رمان یادم تو را فراموش

رمان یادم تو را فراموش پارت 2

مسیح نگاه خاطر جمعی به پری دوست داشتنی اش کرد…

-خیالت راحت عزیزم…گفتم که میرم…

فردا حتما میرم…

سعید به خیال و بی تفاوت غذایش را میخورد…نگاهش فقط به بشقاب مقابلش بود نه هیج جای دیگری…

-کجا به سلامتی…

مسیح خواست حرفی بزند,که با شنیدن صدای پریسان سکوت کرد…

صدای سرخوشش پر از شادی و هیجان بود…

-قراره چند روزی بریم کیش…

من خیلی حوصلم سر رفته بود و مسیح جونم گفت میریم سفر…

سعید ابرویی بالا انداخت و لیوانی نوشیدنی برای خودش ریخت…

سوگند-واقعا خوش بحالتون…

منم خیلی دلم سفر میخواد…ولی سعید کار داره…

پریسان دست روی دستان سوگند گذاشت…

حالا چشمانش درخشش و برق عجیبی داشت …

-خب شما هم بیاین…من و مسیح هم تنهایی حوصلمون سر میره…

مطمئنن پنچتایی بیشتر خوش میگذره…

مگه نه مسیح…

چشمان مسیح ولی دلخور و ناراضی به نظر میرسید..

در واقع دوست نداشت کسی خلوت عاشقانه اش را برهم بزند و کسی حال و هوای دونفره شان را خراب کند…

وجود هرکسی در این اوضاع مزاحم محسوب میشد…

چشمان پریسان پر از خواهش و التماس بود…

مسیح نفسش را همراه با صدایش به بیرون فرستاد…صدایی که کمی کفری و حرصی بود…

-آره خب…بیشتر خوش میگذره…

پریسان با سرخوشی مشهودی دستانش را به هم کوبید…به توجه به چشمان مسیح…

-وای اینجوری عالی میشه…

سعید سرش را بالا گرفت…با صدایی محکم و چشمانی مطمئن…

-ولی ما نمی یایم..

من خیلی کار دارم…وقتش که برسه خودمون سه تایی میریم…

اینجوری بهتره…

سوگند نا امید سرش را پایین انداخت…

میدانست این چنین خواهد شد…او را میشناخت و میدانست از حرفش برنمیگردد…

پریسان بی خیال به سمت مسیح چرخید…

حالت چشمانش…صدای لطیف و زیبایش….همه و همه مسخ کننده بود…

تاثیرگذار…

چشمانش پر بود از تمنا و خواستن…پر از ناز و کرشمه های مخصوص به خود …

-مســـــیح؟؟؟

مسیح خوب درک میکرد, این چشمها از او چه میخواهد…

آرام پلک زد…

پریسان از درون و بیرون خندید…

مثل همیشه او تنها کسی بود, که میتوانست سعید یک دنده و لجباز را راضی کند…

دیگر تا پایان مهمانی فقط صدای شادی و خنده بود,که درفضای گرم و شیرین خانه میپیچید…

صدای شوخی های سعید و حاضر جوابی های پریسان…

صدای خنده های آرام سوگند…

متلک های مسیح و فحش های آبدارش به سعید…

مثل همیشه خوش میگذراندند و از تک تک لحظاتشان, لذت میبردند…از ثانیه ثانیه در کنار هم بودند…

مانند یک خانواده…

با رفتن سعید و سوگند, پریسان با انرژی خاصی و لبانی که هنوز میخندید, مشغول مرتب کردن خانه به هم ریخته اش شد…

خانه ایی که همیشه از تمیزی برق میزد…

او که متنفر بود, از ریخت و پاش ,حرص نمیخورد از بابت به هم ریختگی خانه ی شیک و مرتب اش…

همه چیز را با صبر و حوصله سرجای خود میگذاشت…ظرف های کثیف را میشست و خشک میکرد…

با وسواس مخصوص به خود…

مسیح روی مبل لم داده و فوتبال تماشا میکرد…صدای خمیازه کش دار و بلندش در خانه پیچید…

صدای خستگی اش…

ولی همچنان چشمانش خیره در صفحه تلویزیون بود…

پریسان دستانش را با حوله خشک کرد و آرام کنارش نشست…

در همان لحظه با کنترل تلویزیون را خاموش کرد و کاملا رو به روی مسیح نشست…

هنوز صدای اعتراض مسیح بلند نشده بود,که لبان سرخابی رنگش ر ا روی لبان مردانه اش گذاشت…

گرم و طولانی…با فشاری اندک …

داغ و سوزان…محکم و خواستنی…

صدای معترض مسیح خاموش شد…صدایش بوسه شد…عشق شد…وسوسه شد…

نفس های گرم و پر حرارت شد…قلبی پر تپش شد…

پریسان دست داخل موهای پرپشت و زیبایش کشید…نوازش گونه…متحرک…

با لوندی مخصوص به خود…

دستان مسیح دور شانه هایش قفل…

پس از چند لحظه لبانش را جدا کرد…آرام و ناز دار…

چشمانش در چشمان براق مسیح خیره شد…

چشمانی زمردی که میدانست مست کننده است…

سرش را یک وری روی سینه ی مردانه اش گذاشت…حالا صدای قلبش را میشنید و داغی تنش را حس میکرد…

صدای آرام و دل نشینش در فضا پیچید…در گوش های سرخ شده ی مسیح…

سرخ از داغی و حرارت…

پریسان-ببخــــش عشـــــقم…

میدونم میخواستی تنهایی بریم سفر…فقط من و تو….باور کن منم همین رو میخواستم …

دستان مسیح نوازش گونه روی موهای ابریشمی اش کشیده شد…

بی هیچ حرفی فقط گوش میداد…

آرام تر از همیشه بود…

-ولی خب واسه خاطر سوگند اینکار رو کردم…میخواستم سعید رو توی عمل انجام شده قرار بدم…

میدونستم مخالفت میکنه, واسه همین خواستم تو راضیش کنی…

میدونی که چقدر غد و لجبازه…

راستش سوگند کمی واسم درد و دل کرد…یکم از دست سعید و رفتار هاش ناراحت و دلگیر بود…

تو که میدونی اون تو این شهر غریبه…خانوادش هم همه شهرستان هستن…

کسی رو غیر از ما نداره…

سپس سرش را بالا گرفت…چانه اش را روی سینه ی مسیح گذاشت…

سینه ایی که از نفس های عمیق و کش دار ,بالا و پایین میشد…

-خواستم اینجوری بهشون کمکی کرده باشم…شاید حال و هواشون عوض بشه…

مسیح با لبخند آرامی نگاهش میکرد…چشمانش از دوست داشتن زیاد لبریز بود…

از خواستش…

صدایش آرام و خش خورده بود…با همان خونسردی همیشگی…

مسیح-قربون خانومی مهربونم برم من…

آخه تو چرا انقدر خوبی فرشته ی من؟؟؟من لایق این همه خوبی نیستم پری من…

عشق من…عمر من…

پریسان با لذت گوش میداد…کیف میکرد…

دوست داشت شنیدن این توصیفات را…شنیدن خواستن را…لذت میبرد کسی اینچنین صدایش کند…

لبانش را با حالتی پر وسوسه روی لبان مسیح کشید…

دستان مسیح گرم و پر فشار روی پوست نرم و لطیف کمرش کشیده شد…همزمان او را در آغوش کشید و به سمت اتاق خوابشان برد…

به سمت هم آغوشی های شبانه و عاشقانه های در گوشی…

به سمت مستی و بی خواب شدن…

آرام در جایش غلطی زد…

پتوی چروک خورده از معاشقه اش را, از بی خوابی اش را ,کنار زد و روی تخت بهم ریخته نشست…

تختی که بهم ریختگی اش حاصل بی خوابی شبانه بود…

حاصل بیداری و شب زنده داری…زمزمه های داغ دم گوشی و لمس های آتشین…

با چشمان بسته لبخندی بر لب نشاند…

با تمام وجود حس میکرد,که امروز روز خوبی را در پیش دارد…

انرژی و سرحالی را درون تار و پود بدنش حس میکرد…گویی تک تک سلول های بدنش شاد بودند و این شادی را فریاد میزدند …

صدای شر شر آب در فضای گرم خانه پیچیده بود…چشمانش را آرام باز کرد…

همه جا ساکت و آرام…

نگاهش در اتاق تاریک شان چرخید…

پرده های ضخیم زیبا,تمامی پنجره ها را پوشانده بود…

گویی هیچ نوری به درون خلوت گاهشان راهی نداشت…نمیخواستند داشته باشد…

مسیح میدانست که عشقش ,عاشق این تاریکی و بی نوری است…

عاشق گرفتگی های این چنینی…

از روی تخت دو نفره شان بلند شد و لباس خوابش را به تن کرد…

تختی که گاهی شبها برایشان کوچک بود…

برای بودن و خواستنشان…

سپس به سمت آینه ی درآور رفت…

نگاه عمیقی به خود انداخت…چشمان زمردی اش هم میدرخشید…

از شادی و خوشی…

به معنای واقعی کلمه خوشحال بود…

صورت گردش, شاداب و با طراوت تر از هروقت دیگری به نظر میرسید…

لبخند ملیحی روی لبان خوش فرمش نشسته بود ,که حال خوشش را بهتر میکرد…

پس از کمی نگاه کردن به خود, به سمت کمد لباس ها رفت, تا برای شوهرش لباس تمیز آماده کند…

سپس از اتاق خوابشان بیرون آمد, تا میز صبحانه رابچیند…

دلش عجیب ضعف میرفت و گرسنه بود…میدانست مسیح هم گرسنه است…

هرچند دیشب سیرابش کرده بود…

سیراب از مستی و مست شدن…

با دقت و وسواس مخصوص به خود, میز را چید…مثل همیشه زیبا و خوش سلیقه…

در حال ریختن چایی خوش رنگ, درون فنجان های نسکافه ایی رنگش بود, که دستان مسیح از پشت دورش حلقه شد…

دستانی گرم و پر فشار…دستانی شوهرانه…

همراه با پیچیدن عطر خوش بوییش…عطر تمیزی اش…

چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید…

امروز قرار بود مسیح بلیت های مسافرتشان را بگیرد و همه ی کارها را ردیف و مرتب کند…

بازهم خندید…

از ته ته دلــــــش….

سرم به شدت درد میکنه…

بیشتر از صبح…حتی بیشتر از همیشه…

کنار شقیقه هام به شدت نبض میزنه و تیر میکشه…

مثل تیره ی کمرم…

هیچ گونه حس و حالی توی بدنم نیست…توی تن بی حال و بی رمقم…

انگاری زیر آوار مونده باشم…زیر یه زلزله ی محیب و مخرب …

هنوز هم باورم نشده…

یعنی همه چیز تموم شد؟؟؟به همین راحتی؟؟

آخه مگه میشه؟؟؟به همین زودی؟؟

چرا؟؟

سرم رو از روی زانو های خم شدم بلند میکنم…هوای خونه ام بازم تاریک و گرفته اس…

دیگه هیچ وقت روشنایی نمیاد…هیچ وقت نور به این خونه ی سرد و تاریک سرک نمیکشه…

نور هم از ما فراری شده…

شاید از من…شاید از مسیح…

کم کم داره باورم میشه….دارم قبول میکنم…

یعنی باید قبول کنم…

مگه چاره ایی دیگه هم هست؟؟؟.مگه راهی دیگه هم واسم مونده؟؟؟

نه تا وقتی که اون اینجوری میخواد…

نگاه سرد و پوچم رو میدوزم به جای همیشه خالیش…

صدام میپیچه توی خونه ی مسکوت…

-باشــــــه…باشه مســـیح…

مثل همیشه هرچی که تو بگی…هرچی که تو بخوای…

من میرم تا راحت شی…

با اکراه از کنار در بلند میشم و به سمت اتاق خواب میرم…

با جون کندن…

ذهنم پر از فکر های بی سر و ته شده…پر از دیوونگی…پر از جنون…

یعنی باید وسایلم رو جمع کنم؟؟؟

باید چمدون ببندم؟؟؟

چی رو باید با خودم ببرم؟؟؟اصلا کجا میخوام برم؟؟؟

نگاه سردرگمم دور تا دور اتاق میچرخه…

دلم نمیخواد چیزی از این اتاق کم بشه…اتاق تنهایی هام…نبودنش هاش…

اتاقی که شاهد بی خوابی های منه…

فقط باید خودم برم…انگاری فقط خودم اضافی هستم و بس…

بی حوصله و بی فکرمانتوی نخی سورمه اییم رو تنم میکنم با یه شال سیاه ساده…

کیف دستیم رو برمیدارم و به سمت در میرم…

نگاه خالی و خستم همه جا میچرخه…لبام آروم آروم تکون میخوره…میلرزه…

قلبم ریتمش کند شده…دستام یخ بسته…

دارم میرم…واسه همیشه هم میرم…میرم تا همه از دستم راحت بشن…

میرم چون مسیحم این رو میخواد…

پام رو که از در خونه میزارم بیرون, انگار وجودم تکه تکه میشه…

انگار تکه هاش جا میمونه…

بعد از چند ماه دارم رهاش میکنم…پناهگاه دوست داشتنیم رو…

دارم میرم و به خوبی حس میکنم مردنم رو…

رفتن همیشگیم رو…

هوای تابستانی ,روشن و آفتابی تر از همیشه است…

گرم و درخشان…

ولی من روشنایی اش رو حس نمیکنم…نورش رو نمیبینم…

آخه دنیای من تیره و تاره…گرفته اس…

گرما و حرارت این هوا هم من رو اذیتم نمیکنه…وجود من سرده…

تنم سرده…

هر لحظه یک بار لرز میشینه توی تنم…

توی وجودم…

تنی که دیگه له شده…نابود شده…

خودم نابودش کردم…با دستای خودم…با انتخاب اشتباهم…

فقط و فقط خودم مقصرم… نه مسیح…

نه هیچ کس دیگه ایی…

من میدونستم و بازم از روی احساس تصمیم گرفتم…از روی حماقتی که اسمش رو پیش خودم عشق گذاشتم…

صدای بوق های پشت سر هم تاکسی میپیچه توی گوشم, ولی اعتنایی نمیکنم..

انگار نمیشنوم…

گوش های من پر از صدای اونه…پر از صدای دیگران…

پر از نصیحت های نشنیده…پر از هشدار…

اعتراض…

پاهام طول خیابون شلوغ و پر رفت و آمد رو طی میکنه…پاهای خسته و کم جونم…

آفتاب مستقیم توی سرم میتابه و حالم رو بدتر میکنه…

خراب تر..

حس میکنم مغزم داره جوش میاره از فشار فکرو خیال…سرگیجه هم به سردردم اضافه شده…

ولی بازم میرم…با پای پیاده…

تنهای تنها…

در میان موجی از مردم…

مردمی شاد و بی خیال…غمگین و شکسته دل…

پیر و جوون…

نمیدونم چند ساعته دارم پیاده راه میرم…نمیخوامم بدونم…

اصلا مگه مهمه؟؟ دیگه چه اهمیتی داره؟؟

میخوام رد بشم از همه چی و همه جا ,که نگاهم به طرف صدا ها میچرخه…صدای شلوغی و هیاهو…

صدای شـــادی…

صدای هیاهوی بچه ها…

نگاهم رنگ غم میگیره…رنگ حسرت…

نفســـم آه کوتاهی میشه, از یادآوری امید و آرزوهام…

از رویاهایی که به باد رفت…فنا شد…

بازم فکر میکنم و پرت و منگ وارد پارک کوچک محله ایی میشم… پارک بچگی هام…

بچگی های خوب و خوشم..

چقدر خاطره دارم از اینجا…از گوشه به گوشه اش…

چقدر خوب بودن, اون روزها…چقدر شاد و بی دغدغه بودم…

چقدر الکی می خندیدم…می خندیدیم…

هم مـــن…هم اون…

سعی میکنم نگاه از بچه ها و بازی کردن هاشون بگیرم, ولی نمیشه…

نگاهم فقط به دنبال اون ها کشیده میشه…

دنبال مادر هایی که با لذت با کودکاشون بازی میکنن…با چشمهایی نگران و عاشق…

افکاری مدام میاد توی ذهنم…

جلوی چشمام…

من متنفرم از این افکار نابود کننده…از این خاطرات پوسیده و کهنه…

حس میکنم بخار از صورتم بلند میشه…صورتم داغ شده…پر حرارت و سوزان…دارم آتیش میگیرم…

سرم داره میترکه…دردش چندین برابر شده…

دو دستم رو میزارم دو طرف سرم…

سری که مثل همون چرخ فلک رو به روم میچرخه…

میتابه…

گیجـــــم…گیـــج…

معدم داره میســـوزه…

حس میکنم اسیدش هر لحظه بالا و بالا تر میاد…

تمام وجودم داره میسوزه…آتیش میگیره…از درد به خودم میپیچم…

یه لحظه از سرما میلرزم…

چند لحظه ی بعد از گرما آتیش میگیرم…

همون لحظه حالت تهوع بدی میاد سراغم…

نــــــــه دیگه نمیتونم تحمل کنم…

دیگه نمیتونم…من دیگه طاقتش رو ندارم…واقعا ندارم…

انگار همه چیز خارج از تحملم شده…

یک دستم رو میزارم جلوی دهنم و با سرعت کمی,با پاهای لروزن و بی جونی, میرم طرف دستشویی گوشه ی پارک…

از وسط زمین بازی رد میشم و اشـــــک تمام صورتم رو خیس میکنه…

با دیدن چهار عدد بلیط هواپیما به مقصد کیش, از شادی و سرخوشی, جیغ بلند و بالایی کشید…

بلیط ها را در دست گرفته بود و مدام بالا و پایین می پرید…

آن روزها انرژی اش چند برابر شده بود…

مسیح تکیه به دیوار ایستاده و نگاهش میکرد…با لذتی نگفتنی وغیر قابل توصیف…

با چشمانی لبریز از دوست داشتن و خواستن…

به خوبی حس میکرد, که علاقه اش روز به روز نسبت به همسرش بیشتر میشود…

عاشق و بی قرار تر…

چقدر دوست داشت دختر شیطان و بازیگوش رو به رویش را…دختری که انرژی زیادش به او هم انرژی و شور و نشاط میبخشید…

پریسان دور خودش چـــرخ میخورد و هورا میکشید…

آنقدر چرخید تا سرش گیج رفت و تلو تلو خورد…مسیح با خنده جلو آمد و با دستان قوی و مردانه اش نگهش داشت…

صدای خنده اش کل خانه را پر کرده بود…

واقعا خوشحال بود…

از ته ته دلــــــش…

مسیح پریسان را با دست نگه داشت و به چشمان زیبایش خیره شد و سپس بوسه ی کوتاه و آرامی به چشمانش زد…

-خیلی دیوونه ایی پری…

آخه یه مسئله ی کوچیک که این همه شلوغی و سر و صدا نداره عزیزدلم…

هرکی ندونه فکر میکنه تا حالا توی عمرت یه مسافرت نرفتی…چرا مثل ندید بدید ها رفتار میکنی تو فرشته ی من؟؟؟

پریسان با چشمانی که از هیجان زیاد میدرخشید, دست دور گردنش انداخت…

-خب نرفتم دیگه…نـــــه با عشــــقم…

مسیح با تک خنده ایی بلند از روی زمین به آغوشش کشید و چرخ خورد…

چــــرخ خورد…

گیج شد…گیـــــج شدند…

همگی حاضر و آماده بودند, برای رفتن به یک سفر پر خاطره و به یاد ماندنی …

سفری که مطمئن بودند, خوب و خوش خواهد بود, همانند تمام لحظه های در کنار هم بودن…

مسیح از قبل همه چیز را آماده و مهیا کرده بود…

این اولین سفر مشترکش محسوب مشد…اولین سفر دونفره ,که زیاد هم دونفره نبود…

نه آنطور که میخواست…

ولی همان هم برایش دوست داشتنی و با ارزش بود…

مهم این بود که با او میرود…

با پری زیبا و دوست داشتنی اش…

با اولین عشق زندگی اش…

همه به نوعی خوشحال و هیجان زده بودند, به غیر از سعید که در تمام مدت پرواز, اخم هایش درهم بود و زیاد صحبت نمیکرد…

کاملا مشخص بود که آمدن به این سفر, برخلاف میلش است و به خاصر اصرار های مسیح و سوگند همراهشان شده…

او که همیشه شوخ طبع و بذله گو بود, آن روز عجیب ساکت شده بود و فقط بیرون را تماشا میکرد…

آن لحظه حتی حوصله دختر کوچولوی زیبایش را هم نداشت…

در جواب حرف های سوگند تنها سرش را تکان میداد و باز به بیرون خیره میشد..

هر از گاهی نگاهش خصمانه میشد و با حرص سوگند را نگاه میکرد و در آخر نگاهش به صورت خندان و شاد مسیح کشیده میشد, که دست در دست همسرش آرام صحبت میکرد و ریز ریز میخندید…

سعید پوفی کشید و بی اینکه بخواهد, نگاهش به پریسان بیوفتد, رویش را برگرداند…

سوگند ولی با لبخند, بی توجه به اخم های سعید سعی میکرد از لحظه لحظه ی سفرش لذت ببرد…

از تمام ثانیه ها و دقیقه هایش…

.

.

پایشان را که از تاکسی زرد رنگ بیرون گذاشتند, حرارت و گرمی هوا صورتشان را نوازش داد…

اشعه های طلایی خورشید, با شدت به صورت تک تکشان میتابید و گونه هایشان را قرمز و آتشین میکرد…

پر از سرخی و حرارت…

پر از تب و تاب…

پریسان عاشق این گرما و حرارت تابستانی, چرخی خورد و دست هایش را از خوشی برهم کوبید…

همه میدانست ,که او چقدر عاشق این فصل و این اشعه های طلایی است…

سپس به طرف مسیح چرخید و گونه اش را محکم و صدا دار بوسید…

مسیح تک خنده ی کوتاهی کرد…

سعید به سرفه افتاد…

سوگند آرام پلک زد و به چشمان خشمگین و غضبناک سعید خیره شد…

میدانست اخلاق تند و تیزش را…

میدانست تعصبات زیاد از حدش را ,که آن روزها بیشتر هم شده بود…

با اشاره ی سعید شال نخی اش را جلو تر کشید و لبخندش را جمع کرد…

پریسان بی توجه به آنها دست مسیح را کشید و مستقیم راه ساحل گرم و آفتابی را در پیش گرفت…

مسیح با لبخند, با شادی, با آرامش و رضایت کامل با او هم قدم شد…

دستان ظریفش را در دست میفشرد و از ته دل خدا را بابت داشتنش شکر میکرد…

با هم و همراه هم بی اینکه خسته ی راه باشند…

فقط میخواستند از زیبایی های آن روز گرم و تابستانی لذت ببرند و دیگر به هیچ چیز فکر نکند…

با فاصله ی کمی سوگند و سعید هم همان راه را در پیش گرفتند…

راه دریای زیبا و آرام را…

سوگند کودکش را در آغوش میفشرد و سعی میکرد بداخلاقی های همسرش را به فراموشی بسپارد…

سعید نگاهش را به دور دست ها سپرد, به جایی که دیگر مسیح و پریسانی نباشد…

آن روز همگی در کنار هم قدم زدند…

خندیدند…

گاهی از ته دل…گاهی پر از تظاهر…

پریسان دوربین عکاسی اش را از کیفش بیرون کشید و به دستان سوگند سپرد…

سپس بی خیال شال حریر و نازکش را از سر کشید و کنار ساحل روی تکه سنگی نشست…

مسیح با لذت نگاهش میکرد…

سعید با اخم…

سپس از شوهرش نیز خواست به کنارش برود…

مسیح کنارش نشست…

پریسان در آغوش مردانه اش ولو شد, هم زمان نگاه سبز و زمردی اش را به چشمان قهوه ایی سعید دوخت…

چشمانی که تیره تر از همیشه به نظر میرسید…

همراه با پوزخندی رویش را برگرداند و آماده ی گرفتن عکسی دونفره شد…

در حالی که در درونش غوغایی به پا شده بود…

غوغایی که از آن چشمان قهوه ایی سوخته سر چشمه میگرفت و گویی تمامی نداشت…

سعید کلافه و سردرگم رویش را برگرداند و به طرف هتل قدم برداشت…

میدانست اینگونه خواهد شد,میدانست که از آمدنش پشیمان میشود…

پریسان او را پشیمان میکرد…

مثل همیشه…

میدانست بازهم بداخلاق و بهانه گیر میشود و آتش این بهانه ها و تلخی ها فقط سوگندش را میسوزاند…

میدانست و هیچ اراده ایی بر رفتار و افکارش نداشت…

با هر قدمی که برمیداشت ,افکار با سرعت بیشتری به ذهن خسته اش, هجوم می آورد و کلافه ترش میکرد…

قدم هایش تند شده بود و هجوم افکار بیشتر و بیشتر…

افکاری آلوده…

هم زمان تصاویری جلو چشمانش جان میگرفت و صدای زیبا و دلنشینی در گوش هایش میپیچید…

واضح و دقیق…

انگار که همین الان باشد…

همین لحظه…

همین جا…

جز صدای او صدایی را نمیشنید ,نه صدای امواج دریا و نه صدای سوگند را…

سوگندی که پشت سر هم صدایش میزد و دنبالش میدوید…

ولی سعید نمیشنید…

سوگند با حالت دو خود را به او رساند و دستش را از عقب کشید…

چشمان تیره ی سعید , روی چهره نگران و پر ترسش خشک شد…

روی چشمان مظلوم و پاکش…

روی صورت مهربان و همسرانه اش….

سوگند دست سعید را در دست فشرد,دست سرد و نا شوهرانه اش را…

-چت شد سعید جان؟؟؟

چرا یه دفعه ایی برگشتی عزیزم؟؟چیزی شده؟؟

سعید چشمانش را برهم فشرد ..

چقدر دلخور بود از خود خودخواهش,چقدر متنفر بود, از افکار چند لحظه ای و شنیدن آن صدای زیبا…

و چقدر دلش میخواست دیگر نه ببیند و نه بشنود…

لبخند کجی روی لبهایش نشست…

صدایش آرام تر از همیشه بود…

درمانده و عاجز…

-خستم سوگند…فقط خستم…

سوگند لبخند مطمئنی به رویش زد و دستانش را محکم تر فشرد…

گرم تر…همسرانه تر…

سرش را روی شانه کج کرد…

-منم خستم…

سپس نگاهی به پشت سرش انداخت…

مسیح و پریسان مشغول بازی با یاسمن بودند,صدای خنده شادشان از این فاصله هم به گوش میرسید…

-چند لحظه وایسا یاسی رو بدم دست پری و بیام…

باهم میریم هتل و استراحت میکنیم…

سعید مطمئن سرش را تکان داد و منتظر رفتن و آمدن همسرش شد…

سوگند یاسی را نزد پریسان امانت سپرد و از آنها فاصله گرفت, در حالی که نگاه کنجکاو پریسان رفتنش را دنبال میکرد…

رفتنش به پیش شوهرش…

محرمش…پدر فرزندش…

سعید سرش را به سمت آسمان آبی و آفتابی گرفت و سپس به طرف سوگند برگشت…

سوگند با لبخندی عمیق برایش دست تکان داد…

ولی چشمان سوخته ی سعید, به روی دو جوانی بود که از کنار سوگند میگذشتند و با لبخند های زشت و چشمانی هیز چیزهایی زیر لب میگفتند …

تصاویر و افکار و حرف ها, همه با هم در ذهن بیمارش جان گرفت…

دیگر هیچ نفهمید…

کر و کور با قدم هایی تند و محکم به طرفشان رفت…

پر از حرص…

پر از شک و تردید…پر از حس های بد…

صدای نفس های بلند و عصبی اش ,در فضا میپیچید و پس از چند لحظه صدای عربده ی بلند و تن لرزانش…

در یک حرکت سریع یقه ی پسر جوان را گرفت و به عقب پرتش کرد و با لگدی محکم به پهلویش کوباند…

صدای فریاد دردمند پسر در میان شن های ساحل پیچید…

مسیح و پریسان متعجب و هراسان به سمتش دویدند…

به سمت او که پر از حرص و غضب با پسر ها گلاویز شده بود و بلند بلند فریاد میزد و فحش و ناسزا میگفت…

ساحل خلوت و آرام بود و افراد کمی در حال قدم زدن, فقط نگاه میکردند…

سعید همچنان داد و بیداد میکرد و قصد کوتاه آمدن هم نداشت…

سوگند با التماس و خواهش از او میخواست تمامش کند…

ولی سعید دیگر گوشی برای شنیدن نداشت…

همه چیز در ذهن درمانده و خسته اش قاطی شده بود…

او دیگر به همه چیز شک داشت…

حتی به خودش…

مسیح سریع خود را به او رساند و سعی کرد از هم جدایشان کند…

با دست های محکم و مردانه اش سعید را عقب کشید و با صدای بلند و معترض از پسر ها خواست سریعا از آنجا بروند…

سعید چرخی زد و رو به روی سوگند قرار گرفت…

نگاهش پر از خشم بود…

نگاهش میلرزاند قلب کوچک سوگند را…

در یک قدمی اش ایستاد و انگشتش را تهدید مانند جلوی صورت حیرانش تکان داد…

جلوی صورتی که از شرم و ناراحتی زیاد قرمز شده بود…

جلوی چشمان بی گناه و معصومش…

-چند بار باید بهت بگم بیرون که میری مثل آدم رفتار کن,مثل یه زن متشخص …

چند بار بگم که بدم میاد از این سبک سری ها,از رفتار زشت و زننده…

هان؟؟

صدای فریادش باعث شد سوگند بغض کند…

بلرزد…

در آن گرمای تابستان, سردش شود…

صدایش میلرزید و توان درست سخن گفتن نداشت,حتی توان التماس و خواهش کردن…

سوگند-م…

من مگه…

یک قطره اشک از چشمان مهربانش چکید…

بگو خورشید از کدوم ور در اومد، که تو مثل قصه رویایی شدی

ماهی زخمی پاشوره ی حوض، کیو خواب دیدی که دریایی شدی

پریسان رویش را برگرداند…

-هیچی نگو نمیخوام صدات رو بشنوم…

هزار بار بهت گفتم سر و سنگین باش…

گفتم آدم باش…

گفتم از لوندی و هرزگی متنفرم…

گفتم یا نگفتم…

دستان سوگند جلوی دهانش قرار گرفت…

در آن لحظه نمیخواست کسی صدای هق هق تلخش را بشنود…

-این دفعه حالیت میکنم …

حالیت میکنم تا دیگه جلوی کسی خودنمایی نکنی, و توجه کسی رو به خودت جلب نکنی

یک قدم دیگر به او نزدیک شد و چشم در چشمش ایستاد…

دستانش را محکم روی شانه های لرزانش قرار داد…

صدایش دیگر فریاد نبود…بلند و تن لرزان نبود…

فقط زخم بود و درد…

-تو فقط مال منی…میفهمی مال من…

پریسان از درون لرزید…

بی طاقت شد…

بی قرار به سمت ساحل آرام و آبی قدم برداشت…

بی توجه به کودکی که درون آغوشش بغض کرده بود…

بی توجه به همه چیز…

او هنوز هم نمیتوانست تحمل کند تعصب و غیرتش را…

نمیتوانست تحمل کند نیش و زهر کلامش را…

حرف های پر کنایه اش را…

سعی کرد دور شود تا نبیند…

نشنود…

آلوده ام همرنگ با مرداب، نفرینی ام در حسرت بیداری از این خواب

مسیح که دیگر صبری برای ساکت ماندن نداشت به سمت سعید رفت و با یک حرکت او را به طرف خود برگرداند…

اویی که چشمان سوخته اش آتش گرفته بود و میسوخت…

چشمانی که انگار میلغزید…

دندان هایش را با حرص روی هم کشید و محکم تکانش داد…

میخواست به خودش بیاید…

-چه مرگت شده تو؟

میفهمی داری چیکار میکنی؟؟میفهمی داری چی غلطی داری میکنی؟؟

سعید سرش را تکان داد…

سعید-من میفهمم,این تویی که نمیفهمی…

یعنی نمیخوای که بفهمی…

این تویی که داری با نفهمیت زندگی من رو هم نابود میکنی…

مسیح بدون اینکه متوجه حرف هایش شود او را رها کرد و به سمت سوگند رفت…

دستش را برادرانه در دست گرفت و همراه خود کشید…

هوا تاریک و آسمان درخشان شده بود…

شهر زیبای کیش,در سکوت شبانه ایی فرو رفته و در خواب بود…

تنها صدای هو هوی باد بود ,که در لا به لای درختان میپیچید و سکوت و آرامش شهر را درهم میشکست…

پریسان چراغ خواب را خاموش کرد و به طرف تخت خواب دونفره اتاقشان رفت…

بی حوصله و بی رمق , موهایش را باز کرد و به آرامی گوشه ی تخت دراز کشید…

ذهنش حسابی مشغول بود و هجوم افکار مختلف آزارش میداد…

مثل تمامی این سه روز و سه شب…

وجود او هم مانند شب ساکت و خاموش, ولی نا آرام بود و صدای نفس های آرام مسیح ناآرام ترش میکرد…

خودش پریشان و ناآرام بود و آرامش دیگران باعث آزارش میشد…

رویش را برگرداند و در خود مچاله شد…

نگاهش را از پنجره ی اتاق به سیاهی شب سپرد…

به ستاره های چشمک زن که آسمان را احاطه کرده بودند…

خواست باز هم در افکار خود غرق شود,که دستهای مردانه ی مسیح دورش حلقه شد…

دستانی گرم که وجود یخ زده اش را می آزرد…

مسیح همسرش را با محبت همیشگی به خود چسباند و کنار گوشش را بوسید…

گرم و آرام…

-خانوم من چش شده باز؟

چرا انقدر ساکت و گرفته اس؟؟

پریسان نفس عمیقی کشید…

-هیچی فقط ناراحتم و اعصابم حسابی به هم ریخته…

این سفر اونجور که میخواستم باشه,نبود…

فکر میکردم به هممون خوش میگذره , ولی به دهنمون زهر شد…

-چرا آخه عزیزم؟؟واسه خاطر رفتار سعید میگی؟؟

پریسان-واسه همه چیز…

دلم نمیخواست اینجور باشه , شاید نباید بهشون میگفتم هم راهمون بیان…

اشتباه از خودم بود…

باید تنها میومدیم سفر…

پریسان آرام و گرفته حرف میزد…

ناراحتی و پریشانی,از بیان تک تک کلماتش مشخص بود…

-حالا که اتفاقی نیوفتاده خانومم, اینجور بحث ها گاهی پیش میاد خب…

این جور مسائل بین همه ی زن و شوهر ها هست…

زندگی همینه دیگه…

یه روز قهر یه روز آشتی…

شما نگران این جور مسائل نباش,چند روز دیگه یادشون میره و دوباره همون شیرین و فرهاد قدیمی میشن…

پریسان بیشتر در خود جمع شد…

مچاله تر…

-مسیـــح؟؟

چرا سعید اینجوری شده؟

چرا انقدر همه چیز رو سخت میگیره؟چرا داره با سوگند اینجوری رفتار میکنه؟

چرا آزار میده؟

مسیح به فضای تاریک اتاق چشم دوخت…

فقط سیاهی بود و سیاهی…

-نمیدونم پری…

سعید کمی حساس و خب واسه خودش هم دلایلی داره…

بهتره ما توی مسائل خانوادگی و خصوصی زن و شوهر دخالت نکنیم…

دخالت همیشه کارها رو بدتر میکنه…

پریسان اخم هایش را بی اختیار درهم کشید…

-نمیشه که بی خیال باشیم…

سوگند دوست منه من نگرانم…

من میترسم…

ویرایش توسط fArzane.Far : 1393,12,22 در ساعت ساعت : 15:59

تشکر از کاربر پاداش نقدی .

——————————————————————————–

193 کاربر از پست fArzane.Far تشکر کرده اند .

!!!mah!!! , !!nahal!! , !i!elham!i! , (mina) , * hasti * , *Barg Rizan * , *msbm* , *niki , *Peggy* , +Neda+ , .MAHBUBEH. , .nahid , .parniya. , 115-مروارید , 2rrin , 7toranj , @ DINA @ , @تارا@ , Abandokht , aida_siasookhte , amini2004 , amirhosseinac , Anahita.s , ana_b , angel04 , AR0sha , Arezoo*~*r , arnela , asal Queen , asal_bumpy , asma66 , Atrisa banu , azda , Azita49 , banoojun , barni , Beautiful Jasmine , behtarin_pari , blub2000 , blue.sky , cemira , chica89 , Delaramad , devilgirl_A , Elen , elmiraa_20 , f@(/@$ , fadai , famdavari , fariba45 , farisa , fatemeh13 , ghazal_20020 , glarion , googoosh z , goominam , hadis joojooo , hanila , hasti59 , homa41 , hyunah , ialda , inas71 , Khate Siah , khatereh14 , Laali , leila.kh , leilaadel , m0zhdeh , mahboub215 , Mahtab 75 , mahtab10 , Maman fariba , mani1384 , maral_70 , marjan khanomi , maryiana , maryta , marzi marzi , md.h , meemool , mehrnoush_re , Mina , mina68 , mina87 , minoo1920 , mishapasha , motlagh , N*A*Z*L*I , N-I-K-O-L , naeime66 , Nas.noor , nasrin.j , nasrin44 , Nayiri , nedaida55 , Nika-radi , nikoo87 , notrika , paeezak , pariedarya , parinaz.m , parya a , pati’a , peg@h , proxima , Qazalll , raha97 , Rana.S , ratanaz , romina ab , ROZ GOL , saeide735 , Sahar.M , saharnazv , sama33 , samandf , samane 56 , sana1994 , sarah.sh , sepidrokh , setayesh_p995 , sete , shadab70 , shadi1356 , sharafi , sheida_953 , shoko pars , sh_shivol , silverstar , sima saesi , sogol 71 , sogol21 , sogolhe , soheila50 , somayeh1385 , somy_kh , taraneh24 , taranomeabshar , term , the shadow girl , Tikooli , tinas , ya3aman , yasamin_34 , yasesabs , zara_127 , zeinab75 , zoooom , _SarA_ , ~farzaneh jan~ , ~foroozan~ , ρąяміŚ , آواشیوا , الهه50 , امیلیا , ELI , ایدابانو , باران شکوفه , بارانها , بازیگوش , ترنم ازاد , تهمتن , تکراری , خیال غزل , دریا 91 , رادمینا , سانجانا , سحرنقره فام , شهرزاد ن , شپول , صدف. , عاطفع , عرفان 82 , عمه حمی , فرحناز65 , لمیس20 , لیلا62 , لیلی89 , م.نوری , مارمارا , ماه سیما , مریم:-) , مهر.آئین , میترا.د , میثاق 1 , نسرین… , هیونگ , پانیززهرا , پونام , کیمیای سعادت , یاسمن oj , یاسمین.م

——————————————————————————–

1392,01,15, ساعت : 20:42 Top | #23

fArzane.Far

رمان نویس انجمن

——————————————————————————–

تاریخ عضویت: اردیبهشت 1390

نوشته ها: 1,644

میانگین پست در روز: 1.16

محل سکونت: پیش قلب های مهربون

تشکر از کاربر: 9,969

تشکر شده 92,551 در 1,929 پست حالت من :

-آخه چیزی واسه ترسیدن وجود نداره عزیزکم…

اونا خودشون باید مشکلاتشون رو حل کنن, به من و تو هم ربطی نداره…

شاید سعید از رفتارش یه منظوری داره چه میدونم…

من و تو که از رابطه ی خصوصی اونها خبر نداریم…این یه چیزیه بین خودشون تو خودت رو درگیر نکن…

اینجوری فقط بی خودی خودت رو اذیت میکنی…

خدا رو شکر این سفرم تموم شد, فردا که برگردیم تهران راحت میشیم از این همه جار و جنجال…

اون دوتا هم دیگه خودشون میدونن…

ولی گویی پریسان دیگر حرف های مسیح را نمیشنید…

پریسان- سعید همیشه عجیب و غریب بود…

همیشه…

تکلیفش با خودش مشخص نیست…

اون همیشه مثل مردهای مشکوک رفتار میکنه…

انگاری که به همه چیز شک داره…

صدای مسیح کم کم خواب آلود میشد…

-چه شکی آخه دیـــوانه , گفتم که سعید فقط کمی حساسه و عقاید خودش رو داره …

صدای پریسان آرام و زمزمه وار شده بود…

گویی که فقط با خودش حرف میزد…

با درون خودش…

-سعید بهش گفت تو فقط مال منی…آخه مگه قراره مال کسی دیگه باشه؟

چرا توی حرفهاش ترس بود؟

چرا؟

اصلا این حرف ها یعنی چی؟؟

این گیر دادن ها و بهونه گیری های بچگونه…

چرا همش مواظبه تا نگاه کسی تو کوچه و خیابون به سوگند نیوفته…

ولی دیگر جوابی دریافت نکرد…

مسیح به خواب رفته بود و ریتم نفس های آرام و منظمش این را تایید میکرد…

پریسان با دست کنار شقیقه اش را فشرد…

سرش به شدت درد میکرد و مغزش لحظه ای از فکر و خیال خالی نمیشد…

به طرف مسیح برگشت و به صورت غرق در خوابش خیره شد…

ای کاش او هم میتوانست بخوابد..

به آرامی از جا بلند شد…پتو را روی مسیح مرتب کرد و از تخت پایین آمد…

دلش هوای دریا و ساحل کرده بود…

این سکوت و سیاهی شب او را به طرف دریا میکشاند…

حس میکرد دریا در آن نیمه شب پر ستاره منتظرش است…

باید میرفت…

مسیح چمدان ها را از تاکسی پایین گذاشت و کرایه راننده را حساب کرد…

وزش آرام باد, موهای خوش حالتش را تکان میداد و صورت گندمی اش را خنک میکرد…

پریسان به دیوار تکیه داده بود و منتظر بود مسیح در را برایش باز کند…

مسیح رو به روی خانه شان ایستاد و دستانش رابه طرف بالا کشید…

همراه با نفس های عمیقش…

همراه با لبخند عمیق ترش…

-آخیـــــــش راحت شدم…

هیج جای دنیا خونه ی خود آدم نمیشه…

مردم از گرما و رطوبت…

پریسان لبخند کوتاهی زد…

-خوبه همش سه روز بود آقا,شما هم که همش توی هتل در حال استراحت بودین…

مسیح در را با کلید باز کرد و چمدان ها را به داخل برد…

-همین سه روزش اندازه سه سال گذشت واسم…

خدا رو شکر که تموم شد…

باورت نمیشه پری ولی متنفرم از دعوا و مرافه…

من یکی که اصلا تحملش رو ندارم…

توی دنیا هیج چیز رو به اندازه راحتی و آرامش دوست ندارم…

پریسان-ولی گاهی آرامش بیش از حد, زندگی آدم رو کسل و یکنواخت میکنه…

گاهی هیجان هم لازمه…

من یک نواختی رو دوست ندارم,من عاشق تنوع و هیجانم…

آرامش بیش از حد خستم میکنه…

مسیح لبخندی زد و زودتر از پریسان به داخل خانه رفت و پس از گذاشتن چمدان ها در اتاق, مستقیم به سمت حمام رفت…

پریسان دیگر بی حس و حال به نظر نمیرسید…

حالش خوب بود و هر از گاهی لبخندی مهمان لبهای زیبا و برجسته اش میشد…

در وجودش شور و هیجانی خاص پنهان شده بود و قلبش را به تپش وا میداشت…

هرچند کمی گیج و منگ بود و فکرش حسابی مشغول…

گویی فقط جسمش در آن خانه بود و فکر و روحش در جایی دیگر…

در حال و هوای خود در خانه چرخی زد,که صدای بلند مسیح یک باره از جا پراندش…

از صدای بلند مسیح ترسید…

دلش ریخت…

مسیح-پریسان …

دستش را روی قلبش گذاشت و چشمانش را بست…

گویی به یکباره ترس و استرس در تمام جانش نشسته بود …

مسیح متعجب دستش را جلوی صورت رنگ پریده اش تکان داد…

مسیح-با تو ام پریسان؟

کجایی تو؟میبینی منو اصلا؟؟

-هان؟؟

نه هیچی…

یعنی فقط ترسیدم…

چرا اینجوری صدام میکنی آخه,قلبم ریخت…

مسیح ابرویی بالا انداخت و به طرف حمام رفت…

-انگار تو امروز یه چیزیت میشه ها,چند بار صدات زدم نشنیدی…

گفتم اگه حوصله داری آماده شو یه سر بریم خونمون…

خیلی وقته به مامان اینا سر نزدیم…

میریم یکم پیششون,سوغاتی هاشون رو هم میدیم…

دلم واسه وروجک یه ذره شده …

پریسان مطمئن و رضایتمند سرش را تکان داد…

این مشغولی ها برایش خوب بود…

این گم شدن در شلوغی ها باعث میشد کمتر فکر و خیال کند, هرچند با آن وروجک رابطه ی خوبی نداشت ….

ماشین را در کوچه ی خلوت و بن بست قدیمی و با صفایشان پارک کرد وبا لبخندی خاص به آن کوچه و خانه هایش نگاه کرد…

عاشق این کوچه ی آرام و بن بست بود…

عاشق درخت های بلند و سر به فک کشیده اش…

عاشق جوی آبی باریک, که هنوز هم روان و پا برجا بود…

از ماشین پیاده شد و نفس عمیق و بلند بالایی کشید…

این کوچه ی قدیمی و پر خاطره بوی زندگی میداد, بوی بچگی و هم بازی هایش را…

پریسان نیز پیاده شد, کیف کوچک و براقش را روی دست انداخت و به طرف مسیح آمد…

پریسان-کاشکی اول زنگ میزدیم و میومدیم…

ممکنه خونه نباشن…

مسیح مطمئن سرش را بالا انداخت…

-گفتم که عزیز من نگران نباش ,مامان اینا همیشه خونن…

یعنی این موقع جایی نمیرن…

بیا بریم…

پریسان شانه ایی بالا انداخت و پشت سرش به راه افتاد…

دست مسیح هنوز به سمت زنگ در نرفته بود, که در آرام به رویشان باز شد…

داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی

شهر خاموش دلم رو تو پرآوازه کردی

آتش این عشق کهنه دیگه خاکستری بود

اومدی وقتی تو سینه نفس آخری بود

چشمان مسیح در چشمان کشیده ی مشکی و آهویی دختر رو به رویش ثابت ماند…

در چشمانی که خیلی وقت میشد ندیده ولی هنوز آشنا بود…

در چشمان حیران و پر تعجبی که, خیره خیره نگاهش میکرد…

با نفسی حبس شده…

با صورتی گر گرفته و تنی داغ و تب دار…

لبان مسیح به لبخند آشنایی از هم کشیده شد و چشمانش از دیدن آن دوست دیرینه برق زد…

-وای خدای من ببین کی اینجاست,اگه میدونستم اینجایی زودتر میومدم…

کجایی خانوم خانوما؟دیگه یادی از ما دوستان قدیمی نمیکنی…

ای روزگار تو هم ما رو فراموش کردی و از یاد بردی…

دختر آرام لبخند زد و سرش را پایین انداخت…

رفته بود هر چی که داشتیم دیگه از خاطر من

کهنه شد اسم قشنگت میون دفتر من

من فراموش کرده بودم همه روزای خوبو

اومدی آفتابی کردی تن سرد غروبو

-سلام جناب مهران….

حالتون خوبه؟

پریسان جلو آمد و کنار شوهرش ایستاد…

خودش را به او چسباند و دستانش را دور بازوی مسیح حلقه کرد…

چشمان حیران و رازدار دختر در چشمان زمردی و زیبایش خیره ماند…

چرا او را ندیده بود؟؟

اصلا متوجه ی حضورش نشده بود

آرام پلک زد…

گویی به یک باره وجودش خالی و گرفته شد…

پوچ و تهی…

پریسان با لبخندی پر کرشمه به طرف مسیح برگشت…

-معرفی نمیکنی عزیزم؟؟؟

مسیح مطیعانه دست روی سینه اش گذاشت…

-ای به چشم…

خوب شد یادم انداختی به جون خودم داشت فراموشم میشد سپس

دستش را دور کمر پریسان حلقه کرد و او را بیشتر به خود چسباند…

-این پری کوچوی خوشگل و زیبا که میبینی خانوم منه…

پریسان خانوم…

همسر خوب و مهربون من…

لبخند پریسان عمیق تر شد…

دلبرانه و فریبنده تر…

دختر به صورت زیبا و اساطیری اش نگاهی انداخت…

واقعا زیبا بود …

این اولین باری بود که او را میدید…

حالا به مسیح حق میداد که اسیر این چشم ها شده باشد…

اسیر این صدای طناز و گوش نواز…

میخواست بازهم نگاهش کند که صدای مسیح باعث شد, نگاه از پریسان بگیرد…

مسیح-ایشون هم از دوستان قدیمی ما هستن…

دختر نگاه به ظاهر بی تفاوتش را از آنها گرفت و با وجودی گرفته و دلخور از در بیرون آمد…

تمام وجودش رفتن و دور شدن از آنجا را فریاد میزد…

ولی ماند و به رسم ادب و احترام دستش را به طرف پریسان دراز کرد…

-خیلی خوش حال شدم از دیدنتون…

ایشالا که همیشه شاد و خوشبخت باشین…

پریسان دستش را به آرامی فشرد و تنها سری تکان داد…

دستان تب دارش را…

دستان دختر او را به یاد دستان داغ و پر حرارت مسیح می انداخت…

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن