رمان پوکر

رمان پوکر پارت 14

ریه های من خودشون رو یه گوشه جمع میکنن و اون برای اکسیژن گرفتن بین مکالممون وقفه میندازه.

– مثلا ،… اون قدر که ،… جریان خواستگاری کردن من و جواب رد تو رو می دونه .

آه از نهادم بلند میشه . دلخوریم رو از دریچه ی مردمک هام بیرون میریزم . دست راستم رو رها میکنه و بازوم رو به نرمی فشار میده . پلک هاش رو یه بار به هم میزنه . از همون دو تا دریچه ی سیاه باز همه ی محبتش رو توی وجودم می پاشه . بذرهای مهرش نه آب می خوان برای ریشه زدن ، نه آفتاب برای قد کشیدن . همین که دستش از بازی شال روی گردنم میلغزه و نوازشم میکنه ، مثل گندم ، میوه ممنوعه ، طلایی و هوس انگیز بهم چشمک میزنن .

سرم رو به طرف دستش خم میکنم تا حرارت حضورش رو بیشتر جذب کنم . همون طور مسخ می پرسم .

– چقدر بهش گفتی ؟ اون قدر گفتی که من بی تو نمی رم ؟

بدترین ها هیچ وقت اون هایی نیستن که با سر وصدا میان ، که توی بوق و کرنا خبر اومدنش رو زودتر بهت می رسونن . بدترین ها همیشه ساکت و سینه خیز میان و غافلگیرت میکنن . مثل آهنگ صدای من نرم میان ، تا مثل دست های کاوه خشکت کنن .

دست هاش بی حرکت می مونن . طول میکشه تا خودش رو جمع و جور کنه و با یه ” کاش میشد ” از حرفم بگذره . اما من قرار نیست به همین راحتی از این موضوع بگذرم .

– شدنش میشه . اگر بخوای .

جدی میشه و دست هاش رو روی سینه قفل میزنه . این طور که از بالا به پائین نگاهم میکنه تسلط بیشتری روم داره تا قانعم کنه . البته اگر راهی برای قانع شدن بود .

– هما ! می دونی که نمیشه . پس بحث نکن . میری فعلا اما بعد که برگشتی …

سرم رو سمج بلند میکنم و مچ دست هاش رو به چنگ میگیرم .

– وقتی میگم بی تو نمیرم ، یعنی نمیرم . می دونی که نمیرم .

خودم از سرکشی بی سابقه ی توی لحنم تعجب میکنم . به بند های سفید شده ی انگشت هام نگاهی میندازم اما به رگ های کبود شده ی دست هاش رحم نمی کنم .

مثل پدری که میخواد دخترک لوسش رو به راه بیاره مهربون میشه . یکی از دست هاش رو عقب میکشه و موهای جلوی پیشونیم رو به بازی میگیره . موهای نافرمانم رو که شل بسته بودم ، رها میشن و توی پنجه اش جا خوش میکنن . طوری خودشون رو به دور انگشت هاش به ناز می پیچن که انگار اون ها هم رام کاوه شدن . وای به حال من ، وای به حالت هما ! وقتی که موهای بی جونت این طور به عادت محبت کاوه جون می گیرن ، وای حال دل ساده ی تو هما !

انگار بخواد با قصه خوابم کنه ، توی گوشم لالایی میخونه .

– میری ، خوب میشی ، پر می کشی ، دوباره پیشم بر میگردی . کفتر جلد منی ، مگه میشه بر نگردی ؟ بعد دوباره با هم …

خاطرم نیست فلز ماه تولدم چیه که این طور جذب مغناطیس مرد مقابلم شده . اون همه ی معادلات بشری رو در هم میریزه ، جای شهرزاد قصه گو میشینه و من میشم جواب این نامعادله ی چند مجهولی . میشم اون فرمانروایی که هزار شب ، نه بیشتر ، هزار سال ، هزار قرن ، برای شنیدن زمزمه هاش صبر میکنه .

نه ! نباید این طور باشه . هنوز یه سلول هوشیار توی تنم مونده که بهم تلنگر میزنه ، نباید این طور باشه . نباید !

یادم میاد که میگن اگر دارین سحر میشین ،اگر دارن هیپنوتیزمتون می کننن و این رو نمی خواین ، تنها راه نجات یه سنگه ، یه سنگریزه است ، یه درد !

به سختی پلک هام رو میبندم تا لا به لای امواج افسونگر نگاه هاش نقطه چین بندازم .

فکر پخش و پلام رو مثل ذره های غبار توی گردباد از این ور و اون ور جمع میکنم و روی سنگریزه ها متمرکز میشم .،روی صخره ها ، روی کوه ها . فکر میکنم به این که کوهم ، کاوه ام نباشه …. نه ! …این درد نیست . خیلی بیشتره . این تیریه که از چله رها شده و قلبم رو میشکافه ، سینه ام تیر میکشه .

شوک تصور نبودنش برای من اون قدر سنگین هست که به خود بیارتم . وسط جمله بندی های شیوای شیرینش می پرم .

– من بی تو نمیرم . به جان کاوه نمیرم .

می دونه که جونمه و جونش رو بی خود قسم نمی خورم . مکث میکنه .موهام از بند ِ بند های انگشتش آزاد میشن . انگشت اشاره اش انحنای گونه ام رو دوره میکنه .

– می دونی که این جا پا گیرم .

ناخودآگاه ناخن های دستم رو توی گوشتش فرو میبرم و محکم میگم .

– اگر پات گیره من برات بازش میکنم . می تونم . میشه . ببین دلت کجا گیره .

لب هاش کش میاد و شمرده شمرده بهم یادآوری میکنه.

– من پام رو از این شهر بیرون نمی تونم بذارم . بالایی ها نمیذارن . من…

– به خاطر همین می گم خودت رو آزاد کن . از این جا بردنت و یه جای دیگه از نو شروع کردنت با من . راهش رو پیدا کردم . همه چیز آماده است برای اینکه خودت رو خلاص کنی .

لطافت حسی که از سرانگشت هاش به پوستم میریزه ذوبم میکنه . دو تا ضربه ی آهسته به نوک بینیم میزنه و میذاره تا ته رنگ خنده رو توی صداش بشنوم .

– پس نگران منی ! نترس جوجه رنگی . بار اولم نیست که تو همچین موقعیتیم . از پس خودم بر میام . مهرنوش که هیچ ، هر کس دیگه ای هم که بخواد بهم صدمه بزنه …

صداش دیگه لالایی نیست ، غرش خاموش یه درنده ی شبه .

چشم هاش دو تا تکه زبرجد شدن و روی شیشه ی وجودم می کوبن . می خوان به زور بهم بقبولونن این مرد دو چهره داره . همون قدر که برای من رئوفه می تونه بی رحم باشه .

نه ! نمی خوام حرفش رو تموم کنه . نمی خوام یادم بندازه این گرگ بارون دیده است ، نمی خوام چنگ و دندونش رو نشونم بده تا بگه بلده دریدن رو .

همون تک دست مونده توی دستم رو رها میکنم و عقب میکشم . طوری فاصله می گیرم که هیچ نقطه ی تماسی بینمون باقی نمونه .

– چی کار میکنی ؟هووم ؟… مهرنوش رو می کشی ؟ … نه چرا تو ؟ یکی رو می فرستی تا هر کی سد راهت شد رو بکشه .

صدام بلند شده . به جای من نگاه نگران کاوه تا دم در اتاق میره و اوضاع رو چک میکنه . دستش طرفم دراز میشه تا لمسم کنه اما خودم رو کنار می کشم .

– من دست های خون آلود کسی رو نمی گیرم .

جا خوردنش از بازویی که هنوز بلاتکلیف توی هوا مونده پیداست . لبهایی که به گفتن باز میشن و کلمه ها رو فراموش میکنن شهادت میدن که کاوه رو بدجور زمین زدم .

کف دست هاش رو رو به خودش بالا میگیره و ناامیدانه بهشون خیره میشه . نبض زدن رگ برجسته ی روی پیشونیش رو می بینم . سیبک گلوش بی حاصل تقلا میکنه تا آب دهن یا شاید بغضش رو فرو ببره . دلم به تپش میفته و پاهام رو به سمتش متمایل میکنه .

میخوام دوباره لمسش کنم اما این بار اون خودش رو عقب میکشه . مصر بازوش رو می گیرم . پشیمون از تیغی که به روش کشیدم ، مثل بچه هایی که با فوت کردن میخوان سوزش زخمت رو تسلا بدن ، خودم رو به در و دیوار میکوبم .

– قانون بخشش تبصره نداره . نگفتن گناه کوچیک رو می بخشیم بزرگ ها رو برای خودت نگه دار . هان ؟ کاوه ؟!

توی صدای خشدارم بغض نشسته . از خودم و صدام متنفرم . نفسم رو تکه تکه بیرون میدم . زیر لب بی حس میگه

– بهتره دیگه بریم .

تن سستش رو به سمت در اتاق می کشونه .

یه کام عمیق از عطرش می گیرم و دلم رو یک دله میکنم . حالا که تا این جا پیش رفتم ، باید تا تهش ادامه بدم . بازوش رو محکمتر توی دستم فشار میدم . می ایسته اما حتی صورتش رو به طرفم برنمی گردونه . دلم از خودم میگیره .هر دو دستم رو پیچک وار دور بازوش حلقه میکنم و سرم رو توی رویی که ازم میگیره خم میکنم ، میذارم تا موهام از شالی که دیگه روی سرم نیست روی نیمه ی چهره ام بریزه . خواهش رو توی لحنم پررنگ میکنم و دست میذارم روی نقطه ی ضعفش .

– میخوام یه چیزی بگم اما جان هما عصبانی نشو . خب ؟ جان هما !

چند ثانیه بهش مهلت میدم تا خودش رو برای شنیدن حرفی که مطمئنا فهمیده خوشایندش نیست آماده کنه . به آتیشی که توی حلقم زبونه میکشه اهمیت نمیدم و از کبریتی که می خوام به خرمن خیال کاوه بکشم می ترسم . صبر میکنم . من و اون هر دو به این چند لحظه احتیاج داریم .

– با یه نفر حرف زدم . همه چیز رو هم بهش گفتم .

رو میکنه بهم و بُراق میشه توی صورتم . بلافاصله سرانگشت هام رو به لب هاش می رسونم تا وادارش کنم سکوت کنه .

– آدم مطمئنیه . همه چیز رو هم فراهم میکنه . راه رفتن ، یه صورت جدید ، یه اسم جدید ، اقامت … هر چی واسه شروع یه زندگی جدید لازم داشته باشی . تو فقط باید بخوای همین !

با حرصی که سعی میکنه کنترلش کنه با نگاهی که از کلافگی داره دو دو میزنه سد لب هاش رو به چنگ میگیره و فشار میده .

– از کجا می دونی مطمئنه ؟ اصلا برای چی باید همچین کاری بکنه ؟

حروف توی گلوم تحلیل میرن تا شکل نامفهومی از یه مفهوم رو برسونن .

– چون می دونم خیلی دوستت داره . همه ی باباها هر جوری که باشن ، بچه هاشون رو دوست دارن .

نفسش قطع میشه . ناباور زل میزنه بهم . وقتی میفهمه شوخی ای در کار نیست دور خودش می چرخه . موهاش رو میکشه . در هم میریزه . میخواد فریاد بکشه اما نمی تونه . درمونده از خالی کردن خودش ، پریشونیش رو هم به کوله بار سنگین روی شونه هاش اضافه میکنه و فقط سری به تاسف برام تکون میده .

میخواد ازم عبور کنه . بی طاقت جلوش رو میگیرم .

– آدم ها با حرف های نگفتشون تعریف میشن . یه بارم فکر کن شاید باباتم حرف نگفته زیاد داشته باشه .

کنارم میزنه . از لبه آستینش آویزون میشم . مثل کسی که در حال سقوطه و به یه ریشه ی خشک متوسل میشه .

– باشه . هر کاری میخوای بکن . لابد ارزشش رو نداشته دیگه . لابد ارزشش رو ندارم دیگه .

ثابت سرجاش می مونه . به سمتم رو میکنه . با نیشخند می پرسه .

– این جوری خون روی دست هام پاک میشه ؟

– نه ! نمیشه ! اما خون با خون هم پاک نمیشه . تا خودت رو نجات ندی از پس کار دیگه برنمیای . اول خودت ! بعد برای بقیه هم فکر میکنیم .

صورتم رو توی حصار دست هاش محبوس می کنه و به طرفم خم میشه . از کف دست هاش چیزی شبیه به انتظار یه معجزه زیر پوستم میخزه . انگار منتظره تا این معجزه به باور برسونتش . نمی دونه تا باوری نباشه معجزه ای اتفاق نمی افته !

– اول تو برو . من هم کارهام رو ردیف میکنم میام پیشت .

مشتش رو میگیرم و روی مشت قلبم میذارم . مشتی که بی امان به قفسش می کوبه . ضربان بی قرارش حتی از روی پارچه ی لباسم هم خودنمائی میکنه . زور این مشت به هما می رسه اما نمی دونم می تونه کاوه رو هم مهار کنه یا نه .

– به اون خدایی که می دونی هنوز قبولش دارم قسم کاوه ، بی تو از این کشور که هیچ ! از این شهر، حتی اگرلازم باشه از این خونه هم پام رو بیرون نمیذارم . اصلا باهاش عهد کردم اگر قرار به یه زندگی دوباره است با تو از نو متولد بشم وگرنه مرگ رو ترجیح میدم .

رنگ چهره اش بر میگرده . بیشتر به یه غروب رنگ پریده می مونه توی نفس های آخر روز . پارچه ی بلوزم رو مچاله می کنه ، انگار میخواد همین قلب ناآروم رو از پسش توی چنگ بگیره . نفس های داغش تند میشن و تنم رو به جهنم ترس ها و تردید هاش دعوت میکنن .

پیشونیش رو به پیشونیم می چسبونه . پلک های خسته اش رو روی هم میندازه . نفس از نفس های زخمیم میگیره .

این بار دستم روی قلب اون میشینه . با تپشش بالا و پائین میشم . زیر و رو میشم . زیر و رو میکنم .

– ببین ! هنوز میزنه . زنده است . مثل قلب من ، مثل قلب پدرت … زنده است یعنی می تونه تغییر کنه … فقط یه بار برو دیدنش .

ذره ذره امید طلوع رو از سلول به سلول بدنم بهش منتقل میکنم .مشت مشت آب حیات رو به اقیانوس خشکیده ی روحش میریزم و به اعجازجوشش دوباره اش مومن می مونم .

دست های یخزده اش روی صورتم جون میگیرن . سرم رو بلند میکنه و رد یه قطره ی اشک رو تا روی سینه ام میگیره . سرش پائین میاد و برهوت لب هاش رطوبت شورش رو میبلعه .

رهام میکنه . میره سمت در . هنوز هم می ترسم که دورم بزنه . نه این که بخواد بد شه . بخواد دورم بگرده و خودش رو قربانی کنه . صداش میزنم . از حرکت می مونه .

– کاوه ؟! می دونی دخترها چقدر بابایین ؟ شک ندارم کیمیا پدرت رو بخشیده اما تو رو چی ؟ تو رو بابت این چیزی که الان هستی می بخشه ؟

دستش بند چارچوب در میشه . برمیگرده و از پنجره به ماهی نگاه میکنه که تمام مدت شریک خلوتمون بوده . دل دل زدنش آروم میگیره و با قدم هایی پر صلابت بیرون میزنه .

تابش رو ندارم که دنبالش برم . تمام توانم رو روی این بازی قمار کردم . خودم رو روی تختم پرت می کنم و به صداش گوش میدم که با مامان و بابا خداحافظی میکنه اما هنوز هم لجبازانه اسم خدا رو نمی بره .

– دیگه رفع زحمت میکنم .

– بدرقتون میکنم .

– لطف میکنین .

یه نوری شبیه به همین سوسو زدن های یواشکی ماه ته دلم روشن میشه .

اگر تعارف بابا رو رد نمیکنه و تا دم در ساختمون با خودش می کشونتش یعنی هنوز هم میشه به یه چیزهایی امید داشت . نگاهم تا سهمم از آسمون توی قاب پنجره میره اما نمی دونم دعاهام تا کجا می رسه .

***

هر فرهنگی به پیروانش یاد میده تا یه جور با مشکلاتشون کنار بیان . یه جور به زندگی نگاه کنن . سرخپوست ها گیره های تزئینی ای دارن که پرهای بلندی رو بهش میبندن و نزدیک تختشون آویزونش میکنن . بهشون میگن گیرنده ی خواب های بد . اعتقاد دارن که این گیرنده ها کابوس رو ازشون دور میکنه و مثل یه الک فقط به رویاها اجازه ی ورود به دنیای خواب رو میده . شاید اثرش بیشتر از تلقین میاد اما هر چی هست ، یه دلخوشیه .

حال این روزهای من شده کابوس . دیگه نمی دونم کی خوابم ، کی بیدار . لحظه هام همه آشفته ان . شاید من هم به یکی از این گیرنده ها احتیاج دارم .

خیلی دووم نمیارم و صبح زود از خواب بیدار میشم . توی خواب بی دفاع تر به نظر میام که همه چیز با هم به سمتم هجوم میاره و نفس رو توی سینه ام سنگین تر میکنه . اما بیداریم هم به اندازه ی خواب هایی که درست به یاد نمیارم پریشونه .

پیش خودم فکر میکنم به جای اینکه دور خودم بچرخم ، برم و جواب آزمایشم رو بگیرم . هم سرم گرم میشه هم گم شدن توی شلوغی شهر از گم شدن توی شلوغی ذهنم نجاتم میده .

جرات تنها بیرون رفتن رو ندارم . هنوز نمی دونم اگر با مهرنوش رو به رو بشم باید چه کار کنم . از بابا می خوام برسونتم . حرفی از آزمایش نزدم پس دیدن بهنام رو بهانه می کنم و فکر میکنم چقدر خوبه که بهنام هست .

بابا در جواب ، سری برام تکون میده و فقط نگاهم میکنه . از نگاهش دلم ریش میشه . این روزها به جای همه چیز فقط نگاهم میکنه . جای حرف زدن ، جای اعتراض کردن ، جای خواستن ، نخواستن ، جای همه چیز … فقط نگاهم میکنه . جوری که انگار می خواد تا می تونه تصویرم رو ذخیره میکنه . انگار می ترسه از این که روزی این نگاه ها رو از دست بده و بعد همین ها بشه حسرت ، بشه داغ و بسوزونتش ، خاکسترش کنه . این خاکستر هنوز از راه نرسیده روی موهای کم پشت شده ی سرش نشسته . من چطور می تونم از این نگاه ها بگذرم ؟ بکَنم ؟ دور شم ؟

جواب خاموشم رو که میگیرم میرم بالای سرش . روی صندلی های آشپزخونه نشسته و داره لیوان چایش رو شیرین میکنه . خم میشم . با تمام دخترانه های یه دختر برای پدرش ، برای اولین مرد زندگیش ، تنها قهرمان دنیای نامردش ، خم میشم و روی همون موها رو می بوسم .

مکث میکنه ، دستش که از مبارزه با دنیا و سختی هاش زخم برداشته از جنگ با دونه های سپید شکر ته یه لیوان باز می مونه . یه جرعه از چای هنوز تلخ رو می نوشه تا باهاش بغضش رو هم ببلعه . بعد دست میندازه دور بازوم و من رو دوباره پائین میکشه . کنار شقیقه ام رو می بوسه و میگه .

– بشین باهم یه چای بخوریم ، بعد می ریم .

رو به روش میشینم .

مامان با قیافه ای که خواب ازش میباره از در اتاقشون بیرون میزنه و با دیدنمون دستی توی موهاش میبره تا مرتبشون کنه . این شب ها هنوز هم مثل قبل با قرص آرام بخش می خوابه اما این روزها مثل قبل نیست . تلاش میکنه تا بیشتر با ما وقت بگذرونه .

تا آبی به صورتش بزنه ، لیوان های ما هم خالی شدن . قبل از اینکه لیوان خودش رو پر کنه از بابا می پرسه .

– اِ !!! بهمن ! اون چای عطریه که دوست داشتی رو گذاشته بودم کنار کتری که ! چرا از اون برای خودت دم نکردی ؟ حالا لیوانت رو بده برات یه چای دیگه بریزم .

به لیوان خالی خودم خیره میشم و یه لبخند از روی لب هام میگذره . یاد چند وقت پیش میفتم که مامان و بابا روزی چند بار سر کوچکترین چیزها با هم بحث میکردن . انگار گاهی اوقات یه مصبیت بزرگ لازمه تا یادت بندازه باید از دلخوشی های کوچیکت حداکثر بهره رو ببری . تا یادت بندازه باید خانواده ات رو مثل جواهر بچسبی مبادا باد ببرتشون .

سرم رو که بلند میکنم نگاهم به چشم های بابا میفته که انگار به لبخندم چسبیدن . مامان هم کنارش ایستاده و غرق توی حال خودش ، لیوان رو بی هدف مدام بین انگشت هاش می چرخونه .

چه از این کشور برم چه از این دنیا ، دلم نمی خواد از الان این خونه رو این طور ماتم بگیره .

میذارم تا صدایی شبیه به خنده های قدیمم روی افکارشون خط بندازه .

– آی ! آی ! چرا این جوری نگام می کنید ؟ چیه ؟ خوب بگید می خوایم به یاد جوونی هامون یه کم مثبت 18 همدیگه رو تحویل بگیریم ، سرخری . میرم دیگه.

از جا بلند میشم و لیوانم رو توی سینک میذارم . قبل از اینکه از آشپزخونه برم بیرون ، رو می گردونم تا بگم .

– مامان جان هر جا راحتی بشین .

چشمکی بهش میزنم و به زانوهای بابا اشاره میکنم . چشم های درشت شده اش رو ندید میگیرم تا ادامه بدم .

– نترسین میرم حاضر شم ، یه ربعی وقت دارین اما بیشتر نشه هاااا !

کاش حتی اگر من هم نباشم همه چیز همین طور بمونه !

با بابا که همراه میشم ، دلم میخواد ، حریصانه تصویر پیاده روها و خیابون ها رو ببلعم . دوست دارم ، گوش هام رو حتی از صدای تلق تلق ماشین عاریه ای زیر پای بابا پر کنم . اما چیزی مانعم میشه . می ترسم از خوابی که ممکنه سرنوشت برام دیده باشه . به خودم امید میدم که قرار نیست هر گوشه ی این شهر یه داستان تازه در کمینم باشه اما باز هم نمیشه گفت یه اتفاق غیر منتظره کجا انتظارت رو می کشه .

نمی فهمم چقدر طول می کشه تا به مقصد می رسیم . جلوی بیمارستان نمیشه ماشین رو پارک کرد ، اما اون قدر شلوغ هست که بشه تنها قدم زد . خوبیش اینه که تا قبل از رسیدن بابا می تونم کارم رو انجام بدم . تنها از ماشین بیرون می پرم و راهی قسمت آزمایشگاه میشم .

قبضم رو روی پیشخون آزمایشگاه میذارم و دعا دعا می کنم تا قبل از اینکه بابا دنبالم بگرده ، برگه ی جواب رو تحویلم بدن اما انگار این دعاها چیزی کم دارن که بالا تر از سقف کوتاه آرزوهای این روزهام نمیرن . پرستاری که پشت پیشخون ایستاده بارها کاغذهای پیش روش رو زیر و رو میکنه اما چیزی پیدا نمی کنه . دست آخر بهم میگه .

– احتمالا باید تحویل گرفته باشین .

– خانم . من الان قبض رو به شما دادم پس چه طوری تحویل گرفتمش ؟

دوباره میگرده و در همون حال زیر لب میگه .

– آخه شماره های هم رده اش هستن یعنی جوابش اومده اما …

از پیدا کردنش که نا امید میشه ، ” یه لحظه ” رو بی حواس هجی میکنه و به اتاقک پشت سرش میره.

از این شرایط خوشم نمیاد . کاری که توش گره افتاده باشه نشونه ی خوبی نیست . زنی کنارم میاد و ازم سراغ مسئول آزمایشگاه رو میگیره شونه ای بالا میندازم اما پیش از اینکه زبون باز کنم پرستاری که دیده بودمش با یه پرستار دیگه از اتاقک بیرون میان .

پرستار اول درگیر جوابدهی به زن کنار دستم میشه و دومی در حالی که قبضم رو در دست داره ، این پا و اون پا میکنه .

به دلم آشوب میفته . یه دور مفصل انگشت هام رو می شکنم و به خودم دلداری میدم که بدتر از سرطان که نمیشه ؟ میشه ؟ دوباره یاد خواب دیشبم میفتم و چیزهای گنگی رو به خاطر میارم . انگار توی خوابم هم زنی بود که …

دخترک پرستار صداش رو صاف و همون حرف های قبلی رو برام تکرار میکنه.

– جواب آزمایشون رو تحویل دادیم .

– قبض من هنوز دستتونه . تحویل کی دادین ؟

– شما مگه از اقوام دکتر اردلان نیستین ؟ خودشون گفتن مشکلی نیست و با شما هماهنگ کردن .

نفس حرص زده ام رو بیرون میدم و بی هیچ حرفی ، به پرستاری که جواب آزمایشم رو بی اجازه به بهنام داده پشت میکنم .

صبر می کنم تا تماس بابا روی گوشیم بی پاسخ قطع شه تا شماره ی بهنام رو بگیرم . صداش بم تر از حالت معمول توی گوشم میشینه که بلافاصله میگه .

– الان بیمارستان نیستم . بعدا باهاتون تماس میگیرم .

لفظ قلم حرف زدنش بهم می فهمونه جاییه که نمی خواد جوابم رو بده . هول زده هشدار میدم .

– قطع نکنی ها !

جدیتش در برابر نگرانیش رنگ میبازه .

– مشکلی پیش اومده ؟

– مشکل برای تو پیش میاد اگر من رو به خاطر اون دختر بغل دستت بپیچونی . با اجازه ی کی جواب آزمایش من رو گرفتی ؟

یک دستی ای که می زنم زود میگیره . خنده ی فرو خورده اش رو پشت یه سرفه پنهان میکنه و چند ثانیه ای فاصله میندازه توی مکالممون ، که یعنی از جا بلند شده و داره تغییر مکان میده .

– من چیزی نگرفتم . یکی گرفت که هم از تو سحرخیز تر بود هم نگرانتر .

لازم نیست اسم ببره ، ادامه بده . بعضی از آدم ها هستن که اسمشون بی اون که برده بشه همه جا هست . هر کاری که میکنن ، امضاشون پاش هست . کارشون ، حرفشون ،حتی رد گذرشون ،… نامه های ننوشته ی سرگشادشون ، انگار با نشون بی نشونشون مهر و موم شده .اسم نبرده ی کاوه ، دلم رو نرم میکنه و بین شنیده هام از صدای بهنام ، درست مثل ضربان قلبم نقطه چین میندازه .

– الــو ؟ … ؟ با منی یا در یمنی ؟

لبخندم رو مزمزه میکنم و این فکر از سرم می گذره که چطور می تونم با بهنام باشم وقتی این روزها حتی با خودم هم نیستم ؟

– گوشم با توئه .

– هیچی دیگه خبر رسید که این پسرِ نزدیکه جواب آزمایش کل ملت رو کار بگیره . پا در میونی کردم . می دونی که این پرستارها هم از بقیه ی خانم ها جدا نیستن . آقایون جذاب رو تو هوا می زنن حالا به هر قیمتی .

– به خاطر همینه که تو هنوز پا در هوا موندی دیگه .

به صداش لحن دلخوری میده و میخواد غرغر کنه که می پرم توی حرفش .

– ممنون در هر حال . خوش باشی .

تماس رو قطع میکنم و به بابا که پشت خطم مونده میگم ، بهنام امروز شیفتش رو با کسی عوض کرده و میرم تا با هم به خونه برگردیم .

بی حواس به سوال های بابا جواب میدم . دلم بی قراری میکنه برای رسیدن و برداشتن گوشی ای که نزدیک در پشت بوم ، لا به لای کارتن های خالی و خرت و پرت مخفی شده . صدای موتور ماشین ، خاموش نشده در رو باز میکنم و به سمت خونه پر میگیرم .

بهانه ی خوبی دارم برای شنیدن صدا و تصمیم کاوه اما به در خونه نرسیده خشک میشم . کابوس هام جون میگیرن و زنده میشن . من این کابوس رو قبلا توی بیداری دیده بودم …

زن آشنا چند قدم به سمتم بر میداره . با بهت و التماس بهش نگاه میکنم . همه ی امیدم به اینه که هر جور شده ، از این خواب بد ، بیدار شم . حتی اگر شده با یه سقوط . مثل وقت هایی که توی خواب حس میکنی از بالا بلند رویاهات به اعماق چاه افتادی .

دست بابا که روی شونه ام میشینه ، بی رحمانه به عالم واقعیت پرتاب میشم . هیچ خوابی در کار نیست . این کابوس بیداریه .

یه مرد از عقب بهم نزدیک میشه اما از زن چشم بر نمی دارم . کنارم می ایستن و صدام می زنن .

دهنم خشک شده . حتی یه کلمه برای گفتن پیدا نمی کنم . بابا به جای من حرف میزنه .

– بفرمائید ؟

مرد این بار آشنا نیست . اما زن همونیه که دفعه ی پیشم برای بردنم اومده بود . مرد جواب بابا رو میده.

– خانم به منش باید همراه ما بیان .

توی صدای بابا تعجب موج می خوره .

– کجا ؟ اصلا … شما ؟

من که می دونم کین و کجا می خوان ببرنم ، قفل می کنم . قبلا دو روز رو توی این کابوس زندگی کردم . اما نمی دونم این بار چقدر قراره طول بکشه . اصلا این بار آزاد میشم ؟ می تونم دووم بیارم . نه … دیگه نمی تونم .

زن که دستم رو میگیره تازه می فهمم دمای بدنم ، دمای زندگی نیست . این زن ، همونه که توی خوابم هم دیده بود . از رفتن می ترسم . از نرفتن هم می ترسم .

نمی تونم بفهمم تعبیر این خواب چیه ، چه اتفاقی افتاده که باز من رو اسیر خودش کرده . من که یه مرده ی متحرکم . سرنوشت مرده ها هم به جهنم اما نکنه …

نمی دونم با چشم های بازم دیدن چه چیزهایی رو از دست دادم اما بابا از خشم دندون روی هم میکشه و صداش بلند شده . چیزی برای آروم کردنش ندارم . فقط بازوش رو میگیرم و کمی عقب می کشمش .

مرد کیف پولش رو به جیب میذاره و گوشه های کتش رو مرتب میکنه تا همون لحن آرومش رو در برابر پرخاش های بابا حفظ کنه .

– ماموریم و معذور .

آب دهنم رو فرو میدم و دم دستی ترین جمله ی ممکن رو سر هم میکنم .

– طوری نیست بابا . دفعه ی اولم هم نیست .

دست بابا دور انگشت های یخ زده ام می پیچه و طوری نگاهم میکنه که انگار می خواد بگه ” از همین می ترسم . ” یا شاید هم سایه ی ترسهای من رو دیده و حس کرده با حال و روز این روزهام ممکنه نتونم دووم بیارم .

لب هام رو بیهوده کش میدم و میگم .

– به مامان بگو ، شب این پسر برادر گریز پاش رو دعوت کنه بلکه به هوای یه شام ، بهنام رو دیدیم .

میرم نزدیک زن و منتظر بسته شدن دست هام می مونم اما اون فقط بازوم رو میگیره و من رو به سمت یه پژوی لجنی هدایت میکنه .

روی صندلی عقب میشینم و زن کنارم جا میگیره . بلافاصله چشم هام رو با نوار پارچه ای آشنا میبنده و دست هام رو به دست میگیره . صدای باز شدن در جلو رو میشنوم و همزمان صدای شاهین رو که میگه.

– لازم نیست .

زن دست بند فلزی رو بی اون که تماسی با مچم پیدا کنه عقب میکشه .

باید می فهمیدم حتی اگر من بی خیال پلیس بشم ، اون ها به این راحتی از من نمی گذرن . تلاشم رو به کار میگیرم تا عادی باشم وقتی می پرسم .

– باز چی شده ؟

شاهین هم با خونسردی ذاتیش جواب درخور میده .

– این همه وقت صبر کردی ، این یه کم هم روش . عجله نکن .

پلک هام رو از پشت چشم بند روی هم فشار میدم و به همه ی احتمالات ممکن فکر میکنم .اگر قضیه فقط تماس اون شب بود که بعد از اون با دیدن امیرعلی گوشیم رو تا چند روز خاموش کردم ، احتیاجی به بازداشت و بازجویی نبود . ممکنه مهرنوش کارت جدیدی رو کرده باشه ، یا شاید خبری از طرف حاجی درز کرده یا … این یاها جون آدم رو قبل از ملک الموت میگیرن . این یا ها فصل میارن . چقدر دلم یه ” و ” ساده میخواد !

پا گذاشتن به ساختمونی که نمی دونم کجای این شهره ، خواب دیدن توی بیداری اما با چشم های بسته ، تکرار وهم آلود این اتفاقات پوسته ی نازک شده ی پوستم رو میکنه .

برم میگردونن به همون اتاق ساده ی بازجویی ، یا شاید هم یه اتاق شبیه به همون . پشت میز می نشوننم . دست هام رو روی میز میذارم و انگشت هام رو مشت میکنم . صدای قدم های زن بهم میگه که جایی پشت به من نزدیک در ورودی ایستاده اما صدای پای سومی نمی شنوم . فقط منم و اون افسر زن .

ثانیه ها رو میشمرم اما انگار این بار واقعا تصمیم دارن صبرم رو امتحان کنن . هر ثانیه هزار دقیقه میشه و هر دقیقه به اندازه ی هزار ساعت طول میکشه . اعصابم کش میاد . مگه در آن واحد با چند تا مسئله می تونم سر و کله بزنم ؟

حساب و کتاب زمان از دستم در میره که بالاخره صندلی رو به روم رو کسی اشغال میکنه . فرد مقابلم هم توی بازی بی نام سکوت شرکت می کنه و حرفی نمیزنه . کاش می تونستم به ذهن خسته ام سامونی بدم و بفهمم من از کجا می تونم طناب محکم این سکوت زجر آور رو پاره کنم که از دیواره های اتهام تازه ای آویزون نشم و آرزوهای پرپرم روی لبه ی تیغ تهمت تاب نخورن .

– توی پیشونی نوشتم چیه که برای خوندنش حتما باید من رو تا این جا می کشوندین ؟

صدای شاهین رو که میشنوم ، از آشنا بودن طرف مقابلم یه کم ته دلم قرص میشه .

– برام جالبه که چطور نقش بازی میکنی . صورتت شبیه هنرپیشه ها نیست اما کارت از اون ها بهتره .

– متوجه نمیشم منظورتون چیه ؟

نیشخندی روی لحنش سایه میندازه .

– دقیقا همینه . همیشه طوری وانمود میکنی انگار فقط یه تماشاگر ساده ای .

دست هام رو روی سینه چلیپا میکنم و به پشتی صندلی تکیه میزنم .دلم زیر و رو میشه تا به روی خودم نیارم اما اگر هنر پیشه هم نباشم می دونم که به همین زودی نباید وا بدم .

– ظاهرا کار مهمی ندارید . فقط می خواید با کلمه ها بازی کنید .

– رئیس گروه امنیتی گاردیوم کیه ؟

– من از کجا باید بدونم ؟

– شاید خودتی ؟ درسته ؟

یه نفس عمیق دردناک به ریه هام می فرستم و فکر میکنم این بازی تکراری دوباره از سر کدوم نخ شروع شده ؟

– میشه یه دفعه بریم سر اصل مطلب ؟ من اون قدر این روزها خودم درگیری دارم که با هیچ کس دیگه ای کاری ندارم . نمی تونم داشته باشم .

– چه رده هایی توی سازمان می تونن به نُت دسترسی داشته باشن ؟

– من که گفتم …

می پره توی حرفم و بی حوصلگیش رو به رخم می کشه .

– یه نسخه اش پیشته . پس قصه نباف .

قصه رو نمی دونم اما انگار کلاف سرنوشتم رو هر کس بافته ، کور رنگی داشته که از هر رنگی یه رج زده . این یکی دیگه اصلا وصله ی ناجوره .

– نُت ؟؟؟ من کاغذ پاره هایی رو هم که داشتم تحویلتون دادم . دیگه چی می خواین از جونم ؟

– رمزش رو ؟

– رمز چی رو ؟

– کلید … خصوصی … نُت … رو میخوایم .

هر کلمه رو شمرده شمرده و با فاصله به زبون میاره . انگار بخواد حرفش رو توی مغز یه بچه ی کودن فرو کنه . کلافگیم وقتی بیشتر میشه که یکی از حملات سرطان ریشه گرفته توی وجودم سراغم میاد و سرفه پشت سرفه نفسم رو بند میاره .

چشم بند رو باز می کنن و دست افسر زن یه لیوان فلزی آب رو جلوی دهنم می گیره . تاریکی اتاق مثل تاریکی تقدیرم برام آشناست . گلویی تر میکنم اما سرفه ها هنوز یه خط در میون ادامه دارن .

– شما چرا … تا هر جا کم میارین ، یقه ی … من بیچاره رو میگیرین ؟

– خودت مدرک دستمون میدی .

– مدرک چی ؟ جرم چی ؟

شاهین که تا الان کنارم ایستاده تا مطمئن شه از شدت نفس تنگی خفه نمیشم به سر جاش بر می گرده.

– ” نُت “. واضح تر از اسمش چیزی نمی تونم بگم .

توی سکوتی که فقط خس خس سینه ام روش خط می کشه و سرفه های هنوز گه گاهم خراشش میده ، فقط نگاهش میکنم و اون هم چشم از چشم هام بر نمیداره . یه مبارزه ی خاموش . کوتاه نمیام . کم آوردن ، یعنی قبول شکست ، یعنی گردن گرفتن گناه نکرده .

من صامت می مونم . برای فکر کردن تا ابد مشغله دارم . شاید مهرنوش وقتی نتونسته گیرم بندازه تهدیدش رو این جوری عملی کرده . شاید پلیس ها می خوان بلوف بزنن تا به چیزی برسن ! مهم نیست هر چی باشه فقط اون قدری بتونم زمان بخرم تا کاوه رو از مرز رد کنم برام کفایت میکنه .

– چیزی یادت نیومد ؟

– میدونین که چیزی ندارم .

بی معطلی از روی صندلی بلند میشه . صدای کشیده شدن صندلی روی کف زمین گوشه ی پلک هام چین میندازه .

اعتراضی نمی کنم ، نه به رفتنش نه به موندن خودم . فقط صبر میکنم تا چشم هام رو دوباره ببندن و توی یه اتاق حبسم کنن اما اتفاقی نمی افته . سر بر نمی گردونم تا ببینم چی پشت سرم در جریانه . در حالی که نگرانی به دیواره های دلم چنگ میندازه ، میذارم به این اعتماد برسن که هیچ چیزی برای نگرانی ندارم .

لحظه ها باز پشت هم قطار میشن . شروع میکنم به شمردنشون . هزار و یک ، هزار و دو ، هزار و … شمردنم تا دامنه ی دقیقه های بی امانی ادامه دار میشه و من هنوز روی همون صندلی سفت توی اتاق نشستم و زن هم کنار در بسته ی اتاق تماشام میکنه .

بابا باید بی تابم شده باشه . تا الان هزار فکر و خیال پیش خودش کرده . مامان چی کار کرده ؟ نکنه تا الان هزار جور غر به جونش زده باشه ؟ یعنی کاوه مثل همیشه توی یک هزارم ثانیه از جریان با خبر شده ؟

هزار ویک ، هزار و دو ، هزار و سه …

در باز میشه . باز هم نمی چرخم تا کسی رو که وارد میشه ببینم . شاهین بالای سرم می ایسته و تکه خرده های چوبی ای رو مثل روی میز می ریزه . مثل تاس های جفت شش آورده بهشون می نازه و طعنه میزنه .

– آشنا نیستن ؟

به حرفش دوباره به خرده چوب ها که معلومه زمانی به هم پیوسته بودن نگاه می کنم . یه لحظه شونه هام می افتن . دستم نا خودآگاه پیش می ره تا لمسشون کنه . ماشین های مینیاتوری عزیزم !

تکه های شکسته ی چوبی رو با دست هایی که به سختی لرزشش رو کنترل میکنم کنار هم می چینم . این خرده چوب های در هم شکسته هیچ شباهتی به اون آستن مارتین های مینیاتوری ظریفم ندارن . از روی بدنه ی خرد شده ی یکی از ماشین ها یه تراشه ی چوب زیر پوستم فرو میره و دست و قلبم رو با هم می سوزونه .

این مدل های چوبی رو کاوه برام یادگاری آورده بود . یادگارهاش رو وقتی این کابوس شروع شد توقیف کردن . انگار تمام دلخوشی هام رو دارن کم کم مصادره میکنن .

خرده های خاطراتم رو روی میز میریزم و انگشت مجروحم رو به دهنم نزدیک میکنم . اطرافش رو به دندون میگیرم . خون از زیر خراش پوستم بیرون میزنه . نفس مقطعم رو بیرون می فرستم و سوزش جراحتم رو بهانه ی آهی که می کشم قرار میدم .

شاهین تمام حرکاتم رو زیر ذره بین گذاشته . ماسک بی تفاوتیم رو به صورتم میزنم و سر بلند میکنم تا ببینمش .ممنون صدای بم شده ی این روزهام میشم وقتی می تونم گره های افتاده توی گلوم رو لا به لای گرفتگی هاش پنهان کنم .

– خوب ؟ که چی ؟

– ماشین های دست ساز ! بی خود همچین چیزی رو سفارشی نمیسازن . دو تا چیپ توی این ماشین ها جاسازی شده بود .

اون به آرومی کلمه ها رو هجی میکنه و جون به آرومی از تن من میره . ظاهر سازی نمی کنم . نباید بکنم . دهنم نیمه باز می مونه . چشم هام گشاد میشن . اون ادامه میده .

– طول کشید تا یه قسمتیش رو مرز گشایی کردیم و فهمیدیم حاوی چه نوع اطلاعاتیه … “نُت” … بیشتر از اون چیزی بود که ادعا کرده بودی . اما برای بررسی بیشتر به کلید خصوصیش احتیاج داریم .

نفسم بند میاد . دستم تکونی میخوره تا به حلق خشکیده ام چنگ بندازه اما توی نیمه راه بی جون پائین میفته . چند بار پشت سرهم پلک میزنم و مثل ماهی دور از آب لب هام رو باز و بسته میکنم .

باورم نمیشه ! کی فکرش رو میکرد ؟ نُت ! چیزی که همه دنبالشن ، پیش منه ! کاوه یه نسخه اش رو پیش من گذاشته ! لابد فکر میکرده پیش من جاش امنه . ماشین های دوست داشتنیم رو هیچ وقت به میل خودم از دست نمیدادم .

گفت یه قسمتیش رو رمز گشایی کردن . نکنه به اطلاعات کاوه رسیده باشن !؟ نکنه … ؟! نه ! الان وقت فکر کردن به مباداها نیست . الان خود مباداست اگر بفهمن چی توی سرم می گذره .

– من … نمی فهمم چی میگین .

شاهین رو به روم می ایسته و یه دستش رو به میز تکیه میده . روی صورتم خم میشه و با ابروهای به هم نزدیک شده تک تک خطوط چهره ام رو زیر و رو میکنه . به خودم می قبولونم که سر میز بازی نشستم و حریف باید اون چیزی رو که من می خوام از حالتم برداشت کنه . فقط بُهت …

– باور کنین من روحم هم از این … چیه ؟… چیپ ها خبر نداره . من اصلا …

– پس این ها پیش تو چه کار میکنن ؟

– این ماشین ها رو کسی به من هدیه داده بود . من چه میدونستم توش چیه ؟ من … اگر مال من بود تا الان منتظر نمی موندم تا … اصلا حال و روز من رو که می بینین . من … سرطان گرفتم . ناخوشم . همین امروز رفته بودم جواب آزمایشم رو بگیرم . می تونم مدارکش رو بیارم . با این احوال دنبال هیچ جریانی نیستم . چه میدونم اینا …

دستش از بدنه ی میز جدا میشه و کف دستش رو به نشونه ی توقف جلوی صورتم میگیره .

– کسی بهت هدیه داده ؟ کی ؟

کی ؟ چطور می تونم بگم کی ؟ نمی تونم بگم کاوه . نه ! فکرش هم خود شکنجه است . کی ؟ که هم منطقی باشه هم از هدف دورشون کنه ؟ کی ؟ می دونم باید سریع جواب بدم . هیچ کس برای گفتن حقیقت خیلی معطل نمی کنه . دروغه که باید وقت صرفش کنی تا به شکل باور پذیری بتراشیش . اما کی ؟

– کی ؟

صدای بلند شاهین قلبم رو از جا میکنه اما با ته مونده ی جونم محکم به صندلی می چسبم .

– خوب راستش ، … نمی خوام برای خودم دردسر درست کنم … من با این احوال …

– کـــی ؟

اولین چیزی که به ذهنم می رسه میگم . میذارم تا تیری که به قصد کشت به سمتم پرتاب کردن ، کمونه کنه و به قلب خودشون برگرده .

– امیرعلی … سرگرد قلیچ خانی .

کمی به عقب بر میگرده و با دقت مردمک هام رو رصد میکنه .

– چرا ؟

– نمی دونم . گفت یادگاری نگهشون دار . یه بارم اومده بود خواستگاری . من نمی دونم چرا .

متفکر پرش های پوستم رو بر اثر نبض زدن رگ ها میشمره . به آتیش کشوندن امیرعلی روی استرس و خشم درونم آب میریزه تا انگیزه داشته باشم برای آروم موندن و نقش بازی کردن . اصلا برای این که دیگران دروغی رو باور کنن اول از همه خودت باید بهش ایمان بیاری . آره ! این ماشین ها رو امیرعلی برای من آورده بود .

شاهین از اتاق بیرون میره و من باز هم برای دقیقه های نامعلومی طول و عرض اتاق کوچیک رو با فکرم قدم میزنم .

نمی دونم نداشتن چیزی سخت تره یا داشتن چیزی که دستت بهش نمی رسه . این که اصلا تجربه اش نکنی یا این که یه مدت داشته باشیش و توی جونت ریشه کنه ، توی رگ و پیت جون بگیره و بعد به تنش که شده تنه ات تبر بزنن . اینکه برات بشه یه سراب که هم باشه هم نباشه .

خط ممتد انتظارم توی چهاردیواری اتاق بازجویی خیلی طولانی نشد . شاهین دوباره اومد . یه شرح حال ساده براش گفتم . حقیقت محض ، همون حقیقتی که امیرعلی باهاش تهدیدم کرده بود . رفت و آمد هام به اداره اش و ماجرای خاموش کردن میکروفون اتاق بازجویی و توصیه اش برای قبول نکردن پیشنهاد سرهنگ و بعد خواستگاری و … همه چیز همون طور که بود ، همون جوری که اتفاق افتاده بود ، اما … با ویرایش خودم . یه ورژن جدید از واقعیتی که خیلی واقعی به نظر می رسید .

شاهین باز هم رفت و بار آخر فقط کسی پشت در اومد که نه دیدمش و نه فهمیدم کیه . کسی که حکم آزادیم رو آورده بود . مراسم برگردوندنم با همون تشریفات تکراری انجام شد . چشم های بسته و ماشین پژویی که وقت پیاده شدن دم در خونه دیدمش .

باورم نمیشه که پرت کردن توپ توی زمین امیرعلی این قدر زود نتیجه داده باشه . هر چند فکر داشتن یه موریانه توی انبار چوب چیزیه که تمام ذهنیت پلیس رو می خوره .

ماشین که عقب میکشه ، دلم که به زور تا به الان توی سینه بند شده بود هری پائین می ریزه . هر چقدر هم که این کلاف رو برای امثال شاهین بپیچونم اما باز هم دیر یا زود به تهش می رسن و می ترسم از این که بافته هام رو رشته کنن .

دستم رو روی زنگ آقای زوار میذارم و با عذر خواهی میگم که کلید رو فراموش کردم .

از پله ها بالا میدوم و یه راست میرم سمت پشت بوم . کنار در ، از لا به لای کارتن ها گوشی مخصوص رو بیرون میکشم و به سینه می چسبونم .

گوشی رو توی جیبم جا میدم و پاورچین پاورچین راه رفته رو بر میگردم و دم خونه با سر انگشت هام چند ضربه ی آروم به در چوبی واحدمون می زنم . چند لحظه بعد ، هیوا در رو باز میکنه و سرش رو از لای در بیرون میاره . قبل از اینکه دهن باز کنه دستم رو به نشونه ی سکوت جلوی بینیم میگیرم و به زمزمه می پرسم .

– کسی خونه است ؟

به تقلید از من ، تن صداش رو پائین میاره .

– آره . مامان هست . بابا هم تا الان بود ، نمی دونم به کی زنگ زد و رفت .

– برو کیف من رو بیار .

صدای گرفته ی مامان رو میشنوم که از توی اتاق داد میزنه .

– هیوا ! با کی حرف میزنی .

همین که بابا خونه نیست ، خیالم رو راحت میکنه که گرفتار دلنگرانی هاش نمیشم و پا میذارم توی خونه .

– منم مامان . عرض ارادت !

مامان به سرعت دم در اتاق ظاهر و با دیدنم یه ثانیه سر جاش متوقف میشه . آب بینیش رو بالا میکشه . چند بار پشت سر هم پلک میزنه تا نم چشم هاش رو بگیره. بعد با قدم های بلند خودش رو می رسونه بهم .

– آخرش تو من رو می کشی .

طوری وارسیم میکنه که انگار میخواد حتی تارهای موم رو بشمره تا مطمئن بشه هیچ اتفاقی برام نیافتاده . چیزی شبیه یه لبخند دلگرم کننده روی لب هام میکشم و گونه هاش رو بوسه بارون می کنم . نفس راحتش رو که بیرون میده قبل از این که سوال و جواب رو شروع کنه ، راهی اتاقم میشم . کیفم رو از توی کمد بیرون میکشم و مامان رو که خودش رو بهم سنجاق کرده ، متعجب میکنم .

– کجا میری ؟

دوباره گونه اش رو می بوسم و یه جور از زیر جواب دادن طفره میرم .

– الان بر می گردم .

توی چارچوب در می ایسته و تهدیدم میکنه .

– نمیذارم بری .

– اِ ؟؟؟ مهناز خانم !

می خوام دورش بزنم اما دوباره جلوی روم سد میشه . زورش کارگر نمیفته می دونه که به خواهش متوصل میشه .

– بمون خونه . زودتر کارات درست شه ، بعد بری . هر بار از خونه میری بیرون ، این تن و بدن من میلرزه .

دل من هم به دیدن بید مجنون شده ی تنش به لرزه میفته اما کدوم قوی تره ؟ رشته ی محبت ازلی مادر و فرزندی یا ریسه های مهر ابدی کاوه ؟

– کاریه که بهم گفتن انجامش بدم . بذار برم قال قضیه کنده شه مامان جان .

چقدر بدم میاد از خودم وقتی در برابر صداقتش ، دورغ تحویل میدم . چقدر بدم میاد از خودم وقتی از سر راهم کنار می کشه ، طوری که انگار حس چندم مادرانه اش بهش گفته دارم دروغ میگم اما به روم نمیاره .

تا دم در ورودی پیش میرم اما دستم نمیره که دستگیره رو فشار بدم . فکر میکنم حتی اگر رفتن آدم ها با خودشون باشه ، پاهاشون هیچ وقت نمی تونه بهشون قول برگشتن بده . هر بار قبل از بیرون رفتن از خونه اگر این فکر از سرت بگذره ، چه کار میکنی ؟

رو می گردونم و از دور بوسه ی هزار باره ای برای مامان که سر تا پا دلشوره بدرقه ام میکنه می فرستم.

پله ها رو پائین میدوم اما پشت در خونه می مونم و به فلز سردش تکیه میزنم . گوشی مخصوص رو از جیبم بیرون میارم و شماره اش رو میگیرم. با خودم بوق ها و برهان ها رو با هم میشمرم .

یکی ، حق کاوه این نیست . دو تا ، فرشته ی عدالت کوره نمی تونه این رو بفهمه . سه تا ، نفس های نیم بندم ، بند جون کاوه ان . چهارتا ، وقت نیست باید بره … چرا این گوشی لعنتی رو بر نمیداره ؟ نکنه …؟ !

می دونم با این خط شماره ای روی گوشیش نمیفته . صدای پرسشگرش رو که میشنوم ، خون گرم و تپنده توی رگ هام دوباره راه میگیره . گوشه ی لبم رو محکم گاز می گیرم تا صدام نلرزه .

– باید ببینمت .

خنده ی مصلحتی توی صداش می پیچه .

– بهنام هر چی گفته دروغه !

یاد صبح بغض میشه توی گلوم . اسمش رو صدا میزنم . اصلا چه حاجت به گفتن ؟ بلافاصله ترسم موج میشه روی دریا دریا حسی که

دارم و سوار بر امواج مغناطیسی صدام تا گوش هاش شنا می کنه .

– چی شده ؟

– هیچی ! فقط باید حرف بزنیم .

– الان میام .

نمیشه بیاد . نمی تونه بیاد . چونه ام رو بالا میبرم و سرم رو به تن در تکیه میدم . باید ببینمش . سلول به سلول بدنم ، حتی سلول های سیاه سرطانی ریه هام برای دیدنش بی تابی می کنن . باید ببینمش تا مطمئن شم همه چیز درست میشه اما نه می تونه بیاد خونه ، نه برم دیدنش . بلافاصله تماس گرفتنم باهاش بعد از آزادی شک برانگیزه .

– خونه نه . آدرسش رو برات میفرستم .

یه پیام ساده و وقتی کارم با گوشی تموم میشه مثل یه شی ارزشمند توی جیبم پنهانش میکنم .

در رو که باز میکنم هنوز هم برای رفتن تردید دارم اما کی حریف دلش شده اگر دلش دل بوده و دل زده برای کسی ؟

شش های تباه شده ام رو از هوای سرد پر میکنم و گوشی خودم رو از کیفم بیرون میارم . شماره ی امیرعلی رو میگیرم و بعد از یکی دو تا بوق تماس رو قطع میکنم .

یه تاکسی میگیرم و میذارم تا با حداقل سرعت مجاز مسیری رو که میخوام طی کنه . خدا خدا میکنم تا این زمانبندی لعنتی جور در بیاد .

صدای زنگ گوشیم که بلند میشه اول پلک هام رو میبندم و تمرکز میکنم وبعد با دیدن اسم امیرعلی یه نفس عمیق میگیرم . بهش مهلت نمیدم . حرصم رو سرش خالی میکنم و امانش رو میبرم .

– کجایی لعنتی ؟ شریک دزد و رفیق قافله ! بیا دم اداره ببینم چه غلطی کردی ؟

امیرعلی جا میخوره . حواسش جمعه که من منطقه ی خطرم و هر کسی پاش از خط قرمز اطرافم رد بشه یه ضربدر میفته روی اسمش .

– زده به سرت ؟

– جاسوس عوضی . تو زده به سرت . توی خائن وطن فروش ، اطلاعات اون سازمان کوفتی …

اون قدر عقلش می رسه که تماس رو قطع کنه . هوفی از سر آسودگی میکشم که نگاه های سر درگم راننده از توی آینه ی ماشین بهم می فهمونه این لبخند مکش مرگما بعد از این مکالمه ی پرشور براش عجیبه . حق داره فکرکنه دیوونه شدم . برای محافظت از کاوه هر جور دیوونه بازی که لازم باشه در میارم . چه باک از این که دیگران چه فکری در موردم میکنن وقتی فکر خودم آزادانه تا روی بوم خونه ی اونی که دیوونه ام کرده پر میکشه .

شاهین موقع آزاد کردم هیچ شرطی نذاشت . هیچ حرفی هم نزد . یعنی منتظر بودن که اگر راست میگم ، برم سراغ کسی که این بلا رو سرم آورده و اگر اون کس واقعا امیرعلی باشه مطمئنا دست پاچه میشه و یه کار نسنجیده ازش سر میزنه . یه سرنخ می خوان برای ادامه دادن . نگفته می دونم خطم رو کنترل میکنن . بذار سرگرم باشن با این بازیچه ی جدید . فقط یه کم ، یه کم زمان لازم دارم .

دوباره شماره ی امیرعلی رو میگیرم که رد تماس میده . براش یه پیام می فرستم که همون جای همیشگی منتظرشم ! جای همیشگی ای که وجود نداره ! بیشتر از این چیزی به ذهنم نمی رسه . به محل کار امیرعلی نرسیده ، وسط راه از ماشین پیاده میشم و به ساعتم نگاهی میندازم . هنوز تا رسیدن کاوه وقت دارم اما می دونم که ازش بعید نیست زودتر از موعد بیاد .

اطراف رو از زیر نظر می گذرونم . وارد برج اداری بلندی که به چشمم میخوره میشم . منتظر می مونم تا آسانسور شیشه ای ساختمون به هم کف برسه . قبل از اینکه کس دیگه ای سر برسه پا به اتاقک شیشه ایش میذارم و کلید طبقه ی آخر رو فشار میدم . در که به روم بسته میشه ، سیم هندزفری رو به گوشم میذارم و همون جور که گوشی رو توی جیبم نگه داشتم ، شماره ی کاوه رو میگیرم . موزیک ملایمی فضای کوچیک اطرافم رو میگیره اما برای من گوش نوازترین صدا ، صدای کسیه که از پشت خط تلفن انتظارش رو می کشم .

بی اون که چیزی بگم من رو میشناسه ، نمی دونم از روی ریتم نفس هامه یا اینکه دیگه پشت هر تماس بی نام و پس هر شماره ی ناآشنایی منتظر منه .

– من رسیدم . کجایی ؟

جاییم که نمی تونی من رو ببینی . کاش هیچ وقت هم نمی دیدی . کاش … نه دلم نمیاد . دلم نمیاد بگم کاش هیچ وقت هم دیگه رو نمی دیدیم .

وقت ندارم و می دونم با وجود غیر قابل پیگیری بودن خط و تماس ها بازم باید جانب احتیاط رو رعایت کنم . از بین همه ی دلتنگی ها حیاتی ترین موضوعات رو دست چین میکنم .

– ماشین ها رو اوراق کردن .

متوجه منظورم نمیشه که فقط به خیال دیدنم هنوز خوشه . چقدر کم توقع شدیم ! اما هنوز هم دنیا ، دست از سر ما بر نمیداره .

– فدای سرت . مدل بگو ، دم خونه تحویل بگیر . مازاراتی … بوگاتی …

– دو تا آستن مارتین !

تازه زشتی کلمه ها خودشون رو عریان میکنن . اون که می دونه چی به من سپرده ، میفهمه که پشت این اوراق شدن یادگاری ها، زیر پا له شدن دل من و اون خوابیده . نفس گرفتن هاش رو حس میکنم و نفسم بند میاد .

– نه ! الان وقتش نبود … کجایی ؟

– مهم نیست .

میگم مهم نیست اما مهمه ، مهمه که از پشت این شیشه ها برای پیدا کردنش چشم چشم میکنم . آروم نمی گیرم تا وقتی می بینمش که توی پالتوی بلندش وسط منظره ی دود گرفته ی شهری که بی رحمه ، ایستاده و گاهی این ایستادن چقدر سخته . دست هام که از صبح ، کابوس زده بودن ، جوون میگیرن و محکم روی گوشی هندزفری می شینن نمی خوام ذره از صداش رو با هیچ موسیقی دیگه ای عوض کنم . وسط زمستون به دیدنش گرم میشم . انگار فقط تصور بودنش برای برهم زدن فصل ها کافیه .

– رفتی دیدن حاجی ؟

یه نفس عمیق می کشه و ریه های من پر میشن از حس خوش اکسیژن . هوم خفه اش پر از حرف های نگفته است اما ته این حرف ها ، فریاد نیست . خوبه . می دونم حاجی هم اون قدر حسرت کشیده که نرم شده باشه .

– باید بری . هر چی زودتر بهتر . اگر شد همین امشب !

احساس ضعف میکنم و پیشونیم رو به دیواره ی رو به روم تکیه میدم . توانم تحلیل میره ، انگار رگم رو زدم . مثل خودکشی می مونه گفتن همین چند کلمه ی ساده . جون میکنم تا به زبون بیارمشون اما باید بهش هشدار بدم . یکی از ما دو نفر می تونه از زیر این آوار جون بدر ببره و من می خوام که اون یه کس ، همه کس من باشه .

به شیشه ها می چسبم و دعا می کنم اون دوربین های لعنتی که الان به من دوخته شدن ، جایی دورتر از افق نگاه من رو رصد کنن . آسانسور به طبقه ی آخر می رسه و درها به روم گشوده میشن . اما چه فایده وقتی جایی برای رفتن نداشته باشی ؟

بی اون که رو برگردونم دستم رو پیش میبرم و کلید دیگه ای رو لمس میکنم .

– می ریم . با هم میریم . همه چی جوره .

– تو زودتر برو . باید بری .

اطمینان صداش هم ذره ای باید هام رو سست نمی کنه اما سرانگشت هام روی تصویر نشسته به تن ظریف شیشه ها به نوازش وادار میشن . شدم شبیه آدم هایی که قاب عکسی رو بغل میگیرند . فرق من با اون ها اینه که تصویر من زنده است و میخوام زنده بمونه . دارم عکسش رو توی ذهن ، ذخیره ی روزهای سخت پیش روم میکنم .هر چند امروز بهم نزدیکه ، اگر، فقط اگر از این ساختمون بزنم بیرون و یه کم جلو برم بهش می رسم . اما می دونم که نمی رسم . برام یه سرابه که فقط اجازه دارم رویاش رو ببینم .اگر بهش نزدیکتر از این بشم یکی از ما دو تا ازعطش میسوزه .

کاوه هنوز سر قرار ، توی خیابون شلوغ ایستاده و مدام به اطراف سر میگردونه ، انگار منتظره تا از یه کوچه ، یه خیابون ، حتی شده یه کوره راه ، مسیرمون باز بهم وصل شه و من توی اتاقک آسانسور بالا و پائین میرم و بالا و پائین شدن زندگیم رو مرور میکنم .

– یه چیزهایی فهمیدن ، یه چیزهایی گفتم . با اولین پرواز برو . منم بعدا خودم رو بهت می رسونم .

سر جاش خشک میشه . انگار بال پروازش منم که بی من توان پریدن و رفتن نداره .

در آسانسور باز میشه و از گوشه ی چشم میبینم که مرد مسنی داخل میاد . متعجب و منتظر بهم نگاه میکنه تا بیرون برم . وقتی حرکتی ازم نمی بینه کلید طبقه ای رو میزنه و من خودم رو بیشتر به دیواره نزدیک میکنم . شیشه از بازدمم بخار میگیره و من نقش اسمش رو روی بخارها میندازم و کنارش یه نقطه میذارم . کاش میشد با همین یه نقطه همه چیز رو تموم کرد وقتی حتی عمر این نزدیکی دور هم کوتاهه .

سرانگشتم خیس میشه . دم های کاوه است که توی چشم هام بخار کرده وقتی هنوز هم سمج سر حرفش می مونه .

– دو تا بلیط میگیرم .

آسمون هم به حال ما مرثیه سرایی میکنه . این روزها حتی بارون هم به جای بوی خاک نمزده برام معنی بلند شدن عطر کاه رو داره . موهای سیاه کاوه به ساز قطره های طناز بارون ، چپ و راست می رقصن . یه لحظه فکر میکنم نکنه سرما بخوره ! اون وقت کسی نیست که مواظبش باشه . کسی نیست . دیگه کسی نیست …

مرد مسن همراهم دیوونگی هام رو میبینه و نمی بینه . سراپام رو نگاه میکنه و ابرویی بالا میندازه . به حکم عقل می خواد مواظب خودش باشه پس کمی خودش رو کنار میکشه ، وقتی به خیالش با خودم زمزمه میکنم .

– برو دیگه . بارون گرفته .

میگن خونه که خون رو میکشه اما نمی دونم این چه اکسیری که با خون و جون من و اون یکی شده که قلبش موج قلبم رو پیدا میکنه . بین اون ازدحام ، از بین این همه ساختمون ، سرش رو بالا میگیره و چشم میدوزه به قفس شیشه ای من . انگار از این فاصله هم می تونه من رو ببینه . یه کم مکث میکنه . دل نمی کنه از تماشا اما حرف آخر رو میزنه .

– وقت پروازمون رو بهت خبر میدم .

اون میره و من فکر میکنم باید چیزی به سینه ام سنجاق کنم تا دیگران مواظب باشن ، توی این سینه عملیات حفاری به پا شده .

کسی داره قلبم رو از جا میکنه .

***

گاهی اوقات توی زندگی حس میکنی سر یه چهارراه ایستادی و باید مسیرت رو تعیین کنی . نمی دونی کدوم راه تو رو به مقصدت می رسونه و امکان اشتباه هم نداری چون این جاده یک طرفه است و راه برگشتی نیست . اگر خطا کنی تا ابدیت گمراه دو عالم شدی . کی رو پیدا میکنی که بی دروغ بهت بگه راه راست کدومه ؟

توی هزار توی پیچیده ی خودم غرقم . نمی دونم به کدوم طرف باید چشم امید داشته باشم . تنها کاری که می تونم بکنم اینه که به قلبم اعتماد کنم . می گن دل آدم از همه صادق تره .

از حال و روز خودم بیزارم که شدم اسیر شب . نشستم یه گوشه و فقط دارم وقت می کشم .

اون قدر تو خودم رفتم که وقتی بابا صدام میزنه ، حس آدمی رو دارم که دستی از اعماق یه چاه بیرونش می کشه . از جا بلند میشم و توی سالن میرم .

بابا کنار در ورودی ایستاده و اندام بلند بالای آقای زوار ، همسایه ی طبقه ی پائین ، هنوز از لای در نیمه باز خونه پیداست .

بلاتکلیف یه گوشه می ایستم و منتظر می مونم . توی دست بابا پاکتیه که داره زیر و روش می کنه اما عین هزار توی وجود من فقط توش یه پاکت کوچکتر دیگه است .

چشم بابا که به من میفته در خونه رو کامل میبنده و پاکت رو چند باری توی هوا تکون میده ، بعد به سمتم دراز میکنه .

– این رو پیک تحویل آقای زوار داده . گفته مال اون هاست .

یه قدم به جلو بر میدارم که ادامه میده .

– روش که چیزی ننوشته اما توش یه پاکت دیگه بوده که اسم تو رو روش نوشتن .

پاکت کاغذی لا به لای انگشت هام گیر میکنه . بابا هنوز سر دیگه ی پاکت رو توی دستش نگه داشته . چشم هام رو بالا میارم و تا نگاه نگرانش پیش میرم . گوشه ی کاغذ لا به لای انگشت های مرطوبش مچاله میشه . از این پاکت خوشم نمیاد ، انگار نامه ایه که با خودش بوی غربت داره . بابا هم همین حس رو داره اما من با یه لبخند راضیش میکنم . پاکت اون قدر کوچیکه که هیچ چیز مشکوکی توش جا نمیشه حداقل نه چیزی که نشه از شرش خلاص شد .

کم کم کاغذ از دست بابا لیز می خوره . می دونم منتظره تا همون جا بازش کنم و ببینه توی این پاکت چیه اما اون قدرها شجاعت ندارم . پاکت کوچیکتر رو بیرون میارم . چسب روی درش رو میکنم و همون جور سرسری به داخلش نگاه میندازم . چند تا ورق کاغذ توشه . شونه ای بالا میندازم و هوم گمراهی میکشم که وانمود کنم چیز مهمی نیست و برمی گردم توی اتاقم .

یکی دو گامی که بابا پشت سرم میاد رو حس میکنم اما در اتاق رو میبندم . بلافاصله محتویات توی پاکت رو خالی میکنم . یه بلیط هواپیماست . یه بلیط برای فردا صبح به مقصد دبی .

یه برگه ی یادداشت توی پاکت هست . پشت در پاهام تا میخورن و تای برگه رو باز میکنم .دست خط آشنای کاوه چشم هام رو نوازش میده .

” فردا ، 8 صبح ، سر قرار تلفنی … من بی تو نمیرم . به جان جوجه رنگی نمیرم . ”

چقدر زیرکانه با طنابی که خودم ریسیدم ، من رو به دام میندازه . انگار صدای خودم رو میشنوم که گفتم ” من بی تو نمیرم . به جان کاوه که نمیرم ”

چشم هام حریصانه بارها بارها همین یک خط رو دوره میکنن . تعداد حرف ها رو میشمرن ، تعداد نقطه ها رو … کشیدگی سر کج های گاف رنگی ، جوجه رنگی ، رو وجب میزنن . چند وجب دلتنگی و امید پشت این سر کج هاست ؟

چرا این کج راهه ها صاف نمیشن ؟

می دونم وقتی جان جوجه ی مردنیش رو قسم میخوره ، یعنی بدجور از جونش گذشته . کاغذ رو به لب هام می رسونم و روی کلمه ی من رو می بوسم . من یعنی کاوه . من یعنی ما .

کسی به در میزنه . از جا میپرم . دست پاچه کاغذ رو دوباره تا میزنم که بابا در رو باز میکنه . از پشت در بلند میشم و کاغذ رو هول هولکی توی پاکت هل میدم .

نگاه بابا سنجاق شده به پاکت توی دستم اما اون هم وانمود میکنه هیچ کنجکاوی ای در مورد محتویاتش نداره . مثل همیشه نشون میده اون قدر قبولم داره که صبر میکنه تا خودم بهش توضیح بدم . فقط یه فرصت بهم میده .

– یه چایی میخوری ؟

حتی توی سکوت نشستن و چای خوردن با پدری که همیشه در حال دویدنه هم غنیمته .

– می ریزم الان .

– نه من می ریزم تا بیای .

با پاکت و تصمیمی که باید بگیرم تنهام میذاره . سر چهارراه تنها میذارتم ، مثل جوجه ای که از لونه بیرون میندازنش تا مجبور باشه به پریدن و پرواز یاد گرفتن . بی حس دوباره پشت در زانو میزنم و باز کاغذ و بلیط رو بیرون میکشم . فرار وسوسه ی دل انگیزی از آزادیه . همه چیز هست و هیچ چیز نیست . می تونم برم و برم . اما نمی تونم برم . منتظر یه نشونه ام که بهم بگه چه کاری باید بکنم .

بابا از توی سالن صدام میزنه .

– چاییت یخ کرد هما !

منم یخ می کنم از فکر رفتن و نرفتن . یه لحظه از ذهنم میگذره که اجبار هم گاهی اوقات بد چیزی نیست . وقتی مختاری برای انتخاب باید عواقبش رو هم قبول کنی . حالا من چطور می تونم بین دو قطب زندگیم که هر کدوم با تمام قوا من رو به طرف خودشون می کشن ، جهت گیری کنم ؟ راهی رو برم که فردا پشیمونم نکنه ؟

پاکت رو روی میز میذارم و میرم توی سالن کنار بابا می شینم . مامان یه لحظه از آشپزخونه بیرون میاد و تصمیم میگیره کنار ما بشینه اما بدنش آروم نگرفته ، خواب رو بهانه میکنه و به اتاق خودشون میره .

چاییم رو مزمزه میکنم و به بابا که لیوان خالی رو هنوز توی دستش می چرخونه خیره میشم . توی یه آن دلم رو یک دله میکنم . نشونه ندارم و این رو یه نشونه فرض میکنم و خودم رو نشون میدم .

– بابا حوصله داری باهات حرف بزنم ؟

معلومه که حوصله داره . وقتی بچه ای چیزی از پدرش بخواد ، پدر همه کار میکنه که خواسته اش رو برآورده کنه . حالا که این خواسته فقط کمی وقته و یه دنیا درد دل مگر میشه دست رد به سینه ی دخترش بزنه ؟

قصه ام رو تعریف میکنم . با یکی بود و یکی نبود . با همون یکی که بودنش تموم بود و نبود من رو زیر و رو کرد .

از یه روز با حال و هوای پائیز شروع میکنم . یه جاهایی توی قصه ام بارون می باره و چشم هر دومون رو تر میکنه . یه جاهاییش سرده و استخون هامون رو خشک میکنه . دروغ نمیگم . مخفی کاری نمی کنم . یه جاهای هم از توی حرف هام بوی خوش لبو و جگر بلند میشه و دهن هامون رو آب میندازه .

یه بار هر چی پیش اومده رو برای بابا تعریف میکنم و همزمان این کتاب رو برای خودم هم ورق میزنم . حرف هام که تموم میشن رسیدم به سرمای برف زده ی زمستون ، به همین چند دقیقه پیش . چند دقیقه که نه ، حالا چند ساعتی گذشته . همون ساعتی که با یه خط یادداشت تا ته بهشت رفتم و برگشتم . بهشت برینی که اون ور مرزها نبود . نزدیکم بود و دلم می خواست نزدیکم نگهش دارم حالا هر جای دنیا که می خواست باشه .

به بابا نگاه میکنم که یکی از زانوهاش رو زیرش گذاشته و اون یکی رو توی بغل گرفته . سرش پائینه و نمی تونم صورتش رو ببینم . سینی چای رو که هنوز بینمونه بر میدارم و کنار میزنم . دیگه حرف نگفته ای ، مانعی بین ما نیست .

به اطراف نگاهی میندازم . همه ی چراغ ها غیر از همین یکی که بالای سرمون سوسو میزنه خاموشه اما دلم روشن شده . سینی رو به آشپزخونه میبرم که صدای اذان صبح از مسجد محله بلند میشه . انگار نشونه ها تازه بهم چشمک میزنن .

لیوان ها رو با کمترین سر و صدا آب میکشم . آب میشم از شرم تا وضو بگیرم . بابا هنوز سر درگریبان توی پیچ و خم این ماجرا مونده . به اتاقم بر میگردم . دو رکعت نماز می خونم و ازش هیچی نمی خوام . یه بار بی توقع فقط بابت همه چیز تشکر میکنم .

هنوز جانماز رو جمع نکردم که بابا کنارم می شینه . گره ی چادرم رو باز میکنم و دست هام رو توی هم گره میزنم . اون همون طور نشسته ، دستش رو تا چراغ روی میزم میکشونه . چراغ مطالعه رو روشن میکنه و انگشتش رو روی کناره های پاکت روی میز به حرکت درمیاره . دل دل میزنه تا با صدای آرومی که هیوا رو بیدار نکنه ، بپرسه .

– بهش اعتماد داری ؟

دستم روی رگ گردنم میشینه . همون جایی که میگن خدا ازش بهم نزدیکتره . ” خدایا اون بهت اعتماد نداره . من بهش اعتماد دارم ؟ ”

سرم بی اون که بهش فرمانی بدم به تائید پائین میاد و زبونم میگه .

– آره .

– وقتی این طور بلافاصله جواب میدی … آه … بری شاید یه روز پشیمون شی ، نری حتما پشیمون میشی .

برمیگردم طرف بابا . انگار با خودش حرف میزنه . انگار داره با خودش میگه ” بذارم بری ، شاید خوب باشه ، شاید بد ، شاید پشیمون شم . این جا بمونی ، اصلا مگر جایی هم برای موندن داری ؟ این گنجشک ، وسط این زمستون ، کوچ نکنه که می میره ! ” . روی صورتش سایه هایی افتادن که نمیذارن درست ببینمش اما لرزش صداش رو میشنوم که مهر تائید میزنه روی حدسیاتم .

– وسائلت رو جمع کن . می رسونمت .

دهنم باز میشه برای گفتن اما چیزی به ذهنم نمی رسه . دست بابا چند بار روی زانوش کشیده میشه و با یه ضربه به روی پای من از جا بلند میشه .

از همین جایی که نشستم می تونم سرک بکشم و ببینم که میره توی آشپزخونه و دور خودش می گرده .کتری رو زیر شیر آب میگیره و چند باری در یخچال رو باز و بسته میکنه ، بی اون که چیزی برداره .انگار تردید داره که کارش درست بوده یا نه اما با حس بهمنی تصمیمش رو گرفته که هر روز منتظر دخترک دبیرستانی ای که از خیابونشون گذر میکنه می مونه .

کوله ی بزرگی برمیدارم و یه مقدار از وسائل ضروریم رو توش جا میدم . هر بار چیزی رو توی کوله میذارم ، یه نگاه به هیوا که بی خبر توی تخت خودش غرق خوابه میندازم . گوشه گوشه ی اتاق کوچیکمون رو از بر میکنم . چند دقیقه روی تخت خالی هادی دراز میکشم . دست آخر پاکت رو هم توی کوله میذارم و زیپش رو میکشم .

بابا از توی آشپزخونه صدام میزنه . موهای هیوا رو نوازش میکنم تا بیدارش کنم و برای مدرسه رفتن آماده بشه . بابا هم همراه مامان از توی اتاق خواب بیرون میزنه . چشم های مامان پف کرده اما بابا قصد داره هر جور شده یه بار ، برای آخرین بار، این خانواده رو دور میز صبحونه جمع کنه .

دور میز می شینیم و بابا کابینت ها رو زیر و رو میکنه . مامان متعجب میخواد کمکش کنه اما بابا اصرار داره که خودش فنجون های مخصوص مامان رو پیدا کنه . میگه میخواد یه روز هم که شده خودمون رو به مهمونی خودمون دعوت کنه . مامان و هیوا بی خبر صبحونه میخورن . بابا بغض هاش رو می بلعه و من حسرت هام رو .

تصویر به تصویر این خاطره رو به ذهن میسپرم . نون خورد کردن های هیوا ، با دقت پنیر روی نون مالیدن های مامان ، حتی نگاه های دزدکی بابا . برای خداحافظی ظرف های صبحونه رو جمع میکنم و بعد از این مدت که مامان نذاشته کاری انجام بدم ، میشورمشون .

لباس هام رو می پوشم . با اینکه هیوا خوشش نمیاد و ابرو درهم میکشه می بوسمش . مامان رو بغل میکنم .

همه چیز شبیه یه وداعه . وداع یعنی تموم کردن ، تموم شدن . نمی خوام توی ذهن خانواده ام تموم شم . اگر تموم بشم مردم . می خوام توی یاد اون ها همیشه زنده بمونم .

بند کوله ی هیوا رو می کشم تا از دم در برگرده . طلبکار نگاهم میکنه . دست میبرم و گوشواره هایی رو که می دونم همیشه چشمش دنبالشون بوده از گوشم بیرون میارم و کف دستش میذارم . مبهوت این بخشش بی سابقه ام می مونه . میزنم روی دوشش که .

– برو مدرسه ات دیر شد . پشیمون میشم پس می گیرمشون ها !

این بار با رغبت خودش گونه ام رو می بوسه . دستش رو مشت میکنه و از در بیرون می پره . مامان میخنده .

– خبریه ؟

– نه ! فقط یه جنون آنیه . نگران نباش ، می دونی که من معمولا زود خوب میشم .

میرم توی اتاق که بابا هم باهام میاد و اجازه نمیده کوله ی سنگین شده رو خودم بردارم . باهم میریم توی پارکینگ . مردد کنار در ماشین می ایستم و شرایط رو بررسی میکنم .

– مطمئن نیستم اما فکر کنم تحت نظرم .

بابا در عقب رو برام باز میکنه .

– اون پشت دراز بکش .

– فکرکنم با یه کم دقت معلوم میشه . تو صندوق عقب هم جا میشم .

پیشونیش چین میخوره . چند لحظه پلک هاشو میبنده و نفسش رو محکم از بینی بیرون میده .

– با این حالت نمی تونی بری اون جا .

گردن کج میکنم و یه کم لوس میشم .

– حالم که خوبه . تازه هیجانش هم بیشتره .

چشم باز میکنه و نومید بهم خیره میشه .سری تکون میده و وقتی می بینه خیال کوتاه اومدن ندارم تسلیم میشه .

– فقط تا چند تا خیابون بالاتر .

موافقت می کنم . یه کم این پا و اون پا میکنه . کوله رو زیر صندلی جلو میذاره و در حال بالا دویدن از پله ها میگه .

– یه کم صبر کن .

به ساعتم نگاه میکنم . تا هشت چیز زیادی نمونده . دلشوره دارم . هنوز هم نمی دونم دارم چه کار میکنم . یک دور کامل مفصل همه ی انگشت هام رو میشکونم تا بابا برمیگرده . توی دستش یه پتو هست .

در صندوق رو باز میکنه و پتو رو کفش میندازه . بعد دستم رو می گیره تا توی صندوق جا بگیرم . دست هاش روی در صندوق برای چند ثانیه مکث میکنن و بعد من توی تاریکی فرو میرم . یه فضای محدود بدون روزن ، تاریک ، مثل تاریکی قبر ، فقط الان امید دارم که بابا چند دقیقه ی دیگه دوباره راهم رو به سوی نور باز میکنه . اون موقع چی ؟

ماشین به راه میفته . تکون های ماشین و اضطراب خودم دست به دست هم میدن و به دیواره ی معده ام چنگ میندازن . همون چند تا لقمه صبحونه ای که به اجبار خوردم تا گلوم بالا میاد .هوای خفه ی صندوق و بوی بنزین به سرفه میندازتم . دستم رو جلوی دهنم می گیرم تا نفس هام رو کنترل کنم . باید دووم بیارم .

خیلی طول نمی کشه که ماشین متوقف میشه و دوباره نور توی اتاقک می تابه . بابا بازوم رو میگیره تا بلندم کنه . زود بی جون شدم . می لرزم . دستم رو به لبه ی صندوق میگیرم تا بتونم خودم رو بیرون بکشم . یه لحظه نگاه بابا روی دستم خشک میشه . رد خیرگیش رو تا دست خون آلود خودم می گیرم . زود خودش رو جمع و جور میکنه و این بار هر دو بازوم رو محکم می گیره .

ماشین توی یه کوچه ی خلوت چند تا خیابون بالاتراز خونه پارک شده . بیرون میام و روی صندلی جلو از حال میرم با این وجود لبخند کمرنگی روی لب هام میشونم تا خیال بابا رو مشوش تر از این نکنم .

بابا اصرار میکنه چشم هام رو ببندم و استراحت کنم اما ترجیح میدم آئین رفتن رو به جا بیارم و با شهرم هم خداحافظی کنم . خیابون هایی که توشون قدم زدم ، زندگی کردم ، عاشق شدم و حالا مجبورم ازشون فرار کنم .

سر قرار که می رسیم بابا ماشین رو جلوی همون برج با آسانسور شیشه ای پارک میکنه . تا طبقه ی آخر رو با نگاهم بالا میرم و بر میگردم .

پا به خیابون که میگذارم کاوه جلوی ماشین انتظارم رو میکشه . همین که به گرمای نفس هاش می رسم ، زمستون رنگ میبازه .عضلات بی قرار پاهاش که مدام تکون میخوردن به دیدنم آروم می گیرن . دست هایی که روی سینه اش چلیپا شده بودن ، آزاد میشن . انگار آماده است تا من رو با همه ی عواقب با من بودن در آغوش بکشه .

بابا به کنارمون میاد . کوله ام رو از زیر صندلی بیرون میاره . نگاهش بین ما که حالا دوشادوش هم ایستادیم میره و برمیگرده .

– هنوزم سر حرف هایی که میزدی هستی ؟

کاوه محکم و مقتدر جواب میده .

– هنوز و همیشه .

– با اینکه دلم می خواست لااقل همین جا عقد کنید اما …

بابا آرزوهای ناکامش رو ناتموم میذاره . دلخوریش رو پس میزنه و کوله ام رو به طرف کاوه دراز میکنه .

کاوه کوله رو به دست میگیره و بهش اطمینان میده .

– مطمئن باشید مواظبش هستم .

بابا یه نفس عمیق میگیره و قبل از اینکه ابهتش شکسته شه فقط زمزمه میکنه .

– برید . به خدا سپردمتون .

شونه ی کاوه رو میگیره و فشار میده . بازوی من رو نوازش میکنه . پیشونیم رو می بوسه اما انگار از همین الان دلتنگه که محکم در آغوشم میکشه . بعد هم بلافاصله بهمون پشت می کنه و سوار ماشین میشه .

من دلم نمیاد چشم از رد ماشین بگیرم اما کاوه وادارم میکنه تا به راه بیفتم و حواسم رو با بلند بلند فکر کردن پرت میکنه .

– فکر نمی کردم با بابات بیای . پس بهش گفتی !

– هر چی فکر کردم دیدم تا پل هایی رو که پشت سرت خراب کردی ، درست نکنی ، نمی تونی پل جدید بسازی .

کارمون معکوس میشه . حالا حواس اون پرته . روی کدوم پل شکسته ، کجای جهان ، نمی دونم .

**

نمی دونم چرا ما آدم ها گاهی زبون آدمیزاد نمی فهمیم . نه انگلیسی ، نه فرانسه ، نه … و نه حتی زبان های رمزنگاری رو که یاد میگیرم شاید روزی به دردمون خورد . زبون آدمیزاد ، همون زبون مشترک بین همه ی آدم های دنیا . یه زبون که به کلمه احتیاجی نداره . همه ی هستی این زبون نانوشته و ناگفته رو می فهمن . زبونی که ریتم راه رفتن ، نفس کشیدن ، زندگی کردن ، توش ، جریان سیالی میشه که هر کدوم یه معنایی رو بهت القا میکنه .

دل زبون نفهمم باز به هول و ولا افتاده و نمی تونم بفهمم چش شده . چرا آروم نمی گیره . هر چند شاید وسط این هیاهو ازش توقع بی جایی دارم که مثل همیشه بتپه .

تا به حال فقط یه بار فرودگاه اومده بودم . اون هم مهرآباد ، خیلی سال پیش ، وقتی مامان بزرگ داشت از سفر حجش برمی گشت . اون موقع ، ذوق سوغاتی گرفتن داشتم و شلوغی فرودگاه ، هیجانم رو تشدید می کرد . این بار اما ، این ازدحام ، این رفتن و آمدن ها و چمدون ها ، همه و همه فقط سردرگمم میکنه . چقدر حس و حال آدم روی برداشتش از دنیای اطراف موثره !

وقت زیادی نداریم . نه من می تونم بیشتر این جا بمونم ، نه کاوه . حاجی ، از چند تا نخبه ی الکترونیک و مهندسی پزشکی و … خواسته بود تا به طور محرمانه روی اون چیپ توی سینه ی کاوه کار کنن و اون ها فقط تونسته بودن یه زیر تراشه ی سازگار با بدن رو زیر پوستش جاسازی کنن تا امواج رو مختل کنه ، که البته مدت محدودی دوام میاره و باید کمتر از چند روز آینده برداشته بشه . همه ی این ها تازه تحت شرایطیه که واقعا کار کنه . چون دسترسی مستقیمی به اون چیپ نداشتن تا یه راه چاره ی صد در صد براش پیدا کنن . بابت همین تمام مدت بین این همه آدم حس میکنم زیر نظرم . ممکنه هر گوشه ، هر جا ، یه نفر از این جمعیت برای کاوه کمین کرده باشه .

تنها شانسی که آوردیم اینه که پروازمون به موقع می پره و ما فقط چند دقیقه زودتر رسیدیم . از کنار کاوه تکون نمی خورم ولی باز هم چشم هام این طرف و اون طرف دو دو میزنن .

کاوه یه چمدون کوچیک با خودش داره و یکی از دسته های کوله ی من رو هم روی شونه اش انداخته . دست آزادش رو مثل یه دیوار ، پشتم گرفته ، تا بین من و مردمی که دوان دوان برای رفتن به هم دیگه تنه میزنن حائل باشه . رفتن هایی که حتی معلوم نیست حتما به رسیدنی ختم بشه .

تا جایگاه چک کردن گذرنامه ها رو با گام های بلند طی می کنیم . به صف که می رسیم نفس راحتی میکشم . کاوه یه لحظه مکث میکنه . از جیب پالتوش گذرنامه ها و بلیطش رو بیرون میاره و بهشون نگاهی میندازه . دفترچه ی زرشکی رنگ رو به سمتم میگیره و خیره نگاهم میکنه .

– بلیطت دم دسته ؟

یادم میفته بلیط رو توی کوله گذاشتم . همون جور که کوله روی شونه اش آویزونه زیپش رو باز میکنم تا بلیط رو بیرون بیارم .

چند نفری توی صف جلو میرن . گوشی کاوه زنگ میخوره و برای راحت تر صحبت کردن کوله رو روی دوش خودم میذاره . پروازمون مجدد اعلام میشه و من سرسرکی زیپ کوله رو نیمه بسته رها میکنم . یه چشمم به کاوه است و یه چشمم به فاصله ای که بین ما و نفر جلویی افتاده . پا تند میکنم تا دوباره پشت نفر قبلی جا بگیرم که کاوه ناگهان دستم رو میگیره و عقب می کشه . سکندری میخورم و کوله از روی شونه ام پائین میفته .

متعجب بهش نگاه میکنم که ابرو درهم کشیده و هنوز هم داره با تلفنش صحبت میکنه . تماسش که قطع میشه ، سری به طرفین می گردونه و دستی مابین موهاش میکشه . دسته ی چمدونش رو که رها کرده بود دوباره در دست میگیره و فشار میده .

– چیزی شده ؟

چند ثانیه توی چشم هام خیره میشه و لب هاش رو روی هم میکشه .

– نمی تونیم این طوری بریم ؟

– چرا ؟

کوله رو از زمین بلند میکنه و بندش رو که هنوز به دستم گیره از لابه لای انگشت هام بیرون میکشه . کیف که روی شونه اش جا گیر میشه ، دستم رو به چنگ میگیره . استخون هام توی حصار دستش به هم فشرده میشن .

– رابط مهرنوش توی پلیس رو گرفتن . ظاهرا با مدرک هم گرفتنش . از اون سلاح های سازمانی سرقتی پیشش بوده .

وا میرم . امیرعلی رو دستگیر کردن ! یاد اون اسلحه ی لعنتی که روی پرونده ی هادی گذاشته بود و برادرم رو مدت ها اسیر محبس کرد میفتم . دلم ذره ای هم براش به رحم نمیاد اما اگر حرفی بزنه ، نفسش می تونه زندگی من و کاوه رو به باد بده .

گوشه ی پالتوی کاوه رو چنگ میزنم . دندون هام روی هم چفت شدن . پاهام به زمین چسبیدن . کاوه ادامه میده .

– تو ممنوع الخروجی و احتمالا من تحت تعقیبم . باید عکسمون رو هم پخش کرده باشن .

– گفتم … گفتم مجبور شدم یه چیزهایی رو بهشون بگم . تقصیر منه . لعنت به …

دست کاوه روی لب هام میشینه . هیش آرومی میکشه و نمیذاره بقیه ی جمله ام رو به زبون بیارم . چند ثانیه انگشت شصتش نوازش وار برجستگی لب ها تا زیر چونه ام رو به آرامش دعوت میکنه و من توی دلم این ثانیه ها رو میشمرم . ده ، بیست ، سی ، چهل … چهله ی این مصبیت کی تموم میشه ؟ … پنجاه ، شصت ، شصتش رو به همکاری باقی انگشت ها فرا می خونه و بعد چونه ام رو میگیره .

– خوب گوش چی میگم . تقصیر تو نیست . اشکالی هم نداره . خوب ؟

چند بار پشت سرهم پلک میزنم تا تصاویر وحشتناکی رو که ناخودآگاه توی ذهنم رژه میرن بشورم .

– حالا چی ؟ چی میشه ؟

لبخند میزنه و انگشت هاش رو لای به لای انگشت هام قفل میکنه . دستم رو تا روی سینه اش بالا میاره و به قلبش نزدیک میکنه .

– بهم اعتماد کن . نمیشه که اسیر چیزی بشم که خودم ساختمش که .

نمی فهمم چی میگه . نمی فهمم چی قراره پیش بیاد . گنگ ته نگاهش رو کاوش و سعی میکنم از دریچه ی مردمک هاش تا ته مغزش جلو برم . تن صداش پائین میاد .

– از وقتی وارد سازمان شدم می دونستم که روزی که به کارشون نیام ، کارم تمومه . یه سری اطلاعات جمع کردم تا دست خالی نباشم . وقتی هم جریان لو رفت مجبور شدم طرحش رو تو قالب نُت به خود سازمان ارائه کنم . کلیدش رو هم جایی نگه داشتم که هر وقت بلایی سرم اومد ، راحت پیدا شه .

از فکر بلایی که ممکنه سرمون بیاد مو به تنم راست میشه . بلا رو توی لغت نامه ی مغزم معنی میکنم . سیل ، سیل اشک هام … زلزله ، زندگی زیر و رو شدم … طاعون ، سیاهی توی سینه ام … نه هنوز بدتر از این ها هم ممکنه .

– یه قبر به اسم خودم پیش خرید کردم و همه چیز رو اون تو گذاشتم . بعد فکر کردم یه نسخه اش رو باید پیش تو بذارم تا تو هم یه ضمانتی داشته باشی . ببخش . تقصیر …

این بار سرانگشت های منه که لب های اون رو به سکوت وادار میکنه . ما همه چیز رو با هم شریکیم . دردها رو ،تقصیر ها رو ، هراس ها رو …

– حالا چه کار کنیم ؟

– زودتر زمینی میریم . نُت رو جوری طرح ریزی شده که اول از همه مهرنوش رو لو میده . این جوری تا قبل از گیر افتادنش برامون دردسر درست میکنه . از مرز رد شدیم ، آدرس کلید نُت رو به پلیس تحویل میدم و سند اون قبر رو به نام مهرنوش میزنم . مرگ چرا ؟ هوم ؟ وقتی من و تو قرارمون به تولد دوباره است .

لبخندی ضمیمه ی حرف هاش میکنه تا من از آرامش وجودش لبریز شم . سخت نیست دیدن اشتیاقش برای این که هر جا ، هر جور شده باهم باشیم . با هم شروع کنیم . هر چند لحن چشم ها و زبونش عجیب ناهمگونه !

کاوه لحظه ای دستم رو رها نمی کنه و من رو همراهش خودش تا کافی شاپ فرودگاه می کشونه . دو تا فنجون قهوه سفارش میدیم تا اون یه تلفن بزنه و هماهنگی های لازم رو انجام بده اما هنوز هم جون و تن من رو به انگشت های خودش گره زده .

این میون گوشش با حاجیه و حواسش روی عضلات صورتش متمرکز شده تا ابروهاش رو دور از هم نگه داره اما من که دیگه نبض زدن صداش رو می شناسم ، وقتی با هر حرفی که پشت خط از حاجی میشنوه لحنش بالا و پائین میشه . نگاهش رو موقع مکالمه ازم میدزده . یه لحظه از جا بلند میشه و بهم اشاره میکنه که میره تا یه فنجون قهوه ی دیگه برای خودش بگیره .

شنیدن بهانه هاش مثل نگاه کردن به دلقکی که پشت صحنه گریه هاش رو دیدی ، حزن آلودم میکنه . از دور می بینمش که با دست ، دو طرف پیشونیش رو موقع حرف زدن با حاجی گرفته و ماساژ میده .

یه صدایی پشت بلندگو میگه پروازمون پریده و ما از کوچ جا موندیم .

به دست هام خیره میشم . با دست خودم همه چیز رو خراب کردم .

کاوه بی اون که به یاد بیاره باید بهانه اش رو سفارش میداد ، برمیگرده و سر میز می شینه .

– قهوه ؟

تازه یادش میاد که هنوز روی سنه و باید بازی کنه ، خوب هم باید بازی کنه . فنجون من رو برمیداره و بلند میکنه .

– دیدم این یکی شیرین تره .

ته مونده ی فنجون رو می نوشه تا فال من رو به سرنوشت خودش دعوت کنه .

– باید بریم کردستان . هر چی زودتر بهتر . اون جا یه نفر از مرز ردمون میکنه .

یه لحظه فکر میکنم می خواستم یار خاطر بشم و حالا شدم بار . می دونم یارای همقدمی ندارم و فکر این طور فرار کردن با من مریضه که کاوه رو آشفته کرده .

کاوه دوباره نقطه ی اتصالمون رو چنگ میزنه و ناخن های مرده ام رو که از سرما و بیماری کبود شده اند ، به دم مسیحایی خودش مهمون می کنه . جون میگیرم برای جون دادن . تائیدش میکنم .

– بریم .

به ساعدش آویزون میشم و از جا میکنمش . عینک دودیش رو از توی همین سالن فرودگاه به چشم میزنه . اون قدر فریب خوردم که از سادگی سیرم .آرامش دروغینش جار میزنه که هیچ چیز سر جاش نیست .

دستش دور کمرم حلقه میشه . حرکاتش ترجمه نمی خواد . می ترسه از جدا شدن و چقدر این ترس ها به ما نزدیکن .

با تاکسی تا ترمینال پیش میریم و من توی ذهنم افکارم رو شکل میدم .

به مقصد که می رسیم تصمیمم رو گرفتم . ظرفیت قایق های نجات محدوده !

کاوه لبه های یقه ی پالتوش رو بالا میده و قدم هاش رو به سمت یکی از تعاونی ها برمیداره . وقتی جلوی باجه دو تا بلیط می خواد می پرم توی حرفش و تاکید می کنم .

– فقط یکی !

عینکش رو بی حواس از روی صورتش برمیداره تا بی واسطه چهره ام رو بخونه .

– هما ؟!

کمی عقب میکشمش و زمزمه میکنم .

– با هم رفتنمون هم سخته ، هم خطرناکه . بهتره جداگانه بلیط بگیریم . اون جا همدیگه رو می بینیم .

میخواد اعتراض کنه که هر چی دلیل و برهان باربط و بی ربطه پشت سرهم ردیف میکنم .

– لیست پرواز ها رو چک کرده باشن ، می دونن قراره با هم بریم . اگر دنبالمون باشن این جوری راحت پیدامون میکنن . جدا میریم . اصلا با اتوبوس ، اونم این همه راه … قبول کن برای من سخته کاوه !

توی نفس هاش مکثی میفته و متفکر اوضاع رو حلاجی میکنه . اجازه نمیدم شک به دلش راه پیدا کنه .

– بذار لااقل این یه راه درست جواب بده و بریم .

نارضایتیش توی دست دست کردن ها و سکوت دلخورش پیداست اما هر جور هست یه بلیط برای خودش میگیره و من رو تا دم شخصی های مسیر همراهی می کنه . قرار میشه وقتی رسیدم باهاش تماس بگیرم .

ماشین و راننده اش رو با بدبینی چک میکنه . کوله رو زیر صندلی جلو جا میده . بقیه ی مسافر ها توی ماشین نشستن و راننده هم آماده ی حرکته . حتی از همین جا پخش ماشینش رو روشن کرده و پاکت سیگارس رو روی داشبورد گذاشته . چشم کاوه به پاکت وینستون که میفته ، گوشه ی پلک هاش جمع میشه . قبل از این که پشیمون شه دستگیره ی در رو توی دستم فشار میدم . اما انگار اون هم با من لج کرده . باز نمیشه . یه لحظه شک میکنم . شاید چون دلم نمی خواد نمی تونم بازش کنم .

دوباره دستگیره رو بالا می کشم . چشم هام از این تلاش بیهوده نم میزنه . راننده از داخل خم میشه و در رو به بیرون هل میده . تکه فلزی که انگار سر همدردی داره بالاخره باز میشه . از داخل صدای موزیک پخش بیرون میزنه … من از زندگی تو هوات خسته ام ، ازت خسته ام و باز وابسته ام …

قبل از اینکه در رو بیشتر به طرف خودم بکشم ، دست کاوه روی در می شینه . سماجت به خرج میدم . یه شب فاصله بین ما افتاده ، شب بین ماست … کاوه کوتاه نمیاد و در رو محکمتر به داخل هول میده . رد دستش رو میگیرم و برمیگردم . دستش در رو رها میکنه و بازوی من رو می چسبه .

– ولش کن هما . بیا با هم بریم . یه کاریش می کنیم .

لعنتی ! چرا این کار رو با من میکنه ؟ می دونه داره چه خونی به دل من میکنه ؟

آب دهن خشک شده ام رو قورت میدم تا بتونم لرزش صدام رو بگیرم . سرفه ی نمایشی ای میکنم تا نم اشک رو از توی چشم هام پس بزنم .

– کاوه حرف زدیم . همش چند ساعت بیشتر که نیست .

چند ساعت رو طوری میگم که انگار قدر یه نفس ، یه دم و بازدم ، یه پلک زدن قراره بگذره . انگار از این فاصله سهممون کم شده .

اما خودم هم باورم نمیشه . انگار همای لجباز توی وجودم میخواد لا به لای کلمه ها یه جوری بهش بگه ،” بهت راست میگم ، تو باور نکن “.

نارضایتی توی چشم هاش فغان میکنه . نگاهش روی تک تک اجزا صورتم می چرخه . انگار می خواد یه تصویر تمام عیار از چهره ام رو توی حافظه اش ثبت کنه . انگار می دونه این دیگه دیدار آخره . این چند ساعت قراره برای ابد کش بیاد . چهارگوشه ی دلم رو با تردیدش به آتیش میکشه . می سوزم . می سوزم خدا …

قبل از این که اعتراض دیگه ای بکنه ، بی رحمانه دست روی نقطه ضعفش میذارم . تیشه برمیدارم و به ریشه ی خودم میزنم . صدام رو پائین میارم تا فقط توی گوش های تشنه ی خودش بشینه .

– می خوای هر دومون رو توی خطر بندازی ؟

از این هر دو ، از این جمع یکی شده ، فقط من رو می بینه و دستش شل میشه . لب هاش رو توی دهنش میکشه .اما هنوز هم نمی تونه بازوم رو ول کنه . نمی تونه من رو ول کنه . می دونه … بهم سخت میگیری ، آسون بشم …

انگشت هام مشت میشن . چشم هام رو از نگاه نگرانش می دزدم . دلم می خواد خداحافظی کنم اما زبونم نمی چرخه .

– برو ! از اتوبوس جا بمونی ، این چند ساعت کش میاد ها !

می خوام برگردم که دوباره من رو به طرف خودش می چرخونه . دست دیگه اش هم روی شونه ام می شینه . من رو جلو میکشه و پیشونیم با نم لب هاش آشنا میشه . انگار دلش نمیاد لب هاش رو از روی پوستم برداره . وسط زمستون ، تنم رو ، دلم رو به جهنم تبدیل میکنه . انگار میخواد بهم بفهمونه تو یادم بری زندگیم سرد شه …

بالاخره دل میکنه …بخواد یا نه ، یه روز این پسر بچه هم مرد شه … زمزمه میکنه .

– فقط چند ساعت . مراقب خودت باش .

یه قدم ازم فاصله میگیره . نمی تونم . آستینش رو چنگ میزنم . می خوام زار بزنم .التماسش کنم . می خوام چیزی بگم . بیا با هوای دلم سر نکن …

بگم تو هم مواظب خودت باش .

بگم اگر پای من جاده رو برنگشت …

اما می ترسم ، می ترسم چیزی بگم که نتونه بره . که پاش رو موقع رفتن سست کنه .

می دونم منتظره . منتظره تا بهش بگم عمق این فاصله قد یه خواب کوتاهه ، زود میگذره اما …

فقط خیره اش میشم . نگاه دلتنگش ، مات نگاه دلتنگ ترم میشه . توی دلم ناله میکنم . بهت خیره میشم ، نگاهم نکن .

صدام میزنه .

– هما … میدونی که خیلی …

نه ! نگو . نمی خوام بگه . می دونم میخواد اون جمله ی معروف رو بالاخره به زبون بیاره . اما نمی خوام طلسم این ” دوستت دارم ” بشکنه . می خوام اسیر این طلسم نفرین شده بمونم . می خوام زندانی زندان من نباشه .

– نگو ! بذار هر وقت رسیدیم می شنوم .

توی دلم معادلش رو میذارم … فراموش کن بین ما چی گذشت …

در ماشین رو با همه ی ناتوانیم بیرون میکشم و خودم رو روی صندلی پرت میکنم .

سرش رو خم میکنه و از مابین در نگاهم میکنه . دیگه تاب سر برگردوندن ندارم . می ترسم سر برگردونم و ببینمش ، می ترسم پشیمون شم .

در رو میبنده و با کناره ی دستش گونه ی یخزده ام رو نوازش میکنه . لبم رو به دندون میگیرم تا جلوی شکستنم رو بگیرم .

قد راست میکنه و ماشین از جا کنده میشه .

حالا می تونم از آینه ی بغل ببینمش .

هنوز همون جا ایستاده و رد ماشین رو با نگاهش دنبال میکنه .

هر چی دورتر میشه ، هر چی تصویرش محوتر میشه ، دل توی سینه ام بیشتر فشرده میشه .

با چشم هام تا جایی که می تونم نگاهش میکنم و تصویرش رو برای روزهای بی اون بودن قاب میگیرم.

یه قطره اشک سمج از گوشه ی چشمم پائین میلغزه … درست لحظه ای که ازت میبرم ، تحمل ندارم ، شکست میخورم … کاوه توی چشم من با این اشک ها تطهیر میشه .

دست لرزونم روی آینه ی بغل میشینه و جای خالیش رو لمس میکنه . سرده . خیلی سرده … تو یادم بری ، زندگیم سرد شه ..

نمی دونم کجائیم ، خودم هم نمی دونم این جا کجاست ،… اما همین که دیگه نمی بینمش کافیه .

رو میکنم به راننده و ازش میخوام نگه داره . متعجب نگاهم میکنه .

– خانم تازه راه افتادیم .

– می دونم . پشیمون شدم .

سری تکون میده و زیر لب استغفار میکنه .

– من دیگه بر نمی گردم . نمیشه اول تصمیمتون رو بگیرین ، بعد راهی شین ؟

– منم که چیزی نگفتم . گفتم همین جا پیاده ام کنین . فکر کنین تا مقصد رسوندینم .

ماشین رو میکشه گوشه ی جاده .

پیاده میشم و کوله ام رو برمیدارم . راننده هم قبل از اینکه دوباره تغییر عقیده بدم ، پاش رو میذاره روی گاز و راه میفته .

کاوه باید الان به سمت کردستان راه افتاده باشه . جاده بهم میگه از غرب دلم یه جبهه هوای سرد طوفانی در راهه . شمال و جنوب چه فرقی داره ، وقتی روی نقشه ی من ، به هر راهی رفتم تو مقصد شدی ؟

***

دنیا مثل یه الاکلنگ بزرگ می مونه ، که بالا و پائینمون میکنه تا توازن برقرار بمونه . اگر قرار باشه یک طرفش بالا بره ، طرف مقابل باید پائین بیاد . اون قدر پائین که پاهاش رو روی زمین بکوبه . اونی که قراره زمین بخوره ، باید شهامت مواجهه با این ضربه رو داشته باشه .

نترس شدم . همیشه یا وقتی چیزی برای از دست دادن نداشته باشی شجاع میشی یا وقتی پای همه چیزی که داری وسط باشه . من همه چیزم رو وسط گذاشتم که هیچ چیز برای از دست دادن نداشته باشم .

برمی گردم به همون زادگاه دود گرفته ی خودم که قصد کرده مدفنم بشه . اون قدر میرم تا بین آدم هایی که صبح با دیدن موبایلشون چشم باز میکنن و شب آخرین نگاهشون رو از صفحه ی گوشیشون میگیرن ، یه تلفن عمومی پیدا کنم . به آرزو زنگ میزنم که میگه امروز رو خونه ی دختر خاله اش مونده . نصف شهر رو دور میزنم تا به اون جا برسم .

از دیدنم بعد از این مدت تعجب میکنه . بیماری و مشکلاتی که از سر گذروندم لاغر و رنگ پریده ام کرده . صدام هم که هیچ شباهتی به قبل نداره .بی اون که حتی پا به داخل راهروی ساختمون بذارم ، هول هولکی یه کم پول ازش قرض میگیرم . کارت عابر بانکم رو بهش میدم و پسوردش رو کف دستش می نویسم تا امروز یا هر وقتی که خواست ، به شرط اون که خیلی دیر نباشه ، از حسابم برداشت کنه . بدجنسی به نظر میاد وقتی حتی نمی دونم حسابم رو بستن یا نه اما فکر میکنم احتمالا منتظرن تا ازش استفاده کنم . شاید بشه این جوری یه کم گیجشون کرد ، هر چند استفاده از این حساب وقتی قراره با کاوه باشم با شرایط اون ، عجیب به نظر میاد .

وقتی خداحافظی میکنم وجدانم هنوز در حال ناله و زاریه پس قبل از اینکه آرزو در رو ببنده به طرفش می چرخم .

– راستی اگر مشکلی پیش اومد و پول به دستت نرسید با بابام تماس بگیر .

راه اومده رو توی یه قدم برمیگردم و دوباره دستش رو میگیرم تا شماره موبایل بابا رو به نوشته هام اضافه کنم .

حرف ها و حرکاتم شبیه یه جور هشدار به نظر میاد . آرزو تازه میفهمه اوضاع عادی نیست . دستش رو پس میکشه و به ساعد من چنگ میندازه . ناخنش پوستم رو خراش میده . پوست کلفت شدم . دردم نمی گیره . دیگه سر شدم . حالا مفهوم درد برام عوض شده . درد رو دیگه نه روی پوستم که توی اعماق گوشت و خونم حس میکنم . درد رو با قلبم حس میکنم .

– چی شده هما ؟ داری می ترسونیم .

شونه بالا میندازم و اشارپ ریزبافت افتاده روی بازوهاش رو مرتب میکنم . دستش رو میگیرم و فشار میدم تا بگم هنوز هم قوی ام .

به چهره اش خیره میشم . دهنش نیمه باز مونده و لب هاش لرزش خفیفی داره . با دو انگشت لب هاش رو به هم نزدیک میکنم و خطوط خشکیده ی لب هام رو به لبخند مضحکی کش میارم . روی سر انگشتم رد رژ گوشتیش می مونه . آرایشش از همیشه غلیظ تره . شاید داره ترک های روحش رو پشت این ماسک رنگی پنهون میکنه . یه لحظه احساساتم به غلیان میفته و کوتاه بغلش میکنم . ناخودآگاه زیر لب می گم ” حلالم کن ” .

زمزمه ام رو میشنوه و شونه هام رو می چسبه .

– داری چه کار میکنی ؟

زهرخندی میزنم که .

– فکر کن با دوست پسرم میخوام فرار کنم .

– بامزه بود ولی الان حوصله ی شوخی ندارم .

حق داره باور نکنه . از من همیشه به ظاهر عاقل این دیوونه بازی ها خیلی دوره . اما همای این روزها رو حتی خودم هم دیگه نمیشناسم .

شوخی ، شوخی ، جدیترین آرزوهام رو براش به تصویر میکشم .

– داریم میریم دبی ، از اون جا هم میریم انگلیس .

از دید دیگران ، برای کاوه این منطقی ترین احتمال ممکنه . بازگشت به کشوری که نقطه ی آغاز همه چیز بوده . فقط من می دونم و خدا که کاوه ی این روزها هم دیگه حاضر نیست به پله ی اول برگرده .

– فقط اگر کسی اومد سراغت نگو این پول رو “الان ” ازت گرفتم . بقیه اش دیگه مهم نیست .

لحن صدام ، آرزو رو وادار میکنه چیزی رو که ازم بعید می دونه باور کنه حتی اگر هنوزم نتونه بپذیرتش.

– هما تو که عاقل بودی ! آخه …

– بی خیال . وقت ندارم .

محکم و صریح توی حرفش می پرم تا فرصت نصیحت بهش ندم . سریع گونه اش رو می بوسم و فکر میکنم ، وقتی پلیس بیاد سراغش ، یادش می مونه که چی باید بگه و چی رو نباید بگه ؟

ازش دور میشم و به ” هما ، هما ” گفتن هاش توجهی نمی کنم . من برای قدم گذاشتن توی این راه خیلی ها رو پشت سر گذاشتم ! آرزو هم ناچار فقط “دیوونه ” ای ، حواله ام میکنه و به خونه بر میگرده .

باز راهی ترمینال میشم اما این بار مقصدم فرق میکنه . قرار بود ، من و کاوه از این زمستون تموم نشدنی راهی یه جای گرم بشیم . هنوز هم قرار بر همینه . من میرم پائین ، پائین ترین جای نقشه ، تا کاوه بتونه بالا بره .

یه جا برای خودم توی یه ماشین میگیرم و تا قبل از حرکت توی محوطه ی ترمینال یه گوشه برای نشستن پیدا میکنم . جای خلوتی تری که کسی مزاحمم نباشه . کوله ی پر از خرت و پرتم رو که بیشتر از ظرفیتش پر شده باز میکنم و از لا به لای تمام این وسایل ، گوشی مخصوص رو بیرون میکشم و بهش خیره میشم . کلمه ها رو برای هزارمین بار توی ذهنم پشت هم می چینم و شماره ی یک رو میگیرم . با الو گفتن صدای ناآشنای پشت خط بلافاصله اون چیزی رو که آماده کردم تحویلش میدم .

– به حاجی بگین ، فرستادنش از من بود ، بردنش از شما . شده به اجبار ، شده حتی به زور . هر جور که شده …

منتظر حرف یا دستوری نمی مونم و تماس رو قطع میکنم .

فکر میکنم زور من که به دنیا نرسید ، کاش زور حاجی به کاوه غلبه کنه .

وسایلم رو دوباره مرتب و فشرده به داخل کوله برمیگردونم و از جا بلند میشم . تا کنار سطل زباله رو قدم زنون طی میکنم و دستم رو پیش میبرم تا آخرین خط ارتباطی با کاوه رو برای همیشه دور بندازم .

سیم کارت رو از توی گوشی بیرون میکشم . اون قدر گوشی رو توی دستم فشار دادم که خیس از عرق شده اما دل نافرمانم هنوز هم به پاره کردن این رشته راضی نیست . حتی اگر اغواش کنم که ” من رشته ی محبت تو را پاره می کنم ، شاید گره خورد … ”

می دونم اگر موفق شم و پلیس و مهرنوش و بقیه رو دنبال خودم بکشونم ، وجود این گوشی پیش من می تونه کار رو خراب کنه .

با خودم هم بی رحم میشم و سیم کارت رو میشکنم . دیگه گوشی تنها به چه کارم میاد ؟

بالاخره مشتم رو خالی میکنم و راهی بوفه میشم . وقتی جلوی فروشنده می ایستم ، حس میکنم نگاه های عجیبش روی صورتم چسبیده . یاد عکس هایی میفتم که کاوه احتمال پخش شدنشون رو میداد . فقط یه بطری آب میخرم و چند تا مسکن قوی رو باهم راهی معده ی بیچاره ام میکنم که ساعت هاست خالی مونده . از بوفه که بیرون میزنم دل دل میکنم که کاش می تونستم زودتر ماشین گیر بیارم . اون طوری این همه وقت تلف نمی کردم . نکنه توی راه جلوی ماشین ها رو بگیرن و بعد … . به خودم دلداری میدم که قرار بود کاوه چند تا مسیر رو دور بزنه و از شهرهای کوچیک تر به سمت مقصد بره . کاش این قرار مثل قرارش با من نباشه .

دیگه فرصتی باقی نمونده . توی ماشین می شینم و راهی میشم . پلک هام رو روی هم میذارم و با آخرین لحظات آرامشم خداحافظی میکنم .

هر چی از تهران دورتر میشیم ، نفسم بیشتر میگیره . هوا رو به گرمی میره و غبارآلودتر میشه . گرمایی که وادارم میکنه تا از حجم لباس هام کم کنم اما دلم همچنان سرد می مونه و این تازه شروع عصر دوم یخبندانه .

شب رو توی راه میگذرونم . بعد از شب بیداری شب قبل ، چشم هام برای یه کم خواب بهم التماس میکنن اما مغزم همچنان باز نگهشون میداره .

وقتی به بندر می رسم تنم از شدت کوفتگی رو به از هم پاشیدگی میره . کش و قوسی به خودم میدم و بدون از دست دادن زمان ، به سمت دریا به راه میفتم . قدم هام سستن و پاهام بیشتر روی زمین کشیده میشن .

یه بقالی کوچیک پیدا میکنم که مشتری زیادی نداشته باشه . واردش میشم و دو تا کیک و دو تا آب میوه ازش میخوام . صاحب میانسال مغازه ، کیک و آب میوه ها رو روی پیشخون میذاره و با نگاه خیره اش براندازم میکنه . لحن بی لهجه و ظاهر متفاوتم مسلما نشون میده که غریبه ام .

یه اسکناس درشت روی پیشخون میذارم ، اما دستم رو از روش برنمی دارم .

– میشه یه تلفن بزنم ؟

مرد هنوز بی حرف بالا و پائینم میکنه . اصرار به خرج میدم .

– پولش رو میدم .

مرد جوابی بهم نمیده . کلافه نگاهی به بیرون میندازم انگار منتظر کسی یا چیزی باشم . می خوام این نگاه هام یادش بمونه . دوباره به سمتش رو میگردونم .

– زیاد طول نمی کشه .

تو همون سکوت بی اون که چشمش رو از روم برداره گوشی تلفن قدیمیش رو جلوم هل میده و من شماره موبایل بابا رو میگیرم .

می دونم بی انصاف شدم اما فقط می تونم غیر مستقیم از بابا کمک بگیرم .

تماس که وصل میشه و صدای آشناش توی گوشم میشینه تازه فاصله ها خودنمایی میکنن و دلتنگیم رو به رخم میکشن . آب دهنم رو قورت میدم و صدام رو صاف میکنم .

– بابا ! منم .

سکوت پشت خط میگه بابا هم برای جمع و جور کردن خودش یه کم زمان می خواد .

– خوبی ؟

ته مونده ی انرژیم رو به کار میگیرم تا بیشتر از این آزارش ندم .

– ما خوبیم . شما خوبید ؟

ضمیر جمع به کار میبرم و امیدوارم که کاوه هم خوب باشه .

– این شماره ی کجاست ؟ نرسیدین هنوز ؟

– نه هنوز . اما امشب یا فردا میریم . فقط خواستم بگم نگران نباشید .

بابا کنترلش رو از دست میده و هیجانات سرکوب شده اش رو بیرون می ریزه .

– چطوری نگران نباشم ؟ پام نرسیده خونه اومدن دنبالت .

خوبه ! کاش باز هم دنبالم بیان .

– عیب نداره . چیزی رو که میخوان اون جا پیدا نمی کنن .

نمی دونم میشنون یا نه ! اگر میشنون باورشون میشه که این چیز مجهول برای من معلوم شده که بخواد وسوسه اشون کنه برای اومدن ؟

به ساعتم نگاه میکنم . چند دقیقه ای گذشته و باید تا به حال ردم رو پیدا کرده باشن .

– بابا ! دیگه باید قطع کنم . رسیدیم دوباره بهتون زنگ میزنم .

گوشی رو با کمی مکث و تردید روی بدنه ی تلفن بر میگردونم . آخرین نگاه رو به مرد صاحب مغازه میندازم تا خوب چهره ام رو به خاطر بسپره .

از در مغازه بیرون میزنم و کیک و آب میوه ی اضافی رو که برای کاوه ی خیالیم خریدم ، اول باز میکنم . برای ادامه دادن هنوز خیلی راه پیش رو دارم .

***

همه ی ما یه چیزی داریم به اسم شناسنامه ،که نمی شه از روی اون شناختمون . شناسنامه ها هیچ چیزی درباره ما نمی گن حتی اون اطلاعاتی رو که ظاهرا باید توی خودشون ثبت کرده باشن . توی اون چند تا برگه کاغذ نمیشه دید یه نفر ، کی حقیقتا متولد میشه ،کی به بلوغ می رسه یا حتی کی می میره . کاش بتونیم تولد رو تجربه کنیم . کاش اون قدر تلاش کنیم تا قبل از مرگ به بلوغ برسیم .

با پاهای تاول زده در امتداد ساحل قدم میزنم و چشم هام پی تکاپوی مردان دریا می دوه . نمی دونم این جا هم کسی دنبال صید مروارید میره یا نه اما من به سودای شکار شدن اومدن .

پرسون پرسون به سمت بافت قدیمی تر بندر راه میفتم . نمی دونم کجا باید برم . مغزم از کار افتاده . با خودم حساب کتاب میکنم که کاوه باید دیگه تا الان رسیده باشه . اگر این مرزهای بدون مرز رو به هوای شکار شیر نبسته باشن ، تا چند ساعت دیگه به اندازه ی یه کشور ازم دور شده . راستی یه شیر رو چه طور میشه اسیر کرد ؟ بی هوشش میکنن و بعد به غل و زنجیر می کشنش ؟

از تحمل سنگینی کوله روی شونه ام خسته ام . استرس ، کوفتگی و بی خوابی برای از پا در آوردن یه آدم سالم کافیه وای به حال من ! هر چند با خودم عهد کردم تا آخرین ذره ی توانم رو از اعماق وجودم بیرون بکشم .

میخوام کوله بارم رو سبک کنم . به یکی از دیوارها تکیه میزنم و زیپ کیفم رو میکشم بی خبر از این که بار و بنه ی من سنگین از بار تنهایی ئه که به دوش میکشم .

تک سرفه هام ، شدت میگیرن و مجبورم میکنن دولا شم . پالتویی رو که از تن درآوردم و به دسته ی کوله آویزون کردم روی زمین کشیده میشه و خاک میگیره . چند تا بچه ی کوچیکی که توی کوچه مشغول بازی کردنن به صدای دلخراش سینه سوزیم ازم فاصله میگیرن . جیب هام رو دنبال دستمال میگردم اما چیزی پیدا نمی کنم . بی حوصله اولین لباسی رو که از توی کیفم پیدا میکنم بیرون میارم و جلوی دهنم میگیرم . حس میکنم یه خنجر شکنجه گر تمام سینه ام رو به آرومی می خراشه و خونش رو بالا میارم .

برای نفس گرفتن که سر بلند میکنم ، چشمم میفته به مرد سبز پوشی که خیره خیره نگاهم میکنه . وقتی متوجه میشه از اون حال خراب بیرون اومدم ، کلاه نظامیش رو مرتب میکنه و به طرفم میاد . روی سر دوشی هاش تمرکز میکنم و سعی میکنم درجه های نظامی رو به یاد بیارم . قدم های مرد به طرفم سرعت میگیره و نفس من باز به شماره میفته .

– اهل این جا نیستی ؟ نه ؟

چرا فکر میکردم برای چنین موقعیتی آماده ام ؟ نه آماده نیستم . اومده بودم که گیر بیفتم و گیر بندازم اما الان احساس ضعف میکنم . لب هام رو انگار به هم دوختن . با مردمک های گشاد شده به مرد زل میزنم . باید شناخته باشتم . اما به این زودی ؟ آره دیگه . مگر خبر دادن به پاسگاه محلی چقدر زمان میبره ؟ فقط به اندازه ی یه تلفن !

کمر راست میکنم . شال سفید ومشکی ای که حالا لکه های خون هم روش افتاده توی دستم مچاله میشه .

دور مچم به سوزش میفته . از همین الان سختی دستبند رو روشون حس میکنم . لبم رو با زبون تر میکنم اما جوابی نمی تونم بدم .

– با توام !

نمی خوام نشون بدم یکه خوردم . یه کم از دیوار فاصله میگیرم و بند کوله رو توی دستم محکم تر میکنم . کلمه ها رو توی ذهنم قرقره میکنم . سرفه ها مثل اشاعار تک خطی میان و میرن . هنوز هیچ آوایی از گلوم خارج نشده که دستم توی پنجه ای حبس میشه . سرم به بغل دستم می چرخه .

– باهاش چه کار داری ؟

یه پسر نوجوون کنارم ایستاده و محکم و مالکانه انگشت هام رو فشار میده .

– ها ؟ با خواهرم چه کار داری ؟

از حرفی که پسر میزنه غرق تعجب میشم و دهنم نیمه باز می مونه . خیلی زود خودم رو جمع و جور میکنم و به پسرک که حالا نزدیکتر شده نگاه میکنم .

مامور ظاهر پسرک ریز نقش رو زیر و رو میکنه و دو قدم فاصله بینمون رو پر میکنه . فکرم اون قدر منسجم شده که به یاد بیارم ، دو تا ستاره ، یعنی ستوان دوم .

این بار ستوان پسر رو مخاطب قرار میده .

– خواهرته ؟

– آره .

دوباره ستوان زیر ذره بین میذارتم . مشکوکانه با صدای پائین تری زمزمه میکنه .

– ولی اصلا شبیه هم نیستید .

زیر چشمی روی صورت پسر دور میزنم . سیزده ، چهارده ساله به نظر میاد و هنوز حتی پشت لبش سبز نشده . چشم های ریز شبق رنگی ، زیر ابروهای پیوسته اش برق میزنن . چشمم میفته به دستی که دست من رو محکم نگه داشته . پوست سبزه ی تیره اش با پوست سفید من هیچ هم خونی ای نداره .

– آقامون یکیه . از مادر سوائیم .

– چرا خواهرت جواب نمیده ؟

– کر و لاله . حالا که چی ؟ چه کارش داری ؟

از زبر و زرنگی پسرک لبخندی از صورتم گذر میکنه که زود میخورمش . چنان وانمود میکنه که انگار دیگ غیرتش به جوش اومده . مامور هنوز قانع نشده .

– به تیپش نمیاد . به این جا هم نمیاد .

– کر و لاله ، عقب مونده که نیست . تهران دانشجوئه خواهرم .

سرش رو بالا میگیره و سینه جلو میده . چنان با افتخار این دروغ ها رو پشت هم ردیف میکنه که خودم هم به شک میفتم . مامور که کمی عقب نشینی کرده ، از ادامه دادن این موضوع انصراف میده .

– این جاها رو بلدی ؟

– ای شهر و آدماشو عین کف دست بلدم !

– پس ببین می دونی این آدرس کجاست .

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن