رمان پوکر

رمان پوکر پارت آخر

از جیب شلوارش آدرسی بیرون میاره و نشونش میده . پسرک هم شروع میکنه به مسیر دادن و کوچه به کوچه تا دم خونه ای که میخواد بره با گفتن مسیر و حتی مغازه های توی راه ، راهنمائیش میکنه .

وقتی کارش تموم میشه با دست آزادش چند ضربه روی گره ی دست هامون میزنه و بعد به ته کوچه اشاره میکنه . خودش زودتر به اون سمت راه میفته و من همراهش میشم .

از خم کوچه که میگذریم ، دستم رو رها میکنه و سرکی میکشه . پشت سرش گردن کج میکنم تا بتونم مسیر اومده رو ببینم . مامور در جهت مخالف ما در حال حرکته .

نفس آسوده ای بیرون میدم و زیپ باز مونده ی کوله ام رو میبندم . پسرک رو به روم می ایسته و وارسیم میکنه .

– فراری ای ؟

– هوم ؟

روی پسرک که با دقت منتظر جواب منه خیره می مونم . توجیه ام میکنه .

– ای جوری که زود گیر میفتی . جا داری بری ؟ نداری ، آشنا دارم ها .

– جا نمی خوام . می خوایم بریم اون ور آب .

– واسه اونم آَشنا دارم .

نگاهی به قد و قواره ی نه چنان رشیدش میندازم . لباس هاش کمی براش بزرگ به نظر میان اما به عکس ظاهرش سعی میکنه شبیه یه مرد کامل رفتار کنه .

– آشنا ؟ چطوری می برن ؟

با تمسخر نگاهم میکنه و پوزخندی میزنه .

– چطوری ؟ ته لنجی . تنهایی ؟

– نه ! با نامزدم اومدم .

– ها ! پس قضیه عشقی ناموسیه .

طوری این حرف رو میزنه که ناخودآگاه خنده ام میگیره اما فکر می کنم قضیه هم عشقیه هم ناموسی ، می تونم از این موقعیت هم نهایت استفاده رو ببرم .

***

عشق آدم مثل ناموسش می مونه . ناموس هم که توی قاموس جنون از جون عزیزتره .

– بریم پیش این آشناتون .

– نمی خوای با نامزدت بری ؟

لهجه ی شیرین پسرک با بی رحمی تمام ، تلخ ترین حقایقی رو که تا به حال انکار کردم توی صورتم می کوبه . ته حلقم طعم زهر میشینه . کشیدگی ته جمله هاش دست کودک درونم رو تا کوهستان های غربی می کشونه .

– نه ! جدا ، جدا می گردیم ، به همدیگه خبرش رو میدیم . این جوری زودتر به نتیجه می رسیم .

شونه ای بالا میندازه که یعنی از کار ما سر درنیاورده و بعد زودتر از من راه میفته و اشاره میکنه تا دنبالش برم.

تند و چابک قدم برمیداره و از جای پاهایی که به زمین میکوبه مختصر خاکی هم بلند میشه . من به عکس ، خسته و پاکشان ، گاهی برای این که تعادلم رو حفظ کنم ناچار دست به دیوار میگیرم . وقتی نفسم میبره ، صداش میزنم .

– پسر ! آهای پسر .

می ایسته اما قبل از برگشتن چند ثانیه ای مکث میکنه . رو که می گردونه چهره در هم کشیده . سخت نیست این که بفهمم نوع صدا زدنم به غرور مردونه اش بر خورده .

– اسمت رو نمی دونم . نمیشه که این طوری صدات بزنم .

کوتاه و خلاصه فقط میگه ” محمد” . دل کوچیک محمد دلخور شده . جدی و محکم باهاش حرف میزنم . همون جور که انتظار داره باهاش برخورد کنن ، مردونه می بینمش .

– آقا محمد . یه خورده یواشتر . یه کم مراعات من رو هم بکن .

عضلات در هم گره خورده ی صورتش ، آزاد میشن اما ابروهاش رو همچنان نزدیک به هم نگه میداره تا جذبه اش رو حفظ کنه .

دوباره مسیر رو ادامه میده اما این بار کنار من قدم برمیداره .

– حالا این که میخوای من رو پیشش ببری آدم مطمئنی هست ؟

– ناخدا صالح ؟ معلومه ! من که تو رو پیش بد کسی نمی برم .

طوری بازار گرمی میکنه که انگار مدت هاست من رو میشناسه . شروع میکنه از ناخدا تعریف کردن و اون رو تا حد خدا بالا بردن ، اون قدر که دیگه نائی براش نمی مونه . وقتی میخواد نفس بگیره دیگه به مقصد رسیدیم .

کنار دریائیم و یکی دوتا قایق موتوری یه گوشه به چشم میخورن که چند نفر دارن کارتن های بزرگی رو بهشون منتقل میکنن و روی هم میچینن .

محمد چند قدم عقب عقب میره و بهم توصیه میکنه .

– همین جا بمون تا اول من برم بهش بگم .

نگاهم محمد رو دنبال میکنه که با مردی که از یکی از قایق ها بیرون میاد همکلام میشه و بعد کمی فاصله میگیره . من سر جام می مونم و سعی میکنم نفس هایی رو که رطوبت دریا به خس خس انداخته منظم کنم . کف دستم روی سینه ام می شینه و ماساژش میدم . دستم سمت چپ که میره ، ناخودآگاه یه کم مکث میکنه . دنبال یه تلاطم میگرده ، یه کم تپش ، یه ضربان ، اما هیچی حس نمیکنم . دریای قلبم انگار سال هاست از جزر و مد فاصله گرفته .

خیره ی امواج دریا میشم و نگاهم هم موج برمیداره . صورتم شور میشه . بی فایده است ، هر چقدرهم که نگاه میکنم این آبی به نظرم زلال نمیاد . این ساحل بوی ماهی مرده میده !

از دور محمد رو میبینم با مرد درشت هیکلی بر میگرده . دستی به صورتم میکشم و قد راست میکنم .

نگاه مرد که ریش های جوگندمیش از موهاش پرپشت تره روی تنم می چسبه . جای پاهام رو توی شن های ساحل محکم میکنم . مرد تا به روبه روم برسه چند بار پستی و بلندی بدنم رو بالا و پائین میره . به بازی شال روی گردنم که میرسه کم طاقت میشم و دندون روی هم می سابم ولی هنوز هم چشم هام رو به چشم های بی مژه اش دوخته ام . بار آخر نگاهش به لباس ها و ظاهرمه تا تخمین بزنه که ریسکی در کار نباشه . نمی دونم چی در من میبینه که رضایت و راحتی خیالش با باز شدن رنگ و رگه های پوست آفتاب سوخته ی صورتش خودنمائی میکنه .

بی اون که ازم چشم برداره از محمد می پرسه .

– تو که گفتی مرد داره ! پس مردش کو ؟

محمد کمی جلو میکشه اما من زودتر جواب میدم .

– اگر مردم می تونست همین جوری برای خودش توی شهر بگرده که مرض نداشتیم بخوایم قاچاقی از مملکت بریم .

روی بینی مرد چین میفته . دستمال بزرگ سفیدی رو از جیب کتش بیرون میاره و توی دست می چرخونه . طعنه هاش وقتی هنوز قابل هم صحبتی نمی بینتم ، حداقل برای من که این جنس نادیده گرفتن ها رو میشناسم ، گزنده نیستن .

– زبونش هم که سرخه .

– اما پولم سبز سبزه . چقدر میگیری ردمون کنی ؟

دستمال رو پشت گردنش میکشه و عرق نداشته رو باهاش خشک میکنه . بیشتر داره وقت میکشه تا فکر کنه وگرنه حرف اسکناس و پول دهنش رو آب انداخته و تیله های قهوه ای سوخته ی چشم هاش برق می زنن .

– نفری 10 تومن .

– ده میلیون ؟! چه خبره ؟

ظاهرا وقتی قرار نیست یه قرون هم بهش پول بدم ، نباید برام فرقی داشته باشه که ده میلیون بخواد یا صد میلیون اما خوشم نمیاد احمق به نظر برسم . می دونم حرفی که زدم بهش فهمونده که بدجور این جا پاگیریم و محتاج رفتن .

– یه آشنا دارم که با بیست تا ، تا خود انگلیس میبرتمون .

– پس برو سراغ همو .

رو میگردونه تا بره . می خواد نرخ کارش رو بالا ببره . کفتاریه که به یه لاشه چنگ و دندون نشون میده!

حوصله ی چونه زدن بر سر چیزی که قرار نیست اتفاق بیفته رو ندارم . به جاش فکر میکنم این موقعیتی رو که آسون به دست آوردم ، راحت از دست ندم . من به ظاهرسازی برای فرار نیاز دارم .

– اگر بخوایم بیایم کی می تونی ببریمون ؟

با تعلل برمیگرده اما تلاشش برای خونسرد نشون دادن خودش بی نتیجه است . دندون های نامرتبش از بین لب های کش اومده اش بیرون افتادن . لقمه ی چرب بی زحمتی به چشمش میایم که آماده ی بلعیده شدنه . دستمال رو به جیبش برمیگردونه و سری تکون میده که مثلا داره حساب و کتاب میکنه .

– دو نفر دیگه ام هستن . باید ببینم . یا امشب یا فردا شب .

– این همه پول میدیم که زودتر بریم .

این بار توی جواب دادن می مونه . خشمش رو با چشم غره رفتن به محمد که ساکت ایستاده ، خالی میکنه و بهش اشاره ای میزنه . هر دو ازم دور میشن .

چند دقیقه بعد محمد در حالی که با دمش گردو میشکنه برمی گرده . قبل از اینکه اون دهن باز کنه من شروع میکنم .

– این ناخدا اگر نمی تونه مهم نیست . تعریف یه ناخدای دیگه رو شنیدم . میگن کارش مطمئنه، فقط انگار یه مدته دیگه کار نمی کنه .

بلوفم زود می گیره . محمد بدون این که از ناخدای خیالیم توضیح بیشتری بدم ، توی تله ی من گیر میفته و با قیافه ی آویزون حرفم رو رد میکنه .

– ناخدا مصطفی ؟ اون توبه کرده . بی خود پیِش نباش .

پاهاش این بار شن ها رو درهم میریزن . بازوش رو می چسبم تا متوقفش کنم .

– تو من رو ببر پیشش ، خودم راضیش میکنم .

سر خم میکنم تا زمزمه ام توی گوشش ، نرم بشینه .

– حق تو هم این وسط محفوظه .

ابلیس میشم و پسرک رو از راه بی راهش گمراه میکنم .

وسوسه میشه . نگاهش رد ناخدا صالح رو تا وسط آب میگیره و بر میگرده . میخواد خودداری کنه اما وفاداری ای که پایه اش ، روی پول ساخته شده باشه ، خیلی راحت با همون پول نقش بر آب میشه .

– هر چقدر ناخدا صالح بهت میده من دو برابر بهت میدم .

صداش دیگه اون لحن سرسخت رو نداره . بهانه تراشی میکنه تا ارزش کارش رو برجسته تر کنه .

– ناخدا صالح بفهمه نونم آجر شده .

– از کجا قراره بفهمه ؟ تازه کم براش مشتری میبری ؟ بخواد قید تو رو بزنه نون خودش هم آجر میشه!

مکث می کنم تا حرف هام خوب براش جا بیفته و با کناره های انگشت عرق گردنم رو میگیرم . این جا برای من درست مثل ته جهنم می مونه اما برای بومی هایی مثل محمد هوا سرده و فقط از نم دریا یه گرد محو سفید ، گوشه ی لب های باریکش جمع شده . محمد نمک نشسته پشت لبش رو زبون میزنه و تشنه تر میشه . آب میریزم به کام این آسیاب .

– یه نفر روهم میخوام که برامون مدارک جور کنه . لابد برای اون هم آشنا داری ؟

نفسش رو محکم تو میکشه و تصمیمش رو میگیره .

– نمیشه این جور باهم بریم . من می رم فلافلی جمال دو تا خیابون بالاتر . از هر کی بپرسی نشونت میده . اون جا منتظرت میشم .

پا تند میکنه و از جهت مخالف اون چیزی که نشونم داده میره . خودم رو جمع و جور میکنم و میرم سراغ فلافلی جمال .

پیدا کردن فلافلی سخت نیست . بیشتر شبیه یه دکه ی بزرگ می مونه . ظرف های بزرگ از انواع کاهو سبزیجات و ترشی جات مخصوص رو توی سبدهایی ، رو به مشتری ها چیده و کافیه تا پول ساندویچت رو بدی و مشغول درست کردن یه مخلوط از اون چیزی که دوست داری بشی .

بین مشتری ها پسرک آشنام رو می بینم . محمد با اینکه راهش رو دور کرده و یه مسیری رو دور زده تا این جا بیاد ، زودتر از من رسیده .

پول دو تا ساندویچ رو حساب میکنم و هر کدوم با یه نون توی صف مردمی که سرگرم پیچیدن ساندویچ هاشونن می ایستیم . خیلی اشتها ندارم اما درد چرا . برای دارو خوردن و انتظار تاثیرش رو کشیدن به پر کردن معده ام احتیاج دارم . با بی میلی از بین مخلفاتی که ادویه ی کمتری داشته باشن چیزی برمیدارم اما محمد ساندویچ پر وپیمونی برای خودش درست میکنه .

لقمه هایی که فرو میبرم بیشتر به نظرم طعم زنگ آهن دارن . طعم شور خون .

از مزه ی دهنم دل آشوبه میگیرم . دلم می خواد جایی پیدا کنم تا تن خسته ام رو ولو کنم اما محمد چنان با عجله به نون توی دستش گاز میزنه که فکر نشستن رو هم از سر بیرون میکنم .

محمد موقع خوردن سعی میکنه دهنش رو ببنده اما بعد از چند بار دندون زدن انگار نفس کشیدن از بینی براش سخت باشه دهنش رو باز میکنه و نفس عمیقی میکشه و این کار رو توی هر بار پر کردن دهنش تکرار میکنه .

برای خودم هم عجیبه که این سیه چرده ی لاغر اندام چطور ذهنم رو درگیر خودش کرده . شاید به خاطر صمیمیت و خونگرمی ذاتی خود محمد باشه شاید هم … .

قبل از اینکه محمد یکی دیگه از اون گازهای بزرگش رو به ساندویچ توی دستش بزنه ازش می پرسم .

-محمد ، تو الان نباید مدرسه باشی ؟

بی توجه دهنش رو پر میکنه و هوم بلندی میکشه .

– اوهوم ! اما از مدرسه که پول درنمیاد .

این دلنگرانی هاش برای پول درآوردن باعث میشه به جای لقمه ، حرفم رو بجوم و بیرون بریزم .

– مرد دیگه ای تو خونتون نیست ؟ پدرت ؟ یا مثلا برادر بزرگتری ، چیزی ؟

– نچ !

با انتهای انگشت شصت باقی مونده ی سس زیر لبش رو پاک می کنه .

صحنه های پاک شده از ذهنم رو بازیابی میکنم ، وقتی به مامور میگفت خواهر خیالیش از مادر دیگه ایه ! نمی دونم چطور بپرسم که غرورش رو جریحه دار نکنم . این که بزرگتری که باید به جای اون بار زندگی رو به دوش بکشه تا اون توی این سن و سال بی دغدغه از نون شبی که باید سر سفره بیاد ، درس بخونه ، کجاست ؟ خودش بی حرف شروع میکنه به تعریف کردن .

– آقام رفته . پسر بزرگه هم خودمم .

فکر میکنم حدسم درست بوده ، میخوام خدا رو بابت نگه داشتن حرف توی سینه ام شکر کنم که جمله ی بعدش شوکه ام میکنه .

– آقام رو لنج کار میکرد . دریا بردش و پسش نداد .

فقط سکوت میکنم … همین .

– مامانم خیاطی میکنه اما خب مردی گفتن ، زنی گفتن نمیشه که همیشه ای جور بمونه .

ژست بزرگ منشانه اش نمیذاره تلخی توی ذهنم رسوب کنه . فکر میکنم مهمترین تصویر اون چیزیه که هر کس از خودش میبینه . همین تصویر ، تصور دیگران از تو رو میسازه .

محمد که توی قصه گفتن مهارت بی مانندی داره ، از تاریخچه ی خانوادگیشون شروع میکنه و تا آرزوهای دور و دراز خودش ادامه میده . عِرق پدری ای که به برادر سه چهار ساله اش داره برام از هر چیزی جذابتره . شاید چون گاهی من رو یادم خودم میندازه وقتی می خواستم نقش مادر رو بازی کنم .

غذا خوردنش که تموم میشه ، هنوز ساندویچم رو به نیمه هم نرسوندم اما میلی هم به خوردنش ندارم . میخوام نون رو کناری بذارم که محمد کف هر دو دستش رو به هم میکوبه . نگاهش روی ساندویچ من می مونه و یه بار فک پائینش رو چپ و راست میبره .

– نمی خوری ؟

– نه . اشتها ندارم .

– پس بدش من .

باقی مونده ساندویچ رو بهش میدم که بی تعارف شروع به خوردن میکنه اما با همون دهن پر اشاره میکنه که پشت سرش راه بیفتم .

– این موقع ناخدا مصطفی یا قهوه خونه است یا هم میره …

باقی کلمه ها همراه لقمه اش بلعیده میشه و به گوش من نمی رسه . البته بیشتر از روی قصد این کار رو میکنه .

توی یه مسیری من رو پا به پای خودش میکشونه و بعد یک دفعه متوقف میشه . متعجب می مونم که چی شده ولی خودش زودتر بازو میکشه و به کمی جلوتر اشاره میکنه .

– قهوه خونه اون جاست . من دیگه باهات تا اون جا نمیام که کسی ما رو باهم نبینه . همی جا منتظرت می مونم .

سری تکون میدم و رو میگردونم اما قبل از اینکه گامم بلند شه ، دستم رو از عقب میکشه . سر برمیگردونم و تا ببینم چی میخواد .

– بذار کیفت با من بمونه .

پالتووم رو از بند کیف آزاد میکنم و کوله رو پیشش میذارم . چیزی جز یه مشت خرت و پرت ندارم که نگران از دست رفتنشون باشم . اگر همین خرده ریزها بهش اطمینان میده که در صورت دیدن ناخدا باز هم برمیگردم تا پولش رو بدم ، بذار فکر کنه تضمینی داره .

پالتوم رو روی ساعدم مرتب میکنم و رد مسیری رو که قبلا نشونم داده میگیرم . پنجاه متر جلوتر ناچار سر خم میکنم تا بتونم از در کوتاه و چوبی قهوه خونه سنتی تو برم . فضای قهوه خونه با این که هم سطح زمینه اما تاریک و دود گرفته است . همین که پام به داخل میرسه ریه هام از حجم دود قلیونی که واردشون میشه به تقلا میفتن .

هر جور هست سرفه هام رو خفه میکنم و یه راست سراغ میز فلزی قدیمی نزدیک در و مردی که پشتش نشسته میرم .

– با ناخدا مصطفی کار دارم .

مرد سیبیلوی پشت میز حسابی که براندازم میکنه ابرویی بالا میندازه .

– با ناخدا چه کار داری ؟

سکوت میکنم و دست به سینه به مرد خیره میشم تا بهش بفهمونم این قضیه به اون ربطی نداره . البته اگر این شش های به تب و تاب افتاده بهم اجازه اش رو بدن !

– امروز هنو نیومده . معلوم هم نی بیاد .

نمی تونم بیشتر از این سنگینی نگاه های کنجکاو مردهای استکان به دست قهوه خونه رو روی بوی تنباکو و دود قلیونشون تحمل کنم تا ناخدا بیاد . بلافاصله از در بیرون میرم و راه اومده رو برمیگردم .

برای بدن بیمارم اما همون ثانیه هایی که در معرض سم نفس کشیدم کافیه تا من رو به آستانه ی خفگی برسونه. قدم هام متوقف میشن .

اون قدر سرفه میکنم که خون به جای حلق ، توی حدقه ی چشم هام جمع میشه . زانوهام خم میشن . حتی یه مولکول اکسیژن از نایم عبور نمیکنه . سرم سنگین میشه و بدنم لخت . روی زانوهام میفتم . از جای پاهام روی زمین خاکی بلند میشه و توی گلوم میشینه . بساطم تکمیل میشه و به این باور میرسم که دیگه محاله بتونم نفس بکشم .

دست هام بی هدف بالا و پائین میرن و به این طرف و اون طرف چنگ میندازن . پلک هام بازن اما حقیقتا چیزی نمی بینم . تا این که یه لحظه شکه میشم و بعد یه کم فقط یه کم راه نفسم باز میشه . انگشت هام روی صورت خیسم کشیده میشن . به اندازه ی یه مشت آب سرد روی صورتم پاشیده شده و همین کمی حالم رو بهتر کرده .چ ند بار پلک میزنم تا اشک جمع شده توی چشم هام رو پس بزنم و صورت نگران محمد رو که یه کاسه ی روی رو جلوی روم گرفته ببینم .

– چت شد یهو ؟

دهن باز میکنم و محمد باقی آب توی کاسه رو توی گلوم سرازیر میکنه . نفس کشیدن رو که دوباره به یاد میارم سرم رو عقب میکشم و با پشت دست مخلوط آب و خون جاری از گوشه ی لب هام رو پاک میکنم .

محمد هنوز هم دولا شده کنارم و این پا ، اون پا میکنه .

– بهتر شدی ؟

هومی می کشم و نگاهی به اطراف میندازم . یه کم اون طرف تر یه درخت پیدا میکنم که میشه زیرش چند دقیقه ای استراحت کرد . دو ، سه باری تلاش میکنم تا بالاخره می تونم سر پا بایستم . چند قدمی که به اون سمت میرم متوجه میشم که محمد هنوز سر جاش مونده و حرکتی نمی کنه .

– یه کم بریم زیر سایه اون درخت تا ببینم این ناخدا رو دیگه کجا میشه پیدا کرد . هوم ؟

دور وبرش رو می پاد و دوباره خیره ام میشه . دل دل میکنه تا حرفی بزنه .

– چی شده ؟

– میگم الان که ناخدا نیست . من برم یه سر یه جا و برمیگردم .

– کجا ؟

کوله ام رو که زمین گذاشته بود برمیداره و با دست دیگه پشت گوشش رو میخارونه .

– زود برمیگردم .

شرایط رو بالا و پائین میکنم . خوب به اون چیزی که میخواستم رسیده بودم . کافی بود کاری کنم تا ناخدای اول گیر پلیس بیفته و با وجود اون همه شاهدی که دیده بودند دنبال ناخدای دومی میگردم ، به حد کافی مدرک وجود داشت تا این احتمال رو که به نحوی از کشور خارج شدیم تقویت کنه . فقط می موند یه چیز که باید تکلیفش رو مشخص میکردم . خودم!

تا درگیر افکار خودمم ، محمد هم به سود و زیان خودش فکر میکنه . از سکوتم این طور برداشت میکنه که میخوام زیر قول و قرارمون بزنم .

– خوب . رفتم قهوه خونه برات آب بیارم ، عبدا… گفت پسر خاله ام اومده ، پیم میگرده . باید برم ببینم چه کارم داره .

حس بدی پیدا میکنم . می مونم که چطور می تونم یه چیزهایی رو درست کنم که اون خودش ادامه میده .

– پسر خاله ام تازه اومده بود ، عیدی های رضا رو هم آورده بود . رضا رو که گفتم … داداش کوچیکمه . قرار بود برام کار پیدا کنه . پسر خاله ام رو میگم ها . لابد برام تو شرکت خودشون کار پیدا کرده که فرستاده دنبالم . دیگه نونم تو روغنه .

– خیلی خب . برو .

کوله رو کنارم میذاره و عقب گرد میکنه تا بره اما بلافاصله پشیمون میشه . با این که وسوسه ی دیدن اون آشنا و خبرهایی که ممکنه داشته باشه براش خیلی جذابتر از پول واسطه گری ای که من قولش رو دادم اما باز هم تلاشش رو میکنه .

– تو چه کار میکنی ؟ میخوای بری پیش نامزدت تا من بیام ؟

انگار بعضی زخمها برای آدم عادی نمیشن . هر بار که این مسئله رو بهم یادآوری میکنه همون قدر درد داره . سری به نفی تکون میدم .

– پس بیا تا فلافلی جمال با هم بریم اون جا بمون تا بیام . ها ؟

نه کاری دارم برای انجام دادن ، نه جایی برای موندن . فقط یه گوشه ی دنج می خوام که بشه توش یه کم استراحت و فکر کنم . باهاش هم قدم میشم و اون دوباره داستان سرایی رو شروع میکنه . بی حواس وانمود میکنم که گوش میدم .

ماجرای پسر خاله اش رو برام تعریف میکنه که واقعا پسر خاله اش نیست . این که مادرش موقع زایمان میمیره و پدرش هم که از اول دلش با این ازدواج نبوده ، بچه رو پیش قابله ی پیری که همه خاله صداش میزدن و البته اون هم خاله ی واقعی کسی نبوده ، میذاره تا به وصال دختر تاجر ثروتمندی برسه که شیفته ی زیبایی مرد شده بود و پسرش هم …

محمد همین طور با آب و تاب نقالی میکنه و من فکر میکنم چقدر بده که من هم دارم از این پسر سواستفاده میکنم . محمد دلش به پولی که درمیاره خوشه و من اما اون قدری توی جیبم ندارم که بتونم حسابم رو باهاش صاف کنم . کاش لااقل واقعا خبر خوبی انتظارش رو بکشه . این پسر خاله ی تعریفی ، اسطوره ی محمده که به قول خودش اون هم اول از کار برای ناخدا صالح شروع کرده ، بعد رفته خارج و حالا برای خودش کسی شده و موقعیتش شده قبله ی آمال محمد . کاش واقعا پشت این قبله ، خدای عادلی خوابیده باشه یا نه خدای عادلی بیدار ، همه چیز رو در دست بگیره .

به مقصد نرسیده محمد راهش رو کج میکنه و من رو تنها میذاره .

یه کم توی فلافلی صبر میکنم . آدم های مختلف رو میبینم و نقشه میکشم که چطور باید پای پلیس رو به جایی که میخوام بکشم . یه جوری که محمد اصلا دیده نشه . حوصله ام سر میره . تنم به سمت خواب مایل میشه و ستون فقراتم رو مدام خم میکنه .

برای بیدار موندن و فکر کردن راهی ساحل میشم . ناخودآگاه مسیری رو که به نزدیکی لنج ناخدا صالح ختم میشه انتخاب میکنم . عجیبه که از دور می بینمش . هنوز هم همون حوالی ایستاده و این بار با دو تا دختر تنها سر و کله میزنه . ظاهر دخترها غریبه بودنشون رو فریاد میزنه و کس دیگه ای همراهشون نیست . باید دو تا مشتری ای باشن که ناخدا حرفشون رو میزد .

ناخدا بادی به غبغب انداخته و معلومه مشغول لاف زدنه اما در همون حال نگاهش روی سر و سینه ی دو تا دختر چرخ میخوره . جالبه ، مردی که برای رد کردنم از مرز از من مرد می خواست !

از گیر انداختنش با کمال میل لذت میبرم . اما از زودتر گیر افتادن خودم اون هم توسط ناخدا استقبال نمی کنم . در نتیجه مسیرم رو تغییر میدم . خیلی از ساحل دور نشدم که چشمم به شاسی بلند مشکی ای میفته که بهم چشمک میزنه . یاد شور و شوق محمد میفتم که معلوم نبود بیشتر از اومدن پسر خاله اش نشات میگیره یا تصور دور دور کردن با ماشین شاسی بلندش .

چشم چشم میکنم شاید محمد رو ببینم . شاید همین الان تونستم بهانه ای بتراشم . هر چیزی برام مونده بهش بدم و از خطر دورش کنم .

حدسم درسته و پسرک با بی قراری ای که سعی در پنهان کردنش داره کنار پنجره ی راننده ایستاده و داره توی ماشین سرک میکشه . از این جا وقتی چند ده متر ازم دوره نمی تونم صورتش رو واضح ببینم اما جثه ی ریز و چابک محمد به نوعی شاخصه .

از دست این پسر خاله ای که حتی زحمت پیاده شدن به خودش نداده کفریم . صورتم رو در هم میکشم و می خوام از این جا دور شم که یه لحظه یه حسی مثل خروشیدن یه رعد مانعم میشه . انگار قبلا تو این لحظه بودم . انگار قبلا تجربه اش کردم و می دونم که الان چیزی در رابطه با این صحنه درست نیست .

دوباره می چرخم و به محمد و ماشین و … نگاه میکنم . چیزی نیست اما همین موقع یه مرد کنار محمد قرار میگیره . انگار از پشت صندوق ماشین چیزی شبیه چند تا کیسه آورده باشه و به دست محمد بده . از این فاصله و از این زاویه وقتی محمد جلوش ایستاده درست نمی بینمش . فکر میکنم لابد حرکت مرد رو دیدم و ندیدم و همین هم برام مشکوک بوده . قبل از پا کشیدن یه نگاه دیگه به مرد میندازم که چیزی از جیبش بیرون میاره و به محمد نشون میده . می خوام اهمیتی ندم و بگذرم اما یه برق توی گردن مرد کنجکاویم رو تحریک میکنه . احمقانه است . خوب هر کسی می تونه یه گردنبند یا زنجیر توی گردنش داشته باشه اما ناخودآگاه پاهام من رو جلو میکشن . ژست ایستادن مرد ، قد و قامتش ، حالتی که دستش رو نگه داشته ، همه و همه برام خیلی آشنان … .

بی اراده فاصله ای که بینمونه رو کم کم پر میکنم .

مثل نهال نازک رقصانی توی تند باد ، به خودم میلرزم . الهامات ذهنیم من رو تا سایه ای توی یه باغ می کشونن . سایه ای که ازم میخواد باهاش برقصم . من و رقص با گرگ ها ؟!!!

قطار اتفاقات زندگی که به راه میفته ، اگر مسافرش باشی ، دیگه نمی تونی جایی میون راه پیاده شی . باید تا ته خط ، هر چی پیش اومد جلو بری .

حالا من به جایی رسیدم که قبلا پیش بینیش نمی کردم اما ایستگاهی برای پیاده شدن نیست . حتی اگر قطار من این ماشین سیاه باشه ، که مثل نعش کشیه که پیش از این ، توش خواب تابوتم رو دیدم .

پاهام سرکش شدن . به جای فرار کردن ، خودشون و من بیچاره ی زنجیر شده بهشون رو به سمت حلقه ی خطر می کشن . هر چی نزدیکتر میشم تصویر رو به روم بیشتر رو به گنگی میره . حتی زن یا مرد بودنش برام نامشخص میشه . فقط یه چیز واضحه . هارمونی یک جفت تیله ی آبی درخشان وسط صورت آدمک با پس زمینه ی دریا . می ترسم از غرق شدن اما توی گرداب که بیفتی راه فرار نداری .

انتظار دیدن مهرنوش رو می کشیدم . اصلا این همه زحمت کشیدم که بیاد ، که از کاوه دورش کنم ، اما انگار این آدم همیشه چیزی برای غافلگیر کردنم توی چنته داره . پسر خاله ای که پسر خاله ی هیچ کس نیست !

با تعریفات محمد جور درمیاد و نمیاد .

دست محمد دراز میشه و اون چیزی که مهرنوش روبه روش گرفته رو به چشم هاش نزدیک میکنه . یکه خوردنش رو سیال توی باد به صورتم سیلی میزنه . یه قدم پا پس میکشم و بالاخره متوقف میشم .

می تونم بفهمم که محمد عکس زنی رو که توی فلافلی جمال جا گذاشته تا سراغ پسرخاله اش بیاد رو زود میشناسه . عکس رو بالا و پائین میکنه و پشت گوشش رو میخارونه . نمی دونم توی چارچوب تنگ اون عکس ، تصویر کاوه هم جا میگیره یا نه .

باد موهای محمد رو به هم میریزه و قامت بلند مرد کنارش کمی تاب میخوره تا بتونه با کناره های دست این موهای آشفته رو دوباره رام کنه .

این آشفتگی مثل یه بیماری مسری بهم حمله ور میشه و تکونم میده . انگشت هام مشت میشن . نگاهم سرگردون از پشت سر محمد که توی دیدرسمه تا چنگال مهرنوش پرپر میزنه .

حالا ذهنم برای به یادآوردن اون داستانی که برام ذره ای اهمیت نداشت ، به تکاپو میفته . مرد جذابی که همسر و بچه اش رو رها میکنه … یه دختر پولدار … کار … سفرخارج از کشور و ماشین شاسی بلند … پول …پول …پول …

انگشت های مهرنوش گردن محمد رو میگیرن و فشار میدن . دست هام دراز میشن و تنم به سمت جلو خم میشه . چند تا ضربه پشت سر محمد میزنن که حالا بیشتر شبیه یه جور خوش و بش مردونه میاد . ناخن های من توی گوشت فرو میرن تا خیال پیش روی رو از سرم بندازن .

محمد روی سر پنجه هاش می ایسته تا بلندتر به نظر بیاد و راحت تر با مهرنوش حرف بزنه . پسرک جلوی مهرنوش به یه عروسک مینیاتوری شبیهه . یه نمونه ی کوچیک از یه آینده ی نزدیک .

تو جلو رفتن و عقب کشیدن مردد موندم . فکر میکنم محمد باید به همه فکر کنه . روی این ترازو ، کفه ی مادرش ، خانواده اش ، حتی برادر کوچیکش ، رضا ، که تازه از مهرنوش عیدی گرفته ، سنگین تر از یه دختر غریبه است که حتی هنوز حق الزحمه ی دوندگی هاش رو هم نداده .

تصمیمم رو میگیرم . میخوام برگردم فلافلی جمال و منتظر بمونم .

اما کاش قبل از مهرنوش ، پلیس از راه می رسید .

به ساعتم نگاهی میندازم . به زبون عقربه ها چند ساعت ، فقط به حد کفایت ، بین این آدم ها و کاوه فاصله افتاده اما برای من انگار از اون صبح پر از بیم و امید ، که من از پرواز جا موندم و چتر نجاتم رو به کاوه دادم ، قرن ها گذشته . اون قدر گذشته که دیگه دست خیالم هم به گرد پای کاوه نمی رسه .

حافظه ی از کار افتادم رو به زور به کار میگیرم تا شاید بتونم توی مسیر یه تلفن پیدا کنم . یه تلفن که بشه باهاش به یه سری کارها سر و سامون داد . حداقل به اندازه خشکوندن نهری که ریشه ی محمدها رو به آفت مبتلا میکنه . یا شاید فقط قدر دادن یه آدرس تا جبران گمراه کردنشون رو بکنه .

یکی از مغازه های اطراف رو در نظر میگیرم تا یه بطری آب بخرم و جلو جلو جیره ی مسکن هام رو بخورم و بعد یه تلفن بزنم .

هنوز کفش هام از زمین جدا نشدن که در سمت ماشین مهرنوش باز میشه و راننده ای که تا به حال به صندلیش چسبیده بود ، یک دفعه از توی ماشین بیرون می پره .

جا میخورم .

کف کفش هام روی زمین کشیده میشن و چند سانتی به عقب متمایلم میکنن . از این فاصله کی من رو دیده و شناخته ؟

راننده به سمتی که من هستم می چرخه .

حس میکنم تموم شد .

دو تا قدم بلند برمیداره . محاله من رو ندیده باشه . اون هم وقتی اصلا به دنبال من اومدن .

غول وحشتی رو که یکباره توی وجودم سر بلند کرده افسار میزنم اما فکر تماس ناکام مونده ام رو نمی تونم از سرم بیرون کنم . سنگریزه های زیر کفشم خش خش میکنن و نمیذارن تمرکز کنم . کف دست های عرق کرده ام رو روی مانتوم میکشم . بند کوله از روی شونه ام لیز میخوره و پائین میفته .

راننده دست توی جیب کتش میبره و من مسخ شده ، بهش خیره میشم .

قبل ازاینکه حتی بتونم فکر کنم چه عکس العملی باید نشون بدم ، کسی از پشت بازوم رو میگیره و من رو با خشونت دنبال خودش می کشونه .

هنوز گیجم . از گوشه ی چشم مرد درشت هیکلی رو که من رو به زور با خودش هم جهت میکنه رو میبینم و نمی بینم . سرتا پا سیاه پوشیده و این سیاهی باعث میشه چشمم سیاهی بره .

نمی فهمم چطور متوجه صدای پا یا حتی حضورش نشدم ! قاعدتا ، سایه ی مرد که بی اجازه روی زمین میفته باید زودتر عرض اندام میکرد .

نمی خوام بی خودی داد و بی داد راه بندازم ، گو این که فایده ای هم نداره . اصلا مگر این خواست خودم نبود ؟ که گیر بیفتم ؟ که به جای کاوه قلابم رو به آرواره های این کوسه گیر بندازم ؟

دهن باز مونده ام رو می بندم اما چشم هام هنوز ناخودآگاه اصرار دارن که رد راننده رو بگیرن . سرم به عقب برمیگرده و می بینمش که از جیب به جای هر چیزی که من تصورش رو میکردم ، گوشی موبایلش رو بیرون میاره و با ظاهر عصبی ای شروع به صحبت میکنه . گیج تر میشم . بازوم از فشار دست های مرد به درد میاد . هوفی از سر ناراحتی میکشم و به مرد دقت میکنم .

حدودا چهل ساله ، با پوستی تیره تر از چرم و موها و ریش و سبیل مشکی ، من رو به سمت یه پاترول لجنی هدایت میکنه . کمی تقلا میکنم اما نتیجه اش فقط تنگ تر شدن بندیه که به بازوم قفل کرده . سکندری میخورم و زبونم به اعتراض می چرخه .

– هی ! چی کار میکنی ؟

صدام به جیغ خفه شده ای می مونه که گوش های خودم رو هم خراش میده اما مرد کوچکترین توجهی نمیکنه . انگار بال یه جوجه ی جیغ جیغو رو گرفته و به زور میخواد به لونه برش گردونه .

– اوهوی ! با توام . اصلا تو کی هستی ؟

در سمت کمک راننده رو باز و من رو با نیروی فوق العاده ای به داخل پرت میکنه .

نمی فهمم . یه چیزی این وسط مشکوکه . اگر با مهرنوش بود ، باید خودش هم این طرف می اومد یا حداقل راننده اش . اما از دور این طور به نظر می رسه که اون ها هنوز هم سرگرم محمدن .

اگر پلیس باشه ، … حتی تصورش هم مضحکه . پلیس ها هیچ وقت این جوری باهام برخورد نکرده بودن . این روش اون ها نبود . پس این مرد کیه ؟

خودم رو به سمت بیرون ماشین میکشم اما مرد ، پاهام رو که هنوز از روی صندلی به بیرون آویزونه با یه دست میگیره و مثل یه چیز مزاحم به داخل میندازه . دست و پا میزنم اما اون زودتر در رو توی صورتم میبنده .

دستگیره ی در رو که میگیرم قبل از اینکه بکشمش ، از توی پنجره نگاهی به بیرون میندازم . کشمکش من و مرد توجه راننده ی مهرنوش رو جلب کرده . هنوز موبایلش رو کنار گوشش نگه داشته اما داره توی ماشین سرک میکشه .

یه لحظه ناخودآگاه صاف میشینم و از بیرون رو میگیرم . مرد مرموز هم روی صندلی راننده جا میگیره . کوله ی من رو که توی دستش گرفته ، روی صندلی عقب پرت میکنه و به جاش کتش رو برمیداره .

نفس عمیقی میکشم و بهش رو میکنم . پیشونی کوتاهش کمی از عرق مرطوب شده و موهای فرفریش روی این نم وز کرده دیده میشن .

مفصل انگشت هام رو میشکنم و صدام رو بالاتر از حد معمول میبرم .

– ببین آقا . من نه می دونم کی هستی ، نه می دونم چی میخوای . اما گمونم اشتباه گرفتی .

بی اون که حتی نیم نگاهی بهم بندازه . حرف هام رو مثل وز وز یه پشه از این گوش میگیره و از اون گوش بیرون میفرسته . کت خاکستریش رو توی دست این طرف و اون طرف میکنه تا از جیب داخلیش یه گوشی رو بیرون بیاره .

دلم مثل سیر و سرکه می جوشه اما بین بد و بدتر موندم . بین پائین پریدن از قطار در حال حرکت و موندن توش وقتی داره با سرعت به کوه نزدیک میشه . حتی نمی دونم کدوم بده و کدوم بدتر .

راننده مهرنوش همچنان داره به سمت ماشین میاد . طوری می چرخم که کاملا به شیشه ی ماشین پشت میکنم . دست هام رو روی

سینه گره میزنم تا مانع دیده شدن رعششون بشم .

– ببین …آقا … جناب … ، نمی دونم ، هر چی … من … اصلا تو یکدفعه از کجا سبز شدی ؟

مرد همچنان ندیده میگیرتم و بعد از شماره گرفتن گوشی رو کنار صورتش میبره . گوش تیز میکنم بلکه از کارش سر دربیارم ولی فقط یه جمله میگه .

– پیداش کردم آقا .

بعد از یه کم مکث بالاخره حضورم رو می پذیره و گوشی رو به سمتم دراز میکنه . با اشاره اش موبایل رو به گوشم میبرم . گلوی خشک و خراش خورده ام رو به زحمت با چند قطره از بزاقم تر میکنم تا صدایی ازش بیرون بزنه .

– الو ؟

– دختره ی احمق ! معلومه کدوم گوری غیبت زده ؟

لرزش پرده ی گوشم رو به خوبی حس میکنم . موبایل رو بلافاصله از کنار گونه ام فاصله میدم و با تعجب یه بار به گوشی و کمی به مرد کنار دستم نگاه میکنم . این صدای آشنای خشمگین ، توی این موقعیت ، سورپرایز دلچسبی به نظر میاد .

به لب هام بیهوده زبون میزنم و دوباره گوشی رو بلند میکنم . تعجبم بی اجازه توی کشیده صدا زدنش خودنمائی میکنه .

– حاجــی …

– مگه تو نباید ، کاوه رو از مرز رد میکردی ؟

قلبم توی سینه تپیدن رو فراموش میکنه . این مگر پشتش یه نفی محکم خوابیده . کاوه نرفته !

– من که پیغام دادم به زورم شده ببرینش .

صدای من از اوج به پائین سقوط میکنه .حاجی هم این بار فریادش هر چند بلندتره اما تن دلخوری داره.

– تو لازم نکرده به من کار یاد بدی . به هر ترفندی بود ردش کردن ، ولد چموش از اون ور مرز دوباره برگشته .

این یعنی یه جاهایی زور هم کارساز نیست . یه وقت هایی ، عالم و آدم هم دست به دست هم بدن و کمر همت ببندن ، تو رو به راهی که میخوان بکشن ، باز هم تو می تونی خلاف جهت شنا کنی .

– میری ، با خودت میبریش ، تا بیشتر از این کار دست خودش نداده . یه کاری کرده که دیگه هیچ کدوم از بلدها حاضر نیستن باهاش کارکنن .

ته دلم میلرزه . یه حسی دارم مثل کسی که روی بالا بلند یه کوه ایستاده . از دره ی زیر پام می ترسم اما از توی اوج بودن هم لذت میبرم . حس شیرینی آروم آروم توی وجودم چکه میکنه و لایه میبنده . انگار اون جمله ی طلسم شده رو هزار بار زیر گوشم شنیده باشم . نه ! زیر گوشم نه ! انگار کسی اون قدر بلند فریادش کرده باشه که پژواکش توی گوش همه نشسته باشه .

کدوم آدمیه که از شنیدن ” بی تو هرگز ” بدش بیاد که من از دیدنش ، چشیدنش ، غرق خوشی نشم ؟

اما اگر به قول حاجی کار دست خودش بده چی ؟

نفسم گم میشه . اگر پیداش کنن … اگر بگیرنش … اگر اون تراشه های مخصوص متوقف کردن سیستم جی پی اس کپسول ، از کار بیفتن … وای !!! امان از اگر ها !

با تشر حاجی از پیچ و تاب خوردن توی حواس ناشناخته ی خودم بیرون میام .

– شنیدی یا باید بگم بندازنت توی گونی و ببرنت ؟

شنیدم . فهمیدم …

شنیدم . شنیدم که ما کلیشه ها رو پس زدیم . دروغ ها رو کنار گذاشتیم . ما توی کوره گداخته شدیم تا به خلوص برسیم .

زیر رگبار مصبیت غسل کردم و از هر چی گناه ، از هر چه اشتباه ، مبرا شدم . با خودم فکر میکنم هیچ قصه ای ، هیچ وقت تک نفره افسانه نشده . لیلی رو مجنون تعریف می کنه و شیرین با فرهاد شیرین شده .

این قانون طبیعته . این قرار نانوشته ی خداوندیه ، که آدم به حوا آروم بگیره ، حتی اگر از زادگاهشون رونده بشن . آدم و حوا کنارهم موجودیت پیدا میکنن ، حتی اگر به بهای بهشت تموم بشه .

آره من فهمیدم . فهمیدم .

با پوست و گوشت و خونم حس کردم .

تماس قطع شده اما همچنان گوشی رو توی دست های مبهوت رویازده ام نگه داشتم .

هیچ دوراهی و تصمیمی نیست . فقط باید خودم رو به این جریان بسپرم تا من رو با خودش ببره . اصلا مگر کار دیگه ای هم می تونم بکنم ؟ من دیگه من نیستم . اون هم دیگه کاوه نیست . ” ما ” اون قدر با هم عجین شدیم که بی هم زندگی کردن که هیچ ، بی هم زنده بودن رو هم فراموش کردیم . دستم رو روی سینه ام میذارم . درست جایی که قلبم محکم و مطمئن می تپه . روی قلبی که ” قلب ” نیست . اصلِ اصله . بهم میگه حالا که انتخاب شدم تا پیامبر عشق باشم ، باید به مقر سفارتم کوچ کنم و توی این باید ، هر شکی ، عین شرکه .

وقتی مجددا گوشی توی دست هام میلرزه به خودم میام .

گوشی رو به طرف مرد که سخت و نفوذ ناپذیر به شیشه ی جلوی روش چشم دوخته میگیرم . مرد کلید تماس رو لمس میکنه و بی حرف فقط گوش میده . بعد از چند ثانیه گوشی رو به جیب شلوارش برمیگردونه .

اولین قدم از راه درازم رو برمیدارم .

– راه نمی افتیم ؟

مرد از روی صندلی عقب یه نایلون مشکی رنگ رو برمیداره و روی زانوهام میذاره . این سکوت بی تفسیرش ، وادارم میکنه تا خودم برای سرک کشیدن توی کیسه اقدام کنم اما قبلش آخرین نگاه رو به جایی که ماشین مهرنوش بود میندازم . حالا دیگه نه اثری از ماشین هست نه از سرنشین هاش و نه حتی از محمد . انگار همشون متعلق به یه کابوس قدیمی بودن که دود شده و از بین رفته .

کیسه رو باز و محتویاتش رو زیر و رو میکنم . یه چادر حریر اسود عربی ، چند تا کرم گریم و مداد آرایشی و چیزی شبیه یه دست دندون مصنوعی *که البته تا روی لثه های بالایی رو کاملا می پوشونه .

مرد بی توجه به من استارت میزنه و راه میفته .

نگفته می دونم که با کارهایی که کردم ، پلیس باید توی یه قدمیم باشه و به همین آسونی نمی تونم فرار کنم .

دست هام رو از آستین های چادر تو میبرم و قسمت بالاییش رو روی شونه هام میندازم .

ماشین از ساحل دور میشه و من با دریا خداحافظی میکنم .

یادم میفته که می خواستم به پلیس زنگ بزنم و حداقل ناخدا مصطفی رو لو بدم . باید این کار رو میکردم اما الان دیگه برای اینکه مدرکی علیه اش جور کنم، مثلا درباره زمان رد کردن اون دو تا دختر ، زمان ندارم . وقتی حاجی من رو پیدا کرده ، پس باید بقیه هم ردم رو گرفته باشن . پس اگر قرار به رفتنه ، زودتر . هر چند از این بابت لااقل خیالم راحته که کارم رو درست انجام دادم و همه رو گمراه این دریا کردم . سر نخ دادن به پلیس و *تصفیه حساب با مهرنوش هم باشه برای وقتی که از مرز رد شدیم.

آفتاب گیر جلوی روم رو پائین میدم و توی آینه به صورت خودم خیره میشم . رنگِ پریده و هاله ی تیره ی زیر چشم هام توی ذوق میزنه . لب هام کبود شدن . در یکی از کرم ها رو باز میکنم و در پوشش رو روی داشبورد میندازم . کمی از کرم رو روی پوست دستم تست میکنم . رنگ سبزه ی سیری ، روی مچم نقش میبنده . لرزش دست هام ، ضعف و درد رو بهم یادآوری میکنن و دلم مچاله میشه . انگشت هام مشت میشن تا رعشه رو انکار کنن .

بی حوصله کرم رو هم کنار درپوشش میذارم و چند لحظه پلک های ملتهبم رو روی هم فشار میدم . هنوز مردمک هام از تقلا نیفتادن که سنگینی چیزی رو روی زانوهام حس میکنم . بلافاصله واکنش نشون میدم و با زحمت ابروهام رو بالا میکشم تا بتونم چشم باز کنم .

لوله ی کرم روی پاهام پرت شده . دندون روی هم میکشم تا به اعتراض خاموش مرد کنار دستم جوابی ندم . خودم رو از لا به لای صندلی ها به سمت عقب مایل میکنم تا کوله ام رو بردارم .

دست مرد ناگهان آستینم رو میچسبه و وادارم میکنه تا درست روی صندلی جاگیر بشم . بعد هم غرغر میکنه .

– کمربند !

– کوله ام رو میخوام باید قرص بخورم .

بدون اون که از جاده چشم بگیره ، فرمون رو به دست چپ میده و با دست دیگه کوله رو از عقب چنگ میزنه و جلوی پام میذاره .

جیب های کوله رو به دنبال مسکن میگردم که باز دولا میشه و از توی داشبورد یه بطری آب معدنی همراه یه دفترچه ی کوچیک بیرون میاره و قبل از اینکه بگیرمشون تاکید میکنه .

– مشخصاتش رو حفظ کن .

دفترچه ی کوچیک ، یه شناسنامه است . بازش که میکنم ، یه عکس بالاش خورده که مطمئنا تصویر منه . منتها با کمی تغییر . پوست تیره و ابروهای پهن ، به علاوه ی فک و گونه ای برجسته تر . این طرف و اون طرف صورتم هم به لطف نرم افزار های حرفه ای ، یکی دو تا لکه ی خال مانند اضافه شده .

آروم کردن دردم رو به زمان دیگه ای موکول میکنم تا قبل از رسیدن به خروجی شهر تغییر چهره داده باشم . کرم ها و مداد و بعد هم قالب فک و دندون که بد جوری آزار دهنده است . کارم رو سریع تموم میکنم اما قبل از اینکه دستم به سمت بسته ی قرص هام بره ، مرد هشدار آخر رو میده .

– دست هات !

دست هام رو هم با کرم می پوشونم اما با وجود سرعت پائینمون قبل از اینکه وسائل رو جمع و جور کنم به ایست بازرسی ای که توی

خروجی شهر گذاشتن می رسیم . وسایل رو زیر پاهام میریزم و هولزده صفحه ی اول شناسنامه رو باز میکنم تا ببینم کیم !

– اگر چیزی پرسیدن جواب نمیدی ، مگر اینکه من همونو به عربی تکرار کنم اونم فقط یه کلمه .

مشخصاتم رو میخونم و از بر میکنم . قالب دندون ها رو توی دهنم میچرخونم تا درست جا بیفته .

سوال و جواب های مرد کنار دستم با ماموری که مدارکمون رو بازرسی میکنه ، به درزا میکشه . مرد پیاده میشه و چند قدمی از ماشین فاصله میگیره .

می ترسم به خودم توی آینه نگاه کنم و نتیجه ی آرایش صورتم رو ببینم .

یکی ازمامورها در حالیکه شناسنامه ی جعلی من رو به دست داره سراغم میاد . دوباره جای قالب رو روی لثه ها محکم میکنم و با چشم دنبال مرد همراهم میگردم . همین که مامور سرش رو از پنجره ی باز کنار دستم تو میاره تا چیزی بپرسه ، موج سرفه ها در یه حرکت پارتیزانی سر می رسن و دهنم پر از خون میشه . می ترسم دستم رو جلوی دهنم بگیرم و رنگ هایی که هنوز روی پوستم نخوابیدن ، با سرخی خون آبه قاطی بشن . نگرانیم برای پاسخگویی بی جاست ، وقتی مامور به سرعت عقب میکشه . شاید می ترسه بیماری واگیرداری داشته باشم .

از ماشین پیاده میشم و با احتیاط آب دهنم رو کنار جاده خالی میکنم . مردی که باید مواظبم باشه فقط از دور تماشام میکنه و با تلفنش جایی دورتر از من مشغول صحبت میشه .

نمی دونم از خوش شانسیه یا نه ، اما هر چی هست این اتفاق باعث میشه جواز ردشدنمون زودتر صادر شه .

توی ماشین که میشینم ، هنوز سینه ام خر خر میکنه و تک سرفه میزنم . یه کم نگذشته که مرد بطری آب رو روی زانوهام پرت میکنه . دو تا مسکن باهم پائین میفرستم . اما هنوز بی قراری میکنم . نه اینکه جلوی درد کم آورده باشم . نه . این درد روی من تاثیر معکوس گذاشته . قوی تر شدم . اما دل توی دلم نیست برای رسیدن . دیگه می دونم در عرض یک ثانیه همه چیز می تونه عوض شه . یه ثانیه کافیه تا توی دنیا جنگی دربگیره یا اینکه معاهده ی صلحی امضا بشه .

مدام روی کیلومتر شمار ماشین سرک میکشم . انگار از روی عقربه هاش می تونم تشخیص بدم چقدر به رویاهام نزدیک شدم . ریاضیاتم ضعیف شده . با انگشت هام دقیقه هایی رو که گذشتن میشمرم اما باز هم کم میارم .

انگار هر چی این فاصله کوتاه میشه نفس های منم کوتاه تر میشن . خس خس سینه ام یه ریتم صعودی پیدا میکنه . مرد خیره به آسفالت ، با لحن سردی میگه .

– هنوز خیلی مونده ، یه کم خواب راه رو کوتاه میکنه .

به توصیه اش گوش میکنم و کمی پشت صندلی رو می خوابونم . خیلی طول نمی کشه که خستگی و داروها از پا درم میارن و پلک هام روی هم میفتن اما با وجود اینکه دیگه هوشیار نیستم هم ، تمام مدت خواب رفتن و رفتن و نرسیدن و گم شدن و موندن زیر بهمن رو می بینم . یکی دو باری چشم باز میکنم و متوجه میشم که مرد ماشین رو کنار زده و با تلفن صحبت میکنه اما نمی تونم خیلی بیدار بمونم فقط ساعت رو چک میکنم و دوباره بی حس میشم .

بار آخر اما به جای بیرون رفتن از ماشین اون هم توی سرمایی که حالا به وضوح میشه حسش کرد ، کنار من با گوشی پچ پچ میکنه . توی خواب و بیداری صداش رو میشنوم .

– می تونم بیارمش .

– …

– مقصد رو بگین . فقط لازمه از بیراهه بیام .

– …

– باشه .

تا من به سستی ای که سراپام رو گرفته غلبه کنم ، ماشین به جای جاده های قدیمی خلوت ، توی یه مسیر فرعی می پیچه و بعد از طی مسافتی می ایسته . سرجام صاف میشینم و به جیپی که کمی جلوتر پارک کرده نگاه میکنم .

– باید ماشین رو عوض کنی . ظاهرا این جوری امن تره .

پرسشگر نگاهش میکنم اما نگاهم جوابی نمی گیره . کوله ام رو که دوباره به صندلی عقب برگردونده بر میداره و از ماشین پیاده میشه . پشت سرش راه میفتم .

مردمیانسالی که لباس های محلی کردی به تن داره از جیپ بیرون میاد و کوله ام رو بی حرف از مرد اول تحویل میگیره . حرفی بینشون رد و بدل نمیشه ، نه تا وقتی من رو سوار جیپ نکردن .

قبل از اینکه راه بیفتیم ، مرد کرد یه پتوی مسافرتی بهم میده تا دور خودم بپیچم و بعد از سرما میگه . از این که دیگه مثل قدیم از سرمای استخون سوز خبری نیست .

سعی میکنم ازش سوالاتی رو بپرسم که تمام ذهنم رو اشغال کردن .

کجا میریم ؟ کاوه اون جاست ؟ چه کار میکنه ؟ خوبه ؟ چقدر مونده تا برسیم ؟ …

اما مرد با زیرکی تمام فقط با لبخند از جواب دادن طفره میره . و همه چیز رو توی یه جمله خلاصه میکنه . ” میریم یه روستا توی کوهستان ، وقتی برسیم بقیه چیزها رو خودت میفهمی ” .

نم نم برف شروع میکنه به باریدن و شدت میگیره . پتو رو محکم تر دور خودم میگیرم و از سرعت لاکپشتی ماشین حرص میخورم . کم کم دارم می ترسم . نکنه قرار نیست هیچ وقت برسیم ؟

توی سخت ترین و سرد ترین لحظه های زمستون ، وقتی به نظر می رسه ، سیاه ترین شب ها تا ابدیت ادامه پیدا میکنن ، سر رسیدن بهار ، درست مثل رستاخیز می مونه . وقتی همه چیز دوباره زنده میشه و کم کم جون میگیره ، چکه چکه آب شدن قندیل های یخی ، دمیدن توی صور اصرافیله .

بهار اما یه فصل نیست . یه زمان نیست . یه بعد نیست . بهار منشوریه که باید درست جلوی خورشید بگیری تا بتونی رقص رنگ و نور رو تماشا کنی . باید بلد باشی بهار رو به خونه ات دعوت کنی . باید بلد باشی باورش کنی .

کی باورش میشه وقتی زیر خروارها برف مدفون شدی ، بهارت جوونه بزنه و بهت زندگی ببخشه ؟

من باورم میشه . من از این به بعد اگر کسی بگه که شب یلدا ، باز شدن گل همیشه بهار رو دیده ، باورم میشه . اگر بگه صدای بال زدن پرستو ها رو شنیده ، باورم میشه .

خودم همین حس رو تجربه کردم . تولد دوباره ی عالم و آدم رو توی یه آن ، لمس کردم .

نمی دونم دستم دستگیره ی در رو میگیره ، یا در ماشین ، پیش ذوق فوران کرده ام ، کم میاره و خودش سر تعظیم خم میکنه .

صدای موتور ماشین که اطراف خونه ی کوچیک بیرون روستا رو پر میکنه ، یه مرد ، یه … ، نه همون مرد ، بهتر از مرد واژه ای توصیفش نمیکنه ، مرد من ، از در بیرون میاد . انگار تمام مدت پشت در انتظار می کشیده . انگار گوش به زنگ بوده ، مبادا پیک نوروز بیاد و در بزنه و اون خواب مونده باشه .

از این فاصله ، از پشت دیوارهای کوتاه سنگ چین دور محوطه ی خونه ، پوشیده شده توی لباس های پشمی ، چهره اش رو نمی بینم ، اما همین که موج هامون روی هم میفته ، میفهمم خودشه .

زیباترین تصویری که تا به حال دیدم ، دیدنی ترین کارت پستالی که میشه از کسی هدیه گرفت ، جلوی چشم هام قاب میشه .

کنار یه خونه ی خشت و سنگ روستایی ، جلوی دو تا درخت سرسخت که عریانی شاخه های خشکشون رو برف پوشونده ، کاوه منتظرمه .

یک باره حس میکنم تمام نیروهای دنیا توی همین زمین ، دور از هر جای دیگه ای ، سرزیر کرده . شاید هم ، همه ی معجزه ی هستی به قلب من نقب زده . صدای تپش های قلبم ، مابین کوه ها ، طنین میگیره و هزار بار تکرار میشه .

دنیای سیاه و سفیدم ، رنگی میگیره . رنگ سبز شال گردن کاوه تا درخت های پشت سرش امتداد پیدا میکنه و نطفه ی برگ های پنهون شده زیر پوست شاخه ها ، به ناز سر بیرون میارن .

پاهام روی زمین می رسن یا دو تا بال روی شونه هام سبز میشن تا پرواز کنم ، نمی دونم . بال میزنم و پرواز میکنم تا تجلی اسمم باشم . هما بشم .

پتویی که دور خودم پیچیده بودم روی زمین میفته و فرش میشه .

باور میکنم که تو این دنیا هیچ انرژی ای بالاتر از مغناطیس عشق نیست .

کاوه دو قدم جلو میاد . پاهاش به عرض شونه هاش محکم روی زمین جاگیر میشن و بازوهاش رو باز میکنه . به شوق این استقبال به سمتش سرازیر میشم .

حالا ، هوا سرده و نیست . برف هست و نیست . کریستال های سفیدی که روی سرمون میبارن ، انگار نقل و نباتن . بهار انگار عزیزترین مهمون ناخونده شده و زودتر از هر جای دیگه ای تو این سرزمین ، به سرنوشت ما سرزده .

زمزمه میکنم .

– دیوونه ! چرا نرفتی ؟

قدرت مردونه اش رو توی یه فشار کوچیک به رخم میکشه و دلخور ، انگار همه چیزش رو زیر سوال برده باشم ، گلایه اش توی گوشم میشینه.

– بی تو ؟ رفیق نیمه راه ؟ قرارمون بود با هم متولد بشیم .

سر بلند میکنم تا با نگاهم باهاش تجدید میعاد کنم . آره اگر الان بهار شده ، اگر بهار شدیم ، به خاطر اینه که با همیم .

دلتنگ خیره ام میشه . دلتنگی چشم هاش با هزار بار دوره ی صورتم رفع نمیشه . انگار نه چند روز ، که چند سال فاصله بینمون افتاده بوده .

صورت همیشه شفافش رو ته ریش کمی پوشونده . دلم ضعف میره برای لمس زبری گونه هاش .

دستم پیش نرفته ، گرمای دست هاش روی پوست صورتم آتیش بازی به پا میکنه .

– گذشته از اون ، گمونم امانت بابات بودی دست من ، جوجه رنگی .

میخندم و به شیطنت ابرویی بالا میندازم .

– تا جایی که یادمه بابام ما رو به خدا سپرد ، نه به جنابعالی !

قهقه اش دل من و کوه رو باهم میلرزونه . هنوز سیرآب این خنده ها نشدم که ته لهجه ی نگرانی به خودشون میگیرن . استخون گونه ام رو با کناره های انگشت اشاره اش بالا و پائین میره و نجوا میکنه .

– لاغر شدی .

اجازه نمیده دهن باز کنم ، منی رو که خودم رو وقف تماشاش کردم ، به پهلوش می چسبونه و وادارم میکنه از جا کنده بشم .

– بیا بریم تو که آدم برفی شدی .

آره . من تنها آدم برفی دنیام که هنوزم توی بهار محبت کاوه ذوب نشدم . هنوز هستم . هنوز این جام .

کاوه ، برای مردی که تا این جا رسونده بودم و هنوز کنار جیپش ایستاده بود تا ما رو با هم تنها بذاره ، دستی تکون میده و بعد با هم وارد خونه میشیم .

دیوار های داخل خونه رو سیمان ، سفید کرده . کفش هام رو یه گوشه در میارم و پا به پاش داخل میرم . از یه دالان میگذریم تا به فضای دو تا اتاق تو در تو برسیم .

یه زن جوون درست توی ورودی این اتاق ها ایستاده تا با ته لهجه ی دوست داشتنی ای ، بهمون خیر مقدم بگه . تازه یادم میفته تنها نیستیم . میخوام یه کم ، فقط به اندازه ی یه کم ، کمتر از فاصله ای که دو تا انگشت از یه دست ، می تونن از هم دور بشن ، از کاوه فاصله بگیرم ، اما لجوجانه من رو کنار خودش نگه میداره . انگار از این فاصله ها خاطره ی خوشی نداره . با کناره ی بازوم بهش سقلمه ای میزنم بلکه حواسش رو به نگاه های خندون زن بده اما به جاش بی توجه من رو به بالای اتاق هدایت میکنه ، جایی که کنار بخاری ، یه مرد مسن داره سعی میکنه با تکیه زدن به عصاش از جا بلند شه .

– زحمت نکشین . بلند نشین مامو .

پیر مرد با یه لبخند محو به زور از جا بلند میشه و راست می ایسته . کاوه دستش رو روی پشتم میذاره و کمی به جلو هولم میده . پیرمرد نفسی تازه می کنه .

– جلوی مهمان باید تمام قد شد ، جووان .

سلام کوتاهی میدم و دست هام رو جلوی شکمم در هم گره میزنم . در جواب با خوش رویی بهم خوش آمد میگه .

– بهخیربین .

پیرمرد که کاوه مامو صداش میزنه ، توی لباس محلی با سبیل های پر پشت ، ته ریش و موهای سفید تُنُک ، با صلابت به نظر میاد .

بهمون تعارف میزنه تا کنارش به پشتی های دست بافت تکیه بزنیم .

کاوه درست کنار دستم میشینه و مامو ترکیبمون رو با دقت برانداز میکنه . کمی توی جام جا به جا میشم ولی من هم ترجیح میدم حرارت نفس های کاوه رو حس کنم . درست مثل وقتی توی ساحل دراز کشیدی و دوست داری آفتاب بگیری .

زنی که قبلا دیده بودم با یه سینی چای و شیرینی کنجد ازمون پذیرایی میکنه . بعد از این همه مدت گرسنگی ، حال خوشی که دارم باعث میشه شیرینی زیر زبونم عجیب مزه کنه . کاوه شیرینی خودش رو از توی پیش دستی جلوی روش به دست من میده . با میل قبولش میکنم و ریز ریز ، می جومش .

حتی با وجود حضور مامو و زن که جایی پائین تر از مامو نشسته هم نمی تونم از دید زدن های گاه و بی گاه کاوه دست بردارم . کاوه هم هر بار قبل از این که استکانش رو به لب ببره نگاهم می کنه ، انگار قند کنار چایش دیدن صورت منه که کم کم از گرمای داخل خونه رنگ میگیره .

– پس بالاخره چشم انتظاریت سر رسید .

مامو که به رومون میاره بی تابی هامون رو ، شرمنده میشم . به جای چهارزانو نشستن ، اون پایی رو که به سمت کاوه است خم میکنم و زیر بغل میزنم . کمر راست میکنم و استکان چای رو توی دستم می چرخونم اما کاوه انگار سال هاست با مامو آشنایی و حتی رفاقت داره با لحن شوخی گله میکنه .

– مامو ، شما که خودتون باید بهتر حال ما رو بفهمین .

– یاد ندارم ، ما این جور بوده باشیم .

اطمینان کلام مامو کاوه رو ساکت میکنه و لبخندی روی لب های من میاره . مامو به صداش ته رنگ شوخی می پاشه اما همون طور محکم ادامه میده .

– کسی که قصد نکرده خانمت رو ازت بدزده !

خانمت ! لفظ خانم با میم مالکیت ! نمی دونم کدومش لذت بخشتره . خانم یا همون یه حرف پر حرف ” میم ” . برای اولین بار شنیدن این اصطلاح ته دلم رو به لرزه میندازه . اون قدر شوکه میشم که ته مونده ی چای توی گلوم میشکنه و تک سرفه ای میزنم . سرم رو پائین میندازم و دست هام رو دور زانوم حلقه میکنم . صدای شکاک مامو بلند میشه .

– محرمته دیگه ؟ نه ؟

کاوه که مخاطب قرار گرفته طوری جواب میده انگار ازش بدیهی ترین سوال ممکن رو پرسیدن .

– محرم تر از هما ندارم .

نفس حبس شده ام رو با آرامش بیرون میدم . این ایمان نگاه های ریزبین مامو رو هم راحت راضی میکنه . هر چند جمله ی بعدی کاوه باعث میشه سرم ناگهان بلند شه .

– اما هنوز عقد نکردیم .

چشمم که به ابروهای در هم گره خورده ی مامو میفته ، ناخودآگاه می ترسم . خشمش دوباره سرم رو به زیر میندازه .

– این جور نگفتی .

در جواب غرشش کاوه به آرومی برخورد میکنه . آرامشی که برای حرفی که میخواد به زبون بیاره خیلی عجیبه .

– چرا شما عقد ما رو نمی خونی مامو ؟ اجازه اش رو از پدرش هم دارم .

گردنم به یک باره طوری به سمتش می چرخه که از رگ به رگ شدنش ، درد روی پیشونیم خط میندازه.

یادمه بار اول وقتی حرف ازدواج رو پیش کشیدم ، چه عکس العملی از خودش نشون داد . می دونم این بحث رو پیش کشید تا رضایت بابام رو برای رفتن بگیره ، مطمئنم اگر فقط به همون جمله ی اول اکتفا میکرد ، مامو دیگه چیزی نمی پرسید ، اما الان ، تو این موقعیت ، این پیشنهاد ، برام خیلی غیر منتظره است .

مامو به این راحتی کوتاه نمیاد و بهش غیظ میکنه .

– پاشو بیا ببینم .

عصاش رو بر میداره و چند باری تلاش میکنه تا می تونه با اتکا بهش بلند شه . بعد هم به سمت تنها اتاق خونه راه میفته . کاوه هم نیم خیز میشه تا دنبالش بره . صدای برخورد عصای مامو با کف خونه روی اعصابم خط میکشه . آستین کاوه رو قبل از این که دیر بشه می چسبم . نمی دونم چی میخوام بگم . فقط می خوام هر جور که شده ، مثل یه گردن آویز ، مثل پلاکی که کسی از خودش جدا نمی کنه ، بهش بچسبم .

همون جور خم شده توی چشم هام نگاه میکنه و با دست مخالفش پنجه ام رو میگیره .

– هیچ انتخاب دیگه ای نیست . بالاخره که باید خانم من ، خانم من بشه دیگه . هوم ؟

باورش دارم . انگشت هام شل میشن و اون میره . میره تا وقتی برمیگرده برای همیشه برگشته باشه . راست میگه من که محرم تر از کاوه ندارم . ما که محرم تر از هم نداریم . بذار خدا رو هم شاهد بگیریم.

نگاهم تا پشت در اتاق بدرقه اش میکنه که با حس فشاری روی انگشت های دستم که از سر عادت دارم مفصل هاشون رو میشکنم سر می گردونم . زن جوون کنار دستم نشسته و با مهربونی نگاهم میکنه .

– به اخم های مامو نگاه نکن . دلش صاف تر از هر کسیه که دیدم .

از این چیزهای کوچیک نمی ترسم . برای ترسیدن کابوس های وحشتناک تری داشتم . حالا کنار منبع آرامش دنیام . نقطه ثقل این جهان نزدیک منه و وزن هیچ وزنه ای نمی تونه باهاش به رقابت بلند شه . فقط یه دلهره ی کوچیک ، مثل دلهره ی همه دخترهایی که قراره مهمترین اتفاق زندگیشون رو رقم بزنن ، ته دلم ورجه وورجه میکنه .

زن شروع میکنه تعریف کردن تا حواسم پرت شه . این که خواهر زاده ی ماموئه و حالا که شنیده مهمون داره از روستا اومده کمکش . مردی هم که من رو تا این جا آورد شوهرشه و به زودی برمیگرده . میگه اصلا شگون داره که عقدمون رو مامو بخونه . این جوری تا ابد کنار هم می مونیم . خودش و شوهرش رو هم مامو به هم محرم کرده .

من حرفی برای زدن ندارم . فقط لبخندهای خجالت زده ی گاه و بی گاهی به روش می پاشم تا نگاه های خیره ام به در اتاق رو جبران کرده باشم .

مامو زودتر از کاوه از اتاق بیرون میاد و زن کنار دستم رو به اسم کژال صدا میزنه . زن همراه مامو به اتاق میره . حالا هر سه توی اتاقن و من تنها موندم .

دوباره دور تا دور خونه رو نگاه میکنم . یه خونه ی کوچیک ، بیرون از روستا ست . کف خونه با فرش پوشیده شده و غیر از بخاری و پشتی ها ، فقط چند دست رختخواب که مرتب یه گوشه چیده شدن فضای اتاق رو پر کرده . یه میز چوبی گوشه ی بالایی اتاق هست که روش یه دستگاه پخش قدیمی قرار گرفته و کنارش یه سری نوار است .

حالا که کاوه کنارم نیست سرما رو بیشتر حس میکنم . موهای تنم راست میشن و توی خودم مچاله میشم . دلم میخواد برم و شعله ی بخاری نفتی رو بالا بکشم اما سر جام می مونم و بی تاب ، ننو وار خودم رو تکون میدم .

وقتی این بار در باز میشه و مامو عصازنان بیرون میاد و به زور کمرش رو عقب میده ، بی اختیار من هم از جا بلند میشم و می ایستم . دوباره دست هام رو درهم گره میکنم و قدمی به جلو برمیدارم . پشت سر مامو کژال و کاوه از اتاق بیرون میزنن . نگاهم به کاوه می چسبه و با پاهام برای پیش نرفتن می جنگم.

مامو نیم چرخی میزنه و با غضب به کاوه اشاره ای میکنه . کاوه سر فرود میاره و کمی عقب میکشه تا از دیدرس مامو خارج شه . بعد هم انگشت اشاره اش رو به نشونه ی سکوت به بینیش نزدیک میکنه تا بهم سفارش کنه ، حرفی خلاف خواسته های مامو به زبون نیارم . دست آخر چشمکی ضمیمه ی کارش میکنه و از خونه خارج میشه . نگاهم ، روحم ، ضربان قلبم ، همه پا به پاش میدون و از در

ورودی بیرون میرن اما جسمم این بار رو به حرفش گوش میکنه و ثابت می مونه .

– بیا این جا دختر جان .

به دستور مامو دل میگیرم از چهارچوب فلزی در و به رسم ادب ، روی دو زانو کنارش می شینم . پیرمرد عصاش رو به دیوار میزنه و بغچه ی توی دستش رو باز میکنه . توی بغچه ی پارچه ای یه دست لباس محلی زنونه است . مامو آروم و با احتیاط تای پارچه ی لباس رو باز میکنه انگار می ترسه چروکی به تن لباس و خاطراتش بیفته . دستش آروم روی پارچه ی توری قرمز رنگی که روش ملیله دوزی شده کشیده میشه و لباس رو کمی بالا میاره طوریکه که فکر میکنی میخواد عطر لباس رو به مشامش بکشه اما غرورش توی نیمه ی راه متوقفش میکنه . دست دیگه اش رو به زیر بغچه میبره و بلندش میکنه تا به سمت من بگیرتش . با هر دو دست بغچه رو ازش میگیرم که کژال رو صدا میزنه و مجددا عصای چوبیش رو تکیه گاهش میکنه . کژال که تا الان این نزدیکی نبود برمیگرده .

– کژال جان ، ببینم بلدی عروس حاضر کنی یا نه !

مامو که بیرون میره کژال کنارم میشینه و روی لباسی که بلاتکلیف توی دستم نگه داشتم ، دستی میکشه .

– لباس زن خدا بیامرزشه . خیلی احترامت کرده که این رو بهت داده .

این لباس محلی برام ارزش پیدا میکنه . به سینه ام نزدیکش میکنم . دعا میکنم این رخت نو ، برام بخت نوئی بیاره .

کژال دستی پشتم میزنه و می خنده .

– عروس که این جور نمیشه . بیا اول برات آب رو گرم کنم ، حمام کنی .

حموم میکنم و رنگ و روی کرم ها رو از روی پوستم میشورم . کژال هم که حالا تازه فهمیده رنگ طبیعی پوستم سفیده ، مدام زبونش به تعریف ازم میچرخه و کمکم میکنه تا لباس رو بپوشم و یه کم به چهره ام رنگ و لعاب بدم .

تمام مدت انگار هزار تا کرم ابریشم ته دلم راه میرن و برگ رَز می خورن و سرمست میشن . کرم هایی که تمام حواسم رو قلقلک میدن . کرم هایی که بی قرار پروانه شدنن .

کژال آواز میخونه . از آوازش چیزی نمی فهمم اما انگار می فهمم . دلم میخواد باهاش همخوانی کنم اما ترانه رو بلد نیستم . دلم میخواد خودم چیزی بخونم اما ذهنم خالیه . ذهنم پره . اصلا ذهنم به طرز خوشایندی مغشوشه . انگار مستم . سر خوشم .

تا قبل از رسیدن مردها ، بارها توی آینه ی کوچیک توی آشپزخونه با وسواس خودم رو برانداز میکنم . اون قدر شال روی سرم رو جلو و عقب میکشم که حلقه های درشت موهام دور صورتم آشفته میشن و کژال رو به خنده میندازم . دست از آشپزی میکشه و من رو یه گوشه می نشونه تا موهام رو برام ببافه .

یه چشمم روی ساعت مچیم می مونه که کی کاوه برمیگرده . کم کم دلشوره می گیرم که چرا نمیاد . دلشوره زنی برای مردش که بیرون از کانون امن خونه است .

صدای یاا… گفتن مامو که میاد بی اختیار از جا می پرم . مامو و پشت سرش شوهر کژال و مرد سومی که نمیشناسم ، میان . از استرس ناخن هام توی گوشت دستم فرو میرن . سرک میکشم تا بالاخره کاوه آخرین نفر وارد میشه و نفسم آروم میگیره .

نگاه کاوه رو که شکار میکنم ، حس سرکش زیبایی وجودم رو پر میکنه . اینکه به چشم معشوق بیای و جلوه گری کنی پر از حس شکننده ی زنانگیت میکنه .

باقی مدت توی خواب و بیداری میگذره . روی هوا قدم برمیدارم . روی مه میشینم .

مامو ازم میخواد تائید کنم که پدرم به این ازدواج رضایت داشته و بعد ازم وکالت میخواد برای خوندن خطبه ی عقد .

دلم یه لحظه میگیره . کاش بابا بود تا دلنگران آینده ام باشه . کاش مامان بود حتی اگر دلش میخواست پز دامادش رو به بقیه بده . کاش هیوا بود تا قد و قواره ی کاوه رو وجب بزنه . نمی دونم اگر هادی بود غیرتی میشد یا نه . جواب مثبتم توی بغضی که انکارش میکنم خفه میشه .

کاوه حالم رو میفهمه که قصد میکنه دستم رو توی پنجه ی قوی خودش بگیره . چشم غره ی مامو اما اجازه ی پیش روی بهش نمیده .

– صبر داشته باش ، پسر .

لبخند روی لب هام میدوه . همین کافیه . همین برای خوشبخت بودن کافیه . اگر قراره سهمم از دنیا همین هم باشه ،باز هم اعتراف میکنم که زندگی منصفانه است .

خوش آهنگ ترین زمزمه ای که تا به حال شنیدم توی گوشم جاری میشه . ته قلبم میشینه و برای همیشه جا خوش میکنه . چند تا جمله که ترجمه اش رو نمی دونم اما ترجمانش رو میفهمم . بهم میگن ” های بانو ! از این به بعد ، پشتت به کوه و دلت به دریا ست ” هرچند یواشکی بهم هشدار هم میدن . در گوشم میگن ” حواست رو جمع کن که تو نقطه اتصال یه مرد با زمینی . قدم هات رو سست برنداری که میلغزه ” .

خطبه که تموم میشه ، تازه همه چیز شروع میشه . با یه بله دنیام رو زیر و رو کردم .

کژال ظرف شیرینی رو دور میگردونه . همون شیرینی که چند ساعت پیش ، چشمم دنبالش بود ، به نظرم گلوگیر میاد . حسم فرق کرده ، حالم دگرگون شده . چند باری دستم رو بالا میبرم ، اما زیر سنگینی حس تازه ای که توی وجودم سر برآورده نمی تونم به دهن ببرمش .

کاوه گردن کج میکنه و شیطنتش رو بروز میده .

– میخوای من بذارم دهنت ؟

برای بار اول تو این مدت سربلند میکنم تا با نگاهم شماتتش کنم اما چشمم که بهش میفته فراموشم میشه چی میخواستم بگم . فقط فکر میکنم همه چیز مثل قبله . لازم نیست نگران باشم . فقط قبلا من بودم و کاوه اما الان من هستم و کاوه و خدا .

قبل از اینکه دل بکنم از نگاه کردن به مردی که همه ی هستی من بود ، هستی که حق من بود ، حقی که حلال من بود ، کژال به

دستور مامو از جا بلند میشه تا سفره ی شام رو مهیا کنه . میخوام از زمین بکنم و برم کمکش اما دستش روی شونه ام میشینه .

– تازه عروس که از جاش بلند نمیشه .

تازه عروس ! تازگی دنیا رو با همه ی جسم و روحم حس میکنم . من تازه شدم .

کژال یه سفره ی رنگین میندازه و با دست پخت بی نظیرش از هممون پذیرایی میکنه .

لقمه لقمه ی غذایی که میخورم به تنم گوشت میشه . وقتی کاوه کف گیر رو برمیداره و برام برنج میکشه ، برنج طعم غذاهای بهشتی رو به خودش میگیره . وقتی کاوه از تنگ برام دوغ میریزه ، ننوشیده عطشم فروکش میکنه .

بشقاب هامون که خالی میشه ، کژال تر و فرز سفره رو جمع میکنه و ظرف ها رو میشوره . دورش توی آشپزخونه میپلکم که سینی چای رو میده دستم .

– این یکی رو دیگه عروس ها باید ببرن .

پا به اتاق تو در تو که میذارم ، جای کاوه خالیه . همه هستن ، هر سه مرد ، اما مرد من نیست . مامو با بقیه به زبون کردی حرف میزنه و من حس میکنم گم شدم . هراس ،سرکش و وحشی همه ی وجودم رو تا بیرون از خونه می کشونه اما آرامش جمع ، وادارم میکنه آروم بگیرم .

توجه مامو که به من جلب میشه ، سینی چای رو دور میگردونم . لب به دندون میگزم تا بی طاقتیم رو بروز ندم . خودم رو راضی میکنم که بعد از شام لابد رفته تا آبی به دست و روش بزنه . ولی بی قرارم و حال خودم رو نمی فهمم . مگر تا همین دیروز قرار نبود دیگه توی زندگی من نباشه ؟ پس چه طور الان از همین چند دقیقه دوریش این طور بی تابم ؟

میشینم و وقتی کژال پا به اتاق میذاره دعا میکنم طرفم نیاد تا کنار دستم ، جا برای کاوه خالی بمونه . شوهر کژال باهاش به زبان خودشون حرف میزنه و من دلم میگیره که همدل و همزبونم کنارم نیست . چای رو لاجرعه سر میکشم و تمام مجاری گوارشیم از داغی مایع سرخ رنگش آتش میگیره .

استکان رو زمین نذاشته کاوه از اتاق کوچیک بیرون میاد و نزدیکم زانو میزنه .

لبخند آرومم رو با تمام اجزای صورتم به چشم هاش می پاشم .

مشتش رو پیش میکشه و سرش رو توی صورتم خم میکنه .

– داروهات یادت رفته .

مشتش رو باز میکنه و دو تا قرص سفید ، به سفیدی قرص ماه ، شبم رو روشن میکنن . حالا من یه ماه دارم ، که همه شب ، تمام شب ، سیاهی و درد رو برام پوچ میکنه .

مامو که میگه خسته است و میخواد استراحت کنه ، محترمانه عذر بقیه رو میخواد . کژال بلافاصله بارو بندیلش رو میبنده ، صورتم رو می بوسه و برام آرزوی خوشبختی میکنه . همه میرن . ما میمونیم و صاحب خونه که رختخوابش رو پهن میکنه و ما رو هم به اتاق کناری میفرسته .

هم پای کاوه وارد اتاق کناری میشم . یه اتاق کوچیک که وسطش رو کرسی گذاشتن . روی کرسی رو لحاف کلفتی پوشونده که روی پارچه ی ساتن وسطش رو دو تا قو سر درگریبان هم نقش انداختن . یه گوشه از کرسی رو یه مجمع فلزی گذاشتن که پیاله های کوچیک توش از آجیل و خشکبار پر شده .

کاوه در رو پشت سرمون میبنده و تیره ی کمرم رو به تیرک قامت خودش پیوند میزنه . دلم قرص میشه . دست هاش روی شکمم گره میخورن و دست هام این گره رو کور میکنن . چونه اش رو به شونه ام می رسونه . رعشه ی خفیفی از بین جناق سینه ام تا عمق تمام عضلاتم منتشر میشه .

صداش نرم توی گوشم میشینه .

– حالا دیگه میشه بگم ؟

ندونسته و نپرسیده بینمون زیاده اما یاد گرفتم گذشته رو دور بریزم ، آینده به وقتش به اندازه ی کافی ترسناک خواهد بود ، حالم رو حرومش نکنم و از لحظه لحظه هام لذت ببرم .

اما این ناگفته که این جور کاوه برای به زبون آوردنش رخصت میخواد ، ته دلم رو قلقلک میده . رو میگردونم برای شنیدنش . فاصله ی

صورت هامون فقط اون قدریه که جادوی نجواش از پوست نازک لب هام تا سلول به سلول تنم رو به تب بنشونه .

– دوستت دارم .

دوستت دارم ! دوستت دارم ! خدایا از این حروف ، لفظی مقدس تر و دعایی مقرب تر هست ؟

دوستت دارمم طلسم کهنه رو میشکنه ، صاعقه میشه و جای جای صورتم زیر بارون تشنگی کاوه نم میزنه .

پاهام از تاب و توان که میرن ، کاوه من رو همراه خودش کنار کرسی میکشونه . به مخده های مخمل سرخ تکیه میزنه و من رو محصور تنگنای آغوشش میکنه . روسری سکه دوزی شده رو از سرم برمیداره و انگشت هاش از برجستگی استخوان گونه ، تا انحنای گردنم رو طرح میزنه و میره تا به بازوهام شکل میده . انگار می خواد این طوری توی ذهنش تندیسی از اندام من رو بتراشه . دست هاش تا رسیدن به انگشت هام پیش میرن و لا به لای انگشت هام قفل میشن . من رو تنگ تر به خودش میچسبونه و از توی جیبش چیزی

بیرون میاره .

– حلقه یعنی دو نفر توی یه فضای مدورن ، از هر سمتی که برن ، باز به هم می رسن .

رینگی رو به دستم میکنه . یه میخ فلزی که دو دور پیچیده شده تا شکل یه حلقه رو به خودش بگیره . ته تیز میخ طوری سائیده شده که زخمی نزنه . ته تختش رو جوری تراشیدن که شبیه یه نگین براق بشه .

کاوه تار به تار موهای روی شقیقه ام رو با لب هاش به نوازش میگیره .

– این باشه تا بعد .

دست چپش رو برمیدارم وانگشت حلقه اش رو با لب هام میگیرم .

– این هم مهر و موم شد .

کمی ازش فاصله میگیرم که بلافاصله من رو مالکانه اسیر میکنه و من مغلوب خودخواسته ی قدرتش ، روی سینه اش پهن میشم . ریه

هاش رو حرص زده از عطر تنم پر میکنه .

– کجا ؟

– کاممون رو شیرین نکنیم ؟

با بالا و پائین شدن سینه اش ، حالم بالا و پائین میشه . وسوسه ی غریبی برای بوسیدن سیبک گلوش من رو به جنگ می طلبه . فقط یه تماس کوتاه و بعد ، ریتم خوشایند ناشناخته ای توی رگ هام می دوه و من ترتیب نفس هام رو گم میکنم . پیش از این که بیشتر درگیر این گیرایی بشم ، عقب میکشم ، دست دراز میکنم و از توی پیاله ها ، یه مشت بادوم سوخته برمیدارم . مثل پرنده ی اهلی ای که هر جا پر بکشه ، به لونه اش برمیگرده ، دوباره به آشیون امن خودم برمیگردم و یکی از بادوم ها رو به دهن کاوه میذارم . انگشتم رو همراه با بادوم به دهن میکشه و میمکه .

من دکمه های پیراهنش رو به بازی میگیرم و اون موهای من رو . بافته ی گیسوانم رو به لطافت باز میکنه و به جاش برام رویا میبافه .

دونه دونه بادوم ها رو بین خودمون تقسیم میکنم و اون نرم نرمک از پوست تنم رد میشه و همه ی هست و نیستم رو به نوازش هاش عادت میده . جوری بهش خو میگیرم که اگر روزی ساقه ی این حضور رو بزنن ، از ریشه خشک میشم .

از بیرون از اتاق طنین ضعیفی از یه ترانه به گوش می رسه . گوش تیز میکنم شاید بتونم ترانه رو تشخیص بدم . کاوه همون جور که پستی بلندی های تن من رو از بر میکنه ، پرش های نبض من رو هم از حفظه .

– مامو شب ها بی خواب میشه . یاد عشق از دست رفته اش میکنه .

سر بلند می کنم و نگاهم رو تا چشم های کاوه بالا میکشم .

– پس نمی خواست بخوابه !

چشم هاش برق میزنن . پلک هام رو حریصانه میبنده .

– گفتم که حال ما رو میفهمه .

برام آروم آروم ترانه رو زمزمه میکنه .

if you stay, I’ll make you a night

Like no night has been or will be again

ترانه رو نمی خونه ، ترانه رو معنا میبخشه . شبم رو خیال انگیز میکنه . شبی که مثل هیچ شبی نبوده و نخواهد بود . من رو تا قصه های پریان میبره . من رو تا پایان شب میبره و پام رو به طلوع بهار باز میکنه .

I’ll sail on your smile, I’ll ride on your touch

I’ll talk to your eyes, that I love so much

**

همه ی هستی یک چیزه . همه ی حروف یک کلمه ان . شاید به خاطر همینه که همه ی قصه ها با یکی بود شروع میشن و درستش اینه که با یکّی نبود هم تموم بشن .

یکی بود و ما فصل تازمون رو با امید همون یکی شروع کردیم . فصلی که دلمون نمی خواست هیچ وقت به پاییز برسه .

دیشبم از اون شب هایی بود که آرزو میکنی یلدا بشه اما خوب ، اگر یلدا هم باشه به آخر میرسه و به آخر هم رسید .

صبح ، مامو ، نمازش رو که خوند با عصاش روی در اتاق چند ضربه کوبید تا بهمون بگه وقت رفتنه .

دلم نمی خواست از جا بلند شم . دلم نمی خواست از شیرینی تازه مزه کرده این خواب ، دل بکنم . دوست داشتم دنیا رو توی همین لحظه ها نگه دارم . کلی توی جام ، زیر کرسی ، به بدنم کش و قوس دادم و بوی زغال سوخته رو اون قدر توی ریه هام کشیدم که به سرفه افتادم .

صبحانه خوردن ، اونم وقتی همه چیز اصله ، لبنیات محلی ، چای سماوری و اصالت محبت مردی که معلوم نیست از کجا ، اما می دونه دوست داری توی شیر داغت یه حبه قند بندازی ، بهم یاد آوری میکنه که زندگی گاهی چقدر ساده ، می تونه خوب باشه .

شرمزده از اینکه مامو صبحانه رو آماده کرده بود ، همه چیز رو سریع مرتب میکنم . مامو هم میره بیرون تا شرایط رو بررسی کنه .

باید به محض سرزدن خورشید راه بیفتیم . حتی تا همین الان موندنمون هم خطرناک بوده .

کاوه برام تعریف کرده که وقتی به جای قرارمون می رسه و من رو پیدا نمی کنه ، می فهمه دیگه قرار نیست من رو ببینه . وقتی به ترفند و حیله از مرز ردش میکنن ، خودسری میکنه و تصمیم میگیره برگرده . موقع برگشت هیچ کس همراهیش نمی کنه . توی راه اسیر سرما و کولاک میشه و اگر مامو نجاتش نمیداده … وای ! فکرش هم تنم رو میلرزونه . وقتی برمیگرده ، از پیدا کردن من و رفتن ناامید میشه . زنگ میزنه به قابل اعتماد ترین آدمی که میشناخته و هر مدرکی رو که از سازمان داشته ، بهش میسپره .

حالا تو این شرایط قاعدتا پلیس دنبال کسی میگرده که نُت و کلیدش و کلی سرنخ دیگه رو در اختیارشون قرار داده . با لو رفتن نُت ، سازمان و افرادش هم باید دنبال کاوه بگردن . هر کسی هم که مثل مهرنوش از پُست سازمانی کاوه اطلاع نداشته حالا دیگه باید بو برده باشه که از همون کاوه ای که میشناختنش ، یا بهتر بگم ، فکر میکردن میشناسنش ، رودست خوردن . این یعنی ایستادن توی نقطه ی کانونی خطر . باید زودتر می رفتیم .

مامو با این که خیلی پیر شده و سلامت چندانی نداره ، اما وقتی می فهمه کاوه جونش رو برای خاطر یه دختر کف دستش گرفته ، قول میده بهش کمک کنه . مردی که سال ها با یاد همسری که عاشقانه دوستش داشته دور از مردم زندگی کرده ، دلش نمیاد ، دو تا گنجشک سرمازده رو فقط به امان خدا رها کنه .

ظرف های صبحانه رو آب میکشم و کوله بارمون رو جمع میکنم . هر چند تو این دنیا چیز زیادی نداریم . فقط همدیگه رو داریم که همون هم گنجینه ایه که نصیب هر کسی نمیشه .

با بیرون زدن اولین اشعه های خورشید ما هم از خونه بیرون میزنیم . دیگه باید مامو هم سرمی رسید .

هوای بیرون از خونه حسابی سرده و توی خودم مچاله ام میکنه . کاوه دست هام رو میگیره و بین دست های خودش به نوازش میگیره اما فایده ای نداره ، یک جا موندن هم مزید بر علت میشه تا سرما به مغز استخونم نفوذ کنه .

– این طوری نمیشه . بذار تا مامو برنگشته یه فکری بکنم .

کاوه ازم جدا میشه و به داخل خونه برمیگرده .

تاب سوز هوا رو ندارم . بین برگشتن به داخل خونه و انتظار کشیدن و قدم زدن توی برف ها ، دومی رو انتخاب میکنم .

توی شرایطی که از برودت هوا ، بخار آب دهنمون هم منجمد میشه ، دیدن یه پرنده ی کوچیک که اطراف خونه می چرخه ، برام خیلی عجیبه . این فصل از سال و این وقت از روز سخت جون ترین موجودات هم از لونه شون بیرون نمیان . پرنده بازیگوشانه بال بال میزنه . کمی میپره و قبل از اوج گرفتن ، به روی زمین برمیگرده . کودک هوسباز درونم که تازه شوق زندگی تو وجودش پا گرفته ، از سر کنجکاوی دنبالش میره . پرنده تا کنار پنجره ی پشت خونه پرواز میکنه و ناگهان به شیشه میخوره . روی زمین میفته و چیزی شبیه یه تنگ بلور توی ذهن من فرو میریزه و میشکنه . پرنده لنگ لنگان بلند میشه اما پای خیال من روی شیشه خورده ها میبره . سوزش این بریدگی رو جایی درست زیر دنده هام حس میکنم . دلم میخواد این اتفاق رو از خاطرم بیرون بریزم اما جغد شومی روی خرابه های این خاطره خونه کرده و به گوشه گوشه ی روح من نوک میزنه .

تو دنبال کردن پرنده به پشت خونه پیچیدم . پشت خونه یه اتاقک سنگی هست که باید ازش برای نگه داری احشام استفاده کنن . میرم به اون طرف . چشم هام روی سفیدی برف ها میدوه که یه لحظه از دیدن یه رنگ آشنا دلم آشوب میشه . دستی زیر بینی خشکم میکشم . یه قدم به جلو بر میدارم . رنگ ها غلیظ تر و لکه ها بزرگتر میشن . انگشت هام روی لب های کویر شده ام می لرزن . قدم بعدیم سست تر میشه . پرنده ای که دیگه نیست ، توی سرم ناله میزنه .

لکه ها به هم می پیوندن ، راه میگیرن و من رو تا در اتاقک سنگی می رسونن . ردشون تا پشت در ادامه پیدا میکنه .

در چوبی اتاقک رو باز میکنم . فضای داخل اتاقک تاریکه و چشمم هنوز به این سیاهی عادت نکرده . اولین قدم رو برمیدارم که دومی توی هوا خشک میشه . بی اختیار از عمق سینه ام سیهه ای میکشم . حس میکنم تا اعماق قلبم می سوزه . انگار کسی یه میخ بزرگ آهنی رو توی سینه ام فرو کرده باشه و این قطره های سرخ بدنما ، خون آبه ی قلب من باشه که بیرون ریخته و سفیدی برف های پاک رو لکه دار کرده .

توی اتاقکی که خالی از هر موجود زنده ایه ، کنار کپه ی هیزم ها ، تکیه داده به بشکه های نفت ، قامت عزیزی غرق در خونه که حتی تن بی جونش هم با ابهت مردانه ای با در خاک غلطیدن در جنگه .

زانوهام از تاب و توان میفتن . اشک هام تو نیمه راه یخ میبندن . اما جذْبه ای من رو از ایستادن منع میکنه . نیم گام های ناباوری برمیدارم و جلو میرم . به بدن زخمی مامو که میرسم ، ته مونده ی نیروم دود میشه و توی صدای زدن های خفه ی اسمش توی هوا می مونه .

مامـــو … . جلوی پای من بلند شد . مامــو… . پرسید ” محرمته ؟ ” … . مامـــــو … لباس زنش رو رخت عروسیم کرد . مامــــو … خطبه ی عقدم رو خوند . مامو جای پدرم رو پر کرد . …مامـــو … پای رفتن نداشت و کمرش راست نمیشد اما قول داد ما رو تا مرز برسونه .

– مامـــو …

اسمش توی گلوم ضجه میشه و حنجره ی صبح رو خراش میده .

خم میشم تا سینه ی خیس از خونش رو لمس کنم اما تو گرگ و میش هوا ، زوزه ی گرگش ، بهم شبیخون میزنه و میشی نمی مونه تا روز بربیاد . باید میفهمدم که این درندگی ، خوی وحشیانه ی یه گرگ آشناست .

– دنیا کوچیکه ؟ نه ؟

می چرخم تا نفرتم رو توی چشم های مهرنوش فریاد بزنم .

– نه ! فقط دنیای کوچیک بعضی از انگل هاش خیلی حقیره !

سر اسلحه ی توی دستش رو به سمت سینه ام نشونه گرفته . نوک بینش سرخ شده ، یعنی مدت زیادی رو کمین کرده بوده . چشم های آبیش درست مثل دو تا تیکه یخ بی حالتن .

صدا خفه کن رو از سر اسلحه برمیداره ، نچ نچی میکنه و به تمسخر میگه .

– هنوزم بلبل زبونی ، هما .

جای پاهام رو محکم میکنم مبادا جلوش بلغزم . نگاهم رو به صورتش میدوزم و تمام عضلات چهره ام رو از تکون خوردن منع می کنم .

دستش رو بیشتر به سمتم میکشه و سری تکون میده .

– دلم میخواد صدای این یکی شلیک رو کاوه خوب بشنوه .

– یا شاید هم بهتر باشه تو خوب گوش هات رو باز کنی .

از شنیدن صدای پر خشم کاوه درست پشت سرش ، یکه میخوره . یادش رفته بود که من هم ، یه کم بازیگری بلدم . می دونم چطور باید حالت چهره ام رو به وقت لزوم کنترل کنم و جلوی دودو زدن مردمک هام رو بگیرم . هر چند این یکه خوردن رو خیلی زود با بیرون دادن نفسش به شکل بی قواره ی یه پوزخند جبران میکنه .

– خوب خوب ! انگار این دفعه رو به موقع سر میز رسیدی .

کاوه که چند لحظه قبل پاورچین پاورچین تا پشت سر مهرنوش خودش رو رسونده بود و لوله ی اسلحه اش رو مماس با پشت سر مهرنوش گذاشته ، ضامن کُلت رو میکشه و تهدیدش رو جدی تر میکنه .

– بازی تمومه مهرنوش . بهتره اسلحه ات رو بندازی .

– شاید ! اما بازی رو کسی میبره که دست بهتری داره .

از زنگ ناخوشایند توی صداش دلم پائین میریزه . انگار کسی سوزن گرامافونی رو روی فالش ترین نُت یک آهنگ گیر انداخته باشه . انگشت هام رو مشت میکنم تا فکر گرفتن گوش هام رو از سرم بیرون بندازم ، یا نه ، حتی بهتر از اون ، به وسوسه ی چنگ انداختن توی صورت مهرنوش غلبه کنم . این برق نگاهش رو میشناسم . وقتی چشم هاش مثل تیله های رنگی می درخشن یعنی یه حادثه ی نحس تو راهه .

قبل از اینکه ذهنم هشدار ضمیر ناخودآگاهم رو جدی بگیره ، یه سایه ی سیاه از پشت بشکه های خالی کنار دیوار بیرون میاد . سایه ای که برق سلاح توی دستش ، پوست و گوشت من رو بی رحمانه میخراشه و به قصد جون کاوه بلند میشه .

فریادی که میکشم گوش خودم رو هم کر میکنه .

– کاوه پشت سرت !

کاوه از جا تکون نمی خوره . انگار میدونه توی یک وجبی پشت سرش چه خبره اما مهرنوش برای ضربه زدن از هیچ فرصتی دریغ نمی کنه .

– گاهی اوقات حتی یه full house ، وقتی انتظارش رو نداشته باشی می تونه شکستت بده !

سایه چند باری سر اسلحه اش رو روی شونه ی کاوه میزنه و اخطار میده .

– بندازش !

باریکه ی نوری که از در تو میاد روی صورت مرد ، سایه روشن انداخته اما صداش بی تردید آشناست . یه لحظه طول میکشه تا کسی رو که از جنوب تا کردستان همراهیم کرد بشناسم . لعنت ! این خانه از پای بست ویران است ! بی دلیل نبود که کاوه نمی خواست ، این مرد ، من رو تا مقصد برسونه .

کاوه مقتدرانه هنوز سر اسلحه اش رو روی موهای خوش حالت مهرنوش فشار میده و حاضر به عقب نشینی کردن نیست . سرش رو کنار گردن مهرنوش میبره و غرش خفه شده ای رو روانه ی گوش هاش میکنه .

– به نظرت اگر الان من شلیک کنم ، چه اتفاقی میفته ؟

مهرنوش با اعتماد به نفس بی نظیری جواب میده .

– شاید من رو بزنی اما ما دو نفریم . نفر دوم کار خودت رو و شاید هم همای عزیزت رو تموم میکنه .

– اشتباهت همین جاست . به خاطر همین هیچ وقت یه برد بزرگ نداشتی . چون همه ی احتمالات ممکن رو در نظر نمی گیری .

صدای وحشتناکی به ناگهان فضای کوهستان رو پر میکنه . مردی که پشت سر کاوه بود مثل درختی که تنه اش رو با اره کوتاه کرده باشن ، به زمین میفته .

بلافاصله بعد از صدای شلیک گلوله ، صدای حیرت زده ام خودم رو هم به تعجب وا میداره .

– حسام !!!

کاوه خنده ی حرص زده اش رو آزاد میکنه و با دندون به هم سائیدن مهرنوش رو که لجوجانه ترس رو پس میزنه ، مخاطب قرار میده .

– به این میگن ، استریت فلش !

نگاه های من اما هنوز به حسام چسبیدن . نمی تونم درست ماجرا رو تجزیه و تحلیل کنم و بفهمم چه خبره . حسام جلو میاد و با کناره ی پاش لگدی به جنازه ی مرد میزنه تا مطمئن شه مرده . بعد هم اسلحه رو محکم با دو دست به طرف مهرنوش میگیره . با قدم های با صلابتی تا جلوی من پیش روی میکنه و خودش رو حائل بین من و مهرنوش قرار میده . چشم هاش سرسختانه با مهرنوش در نبردن اما به کاوه تشر میزنه .

– نیم ساعت بیشتر وقت نداری . این عوضی رو به من بسپر تا حساب هام رو باهاش صاف کنم . تو هم تا قبل از اینکه باقی نیروها برسن ، هما رو بردار و برو .

من حیرون میون این مردهای خاموشیم ،که انتظار آنی رو میکشن تا همدیگه رو از پا دربیارن .

کاوه ناراضی کمی این پا و اون پا میکنه اما نعره ی حسام از جا میکندش . پلک هاش رو برای یه لحظه روی هم فشار میده و بعد آب دهنش رو با بغض توی صورت مهرنوش تُف میکنه . مهرنوش تکونی میخوره . میخواد وسط این میدون نابرابر عرض اندام کنه اما این جور که حسام و مهرنوش هر دو به روی هم تیغ کشیدن و منتظرن تا از یه لحظه غفلت همدیگه استفاده کنن اجازه ی خطا نداره .

کاوه دستم رو میگیره و منی رو که به زمین زیر پام چسبیدم همراه خودش به طرف بیرون میکشه . قبل از بیرون رفتن از در سر میگردونم و آخرین نگاه رو به دو مردی که صحنه ی یه دوئل رو توی ذهن جا میندازن ، نگاه میکنم .

– کاوه ! همین جوری ولشون کنیم ؟

– حسام چند ساله منتظره این لحظه است . این یکی توی زندگی حق اونه .

سردرنمیارم کاوه چی میگه فقط با آخرین سرعتی که از آدمیزاد برمیاد از خونه دور میشیم . اون قدر دور که حتی اگر شلیکی هم شده باشه دیگه صداش به گوش ما نمی رسه .

از این بی وقفه راه رفتن خسته میشم .اصلا معلوم نیست داریم کدوم سمت میریم . نمی دونم کاوه راه رو بلده یا نه . هر چند بعید می دونم از بین این کوه ها و تپه ها و صخره هایی که همه شبیه هم به نظر میان ، از پس این برف بی انتهایی که انگار هیچ نشونه ای توش نمیشه پیدا کرده بتونه مسیر رو درست تشخیص بده .

دقیقه ها از پشت هم میگذرن و بالاخره آفتاب رخ نشون میده . هر چند دلم ، توی شب ، توی رفتن مامو ، تویموندن حسام ، گیر افتاده .

سینه درد امانم رو میبره . سرفه هام شدت میگیرن . کاوه که جلوتر از من راه میره ، می ایسته و دو قدم به سمتم برمیگرده . از توی جیب پالتوش دو تا نایلون بیرون میاره و دست هام رو توی دستش میگیره . دستکش هام رو در میاره با ها کشیدن حرارت تنش رو به دست هام میبخشه . انگشت هام بیشتر از گرمای نفسش از گرمای محبتش جون میگیرن . دوتا نایلون رو روی دست های من میکشه و بعد دوباره دستکش های یکسره رو روی نایلون ها به دستم میکنه . چند لحظه توی چشم های وحشتزده ام خیره میشه و بعد لبخند رنگ پریده ای رو به زحمت روی لب هاش میشونه . یک دفعه من رو بین بازوهاش جا میده و دست هاش رو چند باری روی ستون فقراتم میکشه .

– این جوری یه جا نمون . یخ میزنی ها جوجه رنگی من .

بازوم رو میگیره و من رو به زور هم قدم خودش راه میندازه . طوری که انگار زیر لب با خودش نجوا میکنه بهم دلداری میده .

– نزدیک مرزیم . یه کم دیگه بریم میرسیم . این ور کسی با خل بازی های من کنار نمیاد اما همین که رد شیم یه نفر میاد دنبالمون و دیگه تمومه .

به روی خودم نمیارم که صداش ته رنگ تردید داره . پاهام رو سمج توی برف ها فرو میبرم و جلو میرم . ارتفاع برف تا نزدیکی زانوهای مرطوبم میرسه . دیگه نمی تونم با دهن بسته نفس بکشم و به هن هن افتادم . نفس های خسته ام بدآهنگ شدن .

کاوه که حال و روزم رو میبینه میخواد خودش جلوتر بره و من پا جای ردپای اون بذارم .

ریه هام میسوزن . جوری که انگار یه بته ی خاردار با هر بار دمم توی شش هام بالا میاد و با هر بازدم پائین میره و به هر جایی که بشه ، زخم میزنه . این بار جراحت کاریه ، حتی نفس های نیمه کاره ام هم بوی زنگ آهن میدن . با دست هام تا حد ممکن صدای سرفه هام رو خفه میکنم تا بیشتر از این دل کاوه رو به درد نیارم اما همین برام خفقان میاره .

حس میکنم از این جا خلاصی نداریم .

از گم شدن زیر این آوار منجمد نمی ترسم . از مردن ، الان ، این جا نمی ترسم ، اما برای کاوه دلنگرانم . کاوه ای که هر کاری از دستش برمی اومد برای من کرد . کاوه ای که همه ی تلاشش رو به کار گرفت تا اشتباهاتش رو جبران کنه ، تا برگرده . توی دلم فقط دعا میکنم . قلبم پرتپش ، به درگاهش التماس میکنه . خدایا ! خودت راه درست رو نشونش بده !

اکسیژن عاریه ای که از هوا میگیرم تو این ارتفاع ، کمتر از اونیه که جواب قلب پر تقلام رو بده . می دونم این ضربان ها روی شمارش معکوس افتادن .

کاوه برای این که اجازه نده هیچ فکر مایوس کننده ای توی مغزم پا بگیره شروع میکنه به حرف زدن .

– هما دوست داری برات قصه بگم ؟ همه قصه میگن تا کسی رو خواب کنن ، اما من میخوام برات قصه بگم تا تو این سرما خوابت نبره ، تا بیدار شی .

سر میگردونه تا مطمئن شه هنوز پشت سرشم .

حس میکنم سلول های سرطانی تمام مجاری تنفسیم رو پوشوندن و دیگه مسیر آزادی نمونده . برای تائید فقط میتونم سر تکون بدم .

کاوه دوباره راه رفتن رو از سر میگیره .

– آره ! بذار بگم . اما خلاصه میگم ! بذار تا قبل از رد شدنمون از مرز تموم بشه که هر چی هست همین جا ، جا بذاریم و بریم .

به سرخوشی دروغین توی لحنش لبخند میزنم . اگر این دروغ ها برای زنده کردن امید توی وجود من باشه بذار باورشون کنم شاید معجزه ای بشه .

– یه پسر سرکشی بود که همیشه با پدرش اختلاف داشت . فکر میکرد هیچ وقت توی زندگی راه اون رو نمیره . بعد یه چیزی شبیه یه انفجار توی خانواده شون اتفاق افتاد و همون ظاهر زیبایی هم که فکر می کرد توی زندگیشون هست از هم پاشید . این جا بود که فکر کرد هیچ چیز توی این دنیا عادلانه نیست . که فکر کرد مهترین قانونش بی قانونیه . داری میای هما ؟

از سکوتم می ترسه . از نبودم می ترسه . باز چشم میگردونه تا از وجودم مطمئن شه .

دستش رو به سمتم دراز میکنه تا بگیرمش . نه ! نمی خوام بگیرمش . می دونم دیگه نمی تونم . دیر یا زود باید بقیه ی این راه رو خودش به تنهایی بره . چونه ام رو به نفی به سمت بالا میدم و وانمود میکنم که هنوز سرپام و مشکلی ندارم .

نفس عمیقی میکشه که بخار دهنش رو توی هوا پخش میکنه .

– بعدش پسرِ عزم کرد که تا میشه از همه چیز دور شه . رفت انگلیس . اما چه رفتنی ؟ پدرش مثل همیشه مخالف بود پس یه قرون بهش نداد . این جوری زندگی کردن با ویزای دانشجویی ، وقتی نمی تونی هر کاری بکنی خیلی سخت بود و اون نمی خواست برگرده پیش پدرش و اعتراف کنه که اشتباه کرده .

کاوه برای اولین بار داره قصه ی زندگی خودش رو تعریف میکنه . گاهی وقتی زندگیت رو به عنوان یه شخص سوم از بیرون می بینی ، می تونی بی طرفانه در مورد خودت قضاوت کنی . کاش آخر این قصه به خونه اش برسه .

به لباسم چنگ میندازم تا بلکه بتونم درد رو تاب بیارم و خس خس دیوانه کننده ی ریه هام روی خاطرات کاوه خط نندازن .

– همین موقع با یه پسر ایرانی دیگه آشنا شد ، خوش قد و بالا و زرنگ که خودش رو راحت می تونست قاطی اروپایی ها جا بزنه . وعده ی کار و پول ترغیب کننده بود اما چیزی که بیشتر وسوسه اش میکرد برای نزدیکی به اون پسر و ورود به سازمان ، این بود که اون پسر مثلا هم وطن ، میگفت با باندهایی رو که توی کار قاچاق انسانن آشناست .

به این جا که میرسه می ایسته . با حسرت نگاهی به اطراف میندازه . دست هاش رو از جیب پالتوش بیرون میاره و زیر بغل میزنه . یه موج هوای سرد از خاطره هاش بیرون زده و مقاومت در برابر این یکی خیلی سخت تره .

مشتی توی سینه ام میکوبم تا به بدنم بفهمونم الان وقت کم آوردن نیست . خودم رو به کنار کاوه می رسونم و ساعدش رو میگیرم . میترسم چیزی بگم و نتونم با فوج سرفه ها مقابله کنم . پیشونیم رو به بازوش تکیه میزنم و وادارش میکنم از افسوس هاش دست بکشه .

– می دونی هما ، اون موقع ها از حسام شنیده بودم که کیمیا بهش پیشنهاد داده با هم از کشور فرار کنن … کوچولوی دیوونه ! …اون هم می خواست … هاه ! … فکر کردم شاید برای این کار برنامه ریزی ای هم کرده باشه و این جوری بتونم رد کسی رو که خواهر کوچولوم رو ازمون گرفت پیدا کنم . خیلی طول کشید تا فهمیدم مهرنوش خودش سرنخ این فاجعه است . شعله ی کبریتی رو که زندگیمون رو سوزوند اون کشیده بود .

برف میگیره و دونه هاش روی سرمون بازی میکنن . موندن جایز نیست . کاوه دوباره قدم هاش رو محکم روی زمین میکوبه . اگر واقعا راه درست رو ندونیم ، این برف رد پاهامون رو به زودی پاک میکنه و اون وقت بین این همه سفیدی جوری گم میشیم که هیچ اثری ازمون نمی مونه . ترس ته دلم رسوخ میکنه . خدایا ! کاوه ام !

نای ادامه دادن ندارم اما نمی تونم یه جا بمونم . به زحمت خودم رو پشت سر کاوه میکشونم .

– کاش این قدر به حسام مدیون نبودم تا می تونستم خودم به ازای این همه سال سوخته ، با مهرنوش طرف شم . می دونستم حسام هم بعد از اون جریان ، زندگیش عوض شد . می دونستم این اواخر دوباره اون دوستی قدیمی رو از سر گرفته تا حالا که توی پلیس به جایی رسیده ، انتقام ناکامیش رو از مسببش بگیره . بهش زنگ زدم و هر چی بود و هر چی میدونستم رو تحویلش دادم . اون تنها کسیه که می دونم میشه بهش اعتماد کرد .

دیگه حریف این چنگالی که حلقومم رو گرفته و فشار میده نمیشم . به زانو میفتم و پشت سر هم سرفه میزنم . تیره ی پشتم از این حمله تیر میکشه . حس میکنم تمام امعا و احشام بیرون می پاشه . برف سفید پیش روم با خون رنگ میشه . سرخی روی زمین تا شعاع زیادی رو میگیره .

کاوه به شنیدن صدام هراسون به عقب برمیگرده و پیشم میدوه .

چشم هام رو اشک میگیره . ریه هام تکه تکه میشن و کف زمین میریزن . هجومشون آخرین سد مقاومتم رو میشکنه ، کاش زودترتموم شه .

دست کاوه پشتم رو ماساژ میده . کمی برف بر میداره و روی پیشونیم میذاره شاید آروم بگیرم .

– هما جان ! آخه تو نفس منی ، نمیشه که نفس کم بیاری . هما ؟!

کف دستم رو بالا میارم تا بهش علامت بدم که نگران نباشه ، که خوب میشم اما خودم حس میکنم این بار با همیشه فرق داره . این دیگه بار آخره . طعم خون همه ی حواسم رو پر میکنه . دندون هام روی هم میخورن . از درون مثل بید میلرزم . سرم ، وای سرم ! کسی این قطار راه گرفته توی سرم رو از سوت کشیدن متوقف کنه .

سرفه ها هم ازم قطع امید میکنن . بی جون میفتم .

کاوه مثل گربه ای که بچه اش رو به نیش میکشه ، من به خودش قلمه میزنه و به زور سرپا نگه میداره.

– دیگه داریم می رسیم . تحمل کن . خوب ؟

بیماری از من قوی تره و من دیگه نمی تونم ضعف رو انکار کنم . عملا بی حرکت شدم و این کاوه است که من رو راه میبره .

به همه ی گذشتمون فکر میکنم . روزهایی که با هم بودیم جلوی چشمم رژه میرن . با هم بودنمون ، از هم گسستنمون و دوباره به هم برگشتنمون . اگر یه بار دیگه توی زندگی حق انتخاب داشتم ، اگر یه فرصت دیگه داشتم ، اگر می تونستم سوار ماشین زمان شم و به عقب برگردم ، دوباره و دوباره همین راه رو میرفتم . راهی که تهش به عشق ختم بشه . دوباره همین راه رو میرفتم ، هر چقدر هم سخت باشه .

همه ی توانم رو جمع میکنم تا به پشت سرمون نگاه کنم . روی برف ها فقط یه جای پا هست . این ارمغان عشقه . این در هم آمیختن تا مرز یکی شدنه .

کاوه زیر بغلم رو محکمتر میگیره هر چند قدم های کاوه هم دیگه اون صلابت سابق رو ندارن . افتان و خیزان راه میره . انگار نامردانه قامتش رو خم کرده باشن . انگار یکی از دوپاش من باشم و اون علایم افلیج شدن این پا رو دیده باشه . زانوهاش مدام تا میخورن .

بدنم لخت میشه و کاوه سکندری میخوره . سنگینی بی سابقه ای روی شونه هام میشینه و کاوه رو وادار به زانو زدن میکنه . روی برف ها زمین میخوریم اما نمی دونم چرا حس زمین خوردن ندارم .

مغزم به جای اکسیژن ، سم میگیره و مدام خودش رو به در و دیوار جمجمه ام میکوبه تا این مشکل رو حل کنه . وقتی کاری ازش برنمیاد ، هیاهو میکنه و درد از شقیقه ها تا کف سرم منتشر میشه . حس میکنم تمام یاخته های تنم ، مثل وقتی دست روی یه حباب میذاری ، پوچ میشن و من رو تسلیم مرگ میکنن .

هق میزنم و تو هر بار هق زدن یه لخته خون بالا میارم . کاوه سرم رو به سینه میگیره و نم شوری از صورتش تا گونه های من راه میگیره . مستاصل التماسم میکنه تا دووم بیارم . اون هم فهمیده کمه دیگه فرصتی نمونده . وقت رفتنم رسیده .

– هما ! همای من ! یادت که نرفته ! گفتی با اون قرار گذاشتی که به هردومون با هم از نو زندگی بده . هما ؟

دلم میخواد ، دلم میخواد اما این مرض لعنتی با دل من جز خون کردنش کاری نداره .

یاد شیطنت هامون میفتم ، دلم میخواد لبخند بزنم ، اما نمی تونم . یاد دلخوشی های برباد رفته مون میفتم ، دلم میخواد گریه کنم ، نمی تونم .

به زبون که نمی تونم چیزی برای آروم کردن کاوه بگم . سعی میکنم هر چی هست توی چشم هام بریزم . آرامش و خوشبختی ای رو که بهم هدیه داده با نگاه آرومم بهش القا کنم اما این رو هم نمی تونم . دیدم تار و تارتر میشه . انگار دارم زیر آب فرو میرم و همه چیز شکلش رو از دست میده . حتی صدای کاوه هم از زیر این مایع غلیظی که گوش هام رو پر کرده فقط یه زنگ خوشایند کشداره .

کاوه دستم رو میگیره و فشار میده ، حس میکنم توی ولی عصریم و داریم قدم میزنیم و با زبون خواننده میگه ” چقدر خوبه که تو هستی … واسم دیره که برگردم ” . من رو محکمتر توی آغوشش نگه میداره مبادا کسی من رو ازش بگیره . اما ما سوار یه موتور بزرگ مشکی شدیم و داریم خیابون ها رو بالا و پائین میکنیم و من باید محکم تر بگیرمش تا زمین نخورم . جوری به سینه اش می چسبونتم که انگار میخواد قلبش رو بین خودمون به اشتراک بذاره تا برای هر دومون بتپه . چونه اش رو روی سرم میذاره . لب هام روی جای خالی گردنبندش میشینن . اما چرا دو تا انگشت روی لب هام بوسه میزنه ؟

کم کم همه چیز توی نظرم رنگ میبازه . نه که پلک هام رو ببندم ، نه ! انگار دنیا رو سفیدی ای سفید تر از برف می پوشونه . گوش هام برای شنیدن صدای کاوه پرپر میزنن اما دیگه نمی تونن اصوات رو از هم تمیز بدن . انگار به نوعی ناشنوایی مطلق مبتلا شده باشم . سبک میشم ، بی وزن . آزاد میشم و رها . اصلا انگار از همه چیز کنده میشم . بعد توی یه لحظه حس میکنم سول به سلول تنم از هم جدا میشن و به بیکران می پیوندن . انگار جاری میشم . انگار من دیگه من نیستم و در عین حال توی همه چیز هستم و این همه چیز فقط یه چیزه .

میخوام فکر کنم اما نمی تونم فکر کنم . نمی تونم اما انگار هر چی که باید ، به قلب من وحی میشه . یه لحظه کسی که شبیه به منه اما من نیست با من میگه ” این مردنه ؟ من مردم ؟ ” .

از این احساس تازه سر برآورده ، نمی ترسم . حالم رو نمی فهمم اما درست مثل کسی که داره به خونه برمیگرده ، حسم آشناست . حس میکنم تمام وجودم توی یه نقطه خلاصه میشه و کسی توی اون یه نقطه می دمه و بهش شکل یه پرنده رو میده ، پرنده ای که پر میزنه و از زمین بلند میشه . یاد پرنده ای که صبح دیدم میفتم . روح آدمیزاد این شکلیه ؟

میخوام تمرکز کنم اما احمقانه است وقتی من از بند تنم پاره شدم و تمام ناتمام من ، حول یه نقطه ی ثقل در گردشه . هیچ کدوم از حواسم کار نمی کنن اما رنجور نیستم .

توی یک لحظه ، یک هزارم ثانیه ، یک آن ، حس میکنم به سمت همون نقطه کشیده میشم . بر میگردم . مثل همون پرنده به بن بست خوردم و باید برگردم . انگار من مشتی تراشه ام که با سرعت نور از شش گوشه ی جهان به سمت یه آهن ربای بزرگ جذب میشم . دوباره همه ی اجزا وجودم یه جا جمع میشن . سنگین میشم . وزن پیدا میکنم . نفس میکشم . رگ هام دوباره نبض میزنن .

یه صدای آشنا ، یه صدای دوست داشتنی آشنا ، چیزی رو عاجزانه فریاد میزنه . خلوص نیتش تا اعماق قلبم رو به لرزه میندازه . گوش هام رو حس میکنم و میشنوم . صدا رو تشخیص میدم . نعره اش توی دل کوه هزار بار تکرار میشه . هزار باری که عینا یک کلمه ان و کلمه ای که تفسیر همه ی عالمه .

” خـــدا ”

پایان

نوشته های مشابه

‫7 نظرها

  1. رمان خیلی زیبایی بود و از نویسنده ممنونم…بعضی از خواننده ها که این رمانو خوندن به پیام این رمان پی نبردن..من پیام این رمان رو که نویسنده میخواست به خواننده های رمانش نشون بده رو درک کردم…اخر رمانتون خیلی گریم گرفت…ولی ای کاش اخرش اینجوری تموم نمیشد؟!!کاوه چی میشه بعدش؟ایا هما هنوزم زنده میمونه؟؟ولی فک نکنم هما زنده بموه *_*

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن