رمان ویلان 

رمان ویلان پارت 9

به ارامی خم شد و لیوان چایش را برداشت ، بردیا کنار رهام که ماتم زده بود نشست و پرسید : میخوای بریم پارک ؟!
رهام نچی گفت و بردیابا کمی فکر زمزمه کرد : میخوای بریم تو اتاقم با کامپیوتر بازی کنی ؟!
رهام سرش را توی کوسن مبل فرو کرد و با بغض گفت : میخوام برم پیش مامان بابام !
امیرعلی لیوان چایش را توی سینی برگرداند و گفت: داشتید میگفتید !
خاتون با اخم گفت : چی بگم مادر ! من که همه رو گفتم … !
بردیا موهای رهام را نوازش میکرد !
مچاله شده بود کنج مبل… با ان زانوی کبود و دست توی گچ و سری که بانداژی نداشت اما نیمه ی پانسمانش معلوم بود ، دلسوزی هر ادمی را برانگیخته میکرد.
امیرعلی خودش را جلو کشید و گفت: حداقل بگید بنیامین حالش خوبه!
-گفتم که مادر حالش خوبه … یه کاری پیش اومده رفته ! میخواست بگه به شما میگفت … خودت که میشناسی بنیامینو مادر !
به جای امیرعلی رهام سرش را از روی کوسن بلند کرد و گفت: کجا رفته؟! برای چی به من نگفته پس ؟!
خاتون با غصه رویش را بوسید و گفت : قربون چشمات برم … کار داشت . شب میاد …
رهام چهار زانو نشست و کلافه گفت : مامانمم امروز بهم زنگ نزده !
کوسن را با حرص پرت کرد و گفت : من میخوام برم پیش مامانم !
امیرعلی از جایش بلند شد و گفت: بیشتراز این مزاحمتون نمیشم ….
خاتون تا دم در خواست بدرقه اش کند که درب اتاق بنیامین باز شد و مرد میانسالی بیرون امد و گفت: حاج خانم شیشه رو انداختم.
خاتون چادرش را جلو کشید .
امیرعلی رو به بردیا گفت: تو هم نمیدونی قضیه چیه ؟!
خاتون از توی کیفش مزد مرد را میداد که بردیا بازوی امیرعلی را کشید و زیر گوشش گفت: نمیدونم کارم درسته یا نه … !
امیرعلی در چشمهای بردیا خیره شد و گفت: خواهش میکنم اگر میدونی کجاست … کجا میشه پیداش کرد ؟!
-اسایشگاه “…” تو خیابون پرتو !
امیرعلی نفسش حبس شد .
رهام با دو خودش را به امیرعلی رساند و گفت: عمو امیر داری میری پیش بابام ؟!
امیرعلی زانو زد تا هم قد رهام شود .
رهام با بغض گفت:وایسا جورابمو بپوشم منم ببر !
امیرعلی گونه اش را بوسید و گفت: بابات شب میادباشه ؟! رفتم پیشش بهت میگم زنگ بزنه خب ؟!
رهام با گریه گفت: نمیخوام زنگ بزنه …
پایش را روی زمین کوبید و گفت: منم ببر دیگه عمو امیر …
خاتون بدون انکه اسکانس ها را بشمرد مبلغی را داد و مرد تشکری کردو خارج شد .
خاتون چادرش را زیر بغش زد و لنگان لنگان جلو امد.
کنار رهام ایستاد و گفت : بریم خونه ی مستوره خانم با دنیا بازی کنی ؟!
-نمیخوام…
امیرعلی طاقت این بی قراری را نداشت ! خداحافظی گفت …و کفش هایش را پا کرد.
رهام با گریه داد زد : منم ببر عمو امیر… تو رو خدا …
امیرعلی حتی کفشش را هم کامل نپوشید با همان پاشنه های خوابیده فقط به سمت در دوید ، صدای گریه ی رهام تا وقتی که سوار اتومبیلش شود به گوشش می رسید !
سرش روی فرمان بود .. با دو سه مشت محکم به فرمان کوبید !
به سمت خیابانی که بردیا ادرس داد بود ، راه افتاد ، تلفن همراهش را از جیبش دراورد ، از رها چند پیام داشت و چند تماس بی پاسخ !
اهمیتی نداد .
پایش را روی پدال گاز فشار داد ، صدای رهام که عمو امیر صدایش میزد هنوز توی سرش بود !
بنیامین مثل برادر بود …
همیشه مثل برادرش بود و حالا … !
گند زده بود به زندگی برادرش بنیامین !
بعد از ان ترافیک کشنده ، گوشه ای پارک کرد .
رها برای بار بیستم تماس میگرفت.
با حرص جواب داد.
-الو…
رها با ناله گفت : چرا جواب نمیدی ؟! سکته کردم امیر… ! طوری شده ؟ بنیامین خوبه ؟!
-رها گند زدی… گند زدی ! میفهمی؟!
رها ساکت شد.
امیرعلی با حرص گفت: خراب کردی … حسابی هم خراب کردی !
با تته پته گفت: چی شده ؟ بنیامین …
-بنیامین نه ! آنا …
-آنا؟
امیرعلی سکوت کرد و رها کلافه گفت: چی شده ؟! داری سکتم میدی امیر؟! قضیه چیه ؟!
-آنا بستری شده ؟!
رها شوکه گفت: چرا ؟! کدوم بیمارستان؟!
امیرعلی پوزخندی زد و گفت: بیمارستان نه ! اسایشگاه … ! اسایشگاه اعصاب و روان !
-چرا ؟!
-مشکل عصبی ! بنظرت چرا یه ادمو اینجا بستری میکنن ؟!
-ناراحت شدم. میتونم بیام ملاقاتش؟!
امیرعلی صریح گفت:
-رها یا تمومش کن و برو … یا انقدر جنم داشته باش که وایسی جلوی بنیامین و همه چیز و بهش بگو… !
رها با ناله گفت:
-من که خواستم بگم… هزار بار خواستم بگم ! تو نذاشتی …
امیرعلی سر چرخاند سمت اسایشگاه و گفت:
-حالا وضع فرق کرده ! آنا حالش خوب نیست.
-اخه چی شده ! من نمیفهمم… مشکل عصبی آنا به من چه مربوطه ؟!
-هیچ حدسی نمیزنی ؟!برات عجیب نیست که بعد از ملاقات و حرف زدن با تو یهو زیر و رو میشه؟
رها سکوت کرد.
بریده بریده در گوشی گفت : یعنی … یعنی …. صدامو … یعنی صدامو شناخته ؟!
امیرعلی چیزی نگفت و رهابا اضطراب گفت: بنیامین چی ؟!
-نمیدونم…
رها نالید: وای … امیر !
امیرعلی خسته لب زد : باید قطع کنم. از اینجا به بعد خودت میدونی ! دیگه رو من حساب نکن.
و بدون اینکه رها حرفی بزند تماس را قطع کرد.گوشی را روی صندلی شاگرد انداخت.
قفل فرمان را زد و درب اتومبیل را قفل کرد.
از همان شیشه دید که رها تماس میگیرد.
اهمیتی نداد از خیابان رد شد . بعد از صحبت کوتاهی با نگهبانی ، وارد محوطه شد با چشم دنبال بنیامین میگشت .

اهمیتی نداد از خیابان رد شد . بعد از صحبت کوتاهی با نگهبانی ، وارد محوطه شد با چشم دنبال بنیامین میگشت .
فضای کوچکی بود ، چند بار تا ساختمان جلو رفت و برگشت …
با دیدن کسی که پیراهن و شلوارش یشمی بود نفس عمیقی کشید . یقه ی پیراهن چهارخانه اش را صاف کرد و با قدم ها نامطمئنی جلو رفت !
فقط یک نفر را میشناخت که رنگ چشمهایش را با پیراهن و شلوار کتان ست کند و از ان رنگ ده دست لباس داشته باشد !
بنیامین پشت میز بوفه ای نشسته بود و با تلفن صحبت میکرد .
-باشه عزیزم. نه پسرم … چشم شب برات پاستیل میخرم ! باشه چشم … ! باشه عزیزم. خاتون جون و اذیت نکن . دیگه گریه نکنی ها ! کاپیتان اوضاع و کنترل کن . به خودت مسلط باش !
-نه عزیزم مسلسل چیه ! مسلط … یعنی گریه نکن !
لبخندی زد وگفت: باشه. منم می بوسمت . رهام شب زود بخواب ! من میام پیشت میخوابم قول میدم.
برای بار هزارم گفت : پاستیل یادم میمونه. خداحافظ.
تماس را قطع کرد که امیرعلی جرات پیدا کرد و گفت :سلام .
بنیامین حتی به پشت سرش هم نچرخید .
امیرعلی جلویش امد ، بنیامین خواست بلند شود که امیرعلی مانعش شد و گفت : خواهش میکنم .
به ناچار پشت همان میز ، سر جایش نشست و امیرعلی روبه رویش قرار گرفت.
با شرمندگی گفت : بابت دیشب معذرت میخوام !
فقط دیشب نبود !
به اندازه ی هزار شب دیگری که در این یکسال گنده زده بود هم باید طلب بخشش میکرد !
بنیامین چیزی نگفت.
امیرعلی به مردی که پیشخوان بوفه را تمیز میکرد اشاره زد دو چای بیاورد .
بنیامین با تلفن همراهش مشغول بود.
امیرعلی گفت:
-صبح زنگ زدم خاموش بود !
جوابی نداد.
-من از طرف خودم ، از طرف فرشته معذرت میخوام بنیامین . ما حق نداشتیم تو رو از خونه ای که خودت کمکمون کردی صاحبش بشیم بیرون کنیم !
بنیامین پوزخندی زد و سکوتش را شکست و گفت: واقعا فکر میکنی من به این عذرخواهی نیاز دارم امیر ؟!
امیرعلی متاسف سرش را پایین انداخت.
مردی دو لیوان کاغذی با چای کیسه ای مقابلشان گذاشت و درب قندانی که از قبل روی میز بود رابرایشان برداشت و رفت.
امیرعلی با ارامش گفت :باور کن نمیخواستم جلوی ….
-این دختره کیه امیر ؟!
امیرعلی کلامش توی دهن ماسید !
بنیامین با انگشت اشاره تهدید امیز گفت: کیه امیر علی ! عین ادم راستشو بگو … کیه که با من تیک میزنه ولی از اون طرف میگه خبر خانوادتو دارم ! میگم چه خبری لال میشه ! امیر این دختره کیه ؟!چی میخواد ؟! هدفش چیه ؟! یه شرکت فورمالیته … چهار تا ادم ناخرد نا بلد که تو عمرشون جز اخبار نویسی و عکاسی کاری بلد نبودن … تو شرکت ارایشی بهداشتی چیکار میکنن ؟! تو چیکار میکنی ؟! امیر یا همه رو مو به مو به من توضیح میدی ! یا همین الان پاشو برو .
امیرعلی با ارامش گفت : همه رو بهت میگم. یکم فرصت بده … یکم اروم باش ! قلب و فشار خون شوخی بردار نیست!
بنیامین با کف دست روی میز کوبید ، کمی چای از لیوان کاغذی ها سر ریز شدند و با صدای نیمه بلندی گفت : من خوبم امیر ! عین ادم فقط میخوام بهم بگی چرا داری پشتم میزنی !
امیرعلی با هول گفت :
-نزدم بنیامین … نزدم به خدا نزدم به جون دخترم نزدم ! چرا این فکر ومیکنی !
-باشه ! قبول… پس چی امیرعلی ؟! قراره تهش چی بشه ؟! وضع زندگی منو ببین … زنم رو یکی از این تخت های اسایشگاه مثل یه تیکه گوشت بی حرکت افتاده … پسرم مثل دیوونه ها بهانه ی من و مادرشو میگیره…شغل و اعتبارم و از دست دادم ! امیر فقط یک کلمه بگو چیه ! بگو این بازی که با من راه انداختی تهش چیه … تو و زنت و اون دختره ی … !
سکوت کرد و چند ثانیه ی بعد لب زد :اصلا ته داره ؟! اصلا نتیجه ای داره ؟ ثمری داره ؟!
-بذار خودش بهت بگه بنیامین … تو رو خدا از من نخواه ! من نامرد نیستم بنیامین … !
-خود کی ؟!
امیرعلی بحث را عوض کرد و پرسید : آنا چش شده ؟!
-کی به تو گفت من اینجام؟!
-بردیا …
بنیامین دستی به صورتش کشید و امیرعلی باز گفت: آنا چش شده ؟!
بنیامین پوزخند تلخی زد و به صورت امیرعلی خیره شد !
شرمنده سرش را پایین انداخت و گفت: بنیامین چرا اینطوری میکنی ؟! من رفیقتم … !
-بودی امیرعلی !
خواست بلند شود که امیرعلی تند گفت : من میتونم حال آنا رو خوب کنم ! حتی میتونم زندگیتو دوباره برگردونم ! فقط یکم فرصت بده … !
بنیامین ایستاد .
امیرعلی با التماس گفت: رها رازی خودش همه چیز وبهت میگه … به تو و انا …
-کی ؟!
-هر وقت تو بگی !
-امشب….
-کجا ؟
-خونه ی من.
-باشه !
بنیامین سری تکان داد وگفت: خوبه …
-چایتو نمیخوری ؟!
بنیامین جوابی نداد ، دستهایش را توی جیبش فرستاد و به سمت ساختمان حرکت کرد.

بنیامین جوابی نداد ، دستهایش را توی جیبش فرستاد و به سمت ساختمان حرکت کرد. به اسانسور نگاهی انداخت ، زیادی شلوغ بود ، راهش را به سمت راه پله کج کرد و سلانه سلانه از پله ها بالارفت.
فرح بخش مقابل استیشن پرستاری بود ، با دیدن بنیامین رویش را برگرداند و راهش را به سمت اتاقی کج کرد .
بنیامین پوزخندی زد ، خواست رد شود که پرستاری صدا زد و گفت: خواهرتون دارن مرخص میشن.
بنیامین اخم کرد.
-همسرم هستن !
-ببخشید .
بنیامین سری تکان داد و پرستار زیر لب گفت : این نسخه ی داروهاشونه.
برگه را برداشت و تشکر کرد.
به سمت اتاق آنا رفت ، در را باز کرد .
خواب بود.
به ارامی بالای سرش ایستاد موهایش روی پیشانی اش ریخته بود . لبه ی تخت نشست، دستش از روی ملحفه بیرون بود .
پنجه اش را به ارامی گرفت ، مثل یک تکه یخ بود .
پلکهایش لرزید اما باز نشد .
با سر انگشت شست پشت دستش را نوازش میکرد .
بیدار شده بود . از جنبش مردمک هایش میتوانست حس کند که بیدار است … اما مصر پلکهایش را بسته نگه داشته بود .
بنیامین چند رشته موی روی پیشانی اش را کنار زدوگفت : خیلی بی معرفتی آنا !
-هم بی معرفتی … هم نامردی !
-به فکر من که نیستی …. به فکر خودت هم نیستی … رهام چه گناهی کرده ؟!
-اصلا همه ی اینا به کنار … کارت چی میشه ؟! میخوای ول کنی ؟! میخوای زودتر از موعد بازنشسته بشی ؟!
-مگه قرار نبود با هم بریم دنبال مدرسه ی رهام … سی و یک شهریور جشن کلاس اولی ها با هم کنارش باشیم !
-مگه قرار نبود بعد انتخابات عقد کنیم ؟! برگردیم سر زندگیمون ؟!
با خستگی نفسش را فوت کرد !
-یه وقتا با خودم فکر میکنم اینا همش یه خوابه آنا … یه خواب جمعه صبح ! همش منتظرم بیای بیدارم کنی انا … !
-چرا بیدارم نمیکنی ؟! چرا صدام نمیزنی ؟!
پوفی کشید و لب زد : خیلی خستم !
لبخندی به زور روی لبهایش چسباند و گفت : یکم قسط هام سبک بشه ، میرم دنبال مجوز یه آتلیه … یه آتلیه میزنم ! اما فکر نکنی هنوز غیرتم اجازه میده تو بشی مدل ! تو فقط میتونی مدل عکس های توی خونه باشی !
-اما رهام میتونه ! مدل خوبی هم میشه … !
خم شد ، لبهایش را پشت دست انا چسباند … دستهایش هنوز یخ بود !
بوسه ی رویش گذاشت و پیشانی اش را روی مچ دست آنا گذاشت و گفت: نمیذارم اینجا بمونی … !
و از جایش بلند شد و پا تند کرد و از اتاق بیرون رفت .
انا پلکهایش را به ارامی باز کرد ، دو قطره اشک از دو گوشه ی چشمش سرخوردند !
پشت دستش نم داشت !
دستش را بالا اورد . جای بوسه اش را انگشت کشید و جای ان قطره اشک مردانه را هم… !

فصل چهاردهم :
دستی به مانتویش کشید ، سایه ی سبزی پشت پلکهای پف کرده اش کشید ، فوزیه خانم تقی به در زد و گفت: خانم خوب شد ؟!
رها به فوزیه خانم نگاه کرد .
-هزار ماشاالله …
ضربه ای به در زد و گفت: چقدر خوشگل شدی دخترم ! مثل ماه شدی … !
رها درب رژ گونه اش را بست و به ارامی از پشت کنسول بلند شد ، با احساس سرگیجه دستش را به لبه ی میز گرفت ، فوزیه خانم جلو امد و گفت: خوبی مادر ؟!
رها جان کند و گفت: نمیدونم از کجا شروع کنم ! نمیدونم چی بگم …
با صدای تلفن همراه توی جیبش هینی کشید ، ضربان قلبش بالا رفته بود.
دست توی جیبش کرد و گوشی را بیرون کشید ، با دیدن اسم مسعود اهی کشید و تماس را قطع کرد.
فوزیه خانم شال اتو شده ی رها را روی موهایش انداخت و گفت: مادر بد به دلت راه نده. خیره انشاالله !
رها سری تکان داد وگفت: اگر خیر نبود اینجا نبودم !
باز گوشی زنگ خورد !
الان وقتش نبود …
لب زد: خاله فوزیه میشه تنهام بذاری چند دقیقه !
-اره مادر. میرم برات گل گاو زبون دم کنم . یذره اروم بشی .
رها روی صندلی کنسول نشست و جواب داد.
-بله …
-علیک سلام !
در این شرایط لحن طلبکار مسعود عین سوهان کشیدن روحش بود !
-بگو…
-چیزی شده ؟!
با تعجب پرسید : چرا امشب ؟
-نمیدونم… !
-چه بی برنامه… ! میخواستم شام و باهم باشیم رها …
-باشه یه وقت دیگه !
-میخوای باهات بیام ؟!
خوشحال شد …
-میای ؟!
-اره … چرا نیام… نیم ساعت دیگه اونجام.
-باشه . ماشین داری ؟!
-اره عزیزم. الان راه میفتم.
نفسش را فوت کرد و گفت : منتظرتم بیا …
-باشه . میبینمت.
تماس را قطع کرد .
شال روی سرش را مرتب کرد . کیفش را برداشت ، عکس های کودکی رهام را برای بار هزارم چک کرد … اخرین عکسی که در مشهد بود هم جلوی چشمهایش گرفت !
هنوز صحنه هاجلوی چشمش زنده میشد …
عروسک بدون پایی را توی کیفش انداخت و از جا بلند شد ، سرش گیج میرفت. نفسش را سنگین وسخت بیرون کشید …
فوزیه خانم با تقه ای در را باز کرد .حینی که لیوان را هم میزد گفت : خوبی مادر ؟ اقا مسعود میاد دنبالت ؟! اینطوری خیالم راحت تره …
رها نگاهش نکرد.
فوزیه خانم تند گفت:مادر خیال نکنی گوش وایستادم … داشتم از پله ها میومدم بالا …
رها کلافه از توجیه فوزیه گفت : اره مسعود میاد دنبالم !
-مادر اینو بخور یکم اروم بشی…
رها پیش دستی را گرفت و فوزیه خانم به ارامی کنارش روی تخت نشست و نگاهی به عکس های بیرون زده از کیف رها انداخت و با ناراحتی گفت: الهی بمیرم … هر وقت این عکسا رو پاک کردم.. گرد گیری کردم … غصه خوردم ! مادرتون خبر داره ؟!
حینی که با قاشق محتویات لیوان را هم میزد گفت:
-تازگی گفتم … !
فوزیه خانم دستهایش را توی هم قلاب کرد وگفت: میان ایران ؟!
رها پیش دستی را روی تخت گذاشت و گفت: کی؟!
-مادرتون.
رها خم شد و ارنجش را روی زانویش قائم کرد وپیشانی اش را به کف دستش تکیه داد .
پرسید: چطور؟!
-میگم اگر ایشون میان اینجا من برم خونه ی دخترم !
رها از همان زاویه گفت: متوجه نمیشم فوزیه ؟! یعنی چی مادرم بیاد تو بری …
و خودش جوابش را پیدا کرد و با حرص گفت: فوزیه الان وقت این حرفهاست؟!
فوزیه خانم لبش را گاز گرفت و گفت: خواستم حال و هواتون عوض بشه !
از جایش بلند شد و فوزیه خانم زیپ کیفش را بست و گفت : غصه نخورید … انشاالله همه چیز درست میشه . توکلتون به خدا.
چند بار سری تکان داد و با صدای زنگ نفسش رفت…
فوزیه خانم بند کیف را روی شانه ی رها انداخت و گفت: خدا به همراهتون.
رها بزور خداحافظی گفت و از پله ها سرازیر شد.
تیمسار روی مبلی نشسته بود و نگاهش میکرد …
قدم هایش شل شد . مقابل پدرش ایستاد وگفت : دارم میرم پیش رهام…
تیمسار چانه اش را به عصایش تکیه داده بود.
رها خم شد وگفت: شنیدی بابا ؟!
-سلام برسون !
رها لبخندی زد وگفت: چشم …
رویش را بوسید و با صدای دوباره ی ایفون به سمت در پا تند کرد.
کفش های سفیدش را پوشید و طول حیاط را دوید…
دوید ،خیلی تند …
با گام های کودکانه…
دور حوضی که فواره هایش کوتاه بودند …
می دوید … کفش های سفیدش صدا می دادند … لذت می برد … چین های دامنش را بالا زده بود و نگاهشان میکرد !
تق تق تق …
صدای اذان هم می امد …
کفش هایش تق تق تق صدا می کردند وتمام مدت نگاهشان میکرد !
با صدای چلپی ایستاد …
عروسکش توی اب پرت شد … فواره ای ابی را توی چشم ابی عروسک سر ریز میکرد !
دیگر ندوید ! ایستاد … ! صدای اذان نمی امد … کفش های سفیدش هم دیگر صدای محبوبش را نمی داد !
دیگر بعد از ان وقت هیچ صدای کفشی برایش لذت بخش نبود !

کلمه به کلمه ی متن ادرس امیرعلی را برای مسعود خواند .
مسعود با ارامش گفت : حالا چرا امشب ؟!
رها جوابی نداد ، مسعود لبخندی زد و گفت :خوب نیست . سن و سالت احتمال سکته رو بالا می بره !
رها با حرص گفت: الان وقتش نیست مسعود !
و با دیدن نام کوچه ای داد زد : اینجاست … دنده عقب بگیر….
مسعود کناری زد و به سمت رها چرخید که از شیشه کوچه را نگاه میکرد.
دستش را روی دست رها گذاشت و گفت: امشب بهش میگی … ازمایش هم میدید … بعدش برای زندگی خودت فکر میکنی؟!
رها نگاهی به صورت مسعود انداخت …
-مسعود چی میگی ؟! الان واقعا وقت این حرفهاست؟!
مسعود با لبخند گفت: فقط خواستم یکم مطمئن بشم …
-میشه دنده عقب بگیری؟!
مسعود اهی کشید و گفت: خیلی خب . رها اینطوری سکته میکنی !
دنده را جا زد و با سرعت دنده عقب گرفت ، خواست وارد کوچه شود که رها گفت : وایسا … نمیخواد بری. میخوام پیاده برم !
-نمونم تا بیای؟!
-ممکنه طول بکشه … یعنی حتما طول میکشه ! اندازه ی سی و سه سال حرف دارم بزنم !
-باشه … خواستی برگردی بهم زنگ میزنی؟!
رها هول گفت: آره … آره …
از ماشین پیاده شدم ، چند قدم فاصله گرفت ، منصرف شد … دوباره به سمت ماشین امد وگفت: دعام کن مسعود ! خیلی نیاز دارم….
-حتما…
خواست عقب بکشید که باز منصرف شد و گفت: اگر این بگذره … یه فکر اساسی به حال زندگیمون میکنیم حتما !
مسعود لبخند پهنی زد و با امیدواری گفت: درست میشه رها … !
رها کیفش را توی پنجه هایش محکم فشار داد و با قدم های تندی زیر سایه ی دیوارهای خانه های قدیمی راه افتاد .
تصویر خانواده ی بنیامین را به یاد داشت … در عروسی امیرعلی ، ان پیرزن مهربان را یاد داشت … ان پیرمرد خوش مشرب را هم خوب خاطرش مانده !
چهره ی بیتا و بردیا را هم بلعیده بود … از حفظ بود !
از بر بود …
مقابل در ایستاد …
نگاهی به سر کوچه انداخت .مسعود هنوز بود !
قوت قلب میداد.
دستش را جلو برد ، انگشت سبابه اش می لرزید ، مکث کرد … نفسش را از حلقش بیرون داد … نگاهش روی در بود …
دستش را عقب کشید …
کمی جا به جا شد …
یک نفس دیگر …. !
ضربان قلبش را توی سرش می شنید …
اشک کناره ی چشمش را پاک کرد ، برای اخرین بار یک نفس عمیق کشید و دست روی زنگ گذاشت …
صدای توی سرش پیچید . صدای چیلیک در امد و در باز شد … بوی نم خاک می امد . حیاط نم دار بود ، با دیدن امیرعلی ، لبخند کجی زد و گفت: فکر میکردم خونه ی خودش قراره حرف بزنیم !
امیرعلی اخمهایش را زوری باز کرد و با لبخند دلگرم کننده ای گفت: بیا تو …
در را پشت رها بست .
حینی که کنارش قدم میزد گفت : خوبی ؟
رها به جای جواب نگاهی به سایه های پشت شیشه انداخت وگفت: چند نفرن ؟!
-هستن ! همه هستن !
رها ایستاد. کنار حوض …
امیرعلی دستش را پشت کمر رها گذاشت و گفت: برو تو … طوری نیست !
رها دستش را روی سینه اش فشار داد.
بالارفتن از پله ها مثل مرگ بود … داشت جان می داد !
خواست با کفش وارد شود ، که امیرعلی مانع شد وزیر لب گفت: کفشات !
رها هانی گفت و کفش هایش را دراورد.
بیتا و بردیا جلوی در بودند .
بیتا چشمهایش سرخ بود و بردیا با اخم وراندازش میکرد .
لب زد : سلام …
کسی جوابش را نداد .
امیرعلی باز هولش داد و وادارش کرد جلوتر برود .
خاتون روی مبلی نشسته بود ، لیوان اب قندی جلویش بیشتر توی چشم بود.
مصطفی خان به احترامش ایستاد و گفت : سلام دخترم. خوش اومدی … !

دخترم …
چند سال بود مردی نگفته بود دخترم ؟!
در لندن مد نبود …
کسی اینطور پدرانه نگفته بود دخترم !
ارام گرفت.
خاتون هق هق میکرد … بیتا هم پشت سرش .
امیرعلی کنارش ایستاد و رها خشک با صدای از ته چاهی گفت: خودش کجاست؟!
امیرعلی تعارف کرد : بشین یکم …
دعوت به جایی بود . روی مبل نشست ، کمرش دولابود… به ارامی به پشتی مبل تکیه داد .
به در ودیوار خانه نگاه میکرد .
به عکس های روی دیوار خیره شد … یک قاب عکس بزرگ بود … یک عکس با کیفیت … عکس خانوادگی ! بنیامین میخندید !
اخم کرد … ! خنده های توی عکس ازار دهنده بود ! هیچوقت یک عکس چهار نفره نداشتند و در این خانه که کهنگی از سر و رویش می بارید باید چنین عکسی باشد !
باید رهام باشد … دلیل لبخند این خانواده باشد … باید این قاب عکس باشد … باید …!
صدای سلام کودکانه ای امد !
چشم از قاب برداشت .
پسر بچه ای پاستیل به دست کناری ایستاده بود .
بردیا جلو امد و گفت: رهام … چرا اومدی پایین ؟!
رهام این بود ؟!
این که کوچکی برادر خودش بود !
فقط نگاهش سبز نبود! دستش هم توی گچ بود …
رهام نگاهی به بردیا انداخت و گفت: این تموم شد کارتونه !
وفلش را به سمتش گرفت و گفت: الان داره باب اسفنجی میده تو ماهواره !
مصطفی خان با خنده گفت : پدر صلواتی مگه ما ماهواره داریم !
رهام جلو امد و گفت: ندارید ؟!
مصطفی خان رهام را روی پایش نشاند و گفت: حالا یکم صبر کن … الان عمو بردیات برات یه کارتون دیگه میذاره !
با صدای زنی حواسش از رهام پرت شد.
بیتا لیوانی چای به سمتش گرفت.
با مرسی کوتاهی لیوان را برداشت و رو به امیرعلی که روی مبل کناری مصطفی خان نشسته بود ، پرسید: خودش نیست ؟!
به جای امیرعلی مصطفی خان گفت: نه دخترم .بنیامین رفته بیرون !
رها فروکش کرد !
انگاریک پارچ اب یخ روی سرش ریخته باشند !
لیوان چای را روی میز جلویش گذاشت و ارام رو به امیرعلی گفت: برای چی پس گفتی بیام ؟! وقتی خودش نیست که باهاش حرف بزنم و بهش توضیح بدم ؟!
امیرعلی جدی گفت: یکی دیگه هم هست که باید بهش توضیح بدی !
-کی ؟!
امیرعلی خشک گفت: آناهیتا!

رها بی واکنش در چشمهای امیرعلی خیره شد .
-چیه ؟! پشیمون شدی ؟!
-نه …
دست در کیفش کرد و یک قوطی کوچک بیرون کشید .
مصطفی خان اخم کرد.
امیرعلی لب زد.
-خوبه !
رها درب قوطی را باز کرد ، نگاهی به دور و اطراف انداخت ، لیوان چایش را به نزدیکتر کشید که بیتا با غیظ گفت :میخواید براتون لیوان بیارم ؟!
رها سری تکان داد و زیر لب پرسید:
-اما این وقت شب بنیامین کجاست ؟!
مصطفی خان با ارامش بدون اینکه به قوطی توی دست رها توجهی نشان دهد، گفت: یه کاری براش پیش اومد مجبور شد با پدر خانمش با هم برن دخترم . ولی تا اخر شب برمیگرده … ! عروسم بالا خوابیده .
رها نگاهی به اطرافش انداخت و امیرعلی با استفهام گفت: نمیخوای با آناهیتا صحبت کنی ؟!
بیتا کنارش امد وگفت: بفرمایید.
لیوان را برداشت و کمی از محتویات قوطی در ان ریخت . مصطفی خان لا اله الا اللهی گفت ورها لیوان را سر کشید ! چهره اش در هم شد .نفس عمیقی کشید …
قوطی را توی کیفش برگرداند و از جایش بلند شد . کف دستهایش خیس عرق بود.
-خیال میکردم قراره اول کار سختو انجام بدم ! میخواستم مخاطبم رهام باشه نه آنا …
رهام کودکانه پرسید: من و صدا کردی؟!
رها نگاهش کرد .
چشمهای درشتش برق میزد . نتوانست لبخند نزند …
-نه عزیزم شما رو صدا نزدم !
-چرا خودم شنیدم گفتی رهام … من اسمم رهامه ! مگه نه اقاجون ؟!
مصطفی خان رویش را بوسید … خاتون دستهایش را باز کرد، رهام از اغوش مصطفی خان پایین امد وکنار خاتون به او تکیه داد وگفت: رو زانوت نمیشینم درد نگیره…
خاتون روی موهایش را چند بار بوسید . دو قطره اشک خاتون که لای موهای رهام چکید از دید رها مخفی نماند .
رهام با بسته ی پاستیلش سرگرم بود .
یکی را دهان خاتون گذاشت … یکی را به سمت مصطفی خان گرفت.
رها لبخند زد، یک خنده ی دردناک ! خنده ای که چشمهایش را می سوزاند … میخواست همان جا بمیرد ! مادرش ارزوی نوه داشت…. حتی حال تیمسار هم با وجود یک بچه از این رو به ان رو میشد . طاقتش طاق شد ، نمیخواست شاهد خوشبختی این خانواده باشد !
چشمهایش را در نگاه امیرعلی انداخت وگفت: میشه برگردم ؟!
امیرعلی با تعجب پرسید : بری ؟! کجا ؟!
مصطفی خان با خونسردی از جایش بلند شد و مقابل رها ایستاد و گفت: چرا بری دخترم ؟! تازه رسیدی … حتی هنوز چایتم نخوردی !
خاتون را انگار داشتند شکنجه می دادند.از پشت چشمهای اشکی زل زده بود به دهان رها …
-ببینید من یه جور دیگه ای امشب رو تو ذهنم چیده بودم ! حالا اصلا شبیه اون چیزی که فکر میکردم نیست … ! رهام… یعنی بنیامین نیست که براش بگم …
رهام زیر گوش خاتون بلند گفت: چرا این خانم منو صدا میزنه خاتون جون ؟!

رها پلکهایش را بست و ارام گفت: نمیدونم چی بگم حتی !
بیتا ا زپشت سرش امد و گفت: همون چیزهایی که میخواین به برادرم بگید اول به همسرش بگید !
برادر ؟!
برادرم ؟!
تعمدی این واژه را سنگین و غلیظ گفت.
از سر شانه به پشت سرش نگاه کرد . بیتا مغرضانه نگاهش نمیکرد ، اما رها تیز و پر اخم به صورتش خیره شد . لپ هایش اویزان بود . زیر چشمهایش گود بود و ریملش ریخته بود ! حدقه ی سفید نگاهش هم به قرمزی میزد !
هیچ شباهتی به بنیامین نداشت !
هیچ شباهتی …
دستی روی شانه اش امد ، از تماشای بیتا و پیدا نکردن شباهت با بنیامین دست برداشت .
امیرعلی نفس عمیقی کشید و گفت: بهتره بری با اناهیتا صحبت کنی . حداقل یه ور زندگی بنیامین درست میشه ! اینطوری بهتر بهت گوش میکنه !
رها اخمی کرد و امیرعلی همانطور که از جلوی پله ها کنار رفت زمزمه کرد : اولین اتاق نشیمن بالا ! در سمت راست !
دستی به شالش کشید و جلو رفت، دستش را به نرده گرفت ، اولین پله را بالا رفت …
از سرشانه به عقب چرخید …
مثل ادم ندیده ها نگاهش میکردند ! امیرعلی با اخم ، مصطفی خان با ارامش … خاتون با بغض … بردیا با حرص… بیتا نگران !
فقط یک نفر حینی که پاستیل مار سبزی میان دندان های شیری اش نگه داشته بود لبخندی برایش زد که کنار چشمهای قهوه ای اش چین خورد !
لبخندش اندازه ی سی و خرده ای سال اشنا بود ! خیلی اشنا …
پایش را از اخرین پله روی کف سالن نشیمن بالا گذاشت . موکت های کهنه سبب خارش کف پایش می شدند .
قدمی به جلو برداشت ورو به روی اولین اتاقی که در مسیرش بود ایستاد .
دو تقه به در زد.
کسی جوابش را نداد ، نفسش را حبس کرد ،دستگیره را پایین داد و به صدای غیژ در گوش داد …
نفسش را فوت کرد .
آنا روی تخت مچاله بود … زانوهایش را در اغوش گرفته بود و به پنجره نگاه میکرد .
تنها نور اتاق را اباژور مهتابی کم رنگ کنار تخت خواب تامین میکرد . دستش خیس عرق بود ، پنجه هایش را باز کرد و کیفش را دست به دست کرد.
آنا حتی سر نچرخاند تا نگاهش کند .
رها به زور گفت : فکر نمیکردم تو اولین ادمی باشی که بخوام براش همه چیز و بگم !
انا تکانی خورد و رها اصلاح کرد : البته بعد از امیرعلی و فرشته! بعد از مادرم و پدرم و عموم و عمو زاده هام !
پوزخندی زد و کیفش را روی تخت پرت کرد.
انا هنوز به پنجره نگاه میکرد !
رها مقابل پنجره ایستاد ، دستهایش را پشت گوش هایش فرستاد و کمی شالش را بالا داد. گردنش خیس عرق بود ! کمی شالش را تکان داد تا هوا بین گردن و موهای چسبیده به گردنش بچرخد …
همانطور که از پنجره به حیاط نگاه میکرد گفت: فکر نمیکردم یه روزی از دیدن هر حوضی… تو هر خونه ای ته دلم هزارتاحسرت زنده بشه!
به سمت آنا چرخید …
نگاهش مرده بود اما در قاب چشمهایش رها را داشت !
رها لبخندی زد و گفت: فکر نمیکردم اولین باری که بخوام زن برادرم رو ببینم تو این حال و روز باشه !

انا چانه اش را از روی کاسه ی زانویش برداشت .
رها پوزخندی زد وگفت: سخته ! سی وسه سال دنبال یه ادمی باشی که هزار نفر بیشتر شبیهش باشن سخته ! از بازیگر گرفته تا یه کارتون خواب! هرکی چشماش سبز بود به سمتش میرفتم … هرکی یکم شبیه پدرم بود جذبش میشدم ! یه بار عاشق یه پسر ایتالیایی شدم که عجیب شبیه پدرم بود ! با هم همخونه بودیم ! همکلاسم بود … اولین باری که درخواست کرد باهاش رابطه داشته باشم ترسیدم ! با خودم گفتم نکنه برادرم رو یه خانواده ی سوئدی بزرگ کرده باشن ! بهش جواب رد دادم ! صبح روز بعد تمام وسایلشو جمع کرد ورفت ! من موندم و یه مبلغ بزرگ اجاره خونه که از پسش برنمیومدم !
لبخندی زد و گفت : بده ادم هر مرد چشم سبزی رو ببینه فکر کنه باهاش نسبتی داره !
انا دقیق نگاهش میکرد.
دیگر مرده نبود !
دیگر بی روح نبود …
رها با خستگی لبه ی تخت نشست و شالش را دراورد .حین تا کردنش گفت: چهارسال منتظر امشب بودم ! شوهرت کجا رفت؟!
انا ساکت نگاهش میکرد.
رها کلیپس موهایش را باز کرد سرش را تکان داد تا موهایش پخش شوند !
پا روی پا انداخت و ارنجش را روی ران پایش گذاشت ، کمی خم شد ، چانه اش را تکیه داد به کف دستش …
-چهار سال پیش تا الان مثل چهارصد سال بهم گذشت ! اونم درست تو شرایطی که واقعا تصمیم داشتم یه سر وسامونی به زندگیم بدم … ! میخواستم ازدواج کنم… صاحب خانواده باشم…. بچه دار بشم ! فراموش کنم ! اصلا اومده بودم ایران واسه همین که فراموش کنم ! که باز مثل دیوونه ها سمت هر ادمی نرم ! دلیلش هم داشتم ! عروسی بهترین دوستم بود ! یه دوست قدیمی که اتفاقی دیدمش و پیداش کردم !دختر بامعرفتی بود ! عروسیش دعوتم کرد ! با خودم گفتم چه خوب… اینطوری یه صفره … یه عدده. یه شروعه !
اهی کشید …
آنا دقیق نگاهش میکرد.
حتی چشمهایش هم گوش بود .
رها لبخندی زد و گفت : تو عروسی یه گوشه … روی یه صندلی … پشت یه میز گرد که از جایگاه عروس و داماد خیلی دور بود تنها نشسته بودم !
یه مرد جوون خوش قد وبالا ! که یه پسربچه ی دو سه ساله بغلش بود روی صندلی نشست … ! با دستمال کاغذی دست و صورت بچه رو پاک میکرد ! ماتش بودم ! مات مات !
نگاهی به چشمهای درشت آنا انداخت ، کیفش را به سمت خودش کشید و با حرص زیپش را باز کرد .
یک عکس سیاه و سفید بیرون کشید ، همانطور که به عکس نگاه میکرد گفت : انگار پدرم سی سال جوون شده بود … همون چشما ! همون موها… همون قد وبالا . به همون اندازه چهار شونه و کشیده ! رشید … با ابهت ! چهره اش با پدرم مو نمیزد!
نگاهی به پنجه های آنا انداخت.
از زیر ملحفه ی نازک سفید هم میتوانست ناخن های زرشکی رنگش را ببیند !
عکس را روی پنجه های انا گذاشت .
بازدمش را فوت کرد وگفت:
-خواستم سر حرف و باز کنم ، خواستم صداشو بشنوم… خواستم وقتی حرف میزنه حالت صورتشو ببینم … خواستم بهش همون لحظه بگم … اما فقط گفتم : مبارک باشه ! تبریک میگم…
خشک و جدی با همون صلابتی که توقع داشتم تشکر کرد !
انا مستقیم به عکس سیاه وسفید زل زده بود… با یک لباس ارتشی دوران پهلوی ! کراوات سیاه ، چند ستاره و درجه و مدال روی سینه ی چپ … و کلاه ارتشی !
بنیامین بود … بنیامین با لباس ارتشی دیدنی بود !
رها لبخندی زد و همانطور که به پنجره خیره بود اما نگاهش جای دورتری را می کاویید گفت:
-چند دقیقه پیش من نشست وبعد همون قدر که ناگهانی اومده بود رفت! یه دختری دور و برش بود . با یه پیراهن بلند نارنجی !

نگاهی در نگاه آنا انداخت و گفت: زیبا بودی … بهم میومدید ! زوج خیره کننده جشنِ فرشته وامیرعلی بودید ! تمام حواسم به شما دو تا بود … بنیامین یه پسربچه رو بغل کرده بود و توبه مهمونها میرسیدی … تعارف میکردی با لبخند خودتو و نسبتتو میگفتی ! تبریک میگفتی … تبریک میشنیدی ! تا بهم میفتادید زیر گوش هم پچ پچ میکردید … غش غش با هم میخندیدید ! تو یه بشقاب شامتون رو خوردید … تو یه کاهوی پر سس گذاشتی تو دهن بنیامین ! دور دهنش سسی شد … تو بهش خندیدی … خودت با دستمال گوشه ی لبشو پاک کردی ! به پسرت شام دادی بعد از شام بنیامین یه نصف موز توی دهنت گذاشت … اخر شب کتشو داد تو روی پیراهنت پوشیدی . پسرت تو بغلت خوابیده بود … با فاصله ی چند میز از میز من نشسته بودی و لبخند میزدی ! بنیامین مثل پروانه دورت میچرخید ! برات اب میاورد … شیرینی خواستی اورد … چای خواستی اورد ! هرچی خواستی … حتی کیک عروسی فرشته و امیرعلی هم برات اورد ! حتی صدات تو گوشمه گفتی : خیلی خامه داره ! خودش خامه ها رو کنار زد و یه تیکه گذاشت تو دهنت ! گفتی : کیک عروسی خودمون خوشمزه تر بود !
صدایش رنگ بغض میگرفت.
لبخند یخی روی لبش نشست و گفت: همش یادمه … همش تو ذهن لعنتی من هر روز مررو میشه !
پوزخندی زد و گفت: انقدری که من یادمه تو یادته ؟!
آنا خشک جواب داد : نه !
با حرص گفت:
-نبایدم یادت باشه ! تو که گم شده نداشتی که یهو بیاد سر میزت بشینه ! تو له له بزنی واسه اینکه یه بهانه پیدا کنی از زیر زبونش بکشی فرزند خونده هست یانه ! حتی نمیتونی درک کنی چه حالی داره ! چه حسی داره … ! چطوری میشه سر بحث رو با یه همچین ادمی باز کرد… بهش گفت ممکنه یه تارموتونو بهم بدید ؟! یا اصلا تف کنید تو صورتم ! بزاق شما میتونه زندگی ویرون شده ی یه خانواده رو نجات بده ! چطوری بهش میگفتم چقدر شبیه پدرم هستید شما !
مکثی کرد و ادامه داد: وای عجب شباهتی … ببخشید شما تو دو سالگی تو حرم گم نشدید؟!
آنا حرفی نزد …
چیزی نداشت بگوید !
رها با صدای ارامی گفت:
-سخت بود ! به این همه خوشبختی نمیومد؛ به خنده هاش نمیومد ! به خنده های تو هم نمیومد ! به پرستیژ و کلاس و فیگورش نمیومد گم شده تو حرم باشه ! پاش به پرورشگاه رسیده باشه … فرزند خونده باشه ! بهش میومد برادرم باشه … اما بهش نمیومد خبر داشته باشه !
اهی کشید و لب زد: خبر نداشت ! از هیچی خبر نداشت … بی خبر بود ! بی خبر از همه چی … از من … مادرش… پدرش ! غریبه شده بود !
چند ثانیه مکث کرد … نفسش باید تازه میشد ! ریتم تند قلبش هم باید ارام میگرفت.
دهانش طعم الکل را پس می زد !
نگاهش را از پنجره گرفت و به قاب عکس کوچک پنج نفره ی روی دیوار چرخاند . بنیامین چقدر کم سن و سال بود ! لاغر و بلند …
شاید به زور بیست و دو سال داشت !
همانطور که به چهره ی بنیامین نگاه میکرد گفت: عروسی تموم شد … فرشته وامیرعلی با شما چهارتایی رفتید ماه عسل… منم سفرمو عقب انداختم. موندم ایران. جز روزهای به ندرتی بود که خوشحال بودم … تمام هفته و ماه و خوشحال بودم ! با خودم میگفتم تموم شد ! برگردن همه چی تمومه ! وقتی برگشتید … رفتم خونه ی امیرعلی وفرشته !
پوزخندی زد و با حرص گفت: هیچوقت یادم نمیره اون شبو همه چیزو بهشون گفتم ، به فرشته که نه… اون میدونست ! به امیرعلی ! همه رو گفتم!… جفتشون گفتن نه اشتباه میکنی ! گفتن یه شباهت ساده است ! بین هر دو ادمی ممکنه باشه ! …امیرعلی نظریه ی همزاد و دوساعت تمام برام توضیح داد ! گفتم چطوری میشه یه ادمی انقدر شبیه پدر من باشه اما شبیه پدر خودش و مادر خودش نباشه ! تو خانواده ی من همه چشماشون رنگیه ! تو این خانواده فقط بنیامینه ! امیرعلی توجیه کرد : به عمش رفته ! هرچی گفتم منصرفم کرد… گفتم برو بپرس ! از خانوادش بپرس… گفت : باشه… دو روز بعد زنگ زد ! پرسیده بود … جوابش کرده بودن ! گفتن نه ! این حرف چیه میزنی ! یعنی چی بنیامین بچه ی ما نیست ! توهمه … دروغه … تهمته ! امیرعلی مطمئنم کرد که اینطوری نیست . منم برگشتم !
در نگاه خیره ی آنا خیره شد و گفت: میرفتم یقه ی کی رو میگرفتم؟! یه ادم بی خبر ؟! یا یه خانواده ای که معلوم نبود راست میگن یا دروغ ؟! یا یه دوستی که فقط منو به عروسیش دعوت کرده بود همین !!!
-برگشتم … اما نتونستم فراموش کنم ! نتونستم از صفر شروع کنم… نتونستم بیخیال بشم ! پیگیر بودم… زنگ میزدم حالشو می پرسیدم… امیرعلی کلافه گفت : رها ما زندگیمون تحت فشاره… فرشته بچه دار نمیشه ! قطع کردم… شش ماه صبر کردم … دوباره زنگ زدم … فرشته گفت: دو قلو سقط کردم ! قطع کردم… یک سال بعد زنگ زدم… فرشته خوشحال گفت : حاملم رها … ! امیرداره خونه میخره ! دعا کن جور بشه … گفتم فرشته برید بپرسید ! اون ادم برادر منه ! فرشته گفت : بخدا هر بار که من و امیر از خاتون و حاجی میپرسیم یه حرف میزنن بنیامین پسرماست! گفتم من دو تا البوم نشونی دارم! فرشته قطع کرد … !
اشک کنار چشمش را پاک کرد وگفت: به خودم که اومدم دو سال بود هیچ کاری نکرده بودم ! هیچی … دست خالی… اما فکرم پر ! مادرم مریض بود… پدرم مریض بود … خودم داشتم کم کم مریض میشدم ! سرمو با کار گرم کردم … شبا بهش فکر کردم … ! هیچی نشد ! هیچی … هزار بار خودمو لعنت کردم چرا به اون عروسی رفتم! نه میتونستم از فکرش بیام بیرون … نه میتونستم فراموش کنم… با یه حدس و گمان مسخره زندگی میکردم ! با خودم میگفتم خب حتما بچشونه ! حتما شباهته … حتما همینه ! سال سوم بود برگشتم ایران رفتم خونه اشون بهش گفتم : تبریک فرشته بچه ات به دنیا اومد … گفت نه ولی خونه خریدیم !
آنا با دقت گوش میداد.
رها لبخند پر حرصی زد و گفت: بعد از چهار سال سرگردونی … ترس و اضطراب و انتظار معجزه … برای اخرین بار به امیرعلی التماس کردم بره وبپرسه ! که اگر میپرسه یه سندی نشون بدن که من مطمئن بشم بنیامین بچه ی خودشونه ! که منصرف بشم و بنازم خلقت خدا رو که دو تا ادمو انقدر شبیه بهم خلق میکنه !
رها ساکت شد.
آنا ارام گفت: خب ؟!
رها نگاهش کرد و جواب داد : همین حاج اقا بالاخره نم پس داد و قبول کرد و گفت : اره … حالا که چی ؟! جواب من بعد از چهار سال این بود ! “حالا که چی ؟!” گله ای نیست … میخواستن بچه اشون مال خودشون باشه ! میخواستن بنیامین بی خبر بمونه … میخواستن راز و تو دلشون نگه دارن ! تا اخرین لحظه ی زندگیشون ! میترسیدن زندگیشون نابود بشه … پایه هاش بریزه ! خب حقم داشتن … من می پذیرم ! ولی چهارسال وقتم گرفته شد ! چهار سال سکوت … چهار سال صبر … دیگه به امیرعلی وفرشته کاری نداشتم ! میخواستن ازم دلجویی کنن که اره حق با تو بود رها … تو درست میگفتی رها … ما اشتباه کردیم پشت گوش انداختیم رها ! اما دیگه نمیخواستمشون ! نه دوستیشون رو … نه هیچی ! چهار سال و یک ماه صبر کردم !چهار سال بخاطر نگفتن و رازداری یه پیرزن و پیرمرد ! یک ماه بخاطر اینکه یه برادری لطف کنه و برادریشو به بنیامین ثابت کنه! کار من راحت شد ! حداقل دیگه لازم نبود فرزند خونده بودنشو من به روش بیارم ! خودش فهمیده بود !
از جایش بلند شدو کمی در طول اتاق راه رفت وآنا پرسید: چرا زنگ زدی ؟!
-میخواستم با بنیامین حرف بزنم! میخواستم بهش بگم خانواده اش منم … ! من باید از شما بپرسم چرا قطع کردید؟! چرا جوابمو ندادید ؟!
آنا سکوت کرد.
رها تند گفت: قبول … چند بار در حالت نرمال نبودم ! مست بودم یا هر چیز دیگه … ! اما بهانه ی تو برای طلاق فرزند خونده بودن بنیامین بود یا تماس های من؟! انقدر وجدان نداشت که ببینه این ادمی که التماسش میکنه تا ببینتش تا باهاش حرف بزنه کیه … ؟! چرا خودت نیومدی بامن حرف بزنی؟! من فقط میخواستم حقیقت و بهش بگم ! میخواستم قبل از اینکه انقدر عالم و ادم رو دور بزنم خودم برم بهش بگم ! مثل بار اولی که دیدمش ! همون اندازه رهاو ازاد باهاش حرف بزنم … از گم شدنش بگم … از از دست دادنش … از نفرتی که نسبت بهش دارم… از عشقی که نسبت بهش دارم ! از زندگی ویرون شده امون بگم… از پدرم… از مادرم ! حتی یک بار جوابمو نداد ! حتی یک کلمه نگفت : اصلا چرا زنگ میزنی ! چی میخوای !
آنا با توجیه گفت: حالش خوب نبود ! حوصله ی هیچکسو نداشت !
-حالش اندازه ی من بد بود ؟! سی و سه ساله دارم عذاب میکشم!
انا لبهایش را تکان داد : چرا عذاب ؟!
رها سرش را عقب کشید تا اشکش نریزد .
با پوزخند گفت: نمیدونم گردن افتاب دم ظهر مشهد بندازم… یا زوار بی خبر ! شایدم باید مادرم حساس نبود ! دختری که از خاندان قجری بود زیادی زیر افتاب موندن واسش خوب نیست ! مادرم خون دماغ شد … جوون بود… کم سن و سال ! رفت صورتشو تو وضو خونه بشوره … صدای اذان میومد … من دور حوض می دوییدم ! پدرم برام یه پیراهن چین دار خریده بود ! با کفش های پاشنه دار سفید !
به سمت کیفش امد و عروسک بد ریختی را بیرون کشید و حینی که به آن زل زده بود خشک گفت: رهام عروسکمو توی اب حوض انداخت… منم هولش دادم توی حوض !
عروسک را روی تخت انداخت و به کف دستهایش نگاه کرد و گفت: با همین دستام! از شش سالگی تا الان تک تک ثانیه های اون روز و یادمه ! دوییدم پیش مادرم… مادرم که برگشت نبود! الان سی و سه ساله که نیست !
پوزخند حرص داری زد و لبه ی تخت کنار عروسک نشست .
زیر لب گفت: فکر نکنم به همین صراحت بتونم تو روی خودش از گمت شدنش حرف بزنم !
دستی به گلویش کشید وگفت: حتی برای تو گفتن هم سخته ! چه برسه به اینکه …
آنا میان کلامش گفت : میترسه !
-از چی ؟!
-از آب …
-اینم یه نشونه ی دیگه !
و به صورت انا نگاهی انداخت و گفت: میدونی بهترین نشونه ای که داره چیه؟!
-چی ؟
-اینکه دو سال رهام خطاب شده … دو سال رهام تو ذهنش ثبت شده و … اسم بچه اش رو گذاشته رهام ! اولین بارکه تو عروسی که ازش پرسیدم : اسم پسرتون چیه … مثل پدرم “رهام ” و “رهام ” گفت … !
دست توی کیفش کرد و قوطی را بیرون کشید ، دربش را باز کرد و کمی مایع در دهانش خالی کرد. چشمهایش را بست .
آنا چهار زانو نشسته بود!
دو کف دستش را به شقیقه هایش چسبانده بود و به عکس پدر بنیامین نگاه میکرد !
توی مغزش اخطار امد : رهام …
ذهنش رفت سمت پسرش…
مغزش تصحیح کرد : شوهرش… !
تمام خاطراتش : بنیامین بود … نه رهام ! رهام پسرش بود ! اصلا رهام به بنیامین نمی امد ! نمیتوانست صدایش کند … !
چشم و ابروها …
فاصله ی ابروها تا چشم…
فاصله ی میان ابروها…
فرم استخوان بندی صورت … ! چانه و پیشانی … تیغه ی بینی !
بنیامین هیچ وقت لباس ارتشی نپوشیده بود حالا می توانست با لباس ارتشی راحت تجسمش کند !
رها بطری را توی کیفش انداخت…
نگاهی به آنا انداخت ، از سنگینی نگاه رها سرش را از روی عکس بلند کرد …
گیج بود … گیج تر شده بود ! مثل ادم های منگ … خیال میکرد یک خوابگردی بی موقع است که فقط همراه قصه گویی دارد که هدایتش میکند !
رها خندید !
خیال کرد ازتاثیر نوشیدنی است … پوفی کشید و رها میان خنده اش گفت: فکر میکنی حالا چی میشه ؟! هیچی … این سوال رو هر روز هزار بار از خودم می پرسم ! اخرش چی میشه ؟! هیچی … بنیامین اینجا خوشبخته… تو هستی …
دستی به گلو وسینه اش کشید. صدایش ناگهانی گرفته شد …
صدایش را صاف کرد ، اما تارهای صوتی اش اغشته به بغض بودند…
ادامه ی جمله اش را گم نکرد وگفت: تو هستی … مادرش هست … پدرش هست …. هم خواهر داره هم برادر ! اون حالش خوبه …
باز صدایش را صاف کرد و گفت: ماییم که دیگه چیزی نداریم … هیچی ! نه تن سالم … نه هوش و حواس… نه خاطره ی درست و حسابی ! هیچی !
اشکهایش را پاک کرد و با خنده گفت: من که یه پیر دختر ترشیدم که زودتر از موعدم یائسه شدم ! داغ بچه دار شدن به دلم موند ! داغ یه زندگی خوب … آروم … یه برادری که حمایت کنه … یه مادری که سر پا باشه … پدری که حداقل بشناستت ! همش دود شد رفت هوا !
نفس عمیقی کشید و لب زد : میدونی آناهیتا … یکی از دلایلی که دنبال برادرم بودم این بود که وارث میخواستم ! چون من وارثی نداشتم … یعنی نتونستم انقدر خودخواه باشم که پدر و مادرمو ول کنم و برم دنبال زندگی خودم ! اصلا چه زندگی ای ؟! ترس اینو داشتم که مبادا بچمو گم کنم !
یه فوبیا دارم نسبت بهش !
باز خندید و گفت: حتی با گم شدن یه خودکارم من ناراحتم چه برسه به اینکه یه بچه رو گم کنم دوباره ! اون وقت چند سال دیگه باید دنبالش بگردم ؟! پیداش کنم … بعدش چی ؟! نهایت زندگی من همینه … برم پیش پدرم بگم این رهام ! بعد دو دقیقه میگه : این اقا کیه ؟! میگم رهام… میگه : اینجا چه کار میکنه … میگم پسرته … میگه این اقا کیه ! نهایتش اینه که مادرم بعد از این همه درد و بیماری چند ساعت با ارامش میخوابه!
بغضش را قورت داد و گفت: میدونی اوایل از طلاقتون خیلی خوشحال بودم ! چون خودم خوب زندگی نکردم … خوشحال بودم ! با خودم میگفتم رهام ایران بمونه که پدرش نمیشناستش… میبرمش لندن … پیش خودم و مامان… باهم سه تایی زندگی میکنیم… بهترین موقعیت رو براش جور میکنم… بهترین زندگی ! ولی پزشک مادرم مادرمو جواب کرده! نهایت یکی دوسال زنده است … خوشحالیم مرد !
انا دستش را جلو کشید وروی دست رها گذاشت .
رها نگاهی به انگشت های کشیده ی آنا انداخت و گفت: فکر کنم به اندازه ی کافی توجیه شده باشی !
آنا بی ربط گفت: خیلی بهم شباهت دارید !
رها مستقیم در چشمهای آنا خیره شد .
-واقعا خیلی شبیه هم هستید !
رها بی حرف دستش را از زیر دست انا بیرون کشید و با صدای گرفته ای گفت : دیگه باید برم … !شب خوش …
کیف و عروسک و عکس را برداشت و از اتاق بیرون زد !
از پله ها که پایین می امد ، خبری از خاتون وبیتا نبود ؛ رهام روی کاناپه مقابل تلویزیون که تیتراژ انتهایی انیمیشنی را پخش میکرد خوابش برده بود. بردیا هم با تلفن همراهش مشغول بود.
مصطفی خان کنجی نشسته بود و با عینکی که روی بینی اش سوار بود دعا میخواند.
امیرعلی اولین کسی بود که متوجه رها شد .
از جایش بلند شد و گفت: خوبی؟!
رها روی سومین پله از پایین نشست . نفس عمیقی کشید و گفت : خوبم ! چرابد باشم؟!
مصطفی خان سرش را از روی کتاب بلند کرد و با لحن ارامش بخشی گفت: میخوای امشب و اینجا بمونی دخترم؟!
چه تعارف سخاوتمندانه ای…
نتوانست مانع لبخندش شود .
محبت نگاه پیرمرد را دوست داشت .
از روی پله بلند شد . با قدم های ارامی کنار مصطفی خان ایستاد و گفت : شما انسان بزرگواری هستید ! کسی که بتونه یه بچه رو با یه محبت خالصانه بزرگ کنه … تا این سن ساپورت کنه … ادم بزرگیه !
درب اتاق باز شد خاتون با چادر نماز و چشمهای خیس بیرون امد، پشت سرش هم بیتا …
درب اتاق را بست و هاج و واج ایستاد.
خاتون پر استفهام نگاهی به رها انداخت و گفت : تموم شد دخترم؟!
رها سری به علامت مثبت تکان داد و خاتون روی مبل وا رفت و گفت: مادرتون ایران نیستن نه ؟!
-نه…!
خاتون با اضطراب گفت : میخواین بنیامین و مجبور کنید از ایران بره نه ؟!
رها ماتش برد . “مجبور” !
مصطفی خان با اعتراض گفت: افاق خاتون …
خاتون با گریه گفت : واسه چند روز؟!
رها جوابی نداد.
بیتا پشت سر خاتون ایستاد و حین ماساژ شانه هایش لب زد: مامان تو رو خدا …
خاتون با گریه گفت : قد سی و سه سال میخواین ببریدش پیش خانواده ی خودتون ؟!
رها لبهایش را روی هم می فشرد !
مصطفی خان کلافه گفت: افاق بس کن !
-چی و بس کنم ! دستی دستی دارن بچمو ازم میگیرن ! ما سی و سه سال زحمت کشیدیم … خون و دل خوردیم … از بچه های خودم بیشتر دوستش داشتم ! بعد این همه سال دو دستی تقدیمش کنم و بگم بسلامت ؟! بگم خداحافظ پسرم ؟!
رها ساکت بود.ته حلقش میسوخت … تک تک سلولهایش در حال مذاب شدن بودند !
مصطفی خان از روی صندلی بلند شد و کنار رها ایستاد وگفت : دخترم مبادا به دل بگیری !
رها اب دهانش را قورت داد و ارام گفت : امیرعلی ممکنه منو برسونی ؟!
امیرعلی خواست جلو بیاید که با اشاره مصطفی خان سرجایش ماند.
خاتون ارام برای خودش هق میزد .
مصطفی خان مصر گفت: نمیخوای بمونی برادرتو ببینی دخترم؟!
رها به صورت مصطفی خان خیره شد .
هق های خاتون تشدید دار شد !
رها به ارامی گفت: فکر کنم امشب دیگه از وقتش گذشته … !
-اگر مایلی بمونی قدمت سر چشم!
خاتون نالید :حاجی …
مصطفی خان بی توجه به خاتون گفت: دخترم بنیامین بچه نیست … خودش یه پدره … حتما حال منو مادرشو …
مکثی کرد و گفت: حال من پدرخونده و خاتون مادر خونده اشو میفهمه !
خاتون مات ناله کرد : من مادر خونده نبودم حاجی …
مصطفی خان با صلابت گفت: برای سفرش… بلیطش … ویزاش … هر قدمی لازم باشه برمی دارم.

خاتون مشتی به سینه اش کوبید و با صدای بلند گفت: نگو حاجی … دارید اتیشم میزنید . بس کن تورو خدا …
مصطفی خان ارام تر گفت: میدونم احوال پدرت ناخوشه ! امیرعلی برام گفته … همون قدر که برای بنیامین پدری کردم … میتونم برای خواهرش هم …
خاتون زار میزد .
میان گریه هاش گفت: تو رو جان برادر شهیدت قسم میدم بس کن !
مصطفی خان بی توجه به خاتون گفت: نگران نباش دخترم … هرچی هست هرچی باشه … رو منم حساب کن !
رها اشک کنار چشمش را گرفت و گفت: ممنون ! حرفاتون قوت قلب بود ! خیلی زیاد …
مصطفی خان لبخندی زد و گفت: هر کمکی باشه دریغ نمیکنم !
رها سری تکان داد و به سمت خاتون که مچاله شده بود رفت .
کنارش نشست و با قاطعیت گفت: من چیزی برای از دست دادن ندارم !
خاتون نگاهش کرد . اشکش بند نیامده بود اما حداقل هق هق هم نمیکرد.میخواست گوش بدهد… میخواست از دهان این دختر بشنود که قصد ندارد زندگیشان را پاره کند و بردارد ببرد !
رها خشک لب زد : شما هم چیزی رو قرار نیست از دست بدید !
خاتون نگاهش قرارگرفت.
قلبش هم در سینه قرار گرفت…
رها مکثی کرد و ادامه داد :
– من نیومدم بنیامین رو پس بگیرم … نیومدم ادمی رو بگیرم که سی و سه سال پیش از دستش دادم … ! الان من براش یه غریبه ام… مادرم .. پدرم… همه ی خانواده ی من برای اون یه شوخی کثیفه ! اون تو قاب عکس شماست … با شما خاطره داره … با شما زندگی کرده … نفس کشیده!
قرارم نیست این نفس قطع بشه !
اشکی که روی گونه اش چکید را با پشت دست پاک کرد و گفت :نمیخوام چیزی که مال ما نیست رو ازتون بگیرم ! خیالتون راحت … بنیامین پسرشماست …! من برادرم و تو دوسالگی ازدست دادم ! حتی واسه اروم کردن دل خودم و مادرم هزار تا قبر بچه رو دیدم که تو اون سال … که تو دو تا چهار سالگی فوت شده بودند … حتی درخواست نبش قبر بچه های بی نام ونشون مشهد و کردم اما نشد … ! کسی جوابمو نداد …! حالا هم چیزی نمیشه … ! هیچی … فقط مادر من که حداقل پونزده سالی از شما کوچیکتره اما انگار بیست سال شکسته تره یکم اروم میشه ! حداقل همین که ببینه پسرش سی سال خوب خورده… خوب پوشیده… درس خونده ! سالمه … ! همین برای ما بسه ! همین که یه بار منو رها صدا بزنه ! همون قدر مهربون که بیتا رو صدا میزنه! برای ما بسه … یه بار به مادرم با یه لحن مردونه بگه مامان … کافیه ! پدرمم اصلا متوجه اطرافش نیست ! این ارزوهای کوچیک ما فقط واسه اروم کردن دل خودمونه !
با پشت دست دوباره اشکهایش را پاک کرد وگفت: خانم بنیامین برای ما هم عزیزه ! نمیگم بیشتر از شما … نه … ولی شما داشتینش و دوستش داشتید ما نداشتیم و عاشقش بودیم!
رویش را برگرداند و با صدای گرفته ای گفت : فقط بیاد مادرم ببینتش … مادرم خوب نیست ! اصلا خوب نیست …. اندازه ی سی روز فقط ! حتی شده سه روز ! قول میدم… بیشتر از سی و سه روز نشه !
در چشمهای خاتون خیره شد و گفت :قول میدم اصلا بهش محبت نکنیم ! اصلا بهش محبت نمیکنیم که محبت شما رو فراموش کنه یا دلشو بزنه! که نمیزنه … ! اصلا شاید ما رو دوست نداشته باشه … ما یه خانواده ساواکی پهلوی بودیم … گذشته ی خوشی نداشتیم ! پدر من خون خیلی ها رو تو شیشه کرد … ! بنیامین حداقل پنجاه تا مطلب نوشته … قیاس تاریخ … نگرش حکومت های سابق … ایران پهلوی ! من همه اشو خوندم ! قضاوتش … دیدگاهش … فکرش… با خانواده ی من هم سو نیست ! هیچ شباهتی نداره … فقط ظاهرشه …
اب دهانش را قورت داد و گفت: ولی با همه ای اینا ما هم دوستش داریم ! خیلی متاسفیم که قسمت ما نشد باهاش زندگی کنیم ! خوش به حال شما … من تو این مدت کم شیفته اش شدم… وای به حال شما که سی سال باهاش زندگی کردید … ! بخدا قول میدم شما مادر اصلیش باشید …
و رو به بیتا که صورتش از گریه کبود بود گفت: شما خواهر اصلیش…
رو به بردیا که سرش پایین بود گفت: برادرم که نداره … شما تنها برادرشی !
بردیا اشکش را پاک کرد و رها لب زد : اصلا خوش به حال شما … من که اصلا بلد نیستم خواهر بزرگ یه برادر باشم ! اصلا نمیدونم خواهر بودن چطوریه! برادر داشتن چطوریه… !
بیتا را از پشت پرده ی اشک نگاه کرد و لبخند تلخی زد و گفت: رقیب خیلی بده … خیلی بده … … من یه رقیب سخت دارم ! بنیامین طعم داشتن یه خواهر برادر خوب و چشیده … ! من کارم سخته !
دستهایش را جلوی صورتش گرفت وبه هق هق افتاد…
بیتا به سمتش امد و بغلش کرد و سرش را توی سینه اش فشرد .
دستش را پشت رها حلقه کرد و سرش را روی سرش گذاشت …
اغوشش باز بود و رها ، انگاررها شده بود …
از باری که روی شانه هایش لانه کرده بود و قصد رفتن نداشت …
حالا از کولی دادن خلاص شده بود …
رها شده بود !
بار خودش پایین امده بود !
در همین خانه ی کهنه و قدیمی … !
گریه کرد …
بی اندازه ، اندازه ی همه ی روزهایی که بغض کرده بود و هیچکس نبود در بغلش گریه کند، گریه کرد! … هیچ دوستی محرم نبود … انقدر محرم نبود که غرروش را کنار بگذارد و زار بزند !
انقدر غریبگی و انقدر نزدیکی را در اغوش چه کسی میخواست پیدا کند ؟!
تمام سالهایی که جلوی مادرش خود دار بود و جلوی پدرش مسکوت … همه را میخواست همین جا خالی کند … ! در اغوش همین دختر نیمه فربه که با اخم نگاهش میکرد و حالاسینه اش شده بود مامن ارامش …!
در همین خانه که هرجایش بنیامین نفس کشیده بود و راه رفته بود و جنبیده بود …
هق هق هایش خفه شد … گلویش خالی… تنش هم رخوت خاصی گرفت. خسته نبود …
این خانه ی قدیمی دیگر دیوارهایش مثل خوره نبودند … نمی خوردند … موریانه وار بی صدا به جانش لطمه نمی زدند … دیگر نگران نبود …
خوب بود ! خوب شد !
سیرشده بود از طعم شور اشکهایی که به دهانش راه یافته بودند … سیر گریه کرده بود!
سیر سیر…
با صدای مردانه ای که بفرما زده بود سرش را بلند کرد .
بردیا یک لیوان اب برایش اورده بود …
نگاهش امیخته به تشکر بود . بردیا لبخند زد و لیوان را روی میز گذاشت .
آنا ان سمت رها نشست. با همه ی گود رفتگی چشمها و حال زار و رنگ و رویش امده بود کنار رها نشسته بود !
لبخند زد …
جواب لبخندش را داد .
دستمال کاغذی را انا جلویش گذاشت …
خاتون لیوان را برداشت … بیتا شانه هایش را می مالید.
هیچ وقت در خانه شان انقدر شلوغ نبود که هرکس به داد کسی برسد … !
حتی اگر هم شلوغ بود کسی نبود دست کسی را بگیرد !
خاتون انگشترطلایش را از انگشتش بیرون کشید و دو حبه قند توی لیوان انداخت و همانطور که محتویات را هم میزد گفت: بخور یکم حالت جا بیاد مادر …
مادر گفتن خاتون چسبید …
اندازه ی گریه کردن هایش در اغوش بیتا …
اندازه ی آمدن آنا …
اندازه ی بخارهای سرد ابی که دور لیوان را گرفته بودند …
لبخندی زد و گفت: ممنون .
کمی از اب شیرین خورد . نگاهش به ساعت مچی افتاد . از یازده گذشته بود … اندازه ی سه ساعت در این خانه مانده بود… !
سه ساعت کش دار و طولانی …
سه ساعتی که اصلا به نظرش نیامده بود !
خاتون دست رها را توی دستش گرفت و با نگرانی رو به بردیا گفت: مادر یه زنگ بزن ببین بنیامین کجا مونده …
-الان زنگ زدم … گفت تو راهم .
خاتون خیالش راحت شد و یک مرتبه روی زانویش زد و گفت: ای داد بیداد . مادر تو شام خورده بودی ؟!
رها خندید …
بیتا هم …
آنا هم …
بعد بردیا …
امیر علی…
مصطفی خان …
صدای خنده هایشان ترکیب شد ، دیگر “پدرخوانده و مادر خوانده و فرزند خوانده ” معنی نداشت …
وقتی صدایشان در هم مخلوط میشد ، وقتی خنده هایشان با هم تلفیق میشد …
وقتی با تمام غریبگی میتوانستند کنار هم باشند …
چه کسی میخواست بفهمد یک “خوانده ” پشت همه ی نسبت ها می نشیند … !
“یک خوانده ی نا خوانده “…!

فصل پانزدهم:
خاتون پیش دستی میوه ی رها را برداشت و گفت: هیچی هم که نخورد !
مصطفی خان لای صفحه ی مورد نظرش نشانه ای گذاشت و خاتون با خودش بلند گفت: باید نگهش میداشتیم .
و پیش دستی امیرعلی را هم برداشت و باز گفت: هیچی نخورده رفتن!
مصطفی خان لبخندی زد و روی کاناپه لم داد و گفت: تو که به دلت نبود بیان. حالا ناراحتی که رفتن؟!
-من کجا به دلم نبود … تازه دختره ی طفل معصوم بنیامینم ندید . این پسر اصلا تا این موقع کجاست ؟! ساعت دوازده شد … بردیا مادر یه زنگ دیگه بهش بزن…
بردیا خمیازه ای کشید و گفت: مامان پشت فرمونه . میخوای زنگ بزنم؟!
خاتون خاک برسرمی گفت و جواب داد: نه مادر زنگ نزن خطرناکه .
با صدای بسته شدن درب حیاط گل از گلش شکفت و گفت: بالاخره اومد.
مصطفی خان با تذکر گفت: هیچی بهش نگی ها … هیچکس هیچی به روش نیاره ! بذارید دختره هرجور که خودش صلاح میدونه بهش بگه !
بیتا سری تکان داد و مصطفی خان رو به بردیا گفت: شازده …
-بله؟!
-شنیدی چی گفتم؟
-چشم…
-گوشی دستت باشه !
و رو به آنا مهربان گفت: تو ازادی !
انا لبخندی زد و مصطفی خان موزی را برداشت و برای آنا پوست گرفت و گفت: اینو بخور بابا جون یکم جون بگیری .زیر چشمات گود افتاده.
بیتا با حسودی گفت: واه پس من چی ؟!
آنا موزش را نصف کرد و به بیتا تعارف زد.
خاتون با اخم همانطور که جلوی در منتظر بنیامین بود گفت: نصف شبی موز نخورید سر دلتون سنگین میشه !
بنیامین داخل که شد خاتون جلو رفت و دست دور گردنش انداخت . وادارش کرد تا خم شود و بالاخره گونه هایش را بوسید و گفت: خوش اومدی مادر… چقدردیر کردی ؟ دلم هزارراه رفت… از ساعت هفت شب بیرونی … !
بنیامین شوکه ماند .
خاتون از قیافه ی بنیامین لبخندی زد درب را بست و گفت: بیاتو مادر … بیا تو ببینم کجا بودی… تعریف کن…
کیفش را از دستش گرفت و گفت : این چیه مادر ؟!
بنیامین دسته گل را جلو گرفت وگفت: گله دیگه خاتون !
خاتون نگاهی به آنا انداخت و گفت: مبارکه صاحبش… چه گل قشنگی هم هست . برو زود بده دست صاحبش بذارم تو گلدون .
بنیامین نگاهی به سر و صورت رنگ پریده ی خاتون انداخت. چشمهایش ورم کرده بود…
چشمهای بیتا هم …
چشمهای آنا همانطور گود بود …. همانطور بی رنگ …
به ارامی جلو رفت و به مصطفی خان سلام داد.
بردیا هم سلام کرد.
رو به آنا گل را گرفت و ارام پرسید: خوبی؟
انا لبخند محوی زد و گفت: مرسی…
-خوبی؟!
انا باز گفت: چه گل های قشنگی .
بنیامین مصر گفت: خوبی؟!
انا پرسید: برای منه؟!
بنیامین حینی که سرش را تکان داد گفت: خوبی؟!
انا نگاهی به چشمهای بنیامین که همرنگ چشمهای رها بود انداخت و گفت: خوبم !
بنیامین سری تکان داد و روی مبلی نشست . رهام خوابیده بود…
دستش را روی ساق پای رهام گذاشت ،خم شد و روی لپش را بوسید . اب دهانش راه افتاده بود ، دستمالی از جیبش برداشت و لب ولوچه اش را ارام پاک کرد که رهام تکانی خورد .
بنیامین لبش را گزید.
رهام هنوز خواب بود ، نفس راحتی کشید و رو به بیتا که چشمش به گل های آنا بود گفت: تو که باز اینجایی؟!
بیتا لبخندی زد وگفت: واه داداش . کجا از اینجا بهتر ؟!
خاتون جلو امد و گفت: مادر شام خوردی ؟!
-نه خاتون . هیچی !
خاتون خم شد ا زبسته ی پاستیل رهام یکی برداشت و گفت: الهی بمیرم . این بچمم انقدر اینو خورد شام نخورد . مادر این چیه براش خریدی ! لاستیکه …

بنیامین نگاهی به خاتون انداخت و گفت: میبینم چقدر دوست نداری خاتون !
-این بچه به زور گذاشت دهنم …
آنا خندید .
بنیامین حواسش به آنا رفت.
بیتا با کل کل گفت : مامان بچه که خوابیده .تو خودت الان برداشتی !
خاتون با غرغر گفت: کی برداشتم؟!
بردیا با خنده گفت: مزه اش رفته زیر زبونش هی میره برمیداره . پاستیل ضرر داره !
بنیامین به انا نگاه میکرد. انای همیشگی نبود اما خوب بود . حداقل دیگر مثل مرده ها رفتار نمیکرد .
انا در چشمهای خیره ی بنیامین چشم دوخت و گفت: کجا بودی ؟!
لبخند زد … اینکه هنوز برای آنا مهم بود تا این موقع کجاست نشانه ی خوبی بود !
-بعدا برات میگم.
انا ارام پرسید: پدرم ؟!
-رسوندمش خونه .
-تا این موقع با هم بودید؟!
بنیامین سری تکان داد و گفت: جریانش مفصله .بعدا برات میگم .
انا اخم کرد.
بنیامین ارام گفت: اتفاق مهمی نیفتاده . با پدرت رفتیم مطب دکتر فرح بخش.
آنا اخمش باز شد.
بنیامین لبخندی زد و گفت: بعدش هم با هم یه سری به خونه من زدیم. یکم بهم ریخته بود … احتمال دادیم شاید دزد زده باشه ! پدرت لطف کرد تا کلانتری همراهیم کرد… شکایت و شکایت نویسی ! یکم طول کشید . بعدم پدرتو رسوندم !
آنا ارام شد .
بنیامین میتوانست حس کند…
-خونه رو دزد زده؟! چیزی هم بردن ؟!
-نه … فقط بهم ریخته بود . دوربین سرایداری هم چیزی نشون نداده بود … تصمیم گرفتیم بریم کلانتری!
آنا سری تکان داد و با لبخند کجی گفت: انگار رابطه ات با پدرم خوب شده !
بنیامین هومی کشید و گفت: چرا که نه ! اختلاف نظر داشتیم … اما امروز در مورد یه موضوع اتفاق نظر داشتیم!
انا همانطور که دسته گل رزهای زرد و صورتی و قرمز ش را بو میکشید لب زد: چی؟!
-اینکه پزشکتو عوض کنیم. دکتر فرح بخش کیس مناسبی برای درمان تو نیست.
آنا لبخندی زد و گفت: چه خوب.
بنیامین به ارامی از جایش بلند شد ، خاتون بلند گفت: مادر بیا غذاتو داغ کردم.
بنیامین از جایش بلند شد ، پشت میز قرار گرفت . بوی فسنجون خاتون ستودنی بود ، قاشقی به دهانش گذاشت .
خاتون پارچ دوغ را روی میز گذاشت و گفت: مادر کم بخور دیر وقته !
بنیامین روی میز لیوان میگشت ،خاتون فراموش کرده بود ، از جایش بلند شد … از توی سینک لیوانی را برداشت که خاتون جیغ زد : نه مادر اونو برندار.
با صدای جیغ خاتون بیتا و آنا و بردیا و مصطفی خان وارد اشپزخانه شدند .
بنیامین شوکه گفت: چرا اخه ؟!
خاتون جلو رفت و گفت: اون لیوان کثیفه …
بنیامین لبخندی زد و گفت: میشورمش خب…
مصطفی خان از واکنش خاتون اخمی کرد و گفت: حالا گفتم چی شده !
خاتون ارام گفت: مادر اون به درد شستن نمیخوره ! باید بندازمش دور… !
بنیامین خنده اش جمع شد …
با تردید نگاهی به صورت انا و بیتا که ماتشان برده بود انداخت .
بردیا لبش را میگزید و مصطفی خان نگران نگاه میکرد !
خاتون باز گفت : مادر اون لیوان دیگه به درد نمیخوره !
بنیامین لیوان را با احتیاط جلوی بینی اش گرفت .بوی تندی میداد ! بوی الکل !
یک تای ابرویش بالا رفت!
چه کسی جرات کرده بود در خانه ی حاج مصطفی بدیع و حاجیه افاق خاتون سلیمانی دست به چنین عملی بزند ؟! قبحش را بشکند ! چه کسی امده بود و نوشیده بود و رفته بود و مصطفی خان دم نزده بود و خاتون بی سر و صدا لیوان را توی سینک ظرفشویی اش گذاشته بود !
انا طبیعی تر شده بود و…
واکنشش رو به نرمالی میرفت ! کسی توجهیش کرده بود ؟! کسی زنده اش کرده بود ؟!
کسی که مست لایعقل است ؟!
دوباره نگاهی به لیوان انداخت. دهانه اش رنگی بود!
رنگ لبهای زن روی لیوان مانده بود!
رنگ لبه ی لیوان نه رنگ لبهای بی رنگ آنا بو د…. نه رنگ لبهای پوسته زده ی بیتا که پماد آ . د از دستش جدا نمیشد!
این لیوان را یک زن لب زده بود !
یک زن نوشیده بود !
یک زن اینجا بود …
آنا خوب بود !
این لیوان نجس بود و افاق خاتون را خوب میشناخت ! سرش میرفت نمیگذاشت این لیوان در این خانه بماند و حالا …
توی سینک ظرفشویی بود!
نیشخندی به آنا زد و گفت: پس امیرعلی به قولش وفا کرد …!
لیوان را توی سینک انداخت ، با ارامش روی صندلی نشست.
سکوتش را کش نداد و پر صلابت بی حاشیه گفت : میشنوم !

سکوتش را کش نداد و پر صلابت بی حاشیه گفت : میشنوم !
کسی چیزی نگفت.
بنیامین تلخ گفت : میدونستم میاد ! میدونستم بالاخره سرو کله اش پیدا میشه ! انتظار نداشتم به حرفم گوش بده وهمین امشب بیاد ! انگار به نفعش هم شد که من نباشم ! خب… کسی قرار نیست حرف بزنه؟
از سکوت جمع کلافه شد و دست توی جیبش کرد و با حرص زیر لب گفت: امیرعلی رفیق شماست یا من ؟!
حینی که شماره میگرفت ، خاتون با هول گفت: مادر ساعت دوازده و نیمه!
-تازه سر شب امثال منه مادر !
انا به خودش جرات داد و جلو رفت ، گوشی را از دست بنیامین گرفت و تماس را قطع کرد .
مصطفی خان با اشاره ای بیتا و بردیا را فرستاد .
خاتون نگران نگاه میکرد ؛ مصطفی خان ارنج خاتون را گرفت و وادارش کرد از اشپزخانه بیرون برود .
اناکنار بنیامین نشست و کمی از ظرف خورشت فسنجان روی برنجش ریخت و گفت: شامت یخ کرد .
بنیامین کفری لب زد : حالا دیگه پشت دیگران درمیای نه؟!
آنا با ارامش گفت: امشب نه . بخاطر من …
بنیامین رگش متورم شده بود ، مثل همیشه که حرص میخورد . حرص میخورد و چیزی نمیگفت … دیگر حتی لب به غذایش هم نمیزد.
انا بشقاب را جلوتر کشید وگفت : دو قاشق بخور…
بنیامین جوابش را نداد.
انا قاشق را پر کرد و جلوی دهان بنیامین نگه داشت و گفت: بخاطر من .
بنیامین در صورت انا خیره شد و گفت: بخاطر تو خودمو بزنم به نفهمی؟! بخاطر تو چشممو رو همه چی ببندم؟!
-مگه من کم کردم بخاطر تو ؟!
بنیامین پوفی کشید و آنا ارام گفت: مگه تو کم گفته هاتو تودلت ریختی و نگفتی ! هان بنیامین ؟! اندازه ی یه روز دیگه بی خبر باش !
اهی کشید و گفت: فقط تا صبح… تا وقتی هوا روشن بشه … تو این همه نگفتی … این شبم ما نگیم ! چی میشه؟!
-حالا میخوای تلافی کنی ؟!اینو میخوای!
-نه … نمیخوام.
-پس چی میخوای آنا ؟!
صدایش لرزید.
– فقط میخوام شامتو بخوری…
چشمهایش هم می لرزید…
با صدای از ته چاهی گفت: فقط میخوام برگردم سرزندگیم …
بغض کرد و لب زد : فقط میخوام تو خونه ی خودم باشم… سر زندگی خودم… مثل قدیم…. تو رو داشته باشم… خیالم راحت باشه… استرس هام مثل باقی زنا باشه … خسته شدم انقدر فکر کردم ندارمت … نیستی … خستم …
دستهای لرزانش را روی صورتش گذاشت و گفت: خستم فقط…. میخوام برگردم ! میخوام دوباره دوستم داشته باشی… میخوام همه چی درست بشه !
بنیامین دست انا را گرفت و آنا خفه هق زد : میخوام دوستم داشته باشی … میخوام بگی دوست دارم … چرا نمیگی ؟!
بنیامین اشکهای انا را با دست خودش پاک کرد و انا باز گفت: چرا نمیگی؟! چرا گل میخری ؟ چرا از صبح بالای سرمی… چرا منو میاری اینجا … اگر دوستم داری چرا نمیگی …باید همش از اینکه اینکار وبرام کردی بفهمم دوستم داری یا نه؟!
-دوست دارم !
انا نشنید … با خودش زمزمه کرد : خستم …
-دوست دارم !
سرش را سخت بالا اورد … فلج شده بود . حتی مردمک چشمهایش از صورت بنیامین تکان نمیخورد !
چیزی نگفت. باز خوابگردی بود؟!
بنیامین باز گفت: دوست دارم آنا ! خیلی دوست دارم .
آنا ماند … به گوشهایش اعتماد نداشت !
بنیامین کلافه گفت: من نمیخوام دوباره با حال صبح ببینمت ! چی فکر میکنی راجع به من ؟!
آنا لال شده بود .
بنیامین از پشت میز بلند شد و دستهایش را توی جیبش فرو کرد وگفت: منم دوست دارم تو خونه ی خودمون باشیم…
جلو امد بشقاب را حرکت داد و گفت: میخوام شاممونو تو خونه ی خودمون بخوریم ! میخوام برگردم سرکارم… پسرم تو امنیت باشه … تو خوب باشی !
متحکم و قلدرانه گفت:
-آنا من دوست دارم …
آنا قدرت تکلم نداشت.
بنیامین دست توی موهایش فرو کرد و گفت: منم خسته شدم… ! از این همه اتفاق پشت سر هم خسته شدم !
-انا من دوست دارم …
انا اشکش را پاک نکرد … اجازه داد تا هرجایی که می تواند برود… تا هرجا که دلش میخواهد .
بنیامین اشفته گفت: آنا من دوست دارم. اگر همه ی دنیا شدن غریبه با یه مشت راز و نگفته … تو لااقل با من رو باش آنا ! حداقل اگر همه شدن ناخونده تو خونده باش !
کف دستهایش را روی میز گذاشت و مستقیم در چشمهای آنا خیره شد و گفت: دوست دارم… خیلی دوست دارم ! از وقتی نیستی بیشتر دوست دارم ! از وقتی درخواست طلاقتو دیدم بیشتر دوست دارم… الان از همیشه بیشتر دوست دارم…
انا از جایش پرید و دستهایش را دور گردن بنیامین حلقه کرد…
دستهای بنیامین دور کمرش حلقه شد، گردنش را کمی خم کرد واز لای موهایی که روی گوش آنا بود زیر گوشش باز لب زد: آنا دوست دارم… !

دایناسور زرد از روی بالش آنا حرکت می کرد ، وارد سرزمین ممنوعه میشد ، قورباغه ی سبز خودنویس به دست مراقب سرزمین بود …
دایناسور زرد مسیرش را عوض کرد … قورباغه ی سبز روی بالش بود و نمیشد از انجا رد شود !
از زیر بالش حرکت کرد و به بالش بنیامین رسید …
چهار زانو میان رخت خواب آنا و بنیامین نشسته بود و با حیوانات رنگارنگش از قلعه ی آنا به قلعه ی بنیامین میرفت و برمیگشت !
دایناسور زرد را کنار ببر سیاه گذاشت و کسل روی صورت بنیامین خم شد و صدا زد: بنیامین …. !
بنیامین تکانی نخورد . چشمهایش هنوزبسته بود.
مکثی کرد و ارام زیر گوش بنیامین گفت: بابا … بابا …
بنیامین غرق خواب بود .
رهام کلافه قورباغه ی سبز را از محدوده ی قلمروی تعیین کرده اش کناری انداخت و شانه ی بنیامین را تکان داد و صدا کرد: بابا…
بنیامین چشمهایش را باز کرد و هوشیار شد .
خیز برداشت و فورا گفت: چی شده رهام؟!
رهام بدون سلام و صبح بخیر گفت: من گشنمه …
بنیامین نفس راحتی کشید، کش و قوسی امد وحینی که خمیازه ای وادارش کرد دهانش را باز کند نگاهی به آنا انداخت که هنوز خواب بود .
رهام خودش را توی بغل بنیامین انداخت وگفت: برام شکلات صبحانه میخری؟!
بنیامین اخمی کرد و با صدای ارام و خواب الودی گفت: سلام کردی رهام ؟!
-سلام برام شکلات صبحانه میخری ؟!
بنیامین نوک بینی رهام را بوسید و گفت: اره . بیا بریم دست و روتو بشور.
و به ارامی از جایش بلند شد . تی شرتش را از روی تخت برداشت و تن زد .
آنا خواب خواب بود .
رهام دستش را کشید و از اتاق بیرون رفتند ، بنیامین روی مسواک رهام خمیردندان ژله ای مالید و مقابلش زانو زد و گفت: چیه چرا اینطوری نگاه میکنی؟!
-دیشب من و تو مامان سه تایی یه جا خوابیدیم !
بنیامین مسواک را توی دهان رهام فرو کرد و رهام با دهان پر گفت: همیشه بیایم خونه ی خاتون جون بمونیم !
بنیامین حینی که دندان های خودش را مسواک میکرد پرسید: چرا ؟!
-اخه اینطوری سه تایی یه جا میخوابیم !
بنیامین نیشخندی زد وگفـت: باشه ! از خاتون جون و مامانت اجازه بگیر . من مشکلی ندارم.
دهانش را شست و صورت رهام را خشک کرد.
رهام روی مبل نشست و بنیامین گفت: شکلات صبحانه میخوای یا خامه ی شکلاتی ؟!
رهام کمی فکر کرد و گفت: شکلات صبحانه …
بنیامین از چوب لباسی شلوارش را برداشت و رهام روی مبل زانو زد و چانه اش را به پشتی مبل تکیه داد و گفت: برای مامانمم از اون مربا نارنجی ها بخر !
-هویج!
-همونا …
بنیامین لبخندی زد و گفت: برای خودم چی بخرم ؟!
رهام فکری کرد و گفت: پنیرلیوانی!
بنیامین سرش را عقب فرستاد و با خنده گفت: لیقوان توله سگ خوشمزه!
رهام خندید و از مبل پایین امد . مقابل بنیامین ایستاد و گفت: برا عمو بردیا و عمه بیتا حلیم بخر …
بنیامین هومی کشید و گفت: خاتون چی؟!
رهام ابروهایش گره خورد وگفت: پاستیل ! اما یه بسته فقط برای خودش. تمام پاستیل منو خورد .
بنیامین باز خندید و پرسید: بابا مصطفی چی؟!
-اها بابا مصطفی … کره عسل .
بنیامین چشمهایش را باریک کرد و گفت: توله سگ تو یه هفته اینجایی امار خورد و خوراک همه رو دراوردی ؟!
رهام بق کرد وگفت: اخه هیشکی شکلات صبحانه دوست نداره که بخوره ! فقط من دوست دارم …
بنیامین لپش را کشید و گفت: الان میرم برات میخرم . سر وصدا نکنی کاپیتان.
رهام کلافه چسب پانسمان سرش را کند و گفت: اینو وردارم؟
بنیامین نگاهی به پانسمان انداخت و گفت: حالا هست . به تو کاری نداره که .
رهام خبی گفت و بنیامین از خانه بیرون رفت.

دو سه قدم که از در فاصله گرفت سر و کله ی بردیا پیدا شد . با تعجب به نان های توی دستش نگاه کرد و جلو رفت.
-چه سحر خیز شدی!
بردیا لبخندی زد وگفت: سلام.
-علیک سلام .
بردیا نان تعارف کرد وبنیامین مشکوک نگاهش میکرد !
بردیا نیشخندی زد و گفت: ساعت نه و نیم انتخاب واحدم شروع میشه . زود بیدار شدم . نون نمیخوری؟
-نه …
-تو کجا میری؟!
-زود برمیگردم …
بردیا کلیدش را دراورد و خواست برود که بنیامین ارنجش را گرفت و به ارامی گفت: دیشب …
بردیا ترس برش داشت .
بنیامین در چشمهای بردیا که دو دو میزد خیره شدو گفت: دیشب کیا اینجا بودن؟!چند نفر…
-جون داداش ول کن . از خود خاتون و اقا جون بپرس ! منو سر صبحی خفت کردی… بخدا هنوز شهریه رو نریختم !
بنیامین پوفی کشید و گفت: فقط بگو چند نفر !
بردیا ارام گفت: اقا جون گفته نگم. حالا تو چی میگی ؟!
بنیامین کلافه غر زد : چه حرف گوش کن شدی ! همینطوری با حرف نزدنت قضیه ی عمل خاتون هم ازم مخفی کردی!
بردیا اخمی کرد و گفت: میگفتم که میومدی خودشیرینی میکردی باز !
بنیامین با تاسف نگاهش کرد و بردیا با هول به ساعتش نگاه کرد وگفت : دیرم میشه ها …
بنیامین مصر گفت: بگو دیشب امیرعلی هم بوده یانه؟!
-اره بود …! میذاری برم؟
بنیامین کنجکاو پرسید: با هم رفتن؟!
-نه … امیرعلی یکم زودتر رفت. زنش زنگ زد… پنج شیش دقیقه زودتر رفت .
بنیامین سری تکان داد وگفت : پول شهریه رو داری؟
بردیا اوهومی کرد و بنیامین کمی دور شد ، اما ایستاد و رو به بردیا که در را با کلید باز میکرد بلند گفت: صبحانه نخورید تا برگردم!
بردیا مثل بچه ها ذوق کرد و گفت: حلیم میگیری؟!
بنیامین نیشخندی زد وبدون اینکه جواب بدهد وارد خیابان اصلی شد.
در صف حلیم محتویات کیسه ها را چک میکرد. مربای هویج برای آنا ، شکلات صبحانه برای رهام ، کره و عسل و دو بسته پاستیل … همه چیز درست بود .
نگاهی به ان سمت خیابان انداخت . اژانس حبیبیان از وقتی که یادش بود همین سردر کهنه و زرد نمادش بود.
با فکری نوبتش را به مردی سپرد و با خرید های توی دستش از خیابان رد شد .
حبیبیان پشت میز نشسته بود . شاید هم سن و سال مصطفی خان بود . لبخندی زد و سلام کرد .
با خنده از جایش به احترام بنیامین بلند شد و گفت: به به ببین کی اینجاست . چطوری پسرم ؟ خوبی بنیامین جان . از این ورا . دیگه ماشین خریدی کم به ما سر میزنی !
بنیامین لبخندی زد وگفت:ممنون جناب حبیبیان . شما خوبید ؟!
-الحمدالله . شکر . زنده ایم .
بنیامین مکثی کرد و حبیبیان پرسید: جانم امری داشتی؟! برای کجا ماشین میخواستی؟
-راستش ماشین نمیخواستم یه سوالی داشتم .
-در خدمتم پسرم .
-میخواستم بپرسم دیشب برای خونه ماشین فرستادید ؟!
حبیبیان دفتربزرگی را باز کرد و گفت: اره … دیشب ساعت یازده اینطورا بود که مصطفی زنگ زد . یه ماشین میخواست !
-برای کجا ؟!
حبیبیان نگاهی به صورت بنیامین انداخت وبلند صدا زد : محمود … اقا محمود…
درب اتاقک انتهای اژانس باز شد و پسر جوانی بیرون امد و گفت: جانم . سرویس دارم؟! نوبت من نیستا …
حبیبیان لبخندی زد و گفت: نه پسرم . دیشب اون خانمی که از خونه ی حاج مصطفی رسوندی مسیرش کجا بود؟!
محمود نگاهی به بنیامین انداخت و سلام کرد و با کمی فکر گفت: سمت قلهک .
میدانست …
به ارامی لب زد : کدوم خیابون ؟!
-والله اسمش یادم نیست . اما خود قلهک نبود . سمت یخچال … اون ورا ! یه محله ی قدیمی بود. اسم کوچه رو یادمه . بن بست شهید واحدی !
حبیبیان نگاهی به بنیامین انداخت وبا تردید گفت: طوری شده پسرم؟!
بنیامین مکثی کرد و گفت: راستش از اقوام خانمم هستن . قراره امروز بریم دیدنش و با خانمم سورپرایزش کنیم. خواستم از ادرس مطمئن بشم!
حبیبیان خندید و گفت: امان از شما جوون ها .
محمود هم لبخندی زد و گفت: پلاکش هم یادم نیست ولی یادمه خونه ته ته کوچه بود. یه خونه باغ خیلی قدیمی … اخرین در توی کوچه … منتهی الیه سمت چپ !
بنیامین کمی فکر کرد و گفت: اصلا اسم خیابون یادت نیست؟ از کجا پیچیدی …
-نرسیده به میدون بود ! من خیلی به اون منطقه وارد نیستم. ولی یه بلوار مانندی بود که درخت هاش چراغونی و ریسه داشتند .
بنیامین حدس میزد کجاست …
محمود با کمی فکر گفت: یه بستنی فروشی هم اون ورا بود که اون وقت شب جلوش صف بود ! حتی به خانمم گفتم که عجب صفیه … که گفتن بپیچم تو کوچه !
بنیامین لبخندی زد وگفت: مرسی پسر !
حبیبیان با خنده گفت: انشالله پیدا میکنی ! ولی سر زده خوب نیست جایی بری ها !
بنیامین خندید و تشکری کرد و کیسه های خریدش را بالا گرفت و گفت: بفرمایید صبحانه …
حبیبیان و محمود تشکر کردند و بنیامین باز اصرار کرد و یک بسته کره و شیشه ی عسل را روی میز حبیبیان گذاشت و با خداحافظ کوتاهی از اژانس خارج شد.

حبیبیان و محمود تشکر کردند و بنیامین باز اصرار کرد و یک بسته کره و شیشه ی عسل را روی میز حبیبیان گذاشت و با خداحافظ کوتاهی از اژانس خارج شد.
ظرف حلیم کف دستش را می سوزاند ، اهمیتی نداد ، با قدم های ارامی وارد سوپر شد و یک شیشه عسل و دو بسته کره خرید .
نگاهی به قامت مردی که پشت سرش می امد انداخت .
پوفی کشید و پا تند کرد سمت خانه … قبل از اینکه کلید را در قفل بیندازد ، برای اخرین بار کوچه را وارسی کرد ، خبری نبود .نفسش را راحت از سینه بیرون فرستاد و واردخانه شد .
در را که باز کردگوش هایش سوت کشید !
تلویزیون و رادیو همزمان روشن بودند .از اتاق بردیا صدای موزیک می امد و رهام با صدای بلند کارتون نگاه میکرد .
خاتون وبیتا وآنا هم بلند بلند حرف میزدند !
قبل از هرچیز صدای تلویزیون را کم کرد و گفت: چه خبره !
خاتون با لبخند کیسه ها را از دستش گرفت و گفت : این عوض صبح بخیرته مادر؟!
و با دیدن بسته ی پاستیل ذوق کرد وگفت: باز این لاستیک ها خریدی که …
رهام با دو خودش را رساند و گفت: شکلات صبحانه ی من کو ؟!
بنیامین به انا نگاه کرد . موهایش را بالای سرش ساده با کش بسته بود و خیار وگوجه خرد میکرد .
بردیا از پله ها پایین امد و رو به بنیامین گفت: بالاخره تموم شد. ازهفته ی دیگه کلاسام شروع میشن!
پرینت انتخاب واحد بردیا را گرفت و گفت: دو روز در هفته برای ده واحد عالیه !
بردیا روی کاناپه ولو شد و گفت: کی حال داره تو این گرما بره دانشگاه.
بنیامین کنارش نشست و گفت: حالا خیلی سخت نمیگذره دو روز !
بردیاموبایلش را از جیبش بیرون کشید .
بنیامین نگاهی به تصویر پس زمینه ی گوشی انداخت . یک دختر با چشمهای میشی میخندید ! کم سن و سال بنظر می امد !
بردیا سرش را بلند کرد و رو به بنیامین گفت: چیه باز؟! نکنه اینم مورد تاییدت نیست ؟!
بنیامین پس گردنی اهسته ای به بردیا زد وگفت: این چیزا واست زوده !
-تو مگه چند سال از من بزرگتر بودی که زن گرفتی!
بنیامین پوفی کشید و بردیا باز گفت: تو هم بیست و پنج شیش سالگی ازدواج کردی!
بنیامین با حرص گفت: من وقتی ازدواج کردم که درسم تموم شده بود. سربازیم و رفته بودم ! تو هم انقدر عشق زن گرفتنی مدرک معادلتو بگیر … فوق دیپلمتو بگیر برو سربازی ! بعدشم به خاتون بگو برات استین بالا بزنه!
مصطفی خان با خنده گفت: حرف ازدواج میشنوم؟!
بردیا زود از جایش بلند شد و به اشپزخانه رفت.
مصطفی خان صبح بخیر بلند بالایی تحویل بنیامین داد .
بنیامین لبخندی زد و گفت: سلام از منه .
رو به رویش نشست و گفت: خوبی بابا؟!
صدای غش غش خنده ی زن ها که امد بنیامین لبخندش جمع شد ، خودش را جلو کشید و رو به مصطفی خان گفت: من یه کاری دارم باید برم انجام بدم.
مصطفی خان خبی گفت و بنیامین ادامه داد :میشه خواهش کنم مراقب رهام و آنا باشید؟!
لبخندی زد و جواب داد: اره . تا جایی که بتونم…
بنیامین ارام گفت: نه … منظورم اینه که اجازه ندید برن بیرون ! حداقل تا وقتی که برگردم!
مصطفی خان تازه دو زاری اش افتاد . نگران به چشمهای بنیامین خیره شد و پرسید: طوری شده بابا ؟!
-نه چیز مهمی نیست. فقط میخوام خیالم از بابت جفتشون راحت باشه .مهندس البرز هم درجریانه که آنا اینجاست . اگر قرار شد برن پارک ، خرید … یا هرجای دیگه ممکنه شما یا بردیا … البته بیشتر شما ! همراهیشون کنید؟!
مصطفی خان مضطرب شده بود . اما به روی خودش نیاورد و با لحن اطمینان دهنده ای گفت: اره پسرم. امروز هم قصد نداشتم برم مغازه.
بنیامین تشکری کرد که خاتون صدا زد: صبحانه اماده است . بالاخره این چای دم کشید.
مصطفی خان فکری بود ، رهام وسط بنیامین و آنا نشسته بود .
بنیامین با صدای اهسته ای گفت: ما بهم سلام کردیم؟!
انا لبخندی زد وبا همان صدا گفت: نه …!
بنیامین هومی کشید و گفت: پس سلام! صبح بخیر. خوب خوابیدی؟!
انا ریز خندید .
بیتا سقلمه ای به پهلوی خاتون زد.
خاتون هانی کرد و بیتا با اشاره وادارش کرد تا حواسش را جمع بنیامین و انا کند ، لبخند پت و پهنی روی لبهای خاتون نشست .
مصطفی خان فکری چایش را هم میزد .بیتا کلافه از هم زدن پی در پی لیوان چای غر زد: بابا سنگ که توش نریختی ! بعدم چای شیرین برای شما ضرر داره …
لیوان را از جلوی مصطفی خان برداشت و کمی مزه اش کرد وگفت: واه اقاجون این که اصلا تلخه .دوساعته چیوهم میزنید؟!
انا پیش دستی خیار وگوجه و سبد سبزی خوردن را مقابل بنیامین گذاشت ، نان سنگک برشته و کنجد داری را برایش جدا کرد .
با چشم دنبال پیش دستی پنیر لیقوان بود که مصطفی خان خودش به دست آنا داد.
انا لبخندی زد و پنیر را هم جلوی بنیامین گذاشت .
بیتا با طعنه ی دوستانه ای گفت: چه پذیرایی شاهانه ای !

بنیامین سرش را بلند کردو گفت: چیه باز غر میزنی؟
بیتا چیشی کرد و گفت: دو ساعته میگم اون دارچین و بدید … اون شکر و بدید … این مرتضی کجاست ، من همه چی رو بچینم جلو دستش!
-میگفتی بیاد !
-کشیک بود بیچاره! بچه ها هم خونه ی مادر شوهرم موندن . فکر کنم اونجا شده ویرونه !
بنیامین جدی گفت: صبحانه ی بعدی انقدر همه چیز بچین جلوش از اینی که هست چاق تر بشه !
بیتا با اخم گفت: واه داداش مرتضی کجاش چاقه بیچاره …
بردیا با لذت گفت: خیلی وقت بود حلیم نخورده بودم !
بنیامین نوش جانی گفت . هنوز یک لقمه هم نخورده بود .
آنا کمی از مربای هویج روی نان مالید و پرسید: چرا نمیخوری؟!
-مشغولم …
و با تذکر به رهام گفت : نریز رو لباست رهام !
رهام با غرغر گفت: من یه دستی نمیتونم که !
بنیامین ارام گفت : خب بگو به من!
انا چای رهام را توی نعلبکی ریخت و گفت: من براش لقمه میگیرم بنیامین تو صبحانه اتو بخور. دیشبم شام درست و حسابی نخوردی !
خاتون قربان صدقه ای زیر لب گفت.
صدای سوت پیام بردیا قطع نمیشد. یک دستی حلیم میخورد و تایپ میکرد.
خاتون ظرف خامه را به سمت انا هل داد و گفت: مادر خامه نمیخوری؟! حلیم نکشیدی چرا ؟
بنیامین عوضش گفت : تا وقتی مربای هویج داره به هیچی لب نمیزنه!
خاتون با عشق نگاهش کرد وگفت: نوش جونش . ولی بخاطر من این حلیم هم بخور . هیچی گوشت به تنت نمونده !
آنا خندید و گفت : نه خاتون جون . کجا لاغر شدم !

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن