رمان پسرای بازیگوش

رمان پسرای بازیگوش پارت آخر

میلاد”

اومدم پیش بابا،میخواست نوه شو ببینه،دریا خیلی زود با،بابا اخت شد!
میگن خــــون میجوشه ،پس راست میگفتن.
بالذت بهشون نگاه میکردم ،چقدر جای مامان خالی بود،اما اون رفته بود پی خوش گذرونیش،چه توقعی میشد داشت؟!
دریا بلندشدو اومد روی پاهام نشست.
باباهم اومدو روی مبل نشستو گفت:
چند روز دیگه تولد دختر گلمه میخوام یه تولدی براش بگیرم که دهن همه باز بمونه.
کمی خودمو جلو کشیدمو باتعجب گفتم:
_پس مرجان چی؟میخواید بگید دریا نوه تونه؟!
بابا لبخندی زدو گفت:
نامه های اداریشو انجام دادم ،مرجان مجبوره که باتو ازدواج کنه،حتی اگرم خودش نخواد ،قانون مجبورش میکنه،چون مشتاقی گفته حتما بایدتو باهاش ازدواج کنی!
رفتم فکر،مرجان هیچ وقت بامن ازدواج نمیکنه،از علاقه اش به فرهاد باخبر بودم نمیخواستم دوباره بهش ظلم کنم.
بابا_میلاد چرا ناراحتی؟
سرمو بالاآوردمو گفتم:
_مرجان هیچ وقت به این ازدواج حاظر نمیشه من مطمئنم!
نگران نگاهم کردو دستشو رو دست گذاشتو گفت:
_همه چیز درست میشه،من پشتتم پسرم همیشه…
نگاه قدرشناسه ای بهش انداختموگفتم:
_ببخشیدم،بابت تمام ناسپاسیام..

لبخند دلنشینی زدو فشاری به دستم آورد.

تمام صورتشو کاوش کردم،چین و چروک ه

ای روی شقیقه اش بیشتر شده بود،چقدر چشماش گرفته بود…
چه قدر دلم براش تنگ شده بود،برای این حمایت های بی وقفه اش.

رضا”

خیلی خوابم میومد،اما شرکت رفتن خیلی واجب تربود،حتما باید میرفتم،کلی کار عقب افتاده روی سرمون ریخته بود،فقط من پایه ی ثابت بودم ،همه درگیر بودن،امیر قرار بود امروز بیاد،اما چشمم آب نمیخوره،یه،آدم گــــشادیه!

پخش روشن کردم ،حالا حدس بزنین چه آهنگیم اومد!
حمید صفت،اوخ اوخ ببین امروز به چه فلاکتی برسیم
لامصب عشق آهنگشم داشتم…

از چــــــی بگم ؟
از حـــــالم ،خودم ،از فــــردام بگم!
دست بردار….
مــــنو تو این حال خودم بزارو برو
دســــت بردار….
از تو نــه.
از خودم پرم تو این حـــــال خوبم
ترکم کــــن.
دنیا خـــــارم کرد….
دنیا قـــــانعم کرد….
دنــــیا!!!!
درکــــــم کــــن.

هنوزم میشه بخشید همو.
مریضو گیج و جنگی نبود.
غریبونیشو زخمیش نزد!
دلارو حرف تحقیر نکرد….
منم باهاش زمزمه میکرد،خـــواهر آهنگ بود،خیلی کیف میکردم باهاش
دم حمید گـــــرم بااین آهنگش،خدایی ترکوند

بازمزمه ی همین آهنگ ،وارد شرکت شدم،
جـــــون چه کیفی میده ،هیچ کسم نیست،صدامـــو ول دادمو خودنم.
یکی از کاغذاروهم لول کردمو تریپ خواننده ای گرفتمو شــــروع کردم.
ایــــن روزا خاموشـــم سردم
بیحـــسم لمسم
مــــیترسم
جـــونی نیست انگار نــــوری نیست حتی از سایه ام مــــیترسم!
(بعد قیافمو شکل زمانی کردم که از چیزی میترسم)
راهــــی نیست(بادستام شکل جاده رو گرفتم)
تکیه گاهــــی نیست(خودمو تکیه دادم به دیوارو یکدفعه جداشدمو برای دیوار عاشقانه دست تکون دادم)
ای خــــداخستم (حــــرسی دستامو رو به آسمون تکون دادم)
میفهمی(باانگشت اشارم و نگاه شکاک رو به آسمون تاکید کردم)
مــــیرم من اره مــــیرم من(حرکت آهسته قدم برداشتمو هراز گاهی پشت سرمو مثلا نگاه میکردم)
حتی از مـــــرگم میترسم!!!!(انگار که عزرائیلو دیده باشم ،دستمو جلو دهنم گرفتنو مثلا جیغ زدم)
ببین چه تنهام(خودمو بغل گرفتم
غروب فردام (به دور دستها نگاه کردم)
عذابو بردارو ببین ببین چه تنهام!
دریا دریا دریا
بیا دریاب
لیلا لیلام لیلام توی به ولاه….

همه ی این ادا و اطفارارو باچشمای بسته انجام میدادم ،بعد از این که آهنگ تموم شدو خودمو خالی کردم ،یه دستمال کاغذی از رو میز برداشتمو عرقامو پاک کردم.

ورزش صبح گاهیمم انجام دادم،برگشتم تا برم تو آبدارخونه آب بخورم که چشمتون روز بدنبینه
شــــبنم خانوم بادهــــــن باز نگاهم میکرد.
اوه اوه،بدجور خیط کــــاشتم.
حالا چجوری جمعو جورش کنم؟!
آها این خوبه!
دستی پشت گردنم کشیدمو گفتم:
_هرروز همینجوری ورزش میکنم،مربی بدنسازیم اینو گفته!
کاملا از چهرش مشخص بود که باور نکرده!
لبخندی پتو پهنی بهش زدمو رفتم پشت میز نشستمو گفتم:
_خب،خوش اومدید به شرکت،بیاید باکارا آشناتون کنم
چند قدم برداشتو نزدیکم اومد،بدون هیچ حرفی.
چند بار نگاهی سرتاپایی بهش انداختم،بیچاره سرخ شده بود،هی خودشو نگاه میکرد ببینه عیبو ایرادی داره!؟
آخرش طاقت نیوردو گفت:
_ببخشید جایی از لباسم کثیفه!؟
بدون هیچ حسی تو کلام گفتم:
_نه ،سلام یادتون رفت!
دستشو رو دهنش گذاشتو هــــین بلندی گفت…
_واااای ببخشید ،آخه اون موقع که مشغول….
یه نگاه بهم کرد تاببینه اجازه میدم بقیشو بگه یانه!که سریع بحثو عوض کردمو گفتم:
_پاتون خوب شد؟!
لپاش سرخ شدو سرزیر انداختو گفت:
_بله.
_خب دیگه برید سرکارتون.
همون طور وایساده بودو، بهم نگاه میکرد.
_چرا نمیرید؟
گوشه ی چادرشو گرفته بودو باهاش بازی میکرد
_خب باید چکار کنم،من چیز زیادی نمیدونم!

نگاهی بهش انداختمو اولین فکری که به ذهنم اومد این بود.
(چه جوری قراره باهاش کار کنم،وقتی هیچی نمیدونه!!!)
کمی توضیحات مختصر بهش دادمو ،کار با کامپیوترم بهش نشون دادم،بهش گفتم چجوری قرارارو باهام تنظیم کنه و آخرسرم کار تا تلفنو بهش گفتم ،اونم بادقت نگاه میکردو هر چند ثانیه یه بار سرتکون میداد.
سرتاپا نگاهش کردم هنوزم چادر سرش بود،بهش گفتم:
_باچادر راحتی؟!
نگاهی به چادرش انداختو گفت:
_بله راحتم.
_اوهوم،خب پس من میرم تو اتاقم شماهم اینجا بشینید(صندلیه،پشت میز منشیو براش عقب کشیدم)
بایه تشکر نشستو منم رفتم تو اتاقمو شروع کردم به برسی کردن الگوها….

مرجان”

از دیروز از اتاقم درنیومدم آقا جونمم اصلا براش مهم نیست ،زنده ام ،مرده ام…
فقط بیبی گاهی اوقات بهم سرمیزنه و غذا برام میاره.
دلم برای دریا کوچولوم تنگ شده،این چند وقت باهاش خو گرفتم،نگرانشم،دوستدارم ببینمش ،تو بغلم بگیرمشو سفت ببوسمش…
چند ضربه به در خورد.
تا قبل از باز شدن در، تو جام خوابیدمو پتو رو روی سرم انداختم ،مثلا خوابم…
صدای باز شدن در و بعدش صدای عصا زدن آقا جون روی سرامیکا اومد،متوجه شدم داره سمتم میاد ،تو رفتگیه تخت نشونگر این بود که پدربزرگ نشسته…
_میدونم بیداری،میخوام درباره ی، دریا باهات ص

حبت کنم.
مثل برق از جام بلند شدمو نشستم،تو چشماش نگاه کردم.
سرشو چرخوندو دستشو به عصاش گرفتو بلند شد و گفت:
_زمانی که حمیدو مژگانو از دست دادم ،باخودم عهد بستم ،تا زمانی که نفس میکشم ،ازت مراقبت کنمو نزارم کمبودی داشته باشی(سمتم برگشت) تا حالا اذیتت کردم؟خواسته ای داشتیو عمل نکردم؟
سعی کردم هم مادرت باشم هم پدرت،نمیدونم چه قدر موفق بودم،اما همه تلاشمو کردم.

همیشه خیرتو خواستم،با گریه هات ناراحت شدم ،با خندهات خوشحال…
(کنارم نشست)
ببین مرجان،دریا مادر میخواد ،همین طور پدر،نمیشه که پدر و مادرش قرضی باشه ،باید هردورو یه جا داشته باشه.
(تاخواستم حرف بزنم ؛دست بالا آوردو مانع شد و گفت:)
_بزار حرفم تموم بشه ،در موردش فکر کن بعد جواب بده،میدونم فکرت پیش فرهاده ،اما اون به درد تو نمیخوره ،اونو پدرش سالیانه ساله زیر دست و مشاور مابودن ،نمیگم بدن ،اتفاقا از همه لحاظ عالیا ،از نظر تحصیل و خونه و اخلاقو…
اما حرف من اینه ،میگم من به زیر دستم ؛دختر نمیدم ،مخالفم ،حتی اگر تو اسرار داشته باشی،بافرهاد ازدواج کنی،اجازه نمیدم،چون الان موقعیتت فرق میکنه ،بچه داری.
دریا رو دوست داری ؟
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم….
_میلادم،دخترشو دوست داره ،مثل تو،حق حضانت با،پدره ،اون الان به اسم خودش برای دریا شناسنامه گرفته ،حتی اگر بهترین وکیل دنیاروهم بگیری بازم نمیتونی دریا رو از پدرش جدا کنی.
(دستمو تو دستش گرفت)
_مرجان میدونم میلاد باهات بد کرد،خودت میدونی ،میخواستم بکشمش،فقط به خاطر پدرش این کارو نکردم،ببین دخترم تنها راه ،برای نگهداشتن دریا ،ازدواج با میلاده.
(بغض راه گلومو بسته بود،چه جور پدر بزرگ انجام همچین کاریو ازم میخواست؟ازدواج باکسی که بهم تعرض کرده!
چه قدر من بــــدبختم،اشک راه خودشو پیدا کردو از چشمم سرازیر شد.
باشصت؛ اشک گوشه ی چشممو گرفتو گفت:
_اما بازم هر تصمیمی که خودت بگیری ،هر چی بگی همون میشه،اما اینو بدون میلاد دوستت داره ،خیلی عوض شده ،به خاطر تو خیلی کارا کرد…
سرمو چرخوندم تا نگاهش نکنم،تا حس نفرتو تو چشمام نبینه،من هیچ وقت نمیتونم میلادو ببخشم،اصلا مگه میشه کنارش باشمو ازش نترسم!
_چند روز دیگه تولد دریاست،پدر میلاد قراره براش جشن تولدی بگیره.(این حرف شب بارونیو ،دردی غیر قابل وصفیو به خاطرم می انداختو ،روزی پر از ترس واهمه…)
دوست داشتم تو به عنوان مادر کنار دخترت میبودی،اما از نگاهات معلومه تن به این ازدواج نمیدی!
مطمئنن برای حفظ آبروهم شده دختریو برای مادری ،از دریا پیدا میکنن.
از جاش بلندشدو، سمت درب اتاق رفت،ثانیه ای وایسادو از تو جیبش عکس قدیمی درآوردو گفت:
_راستی داشت یادم میرفت(عکسو سمتم گرفت)این عکس از بچگیهای تو ومیلاده.
با نگاه به عکس،به خاطرات گذشته سفر کردم،حیاط و قالیچه ای که زیرمون پهن بود سماور و قوریه پلاستیکی ،پسر بچه ای که گاهی اوقات به خونمون میومد،میلاد ،پسری که زمانی دوست بچگیام بودو الان ،ملکه ی عذابم شده…
چهره ی زیبای مادرش هیچ وقت ازذهنم خارج نمیشد.
مهربونیای پدرشو به خاطر دارم….
اما الان،تو این برهه از زندگی،دلی برای بخشیدن ندارم حتی اگر این قد بودنم باعث از دست دادن دخترمم بشه بازم سرخواسته ام می ایستم.
بعد از فوت ،پدر و مادر،دیگه هیچ وقت به دیدنمون نیومدن…

امیر علی”

به محله ی قدیممون اومدم ،زیاد تغییری نکرده ،مثل قدیم شلوغ وپر از زندگی…
پسراتوی کوچه ای باریکی فوتبال بازی میکنن،بادیدنشون یاد خاطرات گذشته افتادم.
خونه هارو یکی یکی نگاه میکردم ،تا خانه ی،دخترکی که عاشقش بودمو پیدا کنم،از مادرم نام و فامیلیشونو پرسیدم اما ،فقط اسم اصغر آقا تو ذهنش بود،پیدا کردنش برام سخت بود،اما امکان پذیر….
بالاخره پیدا کردم ،در،زنگ زده و دربو داغون ،فاصله ی زیادی با خانه ی قدیممون نداشت ،خواستم زنگ بزنم،اما پیش خودم گفتم چی بگم؟ بگم ،آقا اصغرو که ۱۵ سال پیش اینجا زندگی میکرد،خونست؟!
پوفی کشیدمو به دیوار تکیه دادم،چند تا پیر مرد،کمی اونطرف تر روی سکویی نشسته بودنو خوش و بش میکردن،فکری به ذهنم رسید .
تیری تو تاریکی بود،سمتشون رفتمو باسلامی متوجه شون کردم.
همشون باروی باز جواب سلاممو دادن،سریع رفتم سراصل مطلبو ازشون سوالمو پرسیدم.
_ببخشید ،اصغر آقا رو میشناسید ،۱۵ سال پیش (خونه رو باانگشتم نشونه گرفتم)اینجا زندگی میکردن.
همشون بهم نگاه کردن ،یکی که به نظر جون تر میومد گفت:
_همون که سفور بود؟
_بله ،بله!
یکی دیگشون گفت:
_خیلی ساله از اینجا رفتن،انگار دخترش،یکی از پسرای محلو گول زده بود.
یکی دیگه گفت:
_آره،به نظر میومد خانواده ی خوبی باشن،اما تو زرد دراومدن ،از اون موقع دیگه،خبری ازشون نیست.
یکی از مردا دست به سیبیلش کشیدو گفت:
_فکر کنم،احمد آقا ازش سراغی داشته باشه،قبلا خیلی باهم رفیق بودن.
باخوش حالی گفتم:
_میشه آدرس احمد آقا رو بهم بگید!
انگشت اشارشو به سمت پشت سرم گرفت ،اول با تعجب نگاهش کردمو

بعد چرخیدم ،فکر کنم ،سوپریه محلو منظورش بود!
_این سوپریه؟!
_آره.
ازشون خداحافظی کردمو سمت سوپری رفتم….

مردی با کلاه نمدی که روسرش بود پشت پیش خوان مغازه ایستاده بود.
چند نفر در حال خرید کردن بودن ،منتظر شدم ،سرش خلوت بشه….
داشتم خوراکی های داخل مغازرو نگاه میکردم که صدام زد.
_چیزی میخوای جوون؟!
نزدیک تر شدمو گفتم:
_دنبال اصغر آقام؛همون که سفور بود،بهم گفتن شمامیشناسیدش!
دستی به ریشاش کشیدو متفکر گفت(اصغر!)
یکدفعه بشگنی تو هوا زدو گفت:
_اصغر احمدیو میگی؟
_فامیلیشونو نمیدونم یادمه یه دختر داشتن!
_آره ،همون،اصغر احمدیه،خوب حالا چکارش داری؟
_قبلنا ازشون پول قرض گرفتم میخواستم بهشون بدن.(فقط بااین دلیل بهم آدرس میدادن)
_تو ازش پول قرض گرفتی؟
_نه پدرم،اما به من سپردن قرضشونو ادا کنم.
_یه سالی هست ازش خبر ندارم ،اما آدرس خونشو دارم یه لحظه صبر کن.
از دفتری که روی میز بود ،برگه ای کندو شروع کرد به نوشتن…
_زیاد حالش خوب نیست،بازنش تصادف کردن،زنه بیچارش درجا مرد،اصغرم فلجه،زمین گیر شده ،انگار خدا تورو رسونده…
برگه رو به سمتم گرفت .
تاش کردمو توی جیبم گذاشتم ،دستی مردونه بهش دادمو از مغازه زدم بیرون…
سوار ماشین شدمو کاغذو از تو جیبم بیرون آوردم ،آدرس برام خیلی آشنا میزد،قبلا اینجا رفته بودم .
ماشینو روشن کردمو به دنبال آدرس رفتم….
هرچی نزدیک تر میشدیم ضربان قلب منم تند تر میتپید.
آدرس همون آدرس بود،فامیلی همون فامیلی،مشخصات همون مشخصات….
اسمی که تو ذهنم تکــــرار میشد.
نــــــازنین.

حســــین”

داغـــــونم ،حوصله ی هیچ کسو هیچ چیزیو ندارم ،دیشب ،پیش خانواده ام سنگ روی یخ شدم،وقتی پریچهر جواب رد داد….
مادرم حسابی عصبی شد،حتی خانواده ی پریچهرم از بهم خوردن این وصلت ناراحت بودن…
بابا میگه شاید قسمت نبوده!
اما هیچ کدوم از اینا تو کتم نمیره ،من پریچــهرو میخوام…
اگر شده هزار بارم،خواستگاریش میرم،تا بالاخره قبول کنه.
از دیشب دارم تو خیابونو باماشین میگردم ،فکر میکنمو ،دنبال چاره ام؛کاشک پاک کنی بهم میدادنو تمام گذشتمو پاک میکردم.
هــــه ،اما همه ی اینا فقط وهم وتوهمه…
چشمام خماره خوابه اما خواب از چشمام دوره.
ماشینو یه طرف پارک میکنمو سرمو روفرمون میزارم ،موزیکی که پخش میشد ،بدجور باحال الانم همخونی میکرد…
باهاش زمزمه میکنم ،انگار حرف دله منو داره میگه ،ذهنم پرواز کرد،به روزای خوب؛زمانی که تو چشم پریچهر فقط عشق میدیدم ،زمانی که،از تب کردن من،مــیمرد.
هــــــی،روزگار بد شد،یعنی خودم بدش کردم،خودم کردم که لعنت برخودم باد…
قدر ندونستم،اون زمان که کنارم بود،اما فکرمن یه جای دیگه….
کاشک عقل و بال الانمو اون موقع داشتم،تا با بختم، بازی نکنم.
بااین تیکه ی آهنگ دلم زیرو رو شد…
یه روز تو زندگیم بودی
همینجا روبه روم بودی
اما آرزوم نبودی
فکر میکردم از آســــمون ،باید بیاد یه روزی اون
تا آرزوم بشه تموم
یه اشتباهی کردمو،دل،تورو شکستمـــو
نمیبخشم خودمو
حالا پشیمون شدمـــو ،میخوام تو باشی پیشمـــو
حق داری که نبخشیم….

امیر”

باخشونت گوشیمو جواب میدم ،دیگه خسته شدم از زنگ های متوالی…
_الو؟!
_سلام(باصدایی آهسته)
_کارتو بگو؟!
_میخواستم ببینمت!
_فعلا وقتشو ندارم.
_چرا اینجوری میکنی ،امیر؟من همون عادله ی سابقم!
_هـــه،بیخیال شو ،بزار حرمت دختر عمو بودنتو نگهدارم ،نمیخوام حرفی بزنم که بعدا پشیمون بشم!
صدای گریه اش از پشت تلفن میومد،مظلوم نمایی میکرد،بااین کاراش کاملا آشنایی دارم.
نخواستم جوابی ازش بشنوم،گوشیو قطع کردم.
میلاد_چه عصبانی!؟
به کانتر تکیه داده بودو،شیشه ی شیرو تکون میداد،نگاه گذرایی بهش انداختمو کنار دریا نشستم،عروسک مو طلایشو روی پاش گذاشته بودو به اصطلاح لالایی براش میخوند.
کاشک بچه بودم ،میلاد سمتمون اومدو شیشه ی شیرو دست دریا داد.
میلاد_نمیگی چی شده؟!
_بیخیال.
_این چند روز خیلی توی خودتی!
_آرع
نگاهی بهم انداخت وقتی دید چیزی ازم دستگیرش نمیشه ،بلندشدو سمت آشپز خونه رفت،محو کارای شیرین دریا بودم؛شیشه ی شیر، رو،جلوی دهن عروسک مورد علاقه اش گرفته بود،با،اسفات نامعلومی ازش میخواست که بخوره.
پیشونیشو بوسیدمو ،از کنارش بلند شدم ،احتیاج مبرمی به هوای تازه داشتم…

امیر علی”

سرکوچه پارک کردم،کوچه همون کوچه بود،خونه همون خونه بود،نــــــازنین…
همون عـــشق بچگیم بود…
آه از نهادم بلند شد ،آخه مگه میشد ،یکی دوسال باهاش کار کردم ،اما نفهمیدم..
واااای خدا چقدر چهره ی عمو اصغر به چشمم آشنا میومد،حالا میفــــهمم.
پس اون دخترک چادری،که بارها دنبالش گشتم؟!
مگر این همه شباهت ممکن بود؟!
اون بیشتر شبیه بود به عشق دوران کودکیم!
چنگ میزنم میون موهامو،وای؛وای،گفتنم شروع میشه!
آخه مگه میشه؟
کنارم بود،جلوی دیدم بود،اما ندیدمش.
سریع سوار ماشین میشم،شمارشو توی گوشیم داشتم،گوشیو از روی داشبور کش رفتمو ،اسمشو جستجو کردم.
به محض دیدن،اسمش،شمارشو گرفتم.
قلبم تو دهنم میزد،یعنی خدا،پیداش کردم؟
چقدر این لحظه برام دست نیافتنی بود.
چندین با

ر بوق خورد اما جواب نداد.
از شورو شوقم نیفتادو ،دوباره شماره رو گرفتم،شاید ده بار شماررو گرفتم.

با؛بی حوصلگی گوشیو روی صندلیه بغل پرت کردمو ،ماشینو باتک استارتی،روشن کردم.

مرجان”

داشتم دیوونه میشدم،فضای خونه ،برام خسته کننده شده بود،از صبح فقط فکر کردم.
به آینده ی خودم…
به آینده ی دریا!
به عشق میون خودمو فرهاد.
چه جوری از فرهاد دل بکنم؟
هـــــــی،دیگه ذهنم کشش نداره.از فکرهای بی سرو ته خسته شدم.
بلندمیشمو خودمو توی آیینه میبینم،چه قدر شلخته به نظر میرسیدم ،موهای باز،چشمانی گود؛افتاده.لباسی نامناسب.
چه قدر مادر بودن،ســــــخت است.
دلم دردو، دل میخواد،دلم گوش شنوا میخواد،دلم یه آغوش امن میخواد و گریه ای بی پایان.
شونه ی نگین دارمو ،از جلوی آینه برمیدارمو موهامو شونه میزنم.
باهمین شونه ،موهای کوتاه و کم پشت دریارو شونه کشیدم ،از یاد آوریه خاطراتش اشک مهمون چشمام میشه.
یعنی میتونم ،بازم ببینمشو،تو آغوشم بکشمش؟
کی میتونم،لپهای سفید و گل انداختشو ببوسم؟!
حتی فکر کردن بهشم ،آرامش بخش بود.
کمی خودمو مرتب کردمو از اتاق بیرون زدم،بیبی جلوی تلوزیون نشسته بودو سیب پوست میگرفت،بادقت زیادی نگاه میکرد.
رفتمو کنارش نشستم ،بادیدنم لبخندی زدو تیکه سیبی سمتم گرفتو گفت:

_بالاخره از اون اتاق یه متری بیرون اومدی؟!
سیبو از دستش گرفتمو گاز کوچکی بهش زدم.
_بهتری؟!
سرمو تکون دادم.
_زبونت کو؟!
زبونمو بیرون آوردمو تکون دادم،خودم از کارم خنده ام گرفت.
_فکراتو کردی؟
دمق شدمو،توی کاناپه فرو رفتم،پاهامو تو شکمم جمع کردمو گفتم:
_نمیدونم چکار کنم،از یه طرف دوستدارم کنار دریا باشم،از یه طرفم،از میلاد متنفرم…
دستشو روی زانوم گذاشتمو کمی به سمتم کج شد.
_دخترخوبم،از منه پیر بهت نصیحت،تاجوونی زندگی کن،باکسی که دوسش داری ازدواج کن،بچه همیشه برای آدم نمیمونه،تنها کسی که کنارته همیشه شوهرته!
_پس دریا چی؟
_تو یه سال بدون دریا زندگی کردی از این به بعدم میتونی راحت زندگیتو کنی.
_اون موقع فکر میکردم مرده،اما الان نفسم به نفسش وصله،دوریشو طاقت ندارم،در طول روز خاطراتمو باهاش مرور میکنم.

_یاباید ،خرو بخوای،یا خرما!
_بیبی ،گیجم نمیدونم چکار کنم،تو بگو چکار کنم؟
_هرچی دلت میگه قبول کن.
_دلم میگه ؛کنار فرهاد بودنو ،یک عمر خوشبخت زندگی کردن.اما مغزم میگه،ازدواج با میلادو ،کنار دریا بودن.
_به صدای دلت گوش کن،چون همیشه این فرصتو برای کنار عشقت بودنو نداری!
سرمو روی زانوم میزارم ،توی بد دوراهی گیرافتادم.
بیبی دست میکشه توی موهامو،این کارش آرومم میکنه ،مادر داشتن چه قدر خوب است…

میلاد”

سجده میکنم به خدا و رازو نیازمیکنم،حاجت میطلبم ،من گنهکار….
_خدایا دل مرجانو نصبت به من نرم ،کن،وابستگیشو به دریا زیاد کن،خدایا این آخرین خواستمه،مرجانو بهم برسون.
تسبیحو از کنار سجاده ی آبی ،که یادگار مشهد بود برمیدارمو ،باانداختن هردونه اش صلوات میفرستم.
نگاهی به ساعت میندازم،رضا هنوز نیومده بود،امروز دیر کرده…
بلندشدمو گوشیمو برداشتم ،خواستم شماره ی رضا رو بگیرم ،که در،ورودی باز شدو،رضا وارد خونه شـــد،البته باسرو صدا…
رضا_مـــن اومدم،کجایید ،عشقتون اومد(قیافشو داش مشتی کرد)زن،کوجایی بیا این کیفو از دستم بگیر.
جلو رفتمو بالبخند خسته نباشیدی بهش گفتم.
_به به ،ببین کی اینجاست!خوبی مامان میلاد؟!
مشتی حواله ی بازوش کردمو گفتم:
_ به جای وراجی،جوراباتو دربیار ،بو لاشه ی سگ میده!
خم شدو جورابشو در آوردو سمت بینیش گرفت.
_کجای این،بوی بد میده!؟
بعدش بالذت بو کرد.
باچشمای گشاد شده نگاهش کردمو (اااااوق)گفتم.
اونم جوراباشو گوشه ای پرت کردو قیافشو کج کردو گفت:
_چرا این زنا،ااااوق میزنی!؟دریا کجاست؟
سمت اتاق دریا رفتو در اتاقو باز کردو گفت:
_بقیه ی بچها؟!

دریا رو بغل گرفتو بوس آبداری ازش گرفت.
تکیه ی به چهار چوب در زدمو دست به سینه ،به بازیهای رضا و دریا نگاه میکردم.
رضا_میلاد ،کری؟
(تکیه مو برداشتم)
_ها؟
تک نگاهی بهم انداختو گفت:
_ عاشقی؟بچها کجان؟
_امیر که تازه رفته بیرون،امیر علیم از صبحه خونه نیومده ،از حسینم خبر ندارم.
دریارو زمین گذاشتو گفت:
_از مرجان چه خبر؟ حالش خوبه؟
_خبر ندارم ،از شرکت چه خبر؟
_شرکت و کلی کار عقب افتاده و (چشمکی زد)یه خانوم منشی ،تــــوپ،چشم قشنگ.
ابرو بالا انداختمو گفتم:
_منشی پیدا کردی؟!چجوریه؟
_یه خانوم چادری و با کمالات.
شوتی زدمو گفتم:
_به به ،انگاری چشمتو گرفته؟
لبخندی زدو خودشو لوس کرد…
_بــــدجور!
_حالا اسمش چیه؟
_شبنم خانوم.
_چه خانومی پشت اسمش میزاره!
از کنارم رد شدو سمت آشپز خونه رفتو ،در قابلمه هایی که روی گاز بودو برداشتو ،بالذت بو کشید.
_اووووم،عجب غذایی،خودت درست کردی؟
_نه از ررستوران سفارش دادم،ریختم تو ظرف،گرم بمونه.
قیافشو کج کردو گفت:
_میدونستم،از تو آبی گرم نمیشه!
سمت کاناپه رفتمو نشستم.
اونم خودشو انداخت،رو مبلو گفت:
_حالا لشکر شکس

ت خورده کی میان؟!
_نمیدونم،راستی میدونی امیر چشه؟
_نه نمیدونم،حالا چشه؟
_خیلی تو خودشه.
_قبلا همینجوری بود.
_آره ،اما نه،دیگه دراین حد!
کمی خودشو جلو کشیدو گفت:
_بیخیال اینا،میلاد بدجور دلم برا ننه قمر تنگ شده،میای بریم یه سری بهش بزنیم؟!
_میخوای مرجان،بکشم؟!
_بیخیال باو،بیا بریمو بیام،توام که دلته ،هم تو، مرجانو میبینی، هم من یه غذای درستو حسابی میخورم!
_آها،پس بگو به هوای ننه قمر نمیخوای بری به خاطر،غذاش میخوای بری!

لبخند گشادی زد….
_نه من نمیام،خودت برو و بیا!
_عن بازی درنیار دیگه ،من تنها برم اونجا چکار؟!
_رضا اسرار بیخود نکن ،چون نمیام.
تکیه اشو به مبل دادو گفت:
_به درک

حسین”

از بعد از ظهر،جلوی خونشون کشیک،میدادم،خیلی منتظرش بودم.
بالاخره اومد،نگاهی به ساعت انداختم ،نه شب بود،این وقت شب کجا میخواست بره؟
پامو روی گاز گذاشتمو جلو پاش ترمز کردم ،از ترس عقب کشیدو با تعجب نگاهم کرد.
عصبی نگاهش کردمو تشر زدم بهش
_بیا بالا!
نگاهی به دو طرف انداختو نشست.
با سرعت روندمو از محلشون بیرون اومدم
_از پنجره دیدمت،از ساعت چهار اینجا وایسادی.
باچشمای گشاد شده نگاهش کردمو گفتم:
_حواست بهم بود؟!
صورتش سمت ،پنجره ی ماشین بود.
_اتفاقی دیدم.
ته دلم میگفت ،دروغ میگه!از این که منتظرش بودم خیلی ذوق زده بود.
_منتظرت بودم تاباهات صحبت کنم!
_به خاطر همین ،از خونه بیرون اومدم(برگشت سمت)البته بااجازه ی پدرم.
دنبال جای پارک میگشتم،بالاخره ،یه جا پیدا کردمو ،ماشینو پارک کردم.
ماشینو خاموش کردمو خیره شدم به پریچهر و گفتم:
_میدونم در حقت،بدی کردم،میدونم، فرصت،یه زندگیه راحتو ازت گرفتم،اما میخوام باهام باشی،نمیتونم بدون تو زندگی کنم،هر کاری بگی انجام میدم ،هر شرطی بزاری انجام میدم.
_هر شرطی؟
_آره هر شرطی.
_باید تمام کارایی که میگمو،موبه مو انجام بدی.
_هرکار بگی انجام میدم.
خنده ای از ته دل کردو گفت:
_چرا انقدر راحت قبول میکنی؟شاید من بگم ادم بکش،یاکار بدی ازت بخوام؟!
_میدونم،که همچین چیزایی ازم نمیخوای.
لبخند دلنشینی زدو گفت:
_تمام شرطامو فردا بهت میگم،جلوی خانوادهامون ،فردا با خانوادت بیا خونمون.
از ته دلم قهقه ای سر دادمو ،یکدفعه گونه ی پریچهرو بوسیدم ،که کلی ناراحت شد ،تا مسیر خونشونو منت کشی میکردم.

امیر علی”

ماشینو تو پارکینگ پارک کردمو با آسانسور بالا رفتم ،سوئیچو دور انگشتم تاب میدادمو فکر میکردم،به آینده ،به نازنین ،دختری که ،چندسال پیش ،خودشو خانوادشو بی آبرو کردیم،ممکنه که مارو ببخشه؟بگذره از تمام بدیهامون؟!
واااای خدا مغزم داره متلاشی میشه ،از بابت ،تمام این فکر های پریشون.
صدای موزیک آسانسور، تمام میشه و در آهنی باز…
کیلیدو از تو جیبم در میارم،یک آن لرزش گوشیه توی جیبمو، احساس میکنمو گوشیو بیرون میارم.
تمام سلول های بدنم ار خوشحالی،میخندیدن.
نازنین بود،بدون وقفه گوشیو وصل میکنمو سریع سلام میدم.
_سلام،آقا امیر علی؛خوب هستید؟کارم داشتید زنگ زدید؟!
(نمیدونم،بگم؟ نگم؟)
_غرض از مزاحمت،میخواستم ببینمتون،تو شرکت یه مشکلی تو پروندهای گذشته پیش اومده،فقط شما میتونید حلش کنید.
هـــــــــوف،عجب دروغی گفتم!
_چه مشکلی؟!راستش من نمیتونم بیام تهران…
_خب چرا؟!
_آخه راه طولانیه ،من اینجا کلی کار دارم.
_خب پس آدرس بدید من بیام.
سکــــوت کرد،انقدر حرف نزد که فکر کردم قطع کرده،گفتم:
_الو خانوم احمدی هستید؟
(باصدای اهسته گفت)
_بله هستم،من آدرسو براتون، از طریق پیام میفرستم.
بالبخند میگم…
_منتظرتونم ،خانوم.
باصدای آهسته ای خداحافظی میکنه ،گوشیو روی قلبم میزارمو ،از ته دل برای بخشیدنمون،دعا میکنم.

همزمان با کیلید انداختم توی در،در،باز میشه و میلاد با چهره ای گرفته و رضا با چهره ی بشاش،در چهار چوب، در نمایان میشه.
دریا کوچولوهم دست رضا رو گرفته و با پیراهن قرمزی، که به تن داشت خواستنی تر جلوه میداد.
رضا_هووووی،هــــــیز،چشمتو درویش کن،مگه تاحالا دختر به این خوشگلی ندیدی؟
خم شدمو دریا رو توی بغلم گرفتمو ،چرخوندمش،آخر سرم یه بوس آبدار از لبای قنچه ایش ،گرفتمو گفتم:
_باباشم،تو رو سننه؟!
میلاد_پس من اینجا دسته بیلم؟!
رضا پوزخندی زدو گفت:
_نه عریزم تو به دسته،خـــــر،بیشتر شباهت داری.
قهقه میزدم ،میلاد جری شدو با مشتو لگد افتاد به جونمون ،ما،در حال زدو خورد بودیم ،که یک آن ،دریا رو دیدم که سمت پلها میرفت.
میلادو کنار زدمو ،داد زدم،دریـــــــا!
قدم اولو برداشت ،نزدیک بود سقوط کنه ،که رو هوا گرفتمش.
نفس ،تو سینه ی، سه نفرمون حبس شده بود.
میلاد سریع اومدو، از بغلم قاپیدشو صورتشو قرق بوسه کرد.
کــــیف میکردم وقتی همچین صحنه هایی رو میدیدم.
رضا_خوبه حالا،توام،هیچی نشده که!
میلاد_مگه حتما باید چیزی میشد؟!
_بچها بیخیال،حالا،شالو کلاه کردید کجا برید؟!
رضا خم شدو ،یکی از دستاشو پشت کمرش گذاشت،دست دیگه اش هم به حالت عصا در دست گرفتن ،شباهت سازی کردو با لحنی زن

ونه گفت:
_دارم میرم خونه دخترم ،پلو بخورم،چلو بخورم،مــ….
با لگدی که پشتش زدم ،نطقش کور شد.

رضا_هـــــوی یــــابو چرا لگد میزنی؟
دستشو که بالا اومدو تو مشتم گرفتمو گفتم:
_بادست صحبت نکن باو.
قیافمم شبیه چاله میدونا کردم.
میلاد_بچها،تو راهرو ییم،بسه.
رضا _بیا زودتر بریم دیگه!
_کجا میرید؟
میلاد_خونه ننه قمر.
باتعجب گفتم:
_جدا؟
رضا_نه قطعا،(روکرد به میلاد)بریم دیگه ،الان شامشونو میخورن…
میلاد اومدو بهم دست داد ،خواست خداحافظی کنه ،که سفت دستشو گرفتمو گفتم:
_باید منم ببرید.
میلاد_این لوس بازیا چیه؟خب بیا کسی جلوتو نگرفته!
رضا_زود باشید باو،من رفتم پایین زود بیاید شماهم.
میلاد_باشه توبرو ماهم الان میایم.
_حالا چرا یه دفعه یاد خونه ی ننه قمر افتادید؟
میلاد_والا ،این رضا،گـــــشنه،به هوا غذاهای ننه قمر میخواد بره!
چشمکی زدمو گفتم:
_توام،به هوا غذا میخوای بری؟!
بامشت ضربه ی آرومی به بازوم زدو گفت:
_تـــو روحـــت،بیا بریم تا صدا رضا در نیومده.

حسین”

بادمم گردو میشکنم،از خوشحالی نمیدونم ،چکار کنم،بین ماشینا لایی میکشمو ،از ته دل میخندم،به حتم ،اگر کسی تو این وضعیت ببینم ،حتما فکر میکنه،دیوونه شدم.

گوشیم زنگ میخواره ،هنزفری رو توی گوشم میزارمو جواب میدم.
_الو؟!
_سلام،دادا کجایی!؟
_دارم میام چطور مگه؟
_بیا خونه ننه قمر ،ماداریم میریم اونجا.
_اونجا چه خبره؟
_هیچی باو،بیا زودتر منتظرتیم.
سرعت ماشینو زیاد تر میکنم،پیش به سوی خونه ی ننه قمر….

****
کنار ننه قمر میشینم،بچها هنوز نیومدن ،مرجان توی اتاقشه،ظرف میوه ای که ننه قمر برام پوست میگیره رو روی پام میزارم ،تیکه ای از پرتغالو،میکنمو ،در،دهان میزارم.
ننه قمر_عزیز ننه ،شما که میخواستید برای شام بیاید،زودتر بهم خبر میدادید،تا یه چیز درستو حسابی درست کنم.
پرتغالو قورت،میدمو میگم:
_والا من بیرون بودم ،بچها زنگ زدن،گفتن ،بیام،اینجا.
_باشه ننه قدمتون سر چشم.
_مرجان خانوم نمیان بیرون؟!
چهره ی ننه قمر غمگین شدو گفت:
_بچم،خیلی ناراحته،مشتاقی یه سری شرطو شروط ،براش گذاشته،توبد موقعیتیه!
ظرف میوه رو روی میز گذاشتمو بلند شدم…
_میتونم باهاش صحبت کنم؟!
_آره ننه،فقط،عزیز ،ننه در بزن،که اگه سرش باز بود…
نزاشتم بقیه ی حرفشو بزنه وگفتم:
_چشم،ننه،حالیمونه.
سمت اتاق مرجان رفتمو به خواسته ی ننه،چند تا ضربه به در زدم،کمی طول کشید تا صدای آرومشو شنیدم.
_بیایدتو!

در اتاقو باز کردمو وارد،شدم ،بازم کنار پنجره نشسته بودو نگاهم میکرد،پیش دستی، کردو قبل از من سلام داد،منم بالبخندی جواب سلامشو دادمو ،روی تخت نشستم.
_بهتری مرجان خانوم؟
_ممنون،دریا خوبه؟!
_آره ،داره میاد اینجا!
سریع بلند شدو با لبخند محوی گفت:
_خدایی؟
_آره به خدا.
یکدفعه دمق شدو نشست…
_میلادم میاد؟
_آره.
اخماش توهم رفت…
_هنوزم از میلاد متنفری؟
_آره.
پامو روی هم انداختمو ،دودستمو تکیه گاهم قرار دادمو،کمی به عقب خم شدم.
_زمانی که ،بیمارستان بودی،من ،بودم که بامیلاد،مشهد رفتم،نمیدونی برای خوب شدن تو ،چجوری زانو زده بودو،التماس میکرد،تغییر میلادو فقط منی که رفیق چندین سالشم میتونم حس کنم،میلاد انقدر تغییر کرده،که گاهی وقتا برام ناشناسه.
سرشو برگردوندو گفت:
_تمام اینا رو میدونم!
_پس چرا یه شانسی به خودتو میلاد نمیدی؟میلاد برای کنار تو بودن له له میزنه .
_شاید مجبور بشم که بامیلاد کنار بیام،فقط و فقط به خاطر دخترم.
_این اشتباهو نکن،چون وقتی مجبوری وارد یه زندگی بشی،خیلی زود دلتو میزنه.
از،گوشه ای چشمش،اشکی چکید.
_پس باید چکار کنم؟
_دلتو بامیلاد،ساف کن، مطمئنم با محبت هایی که میلاد بهت میکنه،کمی دلت،نصبت بهش ،نرم میشه.

سرش پایین بودو با گوشه ی لباسش بازی میکرد.
_ببین ،مرجان،تو الان ،وضعیتت خیلی فرق میکنه،بادخترای دیگه،شاید کسی رو دوست داشته باشی،نمیدونم،شایدم نه ،اما مطمئن باش کسی که دوستش داری،بعد از تمام این اتفاقا ،دید مناسبی نصبت بهت نداره ،دیگه نمیتونه ،اعتماد، کاملو نصبت بهت داشته باشه…
وسط حرفم پریدو گفت:
_من که کار اشتباهی نکردم،من که تو تمام این اتفاقا مقصر نبودم.
_درسته تو مقصر نبودی،اما هیچ مردی ،حاظر نمیشه ،بازنی ازدواج کنه ،که قبل از خودش ،بامرد دیگه ای رابطه داشته.
تمام اینا رو دارم دوستانه بهت میگم.
حرف نمیزد ،از جام بلند شدمو گفتم:
_امشب میلاد میاد. بیشترم ،به خاطر تو میاد،بهش فکر کن.
بعد از اتمام حرفم از اتاق بیرون رفتم.
امیدوار بودم ،صحبتهام،به دردش خورده باشه!

مرجان”

هنوزم پشت پنجره نشستم ،حیاط تو دیدمه ،میلاد،به همراه ،دریا و بچها وارد خونه شدن.
تصمیممو ،گرفتم،میخوام کنار دخترم باشم ،حتی اگر مجبور بشم ،بامیلاد زندگی کنم.
حتی اگر بیخیال فرهاد بشم….
الان که فکر میکنم،حسی که به دریا دارم ،به هیچ بنی، بشری ندارم.
مادر بودن یعنی این…..
بلند میشمو جلوی آیینه ،خودمو مرتب میکنم.
دلمو پراز یاد خدا میکنمو از اتاق بیرون میرم.
رضا مثل همیشه مشغول ،بگو بخنده و بادیدنم ،همه از جاشون بلند میشن،سلام کوتاهی میدمو ،سمت میلاد میرم ،دریا رو تو بغلم میزاره.
چشماش،شرمندگیو داد میزنه ،اینو میبینم….
دریا دودستشو قفل گردنم میکنه و سفت بهم میچسبه ،و دلم پر از شــــوق میشه.
همون مبلی که نزدیک میلاد بود میشینم.
باخودم فکر میکنم….
میلادو خدا بخشیده…
بخشیده که حاجتشو میده!
بخشیده که،زیارت امام رضا رو نصیبش میکنه!
من کی باشم که نبخشم؟
خدا روحشو بر،من ،دمیده…
باید ببخشم.
گاهی وقتا ،یکسری حرفا،از طرف یه شخص بی طرف،عجــــیب به دل آدم میشینه.

میلاد”
دلم داره زیرو رو میشه،یعنی امکان داره این خود مرجان باشه؟!
دریارو روی پاهاش نشونده و بالحن،بچگونه ،باهاش صحبت میکنه ،دقیق میشم به چهره ی جفتشون….
قــــدرت خــــدا،چه قدر شبیه همن.
رضا_ننه قمر پس این شام کو؟دلم مالش رفت!
امیر علی_کارد بخوره ،به اون شکمت که،همیشه گـــشنته!

رضا_مــــرگ ،کارد،بخوره ،به فرق سرت!
حسین_بسه باو ،کم،کارد،کارد،کنید،هر کی نشناستتون،فکر میکنه،خیــــلی شاخید!
رضا_نه داداش،شاخ که رو،سر گاوه!
امیر علی_حسین جان بهتر بود میگفتی،فکر کردی خیلی کلفتی؟!
_اگر کلفت

باشی که از چاه ،مستراع رد نمیشی…
مرجان تپقی زد،نگاهش کردم ،دستشو جلو دهنش گرفته بودو ریز میخندید.
همینجور محو مرجان بودم ،که حجم عــــظیم،کون رضا جلو دیدمو گرفت.
اومدو ،روی دسته ی مبل،بین، منو مرجان نشست.
رضا رو کرد بهمو گفت:
_چشت باو،مددجو،مگه خودت خواهر مادر نداری؟!
حولش دادمو گفتم:
_گمشو بینیم،آخه تو رو سننه!
کتفاشو باز کردو،حالت داش مشتی گرفتو گفت:
_نبینم،چشت هرز ،بره سمت خواهرمون!
(مرجان،هنوزم میخندید)
_رضا نزنم،شتکت،کنما!
سریع،کتفاشو بستو ،رفت پشت مرجان قائم شدو گفت:
_نه تورو خدا،عــــــفو بفرما مرا…
خونه،از خندهای بچها ترکید.
مرجان که ازبس خندیده بود،به سرفه،افتاد…
توهمین گیرو دار موبایلمم،زنگ خورد،تاخواستم جواب بدم،قطع شد.
امیر بود….

امیر”

تمام،برقا خاموش بود،هیچ کسم،خونه نبود،حتما رفتن،گلو گشت…
برقارو روشن کردمو ،گوشیمو از تو جیبم ،بیرون آوردمو ،شماره ی میلادو گرفتم،هرچی بوق خورد جواب نداد،گوشیو رو کانتر گذاشتمو،سری به آشپزخونه زدم.
در،یخچالو باز کردمو،شیشه ی شیرو بیرون آوردم.
داشتم،تو کمدا دنبال،کیکی یا بیسکوئیتی میگشتم که گوشیم زنگ خورد.
خواستم بلند بشم،که سرم به در کابینت بالایی ،که خودم باز گذاشته بودم،برخورد کرد،آخــــــم،دراومد.
همینجوری که دستم،رو سرم بودو،آخو اوخ میکردم،گوشیو جواب دادم.
_هــــا؟!(باعصبانیت)
_ها و مــــرگ،چرا داد میزنی؟
_بنال باو…
_تو زنگ زده بودی!
_کجایید؟
_خونه ،ننه قمر.
_دسته تبر،به پشت همتون.
خندیدو گفت:
_چرا؟!
(پیر زنی از پشت،خط داد زدو گفت:
_بگو،ننه اون دوستتونم بیاد.)
_شنیدی امیر؟!
_اره شنیدم،آدرس بفرست میام.
_باشه،پس زودتر بیا.
_ok
گوشیو قطع کردمو،یه لیوان شیر خوردمو ،زنگ به آژانس زدم.
حوصله ی ماشین نداشتم.

میلاد”

مرجانو دریا تو حیاط نشسته بودن ،دلم میخواست کنارشون بشینمو،تو شادیاشون سهیم بشم.
حسین اومدو کنارم ایستاد.
حسین_چرا نمیری پیششون؟!
_میترسم.
دستشو روی شونه ام گذاشت.
_برو ،خودتو تو دلش جا بده،فکر کنم،تصمیمشو گرفته!
خیره ی چشماش شدمو گفتم:
_مگه بهت چیزی گفته؟
_برو از خودش بپرس.
دستشو از روی شونم،برداشتو ،منو تو خماری گذاشتو رفت.
دلو،زدم دریا و رفتم توی حیاط،باصدای قدمام متوجه ام شدو،سمتم سر چرخوند.
_میتونم بشینم؟
_آره(باصدایی آهسته)
آروم کنارشون نشستمو گفتم:
_هوا سرده،شما سردتون نمیشه؟!
_نه این هوارو ،دوست دارم ،دیگه نزدیک بهاره ،تقریبا هوا بهاریه!
(تاحالا نشده بود اینجوری،راحتو ،بدون توهین باهام صحبت کنه.)
به گوشه ای از حیاط خیره شدو گفت:
_بچه که بودیم همیشه بساتمونو اونجا پهن،میکردیم،یادته؟!
بااین،که یادم نبود،سرتکون دادمو گفتم:
_آره یادش بخیر.
دستی به سر دریا کشید…
_کی فکرشو میکرد،تقدیرمون اینجوری بشه!
سرم پایین بودو،چیزی جز شرمندگی،نداشتم که بگم.
_من درحقت بد کردم،اما به خدا که،دست خودم نبود،تو حال خودم نبودم،الان شرمندمو پشیمون…
_میدونم.
_میدونم بهم علاقه نداری،میدونم،یکی دیگه رو دوست داری،به خدا نمیخوام مجبورت کنم،باهام باشی،فقط ازت خواهش میکنم،به خاطر دریاهم که شده،یه فرصت بهم بده ،تاخودمو ثابت کنم،تا بهت نشون بدم،که آدم سابق نیستم.
منتظر نگاهش کردم.
تک نگاهی بهم انداختو گفت:
_بهت فرصتشو میدم،اما ازم نخواه دوستت داشته باشم ،نخواه ،مثل یک زن کامل کنارت باشم،اگر تو رو انتخاب کردم،صرفا به خاطر دخترم بوده،وگرنه پای کوچیکترین علاقه ای درمیون نیست.
_من قول میدم ،بهترین زندگیو،برات بسازم ،تاجایی که میتونم،بهت عشق میورزم، تا کمبود،عشق ورزیدن تو،تو زندگیمون هویدا نشه.
سر دریا رو بوسیدمو گفتم:
_چند روز دیگه تولد دریاست، تو باید به عنوان مادرش تو جشن کنارش باشی.
لبخندی زدو دستی تو موهای دریا کشید.

رضا”

باامیر علی سرمونو به شیشه،چسبونده بودیم تا حرفاشونو بشنویم .
امیرعلی_تو چیزی میشنوی؟
_نه،لامصب پنجرهاش دوجداره است.
_چــــــیز تو این شانس،ولی رضا دارن لبخند میزنن،فکر کنم،یه عروسی افتادیم.
زنگ آیفون زده شد ،سریع رفتمو جواب دادم.
_بله؟
_باز کن
_ اِاا،امیر تویی؟
_باز کن ببینم!
شاستیه ،آیفونو زدمو سریع رفتم جای قبلیم ایستادم.
حسین ،دست تو جیب اومد کنارمونو گفت:
_دارید چه غلطی میکنید؟
امیرعلی_یه لحظه صبر کن،بهت میگم.
دست امیر علیو گرفتودنبال خودش کشوند،خیلی عصبانی بود،یعنی انقدر کارمون زشت بود!؟

حسین”

داشتم آتیش میگرفتم،یعنی انقدر،به چشم امیرعلی غریبه بودم، که موضوع به این مهمیو بهم نگفته بود؟
باید از زبون ننه قمر میشنیدم؟
مگه باهم نصبت خونی نداشتیم،مگه همیشه ،مثل برادر کنارهم نبودیم؟!
دستشو از دستم بیرون آوردو باخنده گفت:
_چته دادا؟چرا انقدر عصبانی؟
با صدای کنترل شده ای ،از بین دندونام غــــریدم…
_من باید ،مریضیه مادرتو ،از ننه قمر بشنوم؟انقدر به چشمت،غریبه ام؟!
چهره اش غمگینو، گرفته بود.
_نخواستم ناراحتت کنم،وقتی خوشحالیتو،بابت پریچهر دیدم،نخواستم،خو

شحالیتو،زایل کنم.
_خودت میدونی،تو دنیا،از همه برام عزیزتری،تو رفیقمی،حاظرم برات،جونمم بدم ،چه برسه به خوشحالیم….
گرفتمش،تو بغلم.
_داداش،عشق بچگیامو پیدا کردم.
یکدفعه از تو بغلم جداش کردمو ،با تعجب گفتم:
_کـــِـــی؟

امیرعلی”

تمام این اتفاقای این چند روزو،براش گفتم،گفتم ،نازنین،همون عشق دوران بچگیمه،چه قدر از شنیدن این حرف تعجب زده شد.
متفکر نشسته بودو ،دستشو روی چونه اش تکون میداد.
-حالا میخوای چجور به خانوم احمدی بگی؟
_نمیدونم،خودمم،موندم.
_هر وقت ،خواستی بری ،بگو تامنم بیام.
_نه داداش،توزحمت نمیندازمت،باید خودم تنها باهاش صحبت کنم.
_چی بگم والا!
_حال خاله چجور؟
_تحت درمانه!
دستی روی شونه ام زدو گفت:
_انشاالله که خوب میشه.
_امیدوارم.
صدای رضا دراومد،داد میزدو صدامون میکرد.
_هــــــوی بچها کجایید،بیاید شام حاظره.
تقریبا نزدیکمون شده بود.
_پس منتظر مشتاقی نمیشیم؟!
_نه،ننه قمر گفت،مشتاقی دیر میاد،ما،شام
میخوریم،براش میذاریم.
بلندشدیمو،همگی سر میز غذاخوری نشستیم.
مثل همیشه،با،شوروشوق،پر از زنـدگی،باشوخیای رضا ،نگاه های وقتو بی وقت ،میلاد به مرجان،امشبم گذشت…

حسین”

کتو شلوار پوشیده و کروات زده ،با خانواده ای که به زور راضیشون کردم به اومدن ،روبه روی پریچهر نشستم،مادرمثل بار اول،گرمو صمیمی ،برخورد نکرد،اما بابا،مثل همیشه باوقار و صمیمی،رفتار کرد.
همگی چشم به دهن ،پریچهر،دوختیم،دل تو دلم نبود،همش فکر میکرد،خواسته ی نامعقولی داره.
دستی به شالش کشیدو گفت:
_من از خانوادتون ،عذر خواهی میکنم،که دوباره اینجا کشوندمتون،آقا حسین،دیروز زیر پنجره ی اتاقم ،کشیک،میدادن،پدرم ازم خواست برمو باهاشون صحبت کنم،خب،منو باصحبتاشون قانع کردن،منم یه سری شرط دارم ،به خودشونم گفتم،در مقابل خانوادها میگم،تا سندو مدرک داشته باشم بعدها..
روکرد بهمو گفت:
_شرطم،اینه،تا آخر عمر کنارم بمونی،بهم خیانت نکنی،بهم تهمت نزنی،همیشه پشتوانه ام باشی،ازم خواسته ی نابه جایی نخوای،تو سختیا،ناملایمتیه،زندگی کنارم باشی،سعی نکنی اخلاقمو،یاخودمو تغییر بدی ،چون من تو دامن بهترین مادر تربیت شدم.ازت هیچی نمیخوام،به جز عشق.
یعنی اینا شرطاش بود!
همـــــین؟
چه فکرایی که نکرده بودم…
یکدفعه صدای دست زدنو مبارک،باشه ی پدر مادرا بلندشد.
مامان بلند شدو صورت پریچهرو بوسیدو،انگشتری که نسل در نسل تو خانوادمون چرخیده بودو تو انگشت پریچهر انداخت.
خوشحال بودم ،از تـــــه دل….
انقدر که،تو،پوست خودم نمیگنجیدم.
بغض داشتم،به خاطر این همه خوبیه خـــدا…
بحث،مهریه شد ،مد نظر من ،ده هزار سکه بود،اما با حرف پدرش همگی خشکمون زد،همش ،چهارده تا سکه؟!
نطقم باز شدو گفتم:
_نه چهارده تا خیلی کمه.
پدرش لبخند،زدو گفت:
_مهر،دخترم ،خوشبختیش،سکه و زمین ،که نمیشه ضامن،خوشبختی؟
مامانم باشیرین زبونی گفت:
_حرف شما متین،اما چهار ده تا خیلی کمه.
مامانش گفت:
_پس سفرای زیارتی هم،پشت قبالش!
همگی موافق بودنو شروع به دست زدن ،کردن.
شب خوبی بود،قرار شد عقد،چهار روز دیگه باشه ،ومن چه قدر خوشحال بودم در این موقعیت.

بعد از رسوندن،مامان اینا و کلی صحبت درمورد خانواده ی پریچهر،سمت شیرینی فروشی رفتمو ،بایه جعبه شیرینی سمت خونه روندم.

درو،با کلید باز کردمو،وارد خونه شدم،همه برقا خاموش بود،حتما بچها میخواستن،قافلگیرم کنن،خودمو برای هر اتفاقی آماده کردم.
دست کشیدم ،روی دیوارو،کلید برقو زدم.
باروشن شدن برقا،کل خونه رو زیرو روکردم ،واقعا هیچکس خونه نبود!
جعبه ی شیرینیو روی کانتر گذاشتمو ،اتاقارو یکی ،یکی گشتم،نـــه،واقعا،انگار،کسی خونه نبود!
گوشیمو،در آوردمو شماره ی امیر علیو گرفتم.
بعد از چند بوق جواب داد…
_الو؟
_سلام،خوبی داداش،کجایی؟
_سلام،حسین تویی؟من توراهم،دارم میرم دیدن،نازنین.
_آها،باشه،موفق باشی،راستی خبر از بچها نداری؟
_مگه خونه نیستن؟
_نه!
_نمیدونم،والا،من که داشتم میومدم،همشون خونه بودن!
_باشه،عزیز ،پشت فرمونی،مزاحمت نمیشم،فعلا…
_باشه،خداحافظ.
تماسو قطع کردمو،شماره ی میلادو گرفتم…
_سلام.
_سلام،کجایید؟
_خونه ،ننه قمر،دوستداری بیا،فعلا خداحافظ.
گوشیو قطع کرد،همینجوری نگاه گوشی میکردمو ابرو بالا مینداختم.

میلاد”

به،همراه باباو دریا، رضا و امیر،اومدیم ،خونه ی ننه قمر،مشتاقی به بابا ،خبر داده بود ،برای خواستگاری بیایم،منم کلی خوشحال بودم،بابت این قضیه.
تمام صحبت های اصلی زده شد،قرار شد فردا بریم ،محضر و عقد کنیم،اما دیدن یه چیز،خیلی ناراحتم میکرد.
غمی که تو چهره ی مرجان بود….

مرجان”

در تمام طول شب،فقط یاد صحبهایی که بافرهاد داشتم ،میفتم،یاد گریها و التماساش.
دلم پیش فرهاده،عشق همیشگیم…
بهم گفت،دریا رو میدزدیمو باهم فرار میکنیم…
آخه مگه میشد؟!
فرار من،چه ثمره ای داشت!
هـــــــی…
شاید تقدیر اینجور برامون نوشته.
نگاه به دریایی ،که در آغوش پدر میلاد نشسته،میندازمو،سعی میکنم،فکرایی که آزار

م میده رو،از مغزم بیرون بندازم.

امیر علی”

سرتا پام از استرس،میلرزه،اگر نبخشه ،اگر قبولم نکنه؟!
وای،وای،وای…
دنده رو عوض میکنمو،نگاهی به آدرسی که توی گوشیم،بود میندازم.
کوچه همون کوچه است،فقط سه تا خونه،اونجا بود،هوا تاریک بود،فقط،نور تیر چراغ برقی،که ته کوچه روشن بود،کمی فضا رو روشن کرده بود،زنگی به نازنین زدمو،از ماشین پیاده شدم.

چند بوق خورد تا جواب بده…
_الو؟!
_سلام ،نازنین خانوم،من الان،سرکوچه تونم،کدوم خونه مال شماست.
باتعجب گفت:
_مگه شما اومدید؟
_بله ،البته اگر شما راهمون بدی.
خنده ای کردو گفت:
_الام میام جلو در.
گوشیو قطع کرد،ماشینو کناری،پارک کردم.
مرجان از در،خونه ای که ته ،کوچه بود بیرون اومد،باخوش رویی سمتش رفتمو سلام دادم،با کلی احوال پرسی از بچها و دریا ،بالاخره راضی شد تعارفم کنه داخل خونه.
خونه ای کاهگلی،با اسکلت چوبی،و البته کوچیک،پیر زنی تپل و قدکوتاه،با عینکی دوبراره،صورتش،وسط اتاق ایستاده بودو،باخوش رویی،تعارف به نشستن میکرد،به نظر میومد،همون عمه ای بود که نازنین،قرار بود،پیشش بیاید.
_خوش اومدی پسرم.
_ممنون حاج خانوم.
نگاهی به نازنین انداختم ،که روی زانوهایش نشسته بودو ،سرزیر انداخته بود،مخاطب قرارش دادمو گفتم:
_حال شما خوبه نازنین خانوم؟
سر بالاآوردو آروم گفت:
_خیلی ممنون.
_اوضاع کار چجوره؟
_هی میگذره.
عمه،به صدا دراومدو گفت:
_والا یه زمین کوچیک داریم ،که جفتی روش کار میکنیم ،خدا رو شکر ،خدا روزی رسونه!
رو زمین کار میکرد!!!
واااای….

نگاه به مرجان انداختمو گفتم:
_سر،زمین کار میکنی؟
_بله…
_میتونم باهاتون صحبت کنم؟!
متقابلا نگاهیم به عمه ،انداختم…
مرجان از جا، بلند شدو سمت من گفت:
_بریم تو حیاط.
پشت سرش رفتم، روی ،تخت،چوبی که توی حیاط گذاشته بودن ،نشستیم.
منتظر بهم نگاه کرد.
_پروندهارو آوردید؟
_اوووم،راستش نازنین خانوم،من برای یه کار دیگه مزاحمتون شدم!
بااخم نگاهم کردو گفت:
_چه کاری؟
_راستش(وااای،حالا چجوری بهش بگم؟عرق سردی روی کمرم نشست)راستش،مادرم مریض احوالن.
چهره اش غمگین شد..
_خدا بد نده!
_تومور بدخیم،گریبون گیرش شده،وقت زیادی نداره…
_انشاالله که خدا شفاشون بده.
_راستیتش اومدم ،برای حلالیت خواهی…
باتعجب نگاهم کرد گفت:
_کی حلالشون کنه؟من؟!
(از اون کوچه براش گفتم،از عشق بچگیم،از آبروریزیه اون روزمادرم،همه رو بهش گفتم،هر لحظه چهره اش بیشتر توهم میرفت،چشماش پرو خالی میشد،بعد از تموم شدن حرفام ،فقط یه جمله گفت ،که دلمو زیرو رو کرد.
_من سپردمتون به خدا،من بخشیدم،امیدوارم خداهم ببخشه!
از کنارم بلند شدو رفت،قبل از این که وارد خونه بشه برگشتو گفت:
_دوست،ندارم دیگه ،ببینمتون،برای سلامتیه مادرتونم،دعا میکنم،خیر پیش.

از خونه زدم ،بیرون ،حالم گرفته بود،این بیرون انداختن،محترمانش،یعنی این که باید فراموشش کنم….

میلاد”

تو محضر نشستم ،بادختری که ،تمام و کمال ،مال منه و همسرمه ،با عشقی که تو وجودمه نگاهش میکنم،اما اون هنوزم ،نگاهاش عاری ،از هر گونه،احساسیه.
پسرا برامون سنگ تموم گذاشتن ،رضا سمت عاقد رفتو به زور یه شیرینی کرد تو حلقش و گفت:
_حاج آقا تا اینجاییم،یکیم براما عقد کن!
حاج اقا خندیدو گفت:
_کیو برات عقد کنم؟!
رضا نگاهی دور محضر انداخت.
فقط خودمون بودیم ،مونث های جمعمونم ،ننه قمرو مرجانو دریا بودن ،رضا پشت کلشو خواریدو گفت:
_حاج اقا فعلا دم دستم کسیو ندارم ،هر وقت پیدا کردم،میام تا برام عقدش کنی.

همه به شوخیه رضا خندیدن ،دست بردم تا دست مرجان بگیرم ،میترسیدم ،دستشو عقب بکشه و ضایع بشم ،اما عکس العملی نشون ندادو گذاشت راحت دستشو لمس کنم،صورتشو سمتم چرخوند،لبخندی به روش زدم ،اما اون فقط نگاهی گذرا بهم انداخت…

حسین”

همش به سه روز دیگه فکر میکنم ،زمانی که منو پریچهر به جای،میلادو مرجان نشستیمو،تا ابد برای هم میشیم،برای اون روز لحظه شماری میکنمو،کلی برنامه دارم.

امیرعلی”

از شادیه بچها خوش حالم،از لبخند روی لبشون ،راضیم ،از اینکه،بالاخره میلاد ،تونست زندگیشو جمع و جور کنه ،شکر،گذارم.
برای آینده ی خودم امیدی ندارم …
برای عشقی که نابود شد و مادری که زمان کوتاهی رو قراره کنارم زندگی کنه،غمگینم.
کاشک خداهم با دل ما،راه میومد.

امیر”

همراه بچها دست میزنم ،برای رفیقی که داماد شده.
از معدود زمانهایی که انقدر خوشحالم ،اما حصرت نمیخورم ،که ای کاشک ،به جای میلاد بودمو ،دختر مورد علاقه ام جای مرجان…
از روز عقدم ،خاطره ی بد بدارم ،حاظر نیستم ،دوباره همچین حسیو تجربه کنم.
به قول،بچها ی مجازی
ازدواج،خـــــــر است…

رضا”

جوووون،عجب حاجیه باعشقی،آدم کیف میکنه،هم صحبتش میشه،ولی خو ازدواج کردنم،خیلی کیف میدها!
کلی کادو نصیب آدم میشه و تا چند ماه میتونی سرکار نری.
باید بگم ننم برام آستین بالا بزنه و دومادم کنه!
کی بهتر از شـــــبنم،خانوم چشم قشنگ،توی چند وقتیم که منشی شرکت بوده ،امتحاناشو پس

داده.

دوسال بــــعد”
میلاد”

_میــــلاد،زودباش دیگه،الان مهمونا میرسن.
_اومدم،خانومم،اجازه بده لباس دریا رو بپوشم!
دریا_بابا،الان ،عمو اینا میان؟
_اره دخترم الاناست که بیان.
_بابا،ارسلانم میاد؟
_اره بابا میاد،باباجون اذیتش نکنیا،برگرد تا موهاتو از پشت جمع کنم.
_بابا امیر بهم قول داده بعد شام میبرم پارک.
_حالا بزار بیاد،تا پارک.
مرجان تو چهار چوب در ایستاده بود و دستشو توهم قفل کرده بود.
_میلاد بیا،این بادکنکارو بزن دیگه ،من قدم نمیرسه.
بلند شدمو سمتش رفتمو دستمو دورش انداختمو بوسی از گونه اش زدم و گفتم:
_چشم خانومم،بچها که غریبه نیستن.
لبخندی زدو ،بوسی روی لبم زد.
خدا رو شکر میکنم ،از این عشقی که بینمون بود،از این تغییر مثبت مرجانو خانواده ای که با دنیا عوضش نمیکنم.
بادکنکارو با کمک مرجان به دیوار زدم.
دریا بالاپایین میپریدو شلوغی میکرد ،مرجان چسب میکندو دستم میداد که زنگ خونه به صدا دراومد.
مرجان_وااای،میلاد بچها اومدنو ماهنوزم هیچ کاری نکردیم!
از رو چهار پایه پایین اومدو گفتم:
_حرص نخور خانوم،بچها که غریبه نیستن!
صدای جیغ و داد دریا شروع شد.
_بــــابـــــا ،ارسلان اینا اومدن،بـــابــــا!
همراه مرجان ،برای استقبال مهمونا ،جلوی در رفتیم،حسین ،دریارو تو بغلش گرفته بودو ،لپشو گاز میگرفت،پریچهرم ،ارسلان یک ساله رو تو بغل گرفته بود،مرجان سمت پریچهر رفتو ارسلانو گرفت بغلو گفت:
_ایـــــی،جونم،فداش بشه خاله ،ببین چه تپل شده.
پریچهر قیافشو کج کردو گفت:
_واقعا تو این یه روز که ندیدیش ،تپل شده؟
همگی به حرف پریچهر خندیدیم،تعارفشون کردم بیان بشینن،توی پذیرایی بودیم ،تا خواستم بشینم،دوباره زنگ خونه به صدا دراومد.
امیر بود،بایه جعبه ی خیــــلی بزرگ.
_به به امیر اقا چه عجب تشریف آوردید!
_برو کنار،دستم افتاد.
اومد داخل،دادزدو گفت:
_پــــرنسس بابا کجاست؟
دریا جیغ بلندی زدو خودشو تو بغل امیر انداخت.
دریا به عادت،بچگیش،به امیر بابا می
گفت و هیچ وقتم از این قضیه کوتاه نمیومد.
امیر بوس محکی از دریا گرفتوگفت:
_عمو قوزمیتات ،اومدن؟
_اره عمو حسین اومده.
امیر نگاهم کردو گفت:
_رضا و امیر علی نیومدن؟؟!
_نه هنوز ،الاناست که پیداشون بشه.

حسین”

با امیر تخته نرد بازی میکردیم ،که دوباره سرو صداها بلندشد،امیر علیو رضا وارد خونه شده بودنو ،دوباره دلقک بازیاشون شروع شده بود.
امیر_دوباره اینا اومدن…
لبخندی زدمو گفتم:
_چیکار این بنده خداها داری؟
از رو صندلی بلند شدمو،سمت بچها رفتم ،رضا،ارسلانو تو بغلش گرفته بودو،بالا، پایین مینداختش،پریچهرم ،باهر بار بالاانداختن،ارسلان ،دست جلو دهنش میگرفتو جیغ خفه ای میزد.
مشتی حواله ی بازوی رضا کردمو گفتم:
_زنمو حرص نده باو…
_خب حالا ،انگار فقط تو زن داری!
کنار پریچهر ایستادمو دستمو حلقه ی بازوش کردمو گفتم:
_زن خودت کجاست؟!
_دانشگاهه،خودش میاد.
نگاهم به امیر علی افتاد ،هنوزم بعد از یک سال ،سیاه پوش مادرشه ،اما ظاهرشو خوب حفظ میکنه.
نازنین،قبولش نکرد،حتی بااین که،خاله بارها به دستو پاش افتاد ،تا باامیر علی ازدواج کنه….

رضا”

به اتاق قدیم خودم میرم ،هنوزم ،اتاقا بدون ،هیچ تغییری ،دست نخورده موندن.
زنگی به شبنم،میزنم،دختری که با نجابتش ،پاگیرم کرد ،خانوادم ناراضی بودن ،اما بعد از یه سال اسرار مکرر،بالاخره راضی به ازدواجمون شدن.
_عزیزم،جلو درم ،درو باز کن.
_باشه فدات.
از اتاق زدم بیرونو ،همزمان بازنگ زدن شبنم،درو باز کردم ،نگاهی به پشت سرم انداختم ،وقتی که مطمئن شدم کسی نیست،نا،قافل ،یه بوسی از شبنم گرفتم،لپای سرخ شدشو کشیدمو ،دستشو گرفتمو ،به داخل کشوندم.

امیر علی”

جمع شلوغ بود،پر از همهمه،پراز شادی ،امادلم عذادارمادرمو عشقی بود که هرگز نخواستم ،روی لبم خنده است،اما فقط خدا از دل غمگینم خبر داره.
تواین جمع فقط،سر منو امیر بی کلاه موند.

مرجان”

جمعمون جمعه،همه پر از انرژی وخنده ،خدا رو شکر میکنم که میلادو برای زندگیه مشترک انتخاب کردم ،الان بعد از دوسال زندگی،بعد از تمام عشقو علاقه ای که میلاد بهم کرد ،عاشقش شدم،با اشاره ی میلاد بلند میشمو کیک تولد سه سالگیه دریا رو میارم،همگی شروع میکنن به خوندن ،سرودو،تولدت مبارک
برای فوت کردن ،کیک ،همراه دریا،کنار میلاد میشنمو،همزمان باهم شمع هارو فوت میکنیم.
در دلم ،آرزوی همیشگی بودن این خوشبختیو میکنم….

پایان”
نویسنده:دختران معتمد

‫2 نظرها

  1. چه رمان باحالی بود ❣❣❣
    سپاس فراوان 😂😚😙😙🤩
    😚😚😚😘😘😘😘😘😘😘😆😃😁😃😃😆😃😃

  2. چرا امیرعلی موند پ…بیچاره…هم مادرش مرد هم نازنین قبولش نکرد..😕😧
    ولی امیر خوب کرد با دختر عموش ازدواج نکرد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن