رمانرمان پرستش

رمان پرستش پارت 1

رمان پرستش

نوشته پرنيان خجسته حال

فرود آي اي عزيزدل که من ازنقش غير تو/

سراي ديده بااشک ندامت شستشو کردم/

صفايي بود ديشب باخيالت خلوت ما را/

ولي من باز پنهاني ترا هم ، آرزو کردم/

ملول ازناله ي بلبل مباش اي باغبان رفتم/

حلالم کن اگروقتي گلي درغنچه بو کردم/

شهريار

_پرستش

_پرستش پاشو دخترم

_مامان توروووخدااا بيخيال من خوابم مياد

_عه دختر پاشو ببينم پدرام اومده سراغت بريد دنبال بابات

تااسم بابام اومد مثل فشنگ از جا پريدم مامان خنده کردو درحالي که به سمت دراتاق ميرفت گفت:زودباش حاضر شو بيا پايين صبحونه بخور پسرعموتم منتظر نذار زشته.

درحاليکه موهاي پريشون و بلندم و عقب ميزدم گفتم:چشومم

از روي تخت پايين امدم

به سمت دسشويي اتاقم رفتم

مشت محکم ابو پاشيدم به صورتم اخيييش خوابم پريد

به صورت پف کرده ام نگاه کردم

چشماي درشت و قهوه اي روشنم درشت تر از هميشه شده بود لباي بزرگ خوش فرمم پف کرده بود اوووف بااين پف ميتونم برم فرودگاه؟

باز اب به صورتم ريختم و از اتاق بيرون رفتم..

موهاي بلندمو شونه زدمو دم اسبي بستم

مانتوي قرمز و شلوارجين مشکي رو پوشيدم و کمي ريمل و مداد به چشمم زدم

خوشگل بودمممم و نيازي به آرايش نبود

جون چقدر من اعتماد به نفس دارم..

کفش قرمز و شال قرمز مشکي رو دستم گرفتم..کيفمم زدم زير بغلم به صورت دوو از پله ها پايين رفتم

وارد اشپزخونه شدم و سلاااام بلندي گفتم

پدرام سرشو بلند کرد

بانيشخند گف:

_ساعت خواب تنبل؟

زبونم رو دراوردم گفتم

_به توچه راننده

از عصبانيت قرمز شد مي دونستم از لفظ راننده ناراحت ميشه هاهاها..

يه ليوان شير دستم بود برگشتم و دوتا تيله مشکي جلوم ديدم

قدرت نداشتم حرف بزنم

فقط عطرشو حس ميکردم و احساس ميکردم تو سياهي چشماش دارم غرق ميشم..

پدرام درحاليکه انگشت اشاره شو تکون ميداد گف:مادمازل نگاه کردن من تموم نشد؟بيا برو ديرمون شد

از خودم خجالت کشيدم و بيشتر از اون

اووووف حالا چه فکري پيش خودش ميکنه…

سرمو تکون دادم تا افکار منفي از ذهنم دور شه

بلند در حاليکه به سمت در ميرفتم گفتم مامااااان ما رفتيم

مامان هم بلند گفت:به سلامت مواظب خودتون باشيد..

درو بستم وارد حياط قشنگمون شدم

واااي من دنياروو با اين حياط بزرگ و دوس داشتني عوض نميکنم از بين

درخت هاي بلند رد شدم و پشت در بزرگ حياط يه نفس عميق کشيدم و درو باز کرد

بعله شازده تو mvmنشسته و عينکشو زده و دستش رو فرمون اووف عجب ژستي

با دل ما بازي نکن پسرعمو جان.

هاهاها درو باز کردم و جلو نشستم که داد زد:واقعااا تو نميخواي بزرگ شي؟همچي که بچه بازي نيس پرستششش بفهممم

الان عمو ميرسه ما ميدوني چقد دير کرديم؟من از صبح از کارم زدم منتظر زيباي خفته باشم که از خواب پاشه؟

تمومش کن ديگه ??سالته اين کارا از تو که تو يه خانواده اصيل بزرگ شدي بعيده

بغضم در حال ترکيدن بود

فقط با صدايي که اروم تر از زمزمه بود

گفتم:حرکت کن بريم

سرشو تکون دادو حرکت کرد..

به فرودگاه رسيديم زود پياده شدم تا مجبور نشم باهاش کل کل کنم

پدرم خلبان بود و امروز اقا پدرام از اونجايي که دوردونه باباي ما تشريف دارن

امروز افتخار همراهي به ما دادن که بيان دنبال بابا

پياده شد و بلند گفت:

_کجاسرتو انداختي داري ميري!؟صبرکن بينم

برگشتم و تو چشماش زل زدم:

_توحق نداري با من اينجوري صبحت کني. کي من هستي مگه؟

سرشو جلوتر اورد و گفت

:_حالا که بامني من نميخوام يه دختر سربه هوا کنارم راه بياد

اشکام سرازير شد سرمو تکون دادم و گفتم:پس بهتره جداا راه بري اقاااي پسر عمووو

نيشخندي زد و بازومو گرفت وگفت:

_حيف که بخاطر عمو بايد تحملت کنم

زيرلب گفتم :پسره ي خر زورگو

پدرام گفت:چيزي گفتي؟نشنيدم؟

مريضم که بودي و ماخبرنداشتيم باخودتم حرف ميزني پس

گفتم:به توچه راننده فضول

_پرستش خيلي داري پررو ميشياا حد خودتو بدون

_ندونم چي ميخواد بشه؟

توهين هاي امروزت يادم نرفته و مطمعن باش همشو کف دست باباميذارم

درحالي که به جلو اشاره ميکرد گفت:برام مهم نيس

چون عمو باور نميکنه..عمو اومد ديگه ساکت شو

بابارو ديدم ناخوداگاه اشکام سرازيرشد

دستمو از دستاي پدرام بيرون کشيدم و به سمت بابارفتم

بابا درحاليکه منو تواغوشش کشيد گفت:دختره باباچطوره ؟چراگريه ميکني؟

تااومدم دهن بازکنم اقاااي پررو(پدرام) گفت:عموو دختره ديگه

بابا مردونه خنديد و گفت:اي اي پدرام دخترمن فرق داره

پدرام ابرويي بالا انداخت و بالحن موزي گفت:اره خيلي..

به سمت ماشين حرکت کرديم پدرام رو به من گفت:فين فين هات تموم نشد خانوم وکيل؟(من چون عاشق ايم بودم وکيل شم ولي توکنکور قبول نشده بودم اين شده بود سوژه پدرام )

روبهش گفتم :به توچه راننده برو ماشينو روشن کن بابام خستس

تو چشماش ميديدم که چه فحش هايي تو دلش داره بهم ميده

فداي سرم منم واسش کم نميذارم هاهاها

ديگه تا خونه حرفي زده نشد..تارسيديم

بابازودتر پيدا شد و من تا اومدم پياده شم ديدم پدرام برگشته وانگار تو زدن حرفي دودل بود رو بهش با چشماي گرد شده گفتم:ها؟چيه؟

کم نياورد و گفت :به توچه مگه با توکار دارم بچه پررو پياده شو بينم

گفتم:مرسي راننده جان..هاهاها

_زهرمار پياده شو بينم عجب پرروريي هستياا

پياده شدم و تااونجايي که ميتونستم درو محکم به هم زدم و زود وارد خونه شدن

صداي جيغ لاستيک هاي ماشين پدرام خبر از عصبانيتش ميداد اخييييش

راحت شدم يکم حرصش دادم ريز خنديدم و وارد خونه شدم..

ماماااان…باباااااا…خوب خلوت کردين هاااا کجااااييين من گرسنمه.

صداي مامان اومد بيا دارم غذارو ميکشم دختره شکمووو

خنديدم و وارد اشپزخانه شدم

دستام بسته بود تنم درد ميکرد از سرما ميلرزديم ميخواستم داد بزنم اما انگاررر به لبام چسب زده بودن احساس خفگي ميکردم فقط هق هق ميزدم صداي زمزمه واري ميومد اره منو صدا ميکرد:پرستش پرستش سرمو چرخوندم پدرام و ديدم که پهلوشو گرفته بود درد ميکشيد و بعد در بازشد نورشديدي خورد توي چشمم وباعث شد که چشمم رو ببنم موهايم به عقب کشيده شد و باعث شد چشمام باز شن و توي دوتا چشم سبز خيره شم واون بلند بزنه زيرخنده يه خنده ي خيلي بلند و من جيغ کشيدم؛محســــــــــن ….

با جيغ بلندي از خواب پريدم

دراتاقم به شدت بازشد و مامان جيغ زنون به سمتم اومد تنم ميلرزيد چشمان سبز روشنه محسن از جلوي چشمانم ناپديد نميشد مامان به صورتم اب پاشيد

_پرستش.مادررر قربونت برم چت شد اخه دختررر پرستــــــــــش مامان

سرم رو تکون دادم بابا پايين تخت نشست و گفت:پريچهر يکم اروم بگير زن بده ابو بخوره نفسش بالا بياد

بعد..

مامان کمي اب به من داد و چشمانم را بستم

مامان تاخواست لب باز کنه و حرفي بزنه بابا دستش راگرفت و رو به من گفت:خوب بهتره پرستش الان بخوابه

مامان دستپاچه گفت:ميخواي شب پيشت بخوابم مامان؟اخه خواب چي ديدي دخترم؟

_عههه بس کن ديگه خانوم انقدر نپرس بذار بچه يادش بره

_باشه باشه

مامان به سمتم اومد پيشونيمو بوسيد و دراز کشيدم پتو رو روم کشيد

_پرستشم مشکلي پيش اومد صدام کن باشه؟

سرمو تکون دادم.. ورفت..

چشمانم نم گرفت توي گلوم انگار چيزي گير کرده بود دستم را به گلويم کشيدم

زيرلب اروم زمزمه ميکردم:محسن..محسن..محسن

تمام اشک هام سرازير شد

وتمام خاطرات مث فيلم از جلوم رد شد

زمان گذشته?سال قبل

_پــــــــــري

کوله ام با شدت به عقب کشيده شد

_هـــــــــي، من پَ رَس تِ شم! نه پري.

صدف درحاليکه ميخنديد و موهاشو داخل مقنعه ميکرد گفت_خب حالاااا پرستي بگم خوبه؟

_صدف تو کلا با اسم ها مشکل داري کوتاه ميکني؟

_دوس دارررم هرجوررر دلم ميخواد صدات کنم

بلند خنديدم _خوب حالاا واسه چي کيفمو کشيدي؟

_اهااا صبر کن باهم بريم ديگه

_من فکر کردم تو با ستايش کار داري ميري خونشون

_نه باو بريم

همونجوري که ميخنديديم وشوخي ميکرديم صدف باارنج محکم زد تو پهلوم

_اووويييي چته ؟

_واااي پريييييي چشاشوووو

_پري و کوفتتت پري و زهرمار

_خوووب پرستششش نگاهش کن

_سرمو چرخوندم و تقريبا چن متر اونور تر بادوتا تيله ي سبز روشن مواجه شدم

تاحالا رنگ سبزي به اون رنگي نديده بودم شايدم من فکر ميکردم باهمه فرق داشت..

تو نظر اول بعد چشماش هيکل و بازوهاي بزرگش به چشم ميومد

_هووي پريييي تو چقد هيضييي خوردي پسره رو

_ها؟؟

_اي بابااا هيچي بيا بريم اونم سوار ماشينش شده داره ميره بيا

منوکشيدو برد

وتازه همه چي از اون روز شروع شد….

زمان حال

به ساعت نگاه کردم از هفت صبح گذشته بود

و من هنوز تو گذشته غرق بود

پاشدم به سمت دسشويي رفتم

توي راه ايستادم

اهنگي توي مغزم مدام تکرار ميشد

ارام زمزمه کردم:نه نرو..تنهام نذار من عاشقتم..ديونه وارر…

اهنگي که از اون شب کذايي ديگه هيچوقت پلي نشد

به سمت کمد رفتم

صندوقچه کوچيک رو برداشتم

بازش کردم

رم قديمي رو برداشتم به سمت گوشي موبايلم رفتم

همونجا کف اتاق نشستم

و

پلي شد…

تو رو رنجوندم با حرفهام

چقدر حس مي کنم تنهام

چه احساس بدي دارم

از اين احساس بيزارم

نه نرو، تنهام نذار ، من عاشقتم ، ديوونه وار

نه نه نه نرو ، تنهام نذار ، من عاشقتم ، ديوونه وار

چيشد چشماتو رد کردم ؟

چيشد من باتو بد کردم؟

نمي دوني نميدونم

ولي بدجور پشيمونممم

نه نرو تنهام نذار من عاشقتم

ديونه وار..(سيروان خسروي)

چشمانم ميسوخت صورتم را شستم

احساس سرماي عجيبي ميکردم

بدون اينکه به ساعت نگاه کنم به سمت گوشي رفتم

شماره صدف رو گرفتم

بعد چند بوق صداي خواب الودش پيچيد:بلههه

باصدايي گرفته گفتم

_صدف..

کمي مکث کرد باتعجب و نگراني گفت

_پرستشش چيشده؟مامان بابا..

سريع بين حرفش گفتم

_نه نه…حاضرشو ميام دنبالت

حالم خوش نيس

_باشه باشه تو بااين حالت ميخواي رانندگي کني؟من ميام..

_نه خودم ميام

لباسمو تنم کردم يادداشتي براي مامان نوشتم و سويچ ماشينو برداشتم

جلوي خونه صدف بودم تک زدم

با قيافه خواب الود بيرون اومد

خندم گرفت

تواين اوضاع بازهم همون خط چشم معروفش رو پشت چشممش

کشيده بود و

رژ پررنگي به لبش زده بود

_چيشده پري؟ترسيدم؟چت شده؟

سرمو روي فرمون گذاشتم واروم زمزمه کردم:محسن..

_اوووف پرييي باز اين زخم چرکي سرباز کرد؟؟چرا خودتو داري عذاب ميدي ؟چرا نميگي اون شب بينتون چي گذشته که تو ازاون شب شوم ديگه اون پري نيستي؟

پرستش من دوستتم به من بگو

اگه اتفاقي..

_نه نه صدف

_پس چي؟

سکوت

_پرستش

سکوت

_باشه جواب من تو همه ي اين سه سال اين سکوت لعنتيت بوده

سرمو پايين انداختم دستمو گرفت و گفت:خوووب حالااا نروو تو فاز غم

من گشنمه برو يه جايي

لبخندي زدم وحرکت کردم

بعد چندساعت برگشتم خونه

صداي چند نفر از توي سالن ميومد

درو اروم باز کردم

صداي خنده پدرام و پريناز خواهرش و شنيدم

اوووه يييس همينو الان کم داشتم

تصميم داشتم برگردم برم که

_به به خاله سوسکه نرسيده کجا ؟

برگشتم پدرامو ديدم يه سيب دستش بودو دهنش ميجنبيد بلند دادزدم

_زن عموووو به اين پسرت

ياد ندادي ؟با دهن پر حرف نزنه زشته

صداي خنده هاي پريناز _

اومد به سمتم دستمو گرفت

_پرستشش توواين پدرام هنوز بزرگ نشديد؟بسه ديگه ماشالاا الان وقت ازدواجتونه بعد چشمکي به من زدو دستشو به سمتم دراز کرد

باهاش دست دادم و سلام واحوالپرسي کردم

_پريناز جون بدبخت دختري که زن اين پسره ي تخس بشه

پدرام غريد

_پرستش چرت نگو سيبو به سمتم پرتاب کرد جاخالي دادم

_اق پدرااااام خاااان تمرين کن

هدف گيريت ضعيفه…

نيشخندي زدم و به سمت اشپزخونه رفتم تا با زن عمو ام سلام و احوال پرسي کنم. بعد درحاليکه از پله ها بالا ميرفتم مامان بلند گفت:پرستش

فرداشب مهموني دعوتيماا به فکر لباس باش بعد نگي مامان چرا نگفتي

_مامااان شما که ميدوني مهموني دوس ندارم و نميااام

_دختررر يه سوپرايز واست داريم به نفعته بياي بعد هم ريز خنديدن

شونه اي بالا انداختم و به سمت اتاقم رفتم…

بعد از اينکه زن عموم اينا رفتن به سمت کمدم رفتم تا لباس مناسبي براي جشن فردا که نميدونم واسه چيه

پيدا کنم..

داشتم به لباس ها نگاه ميکردم که چشمم خورد به دکلته آبي فيروزه اي

مثل اينکه همه چيز دست به دست هم داده بودن تا من باز ياد گذشته بيوفتم..

زمان گذشته

_ماااامااان خواااهش ميکننممم

_گفتم نه پرستش نه

_مامان بخدااا نرمم ستايش ناراحت ميشه

_براي تو الان زوده بعدشم بابات نميذاره بازم اگه جشن واسه صدف بود راضي ميشديم

_خوووب مامان صدفم هست ديگه

دستمو دور گردن مامان حلقه کردم و تمام قدرتمو جمع کردم تا اخرين حد مظلوم باشم

_مامانيييي

_نه

_مامانيييي جوننمممم بخدا زود ميام

سکوت

_مامان جووون پرستششش

_عههه چرا قسم ميدي .باشه برو ولي اين اخرين باره هااا تا وقتي بزرگ تر شي

پريدم بالااا

_واااااي عاااشقتممم مامان. جووووون واااي مامي حالا چي بپوشم ?

_خدابهت عقل بده دختر

بعد خنديدو رفت

به سمت اتاقم رفتم درکمدو باز کردم و سريع چشمم خورد به دکلته ابي فيروزه اي که از ترکيه خريده بودم

لباسو جلوي خودم گرفتم و تو اينه به خودم نگاه کردم

بالاش دکلته بود و کوتاه پايينشم مدل عروسکي.

تصميم گرفتم شبو زودتر بخوابم و فردا سرحال باشم..

از چيزي که تو اينه ميديدم تعجب کردم

_واااي صددددف اين يعنييي منممم

_نه عممه

_کوفت

موهام صاف صاف شده بوده حالا دقيقا بلنديش تا روي کمرم ميرسيد

از وسط فرق باز کرده بودم

چشماي درشت و قهوه ايم با خط چشمي که صدف کشيده بود زيباتر شده بود و لبام بااون رژ براق صورتيي عالييي ترر..

به محل جشن رسيديم صدف سوتي کشيد

_پري اينااا روو

_پرستش

_اه توام بااين اسمت

از ماشين پياده شديم راه افتاديم

وارد که شديم خدمتکار مانتو و شال مونو گرف

_واااااااااااي پري

برگشتيم سمت صدا

ستايش بود

انقدر ارايش برنزه کرده بود که شکل ته ديگ سوخته شده بود

به زور لبخندي زدم

_سلام عزيزم تولدت مبارک

_وااااي مرسيييي عشقمممم

صدفم بهش تبريک گفت مارو راهنمايي کرد روي يکي از مبلا نشستيم تازه الان وقت شد تا بهتر بتونم دورو اطرافو نگاه کنم

همينجوري که داشتم همه رو نگاه ميکردم چشمم خورد به يه اشنا سرشو بالا اورد

اره اين همون دلبري بود که چشماي سبزش داشت دنياي دخترونمو تعقير ميداد..

_صدف اين پسره

_عههه اره صبر کن اين ستايش ورپريده رو صدا کنم اين خوشگل پسرارو از کجا گير اورده

_عه الان نه

_باشه بابا..پاشو بريم برقصيم پس

_باشه بريم

کلي اون وسط قر داديم اخرش اومديم سر جامون صدف نشست

ولي من تشنه ام شده بود تصميم گرفتم برم يه شربت بخورم

_سلام

يه صداي کلفت و مردونه

که فکر کنم مخاطبش من بودم

سرمو بلند کردم

انگار اين چشماي سبز قصد گرفتنه جون منو داشت

باصداي ارومي گفتم

_سلام

بهم نزديک ترشد

بااين که کفشم پاشنه بلند بود ولي بازم براي اينکه راحت نگاش کنم بايد سرمو کامل بلند ميکردم

دستشو به سمتم دراز کرد

_محسن هستم..

هل شدم نزديک بود گيج بازي در بيارم سعي کردم نقاب بي تفاوتي به چهره ام بزنم

_پرستش.

چشماش برقي زد

_چه اسم قشنگي خانوم زيبا

ته دلم قند اب شد…

چراغ هاي سالن داشت خاموش ميشد و ريتم اهنگ ملايم

زوج ها دونفر دونفر وارد پيست رقص شدن

به سمتم برگشت

_افتخار ميدي پرستش جان؟

فکر کنم لپام قرمز شد..ترسيدم باز سوتي بدم..

سرمو تکون دادم ودستش را پشت کمرم گذاشت و به جلو راهنماييم کرد

داغ بود..خيلي داغ..از روي پارچه ام حرارت دستش رو حس ميکردم..

يکي از دستانم رو تو دستش گرفت

و اونيکي دستش رو روي کمرم گذاشت

ومنم دستم رو روي شونه اش

اروم اروم باريتم اهنگ تکونم ميداد بهم زل زده بود..نفس کم اورده بودم..ته قلبم ميلرزيد اين همه نزديکي مرا حريص تر ميکرد براي اغوشش..

اهنگ تمام شد..باز خيره به هم لبخندي زدم و دستم را از دستش بيرون کشيدم به سمت صدف رفتم

جيغ جيغ کنان_پرستش تو اون وسط چه غلطي ميکردي؟رفتي شربت بخوري شربتتم ديدم بله بله

خنديدم وسعي در اروم کردنش داشتم تولد تمام شد ميخواستم به بابا زنگ بزنم که بياد دنبالمون که

مرد چشم سبز من باز به سمتمون اومد

ميتونم برسونمتون؟اگه وسيله نيس؟

خواستم لب باز کنم که صدف گفت

_اره ممنون ميشيم

صدف زورم کرد که جلو بشينم و خودش عقب

محسن مسيرو ازمون پرسيد

چون صدف نزديک تر بود اول صدفو پياده کرد

بعد به سمت خونه ما حرکت کرد..

_پرستش خانوم من راستش چطور بگم

ميدونيد که من پسرخاله ي ستايشم

_اره امشب فهميديم

لبخندي زد که چال زيبايي رو گونش افتاد..

_ببين بدون مقدمه ميگم پرستش من ميخوام بيشتر باهم اشنا شيم..

همين جمله کافي بود

تا کلي زندگي من تغيير کنه..

مغزم هيچ فرماني روي حرکاتم نداشت فقط داغيه لب هايش را روي پيشونيم حس کردم…

زمان حال

لعنت به اين اشکاي مزاحم

لعنت

از جام پاشدم و به سراغ قيچي رفتم

تمام لباس فيروزه اي رنگم رو تکه تکه کردم

حالم از رنگ فيروزه اي بهم ميخورد

بازهم حس حقارت و کثيف بودن بهم دست داد

باز گريه و باز گريه..

_پرستششششش بيدارشووو ديگه دخترررر امشب بايد بريم خونه داييت اينااا زود باش

اوووف با ياداوري مهموني امشب حالم بد شد اه کي حوصله داشت اخه

بعد از خوردن ناهار

رفتم سمت کمد پيراهن بلند ابي پررنگ گردني رو برداشتم

پوشيدم و موهايم رو فر کردم

لاک مشکي زدم و کمي ارايش کردم

وبعد پوشيدن مانتو راه افتاديم…

رسيديم به عمارت دايي پيمان

از ماشين پياده شدم وارد عمارت که شدم پره مهمون بود يعني چيشده که انقدر مهمون اينجاس؟بيخيال شدم با دايي و چن تا مهمون ها سلام و احوال پرسي کردم و رفتم تا مانتومو دربيارم وقتي برگشتم دوتا دست از پشت چشمامو گرفت

دستامو رو دستاش گذاشتم خب دختر نبود چون دستاش بزرگ بود و با دست دختر فرق داشت

اما..عطررر اشناااي…

يهووو جيغ بلندي کشيدم:رهام

برگشتم و بغلم کرد بلندم کرد

دور خودش چرخوند داداشم

کسي که اين چند سال واقعا نبودشو حس ميکردم برگشته

داداش واقعيم نبود درواقع چون زنداييم شيرنداشت مامان من به رهام شير دادو اون شد داداشم

تا وقتي ايران بود

همه چي خوب بود واون هميشه حمايتم ميکرد

از بغلش منو پايين گذاشت

_پرستش سنگين شدياااا

_واااي رهام دلم واست يه ذره شده بود

_منم همينطور ابجي کوچيکه

توي طول مهموني واقعا لذت بردم تا اينکه مهموني تموم شد و سمت ماشين رفتيم که ديديم

شيشه هاش شکسته

وداغون شده

مامان جيغ ميزد و بابا نگران بود زنگ زدن تا پليس بياد

من چشمم به يه کاغذ سفيد افتاد روي صندلي عقب دقيقا جايي که من نشسته بودم

اروم دستمو تو بردم تا زخمي نشه کا غذو برداشتم

بازش کردم:

آغوش_جنگل_حصارچوبي

و اين چند کلمه يعني اغاااز مرگ تدريجي من…

صداهاي ضعيف اطرافم واضح نبود

چشمانم را باز کردم نورشديد باعث شد سريع دستمو روي چشمام بذارم

صداها هرلحظه واضح تر ميشد

_دخترم پرستش

باگيجي پرسيدم

_مامان ..

_عزيزم يهو قش کردي وقتي ماشينو ديدي

تازه همه چي باز ياداوري شد

اون سه کلمه..اغوش_جنگل_حصارچوبي..

پاشدم سرم گيج رفت اما محل نذاشتم

_عه پرستش کجا دختر

_مامان ولم کن ولم کن

سرم رو از دستم کشيدم از دردش چهره ام جمع شد

_صبر کن ببينم ..رهام رهام

_چيشده عمه عهههه پرستش

جيغ کشيدم ولم کنين بهم نزديک نشين

گلدون روي ميز رو شکوندم تيکه اي از اونو برداشتم

_طرفم بياين خودتون ميدونيد

مامان به هق هق افتاده بود

رهام ارام گفت

_باشه..باشه

_سويچو بده رهام

_باشه بيا

سويچو گرفتمو از بيمارستان بيرون امدم

کجا بايد ميرفتم؟

گيج شده بودم

محکم مشتمو به فرمون ميزدم و جيغ ميکشيدم

_لعنتي لعنتي لعنتي

لعنت به من…

لعنت به تو محسن…لعنت به تووو

پدرام:

اه ازدست اين پريناز صبح بدون اينکه بهم بگه ماشينو برد الانم با ماشينش که دراومدم خراب شده

حسابي مغزم داغ کرده با پام محکم هي به لاستيک ماشين ميزدم

اووف صداي جيغ لاستيک ماشيني اومد و بعد ترمز ..سرمو چرخوندم

احساس کردم حال راننده اش خوش نيس

پوزخندي زدم حتما راننده اش چيزي زده

صداي جيغ و گريه دخترونه اي ميومد

حالم از دخترا بهم ميخورد ..

بيخيال درو باز کردم و توي ماشين نشستم

باز صداي جيغش اومدو گريه

اووف ديگه مجبور بودم پياده شم شايد جونش در خطر بود..لعنتي قفل فرمونو برداشتم

پياده شدم به سمت ماشين دوييدم

حالا صداي يه نفر مث مرد هم ميومد سرعتمو بيشتر کردم به ماشين رسيدم

از چيزي که ميديدم نزديک بود سکته کنم

پرستش..

داد بلند کشيدم با قفل فرمون زدم تو شيشه ماشين.. مرد ترسيد به سمتم اومد چاقو دستش بود

هيکل من از اون گنده تر بود نترسيدم جلو رفتم تا خورد زدمش

بيخيالش شدم اززير دستم فرار کرد مدام فحشش ميدادم

به سمت پرستش رفتم

لباسش پاره شده بود

واسه اولين بار دلم لرزيد..

صورت سفيدش از گريه قرمزه قرمز شده بود سعي داشت با دستش بالا تنه اشو بپوشونه به سمتش رفتم

بغلش کردم

ميلرزيد

_هيس پرستش منم پدرام نترس دختر نترس من پيشتم

اروم زير لب ناليد روي صندلي گذاشتمش

_الان ميام پرستش

دستم رو محکم گرفت و کشيد

_نه نه توروخدااا

باورم نميشد اين پرستش يه دنده و لجباز فاميل بود

_پرستش همين جام همين جا

کمي اروم شد به سمت ماشين دويدم

کتم رو برداشتم با گوشي

کت رو روي دوش پرستش گذاشتم ماشين پرينازو قفل کردم و خودم پشت فرمون ماشين پرستش نشستم

ترجيح دادم راجب اين اتفاق فعلا ازش چيزي نپرسم

با صداي خش دار گفت

_خواهش ميکنم خونه نرو..

لحنش جوري بود که نتونستم بگم

نه

اروم زير لب باشه اي گفتم و به سمت خونه ي خودم حرکت کردم..

چندساعت قبل

پرستش

چشمامو بستم سرم رو روي فرمون گذاشتم.. خيابان خلوته خلوت بود..

کسي به شيشه زد

سرم رو بلند کردم

مردي تقريبا 35_40ساله اون سوي شيشه بود

شيشه رو پايين کشيدم

_ببخشيد خانوم

_بله

من…ميخواستم ..کمي به اطراف نگاه کردو درو باز کرد

پهلوم رو گرفتم و چاقورو بهم فشار داد.

خواستم جيغ بکشم که دهنمو با دستش گرفت

هلم داد اونور وخودش پشت فرمون نشست

تا خواستم درو باز کنم قفل و زد

خنده ي بلندي سر داد

_خانوم کوچولو زرنگي نه؟

وباز هم خنده هاي بلند

گوش هامو گرفتم و فقط داد ميزدم جيغ ميکشيدم فحش ميدادم فقط جوابم خنده هاي چندش اورش بود…

دستشو به سمتم دراز کرد پسش زدم جلوي مانتومو گرفت بالحن خاصي گفت

_بر دار دستتو

پسش زدم .بلند گفت

_بردار دستتو

مانتومو کشيد و هر دکمه مانتو طرفي افتاد و باز خنده ي بلند تر

جيغ زدم ..خداروصدا زدم کمک خواستم باز دستشو سمتم اورد گازش گرفتم

پيچيد توي خاکي داد ميزد

زد رو ترمز به سمتم حمله کرد.

چون لباس مجلسي ديشب تنم بود باز کردنش راحت تر بود

تقلا ميکردم تا لباسم پاره شدصداي اشنايي اومد

پدرام…تاحالا انقدر از ديدنش خوشحال نشده بودم..از ترس و خجالت تو خودم مچاله شدم اون مرده اشغالو زد و بعدخواست بره تا کتشو بياره ترسيدم دستشو گرفتم..

بهم گفت که ميخواد کتشو بياره کمي ارام تر شدم

بعد که سوار ماشين شد

بهش گفتم نره خونمون نميدونم چرا بدون هيچ حرفي قبول کرد…

جلوي اپارتماني پارک کرد اخه چند سالي بود که پدرام تنها زندگي ميکرد..

خواستم پياده شم اما

_پدرام

به سمتم برگشتم

_من بااين سرووضع

_اشکال نداره بيا اينجا بيشتر اوقات خلوته زود ميبرمت بالا

وارد خونه شديم

خيلي بزرگ و قشنگ بود..ست کامل مبلمان سالنش کرم و قهوه اي بود

هرطرف رو که نگاه ميکردم عکس خودش به ديوار بود…

_ميخواي همينجوري سرپا وايسي

ليوان ابي به سمتم گرفت

ابو خوردم و رو بهش گفتم

_پدرام من..من

_حرف ميزنيم حالا بشين

_اخه لباس

الان ميرم واست ميگيرم نگران نباش. چيزي خواستي از يخچال بردار

دسشويي ام انتهاي راهرويه

من زود ميام و رفت

ازش ممنون بودم که اين اتفاقو به روم نياورده بود..روي مبل دراز کشيدم و پلکام سنگين شد…

حس کردم چيزي روي گوشم حرکت ميکنه دستمو بلند کردم روش گذاشتم يه دست بود ترسيدم سريع مثل فشنگ پاشدم چشمام تااخرين حد باز شد…

پدرامم ترسيد

_هوي چته تو پرستش

_توچته؟دستت چرا رو گوشم بود

_سوسک بود اونو برداشتم

_چيييييي سوووووسک وااااااي ماماااااان جيغ کشيدم و پريدم روي مبل

پدرام بلند بلند ميخنديد بريده بريده گفت

_واي پ_رستش خي_لي خوب بود

باز هم خنديدم

باعصبانيت به سمتش رفتم

_کو سوسک؟

_کو؟

_کجاست مگه تو نگرفتيش؟کو؟

_به توچه

_پررو

_نشنيدم

_فداي سرم سمعک بخر

پوزخندي زدو به سمتي اشاره کرد

واست لباس خريدم خاله سوسکه ببين اندازه است

_خاله سوسکه عمه اته

_به عمه ميگم بهش ارادت داري

تصميم گرفتم جوابشو ندم به سمت اتاقي رفتم لباس هارو در اوردم

اوه يس چه خوش اشتهااا سه تا شلوارک.خريده بود با چن تا آستين کوتاه

بلند داد زدم

_اقااااي پدرررام خاااان اينااا چي ان؟

_کوري؟لباسه

_خوش اشتهاي فرصت طلب شلوار نداشت واسم بخري؟

_نه

_دروغگو

_پرستش بيا غذا بخور غر نزن

ايشي زير لب گفتم بعد از اينکه حمام رفتم غذارو خورديم..

رو به پدرام گفتم

_به مامان اينا که چيزي نگفتي؟

_سوال بعد

جيغ بلندي کشيدم

_پدرررااااام نههههه اين قرارمون نبود

_من قراري يادم نمياد..يه چايي بذار

_چييييي مگه من خدمتکارتم؟؟

_نه

_پس خودت بذار

با لحن محکمي و باحالت کشيده گفت

_پرستششش

_باشعههههه

پدرام:

بااون شلوارک خيلي بانمک شده بود

شبيه دختر بچه هاي تخس ..

نميدونم چم شده بود هنوزم يادم مياد نميدونم چرا وقتي اومدم و ديدم اونقدر مظلوم خوابيده دستم رفت سمت صورتش

اوووف نميدونم داره چم ميشه

به عمو اينام زنگ زدم گفتم پرستش اينجاس

خيلي دلشون ميخواست ببيننش ولي

گفتم خودش خواسته تنها باشه

البته اون اتفاقاي بدو بهشون توضيح ندادم خداروشکر بخير گذشت

تو فکر خودم بودم که پرستش چايي رو؛روبروم گذاشت

چايي زرد زرد بود

_هي تو خودت اينجوري چايي ميخوري که من بخورم

_همينه بهتر از اين بلد نيستم

_برو عوضش کن

_نچ

_پرستش

_نچ نچ

_تخس

_هاهاها

خوشحال بودم که باز شده همون پرستش لجباز..

چايي رو که خوردم پاشدم تا برم شرکت وقت رفتن برگشتم سمتشو گفتم

_کسي خبر نداره اينجايي تلفن زنگ زد جواب نده کسي ام در زد همينطور

چشاش چراغوني شد

_واااااي پدرررااام واقعااا؟مرسييييي

دمت گرمممم

خنده ام گرفته بود

خدافظي زير لب گفتم ودرو بستم…

پرستش

روي مبل نشستم تلوزيون رو روشن کردم ايش اين پدرامم که ماهواره نداره حداقل دوتا موزيک ببينيم دلمون شاد شه

کانالارو بالا پايين کردم..

نخيرررر هيچي نداشت

خاموشش کردم..شاخک هاي فضوليم زده بود بيرون به سمت اتاقش راه افتادم

يه اتاق بود که رنگ درش با بقيه فرق داشت

اره خودشه مطمعنن اين اتاقه پدرامه

درو باز کردم

کل اتاقش ابي سرمه اي وسفيد بود .اين ادم فکر کنم عاشق خودشه

بازم همه جا عکساي خودش بود

چشمامو بستم کل اتاق بوي عطر تلخشو ميداد..نميدونم چم شده بود از وقتي که تو ماشين بغلم کرده ونجاتم داده از نظرم اين عطر ارامش بخش ترين عطر دنياست.

با اشتياق نفس کشيدم عطرشو ميبلعيدم..به سمت تختش رفتم روش دراز کشيدم چقدر نرم بود..

پاهامو تو شکمم جمع کردم..

تا لحظه اي خواستم ارامش بگيرم باز فکراي لعنتي سراغم اومد..

با گشت زدن مدام تو گذشته

دنبال مقصر بودم…

زمان گذشته:

بهم گفته بود بعد مدرسه تو کوچه پشتي منتظرمه

کلي ذوق داشتم صبح به مامان گفته بودم موهاي بلندمو ببافه..

اخه محسن ديشب تو اس هاش گفت عاشقه موهاي بلندمه

ته دلم قند اب شد…

ريز خنديدم..

زنگ مدرسه که خورد زود از صدف و بچه ها خدافظي کردم

استرس داشتم

همش ميترسيدم با لباس مدرسه ببينتم و خوشش نياد وارد کوچه شدم

به ماشينش تکيه داده بود

نفس عميقي کشيدم و جلو رفتم

_سلام

سرشو بلند کرد

_به به سلام خانوم خانومااا

دستشو به سمتم دراز کرد..دستمو گرفت

پرشدم از حس خوب

لبخند زدم ازم خواست سوار ماشين شم

وقتي سوار شدم گفت

_واي پرستش برگرد ببينم

_چرا؟

_تو برگرد

پشت بهش کردم انگشت هاشو حس ميکردم که موهاي گيس شدمو نوازش ميداد

_چه خوشگلن

_مرسي

_تو چه کوچولوموچولو ميشي تو لباس مدرسه

خنده اي سردادم

_پرستش

_جانم

_هيچوقت جلوي کسي اينجوري نخند

_چرا؟

_چون عاشقت ميشه

داغ شدم..تمام تنم گرم شد

خيلي اصرار داشت که برم چند ساعت پيشش چون تنها زندگي ميکرد

امامن ترسيدم و نرفتم از دستم ناراحت شد اما ميدونستم زياد طول نميکشه…

چند روز از ديدارمون گذشت که

احساس کردم محسن خيلي اصرار داره چيزي بهم بگه يه روز بهش اين مطلبو گفتم

اونم گفت:راستش پرستش يکي از دوستام منو واسه پنجشنبه يه مهموني دعوت کرده منم نميخوام تنها برم..ولي خب ميدونم خانواده توام راضي نميشن..اخه بيرون شهره شايد شبو نتونيم برگرديم..

نميتونستم..نميخواستم و نميشد روي محسنو زمين بندازم

_محسن جان من با مامان اينا حرف ميزنم..

لبخندي زد و دستامو بوسيد..

_مامان من ديگه بزرگ شدم يعني چي

بابا يه تولد سادس باباهم که نيس از کجا ميخواد بفهمه؟

_وااااي پرستششش سرمو بردي دختر گفتم نه يعني نه

چه معني داره دختر شب نياد خونه

بعدشم من تاحالا چيزيو از بابات پنهون نکردم..

_مامان تمومش کن بااين گير دادنااااي الکيتون دارين از خونه فراريم ميدين

_صداتو چرا بلند ميکني پرستش؟؟

اين چه طرز حرف زدنه؟ به تربيت خودم شک کردم

_اره شک کن شک کن

مامان ديگه بسمه

دارين کلافم ميکنيد

کاري نکنيد واسه هميشه بذارم و برم…

يه طرف صورتم سوخت..ماماني که تاحالا دستش روي من بلند نشده بود حالا شد..بخاطر محسن..

_هه بزن پريچهر خانوم بزن

_برو تو اتاقت پرستش

_من بايد اون مهموني رو برم توام نميتوني جلومو بگير

منتظر نموندم حرفي بزنه و به اتاقم رفتم..

بابا يه پرواز خارجي داشت واسه اون روز ونبود..ميتونستم راحت برم..

به خاله زنگ زدم

خواستم مامانو راضي کنه و بالاخره تونست

يه لباس بلند شيک مشکي پوشيدم

رنگش با پوست سفيدم تضاد قشنگي داشت

موهامو صاف کردم چون محسن دوس داشت موهام باز باشه..

مامان بالحني سرد باهام خدافظي کرد

سوار ماشين محسن شدم

_به به سلاااام خانووووم

_سلااام اقاااا

_چه خوشگل شدي

خنده اي کردم و گفتم

_بودم..

حرکت کرد توي طول راه حرفي نزد

خيلي از شهر فاصله گرفته بوديم

_محسن؟مهموني انقد دوره؟

_اره خوشگلم

سرعتشو زياد کرد

تويه جاي دور افتاده به يه ويلاي تقريبا متروکه رسيديم سوالي نگاهش کردم

گفت:پياده شو

پياده شدم عشقم بود بهش اعتماد داشتم

در ويلارو باز کرد حياطش تاريک و ترسناک بود وصداي سگ تو ويلا ترسناک ترش ميکرد..

باترس روبهش گفتم

_محسن..

_هيسسسس برو تو پرستش

وار ويلا شدم خاليه خالي بود روي زمين پربود از ته سيگارو شيشه مشروب

يه طرف ظرف غذا

و گل هاي سرخ پرپر شده

فقط يک مبل دونفره ي بزرگ وسط سالن بود و روي ميز شيشه اي جلوش

يه تعداد عکس

جلوتر رفتم

جلوتر

جلوتر…

همه عکساي من بود

از زاويه هاي مختلف و يه عکس خانوادگي دوره من با ماژيک قرمز خط کشيده بود و وصلش کرده بود به عکس بابا و بعد روش يه ضربدر مشکي اينجا چه خبر بود؟

خواستم برگردم که محسن از پشت بهم چسبيد دستشو روي شکمم گذاشت

سرشو تو گودي گردنم فرو کرد نفس عميق کشيد تو دست ديگش چاقو بود

بااون چاقو روي کمرمو فشار ميداد

منو به خودش فشار داد

حالا دندوناشو رو گردنم حس ميکرد و چاقو انگار ميخواست لباسمو پاره کنه..

اروم گفتم

_محسن

دم گوشم اروم زمزمه کرد

_هيس .. عروس مرده ي حصارچوبي ……

موهامو از پشت کشيد

جيغ کشيدم

_چراااا چرااا داري اينکارو باهام ميکني

_ببند دهنت رو

با پشت دست محکم به دهنم زد

طعم شور خونو تو دهنم حس کردم

محکم هلم داد کف زمين افتادم

اومد روم باز دستش رفت سراغ موهام

_ولم کن اشغال چي از جونم ميخواي

_ببر صداتو

باز جيغ کشيدم

دستش سمت کمر بندش رفت

ازفکري که توي سرم اومد ترس برم داشت حاضر بودم بميرم

اما نذارم پاکيم روازم بگيره

کمر بند شو باز کرد

دستمو کشيد

بلندم کرد

لباسم پاره شده بود..

منو به سمت حياط برد حالا اسمونم به حال من داشت گريه ميکرد

نميدونم ساعت چند بود اما هوا تاريک تاريک بود..

منو کشيد و برد بين باغچه هلم داد افتادم توي گل

باکمربند محکم زد به کمرم

_ولم کن عوضي

اشغال بلند شدم سمتش حمله ور شدم موهامو گرفت کشيد

_محسنننن اينا تاوان چيه؟هاا؟من که دوستت داشتم اشغااال

دستش از حرکت ايستاد

تو چشمام زل زد اما انگار تو فکر چيزي فرو رفته بود..

اروم زيرلب زمزمه کرد

_اونم دوسش داشت…اره

خنده ي عصبي بلندي سر داد

خنده

خنده

خنده

ويهو ميان خنده باز به سمتم حمله ور شد

_تف به روت دختر..

تف به روي تووخانوادت

همه مث هم خوب بلدين تظاهر به عشق و عاشقي کنيد

ه_ر_ز_ه ها

نه تحمل توهين به خانواده مو نداشتم

با زانو محکم زدم به شکمش

داد بلندي کشيد و

باز منو زدو تا داخل ويلا کشون کشون برد..

روي صندلي چوبي منو بست

بلوزشو دراورد

سيگارشو روشن کرد..

زل زد به بيرون

داد زدم

_من تاوان چي رو دارم ميدم؟؟

تاوان چي رووو؟هان؟؟

دادکشيد به سمتم اومد با پاش لگد زد و من با صندلي افتادم رو زمين

درحاليکه داشت ليوانشو پر مشروب ميکرد

گفت :

_ادم هاي کثيف و لجن

واسه چند ساعت عشق و حالشون

حاضرن گند بزنن به يه عمر زندگي خودشون و دورو اطرافيانشون

بعد با دستي که بين انگشتانش سيگار بود به سمتم اشاره کرد

_و اماتو

تورو به همين راحتي ها محاله ول کنم

کمي از مشروبش خوردو ادامه داد

_همه حالشونو بردن

بذار منم يه حالي ببرم هان؟چطوره عشقم؟

وقهقهه اي سرداد

_عوووضي

_خفه شوووو پرستش نذار بيشتر از اين داغونت کنم من تن داغون و زشت و لمس نميکنم چشمک چندش اوري زد و بلند شد سمت پنجره رفت

برگشت ته سيگارشو روي زمين انداخت

_عروس مرده ميخواي اخره قصه روبدوني؟

ارام ارام به سمتم اومد

جلوم ايستاد

_وقتي کل ماجرا رو بشه

بعد دختر قصه ي ما (دهمين لحظه دستشو مثل اسلحه کردو بغل سرش گذاشت )

_تق.. ميشه عروس مرده ي اغوش جنگل

و صداشو اروم کرد

_و هيچوقت هيچکس ازش باخبر نميشه…

پايانشو دوس داري گلم ؟

_توي اشغالي يه اشغال

_هوششش يواش ديگه داري رو مخم ميري

_تف به روت عوضي

به سمتم حمله ور شد از روي صندلي بازم کرد

بلندم کرد

روي مبل پرتم کردو روي شکمم نشست

_ميخواي بهت حالي کنم عوضي کيه اره؟؟؟ميخواستم حالا حالا کاريت نداشته باشم ولي نه مث اينکه خودت دوس داري

و تمام

لب هاشو روي لبهام گذاشت

با وحشي گري تمام به کارش ادامه ميداد حرکت لب هاش تند و تند تر ميشد و چونه مو بيشتر تو دستاش فشار ميداد

اشک هايم سرازير شد

داشتم خفه ميشدم

که صداي زنگ در امد

محسن ترسيد تکوني خورد

از روم بلند شد

_جيکت در بياد کارت تمومه

داشتم از حال ميرفتم

فقط صداهاي مبهمي شنيدم و اون بين يک صداي اشنا

اما پلک هام داشت روي هم ميوفتاد و توان تشخيص صدارو نداشتم

فقط شنيدم که گفت

_تو داري چه غلطي ميکني محسن؟هنوززود بود ميفهمي؟

اون دختره بيچاره گناهيي نداره

_مث اينکه يادت رفته سره ستاره چه بلايي اوردن؟

_خفه شو

و در باز شد و پسري قد بلند وارد شد

و داد زد و به سمتم دويد وبعد اون سياهي مطلق …

فقط تنها چيزي که از صداي پسر يادمه

اين بود که رو حروف (غ)

تيک داشت و بالحن خاصي گفت ..

اين شد تنها نشوني از يه ادم که صدرصد اشنا بود…

سردم بود احساس کردم چيزي داره رو پام راه ميره به سختي چشمامو باز کردم..موووش بود

خواستم جيغ بکشم و بلند شم اما کمرم تير کشيد و اشکام سرازير شد به دورو اطراف نگاه کردم

نه…خواب ميديدم؟

اين غير ممکنه

تو کوچه مون بودم

انقدر خوشحال شدم که پاهام جون گرفت بلند شدم و به سمت خونه حرکت کردم زنگو فشار دادم صداي خش دار مامان اومد

_کيه؟

_مامان..

فرياد کشيد پرستششش

و فقط از تو ي حياط صداي پا شنيدم و از حال رفتم

بعد اون اتفاق دوروز بيهوش بودم

هرکي هرچي ازم پرسيد چيزي نميگفتم

حتي به صدف. بابا چند وقت با مامان حرف نميزد ميگفت مقصر اين اتفاق اونه حتي چن ماه بستري بيمارستان رواني شدم بارون که ميومد تمام مدت جيغ مکشيدم… و گريه ميکردم احساس ميکردم کثيفم چون لبامو بوسيده بود شب وروز مدام لبامو ميشستم ..

.اون شب شد شوم ترين شب تو خاطره همه مون و بعد سه سال من هنوز نفهميدم

اون پسر کي بود که جونه منو نجات داد و محسن چرا يهو غيبش زد

اما مطمعنم باز سروکله اش پيدا شده

چون اون چند کلمه که روي کاغذ نوشته بود

نشون اين بود که

برگشته…و اين خيلي بده

تازه يه ساله از شر قرص هايي که روانپزشک داده بود راحت شدم..

يه ساله که باز خودمو پيدا کردم..

اما باز اين خاطرات لعنتي سراغم اومده..

باز اين زخم سر باز کرده

خدايااا نجاتم بده..

پدرام:

دره خونه رو باز کردم چراغ ها خاموش بود

صداش کردم

پرستش؟

چراغ هارو روشن کردم به سمت اتاق ها راه افتادم

صداي ناله شنيدم

به اتاق خودم رسيدم ديدم که پرستش پاهاشو تو شکمش جمع کرده و صورتش خيس از اشکه داره ناله ميکنه

تنش داغ بود اروم صورتشو نوازش کردم

و صداش کردم چشماشو باز کرد

زير لب زمزمه ميکرد

_عوضي…عوضي

وبعد جيغ کشيد به سمتش رفتم با دستاش سعي داشت به من مشت بزنه

به زور تو بغلم گرفتش

_اروم باش اروم

خواب ديدي

عزيزم هيسس

با هق هق گفت

_ميخواي منو بزني؟اره

_چي داري ميگي پرستش

سرشو مث بچه ها تو سينم فشار داد

لباسم از اشک هاش خيس شده بود

ناخود اگاه رو موهاشو بوسيدم

خيلي بي قراري ميکرد

ذهنم از قبل درگير تر شده بود

از اغوشم در اومد به سمت يکي ديگه از اتاق ها رفت

و درو بست

ادم از کاراي اين دختر سر در نمياره..

جلوي تلوزيون نشستم که ديدم پرستش اومد

روبه روم ايستاد با انگشت هاش بازي ميکرد انگار ميخواست

چيزي بگه رو بهش گفتم

_چيزي ميخواي؟

_اممم چيزه

_چي چيزه!؟

_ميشه من يکم بيشتر اينجا بمونم ؟

_نه

_عهههه چراااا

_نميشه که بابات اينا پس چي

_خوب تو راضيشون ميکني ديگه

باانگشت اشاره به سمتش اشاره کردم

من عمرا مسوليت تورو به عهده بگيرم

_وااا دلتم بخواد مگه چمه؟

_خوب چرا ميخواي اينجا بموني؟تا ندونم بهت اجازه نميدم

سرشو پايين انداخت

اوووف منم نميدونم اين روزا چم شده بود

بهش گفتم باشه مشکلي نيس

بمون ولي بايد غذا درست کنياا

سريع از جاش پريد و مث سربازا

گفت

چشمممم قربان

چپ چپ نگاش کردم و گفتم:

– اين بچه بازيا چيه بشين سره جات

خنديد و نشست.

گوشيمو برداشتم و زنگ زدم به عمو.برداشت:

-جانم

-سلام عموجان

-سلام پسرم خوبي؟پرستش چطوره

-ماهم خوبيم عمو

-چه ساعتي برش ميگردوني پسرم؟

-ميخواستم راجب همين موضوع صحبت کنم عموجان. اگه اجازه بدين پرستش يه دو هفته اي اينجا بمونه.

-چرا ؟مگه چيزي شده

-نه عمو جان چيزي نشده نگران نشيد. من تا دو هفته سرم خيلي شلوغه وقت نميکنم به کاراي خونه برسمو غذا درست کنم براي همين خواستم که اجازه بدين پرستش يکم کمکم کنه

-باشه پسرم ولي خودش چي ميگه؟

-قبول کرد عموجان.

-باشه هرجور مايليد

-مرسي عموجان. خداحافظ

-خداحافظ پسرم.

گوشيو قطع کرد که با داغي لباي پرستش رو گونه هام خشک شدم نميدونم چرا نفس بند اومده بود . سريع لباشو از رو صورتم برداشت و گفت:

واااييييي مرسي پدرام خيلي خوبييييي

مشکوک بهش نگاه کردمو گفتم:

-چي شده مهربون شدي ؟شهاب سنگ خورده سرت مغزت تکون خورده؟

-نه والا اتفاقا سالمه سالمم

تو چشماش خيره شدم:

-مطمعني؟

-کاملا

رفتاراش برام عجيب بود و در عين حال دوست داشتني.

از اين فکرم تعجب کردم نميدونم چم شده بود.

پرستش بلند شد تا شام درست کنه منم رفتم تو اتاقم تا کمي استراحت کنم

چراغ خوابمو روشن کرد م و رو تخت دراز کشيدم بوي قرمه سبزي کل خونه رو پر کرده بود که باعث شد لبخند رو لبام بشينه.اولين بار بود که ميخواستم دست پختشو بچشم بايد مثل بوش عالي باشه.

کم کم پلکام سنگين شدن و روهم افتادن.

پرستش

بعد از آماده شدن غذا و چيدن ميز شام رفتم تو اتاقش تا صداش کنم ولي دلم نيومد خيلي خسته بود .از اتاق بيرون رفتم و رو مبل نشستم .

دوباره فکر محسن تموم ذهنمو درگير کرد هم ترسيده بودم

هم نميتونستم به کسي چيزي بگم.

دلم گرفت از خودم و از ضعفي که کل وجودمو پر کرده بود.

با صداي پدرام که از اتاقش بيرون اومده بود به خودم اومدم:

پدرام-غذا حاضر شده؟چرا صدام نکردي.

-خسته بودي گفتم بذارم بخوابي

آروم سرتکون داد و رفت پشت ميز غذا خوري نشست.

منم از جام بلند شدم و رو به روش نشستم.

بعد از چند دقيقه غذاش رو تموم کرد و گفت:

-خيلي خوشمزه بود . دستت درد نکنه

با اين حرفش خيلي تعجب کردم.

وقتي چشامو که اندازه ي پرتقال شده بود و ديد خنده ي بلندي کرد و از پشت ميز بلند شد و رفت رو مبل نشست و مشغول تماشاي تلوزيون شد

گوشيم زنگ خورد مامان بودجواب دادم:

-جانم مامان

-چطوري عزيزه مادر بهتري؟

-آره مامان

– چرا برنميگردي خونه

-وااااا . مامان مگه بابا بهتون نگفت

-چرا ولي….

صدام بالا رفت

-ولي چي مامان پيش پدرامم ديگه

-ميدونم دخترم ولي نگرانتم

-نگران چي مامان گفتم حالم خوبه ديگه

-باشه …باشه دخترم تو فقط آروم باش.

با اعصابي داغون گوشيو قطع کردم.

نشستم رو صندلي و سرمو بين دستام گرفتم.

خيلي خوب بود که پدرام ميدونست به تنهايي احتياج دارم و جلو نميومد.

چشامو باز کردم نميدونم چطوري اومدم تو اتاق ديشب انقدر تو فکرام غرق بودم که يادم نبود که سرم رو ميزه و همونجا خوابم برده بود.

حتما پدرام منو آورده بود تو اتاق. واقعا ممنونش بودم.

از اتاق رفتم بيرون و تعجب کردم. کل خونه مرتب شده بود ظرفاي شامم شسته شده بودن. صبحونه ي مفصلي هم روي ميز چيده شده بود.

آروم زدم به پيشوني خودمو گفتم:

خاک تو سرت با اين فکرات انگار خود جارو و دستمالو قوري کتري دستو پا دراوردن.

خب کاملا معلومه که کار پدرامه ديگه .

چرا انقدر تو خنگي.

به سمت ميز رفتم و شروع کردم به خوردن صبحونه.

ناهار قيمه درست کردم

خيلي منتظر پدرام موندم اما نيومد

لابد کارش زياد بود

منم تصميم گرفتم برم يکي از کتاب هاشو بردارم بخونم..

نفهميدم کي خوابم برد وقتي پاشدم ساعت دوازده شب بود اووف دختر دست خرسو از پشت بستي که…

پاشدم ديدم نه همه چي دست نخورده است

پس هنوز پدرام نيومده

نگرانش شد م…

منتظر موندم ساعت يک شد تصميم گرفتم بهش زنگ بزنم

بعد دوبوق صداي يه دختر تو گوشي پيچيد که با خنده گفت

_الووو

نفسم بند اومد گوشي رو به زور قطع کردم هه

بله به اقا داره خوش ميگذره

بين خوش گذروني هاش که ياده پرستش بدبخت نميوفته

ميخواستم برم بايد ميرفتم بيشعور خدمتکار استخدام کرده انگار بگو همون دختره ي اشغال بياد کاراتو کنه اقا پدرام

دهنمو کج کردم و صدامو شکل اون دختره کردم الو

عوق چندش

منو بگو که تازه داشتم يه حس هايي به پدرام پيدا ميکردم..

به سمت اتاقش رفتم يادمه گفته بود مانتو وشلوار پريناز اينجا جا مونده از هيچي بهتر بود رفتم بپوشم که ديدم يکي محکم به در ميکوبه

تنم لرزيد به سمت در دويدم

و بازش کردم

يه مرد با هيکل گنده هلم داد

منو چسبوند به ديوارو دستشو گذاشت رو دهنم

_هيسس دستمو بر ميدارم جيغ بزني واي به حالت

تو دستش اسلحه بود

پهلوشو گرفته بود خون داشت ازش ميرفت..

بريده بريده گفتم

_تو..تو کي هستي؟

_اينجا فقط من سوال ميپرسم

اون ماشين تو پارکينگ واسه تويه؟

سرمو به نشونه نه تکون دادم

اسلحه رو روي شقيقه ام گذاشت

و گفت :حرکت کن

ترسيدم گفتم تا ندونم چه خبره هيچ جا نميام

_به تو هيچ ربطي نداره

حيف که حالم خوش نيس و نميتونم رانندگي کنم وگرنه همينجا بايه تير خلاصت ميکردم..د يالااا راه بيوفت

شالمو روي سرم گذاشتم و به پايين حرکت کرديم

درو خيلي راحت باز کرد

فکر کنم دزد بود

يا شايدم ادم دزد

اما به تيپ و قيافه و هيکلش نميخورد..

هه هرچي اتفاقه بده بايد واس من بيوفته..پشت فرمون نشست و بعد ماشين روشن شد

با تعجب گفتم چيکارش کردي؟

در حاليکه از درد صورتش جمع شده بود

گفت

_بشين بريم حالم خوش نيس

پشت فرمون نشستم و حرکت کردم…و اون همچنان اسلحه اش رو ي پهلوم بود…

به ادرسي که داد رفتم و جلوي خونه اي ترمز کردم..خونه اي در پايين ترين نقطه شهر..

به صورت مرد نگاه کردم خسته و بي حال و رنگ پريده

روبه من گفت

_پياده شو

پياده شدم و خودش نزديک بهم اسلحه رو روي کمرم گذاشت

دودر زد

صداي مردي امد

_کيه

وباصدايي گرفته جواب داد

_منم شايان

اووو پس اسم اقا دزده شايان بود

مرد چاقي دروباز کرد از ديدن من تعجب کرد

و بعد وقتي زخم شايانو ديد چشماش بزرگتر شد و به سمتش اومد تا کمکش کنه

_چيکار باخودت کردي تو پسر؟اوه اوه

_حواست به اين دختره باشه در نره

_حواسم هست ..الان به بچه هام ميسپرم

وارد حياط خونه شدم

کثيف بودو صداي کفتر ميومد سه تا پسر با هيکل هاي گنده دور اتيش نشسته بودن

يکيشون تا شايانو ديد گفت

_عه قربان چيشده؟

اون مرد که داشت شايانو به سمت اتاق ميبرد رو به پسر گفت

_فضولي نکن حواست به اين دختره باشه

پسر سرشو بلند کرد

با ديدن من چشماش برقي زد و با نيشخند گفت

_اي به چشم…

پدرام

اه اين نيايش احمق کي ميخواد از اويزون شدن به من دست برداره

خستم کرد واي خدايااا حتمااا پرستش خيلي فکرا پيش خودش کرده

بايد بهش توضيح بدم.

باااخرين سرعت داشتم رانندگي ميکردم

به خونه رسيدم با دو پله هارو بالا رفتم

درو باز کردم چراغا خاموش بود

_پرستش پرستش ما بايد باهم…

تو همين لحظه احساس کردم پام به يه خيسي مث اب يا يه مايع غليظ تر خورد

ياااخداااا کف پارکت پر از قطرات خون بود به سمت اتاقا دويدم

اسمشو داد ميزدم اما

هيچ خبري از پرستش نبود

کف سالن افتادم

فقط خدا رو صدا ميزدم.يعني اين دختر کجا غيبش زده؟جواب عمورو چي بدم..

خدايااا…

گوشه حياط ايستاده بودم يکي از اون پسرا بدون اينکه بهم نگاه کنه

گفت

_بيا بشين ديگه تا کي ميخواي اونجا وايسي؟

با ترس به سمتشون رفتم روي يکي از صندلي هاي نشستم پسر

با نيشخند بهم زل زده

بود از نگاهش خوشم نميومد ترجيح دادم سرمو پايين بندازم

_تو چه نسبتي با اقا داري؟

_اقا؟؟

_اره ديگه منظورم اقا شايانه

_اها..خيلي کنجکاوي از خودش بپرس

_عه نه بابا

_خوب؟

_خوب که چي؟

پوفي از سر بي حوصلگي کشيدم

_شازده ميگم امر ديگه اي نداري؟

_دختره ي پررو زبونت واشده ها

_هه از اول وا بود

_عه الان بهت ميگم

تا پاشدم

صداي همون مرد چاق اومد

_دختر

پاشدم روبه روش ايستادم

_بيا تو شايان کارت داره

باشه اي زير لب گفتم

وارد اتاق شدم شايان روي تخت با بالا تنه ي لخت دراز کشيده بود و پهلوش رو باند پيچي شده بود

وچشماش بسته..

روي صندلي کنار تخت نشستم

چشماشو باز کرد

_با من کاري داشتي؟

_اره ببين دختر جون من قاعدتأ بايد بکشمت درسته؟چون تو هم منو ديدي

هم اسممو فهميدي

هم جاي اينارو ياد گرفتي

_خب؟

_اگه ام حالم اونقدر داغون نبود هيچوقت پامو تو خونت نميذاشتم پس بهتره باهم معامله کنيم هوم؟چطوره؟

_چه معامله اي؟

_بايد بامن کار کني…

_چييييي؟

از جام بلند شدم و روبروش وايستادم

از استرس مدام دستامو تکون ميدادم وقت حرف زدن

_يعني چي؟پس خانوادم چي ؟پدر و مادرم…زندگي خودم چي؟

_هيچي.اگه دوس داري زنده بموني بايد اين شرط رو قبول کني..

تا فردا صبح وقت داري فکر کني چون فردا بايد بريم شيراز

البته اگه جوابت مثبت بود…

اگه ام نبود که. خودت ميدوني چي ميشه

الانم برو ميخوام استراحت کنم

از در اتاق بيرون اومدم

خدايااا اين چه حکمتيه؟

اشکام سرازير شد..

پدرام

الان ساعت 7صبحه از ديشب تا حالا کلي دنبال پرستش گشتم

بيمارستان ها

کلانتري

الانم جلو خونه عمو هستم خدايااا کمکم کن خودت ميدوني چقد رو پرستش حساسن

عمو بفهمه سکته ميکنه

زنگو زدم و در بازشد وارد خونه شدم..

عمو صورتش قرمز قرمز شده بود

دستشو بالا اوردو زد تو صورتم

سرمو پايين انداختم

زنمو رو پاش ميزد ومدام گريه و ناله ميکرد

_پسره ي احمق من دخترمو دست تو سپردم بي عرضه

چونه مو تو دستاش گرفت و بالاا اورد

_باتوام پدرام

تو مثل پسرم بودي

_عمو بخدا..

_دليل هاي مزخرف تو هيچي از گناهت کم نميکنه برو بيرون

دختره بيچاره ي من ببين به کي اعتماد کرد..تو نبايد اونو تا اون ساعت تنها ميذاشتي…

_عمو…

داد بلندي کشيد

_خفه شوو برو بيرون ديگه هيچوقت نميخوام ببينمت…

پرستش

چشمام از بس گريه کرده بودم

درد ميکرد تا صبح فقط تصوير مامان بابام جلو چشمم بود و پدرام

اگه بابا بفهمه ابروي پدرام ميره

خدايا کمکم کن..

سرمو رو زانو هام گذاشته بودم که در اتاق باز شد و يه دختر اومد تو..

با صداي ضريفش بهم سلام کرد..

يکم نور اميد تو دلم روشن شد شايد از اين ميتونستم يکم امار کاراي اينارو بگيرم..بهش نگاه کردم قدش از من کوتاه تر بودو پر تر

موهاش وابروهاش مشکيه مشکي

به نظر ادم خوبي ميومد..

دستشو سمتم دراز کردو گفت

_اتنا هستم

_پرستش

_چه اسم قشنگي عزيزم…

دستشو گرفتم و گفتم

_ممنون..

_خوب يادم رفت بهت بگم …من گريمورم قراره خوشگل ترت کنم جيگر..

وچشمکي زد

_واسه چي؟

_واس اينکه اقااينطور خواستن

_قراره چه بلايي سرم بياد؟

کمي تو چشمام نگاه کرد..انگار دودل بود واسه گفتن حرفي..سرشو تکون دادو کيفشو باز کرد

اول رفت سراغ صورت و ابروهام

ابروهام کلفت بود زياد تميزش نکرده بودم

اما اون کاملا تميزش کردو مدلشو کلفت و روبه بالا کرد چشام اونجوري درشت تر به نظر ميومد

بعدموهامو بلوند کرد و ابروهامم همينطور

اخرسر يه لنز ابي تو چشمم گذاشت

و اينه داد دستم.. اين من بودم؟؟

حتي اگه مامانمم منو ميديد نميشناخت

انگار يه دختر خارجي جلوم ايستاده بود..

ديگه از اون پرستش موقهوه اي شرقي خبري نبود

_عالي شدي گلم

_اتنا جون خواهش ميکنم.خواهش ميکنم بهم بگو اينجا چه خبره

_من اخه..

_خواهش ميکنم

قراره چه بلايي سرم بياد؟

سرشو پايين انداخت و باانگشت هاش بازي کرد

_منو بابام سر قمار فروخت به اقا

من فکر کردم ديگه هيچوقت رنگ راحتي و اسايشو نميبينم

اما اينجوري نبود اقا بهم کاري نداشت منو فرستاد پيش يه خانوم ديگه که بهم گريم و ارايشگري ياد بده

دختراي زيادي به اقا فروخته ميشن

يا براي کاراش تو دبي استفاده ميکنه

يااگه خيلي سرتق باشن ميفروشه به عرب ها..

اما نميدونم شايد دلش سوخت يا شايد بهم احتياج داشت که منو ايران نگهداشت

اما اينو هم بهت بگم..تااخر عمرم ازاد نيستم

هميشه مال اقام واگه ام از دستورش سر پيچي کنم معلوم نيس چي در انتظارمه…

سرشو بلند کرد بهم لبخندي زد:نگران نباش

خدا بزرگه اگه توام سربه سرش نذاري کاري باهات نداره

بعد لباس بهم داد و ارايشم کردو رفت

من بعد شنيدن اون حرفااا انگار خون ديگه تو بدنم نبود

بغض داشتم اما نميتونستم گريه کنم..

فکر اين که اگه بخواد منو بفروشه

داشت ديونم ميکرد….

سرم رو بين دستام گرفته بودم

که در اتاق باز شد و شايان وارد شد

بلند شدم

اول باديدنم جا خورد

شايد تصور نميکرد اين همه تعقير کنم

اما چن ثانيه بعد

نقاب بي تفاوتي به چهره اش زد..

_اسمت چيه؟

_پرستش

_خوب تو از امروز ترسايي ترسا جهاني..

وقتي تعجبم را ديد

گفت

_حالا واسه تعجب زوده

بيابرو ازت عکس بگيرن واسه شناسنامه

وارد اتاق ديگر شدم

مردي بهم مقنعه داد

و بعد ازم چند عکس گرفت

شايان گفت تو حياط منتظرش بمونم تا بياد

اون پسره ي احمق که ديروز همش بهم زل زده بود

با ديدنم کلي تعجب کرد..

شايد شک داشت که من همون دختره ديروزي ام

تو همين فکرا بودم که شايان اومد

شناسنامه اي داد دستم

و روبه پسر گفت

_ماشين اماده است؟

_بله قربان

سري تکان داد و بعد رو به من گفت:وقت واسه نگاه کردن به شناسنامه جديدت زياده

راه بيوفت که بايد حرکت کنيم به سمت شيراز..

حرکت کرديم به سمت اينده اي که هيچجوره پايانش مشخص نبود .

به سمت شيراز حرکت کرديم

هه اقا راننده داشت

خودتو اون رانندتو مرده شور ببره من راحت شم..

ترجيح دادم چشامو ببندمو بخوابم و به هيچ چي فکر نکنم و چشمم به قيافه نحسش نيوفته

نميدونم چقدر خواب بودم که با تکون هاي شديد بيدار شدم

_هوووي چته

_هي مراقب حرف زدنت باش خرس چقد ميخوابي

_هه وقتي دليلي واسه بيدار موندن نداشته باشم بايد بخوابم..کاش هيچوقت چشام باز نميشد تا قيافه تورو ببينم

بعد سريع از ماشين پياده شدم دستم به عقب کشيده شد

_هي اينجا خونه ي خالت نيستاااا

مگه اتنا بهت نگفت چي در انتظارته؟؟

بهتره کله شق بازي در نياري

چشمام از تعجب گرد شد اون حرفاي منو اتنارو از کجا شنيده؟

پوزخندي زد و گفت

_توکه انتظار نداري من به دوتا دختر اعتماد کنم؟

تواون اتاقم شنود گذاشته بود

بعد به راهش ادامه داد استين کتش رو گرفتم

وکشيدم

برگشت

_براي اتنا…

_نه نگران نباش تا به کسي احتياج داشته باشم کاريش ندارم…

تازه تونستم اطرافمو ببينم واااي

اينجا خونست يا قصر شاه؟

تو پول داره خفه ميشه اين بشر

_بيا ديگه چي رو داري نگاه ميکني

پامو تند تر کردم

وار خونه شديم..

چن تا دختر با لباس هاي فرم دويدن و جلوي در واسه استقبال از اين گوريل ايستادن(خخخخخ)

دوتاهم پسر گنده تر از خودش با کت شلوار

بلتد صدا کرد

_نيوشا نيوشااا

_بله اقااا

_ترسارو اماده کن امشب مهمون داريم…

و لبخند مرموزي زد…

لرزش خفيفي بدنمو گرفت احساس خفگي ميکردم

ترسيدم..

به سمتش دويدم و روبروش ايستادم

بريده بريده گفتم

_امشب قرا_ره چي

ميون حرفم اومد و گفت

_خودت ميفهمي برو کنار فضولي ام نکن من بايد استراحت کنم..

به راهش ادامه داد

دختري که اسمش نيوشا بود به سمتم اومد قيافش خيلي ساده بود و بي روح..هه هرکي بااين گوريل زندگي کنه اينجوري ميشه

فک کنم يه چند سالي ازم بزرگ تر بود

_دنبالم بيا اتاقتو نشونت بدم..

از پله هاي سفيد بالا رفتيم وارد يه اتاق شديم

تقريبا بزرگ بود رنگش صورتي و سفيد بود و تمام وسايل همون رنگي..

برو دوش بگير تا من وسايل تو اماده کنم.. فکر فرارم به سرت نزنه اقا رحم نداره به کسي که بخواد فرار کنه..

سري تکون دادم

وارد حموم شدم ابو باز کردم و

بغضم شکست

و تا ميتونستم گريه کردم..

به در زد…

_داري اون تو چيکار ميکني ؟بيا ديگه دير ميشه..

_الان ميام..

وقتي بيرون اومدم به صورتم نگاه کرد.

_اه چرا گريه کردي ؟چشات پف داره ارايش خوب نميشينه روش

_به درک

ازم خواست روي صندلي جلوي ميز ارايش بشينم و خودش دست به کار شد موهامو خشک کرد..و بعد فر درشت

اومد سراغ صورتم و ارايش زيادي کرد

رژ قرمزي به لبام زد که فکر کنم از چن متري ديده ميشد

انقد ارايشم کرده بود که شک کرده بودم اين خودمم..

_بيا اينم لباست

يه لباس بلند مشکي که چاک بلندي گوشه اش داشت و دوتا ساق بايد دستم ميکردم

پوشيدم

کلي عطر روم خالي کرد..ولي خداييش خيلي خوش بو بود

روبروم ايستاد

_خوبه ..همينجا منتظر بمون تا بيام دنبالت..

سري تکون دادم..

ازش سوالي نکردم چون ميدونستم اگه ام بپرسم جوابي نميشنوم..

حدود نيم ساعت منتظر موندم و زير لب فقط خدارو صدا ميکردم…

نميدونستم چي در انتظارم بود

بالاخره در اتاق بازشد..

دستمو گرفت..

_ببين خيلي اروم و باوقار از پله ها ميري پايين امشب خيلي شبه مهميه

يه لبخندم بزن انقدر عزا نگير..

هه..توکه جاي من نبودي ببيني چقد واسم سخته..

از پله ها پايين رفتم اروم و سنگين

سرم پايين بود.

وقتي به اخرين پله رسيدم

ايستادم

اروم زير لب گفت

_سرتو بيار بالا..هي..

سرمو بالا اوردم

يه پيرمرد تقريبا 60ساله روبروم بود با موهاي جوگندمي و چشماي ابي..و کمي ام چاق

لبخندي زدو بعد کف زد

و قهقه..

_افرين.افرين شايان

بهت افتخار ميکنم پسر..

بعد در حاليکه به کنارش اشاره ميکرد بالبخند چندشي گفت

_بيا اينجا عزيزززززممم…

شايان فرياد کشيد

_باتويه ترساااا

مرد روبه شايان گفت

_عه سرش داد نزن ..چيکارش داري خودش مياد

نگاهم به شايان افتاد

خون خونشو ميخورد…

ارام ارام قدم به سمت مرد برداشتم

کنارش نشستم

برچسب ها

نوشته های مشابه

یک نظر

  1. مسخره ترین و چرت ترین رومانیه که خوندم. چه اتفاقات تابلویی واقعا نویسنده فک کرده با یه مشت احمق طرفه من عمرا بقیشو بخونم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن