رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 15

-نمیرم …!
خسته گفت : شنیدی بنیامین ؟! حتی اگر بیرونمم کنی نمیرم ! هیچ جا نمیرم. من برگشتم سر زندگیم ! بخاطررهامم که شده اگر قبولم نمیکنی؛ حداقل بیرونم نکن !
زیر لب گفت: بهم فرصت بده . همه چیز و درست میکنم ! دوباره میشم همون آنایی که بهش افتخار میکردی ! همونی که دوستش داشتی ! همونی که خوشبختی و ارامش و خواسته هاش برات مهم بود ! میشم همون آدم … دیگه نمیفروشمت ! دیگه به هیچ حرف و حدیثی نمیفروشمت بنیامین … !
اهی کشید وگفت: دیشب اذیت شدی ! نمیخواستم بیام … رهام بیدارم کرد … تو خواب و بیداری اومدم …! استراحت کن …
داشت بلند میشد برود … اول چانه اش را از روی شانه ی بنیامین برداشت و بعد کم کم موهایش از روی پوستش بلند شدند و دیگر نبود !
نه خبری از سنگینی بود ….
نه موهایش ….
نه چانه ی یخش …!
نه بازدمش که به صورتش فرود بیاید !
داشت میرفت …
دستش از خواب درامده بود . حالا که سبک شد فکر کرد به ان سنگینی عادت کرده بود !…
اخمهایش در هم رفت .
آنا خم شد و گونه اش را ارام بوسید .
زیر گوشش گفت: خوشحالم حالت خوب شده …! اگر یه اتفاق بدی برات میفتاد…
بغض کرد وگفت: حتی تصورش هم برام سخته بنیامین !
یک قطره اشک روی صورتش چکید …
دید که پلکهای بنیامین لرزید و اما هنوز به قوت خودش بسته نگهشان داشته !
سبابه اش را روی صورت بنیامین کشید تا پاکش کند … سبابه ارام ارام روی پوست اصلاح شده اش جلو رفت و روی لبش ماند .
دستش را بالا اورد و روی دست آنا گذاشت. به آرامی ان را از روی صورتش پس زد و پتوی کنار دستش را تا روی صورتش بالا کشید !
هنوز زود بود !
نفسش را عمیق بیرون فرستاد و پلکهایش را کمی باز کرد . آنا نبود !
خواست بلند شود که صدای ظرف و ظروف از اشپزخانه امد …
خیالش راحت شد ؛ نگاهی به بازویش انداخت . آستین پیراهنش چروک شده بود … از همان کنار رفتگی پیراهنش خطوط موهای لجوج آنا روی پوست بازویش حک شده بود !

خیالش راحت شد ؛ نگاهی به بازویش انداخت . آستین پیراهنش چروک شده بود … از همان کنار رفتگی پیراهنش خطوط موهای لجوج آنا روی پوست بازویش حک شده بود !
بعد از کلی سعی ؛ بالاخره فهمید این چشمها دیگر خواب نمی طلبد ، دستش را لبه ی تخت رهام گرفت و به ارامی خودش را از زمین جدا کرد .
روی پاهایش ایستاد و دگمه های پیراهن چروکش را بست .
ساعت هفت صبح بود .
پتو را روی رهام مرتب کرد و از اتاق بیرون امد . آنا با دیدنش سلام کرد .
سری تکان داد و وارد سرویس شد ، چند مشت آب به صورتش پاشید . مسواک زد. ماشین ریش تراشش را برداشت ؛ کارش پنج دقیقه طول کشید.
از سرویس که بیرون امد ، انا پشت میز اشپزخانه نشسته بود و منتظر با لبخند ژکوندی تماشایش میکرد .
اخمهایش عمیق تر شد انقدر عمیق که لبخند از لبهای آنا محو شود .
وارد اشپزخانه شد و درب یخچال را باز کرد.
صدایش امد :
-همه چیز اوردم سر میز ! دیروز خرید کردم .
ناچار درب یخچال را بست و آنا گفت: میخوای برات تخم مرغ اب پز کنم ؟!
پشت میز نشست و برشی نان برداشت ، آنا پیش دستی پنیر را جلویش گذاشت و گفت : نذاشتم بخوابی نه ؟! صبحانه اتو خوردی . داروهاتو بخور دوباره استراحت کن. خیلی نباید به خودت فشار بیاری . خوب شدن دنده زمان بره !
نگاهش نکرد .
دستش را جلو اورد و لیوان شیر را برداشت و گفت: ببرم گرمش کنم ؟!
خواست بلند شود که متحکم گفت: بشین !
آنا روی صندلی برگشت .
بنیامین خشک و جدی گفت : اگر تحملت میکنم ، هیچی نمیگم فقط به خاطر رهامه !
آنا سرش را بالا گرفت و به چشمهای بنیامین نگاه کرد.
-اگر نمیتونی این وضع و تحمل کنی همین الان میتونی بری ! بسلامت … تمام وسایلی هم که اوردی به انضمام وسایل اشپزخونه و اتاق خواب بهت برمیگردونم !
رسمی حرف میزد !
بیشتر داشت حرفهایی که میخواست بنویسد را بلند بلند زمزمه میکرد !
-من نمیتونم دوباره با پدرت و تو کلنجار برم ! دیگه نه میتونم … نه میخوام !
نان برشته ی توی دستش را توی سفره پرت کرد و گفت: اگر قراره دوباره دردسر و مشکل و تهدیدی از جانب پدر تو …
آنا میان کلامش گفت: نه …. هیچی ! بهت قول میدم ! من با بابا حرفهامو زدم ! بهش گفتم انتخابمو …
دستش را به سمت کانتر دراز کرد و پوشه ای را جلوی دید بنیامین روی میز گذاشت و گفت : حتی دارم برای تمام املاکی که به ناممه بهش وکالت نامه میدم که دست از سر من برداره ! قبول کرده … دیگه هیچ مشکلی پیش نمیاد بنیامین ! هیچی !
متعجب نگاهش کرد وگفت: داری به پدرت وکالتنامه میدی ؟!
آنا سری تکان داد وگفت: آره . چرا ندم ؟!
پوزخندی زد و گفت: الان بهت بگم چرا انگ پول پرستی هم بهم میزنی لابد !
آنا با هول گفت: اگر تو بگی نه … میگم نه !
پوفی کشید و گفت: به من هیچ ربطی نداره ! مالته هرجور دوست داری خرجش کن ! من چشم داشتی ندارم ! برای خودت سوتفاهم و مسئله نساز!
-برای رهام هم چشم داشت نداری؟!
بنیامین نگاهش تیز شد .
انا فورا گفت: منظورم این نیست … یعنی منظورم چیزدیگه است . خب بنیامین هرچی باشه پدرمه . قرار نیست سر من کلاه بذاره ! ولی دور از جونش … بعد از صد وبیست سال … دور باشه اون روز…. دوباره همه چیز به خودم برمیگرده ! مگه غیر از اینه ؟!
-به من ربطی نداره آنا ! خودت تصمیم بگیر !
با التماس گفت:
-منو به حال خودم نذار بنیامین من اینجوری بدتر تمام اعتماد به نفسمو از دست میدم !
با طعنه گفت:
-تو به حال خودت رفتی بچه ی منو بدون اینکه من خبری ازش داشته باشم از بین بردیش ! دیگه من چه اعتماد به نفسی بهت بدم آنا ؟! سی سالته ! رهام هفت سالشه تنهایی تصمیم میگیره چه ماشینی داشته باشه ! با نهایت دودلی و تردیدش تصمیم میگیره ! تو ازبچه ی خودتم کمتری؟!
پوفی کشید و گفت: چرا داری انقدر عجولانه رفتار میکنی ؟! چرا انقدر همه چیز وباهم قاطی میکنی … مخلوط میکنی که چی بشه؟ انا بخشیدن وکالت اموال مادرت هیچ ربطی به من نداره ! اما این تویی که داری خودت از خودت تمام اعتماد به نفستو میگیری ! منو قبول نداری خیال میکنی من دنبال ارثتم برای پسرم … برو لااقل با داییت مشورت کن ! لااقل با یه مشاور… یه وکیل ! آنا من پس فردا سرمو گذاشتم زمین مردم تو دستت به کجا بنده ؟! من ارث دارم ؟! تک و تنها با دست خالی … پدرت یه بهانه جور کنه دوباره بفرستت اسایشگاه که تو دست وپاش نباشی ! دوباره یه صیغه … شاید حتی یه بچه !
-پدر من انقدر بی صفت نیست بنیامین ! هرچی باشه انقدر پست فطرت نیست !

مکثی کرد و گفت: بنیامین تو همیشه زیادی به همه چیز شاخ و برگ میدی ! پدر من چنین ادمی نیست !
-آنا پدر تو کسیه که تمام اسباب بازی های بچه ی من و نوه ی خودشو با خاک یکسان کرد که فقط تو رو مجاب کنه بری ! آنا اونی که داشت تو رو وادار میکرد که بری ، پدرت بود ! میفهمی رفتن یعنی چی آنا ؟! یعنی نباشی… میدونی نباشی یعنی چی ؟! یعنی ازادی عمل بدی بهش که هرکاری دلش خواست بکنه ! یعنی بهش میدون بدی ! آنا من نمیدونم تو ذهن پدر تو چی میگذره … اما میدونم که دادن وکالت نامه اونم بدون هیچ دلیل موجهی درست نیست ! تا وقتی خودت هستی سالمی چرا باید یکی دیگه مال تو رو مدیریت کنه !
-وکالت نامه میدم به تو !
پوفی کشید وبا ملامت گفت:آنا چرا نمیفهمی… من میخوام چه کار ؟! هان ؟! میخوام چه کار ؟! ارثیه ی تو مال توئه ! تو هم به جای اینکه بذل و بخشش کنی نگهش دار … سرمایه است… روز مباداست … شاید یه روزی خواستی از ایران بری… شاید خواستی یه کار بزرگ راه بندازی … شاید خواستی به هزار نفر ببخشی نمیدونم آنا ! ولی اینو میدونم که درست نیست ! این تصمیم درست نیست چون هیچ هدفی پشت سرش نیست ! هیچی !پوچه آنا!
آنا اب دهانش را قورت داد وگفت: هدف دارم !
هومی کشید وگفت: جدی ؟! خیلی خب. هدفت چیه ؟!
مستقیم به چشمهای پر حرصش خیره شد وگفت:
-میخوام هفته نامه و قلم تو رو برگردونم !
پوزخندی زد… دستش را ستون چانه اش کرد و گفت: در ازاش همه ی هست و نیستتو حراج کردی ؟! بخاطر یه هفته نامه ی پیزوری ؟! آنا من نمیخوام برگردم به اون شغل … حتی فکرشم نمیکنم !
مات گفت:
-چرا؟! تو نمیتونی بیکار بمونی ! همین بیکاریت مریضت کرد !
شمرده شمرده صریح گفت:
-آنا نگفتم بیکار میمونم ! میخوام همون شغل سابقمو شروع کنم . همون ساخت تیزرهای تبلیغاتی ! درامدمن از همین راهه ! نه حاشیه داره … نه جنجال … نه خطر ! واسه ی اینده ی رهام هم خوبه ! دیگه هم فکر هفته نامه رو نکن ! در مورد ارث و میراثت هم هرچی لازم بود بهت بگم و توصیه کنم گفتم! خودت میدونی ! اگر ببخشی ارزشت برام کم نمیشه … اگر نبخشی هم ارزشت برام بالا نمیره ! فهمیدی ؟!
-اره !
-خوبه !
بعد از مکث کوتاهی آنا نگاهش کرد و پرسید: منو بخشیدی ؟!
کمی از شیرتوی لیوان سر کشید . انقدر حرف زده بود که گلویش خشک شده بود.
هنوز کامل قورتش نداده بود که از بخشش می پرسید!
بخشش؟!
قرار بود ببخشد ؟!
چه چیزی را ببخشد؟!
ذهنش کش نداد . نمیخواست کشش بدهد ! نمیخواست وانمود کند ! نمیخواست با تظاهر و کم محلی به قول خودش همین دو زار اعتماد به نفس را هم بگیرد و دودش کند !
به اندازه کافی پای چشمهایش گود بود ! به اندازه ی کافی بی طراوت شده بود ! به اندازه ی کافی دور مانده بود !
نفسش را از بینی بیرون فرستاد و گفت: بخشیدمت ولی…
آنا تند لب زد: ولی چی؟!
انگشت سبابه اش را به شقیقه اش زد و همانطور که در چشمهایش خیره شد گفت: فراموش نکردم انا!
آنا بابغض گفت: یعنی قرار نیست دوباره عقدم کنی ؟!
-چرا !
-کی؟!
-شرط دارم !

-شرط؟
نفسش را حبس کرد و پرسید: چه شرطی؟!
بنیامین کمی دیگر از لیوان شیرش سر کشید و گفت: نه توقعی ازت دارم ! نه توقعی ازم داشته باش ! فقط به خاطر رهام !
منتظر بود بگوید نه !
گوشهایش از سکوت آنا استفاده کرد … نه توی ذهنش اکو میشد !
آنا اهل نصفه و نسیه نبود !
آنا یا کامل میخواست یا نمیخواست !
موقع طلاق هم همین را گفته بود !
مکثش زیادی طولانی شد …
خسته نفسش را فوت کرد وخواست حرفی بزند که صدای باشه ی خفه ای از ته حلقش درامد !
یک تای ابرویش را بالا داد .
بدون اینکه نگاهش را بردارد دوباره گفت: باشه . قبوله …
با مکثی لب زد: فقط …
جدی نگاهش کرد و پرسید: فقط چی؟!
-این همون فرصتیه که خواسته بودم ؟!
اخم کرد و پر استفهام گفت:
-چطور ؟!
-میخوام بدونم تا اخرش همینه یا شرایط عوض میشه ؟!
-چی؟!
با لحنی که بوی حرص میداد گفت:
-اینکه من فقط باید مادر رهام باشم و تو هم فقط پدر رهام باشی و … یعنی نباید دوست باشیم؟! نمیتونیم دیگه عاشق هم باشیم نه ؟! فقط دو تا ادمیم کنار هم … زیر یه سقف… ! بدون هیچ علاقه ای ؟! یعنی میخوای تا اخرین روز زندگیت ازم متنفر باشی ؟!
بدون اینکه منتظرش بگذارد گفت:
-متنفر نیستم !
صدایش کمی بالا رفت .
-پس این حست چیه؟! بی تفاوتی ؟… ! بود و نبود من برات مهم نیست ؟! خب اگر نیست چرا میخوای خودتو اذیت کنی ! بیرونم کن !
-انا گریه نکن !
با همان بغض و اشکهایش گفت:
-نه میخوام تکلیفم روشن بشه …
خشک جواب داد :
-تکلیفت روشن شد !
– تو همه رو بخشیدی !
بنیامین تیز نگاهش کرد وآنا خودش را روی میز جلو کشید و زمزمه کرد: تو همه رو بخشیدی ! امیرعلی که از اومدن رها هیچی نگفته بود …. رهایی که زندگیمونو خراب کرد … خاتون و حاجی که سی وسه سال حقیقت و بهت نگفتن … بردیا که هر بار هرچی دلش خواست بهت گفت و هرکاری دلش خواست کرد … بیتا که با مخالفت تو ولی بامرتضی ازدواج کرد ! حتی پدرم ! تو همه رو بخشیدی ! از همه گذشتی …
گرفته از عذابی که توی حرفهایش موج میزد گفت:
-همه بچه ی منو بی خبر ازمن سقط نکردن آنا !
آنا از گریه می لرزید.
بنیامین همانطور که به شانه های لرزانش زل زده بود، گفت:
-اصلا بچه ی من بود ؟!

مات و مبهوت نگاهش کرد ! تیرخلاص بود ! بنیامین ادم شک نبود ! چشمهایش داشت از حدقه بیرون می امد ! نفسش هم جایی میان گلو و سینه اش گیر کرده بود !
بنیامین پوزخندی زد و گفت: انقدر بهت اعتماد دارم که دنبال جوابش نباشم آنا ! فقط خواستم بفهمی درد داره این سوال ! این فکر ! آنامیبینی چقدر گَنده ! میبینی چقدر سخته وقتی بهت اعتماد نداره اونی که باید داشته باشه ! تو هم همین کار و با من کردی ! منو متهم کردی که خائنم ! پشت کردی بهم … گفتم برگرد آنا … داشتی از ایران میرفتی !
با هق هق گفت:
-ولی پشیمون شدم !
انگشت سبابه اش را روی لبش گذاشت و میان هیس کشیدنش گفت:
-لحظه ی اخر !
دستش را به گردنش برد و زنجیر و حلقه را از توی تی شرتش بیرون کشید و گفت: شناسنامه امو اوردم… حلقه اتو اوردم ! فکر کردم بهم فرصت میدی بخاطر خودم نه رهام یا …
-بخاطر هرکی ! میگم برگرد سر زندگیت ! شرطمم اونقدر سخت نیست که نتونی از پسش بربیای ! هنوزم سر حرفم هستم !
مثل بچه ها با لجبازی گفت:
-ولی من میخوام ازت توقع داشته باشم… میخوام تو هم ازم توقع داشته باشی !
-چرا انقدر عجولی!
-تو که میدونی من عجولم پس چرا انقدر دقم میدی ؟!
پوفی کشید و گفت: آناهیتا من نمیخوام اذیتت کنم ! من آدم تلافی نیستم … من از اینکه تو رو انقدر ضعیف می بینم که با هر حرف من شکننده برخورد میکنی بیشتر از خودم متنفر میشم! من نه ظالمم نه سنگدلم نه از عذاب دادن تو لذت میبرم نه خنک میشم! من فقط فرصت میخوام ! من نمیتونم یه شبه همه چیز و فراموش کنم ! همینو بفهم … همینو درک کن !
انا اشکهایش را پاک کرد و گفت: میفهمم ! فقط نمیخوام بد شروع کنیم … فقط نمیخوام با کینه شروع کنیم همین !
-پس زمان بده !
آنا با اضطراب گفت: دلت ازم صاف شد خودت بهم میگی؟!
سرش را تکان داد و آنا با هول گفت : قول میدی خودت بگی ؟!
-قول میدم !
بی طاقت پرسید: چقدر طول میکشه؟!
خنده اش گرفت .
از عجله اش …
یاد طلاقش افتاد ! همین قدر عجله داشت برود …
خنده اش ماسید .
آنا نگران پرسید: خیلی طول میکشه؟!
-نه . تا جواب ازمایش صبر کن !
لبخندی زد و گفت:خب باز جای شکرش باقیه ! خوبه…
با لحن متحکمی گفت: ولی من از اینجا نمیرم ! تا اون موقع اینجا میمونم ! به حرف هیچکس هم کاری ندارم !
بنیامین پلکی زد وگفت :خونه ی خودته !
آنا نگاهش کرد و گفت :واقعا اینجا رو خونه ی من میدونی ؟!
پوفی کشید وخسته گفت: آنا من اگر با تو ازدواجم نکنم هیچ زن دیگه ای قرار نبود جای تو رو بگیره . همینو بفهمی برای من بسه !
و به ارامی از پشت میز بلند شد و آنا هول گفـت: هیچی نخوردی … اینطوری ضعیف میشی… بخدا فهمیدم دیگه ! فرصت میخوای … منو بخشیدی. زمان میخوای … همه چی هم درست میشه ! خوبه ؟! همینا رو باید میفهمیدم دیگه !
زیر لب گفت: تو آخرش منو میکشی!
انا گیج پرسید: چی؟!
-تو قرار نیست بری سرکار ؟! اصلا چند وقته نرفتی؟!
-مرخصی زیاد طلب داشتم . ولی هشت و نیم باید برم !
خوبه .
از کانتر فاصله گرفت و آنا پرسید: کجا میری؟!
– میرم رهام و بیدار کنم . قبل از رفتنت سه تایی صبحانه بخوریم !
آنا نگاهی به ساعت انداخت . تازه هفت و نیم صبح بود !

فصل بیست و چهارم :
نگاهش را از اینه شمعدان کشاند به قران باز رو به رویش …
بعد هم به سفره ی پر از تور و نان سنگک و پنیرهایی که با قالب قلب شیرینی نخودی روی سنگک خودنمایی میکردند !
چشمش را از بساط سفره ی ساده و پر از تور برداشت و به ناخن های کوتاه سفیدش خیره شد !
این رنگ به دستهایش نمی امد!
پنجه اش را به پایین شالش کشید . سُر بود … ساتن روی سرش چفت نمی ماند !
با رشته های شال سفیدش بازی میکرد و عطر مردانه ی تندی با زیرکی وارد ریه هایش می شد … اضطراب همه ی جانش را پر کرده بود !
پایش را روی پا انداخت.
پنجه اش به لبه ی میز خورد و صدایش شیشه اش در امد !
کسی ریز خندید و دلش بیشتر پایین ریخت !
زمان چرا جلو نمیرفت !
عقربه ی ساعت دیواری لش مانده بود روی همان ساعت و دقیقه ! نه جلو میرفت … نه عقب !
شلوارش بالا رفته بود …
ان را پایین کشید . زیر کش جوراب درست روی ساق پایش می خارید ! خجالتش می امد جلوی این همه چشم ساق پایش را بخاراند !
جورابش سفید بود و کفش های تخت چرم سفید بدون سگک یا نگین ! ساده بود … نمیخواست هم پر زرق و برق باشد ! حتی نمیخواست سفید باشد!
اگر اصرار مرد کنار دستش نبود … رنگ کرم یا قهوه ای اش را میخرید!
نه سفید …
سفیدش جیغ بود!
زیادی جیغ بود !
حتی حاضر بود به خودش اعتراف کند که جلف هم هست !
حتی همین مانتو و شلوار سفید هم از نظرش زیادی سفید بود !
سفید و ساده !
به قول مرد کنار دستی اش که کله اش را تا جایی که جان داشت در کمد اتاق پرو فرو کرد وگفت: واقعا عالیه … بهت میاد !
اگر این حرف را نزده بود و مثل دزدها درب اتاق پرو را باز نکرده بود …
الان چیز دیگری تنش بود !
حداقل سفید نمی پوشید !
سفید داد میزد برای مراسم عقد است ! با این همه از همین ساده بودنش خوشش امده بود !
دست از ورانداز کردن خودش برداشت !
چقدر طول میکشید !
نگاهی به جمع انداخت … همه ارام بودند . استرس و دلهره توی گلویش میلولید !
خیال نمیکرد انقدر سخت باشد !
فکر نمیکرد انقدر حجم تشویش را مجبور است تحمل کند!
راه فراری هم نداشت …
محضر تنگ و کوچکی بود !
نقلی و دنج !
جان میداد برای این عقد های ناگهانی و یهویی … ان هم با این سر و وضع سفید و جلف !
که هیچ مناسبش نبود !
نه مناسب حال و روزش…
نه …
کسی کنار گوشش فکرش را پاره کرد و با لبخند ثابت روی لبهایش زمزمه کرد : خوبی ؟!

نه …
کسی کنار گوشش فکرش را پاره کرد و با لبخند ثابت روی لبهایش زمزمه کرد : خوبی ؟!
به صورتش خیره شد و نگران پرسید: داریم کار درستی میکنیم ؟!
اخم کرد.
اخم و لبخندش تناقض داشت !
با این حال به چهره اش می امد !
بنیامین کنارش ایستاد و پرسید: چیزی شده ؟خوبی ؟!
رها سرش را بالا اورد و گفت: واقعا فکر میکنی من خوب باشم !
بنیامین با اخم رو به مسعود گفت: چی بهش گفتی پشیمون شد ! صبح حالش خوب بود !
مسعود با صدای بلند خندید و رها نگاهش را از بنیامین کند و به نیمرخ بشاش مسعود دوخت وگفت: واقعا داریم کار درستی میکنیم ؟!
دست یخش را به سمت گلویش برد و گفت: دلم داره مثل سیر و سرکه می جوشه! مسعود پدرت ! مادرت ! فامیل! کی میخواد بهشون جواب بده ؟!
مسعود دستش را گرفت و گفت: رها دیگه نمیذارم این دفعه دست خالی بری ! همینه که هست .
با صدای سلام واحوالپرسی رو به بنیامین پرسید: این کیه دیگه ؟! تو کیا رو دعوت کردی؟
بنیامین با خنده گفت: هیشکی . بیتا اومده .
رها نفسش را سنگین بیرون داد و گفت: قرار نبود انقدر شلوغ بشه … بنیامین نمیشه کنسلش کنیم ! هان؟ مسعود بیا بعد از این سفر که برگشتم… مامانم نیست… بابا نیست ! پدر و مادر خودت !
بنیامین زیر گوشش گفت: پدر و اوردم !
رها چنان به سمتش چرخید که صدای مهره های گردنش درامد !
بنیامین چشمکی زد و گفت: نگران نباش با حاج مصطفی پایین نشستن ! اینجا یکم خفه بود !
رها ناله ای کرد و مسعود زیر گوشش گفت : میدونم این شبیه هیچ کدوم از رویاهات نبود … ولی رها دیگه نمیتونستم اجازه بدم بری ! تو میری … من دست خالی میمونم همیشه ! این بار میرفتی…
-این بارفرق میکرد مسعود ! این بار با دست پر میرفتم… برمیگشتم … !
مسعود با اخم گفت : رفتیم ازمایش دادیم حالت بهتر بود !
رها کفری گفت: تو گفتی بریم ازمایش بدیم ببینیم بعد این همه سال جور میشیم یا نمیشیم !… منم گفتم باشه… بعدم چهار کلمه حرف زدی … گفتی تصمیمتو گرفتی ! ولی فعلا شرایط ایجاب نمیکنه بیای خواستگاری… منم گفتم خواستگاری نمیخوام !
مسعود انگار که بل گرفته باشد گفت: خب ! خودت گفتی .دیگه خواستگاری نمیخواد ادم عقد میکنه دیگه !یه مرحله بعد از خواستگاری عقده !
خنده اش گرفت .از توجیه منطقی غیرمنطقی اش خنده اش گرفت !
بیشتر دلش میخواست گریه کند !
امادگی نداشت…
فکر نمیکرد شوخی شوخی جدی شود ! یک بله ی خشک و خالی جوابش این لباس سفید و ان کت و شلوار مشکی کنار دستی اش نبود!
هنوز مطمئن نبود ! مسعود پشیمان میشد … حتی اگر خودش هم پشیمان نمیشد … شهریار نمی گذاشت ! پسرش پاسوز شود!
نازایی درد کمی نبود !

با صدای سرفه ی محضر دار ؛ حواسش جمع شد .
خاتون و فوزیه خانم پچ پچشان تمام شد . لبخند خاتون دلگرمش میکرد .همین که رو به رویش نشسته بود و با چادر مشکی که از دوخت خود پارچه رویش پر از برگ بود ، ارامش تزریق میکرد . فوزیه هم جای خودش را داشت . لبخند و هراز گاهی اشکهایی که با روسری پاکشان میکرد هم باعث میشد کمتر دلش بجوشد ! با امدن بیتا و مصطفی خان و تیمسار ، دلشوره اش که داشت قرار میگرفت دوباره دوبرابر شد .
نگاهی به قامت پدرش کرد که مصطفی خان تا سرشانه اش به زور میرسید اما پنجه هایش چفت انگشتهای تیمسار بود …
با او راحت برخورد میکرد !
انگار رفیق دیرینه اش است ! انگار عقد دخترش است ! تیمسار درست کنار مسعود نشست و مصطفی خان کنار تیمسار …
مسعود جواب تبریک مصطفی خان را داد و با او گرم صحبت و خوش و بش شد !
ماهان کنار بردیا ایستاده بود . هم قد و قواره بودند . هم سن وسال… باهم کمی حرف میزدند و کمی به سکوت می گذراندند !
یک روز از ارتباط دو خانواده وحشت داشت و حالا نصفی از خانواده ی عمویش… نصفی از خانواده ی خودش… نصفی از خانواده ی برادرش…
خوب بود غریبه ای میانشان نبود تا بپرسد : با هم چه نسبتی دارند ! که هیچ مهم نبود !
مهم تسبیح گلی خاتون بود و دست سنگین و مردانه ی بنیامین که از شانه اش جدا نمیشد !
مهم راحتی حاج مصطفی ازنشستن کنار تیمسار بود !
مهم مسعود بود که میگفت : بسپارش به من !
همین هاوادارش میکرد صاف بنشیند و مثل گدازه ی ذوب شده ای از روی صندلی وا نرود ! همین دستش بود که نگهش داشته بود و اجازه نمی داد بلند شود و مثل دیوانه ها به کوچه و خیابان فرار کند !
محضر دار میخواست کم کم شروع کند .
از سکوتی که به جو حاکم میشد میتوانست بفهمد همه چیز دارد شوخی شوخی جدی میشود !
با صدای تق و تق پاشنه های کفشی ، سرش را چرخاند .
با دیدن قد و بالای آنا لبخند زد ؛ جایش خالی بود . بیشتر او شبیه عروس ها بود تا خودش !
سر تا پایش را بلعید .
با مانتوی جلو باز گلبهی و شومیز صورتی و شلوار صورتی … شال قرمز و کیف و کفش قرمز ! لبهایش هم سرخ بود … موهایش هم مشکی !
زنجیر طلایی کیف قرمزش را روی شانه جا به جا کرد و ظرفی را روی میز مقابل رها و مسعود گذاشت .
شبیه عکس عروسی اش شده بود !
بوی پاستیل میوه ای توی بینی اش نشست .
عطرش ارامش بخش بود . کامش را شیرین میکرد .انقدر شیرین که طعم شور بغض را از یاد ببرد … !
با صدای ظریفی سلام کرد و دستش را گرفت .
با لبخند و مهربانی به سمتش خم شد وصورتش را بوسید . تبریک گفت . به مسعود هم تبریک گفت و مسعود محترمانه جوابش را داد. خاتون با لذت صندلی کنارش را تعارف کرد …
خودش هم با لذت نگاهش میکرد .عروس آنا بود ! نه خودش !
با لبخند سرش را بالا گرفت . بنیامین مات نگاهش میکرد . با یک لبخند کمرنگ … با ان چشمهای جنگلی طوفانی ! با صورت اصلاح شده و موهای مرتب وآراسته …
کت و شلوار سورمه ای و پیراهن سفید و کراواتش با سبزی نگاهش تناقض جذابی داشت !
عروس و داماد آنها بودند … نه خود چهل ساله و مسعودی که موهایش نصف بود !
از فکرش خنده اش گرفت و سقلمه ای به ران بنیامین زد .
دست از نگاه خیره اش به آنا برداشت و خم شد وگفت: جانم؟!
-عروسمو خوردی !
بنیامین چپ چپ نگاهش کرد و با لحن شوخی گفت: نذار رومون توروی هم باز بشه !
از حرفش ریز خندید و با صدای سلام آشنایی … لبخندش روی لب تثبیت شد .
فرشته با سر و صدا جلو امد و رویش را بوسید .
تبریک گفت و به بازویش فشاری داد و گفت : باورم نمیشه رها … واقعا باورم نمیشه …
امیرعلی با خنده خم شد وگفت: خانم تبریک … خوب بی سر و صدا همه کارا رو پیش بردید !
و کمی جدی تربا مسعود دست داد .
فرشته هم خندید و گفت : ولی واقعا خبر خوبی بود ! من و امیر از دیشب هی می گفتیم شوخیه یا جدی … !
امیرعلی با بنیامین خوش و بش میکرد .
رها لبخند زد و فرشته گرم سلام و احوال پرسی با بیتا و آنا و خاتون و فوزیه شد .
محضردار اجازه خواست تا شروع کند.
بنیامین جوابش را داد.
از صدای “بفرمایید” قلدرانه ی بنیامین قند توی دلش اب شد !
محضر دار با صدای ارامی گفت: بسم الله الرحمن الرحیم !
نفسش توی سینه حبس شد .
مسعود دستش را گرفت .
بیتا جلو امد و قران را به دست جفتشان داد .
انا کیفش را کنار خاتون گذاشت . پوشش روی ظرف را کنار زد .
لبخندی زد و فرشته ترمه ی خوش دوختی را با بیتا بالای سرشان گرفتند . آنا از توی سینی کنار سفره دو کله قند کوچک برداشت و فلش توی صورتش خورد …
با دیدن بنیامین و دوربین دور گردنش چشمهایش پر از اشک شد !

محضر دار نصیحتش از زندگی مشترک تمام شد …
میخواست خطبه بخواند …میخواست از آغاز بگوید … میخواست واقعا او را به عقد مسعود در بیاورد !
قلبش یکی در میان می زد و مولکول های بزاق لعنتی اش قبل از اینکه روی زبانش بنشینند و ته حلقش را کمی تر کنند خشک شده بودند ! دلش میخواست مثل آنا وفرشته و بیتا … او هم یک طرف ترمه را بگیرد و با خنده قند بسابد !
از توی آینه ی ظرف دور نقره کوب توی سفره ذوق وشوقشان را می توانست ببیند .
نگاهی به خاتون انداخت…
جای مادرش خالی بود ! زیادی خالی بود …
خاتون با لبخند نگاهش کرد. برایش سرش را تکان داد و چشمهایش را بست وباز کرد .لبهایش ذکر میگفت . هیچ شباهتی به بنیامین نداشت .
اما خنده و نگاهش …
طعم خنده و نگاه بنیامین بود !
همان مزه را می داد.نگاهش روی مصطفی خان چرخید . او هم شباهتی نداشت . اما ابهت نشستن و کلام نگفته و نهفته ی ته چشمهایش مثل انتهای چشمهای بنیامین بود .
محضردار پرسید: مهریه رو چقدر بنویسم ؟!
مسعود مات گفت: مهریه؟
رها از ته چاه گفت: چیزی تعیین نکردیم !
مسعود نگاهی به بنیامین انداخت و گفت: برادر عروس بگه !
بنیامین لبخندی زد و رها با هول گفت : زیاد نگی … یه قران … نبات بسه !
بنیامین با شوخی گفت: نترس یه جوری نمیگم بهم بخوره !
جمع خندید و محضردار گفت: بگو دخترم … هرچی دلته بگو … !
نگاهش روی مصطفی خان چرخید و گفت: شما بگید .
تیمسار لبخند زد از معدود وقتهایی بود که یک جا نشسته بود و ارام بود . با ان کت و شلوار خاکستری و کراوات … اگر همینطور حرف نمیزد هیچکس پی به بی حواسی اش نمی برد.
اگر حواسش سر جا بود … چه ها که نمیشد !
جواب لبخندش را داد و مصطفی خان گفت: یه جوری بگم که نه سیخ بسوزه نه کباب . هان بابا جون ؟
رها لبخند شرمنده ای زد و بنیامین گفت :بگو حاجی . هرچی نیتته بگو !
مصطفی خان هومی کشید و گفت: واسه ی دختر خودم گرفتم صد و چهار ده تا … واسه ی پسرمم همونو گرفتم… تو با دخترم هیچ فرقی نداری…
و چشمهایش را در چشمهای مسعود انداخت و گفت: خوبه پسرم ؟ بالا که نگفتم ؟
مسعود لبخندی زد وگفت: کمم هست.
رها هول گفت: بسه همین تو رو خدا !
فرشته بشکونی از شانه اش گرفت وگفت: عروس انقدر حرف نزن !
از واژه ی عروسی که نثارش شد ؛ خجالت کشید ! نمی امد… به چین کنار چشمش نمی امد ! اینه میگفت نمی آید ! عروس به تو نمی آید!
بنیامین رشته ی فکرش را پاره کرد و بلند گفت: حاج اقا صد و چهار ده تا .
محضر دار مبارک باشدی و گفت شروع کرد به خواندن خطبه !
هی خواند و خواند و خواند …
یک دور همه را سیر نگاه کرد.
تازه فهمیده بود ماهان با گوشی اش و بردیا با یک دوربین کوچک مشغول فیلمبرداری است !
تمام نمی شد !
به آن بخش معروفش هم نمی رسید… عقربه ی لش هم جم نمی خورد . زمان ایستاده بود … فوزیه خانم و خاتون الهی امینی گفتند و نگاهش روی ایه ها چرخید …
چیزی نمیفهمید … چیزی دستگیرش نمی شد …
فرشته گفت: عروس رفته …
باقی اش را نشنید ! جایی نرفته بود ! همین جا بود !
فلش توی صورتش خورد . بنیامین بود !
بنیامین سر جایش برگشت و دستش را روی شانه اش گذاشت… نمیدانست بار چندم است … گیج شده بود …
صدای آنا امد و عروس رفته را ظریف ادا کرد . لحنش شیرین بود ! مثل ان چهار شب غم و غصه توی صدایش نبود !
اهش را خورد !
چشمهایش را بست. مسعود پنجه هایش را فشار میداد .
بنیامین دستش را روی شانه اش گذاشت . قدرت و حمایتش دلش را قرص میکرد .
چشمهایش راباز کرد .صدای عاقد نمی امد . صدای ضربان قلبش هم نمی امد …
میخواست از تیمسار وفوزیه اجازه بگیرد … دهانش به جمله نچرخید !
میخواست از بنیامین و مادری که نبود اجازه بگیرد … جمله به فعل رسید اما دهانش باز نشد ! …
دهانش را باز کرد …
خواست بی اجازه بله را بگوید … زبانش نچرخید …
لبخند خاتون ونگاه مصطفی خان را تماشا کرد و نفسش را با بسم الله کوتاهی زیر لب بیرون فرستاد . مطمئن لب زد : با اجازه ی خاتون و حاج مصطفی که بهشون مدیونم ! … بله !

مسعود پنجه اش شل شد . راحت نفسش را فوت کرد !
یک نفس عمیق و بیست ساله از ته دل کشید … !
بیتا و فرشته کل کشیدند … صدای دست زدن امد… حتی تیمسار هم دست میزد … امیرعلی سوت کشید …
ولی تمام چشمش به صورت خیس خاتون بود !
با دستمالی اشک هایش را پاک کرد و به رها لبخند زد … خیالش راحت شد ! اشتباه نکرده بود … با تصمیم آنی اش دل نشکانده بود !
عاقد گفت : هنوز تموم نشده ! اجازه بدید از اقا دامادم بپرسیم !
مسعود با دمش گردو میشکست … نیشخندی پراز پیروزی روی لبهایش رابه رخ رها می کشید !
نگاهی به صورت پر از خوشی اش انداخت و عاقد پرسید : وکیلم…
مسعود زیر لب گفت: بگم نه؟!
عوض رها بنیامین خشک گفت : مگه جرات داری !
مسعود خندید و گفت: بله حاج اقا بله …
“مبارک باشد” محضر دار انگار دوا و شفای تمام استرس ها و هول و ولاهایش بود !
آنا ظرف عسلی که اورده بود را بالا گرفت و تعارف کرد ، بنیامین عکس می انداخت .
انگشتش را که توی ظرف فرو کرد ؛ مسعود چشمهایش می درخشید . سبز نبود . اما حالتش با بنیامین خیلی فرق نداشت؛ مستقیم به صورتش خیره شد …
یک آن با خودش فکر کرد چرا چهل سالش بود ! چرا وقتی میشد زودتر به همین سادگی زیر همین ترمه ی نیم متری بنشینند …
خودش را لعنت کرد که چرا چهل سالش بود !
بغض کرد و قطره ی اشکی پایین امد . مسعود اخم کرد و رها انگشتش را به ارامی به سمت لبهای مسعود برد و گفت: ببخشید که هیچوقت پدر نمیشی!
وبا خنده ی مسخره ای گفت:انشاالله ازدواج بعدی !
مسعود لبخندی زد و انگشتش را بوسید و گفت: منم خیلی دوست دارم !
و دستش را با ذوق توی عسل فرو کرد و رها خندید و گفت: یکم !!! چه خبره … بیل زدی!
آنا با خنده از حرف اخر رها رو به بنیامین که خشکش زده بود گفت: نمیخوای عکس بگیری؟!
جواب نداد.
انا نگران گفت: بنیامین ؟!
رها سرش را به سمت بنیامین چرخاند …
بنیامین “ششما “را فهمیده بود و مات بود … کیش و مات !

دسته گلش را با خجالت روی داشتبرد گذاشت وگفت: مسعود چرا ماشین و گل زدی ؟!
ماهان با ذوق گفت: سلیقه ی منه زن داداش .مگه بده ؟!
“زن داداش” مثل غریبه ها نگاهش میکرد. ماهان خندید و بردیا هم تبریک گفت .دوستانه جوابشان را داد و مسعود جوری با همه خوش و بش میکرد که انگار هزار سال است که همه را میشناسد .
خاتون لنگان جلو امد و گفت: الهی خوشبخت بشی دخترم. الهی سپید بخت بشی … انشاالله خدا هرچی بخوای نصیبت کنه …
رها لبخندی زد و خاتون رویش را بوسید و گفت: خدا همه رو عاقبت بخیر کنه …
تشکر کرد و همانطور که دستهایش را دور شانه های خاتون حلقه کرده بود زیر گوشش گفت: من از شما هزار بار تشکر کنم کمه !
خاتون صورتش را میان دستهایش گرفت و گفت :نگو مادر . من برای پسرم مادری کردم ! نگو این حرفو … الهی خوشبخت باشی دختر قشنگم. ما منتظرتونیم … بخدا نیاید ناراحت میشیم !
رها با خجالت گفت: اخه چه اومدنی…
و مسعود هم جلو امد و گفت: حاج خانم راضی به زحمت شما نیستیم !
مصطفی خان با خنده گفت: چه زحمتی … رها کم از دخترم بیتا نیست . ما در حد وسعمونه . منتظرتونیم. برید دورهاتونو بزنید… بوق هاتونو بزنید… خوشی هاتونو به اندازه بکنید … عجله هم نباشه که عجله کار شیطونه !
مسعود خندید و رها حینی که سرخ شده بود گفت : تو رو خدا شرمنده نکنید .
بیتا جلو امد وگفت: بخدا نیاید ناراحت میشیم .
رها شرمنده نگاهی به بنیامین انداخت . چهره اش ناراحت بود اما به زورمی خندید .
ماهان زیر لب گفت: داداش من برم خونه . الان بابا به شک میفته .
مسعود تشکر کرد و رها بدون اینکه چشم از صورت بنیامین بردارد از ماهان خداحافظی کرد .
یک قدم به سمتش برداشت و گفت: طوری شده؟
-نه !
-انقدر خم و راست شدی دنده هات درد گرفته باز؟
-نه !
رها نگران پرسید: جواب ازمایش و زودتر از موعد بهت اعلام کردن ؟!
خندید وگفت: نه عزیزم . نه !
رها نفسش را راحت بیرون فرستا دو گفت: پس چی؟!
-هیچی . منتظرتون هستیم .
-نمیخوام اسباب زحمت باشم !
قاطع گفت: نیستی !
رها شرمنده دستی به زنجیری که بنیامین توی گردنش انداخته بود کشید وگفت: خیلی قشنگه ! واقعا ازت ممنونم .
لبخندی زد وگفت: قابلتو نداشت . ببخشید اگر کم و کوچیک بود . غافلگیر شدیم !
رها ریز خندید وگفت: خیلی برام با ارزشه .
مصطفی خان خسته از سر پا ایستادن گفت: خب بریم دیگه. دخترم رها ما منتظرتون هستیم . اتمام حجت کردم باهات .
رها لبخند ملیحی زد و بردیا خاتون را کمک کرد تا سوار شود .
مصطفی خان نگاهی به صورت بنیامین انداخت و گفت: تو عزیز از دست دادی دور از جون ؟ انقدر سگرمه هات توهمه !
بنیامین تصنعی خندید و مصطفی خان به جدی گفت: حسودیت شده … اینا این محضر… اونم زنت ! ببر بالا عقدش کن !
و با اخم کوچکی که میان ابروهایش بود از بنیامین فاصله گرفت و سوار ماشین بردیا شد .
بیتا هم خودش را عقب ماشین بردیا جا داد و سرش را از پنجره بیرون اورد و گفت: عروس داماد راه بیفتید دنبالتون بوق بزنیم!
مسعود چشمی گفت ودر را برای رها باز کرد ، خودش هم پشت رل نشست .
فوزیه و تیمسار عقب ماشین مسعود بودند ؛ رها هم نشست .
آنا جلو امد و گفت: ما نمیریم دنبال عروس و دوماد ؟!
بنیامین سری تکان داد و سوئیچ را توی دستش پیچ داد و گفت: میشینی ؟!

آنا با تعجب گفت: طوری شده ؟
-نه …
و نگاهی به کفشهایش انداخت وگفت: اگر ناراحتی با این کفش ها خودم بشینم!
-نه میشینم ! ولی چی شده؟
-هیچی … بریم تا عقب نیفتادیم !
آنا بی حرف پشت فرمان نشست و بنیامین سرش را به پشتی صندلی تکیه داد !
هنگ کرده بود … ! پر از سوال بود .
آنا بوق نمی زد … از اخم بنیامین گیج بود … شالش را جلو کشید و پرسید: از دست من ناراحتی ؟
نشنید.
آنا خفه گفت: بنیامین؟
گیج گفت: بله؟
آنا سوالش را تکرار کرد وبنیامین بدون اینکه نگاهش کند ، ارنجش را لبه ی پنجره گذاشت وحینی که با سر انگشت پیشانی اش را می مالید گفت: نه! چرا باید از تو ناراحت باشم …
-گفتم شاید از اینکه تو ارایشم زیاده روی کردم… یا لباسم … مانتوم… رنگ کیف و کفشم !
-نه خوب بودی !
آنا با ذوق پرسید: واقعا ؟
به جای جواب سوال کرد: رهام و فرهود و فرهاد کجا موندن ؟
-پیش مستوره خانم .چطور ؟
-فکر کردم پیش مرتضی موندن !
انا فرمان را چرخاند و گفت: اقا مرتضی که بنده ی خدا کشیک بود نتونست بیاد .
بنیامین هومی کشید و آنا گفت: نمیگی چی شده ؟!
-مهم نیست !
-اگر مهم نبود تو ازاین رو به اون رو نمیشدی بنیامین ! کسی بهت زنگ زد ؟ خبر بدی شنیدی ؟
-رها چرا بچه دار نمیشه؟!
انا چراغ قرمز را رد کرد .
بنیامین با اخم گفت: جریمه اشو خودت میدی !
زیر لب زمزمه کرد : ماشین عروس موند پشت چراغ !
بنیامین خفه پرسید: جواب منو بده .
-نازایی سوال نداره که! یکی قسمتش هست یکی نیست !
بنیامین نگاهش کرد و گفت: یعنی بی دلیل؟!
انا با من من گفت: خب چی بگم اخه … اره دیگه . یائسگی زودتر از موعد !
خفه لب زد: چی ؟!
آنا سکوت کرد …
نفسش را سنگین بیرون داد و گفت: به روش نیاری !
-نگه دار ….
آنا هول کرد وپرسید: چرا خوبی ؟
-نگه دار آنا !
فرمان را با هول به سمت کنج خیابان چرخاند و کنار بلواری نگه داشت .
بی هوا درب ماشین را باز کرد و به درب سمت بنیامین رفت در را باز کرد و نگران گفت: چی شدی؟ خوبی؟
بنیامین دستش را روی صورتش کشید و گفت: خوبم نترس !
دلش میخواست دولا شود و نمیشد …
دلش میخواست سرش را به جایی بکوبد و نمیشد …
دلش میخواست بمیرد و نمیشد!
آنا دست برد و با هول کراواتش را باز کرد ، دگمه ی اول و دوم را هم باز کرد و گفت: بذار برم برات آب بیارم…
ان سمت خیابان سوپری بود .
کیفش را از صندلی عقب کشید و با ان کفش های پاشنه دار بدو بدو از خیابان رد شد .
بنیامین حس خفگی داشت ! احمق نبود ! بعد از این همه دربه دری و اوارگی … !
آنا با نفس نفس تند تند جلو امد ؛ گزاف گویی های مغزش را خفه کرد … لنگان با صورتی درهم مقابلش خم شد . بطری اب معدنی را برایش به سختی باز کردو گفت : بیا یکم آب بخور…
با نفس عمیقی توانست به خودش مسلط شود … یعنی شلوار خاکی آنا باعث شد زودتر به خودش بیاید !
بطری را گرفت و کمی اب نوشید و نگاهی به صورتش انداخت و پرسید: چی شده؟
دستی به پایش کشید و گفت: هیچی .
بنیامین کمی خم شد ؛ درد دنده ی لعنتی همه جای تنش پیچید …
با صورتی جمع شده گفت: پاشنه ی کفشت شکست؟
آنا سری تکان داد وگفت: مهم نیست . بریم سمت خونه ی خاتون یا خونه ؟
-نه بریم خونه ی خاتون . رهام هم تنهاست . این ور بشین . من میرونم !

و بطری را به دستش داد و خودش را پشت فرمان کشید .
آنا سوار شد و پرسید: خوبی؟
-پات درد میکنه ؟
-نه . ولی کفش نازنینم !
وادای گریه را دراورد وگفت: ولی خوب شدی نه ؟
کلافه از پرسش های مکرر انا لب زد:
-خوبم آنا . کمربندتو ببند .
تا رسیدن به چهار راه نزدیک خانه حرفی رد و بدل نشد.
انا انگار که چیزی یادش افتاده باشد فوری گفت: راستی…
بنیامین نگاهش کرد و آنا با زبان لبهایش را تر کرد و گفت: خاتون ازم خواست بهت بگم که یکم راجع به بردیا با امیرعلی حرف بزنی!
اخم کرد و آنا گفت: البته فکر کنم منظورش این نبود که راضیش کنی که با دنیا عروسی کنن ! یه جوری از طرف اونا نه بشنوه … فکر کنم ! یعنی من اینطوری برداشت کردم ! البته نه امروز ها … بعدها …
-بردیا بچه ها رو سپرد نه ؟!
آنا لبخندی زد و گفت: بهانه دستش افتاد دیگه !
بنیامین پوفی کشید .
سری تکان دادو تا رسیدن به خانه فکرش از بردیا پر شد !
با دیدن ماشینش غلظت اخمهایش بیشتر شد . بردیا زودتر رسیده بود بهانه ی دیدار مجدد هم دستش امده بود . مقابل در پارک کرد و گفت: میرم دنبال رهام پیش مستوره خانم.
آنا پایش را روی زمین گذاشت و چشمهایش را از درد روی هم فشار داد .
بنیامین با اخم گفت: پات پیچ خورد نه ؟
آنا لبش را گزید و گفت: نه پاشنه ی کفشم شکست !
-پات پیچ خورد بعد پاشنه ی کفشت شکست ! راست بگو انا !
آنا خندید وگفت: حالا برو دنبال رهام . منم برم به خاتون کمک کنم . زیاد بیرون نمون هوا گرمه !
آنا زنگ زد و در برایش باز شد ؛ لنگان وارد خانه شد.
کت و کراواتش را دراورد و روی چوب لباسی پشت صندلی اویزانش کرد . چند ثانیه ی کوتاه به سقف نگاه کرد .
چند نفس از هوایی که با آنا مخلوط بود را بلعید . دگمه های سردست را باز کرد وتوی داشتبرد انداخت . با دیدن قبض ازمایشگاه که توی ماشین بود … نفسش حبس شد !
تاریخش دهن کجی میکرد !
فردا …
با حرص درب داشتبرد را بست و پیشانی اش را روی فرمان گذاشت !
هزار تا اگر توی سرش پیچ میخوردند !
هزار تا اما …
هزار تا ولی…
هزارتا ای کاش !
اگر میشد زمان را به عقب چرخاند … ای کاش می شد همه چیز را درست کرد …
ولی هیچ چیز عوض بشو نبود !
اما دیگر مگر میشد کاری کرد ؟!
با حرص خودش را عقب کشید و از ماشین پیاده شد .
مقابل درب خانه ی مستوره خانم ایستاد … صدای آنا از ایفون آمد : بنیامین… هستی ؟
به سمت ایفون رفت و گفت: بله؟
-بیا تو . بردیا بچه ها رو اورده !
حرصی گفت: بردیا؟
-اره . مستوره خانم نبود. بچه ها پیش دنیا بودند. بیا تو.
-باشه الان میام.
آنا در را برایش باز کرد ؛ اما هنوز میدان دیدش درب خانه ی قدیمی مستوره خانم بود که درست رو به روی خانه ی خاتون و حاجی قرار داشت .
با قدم های نا مطمئنی جلو رفت . دستش را لای موهایش کشید .

این دختر یا میفهمید … یا نمی فهمید ! که اگر نمی فهمید به ضرر خودش بود ! اگر هم میفهمید به نفع جفتشان بود !
دستش را بالا برد و زنگ را بدون تعلل زد . انقدر سریع که مبادا از تصمیمش پشیمان شود !
دختر جوانی پرسید: کیه ؟
مکثی کرد و گفت: بدیع هستم ! بنیامین .
در را برایش باز کرد و با هول گفت: بفرمایید .
قبل از اینکه گوشی ایفون را بگذارد فورا گفت:
-ممکنه چند لحظه تشریف بیارید دم در !
-بله چشم .
صدایش کم سن و سال بود .
دستهایش را توی جیبش فرو کرد .
دنیا در را ارام باز کرد ، شالش را جلو کشید وگفت: سلام .
نگاهی به سر تاپایش انداخت و دنیا خجالت زده گفت: بفرمایید تو .
-مستوره خانم هستن ؟
-نه !
نفسش را فوت کرد و گفت : پس همین جا میگم .
دنیا با من و من گفت: اگر اومدین دنبال بچه ها ؛ اقا بردیا اومدن و بچه ها رو بردن …
-بحثم بچه ها نیست دنیا خانم !
دنیا نگران نگاهش کرد و بنیامین رک و صریح گفت: برادر من پسر کم و سن و سالیه .شما هم اونقدر سن وسالی ندارید که بتونید عاقلانه در مورد اینده از الان تصمیم بگیرید ! صبر کنید تا وقتی که یکم زندگی جفتتون روی روال بیفته ! الان برای هر تصمیمی زوده !
دنیا خوب گوش میداد .
بنیامین نگاهی به صورت بچگانه اش انداخت … اگربیست سالگی ازدواج میکردو دختر داشت؛ دخترش هم سن وسال او می شد !
پوفی کرد و گفت: امیدوارم از حرفهام بد برداشت نکرده باشید . روز خوش .
شانه هایش را به سمت خانه چرخاند که با صدای مرتعشی صدا کرد : اقا بنیامین …
جدی ومنتظر نگاهش کرد.
دنیا با خجالت گفت: بردیا میگفت شما مخالف هستید !
پوفی کرد و زیر لب گفت : امان از بردیا !
نگاهش کرد و گفت: من مخالف نیستم دختر خانم . من فقط دارم میگم زوده ! برادر من نه کار داره … نه سربازی رفته … نه درسش تموم شده ! تو مثل دختر من… مثل خواهر کوچیک من … خودت بشین دو دو تا چهار تا کن ببین میتونی بسازی یا نه !
دنیا بغض کرده بود.
بنیامین اخم کرد و گفت: من این حرفها رو نزدم شما دلت بشکنه و ناراحت بشی ! از هرچیزی واجب تر برای خودت و برادر من اینه که درستون رو ادامه بدید ؛ سنی ندارید . هر وقت درستون تموم شد ؛ بعدش یه فکری میکنیم ! خوبه ؟
سری تکان داد و گفت : بله .
بنیامین لبخندی زد و گفت: لطفا از ارتباطتون به مستوره خانم هم بگید . اگر ایشون رضایت ندن و مخالفت دارن لطفا به حرفشون گوش بدید !
با صدای ارام و لبهای برچیده ی گفت:
-باشه چشم .
خوشش امد. حرف گوش کن بود.مظلوم و ساده ! مثل انا … البته نه به زیبایی آنا !
از فکرش هومی کشید و گفت: بسیار خب. روز بخیر .
و با قدم های ارامی وارد حیاط خانه شد . رهام وفرهودو فرهاد باز کل خانه را روی سرشان گذاشته بودند !

کفش هایش را دراورد ؛
خاتون با هول و ولا گفت : بنیامین مادر بیا یه نهار حاضری بخوریم الان میرسن !
بنیامین نگاهی به ساعت انداخت و گفت: حالا کو تا شب !
یک راست به اشپزخانه رفت.
خاتون نگران گفت: وای هزار کار نکرده دارم … بیتا مادر این سفره رو پهن کن … آنا جان …
آنامثل شل ها جلو امد و گفت: داشتم ژله درست میکردم جانم خاتون ؟!
-قربون دستت . ببین این ابلیمو و روغن زیتون … مواد الویه رو هم گذاشتم رو گاز بپزه . دست خودتو می بوسه . بیتا مادر ؛ فسنجون هم با تو …
خاتون با استرس گفت: همه ی کارام مونده . نباید میومدم محضر !
و رو به بنیامین که مقابل اشپزخانه به انا زل زده بود تشر زد : مادر این بشقاب ها رو ببر …
بیتا با اخم گفت :کی میخواد اینا رو دوباره بشوره . کوکو که دیگه بشقاب نمیخواد مادر من ! لای نون می پیچیم دیگه!
بنیامین کلافه گفت: الکی داری خودتو به زحمت میندازی خاتون ! از بیرون غذا میگرفتم.
خاتون با حرص گفت: همینم مونده ! من هر وقت سرمو گذاشتم زمین تو از بیرون غذا بگیر !
بنیامین مات گفت: دور از جون ! چی گفتم مگه …
خاتون چپ چپ نگاهش کرد و گفت: برو جلو چشمم نباش از دست تو یکی خیلی دلخورم !
و همانطور که دور خودش می چرخید و درب کابینت ها را به دنبال چیزی باز و بسته میکرد غر زد: از شب تولد پسرت کجا رفتی؟! چی از مهمون برات واجب تر بود که یهو غیب شدی ؟! نه ببخشیدی … نه زنگی …
بیتا حینی که چند پیش دستی از کابینت برمیداشت زیر گوشش گفت :به دل نگیری . خب خبرش نکردیم نگران نشه !
و به سالن رفت و دوباره برگشت.
بنیامین لبخندی زد و گفت: من معذرت میخوام . پیش اومد دیگه …
خاتون درب یخچال را باز کرد و سبزی خوردن و ماست را بیرون کشید و کفری گفت: چی چی پیش اومد ! نگفتی من نگران میشم؟ اصلا با خودت نمیگی مادرم نگرانم میشه ! یه خبر بهش بدم… بگم زندم … خوشم ! همین برای مادرم بسه ! هر جا باشم … همین که مادرم بدونه نفس میکشم براش بسه ! هنوز هیچی نشده منو فراموش کردی !
بنیامین خندید و آنا دخالت کرد وگفت: حالا که بازم همه دور هم هستیم خاتون جون . چرا ناراحتید !
-چه دور همی مادر… یهو امشبم مثل اون شب بی خبر میذاره میره ! از این عادت ها نداشت !
بیتا با حرص گفت: حالا بسه دیگه . الان چه وقت گله و شکایته مادر من . بیا بریم نهارمون رو بخوریم کلی کار داریم .
خاتون با اخم گفت: من نمیخورم .برید بخورید نوش جونتون !
بنیامین جلو امد و گفت : بدون تو منم نمیخورم گفته باشم !
آنا شورش کرد و گفت: خاتون تازه صبحم صبحانه نخورده !
خاتون نگاهش کرد و گفت: یعنی از صبح تا الان ضعف نکردی مادر ؟! چرا هیچی نخوردی ؟! خدا مرگم بده .برو سر سفره!
بنیامین جدی گفت: میای میام . نمیای من روزه ام اصلا !
خاتون با تعجب گفت: چه روزه ای هنوز ماهش نشده که . خدا مرگم بده … تو ضعفت میگیره برو نهارتو بخور ببینم !
-اگر بخشیدی خودتم میای چشم اگر نه که هیچی ! لب به هیچی نمیزنم ! حتی فسنجون . حتی این ماهیچه ای که داری میپزی !
انا شیشه ی ابلیمو را بالا گرفت و تقلب رساند و بنیامین گفت: حتی حتی الویه ! تو بگو من یه کاهو بذارم دهنم نمیذارم !
خاتون پشت چشمی نازک کرد وگفت: خیلی خب مادر . امشب هرچی تو دوست داری برات دارم می پزم بعد تو نخوری .مگه میشه . بخشیدمت ولی دیگه نبینم باز بی خبر بذاری بری ها !
ملاقه ی فلزی را برداشت و محکم به شکم بنیامین زد و گفت: بهم خبر ندی من میدونم و تو ! …
آنا هینی کشید و بنیامین لبش را گزید و با صدای بلندی آخی از ته دلش گفت .
خاتون با اخم گفت: اوه چه دادی هم میکشی مادر … من که محکم نزدم!
انا با هول گفت : وای بنیامین چت شد ؟!
دستش را روی جای ضربه گذاشت … شدت ضربه اش کم بود اما هنوز هم میتوانست نفسش را بند بیاورد .
بیتا با استرس گفت: خوبی داداش ؟ مامان اخه اون ملاقه سنگینه میخوای بکشیش ؟
خاتون با بغض گفت: مادر من که محکم نزدم !
انا نمیدانست چه کار کند …
لب زد: بریم بیمارستان ؟
بنیامین فکش را منقبض کرد و گفت: نه خوبم .
خاتون توجیه کرد : بخدا محکم نزدم مادر !
بنیامین خفه گفت: طوریم نیست خوبم .
آنا به صورتش نگاهی کرد ؛ درد کم کم از بین رفت و بنیامین کمی ارام تر شد و گفت : خوبم نگران نباش .
بیتا نگاهش کرد و گفت : داداش سفره رو روی میز تو هال انداختم . براتم خوب نیست رو زمین بشینی !
خاتون پرسید: چرا براش خوب نیست ؟ باز چه بلایی سر خودت اوردی !
بنیامین ماند چه بگوید …
کمرش را به کانتر تکیه داد و آنا با تته پته گفت : باز باشگاه میره… یکم تو باشگاه وزنه ی سنگین زده دنده هاش و پهلوش یکم اسیب دیدن ! واسه اونه !
خاتون ملاقه را تکان داد و گفت: باز شروع کردی ؟ حالا باید باز غصه ی اینو بخورم که میری باشگاه وزنه تو سرت نخوره !
بنیامین خندید و بیتا گفت: مادر من مگه وزنه تو سر هم پرت میکنن !
-اتفاق یه باره . مگه پسر خانم منفرد نبود … سرش خورد جا در جا مرد !
آنا دوراز جون بنیامینی گفت وبیتا گیج پرسید: پسر خانم منفرد که با موتور تصادف کرد !
انا ریز ریز میخندید .
خاتون با اخم گفت: مادر تو سر بنیامینم وزنه بخوره همون میشه دیگه !
بیتا چشمهایش را گرد کرد وگفت: داری دستی دستی میکشیش !
بنیامین بلند خندید و خاتون گفت : من یا تو دختر ! برو غذا تو بخور از دهن افتاد .
و رو به بنیامین گفت: باشگاه نرو … پیاده روی کن … کوه برو… ولی باشگاه نرو ! اخه تو که ترک کرده بودی !
بنیامین سری تکان داد و گفت: همه ی مادرا ارزوشونه بچه اشون ورزش کنه تو منو منع میکنی ؟
-از وقتی یادمه تو میرفتی باشگاه ؛ سیاه و کبود میومدی خونه … همه جاتم درد میکرد ! گفتم زن میگیری ادم میشی … بیا باز بی زن موندی رفتی سراغ اون کارا !
بیتا بلند خندید و مصطفی خان از سالن گفت: این روده کوچیکه روده بزرگه رو هم خورد !
خاتون با هول گفت :بریم بریم بسه خنده … همه ی کارام مونده .
بیتا حینی که سبزی خوردن را برمیداشت گفت: مامان تو رو خدا این حرفها رو جلوی رها نزنی ابروی بنیامین میره !
دلش ریخت …

بیتا حینی که سبزی خوردن را برمیداشت گفت: مامان تو رو خدا این حرفها رو جلوی رها نزنی ابروی بنیامین میره !
دلش ریخت …
با دست لرزانی ملاقه را توی اب چکان گذاشت .
آبروی پسرش را می برد ؟! با حرفهایش؟ دستی به روسری اش کشید … شاید هم با سر وشکلش !
آنا پارچ دوغ را برداشت و لنگان بیرون رفت.
جلوی اب چکان ایستاده بود … ابروی بنیامین را می برد ؟!
بنیامین کنارش قرار گرفت و گفت: هنوز از دست من دلخوری؟
خاتون حواسش جمع شد .
نگاهی به صورتش انداخت و گفت: نه مادر.
-پس چرا تو همی ؟
مصطفی خان صدا زد: خاتون نمیای ؟بنیامین …
خاتون بغض کرد .
خودش را به سمت صندلی پشت میز اشپزخانه کشید و رویش نشست .
بنیامین ارام گفت : دیگه باشگاه نمیرم خاتون ! قول میدم .
خاتون یک قطره اشک از چشمش پایین امد .
بنیامین نمی فهمید …
نگران پرسید: چی شد افاق خاتون ؟!
خاتون صورتش مچاله شد .
از هر دو چشمهایش اشک می آمد .
بنیامین ماتش برد .
مقابلش خم شد .. دردش امد ؛ محل نداد باز گفت: مادر من چی شدی ؟!
با گوشه ی روسری اشکش را پاک کرد و گفت: هیچی … برو نهارتو بخور . من کار دارم .
بنیامین روی صندلی کنار دست خاتون نشست و گفت: تا نگی چی شده … تا خودت هم نیای نمیرم !
-باشه بریم.
بنیامین کلافه گفت: اخه چی شده ؟ خاتون من چرا گریه میکنه ؟! چرا بغضت گرفته ؟ من که معذرت خواستم .
با همان صدای گرفته گفت: واسه خاطر اون نیست !
بنیامین صبور گفت: پس چی .
-غذات یخ کرد.از صبحم هیچی نخوردی.
-عیب نداره . بگو چی شده ؟!
خاتون در چشمهای نگران بنیامین خیره شد و گفت : من ابروتو می برم مادر ؟!
اخم کرد و بدون فکر گفت: نه ! این چه فکر بیخود و عجیبیه خاتون ؟!
-یعنی من جلو مردم ابروتو نمی برم ؟! با بی سوادی و حرفهام ؟!
بنیامین گیج گفت: یعنی چی ؟! اصلا من نمیفهمم . این فکر دیگه از کجا اومده ؟ چی داری میگی خاتون ؟! چه آبرو بری ؟!
-بیتا بهم گفت حرف نزنم ابروت جلو رها نره …
نفسش را فوت کرد و خفه گفت: شوخی کرد خاتون !
-تو بهش نسپرده بودی ؟!
دهانش باز ماند .
چشمهایش گرد شد …
اصلا نشنیده و گرفت و لب زد: چی ؟!
خاتون با بغض گفت : تو بهش نسپرده بودی که بهم بگه مادر ساکت باش امشب جلو رها اینا ابروم نره !
بازم نشنید …
هضمش نمیکرد …
نمیفهمید !
دهان و گلویش خشک شده بود …
حتی پلک هم نمیزد .
نمیفهمید !
سر وته این فکر و این حرف خاتون را نمی فهمید ! فکر خاتون را نمی فهمید …
گیج و خنگ شده بود !
معنی اشک و صورت مچاله و بغضش را نمی فهمید!
نگاهش به اشک روی مژه ی پایین چشم راست خاتون بود !

صورتش از حرص نفهمی اش کبود شده بود . خودش حس میکرد …
خودش از حرارت سرش حس میکرد چقدر داغ کرده است . از داغی مغزش و رگ های توی سرش که انگار داشتند قل میزدند و جوش میکردند پیشانی اش تیر می کشید .
این فکر از کجا امده بود !
خاتون با ناراحتی گفت: مادر اگر من ابروتو می برم خب به خودم میگفتی !
داشت خردش میکرد … هی میگفت و هی بیشتر تکه تکه اش میکرد !
ارنجهایش را لبه ی میز گذاشت و کف دستهایش را دو طرف شقیقه های ملتهبش گذاشت و فشارشان داد .
خاتون با غصه گفت : به خودم میگفتی اصلا از اشپزخونه بیرونم نمیومدم !
خفه گفت : من گه بخورم چنین حرفی بزنم!
خاتون ماتش برد .
بنیامین عصبی گفت :من گه زیادی بخورم که چنین فکری تو سرم باشه !
دستش را از شقیقه اش کنار زد و با حرص روی میز مشتی کوبید و گفت: من گه زیادی بخورم که اصلا مغزم بره سراغ یه همچین فکری !
خاتون نگران گفت: مادر دور از جونت! این چه حرفیه!
بنیامین کلافه گفت :این فکر و از کجا اوردی مادر من ؟! خاتون … اصلا یعنی چی … تو … تو ابروی من و …
نتوانست جمله اش را به فعل برساند .
اگر اسید خورده بود انقدر از درون نمیسوخت که این حرف خاتون اتش گرفته بود !
خاتون اشکش را پاک کرد وگفت: من چرا باید به بیتا چنین حرفی بزنم ؟! سی و پنج سال از خدا عمر گرفتم یک باربه این چیزا فکر نکردم که حالا …
پوفی کشید و ارام تر گفت: مادر من … عزیز من . من همینم که هستم تا اخر عمرم هم همین میمونم !میخوان بخوان نمیخوان به جهنم ! گور بابای همشون باهم ! من یه تار موی تو و حاجی رو با صد تا مثل رها عوض نمیکنم !
خاتون لبخند زد .
بنیامین خسته نالید: تو و حاجی تمام ابروی منید … من شما رو ول نمیکنم بچسبم به دوتا ادمی که نه میشناسمشون … نه میدونم کی ان ! چی ان !
مثل اسپندروی اتش جلز و ولز میکرد .
کلمه کم اورده بود… جمله و توجیه هم کم اورده بود !
خاتون ته نگاهش هنوز ناباوری موج میزد !
مصطفی خان وارد اشپزخانه شد و گفت: چی شده ؟
بیتا و آنا و بردیا هم مثل مور وملخ جلوی اشپزخانه می لولیدند .
آنا نگاهی به صورت قرمز بنیامین انداخت و بیتا حواسش پی چشمهای خیس خاتون بود.
بردیا ابروهایش بالا رفت .
بنیامین بدون اینکه نگاهشان کند رو به خاتون گفت: اصلا همین الان زنگ میزنم نیان ! نه به زحمتش میرزه … نه جواب ازمایش اومده! دوتا غریبه رو دعوت کنیم اینجا که چی بشه ؟! که دل تو بشکنه ؟! که تو دلخور بشی ؟! تازه اسباب زحمتم هست . نمیخوام دلخور باشی… نمیخوام خسته بشی… نمیخوام فکرت بره سراغ این چیزا !
گوشی اش را از جیبش بیرون کشید و از پشت میز بلند شد .
خاتون با خاک برسرمی پشت سرش ایستا د وگفت: نکن مادر. من فکر کردم تو به بیتا گفتی…
بنیامین متحکم گفت: نمیان امشب اینجا ! والسلام !

و همانطور که شماره میگرفت رو به بیتا گفت: تو میمیری فکر کنی بعد حرف بزنی؟
بیتا بهت زده گفت: من چیکار کردم مگه ؟!
-چیکار کردی ؟ هیچی … ! یه وقتایی ادم هرچی به فکرش میرسه رو نباید به زبون بیاره خواهر من! یه وقتا هیچی نگو ! هرکی از سکوتت قضاوتت کرد بیا به خودم بگو ؛ خودم ادبش میکنم !
خاتون با گریه گفت: فکر کردم تو بهش گفتی…
با داد گفت: من غلط زیادی بکنم چنین حرفی بهش بزنم! خاتون این فکر و بنداز دور !
مصطفی خان حرصی گفت: یکی میگه اینجا چه خبره یا نه ؟
خاتون با بغض گفت :مادر زنگ نزن . اخه چرا یهو جوش میاری … چیزی نشده که ! چرا حرص میخوری پسرم ؟!
گوشی را پایین اورد و گفت: چرا حرص نخورم ؟! هرجور دلت میخواد فکر میکنی راجع به من! بعد میگی چیزی نشده ؟!
و با اخم رو به بیتا گفت: همش تقصیر توئه ! یکم جلوی زبونتو بگیری بد نیست !
بیتا هاج و واج مانده بود چه بگوید !
رها جواب داد.
-جانم بنیامین.
خشک گفت: الو رها …
-جانم بگو صداتو دارم .
-برنامه ی امشب…
وقبل از اینکه جمله اش را کامل کند ؛ خاتون با هول گوشی را گرفت وگفت : الو دخترم …
-سلام خاتون جان . جانم بفرمایید !
خاتون با ترس از نگاه بنیامین تند تند پشت سر هم گفت: دخترم شب ما منتظرتون هستیم. نکنه یه وقت یادتون بره .
رها خندید و گفت: خیالتون راحت. چشم مزاحمتون میشیم . ببخشید تو رو خدا . شما رو هم به زحمت انداختیم . شرمندتونم !
خاتون جواب تعارف هایش را داد و رها قطع کرد.
بنیامین سری تکان داد و گفت: میخوای اینطوری فکر کنی لطف کن بگو من امشب برم یه جایی خودمو سر به نیست کنم خاتون !
و بدون اینکه گوشی را بگیرد از اشپزخانه بیرون رفت و درب سالن را کوبید .
بردیا با کنجکاوی پرسید: این چشه ؟! یهو چرا افسار پاره میکنه ؟!
بیتا با تعجب گفت: مامان چی شده ؟!
خاتون با غصه گفت: هیچی تقصیر خودم بود . یه چیزی گفتم بهش برخورد ! برید نهارتون رو بخورید .
بیتا ناراحت پرسید: چرا یقه ی منو گرفت پس؟!
بردیا با تاسف عوض خاتون جواب داد: بیا این همه برای مهمونی خواهرش بدویید اینطوری جوابتونو میده ! حقتونه !
بیتا با تشر گفت: ساکت شو بردیا . تو یکی دیگه حرف نزن !
بردیا خونسرد گفت: مگه دروغ میگم !
مصطفی خان وارد سالن شد ، پشت میز نهارخوری نشست و رو به آنا گفت: دخترم بیا تو نهارتو بخور.
رهام با دهان پر گفت: بابام کجا رفت بابا مصطفی؟
مصطفی خان با مهربانی دستی لای موهایش کشید وگفت: هیچی پسرم رفتش بیرون میاد الان.
وبرای فرهود لقمه ای گرفت و گفت: پسرم مراقب باش رو لباست نریزه .
انا خاتون را سر میز نشاند و همانطور که تکه ای از کوکو سبزی را جدا میکرد گفت: شما نگران بنیامین نباشید. اون میخواد شب زیاد بخوره واسه همین نهار وحذف کرده !
به ارامی پشت میز قرار گرفت و بیتا فکری گفت: برم باهاش حرف بزنم ؟
مصطفی خان نه ای گفت و بیتا هم نشست .
میلش به غذا نمیرفت .
بردیا زیر لب گفت: دیگه ما به چشمش نمیایم ! خونه ی بالای شهر و پدر تیمسار و مادر فرنگ رفته و خواهر با کلاس ! معلومه که سر هرچیز کوچیکی اینجا دعوا راه میندازه ! حالا شب که اومدن ببینید چطور دور دختره مثل پروانه بچرخه ! هممون رو میندازه دور !
بغض خاتون شکست و آنا برایش کمی اب ریخت .
بردیا نیشخندی زد وگفت: دیدی مادر من . این دوره زمونه پول حرف اول رو میزنه !
بیتا خشک گفت: بنیامین چنین ادمی نیست بردیا بس کن سر میز !
و با اشاره به رهام وادارش کرد سکوت کند .
بردیا با غذایش مشغول شد. مصطفی خان جوابش را نداد .
جو سنگین بود . آنا نگران بنیامین از پنجره ی سالن میتوانست سایه اش را ببیند که لب حوض نشسته بود و هنوز حرص میخورد !

بردیا از پشت میز بلند شد و گفت : من میرم خونه ی دوستم ! ترجیح میدم امشب اینجا نباشم !
مصطفی خان نگاهش کرد و گفت: بهتر !
بردیا اخم کرد وگفت: انگار از خداتونم بود امشب نباشم اقا جون ! ولی خودتونم میدونید اونی که یه هفته سرش پیش خانواده ی جدیدش گرم بود و شما رو فراموش کرد من نبودم ! بنیامین بود !
مصطفی خان لیوان ابش را جلوی لبش نگه داشت و گفت: ای کاش عوض بنیامین … سراغ تو اومده بودن ! خدا شاهده به خانواده ی جدیدت یه پولی هم دستی میدادم که ما رو از شر تو نجات میداد !
بیتا زیر لب گفت: اقا جون تو رو خدا . بردیا ساکت باش .
بردیا با حرص از پشت میز کنار رفت و پله ها را دو تا یکی بالا رفت . درب حیاط که بسته شد ، انا چشمهایش را چند ثانیه بست .
خاتون حتی لب به غذایش هم نزده بود .
بیتا زیر لب گفت: آنا من مگه چی گفتم اینطوری شد ؟
انا پلکهایش را باز کرد و گفت: نمیدونم . حواسم نبود …
بیتا ناراحت گفت: هرچی گفتیم شوخی بود . همش داشتیم میخندیدیم! من اصلا چیزی نگفتم ؛از هیچکدوم از حرفهام منظوری نداشتم!
خاتون اهی کشید وگفت: جفت پسرام یه لقمه غذا نذاشتن دهنشون ! نه این … نه اون !
بیتا لبخندی زورکی زد و گفت: شب تلافیشو درمیاریم مامان . قول میدم ! مگه نه آنا ؟
آنا سری تکان داد و مصطفی خان با تشکر کوتاهی از پشت میز بلند شد .
بیتا بچه ها را به اتاقی فرستاد و مصطفی خان جلوی تلویزیون نشست و کتابی دست گرفت . آنا برش های کوکو را در ظرف پیرکسی میگذاشت که خاتون با غصه گفت: براش گردو و زرشک ریختم که بخوره دوست داشته باشه !
آنا لبخندی زد وگفت: باقالی پلو با ماهیچه و فسنجون و الویه رو بیشتر دوست داره ! شب ببینید چه جشنی بگیره !
خاتون نگاهی به پنجره ی سالن انداخت و گفت: مادر تو حیاط نیست برو یه زنگ بهش بزن ببین کجا رفت .نگرانشم .
-چشم سفره رو جمع کنم بهش زنگ میزنم !
خاتون با اصرار گفت: الان زنگ بزن!
مصطفی خان کفری گفت: بذارید یکم تو حال خودش باشه ! معلوم نیست باز کدومتون افسار زبونتون رو نداشتید !
خاتون نالید: مثل اون دفعه میره غیب میشه!
مصطفی خان روزنامه را لوله کرد و روی میز انداخت و با صدای بلندی گفت: اون دفعه هم افتاده بود گوشه ی بیمارستان ! حالا خاتون هی باز بحث کن باهاش !
خاتون ماتش برد .
زیر لب زمزمه کرد :بیمارستان ؟!
بردیا وسط پله ها ایستاده بود.
مصطفی خان کلافه گفت :
-پسره تا هفته ی پیش رو تخت بیمارستان بود … حالش کمتر از یه سکته رو نداشت ! ایست قلبی کرده بود ! پسرمن … با این سنش قلبش دیگه نمیکشه خاتون .بفهم … این آنا شاهد … دایی آنا شاهد … آنا تو بگو …
منتظر جواب آنا نماند و ادامه داد: دو تا دنده اش شکسته با ملاقه میزنی تو پهلوش صداش در نمیاد که تو ناراحت نشی بعد تو خاتون ! اینو که دیگه خودم با چشم خودم دیدم ! از دست تو خاتون !
اهی کشید و گفت: حالا هی باهاش یکه به دو کن ! پسره دو روز نیست خانواده اشو پیدا کرده … اصالتشو پیدا کرده … عوض اینکه خوش باشی… خوشیت باشه … غصه ی اینو میخوری که چرا به اون نگاه کرد به من نکرد ؟!
با تاسف گفت: من جوابمو از خدا گرفتم … یه طفلی بزرگ کردم . به عرصه رسوندمش . یه آدم تحویل جامعه دادم. دیگه چه طلبی از پسر مردم دارم مگه ؟
خاتون به هق هق افتاد.
-چون بزرگش کردم باید تا اخر عمرش پاسوز من پیرمرد بشه؟! که با همین سنشم بیشتر از پسر و دختر خودم بهم رسیده! حواسش هست . ولی باز تو خاتون میگی نه کمه ! یه نفر ادم چقدر مگه توان داره به همتون برسه ! که خودم دیدم میدونم کمم واستون نذاشته ! تا پارسال هرچی ازمایش و دوا و درمون من و تو بود پای خودش بود … من از پسر و دختر خودم خیری ندیدم ! حالا که میخواد چهار روز ارامش داشته باشه … هی یه بامبولی راه بندازید ! کی چی گفت و کی چی نگفت ! خاتون امشب وقتش بود خلقشو تنگ کنی ؟! اصلا هرچی گفت ؛ دندون سر جیگر میذاشتی ! که میدونمم هیچی نگفته اون ادمی نیست که بی فکر حرف بزنه! چون اصلا هم خون من نیست سرشتش از جای دیگه است ! که هم خون من این دختره است و اون پسر که تا ارنج دستمون رو بفرستیم توشیشه ی عسل و بکنیم تو دهنشون باز ماییم که بدهکاریم!
بیتا با بغض گفت: اخه بابا من که حرفی نزدم !
رو به بیتا لب زد : فاصله ی این سالن تا اشپزخونه مگه چقدره ؟! که هم دیدمت هم من صداتو شنیدم که به مادرت گفتی جلوی رها ابرو ریزی نکن ! خودت صدای خودتو نشنیدی ؟! یه شب میخواستید خوشحالش کنید … اینم اینطوری!
بیتا ساکت شد .
بردیا هنوز روی پله ایستاده بود .
بنیامین بستری شده بود ؟! در بیمارستان ؟! ایست قلبی؟! دنده هایش شکسته بود ؟!

کلید را در قفل انداخت و با پا در را بست ، بردیا با دیدنش از لبه ی ایوان بلند شد .
نگاهی به جعبه ی شیرینی توی دستش انداخت و گفت: شیرینی که داشتیم !
بنیامین نیشخندی زد وگفت: این یکی واسه اشتیه ! خوابن ؟
-بچه ها و اقاجون آره .
-بریم تو یه چایی شیرینی بزنیم !
کفشهایش را در میاورد که بردیا زیر لب پرسید: تو بیمارستان بودی؟!
اخمی کرد و جوابش را نداد.
بردیا اب دهانش را قورت داد و گفت: اقاجون گفت ! از زن داداشم پرسیدم گفت … چرا میخواستی ما نفهمیم ؟!
-میفهمیدید چه تاثیری داشت ! بعدا یه کمپوت برای من بخر !
چشمکی زد و بردیا خفه گفت: تو با دنیا امروز حرف زدی نه ؟!
جلوی در ایستاد و گفت : آره !
-رای شو زدی !
جدی گفت: نه فقط یکم برایش حقایق رو روشن کردم !
بردیا لبه ی ایوان دوباره نشست و بنیامین پرسید: مگه کات کردید ؟!
-نه ! ولی گفت تا اخر سربازیم حق ندارم بهش پیام بدم !
هومی کشید و گفت: چه فکر عاقلانه ای !
بردیا نگاهش کرد و گفت: این فکر و تو تو سرش انداختی !
بنیامین قدمی جلو امد و کنارش لب ایوان نشست و گفت: من فقط بهش گفتم سربازی نرفتی ودرست مونده ! همین !
-کارم گفتی!
بنیامین یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: اره اونم گفتم ! راست گفتم ! همه رو گذاشته کف دست تو ؟!
بردیا گوشی اش را جلو اورد و بنیامین نگاهی به پیام های پر از دستور دنیا انداخت و با نیشخندی گفت: نه خوبه ! خوشم اومد !
بردیا گوشی را کنار گذاشت .
پوفی کشید و گفت: ولی صبر میکنه برام . گفت تا درسم تموم بشه ؛ تو هم سربازیتو تموم کن ! بعدش بیا خواستگاریم !
بنیامین سری تکان داد و گفت: نگران نباش .نمیذارم از دستش بدی !
بردیا چشمهایش گرد شد و بنیامین گفت: دختر درستیه ! ازش خوشم اومد ! فکر میکردم مظلومه … ولی انگار خوب میتونه تو رو رو یه انگشت بچرخونه !
کلافه گفت: تو واسه رهام هم قراره همین قدرسختگیری کنی؟!
بادی به غبغبش انداخت وگفت: معلومه ! منم سختگیری نکنم تو باید هواشو داشته باشی ! تو باید چشم منو باز کنی ! فهمیدی؟!
بردیا سری تکان داد .
خواست بلند شود که لب زد : راستی یه چیز دیگه هم هست !
بنیامین منتظر نگاهش کرد و بردیا گفت: ارزو چند بار به خطم زنگ زد !
بنیامین اخم کرد و بردیا فورا گفت: خطمو عوض کردم !
و سیم کارتی به سمتش گرفت و گفت: این دست خودت باشه !
بنیامین سیم کارت را توی جیبش فرستاد و بردیا گفت : خودت واگذارش کن یا هرچی !
هومی کشید و بردیا گفت: شماره ی جدیدمو اس ام اس کردم سیوش کن !
-باشه . بریم تو چای بخوریم .
بردیا خفه گفت: یه کاری کردم !
بنیامین پوفی کشید و گفت: دیگه چی ؟!
بردیا مستقیم نگاهش کرد .
بنیامین منتظر پرسید: چیزی شده ؟!
-حالت خوبه ؟!
خندید و جواب داد : خوبم !
-عصبانی نمیشی ؟!
-نه خوبم بگو !
بردیا اهی کشید و گفت: نذر کرده بودم جواب ازمایشتون نخوره ! نشه !
یک تای ابرویش را بالا داد و بردیا گفت: بعدش پشیمون شدم !
بنیامین خندید و گفت: خب ؟!
-هیچی همین !
-نترس به حرف گربه سیاه بارون نمیاد !
بردیا لبخند کمرنگی زد و بنیامین با خنده گفت :نذرات کار سازه نذر کن من یه پول درستی دستم بیفته بزنم به یه جای دور !
بردیا خفه گفت: نگفتم برام دست بگیری ! گفتم که بفهمی برامون مهمی !
-حالا تو یه دو تا نذر برای من بکن ! ببینم درمیاد یا نه !
حرص خورد و گفت: بس کن دیگه ! بیا باهات مثل ادم رفتار میکنم … منو مسخره میکنی !
بنیامین خندید و لگدی به پایش زد و گفت: خفه . بیا تو .

و خودش با ارامش وارد خانه شد .
خاتون و بیتا و آنا هر سه در اشپزخانه بودند .
سلامی کرد و جعبه ی شیرینی را روی کانتر گذاشت .
خاتون خواست بغض کند که جلوی خودش را گرفت و گفت : سلام به روی ماهت . کجا بودی ؟
-هیچی رفتم یه دوری زدم . یه جعبه شیرینی خریدم اومدم .
نگاهی به بیتا انداخت و گفت: احوال بیتا خانم ؟!
لبخند سردی زد و گفت: شیرینی که داشتیم داداش !
-رولت شکلاتی و قهوه نداشتیم ! داشتیم ؟!
بیتا چشمهایش برقی زد و بنیامین چسب جعبه را باز کرد ؛ درش را برداشت .
بیتا رولتی برداشت و با لذت گاز بزرگی به آن زد و گفت: هووم… هنوزم همون مزه ی خوشمزه ی قدیم رو میده . وای تا اون سر شهر رفتی داداش؟!
آنا سرش را توی جعبه کرد و گفت: ناپلئونی نداره ؟!
-فکر کن نداشته باشه !
آنا لبخندی زد .
نگاهی به خاتون انداخت وگفت: واسه خاتونمم لطیفه گرفتم ! ولی نباید با کل خامه اش بخوری ها !
خاتون خندید و گفت: دستت درد نکنه مادر.
سر وکله ی بردیا پیدا شد .
دستش را در جعبه فرو کرد و چهار نان خامه ای برداشت و بیتا با حرص گفت: نخورده ای ! چه خبره . جعبه خالی شد !
بردیا محلش نگذاشت و بیتا گفت: جلو رها اینا اینکا رو نکنی فکر کنن نخورده ایم !
بنیامین نگاهش کرد و بیتا تازه دوزاری اش افتاد و گفت: وای خاک برسرم داداش بخدا منظوری نداشتم! الان باز همه چیز و گردن من نندازی!
بنیامین خندید و گفت: نه اینو جدی خودمم می خواستم بگم !
و ضربه ای به شانه ی بردیا زد و گفت: واسه ی رهامم نگه دار نون خامه ای !
آنا لبخندی زد و گفت: بیا برات غذا داغ کنم !
-نه گرسنه نیستم.
خاتون با اخم گفت: دیگه چی . از صبح هیچی نخوردی ساعت پنج بعد از ظهره ! نا سلامتی مریضی مادر !
بنیامین با تعجب نگاهش کرد وبا صدای سرفه ی بیتا خاتون اهمی کرد وگفت: خب نمیشه که گشنه بمونی !
-دیگه قراره شام بخوریم .
خاتون از پشت میز بلند شد و گفت: حالا کو تا شام.
بیتا با دهان پر گفت: خودت نمیخوری داداش ؟!
-من شیرینی هامو خوردم همون جا تو قنادی. نوش جان.
آنا بلاتکلیف گفت: برات غذا گرم نکنم !
-نه نمیخواد . یه چایی بدی بیشتر میچسبه !
بردیا دو نان خامه ای دیگر برداشت و به اتاقش رفت .
بیتا اشاره ای به خاتون کرد و خاتون اهانی گفت و آنا لبخند زد.
بنیامین نگاهشان کرد و مشکوک گفت: طوری شده؟!
خاتون گره ی ته دسته ی روسری اش را باز کرد و بیتا یک جعبه ی کوچک از کشوی کنار یخچال بیرون کشید .
انا صندلی را برایش عقب کشید و با اشاره ی فهماند که بنشیند .
روی صندلی نشست و خاتون انگشتری را به سمتش گرفت و گفت: این یادگار خدا بیامرز مادرمه .
بنیامین گوش میکرد.
بیتا و آنا هم الکی خوش لبخند میزدند.
خاتون نگاهی به چشمهای منتظر بنیامین انداخت و گفت: بنده خدا وقتی فوت شد که هم عروس داشتم هم دختر . گفتم بدمش به بیتا … آنا ناراحت میشه … گفتم بدمش به آنا … دخترم ناراحت میشه … گفتم بدمش به زن بردیا… کی میخواد جواب این دوتا رو بده ! گفتم بفروشمش . دلم نیومد … گفتم نگهش دارم… سرش بحثه که به کی برسه !
بنیامین هنوز نفهمیده بود.
خاتون مهربان گفت: رها هم مثل دخترم . غریبه هم نیست . میخوام امشب که دارم پاگشاش میکنم. اینو بهش کادو بدم. البته قابل دارم نیست . طلای قدیمیه . ولی میخوام ببینم تو می پسندی ؟!
بنیامین مات گفت : چه خبره ! این دیگه واسه چیه ؟!
خاتون اخمی کرد و گفت: مادر رسمه …
-اخه چه خبره ! هم بیاد الویه بخوره… هم باقالی پلو با ماهیچه … هم فسنجون !
آنا همانطور که روی ژله هایش را تزیین میکرد ، ظرف ژله اش را بالا گرفت و زیر گوش بنیامین گفت: ژله … سالاد !
بنیامین نفهمید و تکرار کرد : ژله … سالاد …
و با خنده گفت: آنا چی میگی تو !
خاتون با عشق گفت: قربون خنده ات برم مادر. اگر بده … زشته … نمیدم ! ولی اگر قشنگه و فکر میکنی مناسبه کادوش کنم بدم هان ؟!
-مناسب چیه … از سرشم زیاده ! حیفه . بده به بیتا . آنا ناراحت نمیشه !
بیتا با غصه گفت: بده به من خب من که دختر ندارم بعدا بدم بهش ! مجبور میشم بفروشم .
خاتون لبخندی زد و گفت: هیچم زیاد نیست . تازه کمم هست . حالا قشنگه ؟!
-قشنگه ولی نه نمیخواد .
خاتون با حرص گفت: چرا با من چونه میزنی تو ؟! خودم دلم میخواد بدم .مالمه اختیارشو دارم ! اصلا از مرد جماعت نباید از این چیزا پرسید! پاشو برو بیرون مادر تو دست وپای من نباش . همه کارام مونده !
بنیامین پوفی کشید و گفت: مادر من طرف معلوم نیست نسبتی با من داره یا نه !
-داره داره . من دلم روشنه ! برو بیرون.
-چایمو نخوردم هنوز !
اناخندید و گفت: میارمش تو هال .

روی مبلی نشست ؛ تلفن همراهش را دراورد . شماره ی بردیا را ذخیره کرد .
آنا با لیوان چای و پیش دستی با دو شیرینی لنگان جلو امد .
بنیامین با اخم نگاهی به سر تا پایش انداخت و گفت :تو میلنگی ! پات پیچ خورده !
-خوبم طوری نیست .
بنیامین نگاهش کرد و پرسید: تو اون انگشتر و نمیخواستی ؟!
خم شد . زنجیر و حلقه از گردنش بیرون افتاد.
بنیامین نگاهی به زنجیر و حلقه انداخت .
آنا چای و شیرینی را روی میز گذاشت و گفت: من که دختر ندارم !
چشمهایش را از زنجیر برداشت و در نگاه انا مردمکهایش را باریک کرد و گفت : از کجا معلوم ؟!
از خط فکری توی نگاهش خجالت کشید .
بنیامین اخمی کرد و پرسید :لباس اوردی؟!
همانطور خم مشغول جمع کردن پیش دستی مصطفی خان بود که ساعتی قبل خیار خورده بود و گفت: چطور ؟!
بنیامین با همان اخم گفت: یقه ی لبست بازه !
دستش را فورا روی یقه ی بازش گذاشت و صاف ایستاد. مکثی کرد و دوباره گفت: نگفتی … لباس اوردی ؟!
-از بیتا میگیرم !
سری تکان داد و آنا سرخ شد و چتری اش را پشت گوشش فرستاد .
بنیامین ارام گفت : مشکی بهت میاد !
-قبلا دوست نداشتی !
بنیامین خم شد و لیوان چای را جلوی صورتش گرفت و گفت : حالا دارم می بینم که بهت میاد !
-خیلی وقت بود که نگفته بودی چیزی بهم میاد یا نه ! چی بپشوم یا نپوشم !
لبخندی زد و آنا زیر لب پرسید: جواب ازمایش فردا میاد ؟!
همانطور که عطر چای را می بویید سر تکان داد و آنا گفت: جوابش به زندگی من وتو هم بستگی داره ؟!
قبل از اینکه جوابش را بدهد صدای زنگ در امد ؛ خاتون هول شد وگفت: الان اومدن ؟ چه زود اومدن…
بیتا گوشی را برداشت و گفت: مرتضی اومده مامان.
خاتون نفس راحتی کشید و بنیامین چای نیم خورده اش را روی میز گذاشت و گفت: من اینا رو جمع میکنم !
و پیش دستی را از دست آنا گرفت .
انا نگاهی به لیوانش انداخت و گفت: چاییتو بخور. هنوز که کسی نیومده .
-برو لباستو عوض کن !
و بلند صدا زد : بیتا …
آنا ریز خندید و وارد اتاق بنیامین شد ؛ بیتا بعد از چند ثانیه در را باز کرد و شومیزی به دستش داد و گفت: حالا مگه لباس خودت چش بود ؟!
دستی به پیراهنش کشید وگفت: خوب نبود .
بیتا سری تکان داد وگفت: ما هم که پشت گوشمون مخملیه !
آنا خندید و بیتا نگران پرسید: راستی باهاش حرف زدی؟!
-نه .وقت نشد !
بیتا اهی کشید وگفت: یعنی فکر شما دو تا داره منو میکشه ! پس کی اخه . اون که عین خیالش نیست تو هم که هیچی . ناراحت نشی … ولی تو انظار هم درست نیست !
و با اخم گفت: همین مستوره خانم هر بار به خاتون میگه اینا که باهمن عقد کردن ؟! نکردن. یا مرتضی! ده بار بیشتر اسم شما دو تا رو اورده !
آنا سری تکان داد و گفت: میدونم بیتا . ولی فعلا قبول نکرده یعنی نمیدونم . باید بازم باهاش حرف بزنم !
بیتا لبخندی زد و گفت: نگران نباش . اونی که من می بینم شیفتته … ولی یکم تو روخدا دست بجنبونید . چیه اینطوری خشک وخالی !
انا سقلمه ای به پهلویش زد و گفت: حالا این با شلواری که پوشیدم میاد؟!
بیتا مسخره گفت: چه شنبه یکشنبه ای شدی ! بد نیست .
با صدای زنگ بیتا از اتاق بیرون رفت .

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن