رمان یادم تو را فراموش

رمان یادم تو را فراموش پارت 10

مهدیس سرش را بیشتر به سینه اش فشرد و صورتش را در میان موهای مسیح فرو برد…

بغض بدی گلویش را چنگ میزد , ولی سعی میکرد خود را جلوی مسیح کنترل کند…

-مگه من چی کم گذاشتم واسش؟؟

من که از جونم واسش مایه گذاشتم … از خودم بیشتر دوستش داشتم…

پریسان تمام هستیم بود…

همیشه سعی کردم شوهر خوبی واسش باشم…

عاشقانه دوستش داشتم و فکر میکردم اون هم من رو…

مسیح سرش را از میان دستان خواهر بیرون کشید و به چشمانش زل زد…

-اشتباه کردم مهدیس؟؟

آره؟؟

مهدیس که دیگر اختیار اشک هایش را نداشت , دستانش را دو طرف صورت مسیح گذاشت و سرش را تکان داد…

-مسیح خواهش میکنم اینجوری نکن…این کار رو با خودت نکن برادر من…

داری خودت رو از پا میندازی…

داری خودت رو از بین میبری…

مسیح با دست اشک هایش را پاک کرد و از جایش بلند شد…

سرش را بالا گرفت و چند نفس عمیق و پشت سرهم کشید…

-بلند شو مهدیس…

باید بریم…

-کجا؟؟

-میریم بیمارستان , میخوام خودت تا صبح کنار امیر باشی و ازش مراقبت کنی…

من الان طاقت اون محیط رو ندارم , فردا صبح برمیگردم…

-مگه پریسان اونجا نیست؟؟

مسیح پوزخند زد…

-اون حواسش به هیچی نسیت…

منگ تر از منه…

تو هپروت سیر میکنه…

پاشو بریم…

سپس بی معطلی به داخل خانه رفت…

سوئیچش را از روی میز چنگ زد و دستی به میان موهایش کشید…

-کجا داری میری مادر؟؟

صبر کن شام بخور بعد برو…

مسیح به صورت نورانی و درخشان مادرش که با چادر سپید , در چهارچوب در اتاقش ایستاده بود نگاه کرد و نزدیکش شد…

سعی کرد جلوی مادرش کمی خود دار باشد و بیش از این او را نگران نکند…

پیشانی اش را بوسید و کمی عقب تر ایستاد…

-باید برم مامان …

خیلی کار دارم …

نگاه مریم به پشت سر مسیح و مهدیس که مشغول پوشیدن مانتویش بود افتاد…

-تو دیگه کجا راه افتادی دختر؟؟

مسیح چادر مادرش را در میان دستشان فشرد و بوسه ایی به پارچه ی تمیز و خوش بویش زد…

-من ازش خواستم بیاد پیش امیر باشه امشب…

دعا کن واسم مادر…

دعا کن…

من الان بیشتر از همیشه به دعای تو نیازمندم…

مریم لبخند گرمی به پسرش زد…

-خدا پشت و پناهت باشه عزیزم…

برو به سلامت…

-مامان جان شما شامت رو بخور…

منم الان زنگ میزنم تا محیا بیاد پیشت که شب تنها نباشی…

-نه مامان , نمیخواد اون دختر رو این وقت شب سرگردون کوچه و خیابون بکنی…

بچه که نیستم از تنهایی هم نمیترسم…

تو برو خیالت راحت…

مسیح با خود گفت…

محیا..

محیا…

خیلی وقت میشد که نه او را دیده و نه از او خبری داشت…

به طرف مهدیس چرخید…

-راستی محیا کجاست؟؟

چیکار میکنه ؟؟

الان تقریبا یکسال هم بیشتر هست که ندیدمش…

مهدیس شانه ایی بالا انداخت و به طرف در حرکت کرد…

-حتما نمیخواستی ببینیش وگرنه مطمئنن میدیدیش…

مسیح بی توجه به حرف پر کنایه ی مهدیس , ابرویی بالا انداخت و همراهش از در خارج شد…

در ماشین را برای مهدیس باز کرد تا سوار شود…

خودش هم کنارش نشست و ماشین را به حرکت در آورد…

مهدیس سر پر دردش را به شیشه تکیه داد …

حالا کمی آرام تر بود و بهتر میتوانست فکر کند و همه چیز را در نظر بگیرد…

مسیح در سکوت رانندگی میکرد و هزاران جور فکر مختلف در ذهنش شکل میگرفت…

مهدیس به یک باره به طرف مسیح برگشت…

-مســـیح؟؟

-جان؟؟

-به من اعتماد داری؟؟

مسیح آرام خندید…

-مسخره نشو مهدیس …

معلومه که اعتماد دارم , این چه حرفی هست که میزنی دختر دیوانه ؟؟

تو خواهر منی…

بیشتر از هرکسی بهت اعتماد دارم…

در کل همه جوره قبولت دارم…

-پس یعنی حاضری هرکاری که میگم رو انجام بدی؟؟

-مثلا چی؟؟

مهدیس صاف نشست و به رو به رویش چشم دوخت…

-میدونی چیه مسیح…

من هیچ وقت از پریسان خوشم نیومد…

هیچ وقت نتونستم به عنوان همسر برادرم و جزیی از خانوادم قبولش کنم…

-میدونم…

ولی هیچ وقت دلیلش رو نفهمیدم…

-هیچ وقت حس خوبی بهش نداشتم…

همیشه حس میکردم رفتارش نسبت به تو و همینجور من و مامان , زیادی غیر طبیعی هست…

به نظرم همش سعی میکرد جلب توجه کنه و خودش رو عزیز کنه …

هیچ وقت عشقش رو نسبت به تو باور نکردم مسیح…

هیچ وقت…

-چرا؟؟

-نمیدونم …

مسیح نفس پر صدایی کشید…

-ولی اینایی که تو میگی دلایل قانع کننده ایی نیست…

دلیل اصلیت رو بگو…

مهدیس نگاهش کرد…

-شاید یه روزی بهت گفتم…

شاید…

مسیح ابرویش را بالا انداخت…

-خب…

بگذریم…

حالا بگو من باید چیکار کنم …

میخوای چه کاری رو انجام بدم؟؟

با باز شدن در اتاق و بیرون آمدن دکترسپهری هر سه نفر بیتاب و منتظر , مانند فنر از جا پریدند و به سمت اش هجوم بردند…

دیگر هیچ کدام طاقت این همه بی خبری و خودداری را نداشتند و میخواستند هرچه سریع تر بدانند نتیجه ی آزمایشات و معایناتی که حدود چند ساعت طول کشیده , چه بوده و حال محیا چه گونه است…

مهدیس جلوتر از همه ایستاد و با نگاه لرزان و براقش به دهان دکتر چشم دوخت…

-چی شد آقای دکتر ؟؟

وضعیت محیا چه جوری بود؟؟

دکتر میانسال دستی در میان موهای جوگندمی اش کشید و نگاهش را بین مسیح و مهدیس چرخاند…

مسیح نفس عمیقی کشید و به مهدیس اشاره کرد…

-خواهرم هستند دکتر …

دکتر لبخند کوتاهی بر لب نشاند و با دقت و ریز بینی, به چهره ی مضطرب مهدیس خیره شد……

-چه خواهر شوهر مهربان و دلسوزی …

باید اعتراف کنم که تا به حال همچین چیز نادری رو به چشم ندیده بودم…

سپس کاملا به طرف مسیح چرخید و دستش را روی شانه اش گذاشت…

-باید با شما در مورد مساله ی مهمی صحبت کنم , تا چند دقیقه دیگه تشریف بیارید به اتاقم تا با هم حرف بزنیم…

مرد و مردونه…

و بازهم نگاهش را به مهدیس که ناراحتی از چشمان روشنش میبارید دوخت…

با همان لبخند پر آرامشش…

-شما هم نگران نباش دخترم …

ما نهایت تلاشمون رو میکنیم که محیا بهتر از روز اولش بشه…

البته با کمک هم…

مهدیس سرش را پایین انداخت…

دلش میخواست بیشتر از حال و روز محیا بداند …

از اینکه چه اتفاقی برایش افتاده و او الان چه حالی دارد , ولی انگار چاره ایی جز صبر کردن و سکوت نداشت…

دکتر پوشه ی درون دستانش را به سینه اش فشرد و قدم زنان از جلوی چشمانشان گذشت…

مهدیس به یک باره چند قدم به سمتش برداشت…

-آقای دکتر؟؟

من میتونم چند لحظه محیا رو ببینم؟؟

فقط چند لحظه…

دکتر آرام پلک زد و از پیچ راهرو گذشت…

مهدیس نگاه شادش را به مسیح سپرد…

-ما میریم پیش محیا…

-باشه فقط زیاد سوال پیچش نکنید , محیا الان باید استراحت کنه…

منم میرم ببینم دکتر چی میگه…

مهدیس بی حرف سرش را تکان داد و به همراه سحر راهی اتاق محیا شد..

مسیح نفس تازه ایی گرفت و با قدم های محکم و استوار به سمت اتاق دکتر حرکت کرد…

حالا در بیمارستان بود…

باز هم برای گرفتن جواب آزمایش و شنیدن حرف هایش راهی اتاقی کوچک میشد…

پاهای بلند و کشیده اش کمی میلرزید و ترس و دلهره ایی کمرنگ , از بابت سلامتی محیا در وجودش نشسته بود…

ولی بازهم حسی درون وجودش میجوشید که او را امیدوار میکرد…

با قلبی مملو از امید , چند ضربه ی کوتاه به در اتاق زد و بعد از شنیدن صدای گرم و آرام دکتر وارد اتاق شد

اتاق مربعی شکل تقریبا بزرگ و دل باز, با دکوراسیون سفید وجودش را پر از آرامش کرد…

نگاه مسیح روی پنجره ی بزرگ که درختان بزرگ و سربه لک کشیده ی محوطه ی پشتش را به نمایش گذاشته بود چرخید…

-بشین…

با شنیدن صدای دکتر سهرابی نگاه از پنجره و فضای زیبایش گرفت و روی مبل سفید رنگ نشست و خود را منتظر شنیدن صحبت هایش نشان داد…

دکتر دستانش را روی میز عمود کرد و به چشمان خسته ولی منتظر مسیح زل زد…

سوال بی ربط و ناگهانی اش قلب مسیح را در سینه متلاطم کرد و خون را در رگ هایش جاری ساخت…

-خیلی دوستش داری؟؟

مسیح بی حرف به چهره ی دکتر خیره شده بود و با خود فکر میکرد…

” خیلی دوستش دارم؟ ”

دکتر سهرابی لبخند آرامی بر لب نشاند…

-عجب سوال مزخرفی پرسیدما…

وقتی خواهرت این همه واسش نگران هست و از چشماش عشق و محبت میباره , دیگه وای به حال تو…

مگه نه؟؟

مسیح لبخند آرامی بر لب نشاند و آرام زمزمه کرد…

-دوستش دارم…

-این خیلی خوبه…

دوست داشتن مهمترین نکته است و میشه هر مشکلی را به واسطه ی عشق و دوست داشتن حل کرد…

هر مشکلی رو…

حالا میدونی چه اتفاقی واسه همسرت افتاده؟؟

و چه مشکلی واسش پیش اومده؟؟

مسیح لبانش را بر هم فشرد و سرش را تکان داد…

-دیشب که کنارش بودم چند لحظه بیدار شد…

چند کلمه حرف زد…

-خب؟

– من رو شناخت … اسمم رو صدا کرد …

ازم خواست ببرمش خونه …

ولی…

ولی فکر میکنم یه بخشی از حافظه اش رو از دست داده …

یه جور فراموشی…

انگار که زمان رو گم کرده باشه و ندونه الان تو چه موقعیتی قرار داده…

انگار تو یه جور گیجی و بی خبری باشه…

دکتر سهرابی آرام پلک زد…

-فکر میکنم این رو میدونی که فشار عصبی میتونه یک دنیا مرض به دنبال داشته باشه…

و گاهی اثراتش انقدری قوی و مضر هست که دیگه کاریش نمیشه کرد…

شما که این همه همسرت رو دوست داری نباید بزاری اینجوری دچار حمله ی عصبی و شک بشه…

و اونقدری داغونش کنه که به قول خودت گم بشه…

مسیح سرش را پایین انداخت…

خودش میدانست باعث عذاب محیا است…

باعث عذاب همه…

-به هر حال این اتفاق افتاده و الان فقط باید به فکر چاره بود…

-من باید چیکار کنم دکتر …

هرکاری لازم باشه واسش انجام میدم تا حالش خوب بشه…

هرکاری…

-خانم شما دچار شک عصبی شده و به دنبال اون به قول شما یه چیزایی رو فراموش کرده…

ولی به نظر من همسر شما دچار فراموشی نشده…

اتفاقا برعکس همه چیز رو خیلی هم خوب به یاد داره و میدونی کی هست و کجاست…

در واقع اونقدری میدونه که باید…

فقط دلش نمیخواد بدونه و به یاد داشته باشه…

مسیح ناباورانه به دکتر سهرابی چشم دوخت…

-من امروز خیلی باهاش حرف زدم و خب آزمایش های لازمه هم انجام شد…

به نظر من همسر شما ترسیده…

و حالا داره از واقعیت و از تمام چیزهایی که باعث این ترس اش شده فرار میکنه…

طی شوک روحی که بهش وارد شده و ما نمیدونیم اون شک چی بوده و طی چه حادثه ایی , ترس و درماندگی تمام وجودش رو فرا گرفته…

توی تمام مدتی که باهاش حرف میزدم , رفتارهای متفاوت و عجیبی از خودش نشون میداد…

گاهی خوب حرف میزد و جواب سوال هام رو میداد…

گاهی با ناباوری به اطرافش نگاه میکرد…

نه اینکه بگم عمدی توی کار باشه و داره تظاهر میکنه نه…

در واقع هیچ کدوم این کارها دست خودش نیست…

ذهنش اینجور عکس العمل نشون داده و باعث میشه ناخداگاه اصلا به یک سری چیزها فکر نکنه و یا واسش مهم نباشه…

انگار که فراموش کرده باشه…

توی تمام اون لحظات حس میکردم داره از یک چیزی دوری میکنه…

شاید از یادآوری چیزی که باعث شده اینجوری بشه…

از اون حادثه و یا هرچیز دیگه ایی که مطلقا در موردش صحبت نمیکرد …

مسیح با چشمهای گشاد شده و صورتی درهم به دکتر نگاه میکرد…

-خب حالا باید چیکار کرد؟؟

من باید چیکار کنم؟؟

دکتر ابرویی بالا اندخت…

-من با یکی از دوستانم که روانپزشک قابل و مورد اطمینانی هست در این باره صحبت کردم…

به اعتقاد اون شک روحی توی افراد مختلف متفاوت هست و گفت که خودش شخصا باید بیمار رو معاینه بکنه تا بتونه تشخیص درستش رو بگه…

اصلا شاید نیاز باشه چند وقتی رو تخت نظر خود دکتر قرار بگیره و بستری بشه…

مسیح به یک باره از جا بلند شد…

اخم هایش را در هم کشید و دستش را در هوا تکان داد…

-ولی همسر من دیوانه نیست که نیاز باشه یک روانپزشک معاینه اش کنه…

محیا سالمه من مطمئنم…

اون من رو شناخت..

اسمم رو یادش بود…

-من نگفتم خانوم شما روانی هست پسر جان…

ولی الان و در حال حاضر دچار یک سری مشکلات روحی و روانی شده , که اگه به موقع و درست درمان نشه ممکنه دائمی و همیشگی بشه…

و روز به روز هم پیشرفت کنه…

تو این رو میخوای؟؟

مگر همین چند لحظه ی پیش نگفتی هرکاری از دستت بر بیاد واسش انجام میدی؟؟

خب راهش اینه…

باید شروع کنی و نزاری این فشار روحی و روانی بیش از این پیشرفت کنه…

مسیح نفس حبس شده و سنگینش را به بیرون فرستاد…

دستانش را به کمرش زد و سرش را پایین انداخت…

حالا حس و حال کس را داشت , که مسافت زیادی را دویده و دیگر نفس کم آورده…

ریه هایش سنگین و قفسه ی سینه اش منقبض شده بود…

-آروم باش پسرم…

این تنها راهی هست که میتونی محیا رو نجات بدی…

مگر نگفتی دوستش داری؟؟

مسیح مطیعانه سرش را تکان داد…

-اگر اینجوری محیا سالم و مثل روز اولش میشه من حرفی ندارم…

حالا بگید من باید چیکار کنم؟؟

دکتر سهرابی روانویس مشکی اش را در دست فشرد و مشغول نوشتن شد…

-ببرش به این آدرسی که واست مینویسم…

من با دکتر امیری , همون دوستم رو میگم , صحبت کردم و وضعیت رو واسش گفتم…

اونجا دکتر خودش معاینه میکنه و اگر لازم باشه توی کلینیک اش بستریش میکنه تا بهبودی کامل…

مسیح دستش را دراز کرد و برگه ی خط خطی شده را از دستان چروک خورده ی دکتر گرفت…

با تمام نفرتش از بیمارستان و بوی الکل و تمامی سفید پوشان , با تمام حس انزجار و خفگی اش , ولی حس خوبی به این دکتر میانسال داشت…

حس میکرد او را دوست دارد و از وجود آرام او آرامش میگیرد…

برگه ی کوچک را در جیبش گذاشت…

سپس دستش را به طرف دکتر سهرابی دراز کرد…

دکتر دستش را محکم فشرد…

-مراقب همسرت باش جوون …

هیچ گاه اجازه نده که ناملایات زندگی روح پاک و حساسش رو تخریب کنه…

اون مثل یک گل باید همیشه شاداب و با طراوت باشه…

سعی کن باغبان خوبی باشی…

اجازه نده باد و طوفان پژمرده اش کنه…

مسیح چشمانش را بر هم فشرد و از اتاق خارج شد و به سمت اتاق محیا حرکت کرد…

در حالی که مدام به محیا و حرف های دلنشین دکتر فکر میکرد…

هرچه بیشتر به رفتار گذشته و زندگی مشترکشان می اندیشید , خودش را بیش از پیش مقصر میدانست و محکوم میکرد…

حالا در ذهنش فقط یک جمله نقش میبست…

“او ناخواسته انتقام چه کسی را از چه کسی گرفته بود؟؟”

با چهره ایی متفکر از ماشین پیاده شد…

ابتدا نگاهی به آسمان سیاه و بی ستاره شب انداخت …آسمانی که گویی در سیاهی مطلق فرو رفته بود…

آن شب حتی ماه روشن و درخشان را در آسمان نمیدید…

سپس نگاه گرفته اش را از دل سیاه آسمان گرفت و سرش را نزدیک شیشه ی ماشین قرار داد…

-فردا کی برمیگردی بیمارستان؟؟

مسیح که از خستگی بیش از حد , دیگر توانی در بدن نداشت , سرش را به صندلی کرم رنگ ماشین تکیه داد و چشمانش را بست…

-اول میرم به کلینیکی که نامجو بهم گفت واسه انجام تست…

نفسش را با فاصله ی تقریبا زیادی به بیرون فرستاد و به چشمان نگران خواهرش نگاه کرد…

-بعدش میام دیگه…

-همون موقع جواب آزمایش رو بهت میدن؟؟یا باید صبر کنی؟؟

مسیح سرش را تکان داد…

-نمیدونم مهدیس…

تا نرم اونجا مشخص نمیشه…

-مسیح؟؟

من واقعا نگرانت هستم…

بهم قول بده مواظب خودت باشی داداشی…

هرچیزی که شد و هر اتفاقی که افتاد سفت و محکم باش…

مسیح همیشگی باش…

باور کن یک سری آدمها ارزشش رو ندارن که بخوای واسشون…

مسیح با اخم هایی در هم گره خورده و فکی سفت و منقبض سوییچ را چرخاند…

با روشن شدن ماشین مهدیس حرفش را خورد…

عقب ایستاد و به رفتن برادرش چشم دوخت و وقتی مسیح و ماشین خاکستری اش از دیدش خارج شد , به سمت درب ورودی بیمارستان به راه افتاد…

مدام حرف هایش را در ذهن مرور میکرد , تا کاملا عادی و طبیعی صحبت کند…

میخواست درست مثل همیشه باشد…

مهدیس همیشگی…

حتی بهتر و مهربان تر از همیشه…

حالا میخواست خواهر شوهر مهربان و فداکاری باشد که هیچ گاه نخواسته بود باشد…

نه برای او…

ته دلش کمی شور میزد و دلواپس بود…

ولی تمام ناراحتی و نگرانی اش بابت مسیح و امیر حسین بود , نه آن زنی که حتی به عنوان زن برادرش هم قبولش نداشت…

از او و چهره ی جذابش متنفر بود…

چندین نفس عمیق و پشت سرهم کشید و به دنبال نشانی که مسیح به او داده بود , راهی اتاق های ردیف و پشت سرهم شد…

پشت در اتاق 212 چند لحظه مکث کرد…

چشمانش را بست و با اراده ایی محکم و قوی تر , همراه با حس نفرتی که حالا بیشتر از هر زمانی در رگ هایش جاری بود و او را استوار تر میکرد , دستگیره ی سرد اتاق را پایین کشید و وارد شد…

با ورد ناگهانی اش پریسان تکان بدی خورد و هراسان و شتاب زده از جا پرید…

با چشمان گشاد شده و مضطربش به در اتاق و مهدیس چشم دوخت…

گویی که منتظر فرشته ی مرگ باشد…

منتظر رسیدن عذاب…

مهدیس با دیدن حالتش ناچارا لبخند آرامی بر لب نشاند و نزدیک شد…

در حالی که دست مشت شده اش را داخل جیب اش فرو میبرد , تا هیچ کسی غیر از خودش متوجه این لرزش خفیف نشود…

-ببخشید پریسان جان ترسوندمت…

پریسان هاج و واج نگاهش میکرد…

زبانش کاملا بند آمده بود و توان سخن گفتن و یا حتی قدمی از قدم برداشتن نداشت…

فقط به طور عجیبی دلش میخواست از انجا فرار کند…

با تمام وجودش بدود و هرچه میتواند از آنجا دور شود…

ولی اسیر بود…

اسیر کودک بیمارش که مانند طناب دست و پایش را بسته بود…

مهدیس باز هم جلو رفت و دقیقا رو به رویش ایستاد…

-گفتم شاید خواب باشی واسه همین در نزدم که بیدارت نکرده باشم…

بازم ببخشید انگار خیلی ترسیدی…

پریسان پس از چند لحظه که از بهت اولیه اش کم شده بود , نفس سنگین و پر لرزشش را به بیرون فرستاد و دستش را روی گلویش که به شدت خشک شده بود فشرد…

نگاهش روی چشمان آرام و کمی سرخ مهدیس میچرخید و ذهنش در حال مرور حرف هایش که هیچ خصومتی در آن دیده نمیشد…

کمی آرام گرفت و توانست دوباره روی صندلی اش بشیند…

در حالی که با خود میگفت اونجور وارد شدنت از صد تا در زدن بدتر بود…

و در دل به او که آنجور باعث ترسش شده بود , فحش میداد…

مهدیس نگاه کنجکاوش را از او گرفت و به سمت تخت امیر حسین برگشت…

در یک لحظه همه چیز از یادش رفت و چشمان عسلی اش پر از اشک اندوه شد…

حالا عذاب و رنج دیدن واقعیت , صد برابر بدتر از شنیده هایش بود…

هیچگاه فکرش را نمیکرد که امیر کوچک و زیبا را روزی در این حالت ببیند…

لبش را به دندان گرفت و ارام گریست , برای کودکی که آنجور بی گناه و معصوم روی تحتی بزرگ اسیر شده بود…

صدای آه کشیدن پریسان او را به خود آورد…

با دست آرام اشک هایش را پاک کرد و گوشه ی تخت نشست…

-واقعا متاسفم…

وقتی مسیح از اتفاقی که واسه ی امیر افتاده واسم گفت , به یک باره تمام وجودم آتیش گرفت…

خیلی ناراحت شدم…

آخه این بچه ی بی گناه تقاص چی رو داره پس میده؟؟

این جزای کدوم گناهه؟؟

پریسان خود را روی صندلی جمع کرد…

به یک باره تمام موهای تنش سیخ شد و ارزش خفیفی بر اندامش نشست…

هنوز از چیزی خبر نداشت…

نه از مسیح که از ظهر آنجور غیبش زده بود و از گرفتن جواب آزمایشش…

ولی این رفتار مهدیس نشان از آرامش و بی خبری داشت…

مهدیس پس از چند لحظه نگاه کردن به ان تخت پر عذاب , به سمت پریسان برگشت و به چشمان خسته و پریشانش زل زد…

-مسیح امروز عصر اومد خونه و گفت تو این چند روز چی شده…

دلم واسه غم چشماش گرفت…

حالش اصلا خوب نبود…

در ضمن خیلی خسته بود و گفت هزار جور کار و گرفتاری داره و نمیتونه شب رو بیاد بیمارستان…

واسه همین از من خواست بیام پیشتون تا تنها نباشید…

خیلی هم نگرانت بود…

ازم قول گرفت شب رو بیدار بمونم تا تو یکم بخوابی…

گفت دیشب هم نخوابیدی…

پریسان به چشمان نم دار مهدیس خیره شد…

-خودش کجا رفت؟؟نگفت کی میاد؟؟

-رفت خونه کمی استراحت کنه…

گفت فردا صبح میاد بیمارستان , البته اگه کارهاش زود تموم بشه…

مثل اینکه یه آزمایش داده قراره فردا بیاد جوابش رو بگیره…

پریسان در جایش تکانی خورد…

-چه آزمایشی؟؟

-مسیح بهم گفت که اون آزمایشگاه قبل از ازدواجتون چه اشتباهی کرده , مثل اینکه دوباره آزمایش داده ولی امرزو جوابش آماده نبوده…

بیشتر عصبانیتش هم از همین بود…

بهش گفتن فردا آماده میشه…

گفت اگه خودم رسیدم بیام که هیچ وگرنه بگو پریسان بره جواب رو بگیره…

پریسان نفس حبس شده اش را به بیرون فرستاد …

گویی بعد از ساعت ها توانست نفس راحتی بکشد…

لبخندی عمیق بر لبانش نقش بست…

-حتما…

خودم فردا صبح میرم میگیرم…

به مسیح هم خبر میدم که با خیال راحت به کارش برسه…

اصلا نیازی نیست اون این همه راه رو بیاد…

خب ما که هستیم…

مهدیس پلک زد و نگاهش را به امیر دوخت…

دست کوچکش را در دست گرفت و آرام بوسید…

دیگر تحمل نگاه کردن به چهره ی پریسان را نداشت , در حالی که به خوبی حس میکرد رفتارش مشکوک است…

-برو یکم استراحت کن تا واسه فردا سرحال باشی…

من خودم پیش امیر میمونم…

پریسان با لبخند سرش را تکان داد و از جایش بلند شد تا روی مبل گوشه ی اتاق کمی دراز بکشد…

حالش کمی بهتر بود و از دلهره های حال بهم زنش کم شده بود…

حالا بهتر میتوانست نفس بکشد و کمی بخوابد , بی اینکه از فردا و رو شدن خیانت بزرگش بترسد…

چشمانش را برهم گذاشت و به چند ثانیه نکشید که از خستگی بیهوش شد…

با لذت و حس دوست داشتنی عمیق ، به چشمان باز و تیره ی امیر حسین نگاه میکرد…

سفیدی چشمانش به زردی میزد و حالت نگاهش بیمار گونه بود…

صورت کوچک اش لاغر شده بود و مثل همیشه رنگ پریده به نظر میرسید…

دستان کوچکش را در هوا و جلوی چشمانش تکان میداد و همراه با صداهای آرامی که از خود در می آورد ، بازی میکرد…

مهدیس موهای نرم و نازکش را نوازش کرد…

چقدر این کودک کوچک و آرام را دوست داشت و چقدر دلش میگرفت برای صورت تکیده و حال ندارش…

لبانش آرام میخندید ، ولی چشمان بی خواب و خسته اش پر از غم وناراحتی بود…

پر از آه و حسرت…

پس از لحظه ایی نگاهش را از کودک سحرخیز رو به رویش گرفت و به ساعت مچی اش دوخت…

ساعت 7 صبح بود و دل بیتاب اش ، در سینه آرام و قرار نداشت…

تمام شب گذشته را بیدار مانده و به امروز فکر کرده بود و اتفاقاتی که پیش رو داشت…

حوادثی که ممکن بود روی دهد…

وقتی به روزهای آینده و فرداها فکر میکرد ، حالت تهوع میگرفت و حسی بد تمام وجودش را در برمیگرفت…

با اینکه دل خوشی از پریسان نداشت و به هیچ عنوان از او خوشش نمی آمد ، ولی دلش به حال برادرش و این کودک بینوا میسوخت و دلش نمیخواست زندگی تنها برادرش خراب شود…

زندگی که میدانست برادرش دوست داشته…

برایش مهم و باارزش بوده…

با شنیدن صدای زنگ کوتاهی ، سریع گوشی اش را از روی تخت چنگ زد و پیام تازه رسیده را باز کرد…

پیامی که از طرف مسیح برایش آمده بود ، باعث شد قلبش در سینه فرو بریزد و دستانش کمی بلرزد…

چشمانش روی کلمات میگشت و هر لحظه وجودش بی قرار تر شد…

“بیا توی محوطه ی بیرون من منتظرت هستم”

دستش را به پیشانی عرق کرده اش کشید…

گوشی را درون کیفش رها کرد و از جایش بلند شد…

کف دست خیس و عرق کرده اش را روی ملافه های سفید کشید و بوسه ی آرام و لرزانی بر صورت امیر حسین زد…

امیر حسین با چشمان درشت و قهوه ایی اش ، نگاهش کرد و پس از چند ثانیه آرام ولی صدا دار خندید…

اشک در چشمان مهدیس حلقه زد…

در آن لحظه حس میکرد ، دستان قوی و نیرومندی گلویش را به شدت میفشارد…

حس خفگی داشت…

تمام تنش و بیش از همه سرش درد میکرد و هر لحظه بی طاقت تر میشد..

دیگر توان ایستادن و نگاه کردن نداشت…

رویش را برگرداند ، نگاه کوتاهی به پریسان انداخت که هنوز در خواب به سر میبرد…

خشم و نفرت به جای غم و اندوه در چشمانش نشست…

لبانش را با انزجار خاصی جمع کرد و بی معطلی از اتاق بیرون زد…

قدم هایش ناخداگاه تند و سریع شده بود…

تقریبا میدوید ، تا هرچه زودتر از آن محیط خفقان آور خلاص شود…

دور شود…

از آنجا متنفر بود…

دستانش را مشت کرد و به خود نهیب زد تا آرام باشد…

تا صبوری کند…

حس خوبی نداشت و نمیدانست چرا یک دفعه ایی این همه استرس گرفته…

انگار به نوعی همه چیز روی دور تند افتاده بود و او از این همه تندی میترسید و هراس داشت…

او از فردا و فاش شدن حقیقت هراس داشت…

در شیشه ایی بزرگ را حل داد و وارد محوطه ی بیرونی بیمارستان شد…

سرش را دور تا دور چرخاند و با نگاهش به دنبال مسیح که کمی آن طرف تر به درختی تکیه داده بود گشت…

مهدیس با قدم هایی که حالا آرام و بی حس شد بود ، به سمتش رفت و در چند قدمی اش ایستاد…

از صورت و حالت غم بار چشمانش چیزی نمیفهمید…

پر هراس صدایش زد و به صورت برادر خیره شد…

صورتی که ته ریش های در آمده معصوم و مظلومش کرده بود…

-مسیح؟؟

صدای مسیح ولی آرام و خش خورده بود…

-تو دیگه برو خونه…

دیگه نیازی نیست اینجا باشی…

برو…

مهدیس جلوتر ایستاد و به لباس روشن مسیح چنگ زد…

-چی شد؟؟

-تا یک ساعت دیگه مشخص میشه…

نمیخوام هیچکسی اینجا باشه ، تو هم برو خونه مهدیس مامان تنهاس…

-مسیح؟؟

هنوز که چیزی مشخص نشده ، خواهش میکنم بزار پیشت بمونم…

من نمیخوام تنهات بزارم…

-مشخص میشه…

تا یک ساعت دیگه خود دکتر نامجو بهم زنگ میزنه و جواب رو میده…

حالا برو…

الان میخوام تنها باشم…

-من نگرانتم…

مسیح چند قدم به جلو برداشت و پشت به مهدیس ایستاد…

-نباش…

سپس با قدم هایی که سعی میکرد محکم و استوار باشد ، به طرف ساختمان سفید رنگ رو به رویش حرکت کرد…

به سمت زندگی سر در هوایش…

مهدیس به رفتن برادرش نگاه میکرد …

برادری که ناخواسته به سوی زندگی و سرنوشتی که برایش رقم خورده بود میرفت…

زندگی که در همسر خیانت کار و فرزند بیماری که گویی از آن او نبود ، خلاصه میشد…

دیگر نه زندگی و نه هیچ چیز دیگری متعلق به او نبود…

انقدر نگاه کرد ، تا مسیح از جلوی دیدگانش محو شد…

به درخت پشت سرش تکیه داد…

سرش را به سمت آسمان بلند کرد و به هوای گرفته و ابری خیره شد…

ولی در میان آن همه غم و گرفتگی بازهم خدا را میدید…

خدایی که همیشه و همه جا مواظب بندگانش بود…

دستش را دور بازوی محیا حلقه کرد و لبخند آرام و پر محبتی به رویش زد…

-میتونی راه بیای عزیزم؟؟

محیا بی حرف سرش را تکان داد و سعی کرد صاف و مستقیم راه برود تا بیش از این به مهدیس و سحر ، که همانند دو نگهبان دو طرفش را گرفته بودند تکیه نکند…

در آن لحظه مغزش خالی خالی بود و به هیچ چیز فکر نمیکرد…

هیچ چیز در ذهنش نبود…

دیگر درگیر فکرهای مختلف و عجیب غریب هم نبود…

حالا دیگر وجودش خالی و تهی از هرچیزی شده بود…

نه پریشان و نه آشفته حال…

مسیح پس از انجام کارهای ترخیص و برداشتن وسایل محیا ، با قدم های سریع و بلند خود را به آنها و ماشین رساند…

در جلو را برای محیا باز کرد و دستش را به طرف اش گرفت تا برای نشستن کمکش کند…

محیا با چشمان بی تفاوت اش به مسیح که منتظر کنار در ایستاده و دستان یاری دهند اش که به سمتش دراز شده بود ، نگاه کرد…

چشمان سرد و طرز نگاه کردنش ، تن مسیح را مور مور کرد…

سپس سرش را پایین انداخت و به طرف در عقب حرکت کرد و در کنار سحر نشست…

مسیح نفسش را به بیرون فوت کرد و پس از چند لحظه ماشین را دور زد و پشت فرمان نشست…

به محض جای گرفتن در ماشین ، از آینه نگاهی به محیا انداخت…

محیایی که انگار دیگر او را نمیدید…

سرش را روی شانه ی سحر گذاشته و چشمانش را بسته بود…

صورتش آرام و بی خیال بود…

گویی در این دنیا هیچ گونه دغدغه ایی نداشت…

با صدای بسته شدن در جلو و نشستن مهدیس کنارش ، به خودش آمد…

نگاه از محیای آرام گرفت و ماشین را به سمت کلینیک دکتر امیری به حرکت درآورد…

در حالی که مدام با خود فکر میکرد ،که محیا دیگر هیچ چیز را نمیبیند یا فقط او را نمیبیند…

و شاید هم نمیخواهد ببیند…

مهدیس نگاهی به مسیح انداخت ، که متفکر و در سکوت رانندگی میکرد…

دستش را به جلو برد و ضبط ماشین را روشن کرد تا کمی جو موجود را عوض کند…

سپس با لبخند به سمت عقب برگشت…

-خوبی محیا جونم؟؟

بهتری؟؟

درد نداری؟؟

محیا برای لحظه ایی چشمانش را باز کرد و آرام پلک زد…

مسیح از آینه به چشمان سیاه و خاموشش نگاه کرد…

هرگاه نگاهش میکرد ، دلش میگرفت از دیدن سیاهی چشمان آهویی اش…

چشمانی که دیگر نمیدرخشید…

برق نمیزد…

نمیخندید…

لبانش را پر حرص برهم فشرد و در دل خودش را لعنت کرد…

تمام گذشته اش را هم…

صدای آرام و بی حال محیا باعث شد ، بار دیگر نگاهش را به او و چشمانش بسپارد…

به اویی که اصلا نگاهش هم نمیکرد…

او را نمیدید…

-کجا میریم؟؟

مهدیس دستش را به سمت عقب برد و دست سرد محیا را در دست فشرد…

-داریم میریم کلینیک…

باید مطمئن بشیم که حالت خوبه و هیچ مشکلی نداری…

سلامتی تو از هرچیزی واسه ی ما مهمتره عزیزم…

سیاهی چشمان محیا به طرف چپ چرخید و در چشمان نگران مسیح قفل شد…

حالا صدایش کمی بغض آلود بود…

کمی نالان…

-من هیچ مشکلی ندارم…

مسیح با حرص و نفرت ، دنده را جا به جا کرد و پایش را بیش تر بر پدال گاز فشرد…

سحر سر محیا را بیشتر به خود فشرد و کنار گوشش زمزمه کرد…

-آروم باش دختر خوب…

آروم باش…

به زودی همه چیز درست میشه…

من مطمئنم…

محیا بازهم چشمانش را بست و بازهم فکر کرد ، که هیچ مشکلی ندارد…

دیگر در طول مسیر هیچ یک حرفی نزدند و در سکوت به آهنگ ملایمی که پخش میشد ،گوش میکردند…

هرکس در فکر و خیال خودش به سر میبرد…

فقط محیا بود که به هیچ چیز فکر نمیکرد و دیگر ذهنی آشفته و درگیر نداشت…

قبل از رسیدن به کلینیک ، سحر را به اصرار خودش در نزدیکی خانه اش پیاده کردند…

با تمام وجود دلش میخواست در کنار محیا باشد و از او مراقبت کند ، ولی امتحانات اش نزدیک بود و کلی درس عقب افتاده و نخوانده داشت…

در ضمن میدانست که با وجود مهدیس که همه جوره مواظب و حامی اوست ، دیگر جای هیچ نگرانی نیست…

مسیح به خاطر این چند روز و تمامی زحماتش از او تشکر کرد و به راهش ادامه داد…

با رسیدن به مقصد مورد نظر، ماشین را در پارکینک کوچک و خصوصی مهر پارک کرد…

مهدیس سریع از ماشین پیاده شد و به محیا نیز کمک کرد از ماشین پیاده شود…

زیر بازویش را گرفت و بوسه ی گرمی بر صورتش زد…

آرام و آهسته قدم برمیداشت ، تا برای محیا کوچکترین مشکلی پیش نیاید…

-قربونت بشم الهی ، چرا با خودت اینجوری کردی آخه؟؟

من چقدر بهت گفتم مواظب خودت باش و این همه خودت رو عذاب نده ، ولی گوش نکردی…

اصلا اون شب چه اتفاقی واست افتاد محیا؟؟

هان؟؟

با من حرف نمیزنی خواهرم؟؟

محیا به رو به رویش چشم دوخته بود و قدم های کوچکی برمیداشت…

-کدوم شب؟؟

مهدیس آهی کشید و سرش را تکان داد…

پس از چند لحظه مسیح هم خودش را به آنها رساند و در کنار محیا قرار گرفت…

در کنار همسرش…

هر سه باهم و در کنار هم ، وارد کلینیک شیک و فوق العاده تمیز و زیبای مهر شدند…

بوی خوش گل مریم در فضای کوچک سالن انتظار پیچیده بود و آرامش را به رگ و پی همه تزریق میکرد…

مسیح از مهدیس خواست روی صندلی بشینند و خودش به سمت میز منشی حرکت کرد ، تا نامه ی دکتر سپهری را نشانش بدهد…

مهدیس محیا را روی صندلی های شکلاتی رنگ نشاند و دستش را در میان دستانش گرفت…

محیا سرش را به دیوار پشت سرش چسباند و چشمانش را برهم گذاشت…

خسته بود و دلش میخواست بخوابد…

خوابی عمیق و طولانی…

مهدیس با دقت به اطرافش نگاه کرد…

همه چیز زیا و مرتب چیده شده بود…

چندین نفر روی صندلی های دور تا دور سالن نشسته بودند و انتظار میکشیدند…

انتهای سالن راهروی مارپیچی بود ،که به واسطه ی چندین پله از سالن جدا میشد…

منشی قرار ملاقاتشان با دکتر امیری را چک کرد و از مسیح خواست چند دقیقه ایی منتظر بمانند تا دکتر بیاید…

مسیح در حالی که چشمانش سرشار از استرس و اضطراب بود ، در کنار محیا نشست…

روی صندلی خم شد وکاملا به طرفش برگشت…

-نگران هیچ چیز نباش باشه؟؟

من کنارت هستم…

محیا به طرفش برگشت و طوری نگاهش کرد ، که مسیح خود را عقب کشید و به صندلی اش تکیه داد…

انگار که با نگاهش به او میگفت ، بود و نبودت برای من اهمیتی ندارد…

دیگر ندارد…

و من دیگران نگران هیچ چیز نیستم…

دیگر نیستم…

پس از چند ثانیه ی کوتاه ، همراه با باز شدن در چوبی و به گوش رسیدن صدای قدم هایی محکم در فضا و به دنبالش پیچیدن بوی خنک ادکلان مردانه ایی ، منشی جوان با احترام و لبخند از پشت میز بلند شد…

-سلام دکتر…

نگاه مسیح روی مردی با کیف چرمی در دست ،که حالا پشت به او و جلوی میز منشی ایستاده بود چرخید…

-سلام بانو…

چه خبر ؟؟ اوضاع خوبه؟؟

همه چیز مرتبه؟؟

-بله دکتر مگه میشه مرتب نباشه…

خیالتون راحت مشکلی نیست…

فقط اینکه راستی بیمار سفارشی دکتر سپهری هم چند دقیقه ایی هست که اومده و منتظرتونه…

سپس به پشت سرش اشاره کرد…

-جدا؟؟

چه خوب اتفاقا خودم هم منتظرشون بودم…

دکتر خوش بو و خوش پوش ، روی پاشنه ی پا چرخید…

مهدیس و مسیح هم زمان از جایشان بلند شد…

در همان لحظه نگاه مسیح ، قبل از هرچیزی روی چشمان خوشرنگ اش خیره ماند…

برای لحظه ایی چشمانش سوخت ، از سبزی خوشرنگ چشمان آن دکتر جوان…

از آن رنگ متنفر بود…

نفرت در تمام جانش نشست…

ناخواسته چهره اش در هم شد و کمی سرش گیج رفت…

در آن لحظه فقط دلش میخواست ، دست محیا را بگیرد و از آنجا برود…

دور شود…

دکتر جوان دستش را به طرف مسیح دراز کرد…

-سلام…

بنده امیری هستم…

ارسلان امیری…

مسیح با اکراه به او دست داد…

-مهران هستم…

دکتر امیری لبخندی زد و با ادب و احترامی خاص و مخصوص به خود ، به مهدیس نیز سلام کرد…

مهدیس ولی چهره اش درهم نشد، از دیدن خوشرنگی چشمانش…

به نظرش چشمانش زیبا و غرق در مهر و مهربانی بود…

چشمانی که پر نور میدرخشید…

ارسلان نگاهش را بین مهدیس و مسیح چرخاند و در آخر به محیا که سر به زیر ، با دستانی در هم گره کرده روی صندلی ، دقیقا وسط آن دو نشسته بود دوخت…

-خب این مورد سفارشی دکتر سپهری کجاست؟؟

ارسلان بار دیگر به مهدیس نگاه کرد و بازهم لبخند زد…

-مورد ما خجالتی تشریف دارن؟؟

مهدیس از دیدن چال حک شده ، در گوشه ی راست صورت دکتر امیری بی اراده لبخند زد…

-نه دکتر فقط امروز کمی بی حوصله و بی حرف شده…

والا همچین هم خجالتی نیست…

مسیح دندان هایش را پر حرص برهم فشرد و کنار محیا نشست…

دستش را از پشت دور صندلی و بازوی محیا حلقه کرد…

-محیا؟؟

میخوای بریم؟؟

اگه راحت نیستی و بخوای از اینجا میریم….

همین الان…

محیا نگاهش را تا چشمان نگران مسیح بالا آورد…

-میخوام بمونم …

مسیح بازویش را آرام نوازش کرد…

-هرچی تو بخوای همون میشه عزیزم…

هرچی…

دکتر با نوک پایش ضربه ایی محکم ، روی پارکت های قهوه ایی سالن زد که باعث شد مسیح با اخم از صندلی اش جدا شود…

-دقیقا از60 ثانیه دیگه حق ویزیبت شما شروع میشه بانو…

محیا سرش را بالا گرفت و به صورت دکتر ارسلان امیری نگاه کرد…

سپس بی حرف از روی صندلی بلند شد…

دکتر امیری به منشی اش اشاره کرد و دستش را به سمت همان راهروی مارپیچ بلند کرد…

-طبقه ی دوم … در آخر …

محیا نگاهی به مهدیس انداخت و با قدم هایی که کمی میلرزید به همراه منشی که حالا در کنارش ایستاده بود ، به سمت آن راهروی پر پیچ و خم حرکت کرد…

ارسلان کارتی از درون کیفش بیرون کشید و به سمت مسیح گرفت…

-دیگه شما میتونید تشریف ببرید مهران عزیز…

خودم باهاتون تماس میگیرم…

شماره من هم خدمتتون باشه ، تا هرموقع خواستین بتونید باهام تماس بگیرید…

ولی سعی کنید تا جایی که امکانش هست مزاحم من ومریضم نشید…

مسیح اخم کرد…

-ولی همسرم؟؟

-همسرتون حالش خوبه نگران نباشید…

مهدیس کمی جلو رفت و بازوی مسیح را در دست فشرد…

-خب ما کی بیایم دنبالش؟؟

-گفتم که باهاتون تماس میگیرم…

ولی مطمئنن تا 3 و یا حتی 4 ساعت دیگه اینجا مهمون من هستن…

و البته طی این ساعت گوشی من هم خاموش…

سپس دستش را به نشانه ی خداحافظی بالا برد و به سمت همان راهرو حرکت کرد و نگاه خیره ی مسیح و مهدیس را پشت سرش جا گذاشت…

مسیح هنوز سرجایش ایستاده بود و با چشمانی مملو از تعجب و نگرانی ، به آن راهرو نگاه میکرد …

راهرویی که با چراغ های کوچک آبی و بنفش مزین و نورانی شده بود…

مهدیس بازویش را در دست فشرد…

-بهتره بریم بیرون ، با اینجا ایستادن چیزی حل نمیشه…

بودن ما هم مشکلی رو حل نمیکنه…

بهتره اجازه بدیم دکتر امیری با علم و تجربه ی مخصوص به خودش ، کارش رو انجام بده…

مسیح با چشمانی سرخ وگرد شده از خشم به طرفش برگشت ، در حالی که سعی میکرد صدای پر حرص و خش دارش آرام باشد و به گوش کسی جز خودش و مهدیس نرسد…

-واسه چی نخواست ما اینجا باشیم اون هم توی اولین جلسه؟؟

اصلا اون دکتر لعنتی به چه حقی ما رو بیرون کرد و محیا رو با خودش برد؟؟

به نظر من که رفتارش مشکوک بود…

نباید الکی بهش اعتماد کنیم ، من نمیخوام به هیچ عنوان محیا کنار اون آدم عجیب و غریب باشه…

مهدیس با اینکه حال خودش هم بهتر از حال مسیح نبود ، با تمام نگرانی ها و اضطرابی که داشت لبخند آرامی بر لب نشاند و سعی کرد برادرش را آرام کند…

-آخه دیوانه کجاش مشکوک بود بنده خدا…

اون فقط داره به وظایفش عمل میکنه و مثل ما میخواد به محیا کمک کنه ، به همین زودی یادت رفت دکتر سهرابی چی گفت؟؟

اون خودش دکتر امیری رو به ما معرفی کرد و گفت اگر کسی بتونه به بهترین شکل ممکن، به محیا کمک کنه فقط اونه…

در ضمن تو نباید اینجوری به همه عالم و آدم بدبین و بی اعتماد باشی مسیح…

همه ی آدمها مثل هم نیستن…

دروغ نیستن…

این شک و تردید های تو تمامش بی مورد هست…

مسیح تند و پشت سرهم پلک زد…

او دیگر به این راحتی ها به کسی اعتماد نمیکرد…

او زخم خورده ی اعتمادش بود…

ولی حالا همه چیز مربوط به محیا میشد و او با تمام وجود دلش میخواست کمکش کند…

مهدیس از اینکه مسیح کمی آرام شده بود، خوشحال شد و بلافاصله دستش را به سمت در کشید…

-در ضمن من با شما کار دارم خان داداش…

فکر نکن به این راحتی ها از دستم راحت شدی که اصلا اینطور نیست…

هنوز خیلی حرف ها هست که میخوام بشنوی…

مسیح در حالی که به دنبال مهدیس از کلینیک مهر خارج میشد ، برای لحظه ایی برگشت و پشت سرش را نگاه کرد…

ولی راهروی رنگی و پیچ دار ، خالی از حضور محیا بود…

خالی خالی…

گویی که هیچ گاه آنجا نبوده و در میان رنگ های ملایمش گم نشده…

صدای مهدیس و فشرده شدن دستش ، او را از فکر و خیال بیرون کشید و در حالی که سعی میکرد ، با تمرکز کافی به حرف هایش گوش کند با او هم قدم شد…

-مسیح من باید باهات حرف بزنم…

یه چیزی هست که باید بدونی و در واقع باید بدونم و این بهترین فرصت هست تا کمی باهم حرف بزنیم…

حالا تو برو ماشین رو از پارکینگ بیار ، من همین جا منتظرت میمونم تا برگردی…

بعدش هم بریم یه گوشه ایی بشینیم و راحت حرف بزنیم…

مسیح سرش را به اطرافش چرخاند و دور و برش را جست و جو گرانه نگاه کرد…

هیچ دلش نمیخواست از این خیابان دور شود…

نمیخواست محیا را آنجا و در کنار آن مرد ، باچشمان سبزش تنها رها کند…

با دست به آن طرف خیابان اشاره کرد…

به پارک کوچک و سرسبزی که پیش رویشان قرار داشت…

-بریم اونجا…

هوا هم خوبه ، دلم میخواد کمی قدم بزنم…

حرف هم میزنیم…

مهدیس ریز بینانه نگاهش کرد و در حالی که یک تای ابرویش را بالا می انداخت ، لبخند شیطانی بر لب نشاند…

از همان لبخند های قدیمی که مسیح عاشقشان بود…

-نه بابا تو فکر کردی من گوشام مخملی هست مسیح؟؟

واقعا من رو چی فرض کردی…

که هوا خوبه و میخوای قدم بزنی ، اصلا هم نمیخوای از محیا دور شی؟؟

مسیح سرش را کمی بالا داد و هم زمان گوشه ی لبش کمی بالا رفت…

چشمان عسلی مهدیس بعد از مدت ها ، از دیدن لبخند کمرنگ ولی واقعی مسیح برق زد…

شاد شد…

سپس بی درنگ روی پاشنه ی پا بلند شد و مانند گذشته ها ، صورت خسته اش را محکم و پر مهر بوسید…

بی توجه به آدمهای اطراف و نگاه های کنجکاو…

فقط بوسید برادرش را…تنها رگ و ریشه اش را …

هم خونش را…

لبخند مسیح عمیق تر شد…

واقعی تر…

سپس دست مهدیس را کشید و به آن طرف خیابان ، به سمت پارک زیبا و آرامش بخش برد…

پارکی که فضای سبز و پر گل اش باعث میشد ، نفس های عمیق و پشت سرهم کشید…

مهدیس کنار حوض سنگی و پر آب ، همراه با فواره های رقصان ایستاد و به آب پاک و زلال چشم دوخت…

مسیح هم کنارش ایستاد و نگاهش به کمی آنطرف تر و زمین بازی کشیده شد…

به جایی که دختر و پسر های کوچک ، مشغول بازی و شلوغ کاری های کودکانه بودند…

میخندیدند و جیغ های سرخوش میکشیدند…

در همان لحظه نگاهش روی پسر بچه ی کوچکی ،که تند و سریع میدوید و از دست مادرش فرار میکرد میخکوب شد…

مادر با لبخند دنبالش میکرد و قهقه های شیرین پسر با آن قد و بالای کوچک اش ، فضای پارک را پر کرده بود…

داشت از دیدنشان غرق در لذت میشد که ، صدای مادر آن کودک همانند خنجری تیز و برنده ، قلب پاره پاره اش را باری دیگر شکافت و خون چکان کرد…

زخم کهنه اش سرباز کرد و جایش ســـــوخت…

“وایسا آتیش پاره

الان میگیرمت امیر حسین”

چشمانش را محکم بر هم فشرد و لبانش را با دندان گازگرفت…

در آن لحظه تصویر کودکی بی جان با صورتی بی رنگ ، پیچیده شده در ملافه سفید پیش چشمانش جان گرفت…

مهدیس که متوجه حالت و نگاهش شده بود ، سریع رو به رویش قرار گرفت و مسیح را مجبور کرد به او نگاه کند و نه هیج جای دیگری…

-مسیح؟؟

نشنیدی چی گفتم بهت؟؟

گفتم میخوام باهات حرف بزنم حواست به من هست یا نه؟؟

مسیح سرش را تکان داد …

سپس به سمت عقب برگشت ، روی نیمکتی نشست و بازهم نگاهش را به همان زمین بازی دوخت…

مهدیس کنارش نشست و کیفش را کنار پایش گذاشت…

-حالا بگم؟؟

-بگو عزیزم ،گوشم با توست…

میشنوم…

-همونطور که خودت هم میدونی ، چند روز پیش محیا اومد خونه…

بعد از چند ماه…

تا اون روز فقط هر از گاهی تلفنی باهاش حرف میزدم و حالتون رو میپرسیدم…

هیچ دلم نمیخواست توی اون اوضاع که میدونستم ، مثل زندگی همه ی زن و شوهرها عادی و طبیعی نیست ، مزاحمتون بشم…

خودتم که همه جوره دوری میکردی و به خونه نمیومدی…

مهدیس نفس آه مانندی کشید…

-بگذریم…

وقتی محیا رو اونجوری دیدم خیلی شکه شدم…

میدونستم اوضاع ممکنه خوب نباشه ، ولی نه تا این حد…

تمام تنش میلرزید و تب داشت…

خدا میدونه اون روز ، چقدر این دختر اشک ریخت…

مسیح من واقعا از تو توقع نداشتم ، اون دختر رو با عذاب و آتیش خودت بسوزونی…

اون هم با دست های خودت…

ولی سوزوندی و خاکسترش کردی…

مسیح سرش را پایین انداخت و به کاشی های زیر پایش چشم دوخت…

او واقعا نمیخوست محیا را آزار دهد…

او هم مانند محیا سعی کرده بود ، اما موفق نشده بود…

نتوانسته بود و حالا چقدر خودش را به خاطر تمام ناراحتی و اشک های محیا ، سرزنش و توبیخ میکرد…

-مسیح تو مجبور نبودی قبول کنی ولی…

مهدیس نفس عمیقی کشید…

-به هر حال دیگه اون روزها گذشته و کاریش هم نمیشه کرد…

آب ریخته رو دیگه نمیشه جمع کرد…

هرچند از نظر من خود محیا هم اشتباه کرد…

من بارها و بارها بهش گفته بودم ، کمی صبر کن و این همه عجله به خرج نده…

گفتم مسیح رو تنها بزار و رهاش کن…

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن