رمان پوکر

رمان پوکر پارت 12

بهنام هر دو دستش رو توی جیب های روپوشش فرو برده ومتفکر بهم خیره شده .

چیزی برای گفتن ندارم تا این که خودش به حرف میاد .

– این همونی بود که یه بار میخواستی در موردش باهام حرف بزنی ؟

پس بهنام هم دیده بودش . توهم نبود .

جواب که نمیدم خودش ادامه میده .

– تمام بیمارستان رو دنبالم … البته بهتره بگم دنبالت گشته بود .

خفه می پرسم .

– چی بهش گفتی ؟

– من هیچی ! اما ظاهرا اصل شنیدنی ها رو قبلا یه نفر دیگه بهش گفته بوده . دوستت مثل اینکه …

دوست ؟ کدوم دوست ؟ … تنها کسی که می دونست هانیه بود . اگر دوست من بود که نه می رفت نه به خاطر کاوه بر میگشت . نه روی خواهشی که ازش داشتم پا میذاشت . دوست کی ؟ … دوست کاوه بود ؟ راست میگفت کاوه که دوستی نداره .

وای من ! وای بر من و ای کاش های بی موقعم ! این مرغ آمین کجاست ؟

***

باور کردنش سخته . اما گاهی دلت برای سختی ها هم تنگ میشه . برای همین که دو ساعت تمام خیابون ها رو بالا و پائین بری و نتونی برای خریدن یا نخریدن چیزی یه به خیال خودت ، بچه رو راضی کنی .

حتی دلم برای این نوع نگاهش هم تنگ شده بود .

چنان به ویترین زل زده که من رو یاد گربه ی شرک میندازه . موهای اتو شده ی کوتاهش رو از روی چشم هاش کنار میزنه تا با نگاهش بیشتر تحت تاثیر قرارم بده .

– همـا ! جان من .

هنوز احساس کرختی میکنم . دیشب بعد از دوازده ساعت تحت نظر بودن مرخص شدم و با بهنام به خونه برگشتم .

امروز رو به خودم مرخصی دادم . رفتم دنبال هیوا و از مدرسه برش گردوندم .

به بهانه ی خرید باهم اومدیم بیرون . حراج های آخر فصل ، قبل از اینکه ویترین ها برای عید دکور بشن شروع شده و ازدحام مردمی که می خوان یه کم ارزون تر خرید کنن ، شور و حال بیشتری به بوتیک ها و پاساژ ها داده .

فکر کردم این جوری هم با هیوا وقت می گذرونم و هم از فکر و خیال درباره ی کاوه دور می مونم . به گمانم به این دوری برای کنار اومدن با خودش و حال آشفته ای که توی برخورد دیروزش بود نیاز داره . همه چیز رو گردن اون میندازم اما خودم هم کمی ، فقط کمی به جمع و جور کردن خودم احتیاج داشتم.

هنوز غرق چشم های گربه ایشم که هیوا دوباره بهم نزدیک میشه و گردنش رو یه کم خم میکنه .

– نگاش کن ببین چه نازه .

صداش از بارونی ای که بهش اشاره میکنه نازتره . خواهر کوچولوم هم داره بزرگ میشه ، داره یاد میگیره عشوه گری کنه .

حتی دلم برای کلافه شدن از دستش هم تنگ شده بود .

– هیوا . این هزار بار ، نه . نه ! نه !

– چرا آخه ؟

آستینش رو می چسبم و سعی میکنم با خودم چند قدم اون طرف تر بکشمش .

همزمان با لحن متقاعد کننده ام دلایلم رو با انگشت رو به صورتش میشمرم تا بهش بفهمونم چقدر جدیم .

– چون چرم به درد زمستون نمی خوره . گرما نداره ، یک ! این مدل مناسب سن تو نیست ، دو ! مدرسه هم نمی تونی بپوشیش ، سه !

– برا مدرسه که کاپشن دارم . این رو بیرون می پوشم .

از حالتش خنده ام میگیره شبیه بچه هایی شده که کفش پاشنه دار مامانشون رو پوشیدن و حاضر نیستن از پا درش بیارن . لب هام رو به زور جمع میکنم تا متوجه لبخندم نشه .

– از بین این همه حرف فقط همین رو شنیدی دیگه ؟

چند قدم جلو میرم و اون هم ناراضی همراهم میاد . می ایستم ، شونه هاش رو میگیرم و رو به روی ویترین یه مغازه ی دیگه نگهش میدارم .

– مدل های اینم بد نیستن . یه نگاه بنداز .

بی اون که نگاهی به مدل ها بندازه شروع میکنه به غرغر کردن .

– زور میگی هما . خودت بودی اینا رو می پوشیدی ؟

– من از تو هوار سال بزرگترم بچه .

– به خاطر همین همش عین مامان بزرگ ها غر میزنی .

دست هام رو میزنم به کمرم و طلبکار نگاهش میکنم .

– دستم درد نکنه . خانم رو آوردم خرید , کلی هله هوله مهمونش کردم ، مزد دستم شده این دیگه .؟

اما هیوا اصلا حواسش به من نیست . محو بارونی کوتاه و چرم پشت شیشه است . چشم هاش دوباره برق میزنن .

– هما !!! اینم همون مدل رو داره . ببین . خیلـــی نازه .

– نازه اما واسه امسال . اومدیم الان خرید که برای سال دیگه پالتو داشته باشی . این که سال دیگه دوباره مد نیست . یه چیز ساده ی به درد بخور بپسند .

وقتی میبینم بهم گوش نمی کنه ، حس میکنم دوباره دارم به جای خواهر نقش مامانش رو بازی میکنم . می مونم که چطور می تونم تعادل رو حفظ کنم .

صدای زنگ موبایلم نمیذاره ادامه بدم . نگاهم که به صفحه ی گوشیم میفته صدای ضربان بالارفته ی قلبم رو حتی توی این شلوغی هم می تونم بشنوم .

به خودم نهیب میزنم که ” چته ؟ شبیه این دختر دبیرستانی های عاشق پیشه شدی ! ” اما حقیقت اینه که فرقی نمی کنه چند سالت باشه ، همه ی عاشق های دنیا یه جور دیوونگی میکنن .

هیوا سرش رو توی صفحه ی گوشیم فرو میبره که دستم رو عقب میکشم . کارش رو توجیه میکنه .

– مامانه ؟ اگه مامانه بگو بیاد اینجا .

جوابش رو نمیدم . مات موندم به اسم کاوه که داره روی ال سی دی گوشی بهم چشمک میزنه . هزار بار قبلا زنگ زده ، هزار بار حرف زدیم اما نمی دونم الان چرا برام با همیشه فرق میکنه .

یاد دیروز میفتم ، یاد نزدیکیش ، نوازشش ، بوسه اش و خشمش . اینکه فکر میکرد هر اتفاقی که اطرافش میفته مثل اثر پروانه ای ، یه بازخوردی از کارهای خودشه .

اون بعد مصلحت اندیش و آینده نگر وجودم رو که تا به حال خفه کرده بودم طغیان میکنه . سرم داد میزنه ” حالا چی ؟ میخوای چه کار کنی ؟ ”

قبل از اینکه جوابی براش پیدا کنم ، هیوا اعتراض میکنه .

– هما با توام . چرا جوابش رو نمیدی ؟ اگر مامان بیاد از توی خسیس بهتره .

– مامان نیست .

دیگه جذابیت اونی که پشت خطه براش فقط همون قدری میشه که حواسم رو از کار اون پرت کنه .

صدای هیوا رو از جایی نزدیک اما انگار خیلی دور می شنوم .

– پس تا تو جواب بدی منم برم این مدل رو یه تن بزنم .

– هان ؟؟؟

– میگم پرو کردن که پول نمی خواد . می خوام فقط ببینم تو تنم چه شکلی میشه . خوب ؟

حواس پرت فقط چیزی شبیه باشه رو زمزمه میکنم . تا هیوا ازم دور میشه , صدای زنگ گوشیم هم آروم میگیره . نفسم رو که تمام این مدت ناخودآگاه حبس کرده بودم بیرون میدم .

هنوز سر بلند نکردم تا دنبال هیوا بگردم که دوباره موبایل توی دستم میلرزه و دلم رو هم میلرزونه . دستم ناخودآگاه روی کلید سبز میلغزه . صداش که توی گوشم میپیچه ، لبم رو به دندون میگیرم تا خودم رو کنترل کنم .

– هما !!!

چشم هام رو میبندم و ملایمت دلچسب لحنش رو با ذره ذره ی وجودم جذب می کنم .

– هما باید ببینمت . صدام رو می شنوی ؟

پیش خودم فکر می کنم بازم مثل همیشه بدون سلام . از این فکر یه لبخند بازیگوش روی لب هام میاد.

– میشنوم . بگو .

– بیا ببینمت . الان !

مهر و نیاز خوابیده پشت هر کلمه ، هر حرفش رو ، حس میکنم .

یه نگاه به مغازه میندازم . فکر میکنم هیوا رو پس چه کار کنم ؟ باید برای هیوا پالتو بخرم . بعد هم برش گردونم خونه . نمی تونم با این سر به هوایی به حال خودش رهاش کنم .

پوف کلافه ای میکشم و نگاهی به اطراف میندازم .

گاهی اوقات گفتن یه کلمه ی دو حرفی برای آدم از جون کندن سخت تر میشه . می میرم و زنده میشم تا بگم ” نه ! ”

– نمی تونم . الان نمی تونم بیام .

– نمی تونی یا نمی خوای ؟

لحن کاوه تیز شده . شده عین خنجر که میبره تا جلو بره . دلم فشرده میشه . انگار وقتی یه بار بگی نه ، یه بار پس بزنی ، جلب اعتماد دوباره به یه معجزه نیاز داره .

لب هام رو با زبون خیس میکنم و نگاهی به ساعتم میندازم . عدد هفت رو نشون میده و تازه سر شبه . نمی دونم چه کار می تونم بکنم . نگاه مستاصلم رو به ویترین مغازه میدوزم .

– الان بیرونم . با خواهرم .

– باشه . منتظر می مونم . هر وقت تونستی بیا . یه ساعت دیگه . دو ساعت دیگه . فقط بیا .

قطع میکنه و من دویدن عقربه های ساعت به دنبال هم رو حساب و کتاب میکنم . تا هیوا رو راضی کنم و چیزی بپسنده و بخره و برسونمش و برم و اوووه …. .

خیلی نمی تونم تو این حال بمونم . هیوا نصف تنش رو از لای در بوتیک بیرون آورده و صدام میزنه .

– هما بیا یه دقیقه من رو ببین .

میرم سمتش که حالا پالتوی چرم رو پوشیده و صورت کوچولوش زیر خزهای یقه ی پالتو گم شده .

چقدر سخته دل همه رو بخوای به دست بیاری . اگر بخوام دل کاوه رو به دست بیارم ، باید زودتر یه پالتوی مناسب برای هیوا بخرم و برم . دیگه اون قدرها زمان ندارم تا دل کوچیک هیوا رو هم راضی کنم .

***

به سختی هیوا رو راضی کردم به جای یکی ازاون بارونی های چرم ، از همون بوتیک ، یه پالتوی گرم انتخاب کنه . اما هر کاری کردم دلم به دیدن چهره ی درهم رفته و ناامیدش راضی نشد . دست آخر یه کت چرم کوتاه با پول خودم براش خریدم و سعی کردم به جای حساب و کتاب کردن باقی مونده ی حساب بانکیم به دیدن ذوق و شوق خواهرم مشغول بشم .

یه دربست گرفتم و هیوا رو رسوندم خونه.

فقط مانتو و کاپشنم رو با پالتو عوض کردم و در جواب ” باز کجای ؟ ” مامان ، قبل از بیرون رفتن از در ، کوتاه و سریع گونه اش رو می بوسم .

لبخندی میزنه و همون طور که پشت سرم در رو میبنده توی راهرو داد میزنه ” مواظب خودت باش . دیر نکنی ! ”

با یه حساب و کتاب سر انگشتی سریعترین وسیله توی این ساعت ، با احتساب ترافیک شبونه ی خیابون های تهران ، متروئه .

خودم رو به نزدیکترین ایستگاه میرسونم .

گوشی رو از جیبم بیرون میارم و صفحه ی پیامم رو باز میکنم .

شروع میکنم به تایپ کردن . ” 8 … تجریش … جگرکی فرشته ی مهرــــ

به اینجا که می رسم یه نفر از پشت بهم تنه میزنه تا جلوی خط بایسته و به محض رسیدن قطار توش بپره . انگار همه عجله دارن خودشون رو به یه جای گرم برسونن ، یه خونه ی گرم ، شاید هم یه آغوش گرم .

چشمم روی صفحه ی گوشی می مونه و یادم میره اصلا به زن نگاهی بندازم ، چه برسه به اینکه اعتراض بکنم . به کلمه ی آخر پیام که توی عجله ی خودم و با تنه ی زن به ” مهرمون ” تبدیل شده خیره میشم . مهر ” مون ” … ترکیب ملس مهر و زنجیر ” مون ” که من و کاوه رو با محکمترین حلقه ها به هم بند میکنه دلم رو به یه حال عجیب دچار میکنه. از فکر داشتن یه چیز مشترک ، یه حس مشترک ، با کاوه بند دلم برای یه لحظه پاره میشه .

با لبخند سری برای دیوونگی های خودم تکون میدم و نوشته ام رو تصحیح میکنم . برای آخرین بار حروف رو از زیر نظر می گذرونم .

” 8 … تجریش … جگرکی فرشته مهربون … ”

یادم نیست اسم اون جگرکی که اون بار با هم رفتیم چی بود اما با شناختی که از کاوه پیدا کردم ، انتظار دارم یادش باشه همون شب ، قبل اون خاطره ی مشترک که اگر تردیدم رو کنار نزده بودم ، الان نبود ، بهش گفتم ” چی شده فرشته ی مهربون شدی ؟ آرزوهای دیگران رو برآورده میکنی ؟ ”

دلم عجیب هوس اون لقمه های کوچیک خوشی رو کرده که کنار هم می بلعیدیم . حالا ، حال اون روزها برام شده آرزو .

تائید دلیوری پیامم رو که می بینم ، آخرین نفرها خودم روی توی قطار می چپونم . بقیه ی مسافرها رو کنار میزنم و کنار در سمت مخالف ، پیشونیم رو به شیشه ی مابین فضای خالی و صندلی ها تیکه میزنم . یه لحظه از سردی شیشه لرز توی تنم میشینه .اما عقب نمی کشم . می خوام این سرما خستگی رو از تنم دور کنه .

بالاخره به مقصد می رسم .

چهار ردیف پله برقی عریض و طویل رو باید طی کنم تا به سطح زمین برگردم . مثل برگشتن به حیات می مونه . انگار بخوای از زیر خروار خروار آوار بیرون بیای . کاش میشد یه پله برقی پیدا می کردم تا من و کاوه رو بتونه از زیر این همه سنگ و سنگریزه بیرون بکشه .

به خیابون شلوغ که می رسم معطل نمی کنم . مسیر رو چشمی پیدا و پا تند میکنم تا به جگرکی ای که اون بار بعد از موتور سواری باهم رفتیم برسم .

توی فضای کوچیک جگرکی با بوی دل و جگر کباب شده سرک می کشم . پشت یکی از دو تا میز فلزی توی مغازه دو تا پسر جوون نشستن و و میز دوم خالی به نظر می رسه . جلو میرم و چشمم میفته به کت کتونی که پشت یکی از صندلی ها آویزون شده . بوی آشنای عطر کاوه رو می تونم ازش حس کنم . دست میبرم و داخل یقه ی کت رو لمس میکنم . هنوز گرمای بدن کاوه رو داره . تازه باید از تن درآورده شده باشه .

نفس های گرمش که بی هوا کنار گوشم میخوره ، لبم رو به لبخند باز می کنه . از حضور بی سرو صداش جا نمیخورم ، انگار این حضور رو توی تمام زوایای زندگیم پذیرفتم . نه ! چیزی بیشتر از پذیرش . اون قدر باهاش عجین شدم که بودنش مثل خطوط تیز ضربان قلبم طبیعیه .

خم میشه و از پشت سرم آروم زمزمه میکنه .

– جیگر نخورده ، لات شدی . یقه میگیری !

صداش گرفته است . می فهمم . تمام لرزش های تارهای صوتیش رو از بحرم اما می خواد به قول خودش شیر باشه .

یقه ی کتش از لا به لای انگشت هام لیز میخوره و رها میشه . به طرفش می چرخم و سر بلند می کنم تا بتونم توی چشم هاش نگاه کنم .

– یقه گرفتن که چیزی نیست . ما شیر شکار میکنیم .

نگاهش روی جز جز صورتم چرخ میخوره . برای یه لحظه روی گودی فرو رفته و مطمئنا سیاه شده ی پائین چشم هام مکث میکنه . توی دلم خودم رو لعنت میکنم که اگر به جای این همه تب و تاب برای دیدنش یه لحظه به ظاهرم فکر کرده بودم و این آرایش لعنتی رو تجدید میکردم الان این برق نگرانی توی چشم هاش پر رنگ نمیشد .

بازوم رو میگیره و صندلی فلزی کنار میز رو برام عقب می کشه .

– بشین ! الان سفارشمون حاضر میشه .

رو به روی هم می شینیم . بی حرف . از سکوت بینمون خوشم نمیاد . انگار کاوه میخواد چیزهایی رو بگه که نمی دونه چطور . نمی دونه از کجا . اما زبون به دهن می گیرم و اجازه میدم تمرکز کنه .

شاگرد مغازه سینی دل و جگر کباب شده رو روی میز میذاره و دست کاوه پیش میاد .

این روزها کم اشتهام و میلی به خوردن ندارم . فقط با خورده نون ها بازی میکنم .

کاوه بی اون که نگاهم کنه ، خودش رو سرگرم تکه تکه کردن نون ها میکنه و همزمان قفل زبونش باز میشه .

– از کی می دونستی ؟

لازم نیست چیز بیشتری بگه . منظورش این مرض لعنتیه . ما زبون هم رو خوب می فهمیم .

– فرقی میکنه ؟

سر بلند میکنه و توی چشم هام پی جواب سوالی میگرده که نمی پرسه . نمی دونم پیداش میکنه یا نه اما یه لقمه ی بزرگ میگیره و سمتم دراز میکنه.

– برات یه وقت ویزیت گرفتم . یه متخصص هست که تازه از آلمان برگشته ظاهرا …

نمی خوام حال خوش با کاوه بودنم رو خراب کنم . می پرم توی حرفش .

– دکتری هم که بهنام پیدا کرده خوبه . تازه آزمایش دادم و تا جوابش …

– جوابش آخر هفته ی دیگه آماده است .

ناخودآگاه حالت دفاعی به خودم میگیرم . با صدایی که دیگه تحت کنترلم نیست بهش می پرم .

– توی همه ی زندگی من سرک می کشی اما نوبت خودت که می رسه ، هیچی به من ارتباط پیدا نمی کنه . مثلا میشه بپرسم بیگی رو پیدا کردی یا نه ؟

بر خلاف تندی من اون آرامشش رو حفظ میکنه . انگار از قبل می دونسته قراره چه بحثی پیش بیاد .

– نه پیداش نکردم . دادم تمام تراکنش های مالی وغیر مالی شبکه رو بررسی کنن اما حتی به اونی که داره این کار رو برام انجام میده هم نمی تونم اعتماد کنم .

بلافاصله از برخوردم پشیمون میشم . سر به زیر لقمه ای رو که برام گرفته به دندون میکشم . یک دفعه فکری توی ذهنم جرقه میزنه . کیفم رو از روی میز برمیدارم و زیر و رو میکنم . خدا خدا میکنم این دفعه حافظه ی فراموش کارم مثل همیشه عمل کرده باشه و فلشی رو که از اطلاعات پر کرده بودم هنوز از کیفم بیرون نیاورده باشم .

کاوه که رفتار عصبی و بی حوصله ام رو میبینه تعجب میکنه . یه لحظه فکر میکنم اصلا برای چی باید فلش رو بهش بدم . مگر این اطلاعات رو به امید روز مبادای خودم برنداشته بودم . اما به ثانیه نکشیده این فکر رو پس میزنم . از الان مباداتر ، از کاوه واجب تر ندارم .

دستم به چیزی بند نمیشه . کلافه محتویات کیف رو روی میز برمیگردونم و بینشون فلش مموری قرمز مشکی عزیزم رو پیدا میکنم . تمام 32 گیگ حافظه اش رو اون روز از روی یوزر صدر از اطلاعاتی پر کردم که اصلا نمی دونم به دردی می خورن یا نه اما تیری است در تاریکی .

فلش رو روی میز به سمت کاوه هل میدم . طوری نگاهش میکنه انگار انتظار داره چیزی جز اون که ظاهرش نشون میده باشه .

– این چیه ؟

– ببین شاید به کارت اومد . یکی دو روز قبل از اون ماجراها یه چیزهایی از روی شبکه ی شرکت روش ریختم .

نگاه ناباورش کم کم شوخ میشه . سری تکون میده و دستش روی فلش میشینه . زیر لب انگار با خودش حرف بزنه ، زمزمه میکنه .

– گفتم از تو بعیده آروم بشینی .

بعد از این همه بحث جدی لبهاش طرح لبخند میگیره . به روی خودم نمیارم و ادامه میدم .

– یه سری فایل های شخصی کارمندها رو از روی سرور کپی کردم . یه مقداریش هم روی گوشیمه . لپ تاپ با خودت نیاوردی یه نسخه بهت بدم ؟

انگشت هاش دور فلش محکم میشه و فلش رو توی جیب کتی که هنوز آویزون پشتی صندلیه میذاره .

– نه نیاوردم . بلند شو یه سر بریم خونه ببینم این ها چی هست .

کت رو روی ساعدش میندازه و از جا بلند میشیم .

لحظه ی آخر قبل رفتن ، دل و جگر باقی مونده توی سینی رو لای نون می پیچم و با خودم بر می دارم . حواسم هست که تمام مدت کاوه به چیزی لب نزده .

از در مغازه بیرون نزده صدای زنگ گوشیم بلند میشه . با یه نگاه می فهمم تماس از خونه است .

– سلام .

صدای عصبی مامان توی گوشم میشینه .

– کجایی هما ؟ خوبه گفتم زود برگرد .

– چی شده مگه ؟

نفسش رو توی گوشی فوت میکنه و صداش رو میاره پائین تر .

– بابات امشب زود اومده . پاشو بیا قبل اینکه صداش دربیاد .

یه نگاه به صفحه ی ساعتم میندازم و می مونم چطور زمان این قدر زود گذشت .

با یه قول مامان رو راضی میکنم و توی ماشین میشینم . رو میکنم به کاوه .

– من نمی تونم بیام . فردا باقیش رو میریزم روی سی دی و میارم برات .

مچ دستش رو بالا میاره و بعد از دیدن عقره به هایی که انگار با من لج کردن ، فقط لب میزنه .

– می رسونمت .

قبل از اینکه استارت رو لمس کنه بازوش رو می چسبم . پرسشگر به طرفم رو میکنه . لقمه ای رو که گرفتم سمتش دراز میکنم و به شوخی میگم .

– تنها خور نیستیم .

لقمه رو ازم میگیره اما دستم رو رها نمی کنه . سر انگشت هام رو به لب میبره و با لبهاش نوازش میکنه . احساسات دخترونه ام دوباره بازیگوشانه جست و خیز می کنن . گرم میشم . گرمایی که من به طرفش شتاب میگرفتم این جاست . سر میشم . یه جور کرختی خوشایند ، مثل اون پنج دقیقه خوابی که بعد از زنگ زدن ساعت چشم هات رو می بندی .

چند دقیقه ای میگذره تا دل بکنه و انگشت هام رو رها کنه . دستم رو جلوی بینیم میگیرم . از دستم رایحه ی خوش عطرش رو می تونم استشمام کنم . هر چند نمی فهمم این رایحه چرا به جای تلخی همیشگی عطرش ، شیرینه !

طول میکشه تا نفسم رو بیرون بدم . همین هم باعث میشه به سرفه بیفتم . لبم رو محکم به دندون میگیرم و رو می گردونم تا متوجه حالم نشه . طعم خون رو توی دهنم حس میکنم .

ساده لوحانه فکر میکردم میشه این حال خوش رو نگه دارم تا مثل عطرش که داره از دستم میره ، این عاشقانه ی آروم از سرمون نپره اما لقمه ای رو که تا نزدیک دهنش برده بود بر می گردونه و جلوی فرمون میذاره .

یادم میره می خواستم بهش سفارش کنم هر چی پیدا کرد ، این بار لااقل من رو هم در جریان بذاره . یادم میره بپرسم فردا اطلاعات رو کجا براش ببرم . یادم میره …

فصل هشتم

فرصتی نمانده است

بیا همدیگر را بغل کنیم

فردا

یا من تو را می کشم

یا تو چاقو را در آب خواهی شست

نه!

به عقب تر برگرد

بگذار خدا

دوباره دست هایش را بشوید

در آینه بنگرد

شاید

تصمیم دیگری گرفت

” گروس عبدلمالکیان ”

گاهی یه آدم هایی برات یه جور خاصن . یه جوری که توی ذهن و قلبت نقش میندازن . طوری حک میشن که شکل بت میگیرن . بت هایی که می پرستیشون . بت هایی که دیگه ازشون توقع آدم عادی بودن نداری . باید مواظب باشن و مواظب باشی نشکنن .

پاهام رمقی ندارن تا منتظر تاکسی بمونم . دست بلند می کنم و یه دربست می گیرم . سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه میدم و چشم هام رو می بندم تا نگاه های منظور دار راننده رو ندید بگیرم .

دیشب وقتی به خونه برگشتم ، بابا با قیافه ی برزخی منتظرم بود . چشمش که بهم افتاد شروع کرد به غرغر کردن . اینکه این روزها سر خود شدم .زود میرم و دیر میام. هر وقت می خوام سر کار میرم و هر وقت دوست ندارم به جاش معلوم نیست کجا سیر می کنم .

اون گفت و من سکوت کردم . داد زد و من لب به دندون گرفتم . می دونستم این جور مواقع دنبال جواب نیست . فقط می خواد خودش رو خالی کنه . آخر سر مامان خواست ازم دفاع کنه که طبق معمول کارشون به دعوا کشید . بعد از اون دیگه من بهونه ای بودم برای عقده گشایی های قدیمی . کار به جایی رسید که از ترس اینکه دعواشون به زد و خورد ختم شه ، پریدم وسط و گفتم استعفا دادم و دنبال کار تازه می گردم . عواقب حرفی رو هم که زده بودم باید قبول می کردم پس بعد از کبریت کشیدن به انبار باروت بابا باز هم سکوت کردم تا سوختن توی آتیشی رو که به پا کرده بودم تحمل کنم . دوباره حرف شنیدم . خط و نشون دیدم . هر چند می دونم بابا همیشه همینه . وقت عصبانیت خودش نیست . آروم که بشه ، دیگه این طور نه فکر میکنه نه عمل . اما این حجم از خشم رو سر یه مسئله ی ساده درک نمی کنم .

بعد از خوردن همون چند تا لقمه جگر دیگه اشتهایی نداشتم . مجبور شدم وانمود کنم که بدون شام زودتر میخوابم . توی تخت اون قدر از این دنده به اون دنده غلت خوردم تا مطمئن بشم که همه خوابیدن ، بعد اطلاعات گوشی رو روی سی دی کپی کنم اما بابا که بی خوابی به سرش زده بود تا چند ساعت بعد توی هال پای تلویزیونی که نمی دونم واقعا نگاه می کرد یا نه سیگار کشید . اون قدرکه واقعا خوابم برد .

صبح قبل از اینکه کسی بیدار بشه بلند شدم . لباس پوشیدم و از خونه بیرون زدم .

حالا اون قدر خسته ام که حس میکنم ، از جنگ برگشتم .

به کاوه زنگ زدم . گفت امروز رو شرکت نمیره و می خواد اطلاعات توی فلش رو به کسی نشون بده . توی خونه ی خودش منتظرمه .

فکر میکنم عیب نداره گوشی رو بهش میدم و خودش یه کپی از اطلاعاتش میکشه . اما یک دفعه وسواس میگیرم . کیفم رو به دنبال کابل گوشی زیر و رو میکنم . با دیدنش خیالم راحت میشه و نفس آسوده ای میکشم . همین که صدای نفسم بلند میشه متوجه صدای ریز خندیدن راننده میشم . آینه ی جلو رو روی صورت من تنظیم کرده و هر از گاهی نگاهی بهم میندازه . نمی دونم توی چه فکریه که با خودش لبخند میزنه . زودتر از جایی که باید پیاده میشم . انگار حتی با پول خرج کردن هم قرار نیست یه کم آرامش داشته باشم .

قدم هام رو سست برمیدارم و فکرم رو آزاد میذارم تا هر جا که میخواد پر بکشه . گاهی روی شونه ی کاوه میشینه . گاهی روی سیم برق سازمان منتظر خشک شدن می مونه . گاهی هم …

زنگ رو که میزنم خود کاوه با یه ” دیر کردی ” جواب آیفون رو میده .

در ورودی رو هم خودش به روم باز میکنه .به جای جواب سلامم ، دستش رو پشتم میذاره به داخل دعوتم میکنه .

– راحت باش .

بی اونکه پالتوم رو دربیارم ،روی یکی از مبل های توی سالن میشینم و فقط شالم رو روی شونه ام میندازم . بالای سرم می ایسته و از روی نرمی گوش تا انتهای گوشواره ی بدلم رو رو با انگشت هاش به آرومی لمس میکنه و بعد طوری گوشواره ی آویزی بلند رو رها می کنه که چند بار به گردنم می خوره و برمیگرده .

از کنارم رد میشه ، می بینمش که میره توی آشپزخونه .

– لابد صبحونه هم نخوردی ! نه ؟

به جای جواب یه لحظه فکر میکنم که این بار توی خونه ی به این بزرگی تنهاییم . نه خدمتکاری هست ، نه ستاره ای و نه حتی حسامی . یه کم ، فقط یه کم ته دلم به شور میفته . فکر میکنم چه تضمینی هست که باز بازی نخورده باشم ؟

نگاهم روی قامت بلندش که با یه سینی از آشپزخونه بیرون میاد می مونه . پیراهن و شلوار کتون همرنگی پوشیده . خم میشه و سینی رو جلوی روم بهم تعارف میزنه . به جای اینکه بوی خوش قهوه و کیک هایی که توی سینی گذاشته هوش از سرم ببره ، دلم از بوی عطری که از یقه ی پیرهنش بیرون میزنه ضعف میره . به خودم نهیب میزنم ” تو که این قدرغرقشی بی خود میکنی بهش شک میبری . انگار داری به خودت شک میکنی احمق !” .

کاوه سینی رو روی میز میذاره و بهم نزدیک میشه . خیلی نزدیک . فنجونی رو که توی دستمه ازم می گیره و روی میز عسلی کنار دستم میذاره مات و مبهوت کارش میشم . یه لحظه دلم پائین می ریزه . جلوی پام زانو می زنه . ظرف کوچیکی رو از توی سینی بر میداره و چند تا قاشق چای خوری شکر رو از توش به فنجون من که حالا روی میزه سرازیر میکنه . بعد از شیرین کردن قهوه ، فنجون رو دوباره به دستم بر میگردونه .

– تلخ نخور !

فنجون قهوه رو به لب میبرم و وقتی مایع داغ رو به حلقم سرازیر میکنم تازه متوجه میشم این پیاده روی سر صبح باعث یخزدگی تمام ارگان هام شده . قهوه ی شیرین داغ، کنار گرمای توجه کاوه ، حرارت دلچسبی رو زیر پوستم تزریق میکنه .

کاوه از کنارم بلند میشه و به طرف پله ها میره .

تا برگشتن کاوه آرامش نشسته توی وجودم رو مزمزه میکنم .

وقتی از پله ها پائین میاد، لپ تاپش توی دستشه و روی میز میذارتش . یکی از صندلی ها رو هم سمت دیگه ی من میذاره ، تا نزدیکم بشینه . لپ تاپ رو برمیداره و بعد از یه کم بالا و پائین کردن یه فایل اکسل رو باز میکنه .

– ببین از توی اون فایل هایی که بهم دادی یه سری فایل های مربوط به امور مالی رو پیدا کردم که تراکنش های مربوط به این چند وقت رو ازش جدا و مرتب کردم اما هر کاری میکنم این قسمت انگار یه چیزی کمه . انگار این جا یه گپ افتاده باشه .

لپ تاپ رو ازش میگیرم و فایل رو میبندم . به جاش به دسته بندی باقی فایل های توی پوشه نگاه میکنم . بعضی هاشون یه سری کدن ،بعضی ها چیزهای دیگه ان . از قبل دیده بودم که بعضی پوشه ها رمز گذاری شدن . چند تایی شبیه به همین رو توی فایل های توی گوشیم هم دیده بودم .

کیفم رو از کنار پام برمیدارم و گوشی رو بیرون میارم . کابلش اما بازی در میاره و بین خرت و پرت های توی کیف پیچیده .

کیف رو کج میکنم و کابل رو می کشم . یه سری از وسائلم هم باهاش بیرون می ریزه . عصبی پوفی می کشم که کاوه خونسرد میگه .

– بدش من . تو یه کم کیک بخور .

بی توجه به دست دراز شده ی کاوه ، گوشی رو با کابلش به لپ تاپ وصل میکنم . تا اتصالش میخوام وسایل رو توی کیفم بریزم اما همین موقع گوشیم شروع میکنه به لرزیدن .

از این تماس بی موقع کلافه میشم . نگاهی به صفحه ی گوشی میندازم که شماره ی خونه روش چشمک میزنه . کلید قرمز رنگ رو لمس میکنم . بلافاصله دوباره گوشی زنگ میخوره . کلافه میشم . صدای کاوه در میاد .

– خوب جواب بده .

باز رد تماس میزنم و میگم .

– تو این پوشه ها رو بفرست روی سیستم تا من یه تلفن به خونه بزنم .

کاوه گوشی خودش رو از جیبش بیرون میاره و به طرفم میگیره . گوشی تلفن رو محکم می چسبم و شماره ی خونه رو میگیرم .

همین که صدای مامان رو میشنوم می تونم به هم ریختگیش رو از این فاصله هم حس کنم .

– سلام مامان . منم . خوبی ؟

– سلام و … . این شماره ی کیه داری باهاش زنگ میزنی ؟ اصلا سر صبحی کجا غیبت زد ؟

به ساعت توی دستم نگاه میکنم . اصلا همین که این وقت صبح مامان بیداره یعنی اوضاع عادی نیست . یه کم از کاوه دور میشم . میرم پشت شیشه های رو به حیاط می ایستم و باغچه ی خشک شده رو تماشا میکنم . از کنار سوال اولش عامدانه بی توجه رد میشم .

– جایی کار داشتم . چیزی شده ؟

– نه! چی شده ؟! فقط شما و باباتون آخرش من رو دق می دین . کجا رفتی سر صبح بابات شکاره ؟

کلافه دور خودم می چرخم . همیشه آتیش تند بابا یکی دو ساعت بعد میخوابید اما این بار ؟ هر چند اگر دیشب جلوی زبونم رو میگرفتم الان این همه دردسر نداشتم .

– مگه چی کار کردم ؟

– نمی دونم . از دیروز کلا پکره . به همه چیز گیر میده . پاشو بیا خونه خودت باهاش حرف بزن .

می خوام یه جوری فعلا از زیرش در برم و این جا بمونم اما پشت بندش چیزی میگه که منصرفم میکنه.

– دیشب بهنام که زنگ زد بهش این جوری بهم ریخت . صبحم دوباره نمی دونم …

به بقیه اش گوش نمیدم . اسم بهنام که وسط میاد انگار یه نفر آب سرد روی سرم می ریزه . یخ میکنم . اگر چیزی گفته باشه ؟

حال دیشب بابا میاد جلوی نظرم . سیگارهایی که پشت هم دود می کرد ، اون قدری که مجبور شدم توی چله ی زمستون لای پنجره رو باز بذارم . لعنتی ! مگه زمستون نیست ؟ پس چرا نمیشه چشم هام رو روی هم بذارم و بخوابم ؟ یه خواب طولانیه و آروم زمستونی . بعد که از خواب بلند میشم همه ی این سرما و سختی ها تموم شده باشه و جاش رو بهار گرفته باشه .

نمی فهمم چی میگم و چی میشنوم . استرسی رو که ناخودآگاه به دلم افتاده به زحمت آروم میکنم . به خودم میگم اصلا گفته باشه مگه چی میشه ؟

میام دوباره بالای سر کاوه می ایستم . می خوام به بهنام زنگ بزنم تا ببینم چه گفته اما ترجیح میدم با گوشی خودم این کار رو بکنم .

– تموم شد ؟

سرش رو از روی صفحه ی مونیتور بلند میکنه .

– آره همه ی فایل ها کپی شدن .

دستم رو برای گرفتن گوشی دراز میکنم که به گوشی اشاره ای میکنه و می پرسه .

– خبری شده ؟

– نه . حسام نمیاد ؟

با نگاه سوال و جوابم میکنه که عقب گرد میکنم و گوشی رو ته کیفم میندازم .

– گفتم یکی باشه بیاد کمکت .

رو می گردونم سمت در و به طرف خروجی قدم برمیدارم . حرفم رو با گفتن ” من که مجبورم الان برم . ” تکمیل میکنم .

به ابتدای راهروی کنار در رسیدم که بلافاصله خیز برمیداره به سمتم و بازوم رو می چسبه . یه لحظه به خاطر گیجی خودم و سرعت عمل اون هول می کنم .

– کجا ؟

می چرخونتم به سمت خودش . سینه به سینه اش می ایستم . نفس هاش از بالا توی صورتم می خوره . بازوم رو به طرف خودش می کشه . بی اختیار روی کوبش های نامنظم قلبم متمرکز میشم . از گنگی سری تکون میدم که در جواب می گه .

– مطمئنی همه چیز مرتبه ؟

به مغز از کار افتاده ی خودم لعنتی میفرستم و نفسم رو از لا به لای لب هام بیرون میدم .

خودم هم نمی دونم . این که بالاخره این بار از روی دوشم برداشته بشه خوبه یا اینکه روی شونه ی بابا سنگینی کنه بده . فقط می دونم دلم به این جا موندن قرار نمی گیره . اما نمی تونم بیشتر از این برای کاوه هم دلنگرانی درست کنم . خودش به حد کفایت گرفتار هست .

– آره . فقط می خوام برم خونه . یه کم جو خونمون به هم ریخته است .

– کاری از من برمیاد ؟

لبخند سخاوتمندانه ای به روش می پاشم و پلک هام رو به نشونه ی اطمینان و امتنان چند ثانیه ای روی هم میذارم .

دوباره می خوام ازش دور شم که باز هم بازوم رو می کشه . این دفعه دیگه کامل توی آغوشش میفتم . تند شدن ریتم تنفس کاوه رو هم حس میکنم . عضلات سینه اش زیر پیراهن کتونش بالا و پائین میره.

دوباره یاد این میفتم که اولین باره باهم تنهاییم .

سرش رو پائین میاره و توی صورتم خم میشه . نگاهم مسخ و بی قرار توی صورتش چرخ می خوره . یه نفس ریه اش رو از عطر تنم پر میکنه و نوک تیز بینیش رو روی بینیم میکشه .

نفسم رو حبس میکنم .

آروم لب میزنه .

– همین جوری میذارن میرن دیگه ؟

نفسش رو توی صورتم فوت میکنه و یه کم فاصله می گیره . دست راستش رو بالا میاره . دو انگشت اشاره و وسطش رو به هم می چسبونه و می بوسه و بعد روی لب های من میذاره . لمس انگشت های مرطوبش لبم رو به آتیش میکشن . فقط با دو تا انگشت ،دو تا انگشت بوسیده شده ، قلبم رو توی مشت میگیره .

– حالا می تونی بری .

مست و مدهوش سرجام می مونم . حس میکنم یه دسته پرنده ،یه دسته گنجشک خیس بارون زده از زمین خاکی دلم بلند میشن و پر میگیرن . توی وجودم گرد و خاک میکنن . نمی دونم … نمی دونم خودش می دونه داره با من چه کار میکنه یا نه . داره من رو به جنون میکشه . شاید اگر من رو می بوسید این طور بی تاب نمیشدم . شاید اگر … . نمی دونم . کاوه است دیگه. کاوه ای که خاصه . شبیه هیچ کس نیست .نه حداقل برای من .

به زحمت پاهام رو از زمین می کنم و بی اون که ازش رو بگیرم چند قدم عقب عقب میرم . نفس بیچاره شده ام رو مقطع بیرون میدم و پا تند می کنم تا قبل از اینکه خودم رو به آغوشش بندازم ازش دور شم .

توی هوا قدم برمی دارم و نمی فهمم چطور خودم رو به خونه می رسونم .

اصلا یادم میره که می خواستم به بهنام زنگ بزنم .

دم خونه که می رسم هر چی کیفم رو زیر و رو می کنم نمی تونم کلیدهام رو پیدا کنم . زنگ میزنم و کسی جواب نمیده . آه از نهادم بلند میشه . احتمالا وقتی کابل گوشی رو از کیفم بیرون کشیدم کلید از لابه لای وسائلم بیرون افتاده و بعد هم که …

از این که کسی خونه نیست نگران میشم . شماره ی بهنام رو می گیرم . طول میکشه تا جواب بده و همین هم به استرسم دامن میزنه . همین که گوشی رو برمیداره بهش مهلت نمیدم . یه احوالپرسی سرسری میکنم و می پرسم .

– دیشب با بابای من چه کار داشتی ؟ چیزی که بهش نگفتی بهنام ؟

– اون که باید بدونه اما خودت بهتره باهاش صحبت کنی .

از این بابت خیالم راحت میشه . نفس آسوده ای میکشم و می پرسم .

– پس چی شده ؟ مامان میگفت …

– بهت میگم ولی به عمه چیزی نمی گی .

– بگو دیگه .

– چکی که بابات به این دوستم ، وکیل هادی داده بود برگشت خورده . الانم باهم اومدیم دفتر اون .

شونه هام میفته . چشم هام رو میبندم و دستی به پیشونیم می کشم .

– بابا که می گفت پول اون رو کنار گذاشته .

بهنام مکثی میکنه و بعد با صدای پائین تری میگه .

– از من نشنیده بگیر اما انگار با اون پول یه ماشین قولنامه کرده که دزدی از آب دراومده .

با بهنام خداحافظی میکنم و فکر میکنم بابا کی قراره از این کارهاش دست برداره . مطمئنم که خودش هم از دزدی بودن ماشین خبر داشته اما … .

شماره ی مامان رو میگیرم که می فهمم تصمیم گرفته حالا که امروز به لطف بابا زود از خواب بیدار شده بره خونه ی خاله . بدون کلید پشت در حیرون می مونم .

اول میگم من هم میرم پیش مامان اما بعد یه حس شیطون قلقلکم میده که مثلا حالا که همه چیز یه جورهایی دست به دست هم داده از این همه آشفتگی به خونه ی کاوه پناه ببرم .

هنوز توی فکر و خیالم دست و پا میزنم و دست آخر خودم رو مسخره میکنم که حتی نمی تونم به بابام بابت کارهاش درست و حسابی اعتراض کنم و اون وقت می خوام کاوه رو از منجلاب بیرون بکشم که خودم رو جلوی در خونه ی کاوه می بینم . در کمال تعجبم لای در باز مونده و احتیاجی به زنگ زدن نیست .

شونه ای بالا میندازم و آروم آروم وارد میشم . حتی لای در ورودی ساختمون هم بازه . این دیگه تعجب برانگیزه . دل آشوبه میگیرم .

میخوام عقب بکشم اما یه لحظه فکر میکنم نکنه برای کاوه اتفاقی افتاده باشه . از فکرش هم نفسم بند میاد.

پاورچین پاورچین پا میذارم توی خونه . جوری که هیچ صدایی ایجاد نشه . بعد حس میکنم هنوز هم کفش هام روی کف پارکت ها جیر جیر میکنن . یه کم ساکن می مونم و بعد کفش هام رو درمیارم و به دست می گیرم . جوراب های اسپرت نخیم روی کف دیگه هیچ صدایی ندارن .

جلو میام . ناخودآگاه یه کم کمرم خم شده . یکی از دست هام به بند کیفم چنگ میزنه .

لعنتی ! دو ساعت نمیشه از این خونه با یه دنیا حس خوب بیرون رفتم . نه بیرون نرفتم ، پرواز کردم . حالا چه اتفاقی افتاده ؟

ظاهرا همه چیز عادی به نظر می رسه . از کنار ورودی راهرو توی سالن سرک میکشم . همه چیز شبیه صبحه ، همه وسائل مرتب مثل قبل سرجای خودشونن . یه لحظه یاد ماجراهایی که از سر گذروندم میفتم . محض اطمینان شوکرم رو از توی جیب در میارم تا برای هر اتفاق احتمالی ای که نمی تونم حدس بزنم چیه آماده باشم .

کنار ورودی سالن به دیوار می چسبم و نرم نرم جلو میرم . یه کم اون طرف تر ، گوشه ی سالن یه تلویزیون ال سی دی بزرگ به دیوار نصب شده . صفحه بزرگ تلویزیون از پشت ستون ها و این فاصله قابل تشخیص نیست اما داره چیزی رو نشون میده .

روی مبل نیم ست راحتی رو به روی تلویزیون دو نفر کنار هم نشستن . پشتشون بهمه و نمی تونم ببینمشون . جلوتر میرم .

یکی از اون ها روی لبه ی مبل نشسته و انگار قصد بلند شدن داره . می بینم که دستش رو به شوخی و دوستانه ، محکم روی زانوی نفر دوم می کوبه و صدای قهقه ی هر دوشون بلند میشه.

صاحب یکی از صداها کاوه است . مردی که روی مبل با آسودگی لم داده ، مردی که خیلی وقته صدای دلنشین خنده اش رو نشنیدم .

اما صدای دوم … خنده ی دوم …

تیزی خنده اش تیغ میشه و روی گلوم میشینه . رگ میزنه و نفسم رو می بره .

توی گوشم پر از صدای خنده میشه . انگار همه ی دنیا یه جا دوره ام کردن و دارن بهم می خندن .

چقدر احمق بودم که فکر می کردم دیگه هیچی نمی تونه غافلگیرم کنه اما انگار … این بازی… سر دراز داره …

نمی فهمم چه طور جلو میکشم . انگار توی خواب دارم قدم بر میدارم . همه چیز جلوی چشمم مثل پاندول ساعت تلو تلو می خوره . چپ ، راست …چپ ، راست …

اون قدر غرق قهقه هاشونن که متوجهم نمیشن .

چشمم روی صفحه ی ال سی خشک میشه . لعنتی !

این فیلم ، این نمایش سیاه ، یه بار دیگه هم من رو خشک کرده . یه بار دیگه هم من رو شوکه کرده ، از پا انداخته .

بازم پشت در جهنم می ایستم وقتی کاوه ی توی فیلم میگه .

” میدونم چه کار کنم که باهام راه بیاد ، حتی شده تا پشت در جهنم .”

حالا دوباره کنار هم نشستن . دوباره دارن از شکارشون حرف میزنن . دوباره دارن به شکارشون می خندن .

چقدر احمق بودم که فکر میکردم این فیلم رو برای خراب کردن کاوه برای من فرستادن و خودش خبر نداره . وقتی الان کنار همون نفر دوم مجهول اما آَشنا نشسته و دوباره من شدم مضحکه اشون . چیزی توی گلوم گیر میکنه . لبم رو بی رحمانه زیر دندون میگیرم .

باز کاوه ی توی تصویر از پنجره جدا میشه و جلو میاد . گردنبند توی گردنش توی صفحه ی بزرگ ال سی دی برق میزنه و اشک توی چشم من حلقه .

ته حلقم تلخ میشه . مزه ی زهر میگیره . طعم آناناس گندیده رو با نفس های نا تمومم بالا میارم .

الان میفهمم چرا وقتی بار اول این فیلم رو برام ایمیل کردن نتونستم نفر دوم رو تشخیص بدم . چون قبل از اون ، اون قدر فیلم های زنده ی بهتری برام بازی کرده بودن که توی تاریکترین زوایای ذهنم هم نمی تونستم تصور کنم صدای آشنای دوم متعلق به این آدم باشه .

این آدم همونه که کاوه سایه اش رو با تیر می زد . همون که خودش میگفت ” توی کار کاوه موش می دونم … ” . یا شاید هم من این طوری فکر میکردم ! شاید من بودم که مثل آزمایشگاهی بین این دو نفر می دویدم . بین کاوه و کامران !

دستم به گلوم چنگ میزنه . رد یه تافته ی کنفی خشن رو روی گردنم حس میکنم .

داشتم با طناب کامران به دار آویخته میشدم . به خاطرش دو روز نفرین شده رو گذروندم . به حیله اش تا پای اتهام به قتل جلو رفتم .

خراش های نامرئی ای رو روی گردنم حس میکنم . خراش های خون آلودی روی روحم میفته .

چشم از صفحه ی تلویزیون میگیرم و دو مرد نشسته روی مبل رو نگاه میکنم . رفتار صمیمانشون میگه دوستی خوبی باهم دارن . اون قدر که نشستن و با هم به تاریخچه ی تموم نشدنی حماقت های من میخندن .

صدای سرخوشانه ی کامران صاف و روشن جسم و جون لرزونم رو هدف میگیره .

– کاوه واقعا که استادی ! اون روز که دختره شرکت بود و بهم زنگ زدی تا نرفته خودت رو برسون ، همچین این هما خانم خودش رو گرفته بود که گفتم کاوه شکر زیادی هم خورده ، این رو نمیشه به این راحتی خام کرد !!! اما همچین ماجرای صمدی رو جمع کردی که بالا و پائین همه تو کف موندن ، چطور کاری رو که نمی تونستن سه ماه انجام بدن و آرش سرش رو به خاطرش به باد داد تر و تمیز ردیف کردی !

دوباره قهقه میزنه . با نفسی که هنوز هم با تک خنده هایی میزره و میاد ادامه میده .

– راستش رو آخرش هم نگفتی ولی … توی باقی فیلم ها که خیلــی باهات چیک تو چیک بود . غیر از کار باهاش حالم کردی یا نه ؟… با من که خیلی سگ بود . بی شرف نذاشت یه نوک بهش بزنم .

– بسکه خری ! این جور دخترها رو که یه راست تعارف نمیزنن اتاق خواب . با هر کس باید مدل خودش راه بیای تازه یه وقت هایی هم بدتر از خودش !

از شنیدن حرف های کاوه چندشم میشه . عقب عقب میرم . تصویر کاوه ی توی فیلم روی ال سی دی ثابت میشه . فیلم تموم شد !

به عقب برمیگردم . به آستانه راهرو میرسم . به همون جایی که چند ساعت قبل با دو انگشت بوسیده شدم . با دو تا سر انگشت اسیر شدم . با دو تا سر انگشت داغ ، تبدارشدم .

مغز لعنتیم به عنوان ضبط و پخش ، وظیفه اش رو خوب به جا میاره . تک تک جمله هایی رو که شنیدم برای هزار بار در عرض یک لحظه مرور میکنه .

” با هر کس باید مدل خودش راه بیای تازه یه وقت هایی هم بدتر از خودش ! ”

همین امروز صبح ، بعد از اون بوسه ی انگشتی ، چی فکر میکردم ؟ که کاش من رو طور دیگه ای می بوسید !

همین چند ساعت قبل ، از این خونه فرار کردم چون می ترسیدم با یه لحظه بیشتر موندن خودم رو به آغوشش بندازم !

الان دیگه نمی دونم باید از چی فرارکنم . باید از چی بترسم .

یه لحظه توی دلم میگم ” هما ! این همون مردیه که صبح به خاطر شک بردن بهش خودت رو سرزنش کردی . یادت هست ؟ ”

آره یادم هست . یادم هست اما لعنت به دل بی منطق من ! لعنت !

کاوه بی اجازه وارد زندگیم شد . برام خاص شد . بت شد . حالا این بت داشت توی ذهنم ترک برمیداشت اما این ترک ها من رو می شکست .

از در خونه میزنم بیرون . گیج و گنگ . مثل کسی که یه ضربه ی محکم توی سرش خورده و هنوز نمی دونه اصلا توان سر پا موندن داره یا نه .

کفشم هنوز توی دستمه اما اون قدر کمرم خم شده که می دونم اگر دولا شم برای کفش پوشیدن دیگه حالا حالاها نمی تونم قد راست کنم .

قدم های اولم سستن . بی جوون و کند اما وقتی از در حیاط هم بیرون میام و چشمم به خیابون میفته حال پرنده ای رو دارم که در قفس رو آزاد میبینه . انگار اون گنجشک های خیس که دو سه ساعت جلوتر توی دلم پر کشیدن حالا دارن به در و دیوار قفس این سینه میخورن ومی خوان بیرون بپرن .

قدم تند می کنم . گام هام رو بلند و بلندتر بر میدارم . انگار می خوام از خودم و این خونه و کاوه و عشق نفرین شدم با آخرین سرعت دور شم . توی کوچه ی خلوت می دوم .

پام توی یه چاله گیر میکنه . سکندری میخورم . به روی خودم نمیارم و تند تر می دوم . به مردی که ایستاده و داره از پشت ماشینش ، چیزی رو بررسی میکنه تنه میزنم . مرد برمیگرده و با غرغر زیر لبی متعجب نگاهم میکنه . من توجهی نمی کنم و همچنان با نیروی عجیبی که نمی دونم از کجا اومده ، فقط می دوم . انگار یه مسابقه گذاشتن برای فرار از این خونه و این کوچه و این شهر و جایزه اش هم زندگی منه .

توی کشاکش این مارتن ، دستم ناگهان از پشت کشیده میشه . ناچار می ایستم و در اثر کشش به عقب می چرخم . صورتم توی سینه ی ستبر مردی میره و برمیگرده . عطر تن کاوه رو زودتر از صورتش که از پشت پرده ی اشکم تار شده تشخیص میدم .

خشمی که هنوز حتی خودم درکش نکردم فوران میکنه . به سینه اش مشت می کوبم . به دست ها و گردنش ناخن میکشم اما بازوم رو رها نمیکنه .

صدای خشدارم به طرز وحشتناکی جیغ میشه و حنجره ام رو می خراشه .

– ولم کن ! ولم کن بهت میگم !

کاوه بی اون که از حمله ی من ، خم به ابرو بیاره دستم رو میکشه و من رو به طرف خونه اش بر میگردونه . پاهام رو مثل بچه های لجباز، محکم روی زمین فشار میدم تا نذارم مطابق خواست خودش عمل کنه اما زور اون مسلما به من می چربه .

– ولم کن ! من احمق رو بگو خیال میکردم این فیلم رو فرستادن تا تو رو خراب کنن نمی دونستم تو با رفقات که میشینی ، تفریحت مسخره کردن من و سادگی هامه .

رفقات رو میکشم و با حرص همچنان به دستی که مچم رو چسبیده پنجه میکشم .

حالا تازه میتونم احساسات خودم رو تمیز بدم ، بیشتر از بازی خوردن ، بیشتر از شوک دیدن کامران ، بیشتر از مضحکه شدن از این دلخورم که اگر دشمنی با کامران ، برای کاوه عین دوستیه… دوستی با من هم می تونه معنای دشمنی بده .

خوب میدونم این مدت اعصابم به شدت ضعیف شده و این انفجارها هم تاثیر همین شرایط روحی طوفانزده و متلاطمه اما دلم بدجور می سوزه . دلم برای دلخوشی هایی که اینقدر کوتاه مدتن ، این قدر ناپایدار و شکننده ان بدجور میسوزه . دلم برای ترک های سربازکرده ی روحم میسوزه .

کاوه یک دفعه برمیگرده ، طوری که تعادلم رو از دست میدم و اگر به موقع بازوی دیگه ام رو نمی گرفت نقش زمین میشدم . هر دو بازوم حالا توی حصار فولادین پنجه هاش گیر افتادن . جلو میاد و نفس به نفسم می ایسته . فکش منقبض شده و رگی روی پیشونیش نبض میزنه . دندون هاش رو روی هم میکشه و بازوهام رو به شدت تکون میده طوری که موهای فر سرکشم از زیر شال بیرون میریزن و ظاهرم رو آشفته میکنن .

– هما ! خفه شو ! می فهمی ؟

از صدای فریاد خفه اش خودم رو جمع و جور میکنم اما اون قدر عصبیم که هیچ چیزی جلودارم نیست . لب هام رو باز میکنم تا دوباره جیغ و داد رو از سر بگیرم اما کاوه یکی از بازو هام رو رها میکنه و من رو توی آغوشش میکشه . همزمان دست آزادش رو روی دهنم میذاره و محکم فشار میده .

سرش رو خم میکنه و زیر گوشم با صدایی که به زحمت پائین نگه داشته می غره .

– هیــــش ! گفتم صدات درنیاد .

نمی دونم توی صداش چی هست که وادار به اطاعتم میکنه .

دوباره من رو همراه خودش میبره به سمت خونه . به دم در که میرسه می خوام باز بنای ناسازگاری بذارم اما حرکاتش ذهنم رو درگیر میکنه .

یه لحظه مکث میکنه و سرکی توی کوچه میکشه . روی مردی که چند دقیقه ی قبل بهش خورده بودم تامل میکنه که حالا سرگرم تعویض لاستیک پنچر ماشینشه . دوباره نگاهی به اطراف و داخل حیاط میندازه و جایی روی دیوار حیاط که نمی تونم ببینم دنبال چیزی یا کسی می گرده . انگار که پیداش کنه سری تکون میکنه و به اشاره چیزی می پرسه . بعد بازوم رو محکم میکشه و دستش رو دور کمرم می پیچه و زیر گوشم زمزمه میکنه .

– می تونی برای ده دقیقه زبون به دهن بگیری یا نه ؟

دنبال جواب نیست که منتظر شه چیزی بگم ، فقط مجددا من رو با خودش همراه میکنه .

تا رسیدن به ساختمون پا به پاش لنگ میزنم . به در ورودی که می رسیم نگاه هشدار دهنده ای بهم میندازه و انگشت اشاره ای رو به نشونه ی سکوت جلوی بینیش میگیره . پشت چشمی نازک میکنم و نگاهم رو ازش میگیرم اما حرفی هم نمیزنم و فقط میذارم تا این حس موذی خورنده از درون ، توی سکوت محض روحم رو بجوه .

به محض ورود به ساختمون دری رو که کنار در وردی توی راهرو قرار داره با کلید باز میکنه و من رو به داخل هل میده . اصلا نمیدونم این در به کجا باز میشه اما همین که پا توی اتاقک تاریک میذارم ، صدای چرخیدن کلید رو میشنوم . کاوه در رو به روی من قفل کرده !

مات و مبهوت به در بسته ی چوبی خیره میشم . نیم چرخی میزنم . توی فضای کوچک و تاریکی شبیه به انباری گیر افتادم .

بی اختیار گوشم رو به در میچسبونم . صداهای غیر واضحی میشنوم که نمی تونم تشخیص بدم چیه اما کنار نمی رم .

بعد از چند دقیقه خستگی بهم فشار میاره و تازه متوجه ذوق ذوق پام میشم . کفش هایی که به جای پا هنوز هم به دست دارم رو روی زمین میذارم و سرپا میشینم . کف یکی از پاهام درد میکنه . دستی بهش میکشم که خیسی جورابم ابروهام رو بالا میبره . دستم رو بالا میارم . یه مایع لزج انگشت هام رو مرطوب کرده . رطوبت رو که زیر بینیم میگیرم بوی خون دلم رو آشوب میکنه . باید موقع پابرهنه دویدن توی خیابون زخمی شده باشم .

به دیوار کنار در تکیه میزنم و کف پای مجروحم رو بالا میگیرم . دست ها رو دور زانوهام حلقه میکنم . خیلی طول نمیکشه که صداهایی که می شنیدم نزدیک و روشن میشن . دوباره گوشم رو روی در میذارم.

باز هم صدای خنده های مستانه و دوستانه ی کاوه و کامران رو میشنوم .

– کوفت ! این راننده ی تو اگر جای سیگار تا حالا رفته بود ، جنس بخره زودتر برگشته بود .

– جون تو کاوه ، این بچه اصلا نمی تونه تو خط مستقیم حرکت کنه واسش زیر آّبی رفتن راحت تره ! مثل خودت با استعداده میخوای بدمش به تو ؟

کاوه رگه های جدیت رو قاطی طنز کلامش میکنه .

– بیا برو گمشو تا نزدم لهت کنم . راننده ات هم مثل خودته ! تو که می خواستی تا این اومد ، بری چرا در خونه ی من رو براش چارتاق باز گذاشتی ؟

– چیه ترسیدی دزد بیاد ؟

بعد دوباره خنده های سرخوشانه تکرار میشه و صداشون ازم فاصله میگیره .

سرم رو مستاصل و داغون به دیوار سرد پشتم تکیه میزنم . صدای بسته شدن در ورودی رو که میشنوم از جا میپرم . خیلی طول نمیکشه تا باز کلید توی قفل در بچرخه و این بار در انبار رو باز کنه .

به محض باز شدن در کاوه تو میاد . قبل از اینکه بتونم اعتراضی بکنم دستش پیش میاد و باز جلوی دهنم سد میشه .

تقلا میکنم که خودم رو کنار بکشم اما دست دیگه ی کاوه همزمان با بستن در توسط پاش کلید برق رو میزنه و توی روشنایی می تونم بُراق شدنش رو ببینم . سر انگشت هاش رو برای یه لحظه روی گونه ام محکم فشار میده و بعد دوباره دستش رو بر میداره و روی بینیش میذاره . به سمت انتهای اتاقک هولم میده که تازه متوجه یه پلکان میشم . از پله ها به سمت پائین سرازیر میشیم . انگار این پله ها به یه زیر زمین ختم میشن .

زیر زمین تاریک با لامپی که از سقف آویزونه روشن میشه . یه سالن پرت از خرت و پرت و بزرگ که حتی انتهاش مشخص نیست این پائین قرار داره . سایه ی تیر و تخته هایی که این جا و اون جا گذاشته شدن حالت وهم آلودی به فضا داده .

یه جایی کاوه از حرکت می ایسته و منم ازش تبعیت میکنم . گوشیش رو از جیب شلوارش بیرون میاره و شماره ای میگیره .

– چی شد سعید ؟

– …

– مطمئنی هر چی بود جمع کردی ؟

– …

– فقط توی راهرو رو تا قبل از اتاق دوم سالن چک کن !

مکالمه اش تموم که میشه دیگه طاقت نمیارم .

– چرا ولم نمی کنی برم ؟ هنوزم کارت با من تموم نشده ؟

تازه بهم دقت میکنه . از طعنه ی کلامم موقع تلفظ کلمه ی کارت رنگش برمیگرده . نگاهش سرد میشه .

– دیگه قراره چه دروغی بشنوم ؟ هووم ؟ جواب من رو بده لعنتی ! اصلا تا حالا به من راست هم گفتی ؟ دشمنیت با کامران هم دروغ بود ! دیگه چی دروغ بود ؟ مهرنوش هم دروغ بود ؟ بابات و شرکت اومدنش هم دروغ بود ؟ ستاره هم دروغ بود ؟ مامان و خواهرت هم دروغ بودند ؟

هر جمله ای رو که به زبون میارم صدام از شدت درموندگی بیشتر اوج میگیره . لبم رو محکم گاز میگیرم تا صدای شکستم به هق هق ختم نشه . هر چند این صدا هم دل کاوه رو به رحم نمیاره . اگر واقعا دلی داشته باشه . به جاش انگشت اشاره اش رو تهدید کننده به طرفم نشونه و میره و با صدایی که داره به زور کنترل میکنه فریاد میزنه .

– خفه شو هما ! خفه شو !

طغیان میکنم . سد شکسته و هیچی دیگه جلودارم نیست . همه ی عذابی رو کشیده ام بیرون میریزم .

– چرا باید خفه شم ؟ می دونی با من چه کار کردی ؟ من رو کدوم گوری فرستادی ؟ می دونی من رو کردین متهم سیا*سی و قاتل ؟ دیگه بسه . دیگه من نیستم. من میرم . تو هم بمون تو همین کثافت دست و پا بزن اما دیگه به من کاری نداشته باش .

وحشت کرده بودم و حالا وحشی شده بودم . تمام ترس ها و نگرانی هام رو جیغ زدم و حنجره ام از این هجوم ناگهانی به سوزش افتاده .

تکونی به خودم میدم تا به سمت راه پله ها و بعد هم بیرون از خونه برم . برم و دیگه پشت سرم رو هم نگاه نکنم .

اما یک دفعه به عقب کشیده میشم . قبل از اینکه مجالی برای مقاومت داشته باشم کاوه محکم به دیوار پشت سر می کوبتم . کمرم به درد میاد . می خوام ناله ای کنم و از دیوار جدا شم اما دوباره دست سنگین کاوه کف سینه ام میشینه و من رو به دیوار برگشت میده .

– که میخوای بری ؟ واسه چی اومدی که بری ؟

کاوه ، ذره … ذره ، سانت به سانت فاصله ی کممون رو پر میکنه . فکش منقبض شده و رگ روی پیشونیش برجسته و نبض دار خودنمائی میکنه .

این روی کاوه رو تا به حال ندیده بودم . این روی افسار گسیخته عجیب برام غریبه است . یه لحظه ته دلم میریزه . می دونم که دست روی بد جایی گذاشتم . با حرف هام بد آتیشی به پا کردم . سخته گرفتن رعشه از صدام اما هنوز هم نمی خوام تسلیم بشم .

– من ؟ من … من احمق تمام این مدت فکر میکردم تو که گناهی نداری ! تو هم یه قربانی مثل من . داشتم برات دنبال راه نجات می گشتم . غافل از اینکه آقا خودش نمی خواد از این کثافت بیرون بیاد وگرنه منتظر نمی موند تا یکی مثل من راه دررو نشونش بده .

کاوه پشت به نور ایستاده و چشم هاش توی تاریکی درست دیده نمیشن . صورتش رو دونه های درشت عرق پوشونده . رنگش به کبودی میزنه . دست میبره به پیراهن کتونش و دونه دونه دکمه های پیراهن رو باز میکنه . اول پوزخند میزنه اما بعد صدای خنده های هیستریکش توی زیر زمین می پیچه . بی اختیار دست هام رو به دیوار پشت سرم تکیه میزنم و توش فرو میرم . حس میکنم تمام عضلات سینه ام ، تمام امعا و احشام میلرزه .

یکی دو تا دکمه ی فلزی آخر باهاش لجبازی میکنن و باز نمیشن . بی حوصلگی به خرج میده و لبه های پیراهن رو چنان میکشه که دکمه ها بیرون میپرن .

تپش قلبم رو توی دهنم حس میکنم . سینه ی ستبر قهواه ای رنگش ، برهنه جلوی چشمم میاد . عضلات درهم پیچیده اش به شدت بالا و پائین میرن . نفس های تند و داغش به صورتم سیلی می زنن . حتی آب دهنم رو نمی تونم قورت بدم .

فهمیدن این که دیوونه شده سخت نیست اما حدس زدن اینکه توی این جنون میخواد چه کار کنه برای مغز فلج شده ی من غیر ممکنه .

بازوم رو توی پنجه ی فولادین خودش میگیره و مثل نهال ضعیفی توی تند باد خشمش تکونم میده .

– که من خوشم میاد توی این لجن بمونم ؟! …

دست آزادش رو به سمت سینه اش نشونه میره ، زخم روی سینه اش خودنمائی میکنه . انگشتش روی زخم میشینه .

– این رو می بینی ؟ می بینی ؟ … می دونی یعنی چی ؟ یعنی من از این جهنم هیچ جا نمی تونم برم . یعنی باید تو این باتلاق بمونم تا بمیرم . یعنی …

دوباره گوشیش زنگ میخوره و میشه ناجی من . با کوبیدن نفس حرص آلودش توی صورتم ازم فاصله میگیره . تماس رو جواب میده .

– چی شد ؟

– …

– مطمئنی ؟ مطمئنی کسی ندیدش ؟

گوشی رو جیبش برمیگردونه و صدای سایش دندون هاش به روی هم رو با فشردن لبهاش خفه میکنه .

باز نگاهش روی من ثابت میشه . همون بازوی اسیرم رو میگیره و من رو همراه خودش از پله ها بالا میکشه . نمی تونم باهاش هم قدم شم . قدم های اون بلند و با صلابته و قدم های پای مجروح من سست . دستم رو به نرده ها میگیرم مبادا از پله ها به پائین پرت بشم . در انبار رو باز میکنه و من رو مقابل در چوبی ورودی میبره . در رو به یک باره تا انتها باز میکنه و دستش رو میذاره روی تیره پشتم و هولم میده .

– من محکومم به موندن اما تو هر جا بخوای می تونی بری . … برو …

همون جا جلوی در رهام میکنه و به سالن برمیگرده . گیج و مبهوت سر جام می مونم . یه لحظه فکر میکنم هر تصمیمی که می خوام بگیرم حقمه بدونم قصه چیه .

دری رو که کاوه با مشت باز کرده با اشاره ی انگشت میبندم و میرم توی سالن .

روی کاناپه نشسته و آرنج هاش رو به روی زانوهاش تکیه داده . سرش رو توی دست هاش گرفته و موهای خوش حالتش توی پنجه هاش به هم ریخته ان .

دل یک دله میکنم و با احتیاط کنارش میشینم . چشمم دوباره روی جای زخم روی سینه اش خشک میشه . بی اختیار دست میبرم تا لمسش کنم اما توی نزدیکیش متوقف میشم .

صدای خشک و بی روحش به خودم میارتم . بی اون که سر بلند کنه می پرسه .

– این فیلم رو از کجا آوردی ؟

به جای جواب سوال خودم رو می پرسم .

– این زخم جای چیه ؟

سکوت میکنه و من یه کم خودم رو روی مبل به طرفش میکشم . زخمش رو با دقت نگاه میکنم . سمت چپ سینه اش یه زخم کوچیک اما ظاهرا عمیق هست . یادمه این زخم رو قبلا هم دیده بودم .

– یه دفعه ی دیگه هم پرسیده بودم . اما اون موقع هم جوابم رو ندادی .

– این زخم یه نشونه است . یه نشونه که هر روز یادم میندازه من همه ی پل های پشت سرم رو برای ابد خراب کردم .

بالاخره موهاش رو رها میکنه تا توی پیشونیش بریزن و خودش نگاهم میکنه . ته صداش یه درد زنده به گور شده است که تصویر کاوه ی خروشان رو پس میزنه . دستم نافرمانی میکنه و جلو میره . روی زخم سینه ی کاوه ی زخم خورده جا خوش میکنه .

نگاه کاوه خم میشه روی نقطه ی تلاقی پوست سفید من و پوست برنزه ی سینه ی خودش . انگار با لمس تنش دلش باهام نرم میشه .

آروم زمزمه میکنم .

– بگو تا بفهمم .

– توی این سینه ، زیر این زخم ، یه کپسول هست . یه کپسول خیلی کوچیک با یه غشای محافظ که توش یه ریز تراشه ی پیشرفته ی جی پی اس هست . پوسته ی محافظش از جنسیه که بدن پسش نمیزنه اما اون قدر نازکه که به محض نزدیک شدن یه شی خارجی بهش پاره میشه . اون وقت سم کشنده ای که باقی فضای کپسول رو پر کرده بلافاصله توی شریان اصلی پخش میشه … سم عقرب …

نگاهش از دستم جدا میشه و توی چشم های سرگردونم دوخته میشه . لب میزنه .

– سم گاردیوم …

یه لحظه حس میکنم هوای سینه ی کاوه هم مسموم شده . انگار یه زهر کشنده رو به رگ و پی اون قلبی که داره بی قرار توی سینه اش می تپه تزریق کردن . زهری که داره روحش رو فلج میکنه . داره از پا میندازتش .

ناخودآگاه پوست داغ تپنده اش رو زیر دستم نوازش میکنم . بی قراری های یه دل مثله شده این زیر بهم میگه که حرف های نگفته ی این سینه دروغ نیست !

کاوه دستم رو به پنجه میگیره و محکم بین انگشت هاش فشار میده . همین که دستم رو به سمت لبش میبره ، سعی میکنم اون رو از چنگش بیرون بکشم . محکمتر انگشت هام رو نگه میداره و پرسشگر نگاهم میکنه . ضعیف و ناامید می پرسم .

– من کجای این قصه ام ؟ چرا فکر میکردم تو به من صدمه نمیزنی ؟

دستم رو با لب هاش به بازی میگیره و همون طور که حتی برای یه لحظه پلک زدن نگاهش رو ازم نمیگیره میگه .

– برنامه ی صمدی رو خیلی وقت پیش ریخته بودم . بد موقعیتی بود . چاره ی دیگه ای نداشتم و برنامه رو نمیشد تغییر داد . اون موقع ها تو گزینه ی خوبی بودی . قبول کن که نکن بدتر کنی هما ! قضیه ی کفش خریدن برای نمایشگاه هانیه رو که یادته ؟

با یادآوری اون روز ، لبهاش با یه طرح محو از لبخند کش میان ، هر چند نگاهش هنوز هم مه گرفته است . انگشت هام رو لا به لای انگشت های کشیده ی خودش بالا و پائین میکنه ، درست مثل دلم که با حرف هاش زیر و رو میشه .

– این برنامه ی کوفتی مال همون وقت ها بود .کافی بود یه کم بازی پلیس خوب ، پلیس بد ، راه بندازیم . از کامران منعت میکردم و بعد بقیش با اون بود . وقتی موقع اجرای پرده ی آخر رسید تردید داشتم . دل لعنتی ای که فکر میکردم خاکش کردم راضی نبود اما به خودم گفتم مطمئنا مشکلی برات درست نمیشه . مدرکی علیه ات نداشتن که نگهت دارن . باید آزادت می کردن .

– مگر برای گرفتنم مدرک داشتن که برای نگه داشتنم مدرک بخوان ؟

من رو محکم توی آغوشش میگیره و با کف دست ، سرم رو روی سینه ی برهنه اش میذاره . انگار بخواد بهم اطمینان بده ، دست دیگه اش رو طوری دورم حلقه میکنه که حتی اندازه ی یه نفس نتونم ازش فاصله بگیرم .

– شده بود برم سراغ راهی که نباید و کسی که نمیخوام ، نمیذاشتم کار به اون جا برسه . از این بعد هم دیگه نمیذارم .

با به صدا درآوردن ناله ی استخون هام حرفش رو تائید میکنه .

– چرا ؟ که با من مدل خودم راه بیای ؟

خشک میشه . حتی نفس هاش قطع میشن . بعد دوباره روح به تنش برمیگرده .

– هما ! کاوه ای که تو میشناسی دروغ نیست ! مرده بود اما تو شدی خداش ! تو شدی مسیحش ! فقط قرار نیست بقیه ببیننش . نمی دونم چطور بهت ثابت کنم که معجزه میکنی و مرده زنده میکنی .

مشت بی جونم رو نثارش میکنم و خس خس کنان میغرم .

– کفر نگو !

بعد لا به لای موهایی که دورم پریشون شدن زمزمه میکنه .

– حالا میشه بهم بگی این فیلم توی گوشی تو چی کار میکنه ؟

همین جور که گونه ام روی سینه اش سائیده میشه و حرکت لب هام زخم سینه اش رو به بازی گرفتن نجوا میکنم .

– یکی برام ایمیلش کرده بود .

– کِی ؟

می فهمم که آغوشش تنگتر شده . اما ذهنم جای دیگه پرواز میکنه . فکر میکنم چرا به هر طرف رو میکنم ،از هر طرف فرار میکنم باز به کاوه بر میگردم ؟ انگار آدم ابلهانه بخواد از خودش فرار کنه . چرا بهش اعتماد میکنم ؟ انگار عشق همه ی منطق آدم رو با خودش میشوره و میبره . الان هم من به جای هر چیزی ، هر نجوای عاقلانه ای به حرف ضربان قلب زیر گوشم ، گوش میکنم .

سکوتم که کش میاد آرومتر می پرسه .

– قبل از مهمونی توی بلومبرگ ؟ نه ؟

پرنده ی ذهنم میره تا آینده ی خیالی بدون این فیلم . اگر این فیلم نبود من و کاوه الان کجا بودیم ؟

بی هیچ حرفی کاوه پاسخ مثبتم رو میشنوه ، طوری که انگار با خودش حرف میزنه میگه .

– این یعنی خیلی وقته تحت نظرم . اما از کی ؟ چرا ؟ با این اوضاع باید هم یکی مثل کامران به خودش اجازه بده حتی وقتی برای بازخواست می خوامش ، در خونه ی من رو به روی مثلا راننده اش باز بذاره تا سیستم امنیتی خونه رو از کار بندازه و دوربین و شنود برام راه بندازه . احمق نمی دونه توی تله افتاده ! آمار نفس هاش هم از این به بعد دارم ! فقط باید صبر کنم تا بره به سرشاخه اش گزارش کار بده . حالا دیگکه نقشه های بهتری براش دارم .

توی غفلت نقشه کشیدنش یه کم خودم رو ازش جدا میکنم . تعجب و خشمم حالا مجال ظهور پیدا میکنه .

– رفتارتون که خیلی دوستانه به نظر می رسید . داشتید با هم به من می خندید !

با خونسردی ای که دوباره به حرکاتش برگشته ، موهام رو با سر انگشت مرتب میکنه و شالی رو که دور گردنم پیچیده کاملا در میاره .

– تو این بازی باید از دشمنات بترسی اما از دوستات باید بیشتر از دشمنات بترسی .

این رو که میشنوم ترس ناشناخته ای که دارم سر بلند میکنه و ناخودآگاه خودم رو کنار میکشم .

کاوه که ریز به ریز حرکاتم رو شکار میکنه با تمام اعضا صورتش لبخند آرامش بخشی رو به روم می پاشه و دوباره من رو توی حصار آغوشش حبس میکنه .

– هی جوجه رنگی ! باور کن الان برای تو امن ترین جای دنیا همین جاست . توی دهن این شیر که نه از بارون خیس میشی نه از سرما خشک !

دلم میخواد به حرف هاش دلخوش کنم اما مجهولات این بازی بهم یاد دادن خیلی خوش خیال نباشم .

– دیگه چی هست که من نمی دونم ؟

– دیگه هیچی ! باور کن . البته به جز یه چیز ! دارم کارهات رو درست میکنم برای درمان بفرستمت آمریکا . از این جا هم دور بشی برات خوبه . دور بشی ، جلوی چشم نباشی ، از صرافتت میفتن و خیالم منم راحت تر میشه .

– به همین راحتی ؟

به همین راحتی ؟ ! مگر خروج از کشور و رفتن به یه کشور دیگه اونم آمریکا همین قدر ساده است ؟ اونم برای من ؟ با خانواده ام چه کنم ؟ چی بهشون بگم ؟ چطور می تونم ؟ … بین همه ی سوال هایی که پشت حرفمه کاوه فقط یکیشون رو متوجه میشه و جواب میده .

– حتی اگر رد بیگی و اون پول ها رو هم نتونم بگیرم ، اون قدر دارم که از پس هزینه ی درمان تو بر میام .

اون داره سعی میکنه امیدوار و ملایم باشه و من اما تلخ میشم .

– من با پول تو قدم از قدم بر نمیدارم چه برسه به این کار !

بالا رفتن ضربان قلبش رو حس میکنم . زهر کلامم بلافاصله عمل میکنه .

– چرا ؟ حرومه ؟

– با این پول تا حالا تونستی کی رو نجات بدی که من دومیش باشم ؟

سر انگشت هاش توی پهلوهام فرو میره و چند باری با خودش تکرار میکنه .

– یه کاریش میکنم .

شرمزده از وضعیتمون می خوام بلند شم که نمیذاره و معترض حتی سرش رو روی سرم میذاره .

– همین جا بمون . این جوری بهتر می تونم فکر کنم . بذار فکرکنم هما ! بذار فکر کنم .

رام شیر قویم ، پاهام رو روی کاناپه بالا میکشم که متوجه خون سرخ روی جورابم میشه . از کنارم بلند میشه و کنار پام زانو میزنه .

– چه کار کردی با خودت ؟

توی دلم میگم ” این همه زخم خوردم این که پیششون چیزی نیست ” .

می خواد از کنارم بلند شه و بره که آستینش رو چنگ میزنم . فکرم میره روی راهی که نباید و کسی که نمی خواد ! ملتمسانه میخوام حرفم رو تائید کنه .

– کاوه ! پل ها خراب شدن درست . اما باید هنوزم بشه یه راه جدید ساخت ! باید بشه ! نه ؟

– الان که چیزی به فکرم نمی رسه . بذار اول یه چیزی بیارم پات رو باهاش ببندم . بعد کمکم کن بهش خوب فکر کنم . هووم ؟

به موقعیت چند دقیقه پیشمون اشاره میزنه و چشمکی هم حواله ام میکنه .

توی دلم دعا میکنم . ” خدایا ! من نه ! من نمی تونم ! تو خودت بت شکنش شو ! تو خودت بشو مسیحش ! خودت معجزه کن ! خودت برش گردون . خدا! ”

***

” توی بازی زندگی حتی وقتی دست خوبی بهت افتاده باشه ، اگر دست روی دست بذاری ، اگر دست دست کنی ، رو دست می خوری . ”

جمله هاش قشنگه اما حوصله ی خوندنشون رو ندارم . فهمیدن و توی خاطر نگه داشتن و عمل کردن بهشون که برای خودش حکایتیه که گمونم خیلی ها از پسش برنمیان .

کتاب رو یه طرفی پرت میکنم و نگاه در به درم رو دور اتاق پی پیدا کردن چیزی که نمی دونم چیه می چرخونم .

امروز فهمیدم همه ی اون چیزهایی که یه روزی ممکنه آرزوشون رو داشته باشی ، وقتی بهشون برسی دیگه اون قدرها خوش وآب رنگ به نظر نمیان . خیلی وقت ها آرزوی تا لنگ ظهر خوابیدن داشتم . آرزوی یه کم وقت آزاد برای کتاب خوندن . اینکه یه روز هم که شده فقط فقط برای خودم ، به حال خودم باشم تا اون ریزکارهایی که همیشه میخواستم انجام بدم و فرصتش رو نداشتم رو تجربه کنم . اما حالا که فرضت دارم حوصله ی انجام دادن هیچ کدوم رو ندارم .

فکر کردم حالا که کار خاصی ندارم جز انتظار کشیدن ، به خواسته ی بابا چند روزی خونه بمونم تا عصبانیتش فروکش کنه . تا نخواد مدام روی رفت و آمدم حساسیت نشون بده . شاید توی این وضعیت آشفته ای که براش پیش اومده راه اومدن با دل بهانه گیرش یه کم آرومترش کنه .

دیشب برای کاوه که تعریف کردم ، از پشت خط تلفن صدای شوخش توی گوشم نشست . حتی بدون دیدنش هم می تونستم اون لبخند جا خوش کرده کنج لبش رو وقتی می گفت ” ببینم چقدر دووم میاری مثل یه دختر خوب سرت تو کار خودت باشه . شاید بابات بتونه تو رو چند روز تو خونه بند کنه . ” تصور کنم .

فکر کردم چرا که نه ؟ حالا که اون به بهانه ی سفر کاری چند روزی رو میره دنبال رد پول های به باد رفته اش من هم توی یه توفیق اجباری خونه نشین میشم .

اما از همون اول صبح فهمیدم کار چندان ساده ای هم پیش روم نیست . به عادت همیشه زود بیدار شده بودم و هر چقدر توی تخت خوابم غلت زدم فایده ای نداشت . یک ساعت بیشتر دووم نیاوردم و به جای یه خواب خیلی طولانی ساعت 9 نشده داشتم ظرف های صبحونه رو میشستم .

بعد افتادم به جون خونه و در عوض تمام مدتی که درگیر بودم هر جایی رو که تونستم تمیز کردم . هر چند هنوز کلی کار برای انجام دادن بود اما خستگی مفرط زودرسی گریبانم رو گرفت و وادارم کرد تا گوشه ی تختم بشینم و از کتاب های هنوز نخونده یکیش رو دست بگیرم .

جمله های کتاب تازه ام به نظر فریبنده میان اما چشمهام روی یه خط ثابت نمی مونن ، ذهنم که دیگه هیچ . برای خودش کفتر جلد یه آشیونه ی دیگه شده .

اعتراف میکنم که نه خواب ، نه کار نه حتی کتاب ، نه … هیچ چیز نمی تونه من رو بند این قفس کنه . حالا هر چقدر که می خوان فریبنده باشن .

جوراب خاکستری نخی ای رو که از دیشب از پا در نیاوردم بیرون میکشم و روی بانداژ سفید پام رو نوازش میکنم . به محض دست کشیدن روی زخمی که کاوه بسته زخم دلم ذوغ ذوغ میکنه . عادتم شده هر روز دیدنش و الان خمار اینم که شده با یه نشونه دردم رو تسکین بدم .

کتاب رو توی قفسه ی پلاستیکی کنار تخت جا میدم و پشت سیستمم میشینم . فایل هایی که از روی سرور شرکت کپی کرده بودم رو بالا و پائین میکنم . مثل یه پازل بارها کنار هم می چینمشون و دوباره بهم می ریزمشون اما به چیز جدیدی نمی رسم . کلافه میشم . فکر میکنم کاش بشه از کسی کمک بگیرم . یکی دو تا از دوست هام که متخصص امنیتن می تونن کمک کنن اما نمی دونم این اطلاعات قراره به کجا برسه . میشه به اون آدم ها اعتماد کرد یا نه .

هنوز درگیرم که صدای زنگ گوشیم بلند میشه . نگاهم روی ساعت گوشه ی دسکتاپ میفته و قیافه ام که تا به حال درهم رفته بود با یه لبخند ناخودآگاه میشکفه . این ساعت انتظار تماس کسی رو ندارم . این یعنی کسی که پشت خطه باید کاوه باشه .

با انرژی کسی که تازه افیون توی رگ هاش راه گرفته روی گوشی میپرم که با دیدن اسم آرزو روی صفحه موبایلم ، تمام خیالات خوشم به سرعت دود میشه . اون قدر که اول تصمیم میگیرم اصلا جواب ندم اما بعد پشیمون میشم . تمام سعیم رو به کار میگیرم تا بی حالی رو از لحنم پس بزنم و صدام سرحال به نظر بیاد .

– سلام ورپریده . چطوری ؟

به جای هر حرفی ، صدای فین فینی به گوشم می رسه که فکر تظاهر رو از سرم میندازه .

– آرزو … ؟؟؟

وقتی باز هم جوابم رو نمیده نگران میشم .

– الــو … ؟! میشنوی صدامو …؟؟؟

بغضش میشکنه و به گریه میفته اما همین شکستن بغض گلوگیر باعث میشه قفل زبونش باز شه . با صدای لرزونی اسمم رو میبره که مطمئنم میکنه کسی که پشت خطه همکار سابق و دوست نیم بند خودمه .

– چی شده ؟

– هما ! چرا من این قدر بدبختم ؟

دوباره آب بینیش رو بالا می کشه . لحنش کشدار و واررفته است . آرزوی همیشه بی خیال به هق هق کردن افتاده .

– چه بلایی سرت اومده ؟

– تو … خیــابون … موندم … همـــا

– چی شدی ؟

نمی تونم از کلمه های بریده بریده اش چیزی بفهمم . حواسم رو متمرکز میکنم و ازش می خوام دوباره حرف هاش رو تکرار کنه اما بی توجه به من حرف خودش رو ادامه میده .

– تو … خیابون … بی شرف … میای دنبالم ؟ بیا هما …

– کی ؟ چی کار کردی ؟

– تـــو رو… خدا هما … بیا …

کلی طول میکشه تا یه کلمه رو به زبون میاره و این اعصابم رو به هم میریزه . نمی دونم چی شده و من چه کاری می تونم براش بکنم . دوباره ساعت گوشه ی دسکتاپ رو از زیر نظرم میگذرونم و فکر میکنم باید چه کار کنم . مفصل انگشت های دست آزادم رو میشکنم و یاد زمانی میفتم که تازه از شرکت اخراج شده بودم . آرزو اون اوایل هر روز زنگ میزد و محض دلداری آمار کارهای عقب افتاده و اوضاع نه چندان به سامان شرکت رو بهم میداد تا مثلا یه کم احساس سبکی بهم دست بده .

یه تصمیم آنی میگیرم و میپرسم .

– کجایی ؟

– نمی … دونم … تو خیابون … نمی دونم …

– یه آدرسی بده که بتونم بیام دنبالت .

کلی طول میکشه تا دوباره صداش رو بشنوم ، اون قدر که فکر میکنم تماس قطع شده .

– خیا … خیابون شریعتی … تو یه … فرعیه

– کدوم ؟ اسمش ؟

– نمی دونم …

با این نمی دونم دوباره صدای هق زدنش بلند میشه . کلافه پی راه حل میگردم .

– کسی اون دور و بر نیست ازش آدرس بپرسی ؟ چه میدونم مغازه ای … چیزی ؟

باز شروع میکنه به پرت و پلا گفتن ، اما زودتر از جوش اومدن دیگ صبر من خودش رو جمع و جور میکنه .

– یه مغازه اون ور … اون ور توی شریعتی هست یه لوستر فروشی … خیلی … خیلی بزرگه … گمونم … MT یه همچین چیزی … میای هما ؟

” میام . میام … ” رو در حالی توی گوشی میگم که اون یکی بازوم رو توی آستین پالتوم فرو بردم و دارم سعی میکنم به تن بکشمش .

از اتاق که میزنم بیرون یه راست سراغ آشپزخونه میرم . دور از چشم های هیوا که به صفحه ی تلویزیون زل زده توی یه شیشه نوشابه ی کوچیک یه کم آب لیمو میریزم . لحن آرزو میگفت که احتمالا بیشتر از ظرفیت نداشته اش خورده و مسته . شیشه رو با دیدن سایه ای که وارد آشپزخونه میشه توی کیفم می چپونم و رو می گردونم .

سایه به صورت آشنای مامان شکل میگیره که با دیدنم اخم میکنه و بند کیفم رو میچسبه . لبم رو به دندون میگیرم و خودم رو سرزنش می کنم که حالا نمیشد یه شیشه آب لیمو از بیرون بخری ؟ اما مرکز توجه مامان به یه چیز دیگه است .

– گمونم قرار بود یه مدت به دل بابات راه بیای ! هنوز یه روز نشده کجا دوباره ؟

بند کیفم رو از لا به لای انگشت هاش آزاد میکنم و گونه اش رو می بوسم . با امیدواری در عین ناامیدی خودم رو توجیه میکنم .

– هنوز 6.5 هم نشده . قبل اومدن بابا برگشتم .

صورتش رو با پشت دست پاک میکنه و غرغر زیر لبیش رو به یه سمت و سوی دیگه می کشونه .

– با این سینه ی خرابت برو و بیا منو ماچ کن ، آخرش ازت بگیرم . خوب برو دکتر دیگه .

لبخند پرپرشده ام رو موقع خروج نمی بینه . پام به کوچه که می رسه یادم میاد هر چقدر هم که عقربه ها ادعا داشته باشن که هنوز عصره اما تاریکی هوا ساز دیگه ای کوک میکنه . کوچه خیس بارونه و نور چراغ های توی خیابون توی چاله های آب روی آسفالت می رقصه . دست هام رو روی سینه چلیپا میکنم و توی خودم فرو میرم تا سرما اذیتم نکنه .

یه کم دل دل میکنم اما خاطرات ناخوشایند وادارم میکنند که یه دربست بگیرم . توی دلم میگم ” بذار آرزو رو ببینم . باهاش حساب میکنم . هم دربست رو، هم بیرون کشیدنم از خونه ی گرم و راحت رو ” .

تصاویر ذهنیم رو از خیابون شریعتی بالا و پائین میکنم .آنتیک فروشی و لوستر فروشی های بزرگ و معروفی رو که میشناسم دو بار پیش خودم مرور میکنم اما به نتیجه ای نمیرسم . دست آخر از راننده که بابت آدرس درستی که ندارم عصبیه ، میخوام تا یه قسمتی از خیابون رو از بالا با سرعت کم پائین بیاد .

سر در تمام فروشگاه ها و مغازه ها رو با دقت نگاه میکنم اما چیز نیست که نیست . یک دفعه چشمم میخوره به یه آرم بزرگ قرمز رنگ که چراغ های توی حروف انگلیسیش روشن و خاموش میشن …” TM ” . عکس چیزیه که آرزو گفته بود اما مطمئنم با اون حالی که داشت هوش و حواسش درست سر جاش نبوده و احتمالا این حروف رو هم از توی آینه خونده .

کرایه رو میدم و سریع از عرض خیابون میگذرم .

با خودم حساب میکنم که اگر از توی آینه این حروف رو دیده ماشین باید پشت به خیابون پارک شده باشه . اما با این حال شماره اش رو میگیرم .

کلی بوق میخوره تا جواب بده . این بار حالش یه کم فقط یه کم بهتر به نظر میرسه .

– هما … کجایی ؟

– فکر کنم رسیدم . تو کجایی ؟

همین جور که دارم توی خیابون فرعی رو سرک میکشم و جلو میرم ، یک دفعه در جلوی سمت کمک راننده یک ماشین شاسی بلند بزرگ باز میشه .

….

چیزی که می بینم برق از سرم می پرونه . یه لحظه سر جام خشک میشم وصحنه ی رو به روم ناباورانه حلاجی میکنم .

آرزو دست و پا زنان نیمی از بدنش رو از ماشین غول پیکر بیرون میکشه . اما چون تعادل درستی نداره نمی تونه پیاده شه . جلوی مانتوی پائیزه ی بدون دکمه اش کاملا بازه و زیرش به جز لباس زیر هیچ چیزی نپوشیده . روی تن تازه برنزه شده اش رنگ سفید لباس زیر حتی توی این تاریکی هم مثال یه چراغ چشمک زن می مونه . از همون یه لنگه پای بیرون گذاشته اش هم می تونم بفهمم ساپورت طرحدارش توی چند تا نقطه پاره شده . شال قرمز روی موهای دکلره ای که بار اوله این طور میبینمشون ، حکم رفع تکلیف رو هم نداره . روی هم رفته ظاهرش افتضاحه .

لرز میکنم هم از دیدنش توی این حال ،هم از دیدنش توی اون لباس با این سرما .

جلو میدوم و مانع پیاده شدنش میشم . دستم رو که تخت سینه اش میذارم بوی تند الکل توی مشامم میزنه . سرم رو ناخودآگاه عقب میکشم و بی توجه به اون که توی حالتی مابین گریه و خنده مدام تکرار میکنه ” اومدی ” غر میزنم.

– مگه چقدر کوفت کردی ؟

یه لحظه نفسم تنگ میشه وسرفه ام میگیره . آرزو از همین فرصت استفاده میکنه و می خواد نافرمانی کنه اما حتی من هم توی این حالت وارفته بهش غالب میشم تا به داخل هولش بدم . نگاه عجولم روی صندلی خالی راننده میشینه . ماشین رو دور میزنم و کنار آرزو جا میگیرم .

دوباره به وضعیت آشفته ی آرزو نگاهی میندازم . نفسم رو محض احتیاط حبس میکنم و جلو میکشم تا حداقل بند مانتوش رو ببندم .

فکر و خیالم هزار راه و بیراه میره و دلم برای دوستم میلرزه . موقع روی هم کشیدن لبه های مانتو اول نگاهی به بدنش میندازم . تا جایی که توی نور عاریه ای تابلوهای رنگین خیابون میشه دید ، روی پوست لطیف و یکدستش هیچ نشونی از درگیری یا خراشیدگی نیست .

پیش خودم فکر میکنم اگر کسی قصد تعرض بهش رو کرده باشه لااقل یه کم تقلا میکرد ، نمی کرد ؟ سری تکون میدم و عقب برمی گردم . توی ماشین گرمه و معلومه سیستم گرمایشیش تازه خاموش شده . اما محض احتیاط با شرایط آرزو اگر میشد روشنش کنم خوب بود . نگاهی به کلیدهای جلوی چشممم میندازم و همین طور هم شروع به حرف زدن میکنم .

– این ماشین دیگه مال کیه ؟

با این حرف انگار دوباره داغ دلش رو تازه کرده باشم شروع به هق هق میکنه اما این بار به عنوان مکمل وسط گریه هاش سک*سکه هم میزنه . کلافه دستی به پیشونیم میکشم و با حالت نوازش گونه ای شالش رو روی سرش درست میکنم . زیر چشم هاش از ریمل سیاه شده . یک برگ دستمال کاغذی از توی جعبه ی جلوی داشبورد بیرون میارم و صورتش رو با ملایمت تمیز میکنم .

– آخه عزیز من چه بلایی سرت اومده ؟

– همـا… اگه بدونی … بی شرف … آشغال …

– کی ؟ کجا بودی مگه ؟

دلم میخواد توی بغل بگیرمش و دلداریش بدم اما بوی الکلش اذیتم میکنه . اگر نفسم با سرفه ها برن دیگه ای نایی برای کمک به آرزو برام نمی مونه . درمونده فقط نگاهش میکنم . فکرم میره طرف دوست پسرهای دو سه هفته ایش . هر چی فکر میکنم اسم این آخری ، همون که فروشنده ی بوتیک اون پاساژ نفرین شده بود رو یادم نمیاد . کار اون می تونه باشه یا نه ؟ نه ! ماشینی که توش نشستیم اصلا با ماشین اون قابل مقایسه هم نیست .

سک*سکه های آرزو وسط افکارم نقطه چین میشه . دوباره و دوباره فکر میکنم اما چیزی از آرزو نمی دونم تا بتونم حدس بزنم قصه چیه . یادم میاد زندگیش جزءِ یکی از اون چیزهاییه که توی طبقه بندی ذهنیم برای پرسیدن گذاشته بودم و همیشه هم پشت گوش انداختم و فکر کردم حالا باشه برای بعد . الان از اون بعدا گذشته و حتی نمی دونم دوستم چطور زندگی میکنه .

دلم از هق زدن های بی اشکش میگیره . چیزی هم به ذهنم نمیرسه تا بتونم باهاش آرومش کنم . فکر میکنم اگر آغوشم رو نمی تونم به روش باز کنم لااقل دستش رو که می تونم بگیرم .

به طرفش خم میشم و کیف معطل مونده توی دستم رو روی پاهاش میذارم . انگشت هاش رو توی دستم میگیرم و آروم آروم با دست دیگه ام روشون میکشم و ذره ذره ی حسم رو بهش منتقل میکنم . خودش رو آزاد میکنه و دوباره ناله سر میده .

– من آخه …. چرا .. این قدر خرم ؟ چرا … بد بختم … من بدبختم …

دست هاش میلرزن و به تن من هم رعشه میندازن . هر دو دستش رو میگیرم و انگشت هاش رو توی مشتم فشار میدم . بی حرف ، بی قصه هم حس میکنم حالش رو . چه فرق میکنه دردش از چی باشه ؟ همه ی آدم ها یه جور درد میکشن . دردش رو با رگ و پیم حس میکنم .

یکی از دست هاش رو از پنجه ام بیرون میکشه و با پشت دست زیر بینیش میکشه .

نگاهم روی ساعت ماشین میفته و سرم توی خیابون می چرخه . با این وضعیت و این ساعت بیشتر از این نمی تونیم بیرون بمونیم . توی این شهر بی در وپیکر هرزه های اصلی توی قصرهای دقیانوسشون نشستن و در امانن اما اگر ما رو بگیرن … ؟؟؟

روی فرمون ضرب میگیرم و فکر میکنم این ماشین از هر جا رسیده ، مال هر کی هست ، وقتی آرزو با این اوضاع توش نشسته ، بالاخره یک ساعتی رو میشه ازش رکاب گرفت .

– آرزو … عزیزم ببرمت خونتون ؟

هاج و واج چند لحظه نگاهم میکنه و هومی میکشه . بعد از یک دقیقه تازه متوجه حرفم میشه و سری به تائید تکون میده .

از آدرس خونشون فقط محله رو می دونم . فکر میکنم تا رسیدن به اون جا شاید اون قدر حالش جا اومده باشه که بقیه اش رو خودش راهنماییم کنه .

با سرانگشت موهای سرکشی رو که باز توی صورتش ریخته ان رو کنار میزنم و حواسم رو میدم به رل ماشینی که برای اولین باره پشتش نشستم . به خواب هم نمی دیدم که بتونم چنین چیزی رو برونم . نفس عمیقی میکشم و استارت میزنم .

سک*سکه های آرزو آروم میشن . فکر میکنم با این حال نمیشه تنهاش گذاشت . اصلا کسی هست که مواظبش باشه ؟

– آرزو کسی خونتون هست ؟

بلافاصله فکر میکنم اگر باشن و توی این وصع ببیننش چی پیش میاد ؟

– آرزو …

توی خودشه و صدای فین فینش ماشین رو پر کرده . یه برگ دستمال دیگه بیرون میکشم و طرفش میگیرم . نه صدام رو می شنوه نه دست دراز شده ام رو میبینه . مجبور میشم آستینش رو بچسبم و تکونش بدم . از طرفی هم همه ی حواسم رو جمع خیابون و رانندگیم کردم تا مبادا همچین ماشینی خش برداره .

بالاخره دستمال رو ازم میگیره .

– آرزو … بابات خونه است ؟ این جوری ببینتت …

یهو با شنیدن حرفم هیستریک میخنده . خنده اش به قهقهه تبدیل میشه و می ترسونتم . می ترسم مبادا غیر از مشروب چیز دیگه ای هم مصرف کرده باشه . یه لحظه پشیمون میشم . فکر میکنم هر جور هست برسونمش به بیمارستانی ، درمانگاهی ، جایی . یه جایی که اول درمانش کنن بعد متهمش اما همین که خنده های عصبیش دوباره به ضجه زدن تبدیل میشه ، ته دلم یه آرومش نچسب رسوب میکنه .

خوبه که گریه میکنه . گریه که می کنی یعنی هنوز اعصابت کار میکنن . یعنی هنوز درد رو حس میکنی . یه لحظه ته دلم پیچ میخوره . چه دنیای بدیه که زنده بودنت رو باید از روی درد کشیدنت ثابت کنی !

با وجود دستمال کاغذی مچاله شده توی دستش بازهم با پشت دست بینیش رو پاک میکنه و میگه .

– آخی … آره … بابام … ناراحت میشه … ارواح اجــــــدادش . اون وقت که هر روز … هر روز با مامانم سر … میزدن توی تیپ و تاپ … همدیگه و بعد … مثل گوشــــت قربونی … تقسیم اراضیم …مون کردن … من رو کلـا یـادش رفت … دست داداش کوچیک ِ … رو گرفت از این خراب شده ی کوفتی … بردش

بعد هم صداش رو میندازه توی گلو سعی میکنه تا مردونه حرف بزنه که با وجود لحن همچنان افتان وخیزانش مسخره به نظر میاد .

– ” دخترا… بامامانا بهتر … کنار میان … از پس پــــسرا هم … مگه پدرا بربیان ” .

آب دهنش توی گلوش میپره و سرفه میزنه . میخوام خم شم سمتش و پشتش بزنم که خودش رو کنار میکشه و همچنان ادامه میده .

– آره دیگه … منم … بابای …سالی به ماهی عیــــدی … تلفنی بســمه .

پیش خودم فکر میکنم من در مقایسه با آرزو خانواده ی خوبی دارم . اگر مامان و بابا مدام دعوا دارن اما هنوز هم اون گوشه کنار ها یه کم حواسشون به ما هست . اگر یه وقت هایی باهم نمیسازن هنوز هم روزهای خوب داریم . هنوز هم گاهی یاد زمان عاشقیشون میفتن . فقط این من بودم که تا حالا نیمه های خالی رو میدیدم . من هم بی انصاف بودم . نخواستنم رو گذاشتم پای نتونستن های اون ها .

به جای این که حرف های توی دلم رو به زبون بیارم ، سعی میکنم با آرزو هم دردی کنم .

– بابا توی همه ی خونه ها همینه ؟ فکر میکنی توی خونه ی ما نیست ؟

– آره دیگه … همه همینن … باباهه اصلا نمیگه چی میخوری … از کجا میاری … همینه دیگه …

یادم میفته یه بار گفته بود خرج خونه با اونه . یادم میفته صد بار پیش خودم فکر کرده بودم یه روز ازش میپرسم چرا . این قدر توی پیله ای که دور خودم تنیده بودم دست و پا میزدم که اصلا حواسم به کس دیگه ای نبود . فکر میکردم مشکلات من نقطه ی ثقل بدبختی های دنیان و چیز مهم دیگه ای وجود نداره . حالا ، این طوری باید بفهمم چرا ؟ چه دوست های خوبی هستیم ما ! یاد کاوه میفتم که قبول داشت این حقیقت رو که دوستی نداره !

صدای آرزو بالا و بالاتر میره .

– اصلا هیچ کی من رو نمی خواد . … بابام … نمی خواد … اون کثافت … لعنتی هم نمیخواد …

کنترلش رو از دست میده . با سرش به شیشه در ماشین ضربه میزنه . خودش رو این طرف و اون طرف می کوبه . کیف من رو که هنوز روی پاهاشه چنگ میزنه و به داشبورد می کوبه . همچنان جیغ جیغ میکنه .

– من احمق … گول اون دک و پوز باکلاسش رو خوردم … من بی شعور … من خر … گول اون چشم های گربه ای گربه صفتش رو خوردم … که این جور … پنجه بکشه روم … بی شرف .

” من خر … من خر… ” گویان کیف رو ول میکنه و موهاش رو این بار به چنگ میگیره و میکشه . مستاصل می مونم که چطوری می تونم مهارش کنم . فکر میکنم گوشه کناری نگه دارم تا بتونم آرومش کنم . همین که سرعتم رو کم می کنم ، کیفم از روی پاهاش میلغزه و کف ماشین میفته . چشمش همراه کیف پائین میاد . یک دفعه خم میشه تا کیف رو برداره که موقع بالا اومدن سرش محکم به گوشه ی داشبورد میخوره . فریادش به آسمون بلند میشه . ماشین رو پارک میکنم و شونه اش رو میگیرم تا بالا بکشمش . دستش رو کف سرش گذاشته و با حالت زاری توی صورتم بر میگرده .

– کوبید تو سرم … بی شرف کوبید تو سرم همـا

جاو تر میرم و دستش رو کنار میزنم . پیشونیش یه کم سرخ شده اما خونریزی نداره . محل اصابت رو ماساژ میدم و اون همچنان پراکنده حرف میزنه . حتی ودش هم نمی دونه این دل قد مشت دستش بیشتر از چی پره !

– گفتم هر چی بدبیاری آوردم … این دفعه دیگه شانسم گفته . عوضی مشتری شرکت بود . افتاد دنبالم . اون قدر جنتلمن بازی درآورد من خر فکر کردم …

فکر میکنم چقدر قصه ی ما دخترها شبیه همه . هممون منتظر اون شاهزاده ای هستیم که قراره یه روز بیاد و ما رو از قلعه ی تمام بدبختی های ذهنیمون آزاد کنه . به همین سادگی ! شاید تقصیر مردها هم نیست که نمی دونن توی ذهن قهرمان پرور ما چی میگذره .

– گفت بیا خونم … بالاخره که باید خونه زندگیم رو ببینی … گفتم … گفتم … میرم شد ، شد ، نشد هم … اون موقع ها یه دفعه یکی بود … من خر خیال برم داشته بود دوستش دارم … اون موقع خوب بود … گفتم تهش همونه دیگه …

یک دفعه زبونش رو بیرون میاره . آستینش رو روی مچ دستش به ناخن میگیره و روی زبونش میکشه . گیج میشم . قبل از اینکه به خودم بیام در ماشین رو باز میکنه و نیم تنه اش رو به بیرون میندازه و شروع میکنه به تف کردن .

کلافه و درمونده بازوش رو می چسبم و قبل از اینکه پرت شه کف خیابون به داخل می کشونمش .

– چی کار میکنی ؟

– کثافت … کثافت … اگر بدونی مجبورم کرد چی کار کنم .

دوباره تقلا میکنه تا سرش رو از در ماشین بیرون ببره . با یک دست بازوی آرزو رو نگه میدارم و با دست دیگه در ماشین رو میبندم . بلافاصله قفل مرکزی رو فعال میکنم تا نتونه خودش رو کف آسفالت بندازه .

یه کم بی تابی میکنه و بعد دوباره با حالت هق زدن میگه .

– همـــا… کوبید تو سرم … نمی دونم تو مشروبش چه کوفتی بود … به خدا فقط یه ذره خوردم … بعد محکم کوبید کف سرم تا بشینم زیر پاش … چاقوش رو گذاشت زیر گردنم …

با نوک انگشت همزمان زیر گلوش رو نشونم میده . جای یه زخم کوچیک خون آلود رو می تونم ببینم . ابرو در هم میکشم و زیر لب زمزمه میکنم .

– آرزو … آرزو … با خودت چه کار کردی دیوونه ؟

– لجن هرزه … به من میگه … فکر میکنی خرم که مدرک بدم دست کسی ؟ … نه من خرم … من اسکلم … مجبورم کرد …

هینی میکشه و از لای دندون های چفت شده اش به زحمت صداش رو بیرون میده .

– حالم … حالم داره به هم میخوره …

دستش رو جلوی دهنش میگیره و دولا میشه . یه لحظه فکر میکنم نکنه واقعا هر چی توی معده اش هست و نیست رو توی ماشین بالا بیاره . قفل در رو میزنم . می خوام کمکش کنم که خودش راست میشینه . انگار حال تهوعش عقب نشینی کرده باشه . سریع ماشین رو راه میندازم تا قبل از اینکه هر اتفاق دیگه ای براش بیفته به خانواده اش برسونمش . اما قبلش کمربند ایمنیش رو به زور میبندم .

– آرزو حالا باید از کدوم ور برم ؟

– بعدش من رو انداخت بیرون … مثل سگ پرتم کرد …

توی دلم خدا رو صدا میزنم بلکه این ماجرا رو به خیر بگذرونه . دوباره صداش میزنم شاید بهم توجه کنه.

– آرزو جان . الان باید از کدوم ور ببرمت خونه ؟ یه خورده حواست رو جمع کن .

– هووم ؟ …

طول میکشه تا مغزش فرمان رو صادر کنه و نگاهی به اطراف بندازه . ساعدش روی چشم های متورم و ملتهبش دو بار میره و برمیگرده .

– این خیابون رو برو چپ … نه … نه این نیست … بعدیه . برو … اولش میگه حالا که بهم حال دادی … بهت حال میدم میبرمت در خونه … عوضی .

– عیب نداره . عیب نداره . چیزی که زیاده آدم عوضی . درست میشه . خوب میشی . فقط نگاه کن ببین کوچتون رو رد نکنیم .

این رو بهش میگم اما خودم هم می دونم که حرفم مزخرفه . خوب نمیشه . این جور زخم ها هیچ وقت خوب نمیشن . تا ابد یه گوشه حتی از چشم خودت هم پنهونشون میکنی اما خوب ؟ نه ! این عفونت تا اعماق قلبت رو سمی میکنه ، نه میکشه و نه خوب میشه .

می دونم اگر من به جاش بودم … نه … من حتی نمی تونم تصور کنم که جای آرزو باشم . تا خودت نباشی نمی تونی بفهمی . نمی تونی . بی اختیار یاد کاوه میفتم . یاد بوسه ی دو انگشتی دیروزش . دستم ، سمت چپ روی سینه ام ، روی قلبی که ضربان هاش تند و بی قرار شدند مشت میشه .

آرزو همچنان هذیون میگه .

– دو تا کوچه نشده میگه … زیادی زر زر میکنی حوصله ات رو ندارم … یا بپر پائین یا زنگ بزن اون رفیق ماشین بازت بیاد جمعت کنه …

– مگه من رو میشناسه ؟ من دیدمش ؟

– نه … نمی دونم … دیدی که من هر وقت ماشین باحال میبینم جات رو خالی میکنم … همون لابد … به من میگه…

دلم فشرده شده و اعصابم کش اومده . هیچ وقت حواسش نیست چه کار میکنه . درست مثل الان . بهش می توپم که .

– آرزو حواست به کوچه هست ؟

– آره پائینیه .

توی کوچه ای که میگه می پیچم و با اشاره اش جلوی یه خونه نگه میدارم . از پشت پنجره ها که با وجود پرده های زرشکی کلفتشون ، نوری بیرون نمیزنه .

– نگفتی . کسی خونتون هست مواظبت باشه ؟

– این جا که خونمون نیست .

نالان دستی به پیشونیم میکشم و می مونم چطور باید آرزو رو به خودش بیارم . اما خودش ادامه میده .

– این جا خونمون نیست . ما خونه ی خانم جان مامانم نشستیم . این خونه دانشجویئه دختر خالمه .

– خیلی خوب ! حالا مطمئنی خونه است ؟

سری تکون میده و همون جور که به ناله و نفرین و تهدید رو آورده پیاده میشه .

پاش به کف کوچه نرسیده ، سکندری میخوره . میخوام پیاده شم تا زیر بغلش رو بگیریم اما دل سوخته اش رو به یخ خشک یه فریاد ” اون چشم های آبیت رو از کاسه در میارم . وایستا ! ” خنک میکنه و هیکلش رو به در فلزی ساختمون یه طبقه ی قدیمی تکیه میزنه . کلید زنگ رو که فشار میده و در باز میشه ، دل من هم آروم پیدا میکنه .

فکر میکنم حالا باید با این ماشین چه کار کنم ؟ پیش خودم میگم پارکش میکنم و سوئیچ رو میدم دست خود آرزو . الان حالش خوش نیست ، شاید تا فردا دوباره برای خودش نقشه های خام ریخت و …

کیفم هنوز کف ماشینه . خم میشم تا برش دارم . یادم میاد توی کیف براش آبلیمو و قرص آورده بودم که با دیدنش اون قدر شوکه شدم که فراموششون کردم .

همون طور که زیپ کیفم رو باز میکنم بلند میشم . هنوز کمر راست نکردم که یک دفعه نفس توی سینه ام گیر میکنه .

رد یه نوار خیلی باریک و سرد رو روی گردنم حس میکنم . میخوام سر بچرخونم اما این نوار گردنم رو با کوچکترین حرکتی خراش میده . بی اختیار هوفی از سر درد می کشم . گیجم که این چیه که مثل طناب دار دور گلوم پیچیده که صدای تیزی مثل صدای گلوله ، مثل صدای تیر خلاص ، توی گوشم میشینه .

– خوب ، خوب … بالاخره به هم رسیدیم !

جای تکون خوردن ندارم . آب دهن نداشته ام رو به زحمت قورت میدم و فقط چشم هام رو توی کاسه می چرخونم . نگاه ماتم رو به آیینه ی جلوی ماشین می دوزم . یه سیم خیلی نازک دور حلقم افتاده که می تونه گردنم رو بزنه . فقط با یه کم بالاتر آوردن خط نگاهم ، چشم هام این بار نه از سر ترس که از تعجب تا آخرین حد ممکن گشاد میشن .

یه تصویر آشنا توی قاب آیینه نشسته . یه تصویر که هم خیلی آشناست هم خیلی غریبه . یاد نگاه های چسبناکش میفتم که همون موقع ها هم بدون شنیدن صداش معذبم می کرد . حالا اون نگاه تار و لزج به شیشه ی آینه چسبیده . انگار توی تاریکی اتاقک ماشین ، زیر نور جیره بندی شده ی تک و توک پنجره های روشن ، تازه این تصویر داره برام واضح میشه .

یه زن ، شاید یه زن ، تصویر تکه تکه و توهم زده از یه زن ، با قدی که حتی از پشت این صندلی های پشت بلند ، داره خودنمایی میکنه ، سرش رو کنار گودی میخ شده ی گردنم نگه داشته . زنی که اندامش درشته اما به ریز بینی اسمش توی لیست قرار ملاقات های ثبت شده تو سیستم صدر گم شده .

دهنم مثل ماهی بیرون افتاده از آب ، نه اون هایی تقلا میکنن ، نه ! مثل ماهی های دور از آب مرده ، باز میشه و باز نمیشه . با وجود سیستم گرمایشی هنوز روشن ماشین ، لرز میشینه توی تنم . نگاهم می چرخه روی جز جز ظاهرِ ظاهر سازی شده اش . روی لباس های مارکدارش ، شال مضحکی که روی موهای افشون عاریه اش رها شده ، آرایشی که رنگ و لعابش رو دیگه برام از دست داده . همه چیز شبیه اون روزهاییه که با نخوت جلوی میز صدر می نشست و من جلوش دولا و راست میشدم تا فنجون قهوه رو تعارفش کنم . اما انگار هیچ چیز شبیه اون موقع نیست . نیست که دیگه می تونم تا پشت این لایه های رنگ و لباس رو ببینم .

چشم می چرخونم توی کوچه ی ساکت که انگار سال هاست متروکه است . پی کمک ، پی یه راه فرار . اما انگار این کوچه هیچ وقت عبور هیچ کس رو به خودش ندیده . درها بسته ان . پشت پنجره ها رو پرده های کلفتی پوشوندن . کل کوچه رو سکوت وهم انگیزی گرفته .

نمیذاره خیلی خودم رو خسته کنم . صداش رو مثل مته توی مغزم فرو میکنه وقتی میگه .

– آخی ! کاوه جونت نیست هوات رو داشته باشه ، گیر افتادی ؟

نگاه دردیده ای رو که تا به حال پشت لنزهای هر روز یه رنگش پنهان میکرد حالا از توی قاب آینه به من دوخته . سیم رو یه کم عقب میکشه و من از درد رد انداخته روی گردنم مجبور میشم سرم رو به پشتی صندلی بچسبونم . به ابرو در هم کشیدنم ، تک خنده ی وحشی ای میزنه و نفس های متعفنش رو به پوستم می کوبه . تپش های بی امان قلبم رو درست توی حلقم حس میکنم .

از لا به لای لب های نیمه بازم بی اختیار یه کلمه ی ناباور ” تو …؟؟؟!!! ” بیرون میزنه .

– آره ! من … چیه ؟ انتظار داشتی الان توی یونان باشم ؟

با دست انداختنم تفریح میکنه . از شنیدن صدای قهقه اش مور مورم میشه .

– وقتی میشه تغییر قیافه داد و زن شد ، جوری که حتی تو هم نشناسیم ، پس یکی دیگه هم می تونه شبیه من بشه و به جام یه تور مجانی بره یونان . نمیشه ؟

راست میگه . هر بار که این مثلا زن مشکوک رو توی شرکت میدیدم حسم بهم میگفت یه چیزی درست نیست اما فکرش رو هم نمیکردم کسی رو که توی آسمون ها دنبالش میگردم ، با یه کلاه گیس و یه کم آرایش توی شرکت کاوه پیدا کنم . نمی دونم اون جا چه کار می کرده اما مطمئنم که حتی خود کاوه هم نمی تونسته حدسش رو بزنه .

از خودم و کم حواسیم حرصم میگیره . خنجری رو که من درونم به قصد سادگیم بالا آورده روی مهرنوش میکشم .

– بی خود نبود اسم زنونه روت گذاشته بودن . پس بالاخره فهمیدی مرد بودن اصلا بهت نمیاد .

زخمی که بهش زدم کاری بوده که لحنش حرص آلود میشه .

– مثل اینکه یادت رفته ، کاوه نیست که به هوای جمع کردن اطلاعات دم پرت بگرده ، باز دور برداشتی . اما عیب نداره خودم اون بال هات رو قیچی میزنم .

احتیاجی به تهدید نیست . خوب می دونم ، برای این مرد پر پر کردن آرزوهای من به راحتی آب خوردنه.

یاد آرزو میفتم . یاد گریه هاش و جیغ کشیدن هاش ، ضجه های پر دردش وقتی میگفت نمی دونی باهام چی کار کرد ! توی دلم به حماقت هامون لعنت میفرستم . مچاله شدن دلم رو کنج قفسه ی سینه ام حس میکنم . دست های خشک شده ام رو محکم دور فرمون میپیچم و فشار میدم . به زمزمه اسم دوست فریب خورده ام رو میبرم .

– آرزو …

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن