی را عقب کشید . تیمسار پشت میز نشست و نگاهی به رو میزی انداخت .
رها لبخندی زد و گفت: خوب با بابا ایاق شدی رهام .
جوابش را نداد.
فوزیه خانم تر و فرز میز شام را چید و لیوان پر از یخ را کنار بشقاب بنیامین گذاشت .
بلافاصله گفت: چرا انقدر زحمت ؟! مگه من چند نفرم؟!
رها لبخندی زد و گفت: نمیدونستیم چی دوست داری !
بنیامین نگاهی به میز انداخت .
از فسنجان و قورمه سبزی بود تا میگو و سالاد الویه و دسرهای رنگارنگ !
رها نگاهی به صورتش انداخت و پرسید : بد غذا که نیستی ؟!
-نه.
رها با خنده گفت: بچه بودی به زور مامان باید بهت غذا میداد !
خنده اش جمع شد و گفت: البته خودمم خیلی یادم نیست ! ولی انقدر مامان در گوشم از تو گفته که همشو حفظم! همه ی اون دوسالو ! زیاد ازت خاطره نداریم که با هم مرور کنیم !
چشمهایش پر از اشک شد و رویش را به سمت سینک ظرفشویی چرخاند .
بنیامین با اخم رو به فوزیه پرسید: پرهیز غذایی ندارن ؟!
رها اشکش را پاک کرد و گفت: نه بابا خدا رو شکر جز حواس پرتی مشکلی نداره ! میتونه همه چیز بخوره ! به جز فست فود . معده اش به سوسیس کالباس نمیسازه!
و انگار با خودش حرف بزند گفت: برعکس مامان که کلا رژیمه !

بنیامین هومی کشید وبرایش برنج کشید .
پیرمرد دلش قرمه سبزی میخواست . بی قرار هی دستش را سمت ظرف می برد .
بنیامین دست دراز کرد و روی برنجش قرمه ریخت . تیمسار ارام شد و زودتر از همه شروع کرد.
نگاهی به فوزیه خانم انداخت و گفت: شما خودتون هم بفرمایید!
رها لبخندی زد وگفت: اره خاله فوزیه بمون با ما شام بخور.
فوزیه خانم لبخند با محبتی به روی بنیامین زد و گفت: حالا دفعه ی بعد. امشب و سه تایی با هم باشید . کم و کسری هاشو ببخش پسرم . هرچی ازم برمیومد انجام دادم خدا شاهده .
بنیامین با ارامش گفت: واقعا ممنون . لطف کردید. خیلی زحمت کشیدید!
فوزیه خانم دستش را روی شانه ی بنیامین گذاشت و گفت : الهی همیشه تنت سلامت باشه پسرم. خوش اومدی !
به احترامش ایستاد . فوزیه خانم با خجالت دو قابلمه را بغل زد واز همان درب اشپزخانه بیرون رفت.
رها دستش را ستون چانه کرده بود و تماشایش میکرد.
بنیامین نگاهی به لبخند ارام رها انداخت و گفت: کجا رفتن؟!
-اتاق سرایداری.
بنیامین اهانی گفت و رها لب زد: شروع کن. چی دوست داری برات بکشم !
-فرقی نمیکنه . هیچ کدومشو خودت درست نکردی؟!
رها بلند خندید و گفت: چرا ! این میگو و این سالاد الویه و این دسر من درست کردم !
بنیامین سری تکان داد و گفت: پس از همین !
-دوست داری اول دستپخت منو بخوری؟!
-اره چرا که نه !
-فکر نکن به همین جا ختم میشه ها ! باید از همه چیز بخوری ! امیرعلی میگفت عاشق قرمه سبزی و فسنجون هستی !
بنیامین حرفی نزد.
رها صدایش لرزید: خیلی بده که باید از دوستت بپرسم چی دوست داری ! دوست تو باید بهم بگه برای شام چی باب میل برادرمه !
بنیامین با ارامش گفت: به قول خودت بهتره راجع به چیزهای دیگه حرف بزنیم! که ناراحت کننده نباشه !
رها نگاهش کرد و گفت: چی ؟! سر و ته من همش ناراحتیه ! تو بگو … از ازدواجت … از بچه ات . خانوادت .
-تو که همشو میدونی !
رها خندید و گفت: اره .
-پس خودت بگو .
رها سکوت کرد با سرچنگال تکه ای میگو را به سس اغشته کرد و گفت: تو بپرس برات بگم !
-از … از…
و چیزی نگفت.
رها کنجکاو گفت: از کی برات بگم؟!
بنیامین نگاهش کرد.
رها توی چشمهایش خیره شد و گفت : کی؟!
-مادر !
رها نفس عمیقی کشید و گفت: مریضه …
-بیماریش چیه؟!
رها کمی اب خورد و گفت: قند . قلب . کلیه ! یه ادم از کار افتاده … ! ولی حواسش سرجاشه !
خندید و گفت :به قول عمو شهریار … تن سالم بابا رو با مغز سالم مامان بریزیم رو هم یه ادم سالم ازشون درمیاد !
بنیامین پوفی کشید و گفت: خودت ؟!
-خودم؟!
-ازخودت بگو .
-چی بگم ؟!
بنیامین دستش را زیر چانه اش فرستاد و گفت: چند سال لندن بودی ؟!
-بیست سال . البته میرفتم و برمیگشتم ! بخاطر شرایط بابا .
-ازدواج؟!
سرش را خم کرد و گفت: نه !
-چرا ؟!
رها مکث کوتاهی کرد و گفت: عاشق پسرعموم بودم. مسعود !
-خب ؟!
رها شانه ای بالا انداخت و گفت: اون اوایل که بابا هوش و حواس داشت مخالف بود . بیشترم از بابت زن عموم ! بحث خان و رعیت ! بالاترو پایین تر! میگفت مسعود یه نیمه اش از ما نیست ! تا وقتی بابا حالش خوب بود مخالف بود .وقتی مریض شد دیگه خودم دل و دماغ نداشتم … هر سال که میومدم ایران یه کیس مشابه بود که میدیدمش بعد درگیر ازمایش میشدیم … تا جوابش بهش نزدیک میشدم … جواب که منفی درمیومد طرف ازم خواستگاری میکرد ! مسعود اینا رو نمیتونست تحمل کنه … منم برمیگشتم سر کار و زندگیم. دوباره روز از نو روزی از نو …
-همشون اندازه ی من بهت نزدیک میشدن؟!

-نه . هیچ کدوم اون قبلی هاحتی پاشون به این خونه باز نشد . فقط در حد چند تا ملاقات . هیچ کدوم اندازه ی تو به بابا شباهت نداشتن ! هیچ کس اندازه ی تو انقدر نشونی هاش درست نبود ! یکی یا سنش نمیخورد … یا عکس های قدیمیش فرق داشت … یا …
نفس عمیقی کشید و همانطور که با سس گوشه ی بشقابش بازی بازی میکرد گفت:
یکمش اینطوری گذشت . یکمش درگیر بیماری بابا … یکمش پرستاری از مامان ، جراحی هاش. مراقبت ازش… یکمش مسافرت و سرگرم کردن خودم ! یکمش درس وقتمو گرفت… یکمش کار درگیرم کرد ! تا به خودم بجنبم چشم باز کردم دیدم چهل سالمه !دیگه از وقتش گذشته بود !
لبخندی زد وگفت: البته به اینکه تو اون طرف میز بشینی و میگوی مخصوص منو بخوری میرزه!
هنوز نخورده بود .
رها برای پدرش اب ریخت و لیوان را کنار بشقابش گذاشت .
تیمسار فورا لیوان را برداشت، دستش کمی لرزید و کمی از اب روی میز سر ریز شد رها با دستمال دور بشقاب پدرش را خشک کرد تیمسار از فرط تشنگی یک نفس قلپ قلپ تمام مایع خنک را از گلویش پایین فرستاد .
بنیامین با دستمال گوشه ی لبش را پاک کرد و رها با محبت گفت: یهو زود خسته میشی !
-از چی ؟!
-از وسواس و حساسیت نسبت به اطرافیانت . یهو چشم باز میکنی میبینی وقتتو خرج کردی… حروم کردی. دیگه هیچی از خودت برای خودت نذاشتی ! بهش رسیدم که اینو میگم .
رها خودش را جلو کشید وگفت : حواسم هست که هیچی هنوز نخوردی !
بنیامین لبخندی زد ورها گفت: رهام میشه ظرف قرمه سبزی رو بهم بدی ؟!
جوابش را نداد.
رها باز گفت: رهام …
سرش را بالا اورد و گفت: با منی؟!
رها سری تکان داد وبنیامین ارام گفت: میشه یه خواهشی کنم ؟!
همانطور که ظرف رابه دست رها میداد لب زد: میشه بنیامین صدام بزنی؟!
رها اخم کرد.
بنیامین سریع قبل از اینکه ناراحت شود گفت: نه اینکه از اسم رهام خوشم نیاد یا نباشم … !
-اسم پسرمه ! فقط چون عادت ندارم !
رها پنجه اش را مشت کرد و گفت: اگر سی و سه سال برای یه خانواده بنیامین بودی … سی و پنج سال برای ما رهام هستی !
بنیامین توی چشمهای ملتهب رها خیره شد و رها گفت: باشه . دیگه نمیگم رهام. اگر خوشت نمیاد . اصرار و ابرامی نیست ! همون بنیامین صدات میزنم . ولی رهام اسم بهتریه!
بنیامین حرفی نزد.
بعد از چند ثانیه سکوت پرسید: من متولد چه ماهی ام ؟!
رها لبخندی زد و گفت: تو شناسنامه ات چه ماهی هستی؟!
-ابان !
رها نچی کرد وگفت: مرداد ! تو پونزده مرداد به دنیا اومدی ! ماه اینده تولدته !
بنیامین نفس عمیقی کشید و گفت: خوبه !
رها سرش را پایین انداخت و گفت: روز تولدت گم شدی !
بنیامین ماتش برد.
رها یک قطره اشک از چشمش پایین چکید و گفت: بعد از زیارت قرار بود بریم کیک بخوریم ! هیچ وقت کیک تولد تو رو نخوردم ! سال اول مریض بودم… سال دوم … نبودی !
صورتش به آنی مچاله شد و سرش را روی میز گذاشت . شانه هایش می لرزید .
بنیامین از جا بلند شد و دستش را با احتیاط روی شانه ی رها گذاشت.
رها سرش را بلند کرد و گفت: نمیخوام یه امشب که اینجایی شام و بهت زهر کنم . هنوز هیچی نخوردی . سرد شد .
بنیامین روی صندلی کناری نشست و گفت: میخورم .
دست توی جیب پیراهنش کرد وگفت: اگر کیک تولد منو نخوردی … عوضش …
کارت پستال قرمزی را جلوی دستش گذاشت و گفت: فردا تولد پسرمه . کیک تولد رهام و میخوری !
-داری دعوتم میکنی ؟!
-اوهوم .
رها نگاهی به تیمسار که با دستی لرزان برای خودش سالاد میریخت انداخت وگفت: با بابا بیام؟!
-معلومه .
رها من و منی کرد و گفت: پیش خانواده ات … میگم بابا شاید نتونه …
حرفش را برید و به زور جمله ی دیگری جور کرد و گفت: ابروتو نبریم !
بنیامین با حرص گفت: این چه حرفیه رها ؟!
رها لبخندی زد و گفت:چه خوب صدام زدی ! بازم بگو …
بنیامین اخمی کر د وگفت :بسته .
با صدای بلند خندید وگفت : مگه جیره بندیه ؟!
از جایش بلند شد و با لحنی صمیمانه تر گفت: من هنوز شام نخوردم تو میگی بازم صدات بزنم؟!
رها باز خندید وبنیامین سر جایش برگشت و گفت: راستی این عمویی که ازش حرف زدی چه طور ادمیه؟!
رها لبخندش جمع شد و گفت: میاد میبینیش!
و سرش را پایین انداخت و بنیامین پرسید: مسعودم هست ؟
رها نگاهش کرد : اره .
هومی کشید و دیگر چیزی نگفت.

رها نگاهش کرد : اره .
هومی کشید و دیگر چیزی نگفت.
رها نگاهش کرد و پرسید: عادت نداری این وقت شام بخوری؟!
-چرا مشغولم.
-دستپختم بد بود ؟!
-نه واقعا خوبه . میگوی خوشمزه ایه !
رها مکثی کرد و زیر لب گفت: یه چیزی ازت بپرسم؟!
کنجکاو نگاهش کرد وگفت: حتما.
-من راجع به تو هنوز به مامان حرفی نزدم ! البته نه اینکه کلا چیزی نگفته باشم… خیال میکنه یه موردی مثل کیس های قبلی ! از اندازه ی شباهت و درست بودن نشونی ها هیچی براش نگفتم !
بنیامین ساکت گوش میداد.
رها ادامه داد: مامان تاب و تحمل اینکه تلفنی همه چیز رو بهش بگم نداره . یعنی اصلا با شرایطش جور درنمیاد ! از طرفی هم دیگه نمیتونم هر روز با یه بهانه ی واهی دست به سرش کنم … حتی همین امروزم که باهاش حرف میزدم از تو پرسید .یعنی همیشه از تو میپرسه ! گفتم هنوز با تو از موضوع اصلی حرف نزدم … اصلا روحشم خبر نداره که …
حرفش را نیمه تمام گذاشت و ساکت شد .
بنیامین اهسته پرسید : من چیکار میتونم بکنم؟!
-پاسپورت داری؟!
بنیامین سری تکان داد و رها گفت: نمیتونی یه وقتی رو خالی کنی … با هم بریم ؟! تنها ارزوش دیدن توئه ! یعنی البته اگر تو نخوای … یا مایل نباشی من هنوزم میتونم یه جوری با یه بهانه ای …
بنیامین میان کلامش گفت: هر وقت جواب ازمایش اومد برنامه ریزی میکنیم !
-تلفنی هم نمیخوای باهاش حرف بزنی؟!
بنیامین نمیدانست چه جوابی بدهد .
دستش را لای موهایش فرو برد . کلافگی از سر و رویش می بارید.
رها با دیدنش تند گفت: اصلا نیازی هم نیست . وقتی بعد از مطمئن شدن با هم قراره بریم دیدنش ! دیگه چه تلفنی، اصلا پای تلفن از حال بره … طوریش بشه من که نیستم بهش رسیدگی کنم ؟!
بنیامین نگران پرسید: یعنی الان تنهاست؟!
-نه … پرستار داره . روز و شب . ولی خب به اندازه ی خودم که بهش نمیرسن !
-با مادر بیشتر صمیمی تری؟!
یک جور غریبه ای گفت ” مادر ” که باز ته حلقش بغض قدیمی چنبره زد …
همانطور که نگاهش میکرد جواب داد : اگر تو مسبب گم شدن من بودی و بابا انقدر روم تعصب داشت که با نبودنت کلا زندگیمون از پایه ویرون بشه و از خونه بیرونت میکردن … ناچار بودی بین پدر ومادرت یکی رو انتخاب کنی ! البته من انتخاب نکردم ! هیچ جای زندگیمو خودم انتخاب نکردم… فقط رفتم پیش اونی که بیشتر اسیب دیده بود ! بیشتر به من نیاز داشت ! حداقل منو میشناخت!
بنیامین ساکت بود.
رها خسته گفت: ویلون و سیلون شدن به همین راحتیه ! به اندازه ی یه دعوای خواهر برادری تو صحنی که پر از باور و اعتقاده ! یکی شفا میگیره ، یکی حاجتش براورده میشه یکی هم مثل من خانواده اش از هم میپاشه …
با حرص از جایش بلند شد و از کابینت زیر سینک یک بطری بیرون کشید وگفت: از همون روزا دیگه به هیچی اعتقاد ندارم !
بنیامین ساکت بود.
رها از کشوی سوم کنار اجاق گازدر باز کنی بیرون کشید و حینی که با درب بطری مشغول بود گفت : حالا خیلی هم مهم نیست .گذشته !
در بطری را برداشت و سرش را توی لیوان خم کرد و ادامه داد : الان که هستی … الان که اینجایی … انگار اصلا هیچوقت نرفته بودی !
پنجه هایش را دور لیوان قلاب کرد و گفت : به سلامتی برگشتنت !
خواست بنوشد که بنیامین از جایش بلند شد و کف دستش را روی لیوان گذاشت و گفت: فکر نکنم امشب خیلی واجب باشه !
رها ماتش برد و بنیامین چشمهایش را باریک کرد و گفت: گفتم که یکم سخت گیرم ! البته اگر برادر بزرگتر بودی کاری بهت نداشتم ! ولی خب من که بیست سال لندن زندگی نکردم !
رها خندید وگفت: یعنی چی ؟!
بنیامین لیوان را از دستش کشید و محتویاتش را توی سینک خالی کرد و گفت: یعنی این !
و بطری را هم برداشت و با نیشخند تمامش را توی سینک سر ریز کرد .
رها چیزی نگفت. حتی اعتراض هم نکرد . همین حمایت کوچک هم قند را توی دلش اب میکرد … نداشت ! از این قبیل رفتارهای مردانه کسی برایش خرج نکرده بود .
فکر نمیکرد خوب باشد اما واقعا طعم خوبی داشت ! پشتوانه داشتن ، حمایت کردن … حس مرده ای را توی وجودش زنده میکرد . زیر پوستش رفته بود . تجربه ی جدید و مطلوبی توی دلش جا خوش کرده بود و خیال رفتن نداشت !

با صدای بفرمایید فوزیه ، شهریار چشم از صورت بنیامین برداشت ، لیوانی چای روی عسلی کوچک مقابلش گذاشت و باز زل زد به صورت بنیامین که معذب کنار تیمسار نشسته بود !
رها نگران با موهایش بازی می کرد یک رشته را مدام دور انگشتش می پیچید و بازش میکرد . کلافه از صندل هایش انها را دراورد و با پاشنه ی پایش انها را زیر مبل فرستاد .
مسعود چایش را بالا اورد و با صدای تک سرفه ای گفت: رهاجان بازم بهت تبریک میگم . اینکه ادم بعد از این همه سال یه تیکه از وجودشو پیدا کنه نصیب هر کسی نمیشه !
رو به بنیامین گفت: خیلی خوشحالم که دوباره تونستم ببینمت !
بنیامین پایش را روی پا انداخت و گفت: برای منم اتفاق بزرگیه .
باز سکوت فضا را پر کرد .
رها با استرس گفت: زن عمو … ماهان چرا میوه میل نمیکنید ؟!
زن عمویش یک چشمش به قاب عکس بود و یک چشمش به صورت بنیامین …
حتی حرف رها هم نشنید .
ماهان سری تکان داد و رها رو به شهریار لب زد: عمو چاییتون اگر سرد شده برم براتون عوض کنم.
شهریار چشم از بنیامین برداشت و رو به رها گفت: خوبه بابا جان .
خم شد و انگشتش را در دسته ی لیوان فرو کرد و از قصد گفت : خب اقا رهام…
رها تند اصلاح کرد : بنیامین !
شهریار یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: همون ! از خودت بگو … !
بنیامین خونسرد گفت: عکاسی خوندم ! هفته نامه دارم !
شهریار نچی کرد وزود گفت: داشتی ! از داشته هات بگو پسر جون !
رها چشمهایش گرد شده بود .
بنیامین نفس عمیقی کشید و گفت: بله حق با شماست . زنم داشتم … ! فعلا جداییم . یه پسر هفت ساله هم دارم !
روی افعالش باب میل شهریار همانطور که خواسته بود تاکید میکرد !
شهریار لبخندی زد و بنیامین با نیشخند گفت : باقیشم حاشیه است شنیدنی نیست !
تیمسار خمیازه ای کشید و بنیامین رو به رها که مات عمویش بود گفت: فکر کنم خسته ان !
رها سری تکان داد و گفت : اره . بهتره بابا بره بخوابه .
بنیامین ارام پرسید: میتونم ببرمش؟!
رها لبخند مهربانی زد و گفت: اره . چرا که نه .
بنیامین دست تیمسار را گرفت و به سمت پله ها راه افتاد . مسعود لبخندی زد که جوابش را داد و دوشادوش تیمسار از پله ها بالا رفت .
شهریار رفتنش را نگاه میکرد.
با حرص لیوانش را روی میز کوبید و گفت: نیومده خوب ادرس اتاق ها رو هم یاد گرفته!
رها لبش را گزید و گفت: عمو…
مسعود اخم کرده بود کلافه دخالت کرد وگفت: بابا امشب وقت این حرفها نیست !
شهریار خونسرد چایش را کمی نوشید و گفت: چرا پسرم؟! چرا امشب نگم ؟! از کجا معلوم این پسره با اون رفیقش برای این دختر ساده نقشه نکشیده باشن ؟! این پسره اطلاعاتیه ! باباش از دار و دسته ی جنگ و دفاعه ! پدرزنش مجلسیه !
ماهان با مسخره گفت : نه بابا راحتیه !
مسعود نیشخندی زد و شهریار چشم غره ی سنگین و خط و نشان کشی برای ماهان رفت و دوباره گفت: این خطرناکه ! وجودش خطرناکه. وای به حال اینکه انقدر هم نزدیک ما بشه ! نیومده دوره افتاده تو اتاق ها ! ادم انقدر موذی ؟!
گلی خانم دخالت کرد وگفت : شهریار بس کن.
-چی رو بس کنم گلی ؟! ببین این دختره نیومده داره زندگیمون رو از بین می بره !
رها کلافه گفت: یواش تر میشنوه !
-باید بشنوه . باید بفهمه ما حالیمونه !
مسعود پوفی کشید و گفت : بابا تمومش کن. نگرانی شما بیمورده ! تمام نشونی هاش درسته ! شکل و ظاهرش با عمو مو نمیزنه . رها گروه خونیشو پرسیدی ؟!
رها لب زد : نه …
-حتما بپرس. من از وقتی که تو شرکت دیدمش بهم ثابت شد . اون پسر این خانواده است . برادر زادتونه ! شما نمیتونی منکر این همه شباهت باشی !
شهریار اشفته کمرش را به سمت رها چرخاند و گفت : مگه اون قبلی ها کم شبیه بودن ؟! این دختره هر چشم زاغی میبینه دنبالش راه میفته ! اینم لنگه ی همونا ! منتها اون قبلی ها ساده واحمق بودن … نمیدونستن چه خوانی براشون پهن شده … این یکی تیزه ! عین همین حکومتی ها ! خوب میدونه کجا بشینه زیرش اب نره ! من این قماش و میشناسم … این پسره هیچ نسبت خونی ای با ما نداره رها. هم خون تو منم… پدر بی حواسته … مسعود و ماهانن نه این موزمار دراز … ولی خوشم اومد. این یکی خوب میدونه چطور خودشو تو دلت جا کنه قبلی ها حالیشون نبود ! نمیدونستن یه کاشی این خونه میتونه زندگیشون رو زیر و رو کنه !

رها با بغض گفت : عمو …
شهریار پوفی کشید و گفت: دختر جون صبر میکردی… دندون رو جیگر میذاشتی … نتیجه ی ازمایش معلوم بشه … تاییدش بیاد… بعد راهش میدادی به خونه زندگیت !
رها دستش را به صورتش کشید وگفت: عمو خواهش میکنم…
شهریار نفس عمیقی کشید و گفت: چی بگم ! چی بگم … تو که این همه سال صبر کردی… سه هفته هم روش ! عجیبه … دفعات قبل انقدر هول نبودی !
-ببخشید …
با صدای بنیامین دهانش را بست .
سرش را به سمت پله ها چرخاند .
بنیامین اخرین پله را پایین امد ، شهریار با ترس اب دهانش را از گلویش پایین فرستاد و بنیامین با ارامش گفت: من نگرانی شما رو درک میکنم. اما امشب به خواست خودم اینجا نیومدم . منطقم بهم گفت صلاح نیست دعوت محترمانه ی ایشون رو نپذیرم ! وگرنه منم به اندازه ی شما … حتی بیشتر از شما منتظر جواب هستم !
مکثی کرد و ارام گفت: من اطلاعاتی نیستم ! اطلاع رسانم !
پوفی کشید و گفت : من عکاسم. خبرنگارم . من به مردم از جامعه خبر میدم… عکس میدم… اطلاع میدم ! شغلم با چیزی که تو ذهن شماست خیلی متفاوته !
لبخندی زد و رو به رها گفت: واقعا امشب خیلی زحمت کشیدید . ممنون بابت همه چیز.
مسعود به احترامش ایستاد و بنیامین دوستانه با او دست داد وگفت: از دیدار مجددتون خیلی خوشحال شدم. شب خوش .
با ماهان هم دست داد و با خداحاظی از گلی و شهریار به سمت در سالن رفت.
با قدم های تندی هوا را به ریه هایش کشید .
صدای جیرجیرک ها می امد.
بی توجه به استخر خالی و پر خزه ، تند قدم برداشت و درب اهنی باغ را باز کرد. سوئیچش را بیرون کشید که با صدای قدم هایی که روی سنگفرشها می دوید همان جلوی در به عقب چرخید.
رها با صورت خیس به سمتش می دوید.
پا برهنه …
خودش را رساند و با نفس نفس گفت: ببخشید… ببخشید باور کن اصلا قرار نبود اینطوری پیش بره… واقعا نمیخواستم . معذرت میخوام !
سرش را توی سینه ی بنیامین تکیه داد و گفت: ببخشید …. نمیخواستم اینطوری بشه ! نمیخواستم با این حال بری…
بنیامین دستهایش را روی بازوهای رها گذاشت و کمی او را عقب کشید و توی صورتش خیره شد و گفت: من امشب خیلی بهم خوش گذشت. همه چیز عالی بود . تجربه ی فوق العاده ای بود. ازت ممنونم ! از اعتمادت… از محبتت !
میان هق هایش لب زد:
-دروغ میگی بنیامین ! نیومده دلت شکست … نیومده خراب کردم ! در حقت خراب کردم .نباید امشب عمو رو دعوت میکردم… اولین خاطره اتو باز خراب کردم ! باز گند زدم بنیامین !
بنیامین لبخندی زد و گفت: نه …نه… اصلا اینطوری نیست . همین که بدون درنظر گرفتن جواب … تنها با در نظر گرفتن فاکتور شباهت انقدر بهم لطف داری خیلی با ارزشه . خیلی محترمه ، حداقل برای من که این اولین تجربه ی اشناییم با یه خانواده ی جدیده ! میتونم بگم خیلی حس خوبیه ! اینکه یه خواهر مثل تو داشته باشم … انقدر پشت خانواده اش باشه … تمام رشته های پاره شده رو با چنگ و دندون نگه داره … بودن تو این خانواده خیلی افتخار میخواد ! تو دختر اصیلی هستی… همین که یه تنه با وجود این همه مشکل و نگرانی ودغدغه باز سعی میکنی یه خانواده رو دور هم نگه داری کار بزرگیه !
تعللی کرد و ادامه داد : ممنون که اجازه دادی تو این حس منم سهیم باشم ! اجازه دادی امشب حس کنم که مهره ی مهمی ام! خودخواهی منه ولی اندازه ی سلامتی یه پدر … اندازه ی اوارگی یه خواهر … اندازه ی درد کشیدن یه مادر مهمم ! اینکه بعد از سی و سه سال شاید من…
رها میان کلامش گفت: شاید نه … حتما !
-همین که من براتون مهمم خیلی حالمو خوب میکنه ! انگار لازم نیست چیزی رو ازاول شروع کنیم ! فقط باید ادامه بدیم … همین حس برای من خیلی با ارزشه! نایابه …
رها لبخندی زد و گفت: این حرفها رو از ته دل گفتی ؟!
بنیامین خندید و گفت: بهتره بری پیششون ! از فوزیه خانم هم تشکر کن بابت همه چیز.
خواست برود که با دیدن پاهای برهنه ی رها که روی سنگ ها ایستاده بود اخمی کرد و پرسید:تو پا برهنه دوییدی؟!
رها نگاهی به انگشتهایش انداخت و گفت: مهم نیست . الان برمیگردم داخل.
بنیامین صبرکنی گفت و به سمت اتومبیلش که چند قدم از در جلو تر بود رفت و درب صندوق را باز کرد .
یک جفت کتانی ورزشی را جلوی پای رها گذاشت و گفت: دوباره از روی این سنگریزه ها پا برهنه رد نشو !
لبخند مهربانی زد و گفت: فردا منتظرتونم. شب خوش.
خواست برود که رها دستش را گرفت وگفت: اگر میدونستم انقدر قراره خوب باشی … انقدر قراره بودنت بهم بچسبه … هیچوقت اون بلا رو …
بنیامین هیسی گفت و مانع شد تا حرفش را ادامه بدهد.
با حفظ لبخندش گفت: خوب استراحت کن. فردا باید بیست ویکی پسربچه ی شش ساله تحمل کنی!
رها خندید و بنیامین سری تکان داد و با طومانینه پشت فرمان قرار گرفت و استارت زد . تا وقتی در پیچ کوچه محو شود ، رها ایستاده بود . پایش را توی کفش چند شماره بزرگتر برادر کوچکترش فرو کرده بود و ارام نفس میکشید…
اندازه ی چهل سال ارام هوا را می بلعید !
دستی روی شانه اش قرار گرفت.
به سمت مسعود چرخید که یک جفت کفش دستش بود …
لبخندی زد و گفت: امشب سیندرلا شدم !
مسعود نگاهی به کتانی های مردانه که رها پایش کرده بود انداخت و زیر لب گفت: از رفتار بابا معذرت میخوام رها ! خودمم انتظارشو نداشتم.
رها نفسش را ارام فوت کرد و گفت: وقتی اصل کاری کینه ای نیست من چرا باید ناراحت بشم ! بریم تو … میخوام قهوه درست کنم.
مسعود دستش را روی شانه ی رها گذاشت و گفت: چی بهتر از این !
رها با ارامش کنار مسعود گام برمیداشت. با ان کفش های چند شماره بزرگتر دلش میخواست مقصد دور باشد… خیلی دور !

فصل بیستم :
بیتا سنگک ها را سر سفره گذاشت و گفت: داداش …
بنیامین حواسش نبود . با درب ترشی ور میرفت.
بیتا جلوتر رفت و گفت: داداش ؟!
-جان ؟!
بیتا لبخندی زد وگفت: یادم باشه بعد نهاریه چیزی بهت بگم.
بنیامین نگاهش کرد وبااخم پرسید: طوری شده؟!
خاتون حینی که توی هر بشقابی قاشق و چنگال میگذاشت گفت: بیتا مادر الان وقتش نیست ! بیاید نهار بخورید الان مهمونا میرسن !
مصطفی خان جلوی سفره چهار زانونشست و رو به بنیامین که ایستاده بود گفت: پسرخوب تو که امروز کلی مهمون داشتی چه اصراری بود نهار هم مارو دعوت کنی ؟!
بنیامین بالاخره درب ترشی را باز کرد و گفت: میخواستم بهتون جوجه بدم ! تلافی جوجه ی قبلی!
مصطفی خان لبخندی زد و مرتضی هشدار داد : این سرکه اش داره میچکه !
بنیامین پیش دستی را زیرش گرفت و گفت : بفرمایید سرد میشه .
پیش دستی ترشی را توی سفره گذاشت و به اشپزخانه رفت. آنا در دیس برنج میکشید و رویش زعفران میریخت. یکی از دیس هارا برداشت و درحالی که از اشپزخانه بیرون میرفت گفت: خودتم بیا .
انا لب زد: الان میام.
بنیامین گیس یک طرفه ی انا را کشید و انا با جیغ خفیفی خندید . وارد نشیمن شد و دیس را وسط سفره گذاشت.
رو به مرتضی گفت: چرا شروع نمیکنی ؟!
بدون اینکه منتظر جواب مرتضی باشد ، بلند صدا زد : فرهود فرهاد … رهام !
رهام بق کرده از اتاقش بیرون امد. هنوز رد اشک روی صورتش معلوم بود .
با لبهای برچیده روی مبلی نشست و سرش را روی زانویش گذاشت . بنیامین پوفی کشید و گفت: رهام من که گفتم دونه به دونه اسباب بازیهاتو میخرم !
رهام با بغض داد زد: نمیخوام … من همونا رو میخوام ! همه ی اسباب بازی هام و گم کردی !
بنیامین کلافه گفت: من گم کردم؟!
با هق هق نالید: من هنوز سوار ماشینم نشده بودم ! تو منو پارک نبردی !
بنیامین به سمتش رفت و گفت: من برات دوباره ماشین میخرم . عین همون! قرمز… حتی یه مدل بالاتر !
رهام با لجبازی گفت: نمیخوام. من همونو میخوام… همونو !
بنیامین با عصبانیت گفت: رهام تولد نمیگیرم ها ! زنگ میزنم به تمام دوستات کنسل میکنم.
مصطفی خان با ملایمت گفت: بنیامین نگو اینجوری شب بچه رو خراب نکن !
خاتون ارام پرسید: به پلیس خبر داده حاجی؟
مصطفی خان سری تکان داد و خاتون با نگرانی گفت: اخه دزد که نمیاد وسایل بچه رو ببره !
مصطفی خان خونسرد گفت: بنیامین میگفت سرایدار شنیده زود اومده بالا اونم فقط چند تا اسباب بازی برده و فرار کرده.
خاتون اهی کشید.
بنیامین دستش را لای موهای رهام فرو کرد وگفت: رهام مگه نگفتی جوجه کباب میخوای نهار… شام پیتزا ! الان نهارم نمیخوای بخوری ؟!
سرش را از روی زانو برداشت وگفت: تمام اسباب بازی هام خراب شده… گم شده ! هیچ کدومشون نیستن . من به دوستام چی بگم ؟!
رو به بنیامین با گریه گفت: ابروم میره !
جمع بلند خندید و خاتون با قربان صدقه گفت: من قربون ابروی تو برم پسر قشنگم . بیا نهارتو بخور مادر . فدای سرت.
بنیامین دستش را روی دست گچ گرفته ی رهام گذاشت و گفت: من خودم جواب دوستاتو میدم ! ابروت نمیره!
آنا دومین دیس برنج را سر سفره گذاشت و به سمت رهام رفت وگفت: بیا نهارتو بخور. انرژی داشته باشی از مهمونات پذیرایی کنی ! ببین بنیامین چقدر زحمت کشیده . کلی پیتزا سفارش داده… نوشابه … سالاد ماکارانی… سالاد الویه … برای همه ی دوستات جایزه خریده !
دستش را جلو برد و اشک های صورت رهام را پاک کرد وگفت: از همه ی اسباب بازی هات قشنگ تر امشب کادو میگیری رهام !
رهام ارام شده بود .
فرهود از سر سفره داد زد : تازه امشب تبلت هم میگیری.
رهام چشمهایش پر از ذوق شد و گفت : کی واسم تبلت خریده؟
بنیامین وایی گفت و آنا خنده اش را خورد و گفت: پاشو بریم نهار بخوریم. دو ساعت دیگه مهمون هات میان. بعدشم فردا با بنیامین میرید اسباب بازی میخرید . مگه نه بنیامین؟!
بنیامین نگاهی به صورت آنا انداخت وگفت: اره . میبرمش . هرچی بخواد بخره ! عین همون اسباب بازی ها …
رهام پذیرفته بود .
بنیامین دستی به موهایش کشید و گفت: بشین قشنگ غذاتو بخور… بخیه های سرتم کشیدن … مامانت میخواد موهاتو سشوار کنه ! مگه نه آنا؟!
با لحنی تو دماغی گفت: مامانش پسر من امشب باید خیلی خوشتیپ باشه !
خاتون صدا زد: بیا مادر … بیا قربون قدت برم …
بالاخره رضایت داد و از روی کاناپه پایین امد . بنیامین انا را نگاه میکرد.
انا به چشمهای پر استفهام بنیامین نگاه کرد و پرسید: چیه؟
بنیامین شانه ای بالا انداخت و گفت: هیچی … بریم سرد شد .
سر سفره کنار رهام نشستند ، بنیامین از مصطفی خان پرسید: بردیا کجاست؟!
درب اتاق باز شد و بردیا بیرون امد . گوشی را توی جیبش گذاشت وبنیامین با طعنه گفت: چند دقیقه وقتتو به ما هم قرض بده !
بردیا لبخندی زد و چیزی نگفت.
بیتا با تعجب کنایه زد: چه اقا شدی جواب نمیدی!
خاتون با ذوق گفت: پسرم میخواد زن بگیره !
مرتضی لیوانی دوغ دست خاتون داد و گفت: به سلامتی ؟! جدی بردیا ؟!
صورتش قرمز شده بود.
مصطفی خان با تاسف سر تکان داد.
بیتا نگاهی به صورت بنیامین انداخت و گفت: اتفاقا میخواستیم راجع به همین موضوع حرف بزنیم باهات داداش !
مصطفی خان کفری گفت : باز معلوم نیست مادر و دختر چه نقشه ای کشیدن!

بنیامین بی اهمیت به حرفهایی که رد و بدل میشد چند تکه جوجه ی برشته شده توی بشقاب آنا گذاشت و انا غر زد: وای بنیامین خیلی زیاد شد.
-بخور امروز باید تا اخر شب دنبال این توله بدوییم!
انا خندید و خاتون نگاهی به خنده ی جفتشان انداخت وبا عشق گفت: الهی همیشه بخندید .
بردیا اشاره ای به بیتا زد و بیتا ارام گفت: حالا داداش من حرفمو بزنم؟!
بنیامین اخمی کرد وخاتون نگران گفت: بذار بعدا مادر .
مصطفی خان به بردیا چپ چپ نگاه میکرد که سرش پایین بود .
بیتا لبخندی زد و گفت: داداش اگر خدا قسمت کنه … میخوایم برا بردیا زن بگیریم!
بنیامین پوزخندی زد و دست از خوردن کشید. مصطفی خان فوری گفت: بیتا بذار دو لقمه غذا مثل ادم از گلومون پایین بره !
بیتا نفس عمیقی کشید وگفت: بابا هم که میشناسی … ریش و قیچی سپرده دست تو ! ما هم گفتیم امروز باهات حرف بزنیم… ببینیم نظرت چیه!
بنیامین ساکت بود.
بیتا با اب و تاب گفت: داداش دختره غریبه هم نیست. خواهرزاده ی مستوره خانمه، دخترخاله ی امیرعلی .
رهام با دهن پر گفت: خاله دنیا ؟!
آنا ارام تذکر داد : با دهن پر رهام ؟!
رهام ساکت شد.
بیتا پی حرفش را گرفت و گفت: انتقالی گرفته اومده تهران .قراره پیش مستوره خانم بمونه . من با دختره حرف زدم مزه ی دهنشم فهمیدم… گفتم حالا که هم اون موافقه هم بردیا … شما و اقاجونم راضی باشید بریم باهاشون حرف بزنیم اشنا بشیم…
بنیامین حرفی نزد .
انا نگاهی به صورت منتظر بیتا انداخت .
بیتا باز گفت: دختره خیلی خانمه. خوشگلم هست البته نه اندازه ی آنا .ولی خاتون میگفت شما و آنا هم تو بیمارستان ملاقات دیدینش!
آنا زیر گوش بنیامین گفت: نمیخوای چیزی بگی ؟!
بنیامین با ارامش دوباره شروع کرد به خوردن غذایش . انگار نه انگار که بیتا داشت حرف میزد.
مصطفی خان لبخندی به واکنش بنیامین زد وبیتا خسته از سکوت بنیامین گفت: البته منم موافقم واسه بردیا زوده … ولی میگم ادم نباید موقعیت خوب و از دست بده ! مخصوصا این دختره که شناسه … متینه . نجیبه !
بنیامین خونسرد کمی ترشی کنار بشقابش ریخت.
بیتا پوفی کشید وگفت: خب داداش یه چیزی بگو . دهنم کف کرد انقدر حرف زدم!
بنیامین ریلکس گفت: خب غذاتو بخور چرا انقدر حرف میزنی؟!
مصطفی خان غش غش خندید و بیتا با تشر رو به بردیا گفت: بیا همینو میخواستی ؟! هی میگم الان وقتش نیست ! هی چونه بزن. هی اصرار کن !
و با اخم سرش را توی بشقابش انداخت.
بنیامین در لیوانی پر از یخ دوغ برایش ریخت و گفت: بیا …
بیتا چشم غره ای رفت و بنیامین دلجویانه گفت: دوغ محلیه ها ! دوست داری.
بیتا با حرص گفت: خب داداش ادمو ضایع میکنی بعد میگی دوغ بخور ؟!
با این حال لیوان را از دستش گرفت و تا نصفه ی لیوان یک نفس ان را سر کشید.
خاتون با محبت نگاهش کرد و گفت:مادر تو دوست نداری برادرت سر وسامون بگیره؟
بنیامین حرفی نزد .
مصطفی خان با اخم گفت: این حرفه میزنی افاق ؟ کدوم برادری ارزو نداره که برادر کوچیکترش سر وسامون بگیره ؟!
بردیا با بد خلقی گفت: فعلا که داداش ما چشم دیدنشو نداره !
بیتا هینی کشید و مصطفی خان لا اله الا اللهی گفت.
خاتون زیر لب گفت: بردیا خجالت بکش. عوض اینکه دلشو به دست بیاری برات یه قدم برداره اینطوری با بزرگترت حرف میزنی؟!
بنیامین باز هم ساکت بود .
بردیا کلافه گفت: مگه دروغ میگم ؟!
بنیامین مستقیم نگاه بردیا کرد .
با همان نگاه مستقیمش بردیا ساکت شد .

خاتون با لحنی ارامش بخش رو به بنیامین گفت: مادر دختره رو دیدم… خانواده اشو میشناسم… امیرعلی دوست توئه . چند ساله رفاقت دارید… من با مادرش همسایه ام . سر یه سفره بودید . تو باید برای برادرت قدم برداری !
بردیا اهسته گفت: تا اخر تابستون فوق دیپلم میگیرم . مغازه هم بابا قراره خالی کنه من کارم درست میشه . ماشینم دارم !
آنا زیر گوش بنیامین گفت : بازم برات بکشم ؟!
بنیامین سرش را به علامت نه تکان داد .
مرتضی با مهربانی گفت: دستت درد نکنه بنیامین .واقعا خیلی لذیذ بود . خیلی زحمت کشیدی.
بنیامین لبخندی زد وگفت: نوش جان . ولی حواسم بود کم خوردی ! رژیمتو اوردی خونه ی من ؟!
مرتضی دستی به شکم قلنبه اش کشید و گفت: نه برادر. امروز بیشتر از سهمم خوردم. دستت درد نکنه . آنا خانم دست شما هم درد نکنه .واقعا همه چیز عالی بود .
آنا با لبخند جواب مرتضی را داد و به سر چنگال جوجه ای زد و مقابل دهان رهام گرفت و قبل از اینکه غرغر رهام را بشنود گفت: این اخریشه …
بنیامین بشقاب خودش و انا را جمع میکرد.
بردیا با لج قاشق را توی بشقاب پرت کرد و از جا بلند شد .
بنیامین پوزخندی زد و بردیا گفت: به چی میخندی ؟! ادمو سنگ رو یخ میکنی ! عین خیالتم نیست . خودم پدر دارم مادر دارم باهاشون میرم خواستگاری . میانجی گری تو رو میخوام چه کار !
بنیامین چیزی نگفت .
انا دستش را گرفت وگفت: من جمع میکنم.
بنیامین ابرویش را بالا داد وگفت: نه خودم درستش میکنم . امروز به اندازه ی کافی زحمت کشیدی .
و بشقاب ها را برداشت و وارد اشپزخانه شد .بردیا بلا تکلیف وسط سالن ایستاده بود .
دستهایش را توی جیبش فرو کرد و از سالن گفت: الان مثلا با این بی محلی میخوای چی رو ثابت کنی؟!
انا خودش را به بنیامین رساند و گفت: برو بشین باهاش حرف بزن . گناه داره مثل اسپند رو اتیش داره جلز و ولز میکنه !
بنیامین از پشت ظرفشویی کنار رفت و کف دستهایش را لبه ی کانتر گذاشت .
بردیا طول و عرض سالن را قدم میزد.
ایستاد و رو به بنیامین گفت: من نمیتونم اینطوری باهاش در ارتباط باشم. همین الانم خواستگار داره … خانواده اش اونطوری نیستن بذارن با یکی مثل من ارتباط داشته باشه و کاری بهش نداشته باشن ! خوبه میشناسیشون !
بنیامین نگاهی به صورت بردیا انداخت و گفت: نه !
بردیا مات گفت:چی؟!
بنیامین رک گفت: نه ! من نه پیش قدم میشم نه حرف میزنم ! به من هیچ ربطی نداره !
و رویش را برگرداند و بردیا با ناراحتی رو به خاتون گفت: بیا اینم عزیز دردونه ات! همینو میخواستی. بیتا خانم شنیدی ؟! خیالتون راحت شد منو سکه ی یه پول کرد .
بنیامین با ارامش گفت: جلو ما سکه ی یه پول بشی بهتره تا جلوی غریبه !
بردیا زیر لب غر زد :به جهنم . جلیقه اش را از روی مبل برداشت و خداحافظی گفت که بنیامین با دو از اشپزخانه بیرون امد و جلویش را گرفت .
مقابلش ایستاد و با حرص و عنان از دست داده داد زد : اخه بی شرف…
آنا دنبالش دوید و بیتا از جایش پرید .
مرتضی نیم خیز شد .
بردیا با ترس عقب کشید و بنیامین گفت: اخه لامصب… من به تو چی بگم ؟!
انا ارنجش را گرفت وگفت: بنیامین تو رو خدا ولش کن !
بنیامین اخم هایش را باز کرد وگفت: کاری بهش ندارم .مگه جواب منو نمیخواست ! وایسه گوش بده بعد هرجا خواست بره !
بیتا اشفته گفت: امروز تولد پسرته . اصلا اشتباه کردیم خواستیم حرف بزنیم .ول کن بیا این بادکنک ها رو باد کنیم تموم بشه !
و رو به بچه ها گفت: بچه ها تو اتاق ! فرهود فرهاد رهام برید بازی کنید تو اتاق !
رهام لیوان نوشابه اش را برداشت و سه تایی وارد اتاق شدند .
بردیا از ترس زهرترک شده بود .

بنیامین نگاهی به صورت رنگ باخته اش انداخت و گفت: راجع به درست به من توضیح بده !
بردیا با تته پته گفت: تا اخر تابستون فوق دیپلم میگیرم .
بنیامین نگاهی به صورت نگران مادرش انداخت و گفت: خاتون اولیش ، از لیسانس رسید به فوق دیپلم !
رو به بردیا پرسید: کارت چی؟!
-همون گوشی موبایل دیگه . مغازه رو خودت گفتی میذاری در اختیار من ! گفتی بهم سرمایه میدی !
و رو به مصطفی خان گفت: مگه نگفت کمک میکنم سرمایه بهت میدم !
بنیامین رک گفت: خاتون این دومیش ! … سربازیت؟!
-بابا قراره اقدام کنه… معاف بشم!
بنیامین توی صورت مصطفی خان نگاه کرد و گفت :میخوای معافش کنی ؟!
مصطفی خان پایش را روی پا انداخت و گفت: داره مجبورم میکنه !
-من دو سال خدمت کردم تو هم باید دوسال خدمت کنی !
-وقتی میشه از جبهه ی بابا استفاده کرد چرا باید برم سربازی ؟!
-چون من میگم ! دو سال برو خدمتتو بکن . برگرد اگر سر حرفت بودی بی شرفم نرم برات خواستگاری !
خاتون تند گفت: دور از جون!
بردیا با دلخوری گفت: دو سال صبر نمیکنه !
-حرفمو زدم !
بردیا مصر گفت: اخه زور داری میگی ! وقتی میتونم معاف بشم.
-منم میتونستم و نشدم ! رفتم!
-صبر نمیکنه !
بنیامین رو به آنا که با استرس مفصل انگشتهایش را می شکست گفت: من وقتی تو رودیدم چند ماه از خدمتم مونده بود ؟!
آنا ساکت بود.
بنیامین داد زد :بگو دیگه !
انا تند گفت:
-ده ماه …
-ده ماه صبر کرد … چهار ماه هم روش که رضایت پدرش و جلب کنم !
بنیامین رو به مرتضی گفت: تو چند ماه خدمت بودی که بیتا برات صبر کرد ؟!
-تازه اموزشیم تموم شده بود !
بنیامین به صورت بردیا خیره شد و گفت: بیا . هرکی واسه اونی که میخواست صبر کرده ! به دختره میری میگی من سربازم ! هیچی هم ندارم … الکی صداتو میندازی تو گلوت مغازه مغازه میکنی ؟! تو اصلا یک بار پاتو تو اون مغازه گذاشتی؟! تو اصلا بلدی مشتری مدار باشی؟! بلدی رضایت کسی که بهت مراجعه میکنی رو جلب کنی ؟! رو چه حسابی میگی مغازه دارم کار دارم ؟! تو زندگیت مگه چی فروختی انقدر ادعات میشه؟!
-منم اگر کل سرمایه ی بابام به نامم بود همینطوری حرف میزدم !
بنیامین دستش را بالا برد . بیتا و آنا صدای جیغ خفیفشان درامد.
بنیامین دستش را پایین اورد و با خنده گفت: اخه الان بزنمش هم میگه برادرم نیست ! غریبه روم دست بلند کرده !
انگشتش را تهدید امیز جلوی بردیا گرفت وگفت: زن میخوای جنم تو نشون بده ! برو کار کن ! ببین اصلا میتونی از جیب خودت یه شاخه گل براش بخری ! ببین توانایی شو داری ! ببین میتونی از پسش برمیای ؟!
مصطفی خان با ارامش گفت: بنیامین جان …
-اقا جون مگه جواب منو نمیخواست خب دارم حرف میزنم! دارم جواب میدم!
خاتون با بغض گفت: مادر عصبانی نشو !
بنیامین چشمش را ثانیه ای بست وباز کرد و گفت: نه عصبانی نیستم . تولد پسرمه چرا عصبانی باشم !

پوفی کشید و دست انا را گرفت و گفت: منم عین تو مغرور بودم فکر میکردم خوشبختش میکنم ! نه ساله یه اب خوش از دست من از گلوش پایین نرفته !
انا سرش را به سمت بنیامین چرخاند و بنیامین دستش را رها کرد و تند رو به بردیا بی توجه به نگاه خیره ی آنا گفت: چرا فکر میکنی به همین راحتیه ؟! فکر میکنی مسئولیت ساده است ؟! پس فردا زنت بشه … باهم زیر یه سقف زندگی کنید… سرش درد بگیره تو باید جوابگو باشی… دندونش درد بگیره تو باید ببریش دکتر… حالش خوب نباشه باید بشینی پای درد و دلش ! یک کیلو لاغر بشه باباش جوری بهت زل میزنه که تا مغز استخونت میسوزه که معنی نگاهش اینه دختر من گشنگی کشیده ! دختری که تو ناز و نعمت بوده . به خودش میرسیده … حالا یک سال تمام با یه دست لباس میچرخه ! سر زایمان زنت نری تا اخر عمر طعنه میشنوی حالا بیا ثابت کن داشتی پول بیمارستان و جور میکردی ! کی باورش میشه ! تازه من شانس اوردم زنم پا به پام کار کرد . توقعی ازم نداشت ! هیچی نمیخواست . تازه من شانس اوردم آنا رو داشتم… ولی داشتم بردیا !
نفسش را بزور از سینه اش کند و از دهانش بیرون داد و گفت: الان هست ولی ندارمش ! یه روز مشکلم پول بود الان مشکلم چیز دیگه است ! الان با یه قدم فاصله کنارمه ولی زنم نیست ! جون کندم خوشبختش کنم ولی خوشبخت نیست ! راضی نیست . خوشحال نیست ! یه موقع حالمون خوب بود لباسمون نه … الان برعکس شد ! خوب به سر و وضعمون میرسیم ولی دیگه حالی نداریم که خوب باشه یا بد ! هیچی درست نمیشه بردیا ! یه ترکه … یه شکافه ! یه چاله است . نمیتونی پرش کنی! من نتونستم … من با سی و پنج سال سن نتونستم ! تو با بیست و دو سال سن میتونی ؟! اگر بتونی با این سنت زندگیتو جمع کنی خیلی مردی من جلوت تعظیم میکنم !
بردیا ساکت کمرش را به دیوار میان اتاق و راه رو تکیه داده بود و آنا صورتش تماما خیس …
پوفی کشید و گفت: همه چی به ناممه ولی هیچی ندارم پسر جون ! حتی قسط این خونه رو همون رفیقم داده که میگی برو باهاش حرف بزن! اخه احمق تو حرص چیو میزنی؟! وانت به چه درد من میخوره ؟! اون خونه اون مغازه ! مگه تا وقتی پدر و مادر خودت زندن میتونی دست به یه اجرش بزنی؟! اخه یکم فکر کن! خستم کردی ! بخدا خستم کردی … تو کارت موندم ! تو کار تو موندم !
انا چانه اش میلرزید.
بنیامین با حرص گفت: اصلا میتونی بری سرکار ؟! از شیش صبح تا ده شب سگ دو بزنی ! وام بگیری … از این ور به اون ور ! اخر شب با روی خوش بیای خونه ؟! تو یه اتاقتو جارو برقی میکشی شب تو ژستی … چطوری میتونی بری سرکار ؟! اصلا بری میتونی ولخرجی نکنی؟! واسه خودت جمع کنی … تو اصلا چقدر پس انداز کردی ؟ اصلا میدونی پس انداز چیه؟! تو یه تی شرت می بینی نتونی بخریش شب میای ناله میکنی ! چطوری میخوای زن بگیری ؟! مگه به همین راحتیه ؟! اصلا اره راحته … طلاق بخواد چی ؟! میتونی مهریه اشو بدی ؟! من موندم توش … ! یه نگاه به زندگی من بنداز … تازه ما خوب شروع کردیم ! ولی ببین چی شد ؟! زیر و رو شد همه چی … نابود شد همه چی ! تازه من هنوزم دوستش دارم ! ولی دیگه درست نمیشه … گفتم پر نمیشه ! این چاله پر نمیشه ! میتونی مراقب باشی تو زندگیت چاله نباشه ؟!
پوزخندی زد و گفت: حیف برادرم نیستی وگرنه مثل سگ میزدمت هم خودم خنک میشدم هم این فکر و ازسرت بیرون میکردم !
بیتا نالید : تو رو خدا داداش اروم باش !
به سمت بیتا چرخید و گفت: اصلا کدوم برادر بزرگتر ؟! یکی بزرگتره که زندگیش رو به راه باشه نه من ! خودش پدر داره مادر داره … خواهر داره ! منو میخواد چه کار ؟! گیرش اینه که کل اسناد به نام منه ؟! نامردم فردا همه رو پس ندم !
مصطفی خان باز ذکرش را تکرار کرد .
دستی به پیشانی اش کشید و خسته گفت : با همه ی اینا همین امروز با امیرعلی حرف میزنم جلوی روی خودت … ولی سربازیتو میری تموم میکنی کارت پایان خدمتتو میاری میندازی جلوم ! حداقل بدونم تو یه کار وتا تهش رفتی… این یکی گیتار و زبان و کلاس کنکور نیست ! هیچ کدومو تا ته نرفتی… گفتی برم ساز یاد بگیرم … دستت به سیم میخورد سه روز عزای درد ناخنتو داشتی ! از سی جلسه کلاس زبان جمعش پنج جلسه هم نرفتی! گفتی برم اموزشگاه کنکور رتبه بیارم مجاز نشدی ! این مثل اینا نیست ! دیگه نمیذارم سر این یکی سرم شیره بمالی ! نگران زندگی تو هم نیستم !
اصلا بهم ربطی نداره خودت میدونی ولی میترسم اون دختر بیچاره رو بدبخت کنی ! عین من که یکی رو بدبخت کردم ! بچمو بدبخت کردم ! نمیذارم تو اینکار وبکنی !
و نگاهی به چشمهای قرمز آنا انداخت و وارد اتاق خواب شد و در را کوبید !

آنا با یک لیوان اب درب اتاق را پشتش بست.
بنیامین روی تراس ایستاده بود .
با قدم های ارامی جلو رفت.
به در شیشه ای تراس تکیه داد و گفت: تازگی ها زود از کوره درمیری!
حتی به سمتش نچرخید. خم ایستاده بود و دستهایش به نرده ها قفل بود.
آنا جلوتر امد و لیوان را به سمتش گرفت وگفت: قبلا یه جور حرص میدادی حالا هم یه جور ! قبلا حرف نمیزدی ادم میسوخت حالا هم حرف میزنی باز ادم میسوزه !
بنیامین لیوان را حتی نگرفت.
لیوان را لبه ی نرده گذاشت وگفت: خودت اینطوری بارش اوردی ! هی حمایت هی جبران اشتباه.هی سرپوش گذاشتن ! خب معلومه اینطوری میشه ! خودتم اینطوری میشی …
از پشت کمرش را به نرده ها تیکه داد وبه نیمرخ بنیامین نگاه کرد وگفت: یک کلمه برو جریان اون دختره رو به حاجی بگو به خاتون بگو …
-ابروش میره!
-الان ابروش نرفته؟! سکه ی یه پول نشده ؟! اصلا گیریم سربازیش هم بره … برگرده چیکار میخواد بکنه ؟! باز همون ادم متزلزله ! باهاش مخالفت میکنی جری تر میشه لجباز تر میشه … موافقت میکنی از سرش میفته هنوز اینو نفهمیدی ؟! از کلاس گیتار و کنکورش من میفهمم ! اون قدیما اگر چیزی میخواست تو میرفتی به بابات میگفتی فراهم میشد . دوروز دستش میگرفت دلشو میزد تموم میشد ! حالا هم همینه ! به جای اینکه این همه جنگ کنی داد بزنی… یک کلمه میگفتی باشه میریم خواستگاری … خودش از ترس مسئولیت شونه خالی میکرد ! این همه داد وقال چرا؟ تو که اینطوری نبودی ؟! تو که ادم جر و بحث نبودی ؟!
-جواب امیر و چی میدادم ؟! دست گذاشته رو فامیل امیرعلی ! مگه میشه با خانواده ی اونا ازاین شوخی ها کرد ؟! امیردهن باز کنه یک کلمه از بردیا حرف بزنه ابروی حاجی میره !
آنا لبهایش را تر کرد وگفت: بره ! این نگه داشتن ابرویی که تو رو اینجور از حال ببره ! از نفس بندازه به چه درد میخوره ؟! چه دردی دوا میکنه ؟! تو که دیگه بیست و پنج ساله نیستی … جوون نیست … تو این سن و سال قلبت داره باهات بازی میکنه ! تا کی میخوای خودتو به اب و اتیش بزنی ؟!
اخی کشید وگفت: یه روز نگران بچه دار نشدن امیرعلی بودی . رفتی بیمارستان یه تشکر خشک و خالی کرد ؟! یک کلمه گفت بنیامین رفیق… اون روزهای سخت تو باهامون بودی کنارمون بودی ازت ممنونیم؟! … یه روز غصه ی خونه ی بیتا رو میخوری خودمون هنوز خونه نداشتیم انقدر حرص خوردی ! … یه روزم بردیا … دانشگاهش … علایقش… بنیامین همینطوری داری خودتو از بین می بری ! عین خیالتم نیست که بچه داری! رهام خیلی کوچیکه … رهامم به این حرفهای تو نیاز داره … تو رو میخواد ! واسه ی مدرسه اش … دانشگاهش… ازدواجش !
بنیامین چشم از خیابان برداشت و روی صورت آنا نگاهش ثابت شد.
آنا پوفی کرد و گفت: اصلا کی گفته من خوشبخت نبودم؟! چرا حرف تو دهن ادم میذاری ؟! چه وقتی تو اون خونه ی کوچولوی سر خیابون که مستاجر بودیم… چه تو اون زیر زمینی که واسه خودمون خریدیمش … چه اینجا .. کنار تو خوشحال بودم خوشبخت بودم ! چرا اصرار داری بگی من حالم از با تو بودن خوب نیست ؟! خوب نبود ؟!
-خوب بود درخواست طلاق نمیدادی آنا !
انا با حرص گفت: اشتباه بود. یه اشتباهی کردم تاوانشم پس دادم ! ارامشم… خوابم… زندگیم… بچم … تو… تو هیچ اشتباهی نداشتی ؟! تو همه ی کارات درسته ؟! هیچ وقت هیچ کار غلطی نکردی؟! مگه من و تو ازدواج کردیم تجربه داشتیم ؟! حالیمون بود مگه ؟! بردیا هم همینطور ! ادما تا اشتباه نکنن تا خطا نکنن که نمیتونن تجربه کسب کنن … یکی مثل تو خودش با ازمون و خطا جلو میره … یکی هم مثل بردیا تا سرش به سنگ نخوره ول کن ماجرا نیست ! چرا چونه میزنی که حتما از تجربه ی تو استفاده کنه ! وقتی نمیخواد … وقتی کمکتو نمیخواد چرا میخوای کمک کنی ؟! به زور…
بنیامین نفس عمیقی کشید و آنا ارام گفت: نگرانتم . خیلی هم نگرانتم ! میترسم … دیگه واقعا دارم میترسم !
حرفی نزد.
آنا کلافه گفت: میترسم یه اتفاقی برات بیفته … یهو از کوره در میری … یهو ضربان قلبت بالا میره ! انقدرم لجبازی که حاضر نیستی یه چکاپ کنی!
-چیزیم نمیشه آنا ! میخواست بشه بدتر از اینا هم دیدم !
-اتفاق یه باره بنیامین . انقدر غد نباش ! نگران خودت نیستی نگران بچه ات باش ! تمام جونتو خرج دیگران میکنی … چرا اخه ؟! اونم دیگرانی که قدرنمیدونن ! ارزشتو نمیدونن …
بنیامین ساکت بود.
-یکم خودخواه باش بنیامین. واسه ی سلامتی خودت میگم انقدر حرص و جوش خوب نیست !
انا خواست برود که بنیامین لب زد : تو خودخواهی ؟!
انا نگاهش کرد.
بنیامین طولانی تر پرسید: برای سلامتیت خودخواهی ؟!
-معلومه . من مثل تو خودمو درگیرادم های نمک نشناس نمیکنم ! فقط به فکر خودمم و پسرمم ! با تو …
بنیامین نگاهش کرد وگفت: واسه ی این خودخواهی کاری هم کردی؟!
آنا چشمهایش گرد شد .
با استفهام نگاهش کرد و گفت: یعنی چی؟!
-یعنی قراره چیکار کنی ؟! اگر قراره درگیر ادم های نمک نشناس نباشی قراره چیکار کنی ؟!
آنا حرفی نزد. منظور بنیامین را نمیفهمید.
بنیامین دستهایش را به کمرش چسباند و کش و قوسی امد وگفت: ممکنه یه روز بری؟! بی خبر… با رهام ؟!
آنا وا رفت .
بنیامین پوفی کشید و گفت : ممکنه انقدر خودخواه باشی که جونتو بگیری دستت و با رهام فرار کنی ؟! از من … از من و ادم های نمک نشناس دور وبرم؟!
آنا دهانش تلخ میشد … گلویش خشک بود .
بنیامین نفسش را از بینی بیرون فرستاد وچند ثانیه لبهایش را روی هم فشار داد و با صدای گرفته ای گفت: ممکنه انقدر خودخواه باشی که منو از پسرم جدا کنی ؟!
انا مسکوت نگاهش میکرد.
-ممکنه انقدر خودخواه باشی که به دروغ بگی خوشبخت بودی ولی یهو تصمیم بگیری از منِ پر سر وصدای امروز فاصله بگیری؟! چون این سر و صداها به مذاقت خوش نمیاد ؟!
آنا چیزی نگفت ! لال شده بود .
-بگو انقدر خودخواه نیستی !
با صدای در بیتا سرش را داخل اورد و با هول گفت: بنیامین رها اومده !

دستهایش را توی جیبش فرو کرد ، قبل از اینکه از اتاق خارج شود به صورت بهت زده ی آنا نگاهی انداخت و گفت: دلم نمیخواد امشب به رهام بد بگذره … بعد از این همه ماجرا … تنها کسی که حق داره امشب خوش بگذرونه رهامه !
نفس عمیقی کشید و لبهایش را مصنوعی زاویه داد و دستگیره را پایین کشید . به ارامی وارد سالن شد ، خبری از مصطفی خان و بردیا و مرتضی نبود .
اما روی میز یک عالم دستمال کاغذی مچاله شده بود.
خاتون صورتش تر بود و بیتا چشمهایش قرمز !
لبخندش را گشاد تر کرد وگفت: خودتون رو جمع و جور کنید … این چه وضعیه …
درب واحد را باز کرد ، اسانسور هنوز بالا نیامده بود.
دستش را لای موهایش فرو برد . بیتا کنارش امد و گفت: داداش بخدا من اصلا نمیخواستم امروز حرف بزنم انقدر بردیا اصرار کرد … انقدر در گوشم گفت بگو بگو…
بنیامین گیس یک طرفه ی بیتا را کشید و گفت: مد شده هم تو هم آنا موهاتون رو بافتید؟!
با صدای اسانسور که داشت بالا می امد تند گفت: الان وقتش نیست . میخوام امشب رهام شب خوبی داشته باشه !
و بلند گفت: رهام… کجایی؟!
نگاهش به دگمه ی کناری اسانسور افتاد ؛ طبقه ی سوم را رد کرده بود .
درب اتاق رهام باز شد و رهام با دو خودش را جلوی در رساند و گفت: دوستام اومدن ؟!
بنیامین دست رها را که توی گچ نبود گرفت و گفت: نه دو تا مهمون من الان اومدن . میخوام مثل یه آقا … مودب … خوش اخلاق سلام و خوش امد بگی. باشه ؟
خم شد و پیراهن سفیدش را که از شلوارکش بیرون زده بود را داخل شلوارکش فرستاد و ساسپندرش را که روی سر شانه اش پیچ خورده بود را صاف کرد.
اسانسور در طبقه ی ششم نگه داشت .
رهام کنجکاو نگاه میکرد .
درب اسانسورباز شد ، بیتا و خاتون جلو امدند . رها با لبخند دست تیمسار را گرفته بود . همانطور که هوایش را داشت از کابین خارج شدند.
بنیامین نفسش را فوت کرد و سلام کرد .
رها لب هایش را زاویه داد و با ذوق جوابش را داد.
تیمسار هم با تته پته سلام کرد.
بنیامین قدمی به جلو برداشت و دست تیمسار را گرفت تا کمکش کند ، رها خم شد و کفش های پدرش را دراورد . کالج هایش را کناری جفت کرد . خواست وارد شود که تیمسار ایستاد .
رهام سلام داد.
رها با عشق نگاهش کرد و گفت: سلام عزیزم. تولدت مبارک .
خواست خم شود تا بغلش کند که تیمسار زودتر جلوی در زانو زد تا هم قد رهام شود …
رها دستش را روی شانه ی تیمسار گذاشت و ارام لب زد: بابا اینجا نه …
رهام به چشمهای پیرمرد نگاه کرد و گفت: سلام !
با همان لحن کودکانه زود گفت: خوش اومدین!
تیمسار دستهایش را لرزان دو طرف صورت رهام گذاشت … قلبش تند میزد .
لبهایش تکان تکان میخورد. سر و گردنش می لرزید …
رها با استرس گفت: بابا جون پاشو قربونت برم… اینجا جاش نیست !
هول شد و لب زد: بنیامین ببخشید …
و دستش را زیر ارنج تیمسار فرستاد و گفت: بابا جون پاشو قربونت برم… جلوی در که نباید بشینی !
تیمسار اما گوشهایش نمی شنید .
به صورت سفید رهام زل زده بود که موهای خرمایی رنگش روی پیشانی ریخته بود و چشمهای قهوه ای تیره اش برق میزد .
رها با حرص گفت : بابا پاشو … اینجا نباید بشینی جلوی در !
بنیامین خونسرد گفت: طوری نیست ! بذار راحت باشن !
ساک بزرگ توی دستش را کناری گذاشت و گفت: بابا جونم پاشو تو رو خدا !
خاتون و بیتا ساکت بودند.
انا درب اتاق را باز کرد با دیدن همهمه ی جلوی در پا تند کرد و کنار خاتون ایستاد.
رها دولا شده بود ، تیمسار جلوی رهام زانو زده بود و صورتش را نوازش میکرد .
رهام لبهایش را لوله کرده بود و همانطور بلاتکلیف ایستاده بود … نوک پنجه اش را روی زمین ارام ارام میکوبید و منتظر بود تا انها داخل شوند .
اگر چشمش به ساک نارنجی با روبان های قرمز نمی افتاد تا به حال به سمت اتاق پیش فرهود و فرهاد دویده بود !
دستهای خشن پیرمرد صورتش را اذیت میکرد اما چیزی نمیگفت.
تیمسار لبهای لرزانش را تکان داد وگفت: نیست !
و سخت با کمک چهار چوب از جایش بلند شد و خواست به سمت پله ها برود که رها تند جلویش را گرفت و گفت: نه بابا جون از این ور … امروز اینجا مهمونیم ! تولد رهامه !
تیمسار با حرص گفت: نیست ! رهام نیست .
رهام صدایش درامد و با اخم گفت: من رهامم!
بنیامین دستش را روی سر رهام گذاشت و گفت : هیس …
رهام لبهایش را برچید و رها شانه های تیمسار را به سمت ورودی خانه چرخاند و گفت: بابا جون برو تو بشین تو رو خدا !
و معذب و سر به زیر گفت: شرمنده … واقعا معذرت میخوام . شما بفرمایید تو … معطل شدید جلوی در …
و دستهایش را پشت تیمسار گذاشته بود و به داخل هدایتش میکرد.
چشمهای هوشمند روی بنیامین ثابت شد .
تیز نگاهش میکرد .
بنیامین لبخندی زد وگفت: خوش اومدید ! بفرمایید .
تیمسار سری تکان داد وگفت: خبری ندارم !
بنیامین دستش را زیر بازوی تیمسار فرستاد و گفت: اشکالی نداره ! منم از هیچی خبر ندارم !
تیمسار لب زد: پریروز…
و ساکت شد.
بنیامین نگاهش کرد وگفت: خب ؟! پریروز چی شد ؟!
ارام ارام هم پای تیمسار به سمت کاناپه قدم برمیداشت .
تیمسار چشمهایش را گرد کرد و گفت: گفتم بیاد !
بنیامین جوابش را داد و پرسید: حالا میاد ؟!
روی کاناپه نشست و بنیامین از بابت اینکه جایش راحت است مطمئن شد و گفت: کتتون رو دربیارم ؟!
تیمسار جوابش را نداد.
بنیامین کت سورمه ای پیرمرد را به ارامی از تنش دراورد ، خواست ان را جایی اویزان کند که تیمسار نیم خیز شد ، استین کت را سفت چسبید. نمیخواست کتش را بنیامین ببرد.
بنیامین ایستاد و سریع گفت: میذارمش همین جا … روی دسته ی مبل ! خوبه ؟!
تیمسار با چشم حرکاتش را دنبال میکرد.
استین کت خودش را گرفته بود .
بنیامین کت را مرتب کرد و روی دسته ی مبل اویزان کرد و گفت: گذاشتمش همین جا پیش خودتون !
تیمسار خیالش راحت شد . به پشتی کاناپه تکیه داد و قرار گرفت .

با صدای خوش امد گویی خاتون و بیتا به رها ، سرش را به عقب چرخاند .
رها جلوی در مقابل رهام خم شده بود و ساک بزرگ نارنجی رنگ را به دستش می داد. بنیامین دستش را لای موهایش کشید رها با عشق .صورت رهام را چند بار محکم بوسید . رهام ساک هدیه اش را زیر میز نهار خوری کنار باقی هدیه ها گذاشت و با ذوق به اتاقش دوید.
بنیامین بالبخندی به رها گفت: زحمت کشیدی خیلی خوش اومدی .
رها کمرش را صاف کرد . خجالت میکشید . بنیامین نگاهی به صورت انا که چشمش روی تیمسار ثابت بود انداخت و گفت: آنا ممکنه راهنماییشون کنی هرجا راحتن لباسشون رو عوض کنن !
آناحواسش جمع شد . قدمی به جلو برداشت و اتاق خواب را نشان داد، در را برای رها باز نگه داشت .
رها کنجکاو وارد اتاق شد .اولین چیزی که توجهش را جلب کرد عکس بزرگ عروسیشان بود .
با لذت مقابل تابلو ایستاد و گفت: چه عکس قشنگیه ! چقدر کم سن و سال هستید !
آنا مسیر نگاه رها راتعقیب کرد . با دیدن چهره ی خندانش توی عکس لبخندی زد وگفت: بیست و یک سالم بود !
رها هومی کشید و گفت: عکس قشنگیه !
آنا لب زد : ممنون .
خواست از اتاق خارج شود که رها صدا زد : آناهیتا …
تعجب کرد .ایستاد … صمیمیت توی لحنش زود بود ! حداقل بعد از بهم خوردن زندگی اش حق نداشت اسمش را انقدر راحت صدا بزند !
بدون اینکه به طرفش برگردد جلوی در ایستاده بود.
رها دستش را روی شانه اش گذاشت . ناچار به سمتش چرخید .
بسته ای را به سمتش گرفت و گفت : این یه هدیه ی کوچیکه ! برای تو . خوشحال میشم قبولش کنی !
آنا واکنشی نشان نداد .
تیمسار وارد اتاق شد . نگران به آنا نگاه میکرد. آنا از جلوی در کنار رفت.
رها خودش را رساند و گفت: بابا جون چرا اومدی اینجا . الان میام پیشت .
تیمسار دست رها را گرفت.
رها با اطمینان گفت : میام الان . لباسمو دارم عوض میکنم !
تیمسار ارام تر شده بود. با دیدن عکس روی دیوار به سمتش رفت … آنا حرکاتش را دنبال میکرد.
رها با ارامش در ادامه ی حرفش گفت : البته بهت حق میدم که از دست من دلخور و عصبانی باشی ! ولی باورکن من نمیخواستم زندگی شما بهم بریزه ! اصلا چنین قصدی نداشتم !
انا نیم نگاهی به قامت تیمسار که مقابل تابلو مات ایستاده بود انداخت و خشک در جواب گفت: ولی بهم ریخته ! همه چی بهم ریخته !
رها متاسف گفت : کاری از من برمیاد ؟!
تیمسار دستش را روی تصویر بنیامین کشید .
آنا سنگین گفت:
-میتونی زمان و به عقب برگردونی ؟!
رها پوزخندی زد چشمش را به سمت تیمسار چرخاند که دستش را روی صورت بنیامین در عکس میکشید و گفت: عجب سوالی ! من سی وسه ساله میخوام زمان و به عقب برگردونم ! فکر کنم چراشم بدونی!
آنا چیزی نگفت.
تیمسار لب زد : فریبا …
رهابی توجه به جمله ی تیمسار خونسرد زمزمه کرد : من تو شرایط عادی نبودم . دوست داشتم زودتر به نتیجه برسم از کوتاه ترین راه پیشِ روم !
-زندگی منم تو شرایط عادی نبود … حتی الانم شرایط زندگی منه که بازم عادی نیست ! تو برادرتو پیدا کردی…
اشاره ای به تیمسار کرد وگفت: پدرت پسر گم شده اش رو پیدا کرده ! بنیامین دیگه بحران هویت نداره ! این وسط زندگی منه که نابود شده ! چرا؟چون تو میخواستی به جواب برسی ! از یه راه کوتاه ! منصفانه نیست … اصلا منصفانه نیست !
خواست برود که تیمسار صدایش زد : فریبا . نرو …
آنا ایستاد .
تیمساربه سمتش امد وگفت: فریبا.
رها کلافه گفت: بابا جون مامان فریبا ایران نیست !
تیمسار مچ دست آنا را گرفت و لبهایش لرزید : فریبا … کجا میری؟!
آنا سعی کرد دستش را از چنگ تیمسار دربیاورد.
رها ارنج تیمسار را گرفت وگفت: بابا تو روخدا بذار بره . فریبا نیست . مامان فریبا نیست .
تیمسار دندان هایش را روی هم فشار داد و گفت: تو خرابش کردی!
آنا با استرس گفت: من کاری نکردم.
رها مستاصل نالید : بابا تو روخداولش کن مچ دستش درد گرفت .
تیمسار از لای دندان های کلید شده اش گفت: تو گمش کردی ! تو پسرمو ازم گرفتی!
آنا صورتش مچاله شد و گفت: من کاری نکردم !
تیمسار دستش را پیچاند و آنا اخی گفت ، بنیامین با دیدن آنا که جلوی در اتاق ایستاده بود از اشپزخانه بیرون امد .
باقدم های تندی خودش را جلوی در رساند و گفت: چی شده ؟!
رها اشفته گفت: بابا دستشو ول نمیکنه . فکر میکنه فریباست .
بنیامین نگاهی به مچ دست انا که در پنجه های تیمسار قفل شده بود انداخت.
تیمسار عصبانی داد زد : تو زندگیمونو خراب کردی!
انا بغض کرده بود .
تیمسار نالید: تو منم ول کردی!
آنا یک قطره اشک از چشمش چکید .
بنیامین خونسرد صدا زد : پدرجان …
تیمسار توجهش به بنیامین جمع شد . پنجه هایش شل شد و دست آنا را ول کرد .
بنیامین نفس عمیقی کشید وگفت: بفرمایید تو سالن براتون نوشیدنی اوردم .
انا از اتاق بیرون رفت .
بنیامین به تیمسار کمک کردتا روی مبل بنشیند . رها حتی در اینه خودش را نگاه نکرد ، مانتو و شالش را کناره ی تخت انداخت و کنار تیمسار نشست .
بنیامین توی اشپزخانه این طرف و ان طرف میرفت . آنا پشت میز چهار نفره در اشپزخانه نشسته بود و مچ دستش را مالش میداد. با صدای ایفون بنیامین در را باز کرد و وارد اشپزخانه شد .

بنیامین به تیمسار کمک کردتا روی مبل بنشیند . رها حتی در اینه خودش را نگاه نکرد ، مانتو و شالش را کناره ی تخت انداخت و کنار تیمسار نشست .
بنیامین توی اشپزخانه این طرف و ان طرف میرفت . آنا پشت میز چهار نفره در اشپزخانه نشسته بود و مچ دستش را مالش میداد. با صدای ایفون بنیامین در را باز کرد و وارد اشپزخانه شد .
نگاهی به مچ قرمزش انداخت و گفت: دستت درد میکنه ؟!
آنا حرفی نزد.
بنیامین با ملایمت مچ دستش را توی دستش گرفت و همانطور که نگاهش میکرد پرسید: ببرمت درمانگاه ؟!
آنا ساکت بود .
بنیامین ناراحت لب زد: معذرت میخوام .
آنا گرفته پرسید: چرا ؟!
بنیامین مچ دست آنا را نوازش کرد و گفت: اگر دعوتشون نمیکردم…
آنا میان کلامش گفت: مهم نیست . دستم درد نمیکنه !
دستش را ارام سمت گیس یک طرفه ی انا بردوحین نوازشش گفت: اگر تو نخوای میتونم باهاشون در ارتباط نباشم!
کفری گفت: مگه من چه کاره ی زندگیتم که نظر بدم با کی درارتباط باشی یا نباشی!
بی معطلی گفت: تو ؟ … همه کاره !
انا خشکش زد .
مستقیم به چشمهای بنیامین خیره شد .
دروغ نمیگفت … اهل زبان بازی و چاپلوسی هم نبود ، هیچوقت نبود !
اشک چشمهایش را پر کرد .
رنگ و حالت نگاهش با چشمهای پیرمرد شباهت داشت ! قد و قامت و فک و آرواره و پیشانی و گونه اش هم با چهره ی چروکش مو نمیزد !
تصور اینکه یک روز تا این اندازه پیر شود … شکسته شود … خم شود …
جوانی اش را از دست بدهد … حواس و هوشش را از دست بدهد ! موهایش سفید شود… لبهایش بلرزد …
فکرش در نا کجایی ثابت بماند … در یک مرحله از زندگی ! مثلا امروز … بماند !
آلزایمر مثل یک موریانه از درون تمام سلول های مغزی اش را بی صدا نابود کند!
تمام خاطرات خوبشان را از یاد ببرد !
یک زنی را در جایی اشتباهی آنا صدا بزند !!! دستش را غریبانه بگیرد و رها نکند !
داشت دیوانه میشد …
اگر برود …
یک قطره اشک ارام از چشمش سر خورد.
بنیامین مهربان گفت: جانم چرا گریه میکنی ؟!
جانمش از فحش بدتر بود … عین سیلی داغی که روی صورتش بنشیند به همان اندازه درد داشت !
آنا ساکت بود.
بنیامین خونسرد گفت: بیا بریم این جونور هایی که دعوت کردیم رو من تنهایی نمیتونم کنترل کنم!
انا نگاهش را از صورت بنیامین برداشت و به لیوان های پر از یخی که روی کانتر چیده بود چشم دوخت و به زور لب زد : من امشب میخوام رهام و ببرم پیش خودم ! از نظر تو که مانعی نداره ؟!
بنیامین سرش را به سمت در چرخاند هنوز مهمان ها بالا نیامده بودند .
– چرا همین جا نمیمونی؟!
انا حرفی نزد و بنیامین تیز نگاهش کرد و باز گفت: چرا نمی مونی ؟!
-برای چی باید اینجا بمونم ؟!
بنیامین حرفی نزد.
آنا با حرص گفت: مثل اینکه یادت رفته پنجشنبه و جمعه ها رهام باید پیش من میموند ! قانونیه خواستم !
با تعجب نگاهش میکرد.
انا نتوانست تاب بیاورد ، از اشپزخانه بیرون رفت و جلوی در ایستاد . درب اسانسور که باز شد پسر کوچکی به همراه مادرش از کابین بیرون امدند.
بنیامین خودش را رساند و کنار آنا که با یک لبخند مصنوعی سعی میکرد خوش رو جلوه کند ایستاد .

بنیامین خودش را رساند و کنار آنا که با یک لبخند مصنوعی سعی میکرد خوش رو جلوه کند ایستاد .
درب اسانسور باز شد ، مصطفی خان و مرتضی از اتاقک بیرون امدند.
بنیامین لبخندی زد ، با دیدن بردیا که سر به زیر و شرمنده پشت پدرش ایستاده بود یک تای ابرویش را بالا داد وگفت: کجابودید ؟!
مصطفی خان کفش هایش را در اورد و گفت : هیچی بابا جون رفتیم یکم راه رفتیم تا غذامون هضم بشه !
با دیدن تیمسار لبخندی زد وگفت: به به مهمانان ویژه هم که تشریف اوردند.
سلامی داد و بنیامین گفت : اقا جون ایشون …
و دستش را پشت کمر مصطفی خان گذاشت و گفت: پدر رها هستن !
رها به احترامشان ایستاد و مصطفی خان دستش را به سمت تیمسارجلو برد وگفت: سلام جناب . خیلی خوش امدید .باعث افتخاره که …
دستش توی هوا معلق مانده بود و تیمسار بر و بر نگاهش میکرد .
بنیامین دستی به پیشانی اش کشید و میان کلامش گفت: حاجی در واقع ، پدر رها …
رها کامل کرد : آلزایمر دارن !
مصطفی خان یادش امد . چیزهایی شنیده بود . هومی کشید و گفت: به هرحال خیلی خوش اومدید !
و با مهربانی به رها گفت: ادرس اینجا رو خوب پیدا کردید ؟! تو ترافیک که نبودید !
رها روی مبل نشست ؛ مصطفی خان کنار خاتون که نگاهش نگران بود قرار گرفت.
-امروز خدارو شکر خلوت بود . رهام روز خیلی خوبی به دنیا اومده .
مصطفی خان با خنده گفت: تولدش فرداست . ولی خب بخاطر کار بچه ها قرار شد امروز جشن بگیرن !
رها تایید کرد .
تیمسار به ظرف میوه اشاره میکرد.
با خجالت دست تیمسار را پایین انداخت و مصطفی خان گفت : چیزی میخوان دخترم ؟!
رها سرش را به علامت نه تکان داد.
بنیامین با سینی آبمیوه جلو امد و رو به رها گفت : با همه که آشنایی نیازی به معرفی هست ؟
رها سرش را به علامت نه تکان داد و بنیامین چشمکی زد و گفت: پس غریبی نکن !
رها لیوانی برای تیمسار برداشت و گفت : نه اصلا. خیلی زحمت کشیدی! چه تزیینات قشنگی .
بنیامین لیوان شربت رها را روی عسلی کوچکی گذاشت و عسلی را مقابل رها قرار داد و گفت : تعارف هم بذار کنار. هرچی خواستی و پدرنیاز داشتن بردار .
رها صمیمی نگاهش کردو گفت : چشم ! مرسی .
بنیامین لیوان های خالی را توی سینی گذاشت حینی که جلوی خاتون خم شد چشمش به چشمهای ملتهبش افتاد .لبخندی زد و گفت: خاتونِ من چیزی لازم نداره ؟!
خاتون مهربان نگاهش کرد وگفت :
-نه مادر .
-برات پاستیل هم خریدما !
خاتون بالاخره لبخند زد و بنیامین رو به بیتا که بق کرده بود گفت: تو چرا بیکاری ؟!
هول شد و گفت:
-جانم داداش چیکار کنم؟! این سینی رو بده من …
بنیامین اجازه نداد تا سینی را بگیرد و خندید وگفت: قبلا یکم اکتیو تر بودی !
بیتا گیج شده بود ، مرتضی کنار بیتا نشست و گفت : منظورش اینه که چرا نشستی ! پاشواهنگ بذار.
بیتا غش غش خندید و گفت : اها از اون لحاظ. میگم چرا فضا انقدر خشکه ! نگو اهنگ کمه ! مرتضی فلش ماشین و اوردی؟!
مرتضی فلش را به دستش داد و بیتا از جا بلند شد .
بنیامین سینی لیوان های خالی را روی کانتر گذاشت ، یک پیش دستی میوه برداشت و مقابل بردیا که کنجی برای خودش نشسته بود و سرش را توی گوشی فرو کرده بود ایستاد و گفت: یه کمک میدی ؟!
بردیا به زور سرش را از صفحه ی گوشی جدا کرد.
بنیامین پیش دستی میوه را مقابلش گذاشت و گفت: این ریسه ها رو میخوام وصل کنم به این هالوژن ها … !
بردیا از جا بلند شد و بنیامین لبخندی زد وگفت: تو برق کاریت از من بهتره !
بردیا لبخند محوی زد و بنیامین وارد اشپزخانه شد و رو به آنا که توی لیوان ها ابمیوه میریخت گفت : یه زنگ به امیرعلی بزن ببین کجا مونده !
آنا جوابی نداد.
بنیامین چهارپایه ای را از تراس اشپزخانه برداشت و آنا کنجکاو پرسید: میخوای چه کار کنی ؟!
-با بردیا این ریسه ها رو وصل کنیم !
انا لیوان های خالی را توی سینک با حرص پرت کرد و شیر اب را باز کرد .
بنیامین به حرکات پرشتاب و کلافه اش نگاه میکرد .
-نمیخواد الان بشوری من خودم بعدا میشورم !
آنا توجهی نکرد.
بنیامین نمیفهمید ! معنی حرکاتش را نمی فهمید . از وقتی که امده بود توی پیله اش بود ! معلوم نبود کی میخواست پروانه شود و پیله اش را پاره کند و یک لبخندی واقعی و از ته دل روی لبهایش بنشیند !
انا نگاهی به سالن انداخت .بیتا و رها خوب با هم گرم گرفته بودند .
پوفی کشید و گفت : چی شد … امروز میخواستی بری مشهد ! با خانم توتونچی قرارت کنسل شد ؟!
بنیامین اره ای گفت وآنا نگاهی به صورت بنیامین انداخت وگفت : اگر این دختر خانواده ات نباشن چی ؟!
بنیامین خونسرد گفت : من چیزی رو از دست نمیدم !
انا لب زد: بهتر بود به اون ملاقات خودتو میرسوندی !
بنیامین جوابش را نداد ، همانطور که چهارپایه را به پایش تکیه داد بود پرسید: دستت خوب شد ؟!
و خواست مچ دست آنا را بگیرد که آنا دستش را کشید و گفت: ولم کن بنیامین! برو به مهمونا برس. پذیرایی کن ! ریسه ها رو وصل کن !
بنیامین بی حرف از اشپزخانه بیرون رفت .
انا یک مشت اب به صورتش پاشید … تا کی میخواست با خودش کلنجار برود !
تا چند ساعت دیگر میخواست با این ماسک ظاهری چسبیده به صورتش در خانه بچرخد و نقش بازی کند که انگار نه انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است ! وانمود کند خوشحال است درحالی که چیزی مثل خوره داشت تمام وجودش را میخورد !
پوفی کشید… بنیامین احمق نبود !
نگاهی انداخت به ساعت ظریف مچ دستش که هدیه ی تولد سال گذشته اش بود که بنیامین برایش خریده بود !
وقت داشت … هنوز وقت داشت !

بیتا چشمش چرخید به سمت به صورت خاتون که زوم شده بود روی چهره ی رها …
رها معذب انگار حوصله اش سر رفته بود ، مدام جا به جا میشد … از یک طرف کل حواسش جمع تیمسار بود و از طرف دیگر بدون هم صحبت کلافه به نظر می امد.
لبخندی به لبهایش چسباند و گفت: این بچه ها خیلی سر و صدا میکنن !
رها سرش را به سمت بیتا چرخاند و گفت : نه اتفاقا … بنیامین خیلی خوب میتونه مدیریت کنه !
خاتون از تعریف رها خوشش امد و گفت : با حوصله است . عاشق بچه هاست .
بیتا پی حرف مادرش لب زد : دوسال شیفت عصر تو یه دبستان غیرانتفاعی مربی پرورشی بود ! سرش درد میکرد بچه ها رو ببره اردو !
رها ابروهایش را بالا داد و گفت: واقعا ؟! مسئولیت سختیه!
بیتا با اب و تاب گفت: انقدر مدرسه حمایتش میکرد بابت ایده هاش . حتی تو روزنامه دیواری درست کردن بچه ها انقدر کار کرد و وقت گذاشت که مدرسه ی غیرانتفاعی که اطراف تهران بود و هیچکس اسمشو نمیدونست شد مدرسه ی اول استان ! مدیرش خیلی سعی کرد بنیامین رو تو اموزش و پرورش استخدام کنه !
-نشد ؟!
بیتا خندید وگفت: اخه به تیپ و قیافه اش میومد بره تو اون ارگان ؟ هی بکن و نکن ! اصلا بنیامین از هیچکس حرف شنوی نداره .
رها سری به نشانه ی تایید تکان داد و خاتون بی هوا پرسید: ازدواج نکردی ؟! بچه نداری ؟!
رها لبخندی به لحن مهربانش زد و گفت: نه ازدواج نکردم.
خاتون ناراحت گفت: چرا دخترم. دیگه الان خوبه شوهر کنی بچه دار بشی . چرا از خودت دریغ میکنی مادر ؟! ماشالله خیلی هم دختر قشنگی هستی.
رها به لبخند روی لبهایش اکتفا کرد.
بیتا نگاهی به صندلی بازی بچه ها انداخت و گفت: تازه بنیامین میگفت نصف دوستای رهام نیومدن ! من یکی که بدجوری سردرد گرفتم !
رها نگاهش کرد و گفت : شما خودتم دو تا پسر داری نه ؟!
خاتون باغصه گفت : نوه ی دختر ازم دریغ شد !
بیتا غش غش خندید و گفت: وای مامان رو من حساب نکن . بگو بنیامین برات یه نوه ی دختر بیاره.
خاتون انشااللهی از ته دل گفت و رها پرسید: بچه هاتون چند سالن ؟
-فرهاد یک سال از رهام بزرگتره. فرهود یک سال از رهام کوچیکتره .
رها هومی کشید و گفت :چه پشت سر هم . سخت نبود ؟!
بیتا پایش را روی پا انداخت و گفت: اوایل چرا . ولی خب چون بچه ها هم سن بودن هم بازی شدن . دیگه سختیش به چشم نیومد .
بنیامین با دستمال عرق پیشانی اش را پاک کرد وگفت : بیتا عوض اینکه هی به حرف بگیریش ازش پذیرایی کن !
و اشاره ای به بشقاب پر میوه اش کرد و گفت: چرا هیچی نمیخوری؟!
رها با عشق نگاهش کرد و گفت : میخورم . مرسی.
روی دسته ی مبل رها نشست ، رها با ذوق خودش را جا به جا کرد و بنیامین لب زد: راحت باش. من راحتم.
خاتون به کنارش اشاره کرد و گفت: بیا اینجا بشین مادر.
بنیامین پیش دستی میوه را روی زانویش گذاشت و حینی که یک موز را پوست میکند گفت: حالا بحثتون چی بود ؟!
بیتا لبهایش را جمع کرد وگفت : داشتیم راجع به دختر داشتن تو صحبت میکردیم !
بنیامین به رها نگاه کرد و گفت : میدونستی اگر دختر داشتم حتما اسمشو رها میذاشتم !
رها همانطور که خیره نگاهش میکرد گفت : خب این اسم تو ذهنت بود ! مثل رهام …
-تو ضمیر ناخوداگاهم ثبت شده بود.

-تو ضمیر ناخوداگاهم ثبت شده بود.
پیش دستی میوه ی پوست کنده شده را به دست رها داد و گفت : البته جدای این رها اسم قشنگیه ! معنی ازادی داره ! قبل از اینکه مجوز هفته نامه ام صادر بشه خیلی دوست داشتم اسمش رو رها بذارم !
رها خندید و گفت : هنوزم دیر نشده ! هفته نامه ی جدیدت !
بنیامین حین قاچ کردن شلیل و موز و خیار لبخندی زد وگفت:
-همون به اسم دخترم قناعت کن ! رها خانم .
پیش دستی دیگری را روی زانویش گذاشت و رها گفت: واقعا فکر میکنی راه چاره ای نیست ؟!
بنیامین نچی کرد و رها با اصرار گفت: تو تعلیق هستی … میشه یه کارایی کرد !
-خیلی مهم نیست ! من از خیرش گذشتم. راستی …
رها تند گفت : جانم ؟
-پرونده ی شرکت بسته شد ؟!
رها لبخند پت و پهنی زد و بنیامین گفت : چیه میخندی ؟ حقوق منو بالا کشیدی ! اون همه طرح زدم …
رها باز میخندید .
بنیامین اخمی کرد و گفت : بخند رها خانم ! بخند … نوبت خنده های منم میشه
پیش دستی سومی را روی زانویش گذاشت و رها گفت : اصلا نگران شغلت نباش … من نمیذارم توبیکار بمونی !
بنیامین با طعنه گفت : مثل شرکت دیگه !
رها باز خندید و بنیامین دو پیش دستی میوه ی پوست کنده را جلوی خاتون و بیتا گذاشت و رو به انها گفت: تعارفی شدید !
خاتون و بیتا لبخند زدند.
بنیامین از ارامش صورت خاتون نفس راحتی کشید وگفت :خونه ی پسرت تعارف میکنی خاتون ؟!
خاتون خواست جوابش را بدهد که پسر بچه ای تند به سمتش دوید و گفت: عمو … عمو… رهام کارتون داره !
بنیامین با دستمال دستهای نوچش را پاک کرد و گفت: خب خانم ها دست به کار بشید ! یکم از خودتون پذیرایی کنید.
پسربچه با استرس گفت : عمو زود باش…
بنیامین به سمت اتاق خواب رفت، رهام مثل سر دسته ی ترسو ها یک گوشه ایستاده بود و دو سه پسر بچه دوره اش کرده بودند.
چراغ اتاق را زد وگفت: شماها اینجا چیکار میکنید؟!
یکی جلو امد و گفت: عمو بخداتقصیر رهام نبود.
یکی که عینک گردی روی صورتش داد با اجازه ای گفت : اقا اجازه تقصیر من بود !
بنیامین لبخندی زد و رو به رهام گفت : تو صاحبخونه ای بعد دوستاتو مقصر کردی رهام ؟!
رهام لب برچید و گفت : بخدا فقط میخواستم جعبه موسیقی مامان آنا رو نشون بدم !
بنیامین نگاهی به در شکسته ی جعبه ی موسیقی انداخت و گفت: باشه . حالا برید بیرون من اینو درست میکنم !
همان اولی که دنبال بنیامین امده بود گفت: یعنی از دست رهام ناراحت نیستید ؟!
-نه عمو جان. برید تو هال تا ادامه ی مسابقه ! میخوام ببینم کی میتونه برنده ی امشب باشه ! هنوز اون جایزه ی اصلی مونده !
بچه ها هورایی کشیدند و از اتاق بیرون رفتند .
بنیامین مقابل کنسول نشست ، یکی از لاک های آنا روی میز ریخته بود . جعبه ی موسیقی که روی زمین افتاده بود را برداشت .
رهام گونه اش را بوسید و گفت: ببخشید . دیگه برام اسباب بازی نخر . از اینا برای مامان بخر !
بنیامین خندید و گفت: برو خرم نکن !
رهام خندید و با دو از اتاق بیرون رفت .
چهار زانو شد و جعبه را جلوی چشمش نگه داشت ، رقصنده ی باله اش نبود … با چشم دور و اطراف را نگاه کرد ، پیچ درش درامده بود و اسیب جدی ای ندیده بود.
پیچش را با سوهان ناخن روی میز جا انداخت .
بلند شد و جعبه را روی کنسول گذاشت و دنبال عروسک باله ی شیشه ای اش میگشت که با دیدن برقش خم شد ،روی شال انا افتاده بود .
شال انا را به جا رختی اویزان کرد .
عروسک را توی جعبه گذاشت . با دیدن کیف صورتی باز آنا سرجایش ایستاد .
رهام صدا زد : بابا …
بله ای گفت ، رهام دیگر حرفی نزد. از جلوی در اتاق به سمت دیگری دویده بود.
خم شد …
اما بلافاصله کمرش را راست کرد .
هیچ وقت چنین کاری نکرده بود که حالا …
هوای اتاق گرفته بود !
با دیدن دفترچه ی چرمی مانندی خودش را راضی کرد و دستش را توی کیف فرستاد .خبری از کاغذ های آبی نبود ! اما پاسپورتی توی کیفش بود !
نخواست بازش کند !
خواست برش گرداند اما ضربان قلبش به تند شدن میرفت … مقابل میز کنسول جلوی کیف انا زانو زد .
صفحه ی اول پاسپورت را باز کرد !
عکس رهام به صورتش میخندید !
گذرنامه ی رهام توی کیف آنا بود … ! پوزخند بدی روی لبش نشست .
گردنش را صاف کرد . سرش را به سمت کمد دیواری سمت راستش چرخاند .
درب کمد باز بود … با سر انگشت سبابه در را کامل باز کرد.
با دیدن بهم ریختگی لباس ها نفسش حبس شد .
درب کمد مخفی داخلی ،بنظر نمی امد قفل باشد . لباس های جلوی کمد مخفی نامرتب بودند ! مثل همیشه که حوصله نداشت انها را درست تا کند و سر جایشان بگذارد تا کمد مخفی ، مخفی بماند !
نفسش در نمی امد . صدای نبض قلبش را پشت حدقه ی چشمهایش می شنید .
پاسپورت رهام را به صورتش چسباند … بوی عطر میوه ای میداد !
تلفن همراه آنا چشمک میزد … صفحه را روشن کرد.
البرز پیام داده بود ، از همان صفحه ی نمایش روشن گوشی لمسی بدون باز کردن قفل صفحه میتوانست نیمه ی پیام را بخواند : چهار ساعت دیگه پرواز داری آنا!
همانطور که چشمش به پیام البرز بود پیام دیگری رسید و صدای سوتش اتاق را پر کرد .
توی صفحه ی نمایش گوشی نوشته شده بود : دو پیام جدید !
پیام دوم را باز نکرد ، حتی همان پیام اول را هم کامل باز نکرده بود ! گوشی و پاسپورت را توی کیف فرستاد ، دستش را لبه ی میز کنسول گرفت و ایستاد .
یک قدم جلو رفت که پایش روی جسم نرمی رفت و تعادلش را از دست داد … قبل از اینکه بیفتد لبه ی تخت نشست … کسی از درون ماهیچه ی قلبش را فشار میداد … کف دستش را مدور روی سینه اش می چرخاند .
سرش سنگین شده بود … گوشهایش سوت میکشید !
نفسش را نمیتوانست بیرون دهد !بریده بریده نفسش بیرون می امد … ذره ذره هوا را می بلعید … انقدر دهانش را باز و بسته کرد تا کمی تلاطم و شتاب ضربان قلبش ارام گرفت.
عرقی که روی شقیقه اش سر میخورد را حس میکرد … کتف چپش تیر میکشید . خم شد … پشتش گرفته بود . با این حال چیزی که زیر پایش افتاده بود را برداشت. کوشی رهام بود ! با همان چشمهای شیشه ای ! باتری اش ضعیف بود وصدای گرفته و خش داری از بدن پولیشی اش بیرون می امد.
حتی چشمهایش روشن و خاموش نمیشد !
جان نداشت . نفس نداشت . نا نداشت … کم اورده بود ! دیگر نمیتوانست مثل قدیم شاد و پر سر وصدا آواز بخواند! …

با ضربه ای به در ، سرش را بلند کرد.
آنا لب زد : کیک و اوردن !
جوابش را نداد.
با هول جلو امد و پرسید: خوبی ؟! چی شده ؟!
کوشی را روی تخت انداخت و از جا بلند شد ، آنا خواست دستش را بگیرد که دستش را پس زد و بدون اینکه جواب آنا را بدهد از کناره ی کنسول سه پایه و دوربینش را برداشت و از اتاق بیرون رفت .
سرود تولدت مبارک را بچه ها نا هماهنگ میخوانند ، یکی پس میخواند … یکی پیش…
رهام با ان کلاه بوقی و یک دست توی گچ روی مبل سه نفره شاهانه مقابل کیک بزرگ باب اسفنجی نشسته بود و لبخند میزد .
سر و کله ی آنا توی سالن پیدا شد ، با ان لبخند مصنوعی ، کنار رهام پیش باقی بچه ها نشست و شمع های رهام را تک تک روی کیک گذاشت .
از بیست و یک بچه ، دوازده نفر بیشتر نیامده بودند . همه در قاب جا میشدند .
سه پایه را تنظیم کرد .
دوربین را رویش گذاشت .
بیتا با خنده گفت: خدا رو شکر اینجا حوض نیست دوربین بیفته توش !
بنیامین خم شده بود … انا شمع ها را ارام می چید . با صدای دوربین و فلشی که توی صورتش خورد ؛سرش را بالا اورد.
بنیامین با دست حلقه ی فوکوس را کمی چرخاند … تصویر آنا پیش چشمش بود .
دوباره انگشتش را روی شاتر گذاشت …
بیتا و مرتضی و فرهود و فرهاد دور رهام وآنا را گرفتند … بعد هم نوبت مصطفی خان و خاتون و بردیا بود … بعد هم دوستان رهام !
کمرش را صاف کرد و رو به رها گفت : عکس نمیگیری؟!
رها چشمهایش برق زد و گفت: از خدامه …
خواست بلند شود که بنیامین اشاره ای به تیمسار کرد ، خاتون و مصطفی خان خواستند بلند شوند که بنیامین دستش را به علامت نه بالا نگه داشت .
قبل از اینکه کسی بپرسد گفت: همه تو قاب هستید …
لبخندهایشان بیشتر شد . همه به جز انا که هر از گاهی به ساعت مچی اش نگاهی می انداخت ! توی لنز نگاه میکردند ! کاری به وقت نداشتند !
همه به جز آنا دیرشان نشده بود !
فلش میخورد توی صورت های خندانشان … کمی جا به جا میشدند … بچه ها مودب ایستاده بودند تا عکس های خانوادگی تمام شود .
حتی یک دو سه هم نمیگفت .زبانش در کام تلخش نمی چرخید ! فقط بی هوا عکس میگرفت .
دوباره کمرش را صاف کرد و رهام گفت: من با توعکس ننداختم !
بردیا جلو امد و گفت : من میگیرم !
بنیامین سری تکان داد ، کنار رهام نشست .
انا خواست برود که بنیامین لب زد: بشین …
آنا ارام گفت: فکر کنم منظور رهام یه عکس دوتایی بود !
بنیامین مستقیم توی صورتش خیره شد و گفت: شاید این اخرین عکس سه نفرمون باشه !
مات و مبهوت به نیمرخ جدی بنیامین زل زد .
بردیا بلند گفت : زن داداش اینجا رو نگاه کن . یک… دو …. سه …
صدای چیلیک دوربین امد .
بنیامین ایستاد و صدا زد: رها …
رها خودش را رساند . بنیامین جایش را به رها داد ، خودش تیمسار را بلند کرد.
تیمسار در گوشش گفت: حالت خوبه؟!
بنیامین نگاه با محبتی به صورت پیرمرد انداخت و لبخند زد . جوابش را نداد ! منتظر جواب هم نبود !
دستش را روی شانه ی تیمسار گذاشت .

رهام وسط بین رها و آنا بود ، بنیامین دست چپش را روی شانه ی آنا گذاشت . آنا لرزید .
رها با جان و دل می خندید … بردیا دوباره یک … دو … سه گفت .
بیتا موی توی صورتش را کنار زد وگفت: حالا با شمع روشن عکس بندازه رهام … عمه ناخنک نزن.
رهام خندید و انگشت اشاره اش را از توی دهانش بیرون اورد .
خاتون دل نگران به صورت در هم بنیامین نگاه میکرد .
دستش را توی جیبش فرو کرد برای پیدا کردن فندک ، آنا جعبه ی کبریت را به سمتش گرفت، بنیامین محل نداد .
به جز صدای موزیک وهمهمه ی پسربچه ها کسی حرفی نمیزد.
مصطفی خان روی مبلی نشست و بنیامین با فندک شمع های روی دندان های صورت باب اسفنجی را روشن کرد. انا خفه گفت: دستت میسوزه بیا با کبریت …
با صدای هیسش ، دهانش را بست .
بردیا صدای موزیک را کم کرد و گفت : خب چند تا عکس با شمع روشن بندازیم و دیگه کیک و ببریم نه بنیامین ؟!
جوابش را نداد ، اخرین شمع روی کیک را روشن کرد و رهام با ذوق گفت : نمیشه خاموششون نکنم؟!
بنیامین پشت دوربین رفت .
سه پایه را کمی عقب تر برد و گفت : بچه ها برین پیش رهام بایستید …
نفسش را فوت کرد و گفت: خاتون اقا جون ، پیش رهام بشینید… فرهاد تو کادر نیستی برو روی دسته ی مبل وایسا دایی .
بنیامین نگاهی به رها که سرجایش بلاتکلیف ایستاده بود انداخت و گفت: رهاجان پیش بیتا وایسا …
از توی لنز به صورت تک تکشان نگاه میکرد . حال همه خوب بود ! رو به راه بود …
رها دست تیمسار را گرفته بود که مباداجایی برود .
مرتضی دستش را دور شانه های بیتا حلقه کرده بود ، بردیا کف دستهایش را روی پشتی مبل گذاشته بود و ژست جوانانه ای گرفته بود .
خاتون و مصطفی خان هم جایشان خوب و واضح بود .
تک سرفه ای کرد و لب زد: همه حاضر ؟!
آنا دهانش را باز کرد وگفت : خودت چی؟!
محل نگذاشت .
دستش را روی شاتر فشار داد و عکس را گرفت …
صدای چیلیک و فلشی که توی صورتشان خورد با نفس یکباره ی رهام و خاموش شدن شمع ها یکی شد …
صدای دست زدن جمع که آمد ، بردیا گفت: زنگ زدن .
و بدون اینکه منتظر باشد خودش جواب ایفون را داد .
گوشی را گذاشت وگفت: امیرعلیه !
خاتون خندید و گفت: چه به موقع رسید … !
بنیامین پشت دوربینش قرار گرفت و به رهام گفت : رهام منو نگاه کن …
خاتون خنده اش جمع شد .
کنار مصطفی خان نشست و گفت: این بچه رفت تو اتاق برگشت چش شد ؟!
مصطفی خان جوابی نداد حواسش به صورت بنیامین بود.
با سر وصدای امیرعلی که جعبه ی شیرینی بزرگی دستش بود ، سرها به سمت در چرخید .
امیرعلی با سرخوشی گفت: رهام تولدت مبارک …
رهام از پشت کیک به سمت در دوید ، بلند گفت : عمو امیر…
امیرعلی جعبه را به دست بردیا داد و خم شد ، رهام را بوسید و جعبه ی بزرگی را به دستش داد و گفت : تولدت مبارک .
بنیامین سه پایه را کناری گذاشت ، انا سینی کیک را روی کانتر گذاشته بود ، بیتا کمکش میکرد تا آن را ببرد ، رها هم ایستاده بود تا بین بچه ها پخشش کند.
امیرعلی کمرش را راست کرد وگفت: احوال پدر نمونه ی سال ! چه تو همی…
به زور لبخندی زد وگفت : خوش اومدی .دیر کردی !
-تا فرشته ودرین رو بذارم خونه ی مادرم ، طول کشید .
بنیامین اشاره ای به جعبه ی شیرینی کرد و گفت: این دیگه واسه ی چیه؟!
بردیا بلند گفت : بچه ات مرخص شد ؟!
مرتضی با حرص گفت: با یه جعبه شیرینی نمیتونی سر و تهشو هم بیاری… ! باید شام بدی…
امیرعلی خندید و بنیامین پرسید:
-درین خوبه ؟!
امیرعلی با عشق گفت : محشره !
بنیامین لبخند کمرنگی زد و مصطفی خان بلند گفت : تبریک میگم پسرم .انشاالله قدمش براتون خیر باشه …
همین جمله کافی بود تا دوباره سیل تبریک ها به سمت امیرعلی شلیک شود ، بعد از کلی تعارف و خوش و بش ، امیرعلی روی مبلی نشست ، رها با یک پیش دستی کیک کنارش قرار گرفت و امیرعلی با طعنه گفت : چطوری دوست بی وفا !
رها لبخندی به پهنای صورتش زد و گفت: تو انگار بهتری ! همه چی خوبه ؟!دخترت چطوره ؟!
– اسمشو که گفتیم بهت درین ! زردی نگیره همه چی خوبه !
-با اینکه یه بار بیشتر ندیدمش ولی بدجور دلم براش تنگ شده .
امیرعلی با صدای بلند خندید و گفت : دیشب نذاشت پلک رو هم بذاریم .راستی مرسی اومدی بیمارستان. یکم شلوغ شد نشد ازت نه پذیرایی کنیم نه درست وحسابی تشکر.
رها با شرمندگی گفت: ببخشید دیروقت تونستم بیام. ولی خیلی براتون خوشحالم.
-انشاالله قسمت خودت.
رها از حرفش خندید و امیرعلی با سر چنگال کیک را توی دهانش گذاشت و گفت : فکر نمیکردم بیای !
با لحنی که انگار داشت فخر میفروخت و پزش را میداد جواب داد :
-بنیامین دعوتم کرد.
امیرعلی هومی کشید و رها با سرخوشی گفت : هنوزم فکر میکنم دارم خواب می بینم. تو باورت میشه انقدر همشون راحت قبولم کردن؟!
-گفته بودم که خانواده ی خوبی هستن .
دستی روی شانه اش امد ، پیرمرد نگاهش کرد وگفت: بریم؟!
امیرعلی لبخندی زد و گفت: سلام پدر جان.
رها تند گفت: اخ اخ… بابا خسته شده .
تیمسار در چشمهای امیرعلی خیره شد و بازگفت : بریم؟!
رها از جایش بلند شد ، بنیامین روی زانو پایین کانتر در سالن نشسته بود و حواسش جمع سه چهار پسر بچه بود ، که انگار با هم به تفاهم نرسیده بودند! روی پیراهن سفید یکی شکلاتی شده بود و دیگری خدا را قسم میخورد که چنگالش را به پیراهن دوستش نمالیده است .
بنیامین دقیق به حرفهای جفتشان گوش میداد.
رها خم شد وگفت : بنیامین ؟!
-جانم …

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن