رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 8

در مقابل تمام عز و جز هایش مثل همیشه ساکت بود و حرف نمیزد ! بعد از چند دقیقه وقتی جو ارام میشد یک چای می اورد و تلویزیون را روشن میکرد ،انگار نه انگارکه اتفاقی رخ داده ، بعد نگاهش میکرد و میپرسید : چه خبر !
از کل نه سال زندگی و تمام بحث وجنجال هایشان بنیامین سرجمع ده جمله هم نگفته بود !
جمعه مثل پتک بود ! مثل یک گرز سنگین … ! یک ور سرش را سنگین تر کرده بود …
قدمی را جلو امد و مقابل میز بنیامین ایستاد و با لحن متفاوتی گفت: وقت دکترت یادت نره !
بنیامین به پشتی صندلی تکیه داد دست از نگاه کردن به آنا برنداشته بود !
انا زیر نگاهش لب زد : من که وضعم معلومه ! اما تو …
نفسی از هوا گرفت و گفت:تو لااقل سر پا باش ! رهام فقط تو رو داره ! فقط هفت سالشه …!
مکثی کرد و ادامه داد: حتی اگرم بخوای دوباره ازدواج کنی …
نفهمید کی چشمهایش پر از اشک شد !
مقابل نگاه مات بنیامین با پوزخند تمام عیاری گفت: باید سالم باشی !
بنیامین خواست حرفی بزند که انا خداحافظی زیر لب سر داد و پا تند کرد و از اتاق خارج شدو بنیامین کلافه نفس عمیقی کشید … !
نگاهی به کاغذ انداخت… ان را برداشت و مقابل صورتش گرفت … چشمش روی ادرس و شماره تلفن کلینیک چرخید ، با شست و سبابه نگهش داشته بود ….
در را کوبید !
پشت دستش را به چانه اش چسباند که عطراشنایی در شامه اش نشست …
کاغذیادداشت را جلوی بینی اش گرفت ،بوی آنا را می داد !
بوی عطری که خودش برای آنا خریده بود را می داد !

با انزجار جلوی بینی و دهانش را گرفت ، به سمت پنجره ها رفت و تک تکشان را باز کرد . خانه اکسیژن نداشت … ته حلقش از این همه دود میسوخت !
البرز با اخم و تخم گفت: تو مگه نباید سر کارت باشی؟!
انا کنار پنجره ایستاد و حینی که چند نفس عمیق می کشید گفت: ناراحتی برگردم سرکارم؟!
البرز سیگارش را در زیرسیگاری خاموش کرد و پرسید : کاری نداری انجام بدی ؟! جمعه پرواز داری !
انا شالش را از روی سرش کشید و گفت: واقعا فکر کردی من جمعه میرم؟!
و لب پنجره نشست ، البرز مستقیم به صورتش نگاه کرد و گفت: نشنیدم !
-شنیدی بابا !
البرز از جایش بلند شد و مقابل انا ایستاد .
انا از لبه ی پنجره بلند شد ، سلانه سلانه به سمت پله ها رفت و البرز گفت: چرا حساب هاتو بستی !
پایش روی اولین پله بود … در همان حال ایستاد و گفت: شما مگه به پول نیاز داری مهندس البرز؟!
البرز از لحن انا ابروهایش را بالا داد و گفت: باز اون پسره گوشتو پر کرده نه ؟!
نگاهی به سرتاپای آنا انداخت و گفت: اینطور که تو الاگارسون کردی معلومه از پیش کی داری میای …
انا رویش را به سمت البرز چرخاند وگفت: باز از کجا پری بابا ؟! از کجا پر شدی که میخوای همه شد و نشد های زندگیتو بندازی گردن بنیامین؟!
البرز نفس عمیقی کشید و گفت: برو یه چیزی درست کن شب مهمون داریم !
انا دو پله بالا رفت وگفت: زنگ بزن رستوران ! من خستم …
و بدون اینکه منتظر باشد تا البرز ابراز مخالفت کند ، باقی پله ها را با دو بالا رفت . کیفش را روی صندلی مقابل کنسول انداخت … کلافه از موهای بلندش کلیپسش را کند و گوشه ای پرت کرد . مکثی کرد وبا اضطراب زیپ کیفش را باز کرد . تلفن همراهش را بیرون کشید…
بعد از اینکه قفل صفحه را باز کرد ، پوشه ی فایلهای ضبط شده را لمس کرد.
با اضطراب اخرینش را باز کرد …
– “اینو فراموش کردید ! ”
صدای قدم هایش امد .
صدای بلند شدن و اصطکاک تنش با مبل چرمی اداری پای میز بنیامین هم ضبط شده بود!
-” معرفی نمیکنید جناب بدیع ؟!”
– “خانم رازی مدیر مجموعه … ایشون هم…”
خودش تند گفته بود :
– “همسرشون هستم!”
بنیامین محال بود نسبتش را بگوید !
از جایش بلند شد …. درحالی که تلفن همراهش دستش بود ، از پله ها پایین دوید … بی توجه به البرز که با گوشی خانه مشغول مکالمه بود ، از خانه بیرون زد…
پابرهنه پله ها را پایین رفت …
صدا می امد :
– “خوشوقتم ! ”
-“تبریک میگم ! گویا اینجا تازه تاسیسه !”
از پله های زیر زمین پایین رفت … کلید برق را فشار داد … میان جعبه ها می چرخید…
میان مبلمان شکلاتی رنگش که روی هم سوار بودند !
تک نفره روی سه نفره …
دو نفره وارونه بود و تک نفره پشتش مانده بود ! …
میان میز نهار خوری هشت نفره اش … که دو صندلی اضافه تر داشت … چشم می چرخاند!
کوسن های رنگی مبلمان شیری رنگش روی زمین افتاده بودند …!
بی توجه به کارتون ظروف ارکوپالش…
بی توجه به لوسترهایی که روزی به سقف خانه با عشق و هیجان اویزان کرده بود …
بی توجه به جعبه ی جاروبرقی اش …
بی توجه به فرشهای لوله شده …
گوشی را توی جیب مانتویش رها کرد.

جعبه ها را زیر و رو میکرد… جستجو میکرد… تفتیش میکرد ! پایش محکم به پایه ی مبل برخورد کرد ، حتی ناله اش بلند نشد ! صدا می امد :
-” بله . ممنون .”
-“نهار وبا ما صرف کنید … ! ”
جعبه ی تلفن را پیدا کرد … روی زمین زانو زد … با حرص جعبه را پاره کرد و دستگاه را از توی یونولیت های سفید بیرون کشید !
اگر هر وقت دیگری بود از برخورد پوست دستش با یونولیت ها حساسیتش عود میکرد و مورمور میشد ! اما وقت حساس بودن هم نداشت!
دستگاه خاموش بود…
سیم پیچیده دور اداپتور را باز کرد . چشم چرخاند … !
این زیر زمین پریز برق داشت! … با هراس چشم چرخاند!…
– “فکر نکنم اینجا خیلی براتون غریبه باشه !”
جعبه ی کریستال های ویترینش را کناری گذاشت و سیم شارژ تلفن را به پریز زد .
از صدای ضبط شده ی خودش بیزار بود … !
-“چطور؟!”
چند ثانیه طول کشید وبا صدای بوقی دستگاه تلفن روشن شد …
نگاهی به پیغامهای پاک نشده انداخت !
صدای رها از توی تلفن همراهش … از پوشه ی فایل های ضبط شده می امد ! واضح و روشن . ..
پر از ظرافت … پر از زنانگی !
– “چون فکر میکنم شما باقی کارکنان هم بشناسید !”
صدای خودش انگار رنده شده بود ! انگار داشتند تارهای صوتی اش را رشته میکردند و به زور از لایشان کلامی بیرون می کشیدند !
-” بله . همشون از دوستان قدیمی و همکاران سابق بنیامین هستند !”
پیغام اول را که شنید صورتش جمع شد ، هنوز وقت نکرده بود مثل باقی پیام های اضافه ی دیگر این یکی را هم پاک کند :
-“بــنی… الــــوو… هانی خوابی؟ بنی زو زو ام! نیستی ؟!
-بنی بهم زنگ بزن …. منتظرم … بــــای!”
با نفرت پیغام قبلی را که نگه داشته بود و مو به مویش را حفظ بود، باز کرد …
“-الو … الو … میشه جوابمو بدی ؟! خواهش میکنم بنیامین … من باید باهات حرف بزنم !”
خش داشت… بغض داشت… هق داشت … رعشه داشت … !
پر بود از صمیمیت ونیاز…
پر بود از التماس و خواهش …
صدایش زنانه بود ! ظریف بود … لوند بود !
صدا… همان صدایی بود که از پوشه ی فایلهای ضبط شده بیرون می امد:
-” فکر کنم من اینجا بینتون غریبه ام !”
با لحن شوخ و خنده ای گفت:
-“میتونم زودتر برم.”
صدای خنده اش با صدای بغض دارش فرقی نداشت!
بنیامین گفته بود :
-اینطور نیست !
پیغام دستگاه تلفن را باز از نو گوش داد :
“-الو … الو … میشه جوابمو بدی ؟! خواهش میکنم بنیامین … من باید باهات حرف بزنم !”
پر از صمیمیت بود ! پر از خواستن !
و بنیامین در جواب اینکه غریبه بود و میخواست زودتر برود میگفت : اینطور نیست … ! میگفت غریبه نیست !
میگفت زمان بده …
دوباره پیغام را شنید :
“-الو … الو … میشه جوابمو بدی ؟! خواهش میکنم بنیامین … من باید باهات حرف بزنم !”
سه باره پیغام را شنید :
“-الو … الو … میشه جوابمو بدی ؟! خواهش میکنم بنیامین … من باید باهات حرف بزنم !”
با دستهای لرزان گوشی را از جیبش بیرون اورد و فایل صوتی اش را عقب برد :
-” فکر کنم من اینجا بینتون غریبه ام !”
دوباره پیغام تلفن را گوش داد :
“-الو … الو … میشه جوابمو بدی ؟! خواهش میکنم بنیامین … من باید باهات حرف بزنم !”
فایل صوتی را پلی کرد و همزمان دگمه ی پیغام گیر تلفن را زد :
-” فکر کنم من… -الو … الو … میشه جوابمو بدی ؟!! خواهش میکنم بنیامین… اینجا بینتون غریبه ام… من باید باهات حرف بزنم !”

با دستمال ژل روی سینه اش را پاک کرد و پیراهنش را پوشید . حینی که دگمه ها را می بست امیرعلی همانطور که کت بهاره ی بنیامین دستش بود جلو امد و پرسید: خوبی؟!
بنیامین جوابش را نداد. امیرعلی خواست کمکش کند تا کتش را بپوشد که بنیامین دستش را پس زد و گفت: این اداها رو درنیار !
امیرعلی نگران گفت: من میدونستم همون صبح میاوردمت ! پسر تو چه مرگت شده؟! میخوای دستی دستی خودتو به کشتن بدی ؟!
بنیامین زانویش را بالا اورد و کفشش را پوشید و گفت: من حالم خوبه ! مشکلی هم ندارم …
-با کی لج میکنی ؟! خودت ؟! آنا… من ؟! کی دقیقا؟!
بنیامین مستقیم به چشمهای امیرعلی خیره شدو گفت: مگر دستم به آنا نرسه …
-چیکارش میکنی ؟! مواخذه اش میکنی که نگرانته ؟! حالشو میگیری که برای توی احمق دلسوزی میکنه ؟! نکنه دوباره طلاقش میدی؟! سه طلاقش میکنی هان؟!
بنیامین محلش نگذاشت و از روی تخت پایین امد .
امیرعلی ارام گفت: بنیامین خیلی از خودت غافل شدی… ! انا بهم گفت تو از هوش رفتی ماتم برد ! تو باورم نمیگنجه ادمی با هیکل و قد و قواره ی تو نقش زمین بشه ….
بنیامین تخت را دور زد و امیرعلی همانطور که حرف میزد پشت سرش امد و گفت: وقتی بهم گفت ببرمت دکتر شوکه شدم!
-امیر من خوبم ! انقدر صغری کبری نچین ! یه فشار کوچیک بود !
-وقتی زنی که باهاش متارکه کردی برات وقت اکو میگیره یعنی اصلا حالت خوب نیست ! قبلا سلامتیت برات مهم بود … ورزش میکردی… غذای سالم میخوردی … !
بنیامین کتش را از امیرعلی گرفت و درحالی که روی صندلی های انتظار می نشست جواب داد: قبلا زنم مثل دیوونه ها دنبال آتو از من نبود ! قبلا من خیال میکردم مثل تمام ادمها یه خانواده ی نرمال و عادی دارم … با چهار قسط و وام و ….
ودستی به پیشانی اش کشید و گفت: وای… امروز موعد قسط خونه است !
امیرعلی جلو رفت…
میدانست از کدام قسط حرف میزند … رها پرداختش کرده بود !
بنیامین نگاهی به ساعت انداخت و گفت: فردا هم که تعطیل رسمیه !
-من وفرشته پرداختش کردیم بنیامین .لازم نیست نگران باشی !
بنیامین ماتش برد…
امیرعلی لبخند کج ومعوجی زد ؛ کنارش نشست وگفت: حداقل یکی از نگرانی هات کمتر…
بنیامین با اخم گفت: چرا انقدر منو به خودت بدهکار میکنی ؟! هزینه ی بیمارستان رهام هم هست …
امیرعلی با خنده گفت: قربون حواس جمعت !
بنیامین کلافه گفت : پاشو بیا بریم مثل احمقا نشستم اینجا منتظر چی ام…
خواست نیم خیز شود که پرستاری جلو امد و گفت: اقای بدیع … بفرمایید داخل . دکتر منتظرتون هستن !
بنیامین چپ چپ نگاه امیرعلی انداخت و سلانه سلانه وارد اتاق شد.
دکتر حکمت را می شناخت … خوب هم میشناخت !
تقه ای به در زد و وارد اتاق شد .
حکمت پشت میزش نشسته بود ، با سلام بنیامین چشم از روی نسخه ی مقابلش برداشت و با لبخند گفت: به به …. ببین کی اینجاست !
میزش را دور زد و جلو امد … با اغوش گرمی بنیامین را بغل زد و گفت: چطوری پسر ؟!
ضربه ای پشتش زد و نگاهی به سر و روی بنیامین انداخت هومی کشید.
-از همیشه خوشتیپ تر… پسر تو کی پا تو سن میذاری؟!
بنیامین لبخندی زد و با تعارف اشاره ای کرد بنشیند …
بنیامین ارام روی صندلی نشست و گفت: ببخشید مزاحم شدم !
حکمت خندید و گفت: خوب کردی… پسرت چطوره؟!
-خوبه ممنون. سلام داره.
-خیلی دلم براش تنگ شده . مادرش یه جور بی وفاست… پدرش یه جور… اون طفل معصوم هم که فکر کنم منو به کل یادش رفته!
و سری تکان داد و حکمت مقابلش نشست و گفت: انا اومد وقت بگیره فکر کردم برای اون مرتیکه فسیله …
بنیامین خندید و حکمت لبخندی زد و گفت: اسم تو رو اورد شوکه شدم ! چه کردی با خودت ورزشکار ؟!
بنیامین حرفی نزد .
حکمت پرونده ای را برداشت و گفت: خوشحال نیستم اینجا می بینمت !
-یه چکاپ ساده است … منشاش هم نگرانی آناست .
حکمت حینی که پرونده را ورق میزد گفت: خواهرزاده ی من همیشه نگرانه !

حکمت حینی که پرونده را ورق میزد گفت: خواهرزاده ی من همیشه نگرانه !
-امروز اومد وقت گرفت؟!
حکمت سری تکان داد و گفت: اره … همین امروز.با کلی نگرانی و استرس ! حالا فکر نکنی میخوام دوباره خواهرزاده امو بهت قالب کنم !
بنیامین صورتش مچاله شد و حکمت هومی کشید وگفت: چیه ؟! قرار نیست دوباره برید زیر یه سقف ؟!
-فعلا که شدنی نیست انگار ….
حکمت خودش را جلو کشید و گفت: پای البرز وسطه ؟!
-نه … بیشتر از اون !
حکمت چشمهایش را باریک کرد و پرسید: چی؟!
-بهم شک داره!
حکمت خندید وگفت: ای ای … شیطنتی کردی ؟!
-نه … ولی یکی یه شیطنتی تو زندگیم کرد که هفت ماهه دارم چوب همونو میخورم !
حکمت لبخندش جمع شد و پرسید: کی هست ….
-یه زن ….
حکمت چیزی نگفت و بنیامین ارام پرسید : خیلی دوست دارم یکی باهاش حرف بزنه و این افکار مسمومشو از بین ببره !
-دکترشم فعلا ایران نیست …. البرز فرستادش زیر دست یه فرح بخش نامی که اصلا خوش نام نیست !
بنیامین خودش را جلو کشیدو گفت: از چه لحاظ؟!
حکمت از جایش بلند شد و گفت: ریا ودغل و دروغ !
-اینو که همه با مقیاس مختلف داریم !
حکمت خندید و جواب داد: با همین زبونت سر خودت و زندگیتو به باد دادی !
-نگفتید از چه لحاظ؟!
-خوش نام نیست … شاکی هم زیاد داره … اما گردنش کلفته … خوبم بلده در بره ! با این شاهکار اخر تو هم…
بنیامین منظور حکمت را فهمید.
چشمهایش را ارام از نگاه حکمت برداشت و گفت:
-نمیتونستم اجازه بدم رهام زیر دست البرز باشه … اونم تمام هفته رو … !
-من درک میکنم بنیامین . نگرانی تو برای رهام کاملا طبیعیه ! … استفاده ی تو از پرونده ی پزشکی آنا قانونی بود، حق طبیعی تو بود ! و به نفع رهام … اما به ضرر آناست … حتی همین الانم البرز به راحتی میتونه تمام ارثیه ی خواهر منو از چنگ آنا دربیاره … آنا متزلزله… ضعیفه … تو رو نداره ! حتی تو راه رفتنش هم بی هواست .
بنیامین دستی به چانه اش کشید و حکمت ارام گفت: فقط آناهیتا برام مونده … نمیخوام از دستش بدم …
بنیامین سکوت کرده بود.
حکمت از فلاکس فلزی روی میزش توی دو لیوان سفید و نارنجی کوچک مقداری دمنوش ریخت و با لحن ارامش بخشی گفت:
-این وضعیت اصلا خوب نیست بنیامین ! نه برای تو … نه برای آنا … نه اون طفل معصوم ! حتی معلوم نیست چقدر ممکنه طول بکشه!
-مقصر منم؟!
حکمت فنجان نارنجی را به سمت بنیامین گرفت.
دستش را دراز کرد و ان را گرفت. سبابه اش را توی دسته ی فنجان نارنجی فرو کرد و حکمت گفت: معلومه . این وضعیت رو تو ساختی بنیامین !
بنیامین نگاهی به صورت حکمت انداخت و گفت : آنا خواست …
-همه چیز و ننداز گردن آنا … اون یه تنه نمیتونست این وضع و درست کنه ! شماها دوتا ادم بالغید … یعنی نتونستی قانعش کنی ؟! تو یه شهر و قانع میکنی که فلانی دزده … فلانی جلاده … فلانی فاسده ! بعد زن خودتو نمیتونی قانع کنی ؟! کو اون ادم جسور ؟!
بنیامین به زور گفت: وقتشو نداشتم …
حکمت با تعجب گفت: واسه ی زندگی خودت وقت نداشتی ؟! جالبه…
بنیامین دستی به صورتش کشید و گفت: من نمیخواستم اینطوری بشه !
حکمت نگاهی به چشمهای ملتهب بنیامین انداخت و گفت: ولی شده …
-الان چه کار میتونم بکنم ؟! هیچی … آنا به من شک داره … تمام حالت های عصبیش برگشته … تمام واکنش های سابقش… تمام استرسش !
حکمت اخمی کرد و گفت : تو انا رو تو وضع بدتر از این هم دیده بودی ! تو همون شرایط انتخابش کردی … اون موقع که عاشقش بودی بد نبود ! حالا بد شده ؟!
بنیامین دستش را روی سینه اش کشید و گفت: کی گفته من عاشقش نیستم؟!

بنیامین دستش را روی سینه اش کشید و گفت: کی گفته من عاشقش نیستم؟! کی گفته من بهش فکر نمیکنم ؟!
حکمت چشمش روی حرکت دست بنیامین ثابت ماند و گفت: پس چرا هیچ کاری نمیکنی ؟! دست رو دست گذاشتی… داری آنا رو از بین می بری !
بنیامین کلافه از این همه اتهام گفت: من نمیخواستم این شرایط پیش بیاد … هیچ وقت نمیخواستم… اما الان دیگه نمیتونم … اوضاع ازکنترل من خارج شده !
حکمت با پوزخند گفت: کنترل؟! تو کنترل شده طلاق گرفتی یا توافقی؟!
بنیامین اهی کشید وحکمت قاطع گفت:
-برش گردون ! دوباره از نو شروع کنید . تا دیر نشده ! اصلا از تهران برید … نظر منو میخوای از ایران برید … سه تایی … یه زندگی اروم …. از صفر ! من حاضرم بهتون کمک کنم ! بنیامین تو توانایی هاتو فراموش کردی؟!
-موضوع اینا نیست ؟!
-چیه ؟!
بنیامین نفس عمیقی کشید و زیرنگاه سنگین حکمت لب زد : نمیتونم خانوادمو ول کنم !
-آنا خانوادت نیست ؟! رهام خانوادت نیست ؟!
بنیامین کمی دمنوش را مزه مزه کرد … تلخ بود !
خم شد ارنجش را روی ران پایش گذاشت و کف دستش را به پیشانی اش فشار داد و گفت: هستن ! اما الان نمیتونم … تو این شرایط نمیتونم … مادرم حالش خوب نیست … تمام امید پدرم منم ! برادرم از پس کاراش برنمیاد …. تمام ارثیه ی خانواده ی بدیع به نام منه … !
-انا کجای زندگیته بنیامین ؟!
بنیامین خاموش شد …
جواب حکمت ساده بود … چه سوال احمقانه ای … یک جمله پتک وار تیتر مغزش شد . انا همه ی زندگی اش بود !
حکمت از سکوت بنیامین اخمی کرد و گفت: بعد از مادرت ؟! بعد از پدرت ؟! بعد از برادرت … حتی اینا هم خون تو نیستن !
بنیامین به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: نگید اینو … دیگه شما اینو نگید ! من نمیتونم پشت کنم به همه و برم یه زندگی جدید بسازم !
-پس آنا رو ول کن ! بذار انا به زندگیش برسه ….
بنیامین براشفت.
خسته نالید:
-ربط بین من و آنا رهامه ! نه من بدون رهام میتونم نه آنا …
-رهام به خودتون مربوطه ! من منظورم چیز دیگه ای بود …
بنیامین نگاهی به چهره ی حمکت انداخت و کمی دیگر از مایع فنجان نارنجی را بلعید و پرسید : چی؟!
-آنا شاید به زودی ازدواج کنه !
فنجان بی هوا از دستش رها شد … میان دو پایش به چند تکه تقسیم شد و دمنوش بی رنگی روی کاشی ها مسیری را طی کرد و به بن بست کفش هایش رسید !
حکمت همانطور که به بنیامین نگاه میکرد .
بنیامین مات مانده بود …
انا و ازدواج ؟!
بعید بود … انا با ادم دیگری ازدواج کند ؟! خبرش همانقدر عجیب بود که میگفتند اخرین عدد ریاضی پیدا شده است !
یا خبر بی نهایت کجاست تیتر روزنامه ها میشد …
به همین اندازه بعید و محال !
حکمت نگاهی به صورت برافروخته ی بنیامین انداخت و گفت: البته من خیلی مطمئن نیستم !
درنگی کرد و با لحن متفاوتی گفت:
خیلی بهش فکر نکن ! شایدم من منظورشو اشتباه برداشت کردم ! بلند شو بیا رو تخت معاینه ات کنم ! ببینم چرا یهو به قول آنا باید مثل یه کوه ریزش کنی !

فصل دوازدهم:
-باشه … قرصاش یادت نره ! … نه میام .اخر وقت … ممنون جواد .شب خوش.
گوشی را روی کانتر پرت کرد و ظرف سالاد شیرازی را روی میز گذاشت . فرشته مثل پنگوئن ها راه میرفت .
امیرعلی سبد سبزی خوردن را برداشت وگفت: بیا فرشته . الان سرد میشه .
رها همانطور که تماشایشان میکرد گفت: واقعا راضی به زحمت نبودم ! یه چیزی میگرفتیم از بیرون بهتر بود …
فرشته اخمی کرد وگفت: یه کوکو درست کردن که این حرفها رو نداره !
-اخه با این شرایط تو …
امیرعلی نان ها را توی سبد گذاشت و درحالی که پشت میز مینشست گفت: من شروع کردم !
رها لبخندی زد و صندلی را برای فرشته عقب کشید .
خودش رو به روی فرشته نشست . برشی از کوکو سبزی توی پیش دستی گذاشت و امیرعلی روی کوکویش نمک ریخت وگفت: راستی یه چیزی رو از ظهر میخوام بهت بگم .
فرشته با اخم گفت: امیر بذار شاممون رو بخوریم …
رها کنجکاو گفت: راجع به چی؟!
فرشته با طعنه گفت: بنیامین … مگه بحث دیگه ای هم هست داشته باشیم ! سر و تهمون رو بزنن میرسیم به بنیامین … !
امیرعلی اخم کرد و رها تکه کوکوی روی چنگالش را بدون انکه به دهانش ببرد به پیش دستی برگرداند ورو به امیرعلی گفت : اتفاقی افتاده ؟!
فرشته لبخندی زد و گفت: رها بعد از شام حرف میزنیم.
امیرعلی بی توجه به اصرار فرشته برای مسکوت ماندن بحث رک گفت: بنیامین داره میره مشهد !
رها خبی گفت و فرشته در یک کلام بحث را سرانجام داد :
-یه خانواده براش پیدا شده میخواد اونا رو ملاقات کنه . شامتونو بخورید .
رها مشت کرد با صدای از ته چاهی گفت: چی ؟!
امیرعلی چشم غره ای به فرشته رفت و رها باز نالید: یعنی چی ؟! کدوم خانواده ؟!
-یکی پیدا شده رها . بنیامین واضح نگفت .ولی تصمیم داره بره مشهد …
رها چنگال را پرت کرد و گفت: محاله بذارم… یعنی چی کجا بره؟! من بهش مرخصی نمیدم !
-جمعه میره !
رها از جایش پرید و گفت: همین جمعه ؟!
فرشته بی میل شد و کمی اب برای خودش توی لیوان ریخت .
رها با حرص گفت: یعنی چی همین جمعه امیرعلی؟!
-قراره بره اون خانواده رو ببینه رها … یعنی این !
-بیخود کرده … چه خانواده ای… خانواده ی بنیامین منم… ! یعنی چی بره خانواده رو ببینه ؟! مگه نمایشگاهه؟!
امیرعلی با ارامش گفت: رها ما که هنوز مطمئن نیستیم ! بنیامین باید شانسهای دیگشو امتحان کنه !
رها شوکه گفت:-یعنی چی امیر… یعنی چی مطمئن نیستی ؟! من چهار ساله دارم به تو نشونی ها رو ثابت میکنم … بعد تو تو روی من میگی بذار شانسشو امتحان کنه؟
-رها جان من که نمیتونم مانع بنیامین بشم… تو هم که هیچی نمیگی ! بالاخره که چی …
رها از پشت میز بیرون امد و کمی در سالن کوچک خانه ی امیر وفرشته قدم زد و گفت: امیرعلی… تو خودت بهم گفتی اقدام نکن … بذار وضع بنیامین یکم نرمال بشه … حرفات یادت رفته؟
امیرعلی با لحن مهربانی گفت: من یادمه به تو چی گفتم…
فرشته کلافه میان کلامش گفت: بس کن امیرعلی . بذار شاممونو بخوریم !
رها دستهایش را پشت گردنش قلاب کرد وبا غرغر گفت: نه یادت نیست … چهارسال منو سردوئوندی به این بهانه که نیت من و نمیدونی… هی گفتی صبر کن … هی گفتی اروم باش… صبور باش… اتفاقه… اشتباهه … حالا که به خودتم ثابت شده … درست زمانی که نیازبه حمایتت دارم … نیاز دارم پشتم باشی جلوم قرار میگیری؟! تمام عکس های بنیامین رو تطابق دادی امیرعلی ! عکس های جوونی پدرم… عکس مادرم !
-رها با عکس که نمیشه ثابت کرد … باید ازمایش بده !
رها پوزخندی زد وگفت: تو گفتی بذار بیاد شرکت… بذار باهات کم کم اشنا بشه… یهو بهش بگی شوک میشه نتیجه ی معکوس داره ! یادت رفته؟!
-من هرچی گفتم یادمه …
-خب پس چرا الان میگی بره شانسشو امتحان کنه ؟! بره ضربه بخوره برگرده ؟! بره بخوره به دیوار ؟! بن بست ؟! تو اینو میخوای امیر ؟!
امیرعلی با خنده گفت: تو اگر نگران ضربه خوردن بنیامین بودی وسط زندگیش سر وکله ات پیدا نمیشد !
فرشته گوش هایش را گرفت وگفت :بس کنید … امیرعلی تمومش کن!
رها کفری گفت: من برم انا رو از توهم خیانت در بیارم تو اروم میشی امیر؟!
امیرعلی با صدای بلندی گفت: آره ! آره من اروم میشم… هر وقت موضوع رو کف دست انا گذاشتی و همه چیز و براش روشن کردی منم مانع بنیامین میشم … !
با صدای زنگ ایفون ، فرشته از جایش بلند شد .
با حرص گوشی را برداشت.
بدون اینکه چیزی بگوید در را بازکرد.
امیرعلی با اخم پرسید: کی بود ؟!
-کی میخواستی باشه؟! رفیق شفیق جنابعالی!
رها هول شد و گفت: بنیامین ؟!

فرشته در ورودی را باز کرد .
بنیامین با روی باز گفت: به به مادرزن رهام…
فرشته سلام سردی گفت و بنیامین حینی که کفشهایش را از پادرمی اورد با اخم گفت: چی شده ؟! چه توهمی…
امیرعلی جلو امد وگفت: سلام .
بنیامین هنوز جلوی در بود ، زیر لب گفت: مهمون دارید؟! مزاحم نشم…
رها خودش را نشان داد و گفت: سلام جناب بدیع !
بنیامین یک تای ابرویش را بالا داد و زیر گوش امیرعلی گفت: با رییس روئسا می پری !
امیرعلی دستش را کشید و گفت: بیا تو …
بنیامین بسته ی الوچه و لواشکها را به سمت فرشته که با اخم به دیوار تکیه داده بود گرفت وگفت: چیه امیر اذیتت کرده ؟!
فرشته محلش نگذاشت و به اشپزخانه رفت.
امیرعلی تشکری کرد و بسته ها را از دستش گرفت و گفت: مرسی بنیامین .شام خوردی ؟!
بنیامین با تعجب گفت: طوری شده؟!
امیرعلی دستش را پشت بنیامین گذاشت و گفت: نه … بشین شام بخور.
و رو به رها که وسط سالن مانده بود گفت: نمیخوای شامتو تموم کنی ؟!
رها سرجایش نشست .
امیرعلی برای بنیامین پیش دستی گذاشت وگفت: چه خبر. داروهاتو گرفتی؟
رها با نگرانی پرسید: دارو ؟!اتفاقی افتاده ؟!
بنیامین محلش نگذاشت و به جای جواب امیرعلی پرسید : سر چی بحث کردید؟!
امیرعلی چشمکی زد و گفت: بیخیال.
و برشی کوکو توی پیش دستی برایش گذاشت .
بنیامین چیزی نگفت.
رها با غذایش بازی میکرد ، امیرعلی هم در فکر بود …
بنیامین از جایش بلند شدو به اشپزخانه رفت . فرشته پیشانی اش را روی میز اشپزخانه گذاشته بود . شانه هایش بنظرش می لرزید.
صندلی را عمدی روی کاشی ها کشید …
فرشته سرش را بلند کرد .
بنیامین جعبه ی دستمال کاغذی را به سمتش هول داد وگفت: چی شده ؟!
-هیچی !
بنیامین لیوانی از اب چکان برداشت و از شیر تصفیه از اب پرش کرد و مقابلش گذاشت.
روی صندلی مقابل فرشته نشست و گفت: میگم بگو چی شده !
فرشته فین فینی کرد و بنیامین نفس عمیقی کشید ، بسته ی الوچه و لواشک را برداشت و لواشکی را باز کرد و گفت: دخترت مثل خودت بار بیاد برای رهام نمیگیرمش ها !
فرشته صورتش مچاله شد و باز به گریه افتاد …
بنیامین با تعجب خودش را جلو کشید وگفت: چی شده فرشته؟!
-چی میخواستی بشه ؟! بنیامین خسته شدم … !
-از چی ؟!
-از همه چی … کلافه شدم… از اول زندگیم … از روز اول… تو این چهار سال حتی یک روز خوش ندیدم !
بنیامین ساکت شد.
فرشته میان گریه هاش لب زد: یا غصه ی بچه رو خوردم… یا غصه ی کار نداشتن امیرعلی… یا غصه ی اجاره خونه … یا هم…
-همه اینا رو میگذرونن ! من و انا هم گذروندیم… !تازه رهام خیلی زودتر از دختر تو اومد … ! الان خدا رو شکر امیر وضعش بد نیست . تونگران چی هستی ؟! تازه شوهرت کلی ازمن طلب داره !
فرشته با حرص گفت:
-تو نمیفهمی من چی میگم بنیامین. برو بذار تو حال خودم باشم.
-پاشو بیا شامتو بخور.
فرشته با دستمال اشکهایش را پاک کرد و بنیامین پرسید : جلو رییس شرکت زشته . پرستیژتو خراب نکن.
از پشت میز بلند شد که فرشته پرسید : این وقت شب که نیومدی منو دلداری بدی … چیزی شده؟!
بنیامین لبخندی زد و گفت: باشه بعدا …
فرشته دماغش را بالا کشید و گفت: بگو چی شده؟!
بنیامین بدون حاشیه سر اصل مطلب رفت وپرسید: تازگی آنا باتوحرف زده ؟!
فرشته اخمی کرد و گفت: چه حرفی؟!
-راجع به ازدواج مجدد !

فرشته پوزخندی زد و گفت: پس این همه مقدمه چینی و تعریف از زندگی واسه این سوال بود نه ؟
-من که گفتم بعدا میپرسم ! تو اصرار کردی…
-من از چیزی خبر ندارم .
بنیامین با تشکر کوتاهی خواست از اشپزخانه بیرون برود که فرشته به سختی از پشت میز بلند شد و لب زد : از این به بعد هم سعی کن دیگه روی امیر حساب نکنی بنیامین !
بنیامین در درگاه اشپزخانه ماند .
فرشته از جایش بلند شد قاطع گفت: شنیدی چی گفتم ؟!
بنیامین جدی سری تکان داد .
امیرعلی از جاش پرید و گفت: چی میگی فرشته ؟! تو چته امشب؟!
فرشته بدون اینکه به امیرعلی نگاه کند رو به بنیامین لب زد : چهار سال تحمل کردم… دیگه بسه … خسته شدم ! از تو و آنا و مشکلات شما که همیشه وسط زندگی من و امیر بوده خسته شدم بنیامین…
امیرعلی مات گفت: فرشته ساکت شو…
بنیامین دستهایش را توی جیبش کرد و با لبخند خونسردی گفت: ببخشید مزاحم شدم ….
فرشته نفس عمیقی کشید و گفت: از این به بعد دیگه مزاحم زندگی من و امیر نباش… !
امیرعلی ماتش برده بود .
بنیامین دستش را پشت گردنش فرستاد و گفت: چشم.
و بدون اینکه نگاهی به امیرعلی بیندازد از خانه بیرون رفت.
امیرعلی مبهوت ایستاده بود … توان تکان خوردن از سرجایش هم نداشت .
رها با هول مانتو وشالش را از روی مبل برداشت ، روی میز از کنار گوشی امیرعلی سوئیچی برداشت و پشت سر بنیامین از خانه خارج شد .
امیرعلی پوفی کشید وگفت: من به تو چی بگم ؟! چه غلطی کردی ؟!
و با صدای بلندی داد زد : تو هیچ معلومه امشب چه مرگته؟!
فرشته مقابلش ایستاد و گفت: چهار ساله زندگی من شده کاسه ی چه کنم چه کنم برای بنیامین … بسه دیگه … بس کن …. انقدری که نگران حال وروز اونی … نگران منم هستی ؟! من چه گناهی کردم با مردی ازدواج کردم که یه روزی عاشق خواهر دوستش بوده و نشده ! امیرداری دیوونم میکنی … خستم کردی … بس کن تو رو خدا بس کن …
امیرعلی مقابل جا لباسی ایستاد و حینی که شلوارش را عوض میکرد گفت: برات متاسفم فرشته … .من هرچی دارم از صدقه سری بنیامینه و تو … بهترین دوست منو… رفیقمو از خونم انداختی بیرون …
فرشته مقابل در ایستاد وگفت: امیر الان بری … بخدا وسایلمو جمع میکنم از این خونه میذارم میرم دیگه هم برنمیگردم !
امیر علی با حرص گفت: برو کنار فرشته. امشب خیلی مراعاتتو کردم ! برو اون طرف…
فرشته با گریه گفت: چقدربی انصافی… چهار سال زندگی من شده بنیامین… خانواده ی بنیامین… فرزند خوندگی بنیامین… از شب عروسیم تا امروز… تو و رها باهم بهترین روزهای زندگیمو خراب کردید ! ماه عسلم شد یه سفرچهار نفره با انا وبنیامین…
امیرعلی حرصی گفت: همون سفرچهارنفره هم به خرج بنیامین بود ! یادته که … بهترین هتل… بهترین تور… بهترین رستوران! فرشته تو چته امشب… تو چته ؟!
-خستم … از زندگی کردن با ادم متزلزلی مثل تو خستم ! بی انصاف انقدری که اون ادم برات مهمه منم برات مهمم؟! بچت برات مهمه ؟!
فقط نگران بنیامینی … از چهار سال پیش گفتم رها اگر خانواده ی بنیامین باشه برو مثل ادم بهش بگو… گفتی چرا بریم یه زندگی رو خراب کنیم… من وساکت کردی… اون رهای بیچاره رو ساکت کردی… گفتی وقتی بنیامین از هیچی خبر نداره چرا باید تمام ذهنیتشو بهم بریزیم ! چرا باید زندگی سی ساله ی یه ادمو بخاطر یه حدس نابود کنیم… چرا باید روزگارشو خراب کنیم …. حالا که فهمیده… نزدیک یک ساله فهمیده… چرا بازم هیچی نمیگی… چرا نمیگی و تمومش نمیکنی؟! خسته نشدی ؟! از نگران بودن برای بنیامین خسته نشدی ؟!
امیرعلی دستش را لای موهایش فرستاد و گفت: فرشته برو کنار برم دنبالش…
فرشته یک قدم از در فاصله گرفت وگفت: امیر اصلا منو نمی بینی نه ؟! چهار سال سکوت و لال مونی گرفتن واسه اینکه وقتش برسه … بنیامین راز زندگیشو بفهمه … حالا که فهمیده چرا تو یک کلمه نمیگی تمومش نمیکنی ؟! چرا داری زندگی خودمونو فدای بنیامین میکنی ؟!
امیرعلی نالید : برو کنار فرشته…
-منو نمی بینی … بچه اتم نمی بینی ؟!فقط بنیامین؟! فقط زندگی بنیامین؟ توکه انقدر رفیقی چرا رفیق من نیستی؟! یعنی بنیامین از من به تو نزدیک تره ؟!
امیرعلی خفه گفت:
– فرشته …
-فرشته چی ؟! امیرفرشته چی ؟؟؟ چطور میتونی انقدر بی رحم باشی؟! چطور میتونی نسبت به زندگی من و بچه ات بی تفاوت باشی… امیر چهارسال زندگی من شد بنیامین… ! چرا اینطور خودتو بخاطرش به اب و اتیش میزنی ؟! مگه چی بهش مدیونی ؟!
امیرعلی داد زد : زندگیشو !
فرشته ساکت شد .
امیرعلی یک دستش به کمرش رفت و دست دیگرش لای موهایش …
با پنجه ها تارهای موهایش را کشید وگفت: خراب کردم فرشته ! میفهمی ؟! میخوام درستش کنم امانمیشه … موندم توش !
-یعنی چی ؟!
-من باعث شدم … باعث طلاقش…. باعث بهم ریختگی زندگیش… حتی باعث بسته شدن هفته نامه !
فرشته دهانش باز بود !
-چی میگی امیر ؟!
امیرعلی به زور گفت: اگر من نمیرفتم پیش خاتون و حاجی، بردیا هیچ وقت نمیفهمید بنیامین سرراهیه … اگر من حواسمو جمع میکردم هیچ وقت اون مقاله ی لعنتی چاپ نمیشد … اشتباه من بود فرشته ! بنیامین حتی به رومم نیاورد … من به عنوان ویراستار باید اسم البرز و حذف میکردم بعد مقاله رو برای چاپ میفرستادم… اما نخوندم ! فکر کردم بنیامین حواسش جمعه … فکر کردم مثل باقی مقاله هاش فقط اشاره است … اما نبود ! بنیامین رک و مستقیم نوشته بود … منم نخونده فرستادمش برای چاپ ! میدونی چرا ؟! چون تو زنگ زدی بریم برای سونوگرافی ! من بدون هیچ ویراستاری و اصلاحی مقاله رو برای چاپ فرستادم …
و دستهایش را بهم کوبید و گفت: من گند زدم به زندگیش !
فرشته گیج و گنگ به امیر علی نگاه میکرد . .. امیرعلی دستش را روی صورتش گذاشت وروی صندلی نشست …
مقابل پیش دستی دست نخورده ی بنیامین !
بغض بدی ته حلقش بود … پیشانی اش را روی میز گذاشت ، دستی روی شانه اش امد …
فرشته نفس عمیقی کشید و گفت: نگران نباش… ! بنیامین کینه ای نیست ! بفهمه می بخشه !
امیرعلی پوزخندی زد و فرشته کنارش نشست وگفت: زندگی شونو درست میکنیم… باهم !
دست امیرعلی را گرفت و روی پهلوی چپش گذاشت و با بغض گفت: تو رو خدا یکم فقط…یکم به فکر من و بچه ات باش !
امیرعلی چشمهایش را بست … حس لامسه ی پنجه هایش گرفتار رعشه ی خفیفی شد … یک رعشه ی زنده و منحصر به فرد!

دستش را از روی بوق برداشت بالاخره توجهش جلب شد .
با هزاربدختی ترمز را فشار داد و شیشه را دستی پایین کشید و گفت: بیاید سوار شید تا یه جایی برسونمتون !
بنیامین کلافه از اصرار رها ایستاد و خم شد.
شورلت قدیمی به تیپ و ظاهرش نمی امد !
رها به سختی ترمز دستی را بالا کشید و گفت: میرسونمتون !
بنیامین خسته گفت: ترجیح میدم راه برم !
-منزلتون دوره ها !
بنیامین پوفی کشید و رها با خنده گفت: حالا اون هیچی … من اصلا نمیدونم از کجا باید برم سمت خونه ی خودم ! لااقل منو برسونید !
بنیامین واکنشی نشان نداد.
-حالا رابطه ی همکاری که داریم هیچی … به عنوان یک شهروند ! من اصلا به خیابون های تهران مخصوصا فرعی هاش اشنا نیستم !
بنیامین خشک پرسید: مسیرتون کجاست ؟!
-قلهک ! باور کنید اگر کمکم نکنید این ماشین و یه جا پارک میکنم سوار آژانس میشم ! مساعده هم میدما … مرخصی تشویقی … افزایش حقوق ؟!
بالاخره یک لبخند نامحسوس روی لبش نقش بست …
کلافه از چانه زنی های رها درب ماشین را باز کرد و سوار شد .
رها لبخند فاتحی زد و گفت: من حتی نمیدونم از کدوم ورباید برم برسم به خیابون اصلی!
-بهتره دور بزنید ! این ور بن بسته !
رها با بدبختی دنده را جا زد و درحالی که بیش از حد گاز میداد فرمان را چرخاند و گفت: فرشته یکم شرایطش سخته … نباید دلخور باشید .
-نیستم.
و کمی جا به جا شد ، خواست کمربندش را ببندد که رها گفت: خرابه . تلاش نکنید . ماشین پدرمه .خیلی قدیمیه ! البته هنوز راه میره …
بنیامین چیزی نگفت.
رها ادامه داد : خیلی سال پیش تصمیم داشتم بفروشمش… اما نشد ! دلم سوخت … !
بنیامین با تعجب گفت: برای ماشین؟!
رها نفس عمیقی کشید و گفت: نه … برای پدرم ! ماشین پدرم بود … !
بنیامین لب زد : خدا رحمتشون کنه !
رها براق گفت: پدرم در قید حیات هستن!
بنیامین بدون تغییر در صدایش گفت: خدا حفظشون کنه !
رها لبخندی زد و اضافه کرد : پدرم با اینکه الزایمر داره اما یه وقتهایی سوار ماشین میشه … تو خیالش رانندگی میکنه ! بدون سوئیچ .. بدون حرکت دادن ماشین ، تو حیاط خونه !
بنیامین متاثر شد و رها باز گفت: خیلی سخته هم حواست به پدرت باشه… هم به مادرت … مخصوصا اگر فقط خودت تنها بخوای مسئولیت همه چیز و به عهده بگیری !
بنیامین ضمن اینکه اشاره کرد به سمت چپ بپیچد پرسید: خواهری … برادری ؟!
رها با هیجان گفت: یه برادر دارم !
بنیامین هومی کشید و گفت: پس نباید خیلی سخت باشه !
رها پشت چراغ ایستاد و گفت: برادرم نیست. مسئولیتها با منه … مادرم ایران نیست. پدرم بابت بیماریش اینجاست . پزشکش تشخیص داد تو خونه ی خودش باشه ممکنه روند بیماریش کند تر بشه !
-تاثیری نداشت؟
رها سرش را به علامت نفی تکان داد و گفت: حتی دیگه منو هم نمیشناسه !
-چه بد !
رها لبخندی زد و گفت: عوضش شیفته ی برادرمه … با اینکه برادرم بهش سر نمیزنه … حتی بهش زنگ هم نمیزنه…
و به نیمرخ بنیامین نگاهی انداخت و گفت: ولی بابا عاشقانه دوستش داره و یادش میکنه …
بنیامین ارام گفت: چه بی معرفت !
رها چینی به بینی اش انداخت و گفت: نگید این حرفو … ادم بامعرفتیه … !
بنیامین اظهار نظری نکرد.
رها کلافه از یک کلمه ای حرف زدن های بنیامین پرسید : حالتون خوبه ؟!
-ممنون !
-تشکر که جواب احوالپرسی نیست !
بنیامین سکوت کرد.
رها با لبخند گفت: انقدر حالتون خوب هست که بریم برج میلاد ؟! یعنی ادرسشو بگید ؟! البته اگر حوصله ندارید …
بنیامین نرسیده به تقاطع گفت: دست چپ ؟!
رها با دلخوری گفت: قلهک یا برج؟!
بنیامین نگاهی به صورت بق کرده اش انداخت و گفت: قد اینکه ادرس برج و به رییسم یاد بدم حوصله دارم!

بنیامین نگاهی به صورت بق کرده اش انداخت و گفت: قد اینکه ادرس برج و به رییسم یاد بدم حوصله دارم!
رها پیروزانه لبخند زد وبنیامین چپ و راست میگفت … کل مکالمه ی شان شد : بپیچید به راست … دست چپ !
خیلی هم سر کیف می امد اسم اتوبان وخیابان هم به زور به زبان می اورد !
رها میان حرفهای تلنبار شده اش میگشت . .. دنبال یک جمله ای که بتواند همه چیزهای بی ربط را ربط دهد ! اما نداشت … فکر نمیکرد سخت باشد …
بنیامین سخت بود ! پیچیده بود … فهمش مشکل بود !
درست مثل یک غریبه ! حتی با امیرعلی هم میتوانست ارتباط بگیرد … یا ماهان ! اما بنیامین … انگار دورتادورش دیوار بود !
یک دیوار سنگین ! پوشانده شده از سخت ترین عایق ها … نه صدایش را می توانست به ان سمت دیوار برساند … نه دستش را !
از روی اجبار سکوت کرده بود .
چراغهای برج را که دید ارام گفت : پس اینجاست ؟!
بنیامین جوابش را نداد .
نگاهش به تاکسی های زرد بود … میتوانست از همین جا یک دربستی بگیرد !
دستش به دستگیره رفت و گفت: خب اگر با من امری ندارید…
رها نگاهی به صورت بنیامین انداخت و گفت: یعنی انقدر سخته تا بالای برج با من بیاید؟!
خواست بگوید سخت است ! نگفت…
رها اخمی کرد و گفت: میدونم مزاحمتونم … ولی فکر کنم اندازه ی تماشای این برج وقت داشته باشید ! الان که ساعت کاری نیست ! هست؟!
بنیامین ساکت بود.
رها با لحن امیخته به خواهشی گفت: شاید درخواست من خیلی صحیح نباشه … ولی اگر میخواستم تنها برج و ببینم تا به حال میومدم !
بنیامین نفس عمیقی کشید و گفت: ببینید خانم رازی…
رها میان کلامش گفت: میدونم چی میخواین بگید … میدونم با بحث پیش اومده اعصابتون ناراحته … حتی خیلی چیزهای دیگه هم از زندگی شما میدونم…
بنیامین یکه خورد ! با گرد کردن چشمهایش اشکارا تعجبش را نشان داد.
رها بی مکث ادامه داد: میدونم تحت فشار هستید… از جانب همسرتون … خانوادتون … امیرعلی یه سری مسائل رو برام گفته …بهرحال فکر میکنم اینجا شاید بتونه یکم حال و هواتونو عوض کنه ! البته اگر مایل نیستید منو همراهی کنید ، براتون شب خوبی رو ارزو میکنم !
بنیامین خونسرد لب زد : پس شب خوش.
خواست پیاده شود که رها با صدای خش داری گفت: اقای بدیع …
ومتعاقب بنیامین پیاده شد و با کلافگی گفت: باشه اگر تمایل ندارید برج و ببینید حداقل اجازه بدید برسونمتون !
بنیامین نگاهی به تاکسی ها انداخت و گفت: ممنون. وسیله هست . شب خوش.
رها از ماشین فاصله گرفت ، کاپوت را دور زد و مقابل بنیامین ایستاد و گفت: راستش میخواستم اگر ممکنه بریم رستوران و کمی حرف بزنیم!
بنیامین اخمی کرد و به صورت رها خیره شد .
رها با ملایمت گفت: میخواستم راجع به موضوع مهمی باهاتون حرف بزنم.
بنیامین خشک گفت: توی شرکت به اندازه ی کافی فرصت هست خانم رازی…
رها مصر گفت: شرکت ارامش اینجا رو نداره. اگر مخالفید که بریم رستوران برج … میریم یه جای دیگه ! ببینید من حتی شام هم نخوردم… فکر میکنم شما هم …
بنیامین بی حرف از کنار رها گذشت.
رها با حرص دوباره جلویش ایستاد و گفت: فکر نمیکردم انقدر لجباز باشید !
بنیامین حتی نگاهش هم نکرد دستهایش را توی جیبش فرستاد و با تاسف نگاهی به سرتاپای رها انداخت و قاطع لب زد : شب خوش خانم رازی… !
دو قدم از رها فاصله گرفت و رها با حرص گفت: اگر بگم خانواده ی شما رو میشناسم بازم به رفتن مصر هستید؟!
ایستاد …

ایستاد …
ماند …
ضربان قلبش بالا رفت…
گردنش را چرخاند… ! به گوش هایش هیچ اعتماد نداشت !
رها نگاهی به صورتش انداخت ، قدمی جلو امد ومقابلش ایستاد . همانطور که به چشمهایش خیره میشد گفت: باید باهات حرف بزنم !
ازاینکه مجبور بود تمام کلمات را با لحن رسمی ادا کند خسته بود !
از اینکه مجبور بود بنیامین را راضی کند تا چند کلمه بیشتر با او همکلام شود خسته تر !
بنیامین واکنشی نشان نداد .
رها نفس عمیقی کشید و گفت: هرجایی که خودت فکر میکنی راحت تری بگو !
بنیامین نفسش را حبس کرد … نمیخواست صدای نفس نفس زدن هایش را رها بشنود … با لحن خشکی گفت: بدون حرف پس و پیش فقط میخوام بشنوم!
رها ساکت بود ! نمیدانست بگوید … یا صبر کند ! صورت بنیامین … رنگ ورویش… چشمهایش … سینه اش که تند پایین میرفت و بالا می امد…
همه نشانه بود که الان نگوید !
چه گفتنی ؟!
اصلا وقتش نبود …
چه میگفت ؟ ا زکجا میگفت؟!
بنیامین دست راستش را پشت گردنش فرستاد وگفت: چرا ساکت شدید ؟! شما چی میدونید ؟!
رها با تعجب پرسید: اینجا بگم؟!
بنیامین صدایش را کمی بلند کرد و گفت: حرف گفتنی رو همه جا میشه گفت ! اگر واقعا چیزی برای گفتن دارید همین الان میخوام بشنوم … همین جا !
رها با استرس لب زد : نمیتونم مستقیم بگم… یعنی … یعنی … چطوری بگم … ببینید …
بنیامین نگاهش کرد … با تعلل کوتاهی پرسید : اصلا چیزی هست که بگید ؟!
رها اهی کشید و با بغض گفت: خواهش میکنم بریم یه جایی که بشه صحبت کرد … اینجا با این تنش …
-من راحتم ! همین جا بفرمایید .رک وصریح !
رها در چشمهای ناارام بنیامین خیره شد و گفت:
-اون .. اون خانواده ای که شما مشهد قراره ملاقات کنید … خانوادتون نیستن!
بنیامین نگذاشت رها نفس بکشد تند پرسید:
-از کجا میدونید ؟!
رها دستپاچه دستی به پیشانی اش کشید و گفت: میدونم که میگم !
بنیامین ارام تر شد و پرسید: خب از کجا … چه مدرکی وجود داره ؟! با استناد به کدوم دلیل شما این حرفو میزنید؟!
رها سکوت کرد.
بنیامین منتظر نگاهش میکرد … چیزی نگفت! هیچی … حتی یک کلمه ی بدرد بخور از دهانش بیرون نیامده بود !
بنیامین با خنده گفت: اصلا مطمئن هستید چیزی میدونید ؟!
رها در چشمهای بنیامین خیره شد . قرمزتر بود… خونی تر بود !
-بهتره شما رو برسونم !
-چیزی برای گفتن ندارید خانم رازی درسته؟!
رها بغضش را قورت داد.
بنیامین خسته گفت: هیچی درسته؟!
رها سرش را پایین انداخت.
بنیامین نفس عمیقی کشید و گفت: شما به چه حقی از دونسته های ناقصتون راجع به من سو استفاده میکنید ؟! به چه حقی به خودتون اجازه میدید با حرفهاتون تفکر منو بهم بریزید؟! شما اصلا کی هستید خانم؟! پیش خودتون چه فکری میکنید ؟!
رها چشمهایش را بست.
میان بغضش گفت: فکری نمیکنم ! معذرت میخوام .
بنیامین سکوت کرد !
تمام فکرهایش در یک ثانیه دچار رانش شدند …
یک رانش سنگین و عمیق !
بار اولش نبود … ! بچه هم نبود که خام دو پشت پلک و چشم و اشاره ی ابرو شود !
اب دهانش را از گلوی خشکش پایین فرستاد ، خودنویسی از جیب پیراهنش بیرون کشید و پشت کارت کوچکی چند خط و کروکی کشید و روی کاپوت شورلت انداخت و گفت: این ادرس وکروکی از اینجا تا قلهک ! تهران شهر بیداریه … هرجا به مشکل خوردید میتونید بپرسید! شب خوش.
و بدون اینکه منتظر یک جمله ی دیگر از رها باشد به سمت تاکسی ها گام برداشت.

توی قفل در حیاط کلید انداخت . در را پشت سرش بست .
سلانه سلانه طول حیاط را طی کرد ، کفشهایش را بالای پله ها دراورد ، در را که باز کرد ، صدای صحبت ها قطع شد .
بنیامین با تعجب از سکوت ناگهانی نگاهی به مبلهای جلوی تلویزیون انداخت و ماتش برد !
خاتون برایش ایستاده بود …
بردیا هم برو بر نگاهش میکرد !
مصطفی خان نگاهش میکرد … اما چشمهایش مستقیم روی صورت اوقفل شده بود !
لیوان چای توی دستش بودو با یک پوزخند یک طرفه نگاهش میکرد.
خاتون جلو امد و گفت: سلام مادر. خسته نباشی… چه دیر کردی !
بنیامین جوابش را نداد .
زل زده بود در نگاه تیز وخشکش !
خاتون دستش را روی بازوی بنیامین گذاشت و گفت: مادر بیا تو . چرا جلوی در ایستادی … بیا بشین برات یه چای بریزم !
بنیامین از جایش جم نخورد .
حتی هنوز سلام هم نداده بود!
خاتون نگاهی بین جفتشان رد وبدل کرد وبا استرس گفت: مادر زشته بیا تو … !
بنیامین پوفی کشید و زیر لب گفت: این اینجا چه کار میکنه؟!
خاتون لبش را گزید و گفت: با تو کار داره … ! از کی منتظرته …
زیر گوش خاتون گفت: میفرستادیدش بره !
خاتون خاک برسرمی گفت و غر زد: مهمونه … مادر چرا اینطور اخم کردی .بیا تو زشته !
و با فشاری به بازوی بنیامین به سالن هلش داد …
بنیامین قدمی برداشت و مقابل مبلمان راحتی جلوی تلویزیون ایستاد .
مصطفی خان نیم خیزی شد و گفت: سلام بابا جون !
بنیامین جوابش را نداد.
هیچ کدام قصد نداشتند رابطه ی چشمی میانشان را قطع کنند !
مصطفی خان ارام گفت: شام خوردی بابا ؟!
بنیامین ران پایش را به مبل تکیه داد و با اخم غلیظی گفت: فکر نمیکردم اینجا ببینمتون مهندس البرز ! اونم تو این روزهای اخر ! مبادا براتون افت داشته باشه از این خونه بیرون برید و عکسی ازتون پخش بشه!
البرز پوزخندی زد و گفت: حواسم جمع بود روزنامه نگار فضول ممنوع القلمی این اطراف نباشه !
بنیامین خندید و گفت: به جا بود ! اما انگار شما یادتون رفته این روزنامه نگار فضول ممنوع القلم دوستهای زیادی داره که هنوز تو راس هستن !
خاتون با سینی چای جلو امد و با استرس گفت: اقای البرز براتون بازم چای بیارم ؟!
البرز با حرص رو به بنیامین گفت: باید باهات حرف بزنم !
بنیامین صریح گفت: بایدی وجود نداره !
البرز از جایش بلند شد و ارام گفت: راجع به آناست …
بنیامین نگاهش رام شد .
– چی شده ؟!
البرز نگاهی به مصطفی و خاتون انداخت وبنیامین پوفی کشید و با دست اشاره ی به اتاقش کرد وگفت: از این طرف …
البرز با عذرخواهی کوتاهی پایین کتش را صاف کرد و پشت سر بنیامین وارد اتاق شد.
بردیا با حرص گوشی را روی میز پرت کرد و گفت: اینا چرا انقدر مشکوکن ! یارو شق القمر نکرده که نامزد شده !
مصطفی خان ارام گفت: ساکت پسر… ! مهمونه !
خاتون با ترس به در اتاق بنیامین نگاه میکرد که ارام با صدای قیژی بسته میشد !

البرز نگاهی به اطراف انداخت و بنیامین کلافه از سکوت و صبر البرز غر زد : چه بلایی سر آنا اوردی؟!
البرز تیز به سمتش چرخید و گفت: من ؟! من یا تو ؟! معلوم نیست چی به خوردش دادی که مثل مجسمه خشک شده !
بنیامین گره ی ابروهایش باز شد و البرز با حرص گفت: بینتون چی گذشته که از وقتی برگشته خونه مثل یه مرده ی متحرک شده … نه حرف میزنه … نه واکنشی نشون میده ! عین مجسمه … ! عین وقتی که پدرام ولش کرد و رفت ! دقیقا همون حال و هوا ، چه بلایی سر دختر من اوردی ؟چیکارش کردی؟!
به سمتش هجوم برد و یقه اش را گرفت و با هول بنیامین را به دیوار پشت سرش کوبید و با صدای نیمه بلندی غرید: چه گندی زدی که باز رفته تو فاز افسردگی سابقش… آنا حالش خوب بود ! خوب خوبم نه … حداقل حرف میزد … چه غلطی کردی ؟ چه گهی خوردی که به این روز انداختیش؟!
بنیامین مبهوت لب زد : هیچی…
با زنی بودی؟
-نه!
-داری ازدواج میکنی ؟
-نه!
-عاشق شدی؟
بنیامین داد زد :
-نه!
البرز بلند تر فریاد کشید:
-پس چه غلطی کردی ؟ چه گندی بالا اوردی …؟ دختر من حالش خوب بود ! صبح که از خونه بیرون رفت حالش خوب بود… تو محل کارش حالش خوب بود … ! چرا الان خوب نیست ؟! توی بی شرف چه غلطی کردی که به این روز انداختیش ؟! چه بلایی سرش اوردی ؟
بنیامین گیج گفت: هیچی … !
و ثانیه ای بعد لب زد: باید ببینمش…
خواست از زیر پنجه های البرز که به پیراهنش قفل شده بود فرار کند که البرز فشار دستهایش را بیشتر کرد و مانعش شد .
با غضب داد زد : دیگه نمیذارم آنا رو ببینی ! دیگه نمیذارم … ! به اندازه ی کافی به زندگی من و دخترم گند زدی ! اعتبارمو خدشه دار کردی… سلامتی دخترم و به خطر انداختی ! دیگه بسه … دیگه بهت اجازه نمیدم !
بنیامین با عصبانیت گفت: من سلامتی آنا رو به خطر انداختم ؟! من … ؟! آنا با من خوب بود … تو وادارش کردی از من جدا بشه… تو زندگی آنا رو خراب کردی… زندگی منو نابود کردی … تو از کدوم اعتبار حرف میزنی؟! از کدوم ابرو ؟!… مردی که به زندگی دخترش رحم نداره به زندگی مردم رحم میکنه ؟!
البرز غرید : تو در جایگاهی نیستی که راجع به این موضوع حرف بزنی ؟! فقط بگو چه بلایی سرش اوردی !
-هیچی … هیچی… من کاری نداشتم باهاش ! چه کار میتونم باهاش داشته باشم؟!
البرز داد زد : پس چرا به این روز افتاده؟!
بنیامین به جای جواب لب زد :
-الان کجاست ؟ تنهاش گذاشتی ؟! اگر بلایی سر خودش بیاره …؟!
البرز دستهایش شل شد …
شانه هایش افتاد ، خودش را عقب کشید و به زور لبه ی تخت نشست و گفت: بستری شد !
بنیامین فریاد زد: چی ؟!
-بستری شده …. ! دکترش تشخیص داد بستری بشه !
بنیامین با صدای کلفتی عربده زد : تو غلط کردی آنا رو بستری کردی ؟!
به سمتش حمله کرد از روی میز گوی شیشه ای را برداشت و بالای سرش برد و مقابل البرز ایستاد.
با فریاد گفت: تو بیخود کردی آنا رو با یه بهانه ی واهی بستری کردی… تو به چه حقی این بلا رو سر آنا میاری ؟! تو کی هستی ؟! چی هستی … چه جونوری هستی ؟! با دختر خودتم…
در باز شد …
خاتون هینی کشید ، مصطفی خان و بردیا وارد اتاق شدند !
البرز با دست جلوی صورتش را گرفته بود !
بردیا با داد گفت: چی کار میکنی بنیامین …
دست بنیامین را که گوی را مشت کرده بود پایین کشید ؛ بنیامین بردیا را کنار زد وگفت: چرا آنا باید بستری بشه؟! انا امروز حالش خوب بود ! مشکلی نداشت … هیچیش نبود ! عقلش درست کار میکرد ! از کجا معلوم تو براش پاپوش درست نکرده باشی ! هان ؟! جواب بده … چرا ساکتی ؟!
البرز از جایش بلند شد .
بنیامین با حرص گفت: کدوم بیمارستان بستریش کردی ؟! تو کدوم بیمارستان از سر خودت بازش کردی ؟!
البرز سخت جان کند و گفت: آسایشگاه “…” …
بنیامین وا رفت ! آسایشگاه ؟!
البرز خداحافظ کوتاهی گفت و از اتاق خارج شد، مصطفی خان به دنبالش پا تند کرد!
بنیامین پشتش را به چهره ی بردیا و خاتون کرد !
البرز و مصطفی خان در حیاط حرف میزدند !
بنیامین نفس نفس میزد …
گوی را توی مشتش فشار داد و با صدای فریادی آن را به سمت شیشه اتاقش پرت کرد …
با صدای نا هنجاری شیشه فرو ریخت و بنیامین روی زمین نشست !

دستی به پیشانی اش گذاشت ، بردیا با تعلل کوتاهی از اتاق بیرون رفت . مصطفی خان از حیاط نگاهی به خرده شیشه ها انداخت.
خاتون روسری را از سرش پایین کشید و با توده ی ته گلویش که صدایش را سخت در چنگ گرفته بود نالید: اون ور نرو مادر … شاید تو اتاقم خرده شیشه باشه …
نگاهی به هیبت مچاله ی بنیامین انداخت … نتوانست طاقت بیاورد و بلند بلند با صدای بغض داری گفت: بردیا مادر جارو برقی رو از بالا بیار !
و رفت.
مصطفی خان از در اتاق داخل شد .
بردیا با جارو جلو امد ، مصطفی خان با دست مانعش شد و بردیا جارو را کناری گذاشت و از اتاق فاصله گرفت.
مصطفی خان در را پشت سرش بست . بنیامین سرش را بلند نکرد .
اهی کشید و کنار بنیامین ایستاد ، دستش را به زانویش گرفت و دست دیگرش را به لبه ی تخت تکیه داد و به سختی کنار بنیامین روی زمین نشست.
بنیامین به شیشه خرده ها نگاه میکرد .
مصطفی خان دستی روی زانوی بنیامین گذاشت و گفت: اخرین باری که شیشه شکستی ده یازده سالت بود ! همچینم تو روم وایستادی گفتی…
مصطفی خان بادی به گلویش انداخت وبا لحن قلدرانه ای گفت: اره من زدم شیشه ی خانم حجتی رو شکستم حالا که چی ؟! از دستت خندم گرفت!گفتم برو خودت مشکلتو حل کن ! یادته ؟!
بنیامین دیگر به خرده شیشه ها نگاه نمیکرد. زل زده بود به پایه ی میز تحریر چوبی قدیمی اش !
مصطفی خان با ارامش گفت: دو هفته سه هفته میرفتی کل حیاطشو میشستی که خسارتشو بدی ! ولی مشکلتو خودت حل کردی !
بنیامین پوفی کشید و مصطفی خان خط نگاه بنیامین را دنبال کرد و گفت: این میزم خوب یادمه چه بامبولی سرم دراوردی که پسر فرامرز خان میز تحریر داره ! من رو میز باید درس بخونم ! همچین تهدید کردی علوم تجدید میشم اگر میز نداشته باشم !
بنیامین پوزخندی زد و مصطفی خان با خنده گفت: خودت پول جمع کردی دولا پهنا از من و خاتون میگرفتی اینو خریدی ! اخرم نفهمیدم علوم چند شدی !
-تجدید نشدم !
مصطفی خان نگاهی به صورتش انداخت وگفت: من که کاری به درس ومشقت نداشتم ! خودت پاس میکردی… خودت هرچی میخواستی میخریدی ! خودت مشکلاتتو حل میکردی!
بنیامین نگاهی به صورت مصطفی خان که از درد زانوی خم شده اش اخم کرده بود انداخت و چیزی نگفت.
-ببین پسرم ….
و ساکت شد.
لبخند تلخی زد و گفت: حالا شاید پسرم نباشی خونی … ولی پسرم …
نگاهی به صورت بنیامین انداخت و گفت: چرا انقدر از ما دور شدی ؟! این دیگه شیشه نیست خودت بشکنی خودت خسارت بدی … این دیگه میز تحریر همکلاسیت نیست که از سر هوس هرجور تونستی به هر اب و اتیشی بزنی جورش کنی واسه خودت و بعدبندازیش یه گوشه ی اتاقت و حتی نگاهش هم نکنی! … این دله بابا جون ! وقتی بشکنه نمیشه خسارت داد ! وقتی ازش چشم برداری دیگه از چشمت میفته !
بنیامین نگاهی به صورت مصطفی خان انداخت و گفت: آنا از چشمم نیفتاده !
-حرفم هنوز تموم نشده ! قدیما رعایت میکردی… احترام بزرگتری کوچیکتری … احترام کلمه ها رو داشتی بابا ! از وقتی اخبار مملکت افتاد زیر خودنویست خودتو گم کردی ؟! یا از وقتی که لحظه های مردم شد سوژه ی داغ هفته نامه ات؟! هان بابا ؟!
بنیامین لبهایش را بهم فشرد و مصطفی خان ارام گفت: از اولم گفتم از بدبختی مردم عکس نگیر… هرچی بدبختی ببینی به خوشبختی خودت شک میکنی !
بنیامین یک قطره اشک از چشمش پایین امد .
بنیامین یک قطره اشک از چشمش پایین امد .
مصطفی خان باخونسردی گفت: حالا هم که طوری نشده بابا … هر دردی یه علاجی داره … یه درمونی داره … هر راهی یه مسیری داره ! تو که دوستش داری … مثل روز واسه هممون روشنه ! درد دلت رو هم نمیخواد پیش من و خاتون که واست غریبه ایم بیاری… ! ببر پیش یه ادم کاردون… یه مشاوری… یه مددکاری ! من که درس خونده نیستم پسرم …. تو تحصیلات داری… تو تو جامعه ای … تو که بهتر از من میدونی ! یه سری مشکلات و نمیشه تنهایی حل کرد ! نمیشه ادم کل حواسش جمع یه چیز باشه… ! تو نمیتونی همزمان هم پدر رهام باشی … هم پسر من باشی… هم برادر بردیا و بیتا باشی… هم رفیق امیرعلی باشی… هم داماد البرز خان باشی… هم شوهر آناهیتا باشی… هم مدیر هفته نامه ات باشی ! هم دنبال یه خانواده ی قدیمی … میتونی بابا ؟!
بنیامین فکش را روی هم میفشرد .
مصطفی خان دوباره پرسید: میتونی ؟!
لب زد : نه …
-من از حق پدر و فرزندیم میگذرم سبک شی… اگر بردیا دانشگاه نمیره تو حق نداری غصه اشو بخوری، خودش میدونه و زندگیش ! … اگر بیتا مستاجره تو وظیفه نداری نگرانش باشی ! … خاتون هم همینطور ! امیرعلی هم نباید هرجا کم اورد تو جورشو بکشی! الانم که هفته نامه بسته شده بابا جون … خرج زندگی داری میدونم … وام و قسط و اینا همه رو میدونم ! من هستم ! کمکت میکنم … حتی اگر نخوای هم کمکت میکنم ! ولی از این لحظه به بعد تو یه مسئولیت داری … اونم رهام و آناهیتاست … اونم دامادی برای البرزه !
بنیامین نگاهی به صورت مصطفی خان انداخت … ارامش از چهره اش می بارید .
مصطفی خان سر زانوی بنیامین را مالش داد و گفت: خوب استخون ترکوندی ! بچه که بودی دور حوض میدوییدی … میخوردی زمین … زانوت زخم میشد ! میومدم چسب بزنم روش ، قد یه سیب گلاب بود استخون پات!
بنیامین چانه اش لرزید … دو قطره همزمان فرود امدند.
مصطفی خان لبخندی زد و گفت: البرز با تو هم فکر نیست نباشه ! مگه قراره همه ی دنیا با تو یه جور فکر کنن؟! مگه خدا پنج انگشت و مثل هم افریده ؟! تو هم اینو میدونی … فقط یکم سرت شلوغ بود … یکم از حد گذروندی این شلوغی رو ! ذهنتو خلوت کن بابا جون …
دستش را دور گردن بنیامین انداخت و گفت: حالا خلوت شد ! از حالا به بعد تو دو تا مسئولیت بیشتر نداری … زنت … پسرت !
بنیامین زیر لب گفت: اخه… شما که تا دیروز یه حرف دیگه ای میزدی ! خاتون چی میشه … ! نگرانیش… خود شما زانوت ورم کرده …
مصطفی خان خندید و گفت:
-تا دیروز آنا سر پا بود … الان نیست . بابا جون سواد ندارم اما میدونم اسایشگاه جای انا نیست ! . من با درد زانوم مدارا میکنم ، خاتون با سردرداش مدارا میکنه … انقدر مدارا میکنیم تا دوباره زندگیت سرهم بشه…
بنیامین خواست حرفی بزند که مصطفی خان اجازه نداد و ارامتر گفت: یه کم هم تو مدارا کن با البرز ! همین… !
بنیامین نفس عمیقی کشید و کف دستش را به پیشانی اش فشار داد .
مصطفی خان دستش را روی شانه ی بنیامین گذاشت و خواست بلند شود که بنیامین به خودش امد و زیر ارنج مصطفی خان را گرفت و کمک کرد تا بایستد .
قدش تا سینه ی بنیامین به زور میرسید.
پیراهن چروکش را برایش صاف کرد . درز سرشانه ی پیراهن بنیامین رامرتب کرد و گفت : از رهام نپرسیدی ؟!
بنیامین تا چشمهایش گرد شد مصطفی خان با اارمش گفت: خونه ی بیتاست . سه تا وروجک بهم افتاده بودن اینجا غلغله شد. موقع رفتنش هم حسابی سفارش کرد حتما بهت بگیم که نگرانش نشی !
بنیامین نفس راحتی کشید و گفت: خوب شد نبود …
مصطفی خان دست از پیراهن بنیامین کشید و گفت: امشب تو این اتاق نخواب. بیا بالا …
بنیامین سری تکان داد و مصطفی خان لب زد : حالا گفتم مسئولیت پدر و فرزندی نداری فکر نکنی میتونی باز بری چند ماه پیدات نشه ها !
بنیامین لبخندی زد و گفت: نه … خیالتون راحت .
-فردا خواستی بری پیش آنا . اگر خواستی تنها نری … رو من حساب کن !
بنیامین سری تکان داد و مصطفی خان درب اتاق را باز کرد و با شوخی گفت:این خرده ها رو هم خودت جارو کن ! واسه ی من بشکن بشکن راه میندازه !
و با خنده از اتاق فاصله گرفت.
فصل سیزدهم:
چای داغ دم صبح زبانش را سوزانده بود … نان بیاتی را توی پنجه اش خرد کرد .
تیمسار ارام گفت:نیومده ؟!
جوابش را نداد .
کلافه به کاسه ی مربا خیره شده بود !
تیمسار باز گفت: قرار بود بیاد . دیر کرده !
رها نگاهش کرد و تیمسار تکه ای نان برداشت … خواست در کاسه ی مربا فرو کند که رها با جیغ گفت: چیکار میکنی ؟ میخوای خودتو به کشتن بدی ؟!
تیمسار ارام گفت: اون چیه ؟!
دست لرزانش را جلو برد و به تلفن رها که می لرزید اشاره کرد .
رها گوشی را برداشت و با لمس صفحه جواب داد.
تیمسارخواست از جایش بلند شود که رها مانعش شد .
در گوشی با لحن خشونت باری گفت: بله ؟!
-سلام…
لحنش باز شد و گفت: مامان … سلام ! خوبی ؟!
-چیزی شده؟! خواب بودی؟!
-نه بیدارم… چقدر خوب شد زنگ زدی !
تیمسار به زور مچ دستش را از پنجه ی رها بیرون کشید و از پشت میز بلند شد .
رها با چشم تعقیبش کرد و پرسید: چه خبر ؟!
-خبرا که پیش توئه !
رها پوفی کشید و گفت: خبری نیست مامان .
-نمیخوای بپرسی برای چی بهت زنگ زدم ؟!
رها تکه ی برشته ای از نان در دهانش گذاشت و گفت: نه ؟! چیزی شده؟!
-دعوت نامه رو حاضر کردم !
رها نیمه ی نان را توی سفره پرت کرد و گفت: جدی ؟!
-اره… کی قراره بیاید ؟!
رها مردد لب زد : نمیدونم … ولی بعید میدونم بیاد !
صدایی نیامد.
رها چشمهایش را بست و گفت: نمیدونم بیاد یا نه !
-مگه میشه نیاد ؟! تو که مطمئن بودی …
-اشتباه کردم … فکر میکردم اینطوری حتما از اینجا کنده میشه … !
برای چند لحظه سکوت میانشان حاکم شد و رها با ارامش گفت: نگران نباش مامان . یا شما میای … یا هم راضی میشه که بیاد …
-کی میخوای برای ازمایش اقدام کنی ؟! خودش خیلی طول میکشه …
-خیلی زود !
بغض کرد وگفت: یعنی چقدر ؟! یعنی چند وقت ؟!
رها کلافه از جایش بلند شد و با حرص گفت: من این موضوعو اشتباه کردم باهات درمیون گذاشتم نه ؟! نباید میگفتم… تا اخرش نباید میگفتم…
هق میزد …
رها اشفته گفت: مامان تو رو خدا بس کن … !
-دلم طاقت نمیاره رها … میخوام برگردم !
-تو نمیتونی مامان … بخدا اصلا شرایط اینجا خوب نیست… دیالیزت … فیزیوتراپیت … همش از کنترل خارج میشه !
-میخوام پسرمو ببینم !
-من میارمش مامان … بخدا میارمش… !
با گریه گفت: وقتی میگی نمیاد … وقتی میگی دل نمیکنه ! وقتی میگه نمیتونه ! چطوری بیاد ؟!
رها دستی به صورتش کشید … با صدای شکستن چیزی از اشپزخانه بیرون پرید.
تیمسار مقابل قاب عکسی خرد شده ایستاده بود !
رها تند گفت: باید قطع کنم … نگران نباش. رهام و میارم ببینیش…. به هرقیمتی که هست ! قول میدم …
و تماس راقطع کرد … جلو رفت. تیمسار پنجه اش خونی بود !
رها با هول شانه ی تیمسار را عقب کشید وگفت: بابا چیکار کردی…
و با چند دستمال کاغذی روی زخم را فشار داد و چشمش به عکس زیر شیشه خرده ها افتاد …
عکس مادرش بود که رهام را به صورتش چسبانده بود !
نگاهی به چشمهای بی تفاوت تیمسار انداخت و گفت: بابا میشناسیش؟!
تیمسار خشک پرسید: کیو ؟!

نگاهی به چشمهای بی تفاوت تیمسار انداخت و گفت: بابا میشناسیش؟!
تیمسار خشک پرسید: کیو ؟!
حرفی نزد ، با پا کمی شیشه خرده ها را کنار کشید و دست تیمسار راگرفت و وادارش کرد روی مبلی بنشیند .
وارد اشپزخانه شد ، تمام کابینت ها را باز کرد تا بالاخره جعبه ای فلزی پیدا کرد ، درش را باز کرد … بانداژ و چسبی برداشت و به سالن برگشت .
تیمسار به عکس نگاه میکرد.
با دیدن رها خواست بلند شود که شانه هایش را گرفت وگفت: چیه بابا ؟!
-اون … اون…
رها مقابلش زانو زد و حینی که با دندان بسته ی باند را باز میکرد پرسید: میشناسیش؟!
تیمسار حرفی نزد .
رها زخم را بست و با اخم گفت: با این دیابتت باید ببرمت دکتر ! اخه چه کار میکنی با خودت …
با صدای تلفن همراهش ، با حرص چند تکه چسب نامنظم روی بانداژ چسباند و به سمت اشپزخانه دوید .
چشمی به ساعت افتاب گردان روی دیوار اشپزخانه انداخت … چقدر دیرش شده بود !
نگاهش کشیده شد به صفحه ی تلفن همراهش …
امیرعلی بود !
کلافه جواب داد.
-الو چی شده؟! من دیر میرسم….
امیرعلی با صدای گرفته ای گفت: کجایی؟!
رها لبه ی صندلی در اشپزخانه نشست وهمانطور که از اپن تیمسار را می پایید سمت شیشه خرده ها نرود گفت :خونه ! باید بابارو برسونم بیمارستان ! این فوزیه که نیست همه چیم گره خورده ! ممکنه امروز نرسم شرکت . بنیامین اومده؟!
-نه !
رها دوباره به ساعت نگاه انداخت و با کف دست پیشانی اش را فشار داد و پرسید: چرا ؟
-تلفنش خاموشه !
رها خشکش زد … بخاطر دیشب؟! بخاطر اتفاقی که نیفتاده بود ؟! نه امده بود نه جواب امیرعلی را داده بود؟! کل امیدش همین امیرعلی بود !
اگر میخواست جواب امیرعلی را هم ندهد و گوشی را خاموش کند دیگر چه فایده ای داشت !
-الو رها …
-بگو !
-میخوایم امروز و تعطیل کنیم .توکه نیستی بنیامین هم معلوم نیست کجاست … ! نظرت چیه؟!
رها دستی به گلویش کشید وگفت: میشه بری ببینی کجاست ؟!
امیرعلی با لحن تندی گفت: کجا برم ؟!
-دنبالش… ببین چی شده! چرا نیومده ! چرا تلفنش خاموشه … !
از سمت امیرعلی جوابی نیامد.
رها با غصه گفت: امیرتو رو خدا … دیشب نزدیک بود همه چیز وبهش بگم !
تند و پرخاش گر گفت : چرا پس نگفتی ؟! چرا نمیگی رها …
-نتونستم … نمیدونستم از کجا شروع کنم!
کم مانده بود به هق هق بیفتد … !
به زور نالید : تو رو خدا امیر… برو ببین چرا نیومده … چی شده ! خواهش میکنم ازت … تو اندازه ی یه بیرون کردن از خونه ات بهش بدهکاری ! نیستی؟!
امیرعلی ارام گفت: خیلی خب … بهت خبر میدم !
-من باید پدرمو برسونم بیمارستان…
-میخوای بیام ؟!
رها لب زد : نه خیلی جدی نیست . تو برو سراغ بنیامین … !
امیرعلی خداحافظی گفت و رها گوشی را به پیشانی اش چسباند ! عرق سردی تیره ی کمرش را خیس کرده بود … کل پی و جانش را انگار رشته رشته میکردند …!
با سرو صدایی از سالن به خودش امد ، تیمسار عکس را از لای شیشه ها برداشته بود و بر وبر نگاهش میکرد .

سبک نگاهش دیوانه کننده بود . مثل یک مرده ی بیروح … که فقط نفس میکشید !
همان اندازه بی رنگ و رو ، همان اندازه سرد …
اندازه ی یک ساعتی که امده بود ، اندازه ی همان شصت دقیقه زل زده بود به صورتش ! اندازه ی همان شصت دقیقه هم نگاهش نمیکرد !
مقاومتش برای نادیده گرفتنش ستودنی بود !
استعداد داشت و مهارت خاصی در بطنش رخنه کرده بود تا محلش نگذارد ، تا تمام له له زدن هایش را نبیند و با خاک یکسانش کند … با همین ثابت نگه داشتن مردمکش به سقف ، بدترین توهین و پرخاش وناسزایی که میتوانست علیهش به کار ببرد همین بود !
دستی لای موهایش کشید و با خستگی لبه ی تخت نشست.
آنا هیچ تکانی نخورد !
مثل یک تکه گوشت … !
تخت را برایش بالا می اوردند … یک قرص توی دهانش می گذاشتند ، یک لیوان اب توی حلقش … !
بعد تخت را پایین می برند … ملحفه ی سفید را رویش صاف میکردند … بعد هم به تماشای سقف می پرداخت !
کلافه گردنش را به عقب کشید وبه مسیر نگاه آنا زل زد.
هیچ چیزی نبود !
هیچ چیزی نداشت که اندازه ی یک ساعت بتواند یک آدم سالم را درگیر تماشایش کند !
بنیامین برای بار چندم گفت: حداقل حال رهام و بپرس ؟!
سکوت بود !
دستش را پشت گردنش فرستاد و درد سوزناکی که توی کتفش پیچ میخورد را سعی کرد مهار کند ! مهار نمیشد … تا وقتی آنا میخواست هاج و واج سقف خالی اتاق اختصاصی این اسایشگاه بی در و پیکر را تماشا کند … این تیری که میان ماهیچه های پشتش بالا و پایین میشد مهار ناشدنی بود …. ادامه دار بود !
در به ارامی باز شد.
البرز نگاه خیسش را به آنا انداخت…
اهی کشید و با اشاره ی تلخی بنیامین را صدا زد .
بنیامین به ارامی از لبه ی تخت بلند شد دستهایش را توی جیبش فرستاد و از اتاق پشت سر البرز بیرون امد.
درب اتاق را بست و همان جا به ان تکیه داد.
البرز مقابلش ایستاد و با حرص گفت: انگار تو هم نمیتونی کاری براش بکنی ! بهتره بری…
بنیامین ماتش برد !
-برم ؟! یعنی چی برم ؟!
البرز با غیظ گفت: یعنی به سلامت … یعنی هرّی !
بنیامین با لحن خونسردی گفت: من هیچ جا نمیرم !
البرز به سمتش هجوم اورد و گفت: چه کارشی؟ چه نسبتی باهاش داری ؟! تو کی هستی که جلوی من وایمیسی و مخالفت میکنی ؟!
بنیامین با ارامش گفت : من همین جا میمونم !
البرز نای مخالفت با بنیامین را نداشت ، زیر لب ناسزایی گفت و بلند تر ادامه داد :چی ازجون زندگی من ودخترم میخوای ؟!
بنیامین به ارامی روی صندلی های انتظار توی راهرو نشست و گفت: هیچی ! ولی از اینجا جم نمیخورم !
البرز زیر لب خدایایی کرد .
بنیامین نگاهی به دختری انداخت که ناخن هایش را می جوید و پیراهن گشاد صورتی تنش بود … با ان دم پایی های پلاستیکی چند سایز بزرگتر از پایش !
فکر اینکه انا هم با این وضع بخواهد مقابلش بنشیند مغزش را درد می اورد !
د ودستی موهایش را کشید …
با صدای سلام علیکی سرش را بلند کرد ، فرح بخش بود . با یک روپوش سفید مقابل البرز ایستاده بود.کفری از جایش بلند شد و نزدیک امد.
فرح بخش بی تفاوت به بنیامین رو به البرز گفت: وقت ECT براش گرفتم !
بنیامین با دهان باز نگاهش کرد و با صدای بلندی داد زد : هنوز هیچی نشده میخوای بهش شوک بدید ؟! حتی دو روزم نگذشته ! شوک چه کمکی میتونه به انا بکنه ؟!
البرز اخمی کرد و گفت: تو این چیزا دخالت نکن …
فرح بخش دستهایش را توی جیب روپوشش فرستاد و گفت: وقتی سرخود داروهاشو قطع میکنه ! وقتی با یه اتفاق به این روزمیفته ! تو راه بهتری سراغ داری؟!
بنیامین به سمت فرح بخش حمله کرد و گفت: من ده سال پیش نذاشتم آنا الکتروتراپی بشه… الانم نمیذارم ! حتی یک هفته هم نشده … ! بهش زمان بدید !
البرز با غر گفت: تو خودت نیاز داری بستری بشی !
بنیامین با لحن مشابهی گفت: همچنین !
البرز چپ چپ نگاهش کرد و فرح بخش با ارامش گفت: میتونم درک کنم چقدر برای آنا ناراحتی و دلسوزی میکنی ! ولی الان سلامتی انا و برگشتنش از این فاز برای منی که پزشکشم از هرچیزی مهمتره !
بنیامین پوزخندی زد و گفت: برای شمایی که پزشکشی و برای ایشونی که پدرشه ! البته … جفتتون رو زودتر به هدفتون میرسونه !
البرز کلافه گفت: بس کن بنیامین . همین حرفهای احمقانه رو در گوش دختر من خوندی که به این روز انداختیش !
بنیامین به دیواری تکیه داد و فرح بخش با همان لحن خونسردش گفت: بهتره شما دو تا بحثتون رو بذارید خارج از اینجا !
-آنا به شوک احتیاج نداره !
البرز خواست دخالت کند که فرح بخش مانعش شد و گفت: میخوای یه وقت هم برای خودت بگیرم !
بنیامین با حرص گفت: بهم مهلت بدید ! اون الان احتمالا پیش خودش یه جور دیگه از یه چیزی برداشت کرده که …
البرز تند پرسید : چی ؟! از چی یه جور دیگه برداشت کرده … ؟! وقتی اومد خونه حالش بد بود …. مثل دیوونه ها دورخودش چرخید و اخرشم از زیر زمین و جهازش سردراورد !
بنیامین نگاهی به صورت البرز انداخت و مستاصل نالید: خب ؟! بعدش ؟!
-هیچی… داد و بیداد و هزار تاچرا پرسید و یهو ساکت شد !
بنیامین تکیه اش را از دیوار برداشت و رو به روی البرز ایستاد و گفت: تو زیر زمین چیکار میکرد ؟!
البرز بی طاقت روی یکی از صندلی ها نشست و گفت: جلوی تلفن بود !
-خب؟!
البرز پیشانی اش را مالید و گفت: هیچی … هیچ پیغامی نبود … هیچ زنگی نبود ! هیچی !
وقتی پیداش کردم گوشیشو خرد کرده بود ! کنار همون تلفن خونه زانو زده بود ! نه گریه میکرد … نه هیچ واکنشی نشون میداد ! هیچی ! این دختر من با مرده چه فرقی میکنه ؟! هان؟!
از جایش پرید و یقه ی بنیامین را گرفت و گفت: چه بلایی سرش اوردی که به این روز انداختیش ؟! حالش خوب بود … حداقل دو کلمه حرف میزد !
فرح بخش بازوی البرز را گرفت و گفت : اروم باش ایرج …
و زیر بغلش را گرفت و رو به بنیامین لب زد : تو هم بهتره بری. موندنت اینجا کاری ازپیش نمی بره !
نگاهش ازشانه های لرزان البرز چرخید سمت درب اتاقی که پشتش آنا به سقف خالی زل زده بود !

با صدای جیغ زنی از اتاق کناری دو پرستار به سمت اتاق دویدند .
با حرص مشتی به دیوار کناردر کوبید به دنبال فرح بخش راه افتاد ، انگار نه انگار که تا دقایقی پیش جلوی چشمش بودند و حالا البرز وفرح بخش اب شده بودند توی زمین !
مقابل استیشن پرستاری ایستاد و گفت: ببخشید اتاق دکتر فرح بخش کجاست ؟!
دختر جوان مقنعه ی سفیدش را مرتب کرد و با لحن ارامش بخشی گفت : طبقه ی پایین ! انتهای راهرو !
تشکری کرد و کلافه از پله های کنار اسانسور پایین رفت !
انا به شوک نیاز نداشت !
انقدر این جمله را با خودش تکرار کرد که پله ها تمام شد و به محوطه رسید .
روی نیمکتی وا رفت !
ارنج هایش را روی زانوهایش گذاشت . چند ثانیه ی کوتاه به حرکت مورچه ها خیره شد !
کمرش را صاف کرد و گوشی موبایلش را دراورد.
بعد از چند ضربه و لمس ، شماره تلفنی را گرفت.
چند بوق کوتاه…
صدایش هم از پشت تلفن گرم بود.
-به به بنیامین عزیز. چه مرغ سعادتی روی بام خونه ی من نشسته که هم میتونم ببینمت هم صداتو بشنوم !
-خوب هستید دکتر حکمت. ببخشید مزاحم شدم !
-نه جانم … طوری شده؟! صدات گرفته است …
بنیامین نفس عمیقی کشید و گفت: اون روز تو مطب یه چند تا جمله راجع به دکتر فرح بخش حرف زدیم !
-خب.
-میخواستم یکم دقیق تر بدونم !
-اتفاقی افتاده ؟!
بنیامین با ارامش گفت : اگر بهم نگید ممکنه بیفته ! چی از این ادم میشه نوشت…
دکتر حکمت خنده ای کرد وگفت: چرا انقدر تند میری پسر… !
-خواهش میکنم ضروریه!
میان خنده هایش گفت : رم کردی تو امروز !!!
بنیامین جدی و مصمم گفت : لازم دارم . اگر چیزی میدونید بهم بگید !
حکمت دیگر صدای خنده اش نیامد بعد از تعلل کوتاهی گفت:
-گفتم چند تا پرونده داره که نشده علیهش استفاده بشه ! یه اسایشگاه خصوصی هم داره که مخصوص بیمارای خاص خودشه ! اگر بگم اونجا ته دنیاست دروغ نگفتم … !
-میدونم… یه چیزی که بشه بهش استناد کرد ! بشه لهش کرد …
دکتر حکمت مکثی کرد و گفت: لابد بشه ترسوندش !
-دقیقا.
حکمت با لحن مضطربی گفت : طوری شده بنیامین ؟!
بنیامین مکثی کرد و حکمت با ترس گفت: نکنه آنا …
بنیامین نگذاشت جمله اش را کامل کند، بی حاشیه سر اصل مطلب رفت و نالید: انا رو اورده همون ته دنیا بستری کرده … میخوام یه بهانه ی قوی تو چنته داشته باشم که بتونم مرخصش کنم ! اون بهانه رو میخوام ! جای آنا اینجا نیست !
مقابل درب ایستاد ! تابلوی طلایی رنگی کنار درب نصب شده بود .
“دکتر نصرت فرح بخش فوق تخصص…”
پوزخند احمقانه ای روی لبش نشست !
بدون اینکه رخصت بگیرد در را وحشیانه باز کرد ، فرح بخش پشت میزی نشسته بود ، دختری رو به رویش بود ! چهره اش دست کمی از انا نداشت . همان شمایل مرده طور ! همان پیراهن گشاد و بد قواره … !
با ترس نگاهش می کرد !
روسری سفیدش دور گردنش بود و تمام موهای سرش را تراشیده بودند !
فرح بخش با لحن ارامی گفت: معصومه جان شما برو توی اتاقت بعدا باهات حرف میزنم !
اطاعت کودکانه ای کرد !
مانند رهام سرش را تکان داد و چشمی که گفت صدای ریزی داشت ! اما چین و چروک روی صورتش …
انگار سالهای زیادی را اینجا گذرانده بود ! بنیامین داشت خفه میشد ، از جلوی درکنار رفت .معصومه از اتاق بیرون رفت و بنیامین در را خودش بست.
مقابل میز فرح بخش ایستاد ، کف دستهایش را لبه ی میز گذاشت و با صدای کنترل نشده ای گفت: قصد خودکشی داشته؟! همه ی داروها روش امتحان شده؟! سابقه اسکیزوفرنی داشته ؟! دگر ازار بوده ؟! دو قطبیه ؟! مشکلش چیه که در عرض بیست و چهار ساعت تشخیص دادی که الکتروتراپی تنها درمانه !
فرح بخش با ارامش گفت: بشین !
بنیامین خودش را جلو تر کشید و گفت: در عرض بیست و چهار ساعت نمیشه برای یه آدمی که از یه اتفاق ناهنجاری شوکه شده درمان شوک الکتریکی تجویز کرد !
فرح بخش باز گفت : بشین !
-نکنه تو پرونده اش نیازه ؟دستور قاضیه ؟! عدم سلامت عقلش با همین بستری بودنش هم توش شک هست ! شوک و گذاشتی تو پرونده اش که کار از محکم کاری عیب نکنه !
فرح بخش پوزخندی زد و بنیامین رک گفت : گفتن ارثیه رو تنها در این صورت ازش میگیریم دو دستی تقدیم پدرش میکنیم ! آره ؟!
فرح بخش حرفی نزد .
بنیامین کلافه داد زد :
تو پرونده اش چنین چیزی باشه چه بلایی سرش میاد ؟! تا اخر عمرش باید یه همچین جایی بمونه ! کارش …. اعتبارش… اسمش… پسرش !
فرح بخش اخم کرد !
-خیال کردی من احمقم ؟! خیال کردید با یه نفهم رو به رویید ؟!
-اروم باش !
-اروم نباشم به منم شوک میدی لابد !
فرح بخش لبخندی زد و بنیامین لب زد : نمیذارم این بلا رو سرش بیاری !
-درجایگاهی نیستی که برای من تعیین تکلیف کنی !
-هنوز شوهرشم!
-نه قانونی !
بنیامین چشمهایش را باریک کرد و پرسید : از کجا میدونی ؟!
درنگی کرد و لب زد: شاید قانونیش کرده باشیم!
فرح بخش یکه خورد !
بنیامین پوزخندی زد و گفت: مجبورم نکن ..
فرح بخش میان کلامش توپید : چیکار میکنی ؟! کاری از دستت برنمیاد !
بنیامین مشتش را روی میز کوبید و گفت: یه کاری نکن فردا اسم این اسایشگاه رو بکنم تو بوق و کرنا ! تیترش تو ذهنمه ! بیماران غیر رسمی اسایشگاه …
انگشت اشاره و سبابه اش را بالا اورد و به حالت ذره گرفت و گفت : ستاره … ستاره … ستاره ! با سرپرستی دکتر ن.ف ، به ته خط رسیدند … !
دستش را توی جیبش فرو کرد و لب زد : شوک درمانی غیر ضروری برای بیماران اسایشگاه ستاره ستاره ستاره … با سرپرستی دکتر ن.ف!
شایدم باید یه تیتر عجیب تر بنویسم : دپارتمان تخصصی اعصاب و روان با کادر غیر تخصصی در غرب تهران !
-میدونی تهش چیه ؟! حداقل اگر کاری با پروانه ی پزشکیت نداشته باشن ، در اینجا رو گل میگیرن تا وقتی معلوم بشه تو مدرکت به درد طبابت میخوره یا نه !
فرح بخش لبخندی زد و گفت : خیلی از تو گنده ترهاش خواستن و نشد ! چه برسه به توی جوجه …
بنیامین میان کلامش گفت :گنده تراز من کیه؟! افت داره واست کثافت کاریهات تو مجله و هفته نامه چاپ بشه ؟! میخوای تیتر روزنامه باشی ؟! باشه … میگم تو روزنامه چاپش کنن !
تلفن همراهش را دراورد و با انگشت شست چند شماره گرفت .
فرح بخش با نیشخند نگاهش میکرد.
بنیامین توی گوشی گفت: سلام. ممکنه با اقای امیر پاشا بختیاری صحبت کنم !.
فرح بخش اخم کرد … !
بنیامین حین انتظار گفت: میدونی که مدیر مسئول کدوم دفتر هفته نامه است !
صدا را روی اسپیکر گذاشت و بلند گفت :سلام .
امیرپاشا : به به … ببین کی تماس گرفته ! بنیامین حالت چطوره ؟! چرا مستقیم به گوشی خودم زنگ نزدی ؟!
-مهم نیست .یه خبر برات دارم… !
امیرپاشا : جانم ؟!تو دستوربده !
-برای بخش حوادثت … یه اسایشگاه !
امیرپاشا : سالمندانه؟!
– نه … اعصاب و روان !
امیر پاشا خندید و گفت: خوراکمه … چشم . خودت نوشتی یا بنویسم !
-من مینویسم با اسم تو !
امیرپاشا :چی بهتر از این !
فرح بخش مشت کرده بود.
-بعدا باهم مفصل حرف میزنیم.
امیرپاشا : باشه داداش .نوکرم .سر بزن .
تماس را قطع کرد .
شماره ی دیگری گرفت و روی اسپیکیر گذاشت .
زنی گفت:
-دفتر روزنامه ی “…” بفرمایید !
فرح بخش با سر سبابه عرق پیشانی اش را پاک کرد.
-جناب اقای دکتر کامبیز رضاییان هستن ؟!
-بله . شما ؟!
-بدیع هستم .بنیامین !
زن با هول گفت:
-بله بله. حالتون چطوره اقای بدیع .ببخشید نشناختمتون. چرا زودتر معرفی نکردید ؟! الان وصل میکنم.
بعد از چندثانیه بنیامین سلامی کرد.
کامبیز رضاییان : خیلی بی معرفتی بنیامین ! چه سلامی پسر… چه علیکی ! تو خجالت نمیکشی بعد این همه وقت یادی از ما کردی ؟!
-یه خبر دارم برات.
کامبیز : باشه بخشیدمت . جانم ؟! باز چه سوژه ی ردیفی داری پسر ؟!
-یه پزشکه بزهکار !
کامبیز : هستم ! ناجور هستم… از وقتی که اون مرتیکه زد خواهرزاده امو فلج کرد ناجور از این پزشکابیزار شدم ! تو فکر انتقامم!
بنیامین با تاسف گفت: جدی . ناراحت شدم.
کامبیز: مفصله . این طرف کیه ؟!
-یه متخصص دوزاری اعصاب و روان!
کامبیز: همون تیپ دکتر “…” که مستندشو ساختی ؟!
-تقریبا .
کامبیز: هستم ! مگه میشه تو موضوع و سوژه داشته باشی روش کار نکنیم ؟! جان بگو …
بنیامین لبخندی زد وگفت: میگم برات . فقط یکم کله گنده است !
کامبیز : تو بگی خوبه میشه کار کرد من هستم ! الانم وقت انتخاباته. تنور داغه .هر خبری بذاری ربطش میدن به مجلس !
-خوبه پس بعدا باهم حرف میزنیم !
کامبیز: یادت نره !
و بدون انکه منتظر باشد تماس را قطع کرد .
شماره ی دیگری گرفت که فرح بخش با حرص گفت : بس کن !
بنیامین چشمکی زد وگفت: این یکی رو حتما باید گوش بدی !
-چطوری بی وفا … از این ورا … !
-دوربینت کجاست ؟!
-رو شونمه… الان سر فیلم برداری ام اتفاقا …
-میخوام یه مستند بسازم درمورد یه اسایشگاه اعصاب و روان بدون مجوز ! البته مجوز داره اما تق و لق .
-جان بگو کی . کجا ؟! چه ساعتی …
فرح بخش ملتمسانه نگاهش میکرد.
کل پیشانی اش پر بود از قطره های درشت عرق !
-بعدا باهات حرف میزنم. وقتتو نمیگیرم !
-باشه داداش.
تماس قطع شد. گوشی را توی جیبش فرستاد . و با ارامش به صورت ملتهب فرح بخش زل زد !
فرح بخش بزور گفت: چی میخوای ؟!
بنیامین به جای جواب گفت : چیزی که بین مردم بپیچه رو نمیشه جمعش کرد ! البرز وببین ! واقعا فکر میکنی با مقاله ای که من راجع بهش نوشتم رای بیاره ؟! مجلس انقدر بی در و پیکر نیست !
فرح بخش سکوت کرد.
بنیامین مستقیم در چشمهایش خیره شد و گفت : مدرکت مال کدوم کشوره ؟! کویت ؟! فیلیپین ؟! اندونزی ؟!
فرح بخش نگاهش رنگ باخت !
به زور گفت :نمیتونی منو تهدید کنی !
-میتونم ! میکنم !
فرح بخش دستمالی از جعبه بیرون کشید و پیشانی اش را خشک کرد و به ارامی گفت: چرا نمیشینی ؟!

-میتونم ! میکنم !
فرح بخش دستمالی از جعبه بیرون کشید و پیشانی اش را خشک کرد و به ارامی گفت: چرا نمیشینی ؟!
-که چی ؟! هیپنوتیزمم کنی ؟! شایدم یه دارویی به خوردم بدی که مثل آنا منگ بشم … ! عین همون قرصهایی که براش تجویز کرده بودی !
-اون قرص ها فقط ارامبخش بود که بتونه شبها بخوابه !
بنیامین با کف دست روی میز کوبید و گفت : اون قرص ها فیل و از پا درمیاورد چه برسه به انا !
دست توی جیبش کرد و یک قوطی سفید کوچک جلو اورد و گفت: حتی یه اتیکت درست و حسابی روشون نیست ! از کجا معلوم دست ساز نباشن !
فرح بخش نفسش را حبس کرد و گفت : این قرص ها خطری ندارن !
-جدی … باشه ! به پلیس هم همینو بگو…
خواست از اتاق بیرون برود که فرح بخش با استیصال گفت : چقدر چموشی پسر !
بنیامین حرفی نزد.
لبخندی زد و قوطی را تکان داد و گفت :خوبه خودتم میدونی که با همین میتونم نابودت کنم ! با همین !
فرح بخش نگاهش بین قوطی و چشمهای بنیامین چرخید .
بنیامین با ارامش گفت : فکر کنم زیادی نارفیق باشی ! البرزم خبر نداره درسته ؟! خبر نداره داری چه گندی میزنی به زندگی دخترش ! اونو چطوری مسخ کردی ؟! با چند دز از اینا ؟!
فرح بخش از جایش بلند شد ، میز را دور زد ومقابل بنیامین که قوطی را توی جیب شلوار کتان یشمی اش فرو میکرد ایستاد.
با ارامش گفت : من نمیخواستم اتفاق بدی برای آنا بیفته. هیچ وقت هم نمیخوام … این مشکلش هم …
بنیامین میان کلامش گفت : ترسیدی بابت این باشه نه ؟! برای همین میخوای با شوک درمانی درجا گندتو راست وریس کنی !
فرح بخش ساکت شد .
بنیامین پشت میزش رفت .
فرح بخش ارام گفت : بیا معامله کنیم !
روی صندلی چرخ دارش نشست و پاهایش را روی میز دراز کرد و گفت: خوبه !
پای راستش را روی چپ انداخت و با لحن خشکی گفت : آنا رو مرخص میکنی …!
فرح بخش کلافه گفت : نمیشه …
بنیامین تکرار کرد : انا رو مرخص میکنی …
-اینجامراقبشن !
بنیامین باز گفت : انا رو مرخص میکنی ، قضیه ی شوک درمانی رو هم منحل میکنی ! به البرز هم خودت توضیح میدی !
فرح بخش دست توی روپوشش کرد و پرسید: چی گیر من میاد ؟!
بنیامین همانطور که دست توی جیب پیراهشن کرد گفت : هیچی ! این ریکوردرو خاموش میکنم !
و با یک حرکت از جایش بلند شد.
خواست از اتاق خارج شود که فرح بخش با حرص نگاهش میکرد که بنیامین نیشخندی زدگفت : به البرز میگم چقدر رفاقت کردی در حقش ! حتما یه جایی تو مجلس برای تو هم جور میکنه !
فرح بخش رویش را برگرداندو بنیامین مقابل در ایستاد و گفت: میدونی خاصیت شغل من چیه ؟! اینکه ما اول ضربه میزنیم بعد چوبشو میخوریم ! اول خبر چاپ میشه بعد صداش درمیاد … اول ابروت میره بعد هفته نامه ی امثال من بسته میشه ! نمیشه پیشگیری کرد !
با تاکید انتهای جمله اش تلگرافی گفت : آنا امشب مرخص !
از اتاق خارج شد و با نهایت قدرت درب اتاق را با صدای بلندی بست .
رهام روی مبلی غمبرک زده بود … خاتون کنارش نشست و گفت: قربون روی ماهت برم چیه مادر ؟!
و رو به امیرعلی که چشم از رهام برنمیداشت با لحن سردی گفت: چرا چاییتو نمیخوری پسرم ؟!
امیرعلی به خودش امد و گفت : چشم .
نگاهی به صورت خاتون انداخت و زیر لب پرسید و گفت: هنوز از من دلخورید ؟!
-نه مادر. چه دلخوری. دیر یا زود که بنیامینم میفهمید !
امیرعلی نفس عمیقی کشید .
خاتون اما مثل دو سه سال پیشش نبود ! از بعد از ان ماجرا سرد بود ، حالا سرد تر هم شده بود.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن