رمان یادم تو را فراموش

رمان یادم تو را فراموش پارت 3

مسیح-حالا کجا با این عجله حالا؟

قدم ما سنگین بود؟

-نه جناب مهران دیگه باید برم,خیلی وقته که اومدم…

فقط خواستم سری به خاله اینا بزنم…

مسیح لبخندی پر محبت به رویش زد…

-به هر حال خیلی خوشحال شدم از دیدنت,خیلی وقت بود که ندیده بودمت…

بیشتر از یکساله نه؟؟؟

دختر به آرامی پلک زد و با خود گفت چقدر زود گذشت…

چقدر زود یکسال شد و او بر خلاف تصورش هنوز نفس میکشد…

زندگی میکند…

دیگر نفهمید,کی از آنها خداحافظی کرد و کی آنها رفتند…

وقتی به خودش آمد, که در کوچه ی آرام و زیبا, تنهای تنها قدم میزد و میرفت…

میون این همه کوچه که به هم پیوسته

کوچه قدیمی ما کوچه ی بن بسته

از کنار درختان سرسبز و پر توت گذشت و بغض در گلویش نشست…

کف کفش های اسپرت اش چسبناک شد و اشک در چشمان درشتش حلقه زد…

مانند تمامی روزهایی که از این کوچه عبور میکرد , صدای آن روز ها در گوش هایش پیچید و نگاهش آن روزها را دید…

توی این کوچه به دنیا اومدیم , توی این کوچه داریم پا میگیریم

یه روز هم مثل پدربزرگ باید , تو همین کوچه ی بن بست بمیریم

صدای شادی و بازی های کودکانه را میشنید…

میدید پسر بچه ایی شیطان را که با شوق و اشتیاق , از درخت بالا میرفت و برای آن دو دختر کوچکتر از خودش توت میچید…

بعد هر سه, زیر درخت ,روی قالیچه ایی کوچک, مینشستند و توت میخوردند و میخندیدند…

پایش را روی توت درشت افتاده بر زمین گذاشت و صدای خندیدن اش در فضا پیچید…

کوچه اما هرچی هست , کوچه خاطره هاست

اگه تشنه است اگه خشک , مال ماست کوچه ماست

قطر های درشت و شفاف اشک, آرام و بی صدا از بین مژه های بلند و پرپشت اش پایین چکید…

یاد آن روزهای خوب و شیرین وجودش را درهم میشکست…

یاد آن همه بچگی و بی خیالی…

یاد همه ی ساعت ها و دقیقه های خوشی ,که به سادگی از دست داده و پشت سر گذاشته بود…

حالا حاضر بود, تمام هستی اش را بدهد و برای یک ساعت به آن زمان برگرد…

به زمانی که جلوی دوچرخه آن پسر بچه مینشست و زیر درخت های توت چرخ میخورد…

زیر آسمانی آبی و روی زمین های چسبناک و پر توت…

ای کاش بازهم بچه میشد و بچگی میکرد…

صدای رود بزرگ همیشه تو گوش ماست

این صدا لالایی خواب خوب بچه هاست

دستم رو به دیوار های آجری و داغ میگیرم , تا بتونم درست راه برم و قدم از قدم بردارم…

تا بتونم کمی تن سستم رو کنترل کنم…

سرم هنوز گیج میره و حتی نمیتونم درست روی پاهام بایستم…

گاهی تلو تلو میخورم و هر لحظه میترسم که زمین بخورم و دیگه نتونم از جام بلند شم…

دیگه تموم شم…

با اینکه دیگه حالت تهوع ندارم ولی هنوز دلم پیچ میخوره و وجودم از درون و بیرون میلرزه…

قطره های خنک آب از صورتم پایین میچکه…

صورتم خیسه و من نمیخوام خشکش کنم , شاید این رطوبت واسه وجود کویریم مرهمی باشه…

شاید کمی حالم رو بهتر کنه…

شاید…

هرچند دیگه امیدی ندارم به خوب شدنم…

من دیگه خوب نمیشم…

آروم و آهسته از پارک بیرون میام و به سمت کوچه ی قدیمی و دوست داشتنیم قدم بر میدارم…

نمیدونم چند وقته که پام رو توی این کوچه ی سرسبز و با صفا نذاشتم…

نمیدونم دقیقا چند روز توی اون ساختمون حبس شده بودم…

توی اون خونه ی تاریک و کوچیک …

خودم خواستم که حبس بشم , آخه بعد از تمام اون اتفاقات دیگه دلم نمیخواست هیچ کسی رو ببینم…

اسیر و زندانی بودم و هیچ تلاشی هم برای رهاییم نکردم…

ولی حالا…

حالا انگار که به ته خط رسیدم…

به آخر دنیا…

دیگه هیچی واسم مهم نیس,دیگه موندن فایده ایی نداره…

میرم شاید رفتنم مرهمی باشه…شاید این رفتن فرجی باشه…

دارم برمیگردم سر خونه ی اولم…

همون خونه ای که شروع تمام آرزوهام بود, تمام امیدم …

اون خونه جای همه ی دلبستگی های منه…

توی همون خونه هم تمام آرزوهام آواری شد و روی سرم ریخت…

تمام امیدم بر باد رفت…

از همون وقتی که رفت…هم خودش و هم دلش…

همون وقتی که مسیح من , عشق من, تمام امید من, داماد شد و دلش رو به یه پری سپرد…

اولین باری که دیدمش توی همین کوچه بود…

تقریبا سه سال پیش بود…

توی یه روز گرم و تابستونی…

اون روز بعد از مدت ها دوری و فاصله گرفتن , بعد از مدت ها فرار, اومده بودم به خاله اینا سر بزنم که دیدمشون…

چقدر اون روز غصه خوردم و له شدم…

تمام وجودم آتیش گرفت از دیدنشون…

جیگرم سوخت و بند بند وجودم لرزید…

چقدر توی خودم فرو ریختم و شکستم از دیدنش در کنار یکی دیگه…

کسی که انگاری تمام دنیاش بود…

اون روز توی همین کوچه با خودم عهد کردم , دیگه بهش فکر نکنم , آخه دیگه مال من نبود…

دیگه کسی رو داشت…

توی همین کوچه برای آخرین بار, با همه چیز وداع کردم و اشک ریختم…

با مسیح…

با عشق دوران بچگی هام…

حتی با این درخت های پر خاطره…

درخت های سر به فلک کشیده ایی که هنوزم سبز و شادابه…

هنوزم زنده اس و نفس میکشه…

مثل من…

با این تفاوت که من دیگه مثل قبل نیستم…

حالا من تبدیل شدم به زنی افسرده و غمگین…زنی شکسته و ویران…

زنی تنها و بی کس…

سعی میکنم نفس عمیقی بکشم و بغض لعنتی توی گلوم رو قورت بدم…

سرم رو به سمت بالا میگیرم , به سمت شاخه های پر بار و سبز رنگ…

نمیدونم چرا نگاهم تیره و تاره…انگاری کدر شده…

همه چی میلرزه…

همه جا تاره…

پوزخند تلخی روی لبام نقش میبنده…

سر گیجه با شدت بیشتر به سراغم میاد و باعث میشه سرم رو پایین بگیرم…

نه نمیخوام ببینم…

دیگه نمیخوام هیچ جا رو ببینم…

همه چیز من رو به یاد اون میندازه…

اون لعنتی همه ی وجودم رو تسخیر کرده و همه ی دنیای من رو در برگرفته…

همون لحظه باد ملایمی شروع میکنه به وزیدن و صورت خیس از آبم رو خنک میکنه…

ای کاش کمی آتش درونم خنک میشد…

دستم رو دو طرف بازوهام میزارم و به سمت آخرین خونه ی این کوچه میرم…

خونه ای بزرگ که ته این کوچه ی بن بست و دنج قرار گرفته…

یه خونه باغی زیبا و دوست داشتنی…

با پاهایی لرزون و کم جون نزدیکش میشم…

باد روسری مشکی خیسم رو تکون میده و تنم رو بیش از پیش میلرزونه…

دست کم جون و بی حسم رو روی در خونه میکشم…

دستم رو مشت میکنم و آروم به در ضربه میزنم , ضربه ایی که بعید میدونم کسی صداش رو بشنوه…

حالا با تمام وجود حس میکنم , که تنم هر لحظه سست تر میشه…

بی جون و بی رمق تر…

انگاری داره جون از تنم بیرون میره…

روحمم داره جسم کم طاقت و ضعیفم رو ترک میکنه…

دست مشت شده ام , همراه با تن بی حس و حالم از کنار در سر میخوره…

زانو هام خم میشه…

فقط خدا میدونه که چقدر دلم میخواد به این در بزرگ و فلزی تکیه بدم و دیگه هیچی نفهمم…

چی میشد واسه همیشه چشمام رو ببندم؟؟

چی میشد همه چی رو ترک کنم و برم؟؟

هنوز سرم رو به به در تکیه ندادم که با صدای قیژ قیژ آرومی باز میشه و من که دلم میخواد بازم به این صدای کهنه و دیرینه, گوش بدم که صدای مهربون ولی هراسان مهدیس میپیچه توی گوشم…

صدای دوست خوبم ,خواهر مهربون و دلسوزم…

دلم میخواد سرم و بالا بگیرم و نگاهش کنم , اما دیگه جونی واسم نمونده…

مهدیس که از صداش مشخصه هول کرده کنارم میشینه و با دست های گرمش صورت سردم رو قاب میگیره…

-تو؟؟

تو اینجا چیکار میکنی؟؟

باورم نمیشه …

کجا بودی این مدت لعنتی ؟؟

صداش پر از بغضه…پر از نگرانی…پر از عشق…

با چشمای تار و نیمه بازم فقط نگاهش میکنم…چقدر دلم تنگ شده بود واسه این چشم ها…

واسه این نگاه شفاف و پاک…

اولین چیزی که به ذهنم میرسه رو به زبون میارم…

فقط همین یه جمله…

-چقدر شبیه مسیح منی…

صداش بلند تر میشه…گرفته و پر بغض تر…

فقط اون که درد منو میفهمه…

مهدیس-تو چیکار کردی با خودت؟؟این چه حال و روزیه که داری؟؟

چه بلایی سرت اومده آخه عزیزم؟؟

اشک صورتش رو خیس میکنه…

میدونم که طاقت دیدنم رو توی این وضعیت نداره…

میدونم…

-پاشو عزیزدلم…پاشو قربونت برم , بریم توی خونه…داری از حال میری…

چرا انقدر خیسی؟؟

سرم رو به نشونه ی نفی تکون دادم…

-نمیتونم…

-بلند شو تو رو خدا دارم از ترس سکته میکنم…

پاشو بریم داخل گرم شی…

مهدیس با تمام زور و توانش زیر بازوهام رو گرفت و من رو همراه خودش به داخل خونه برد…

توی تمام مسیر تا رسیدن به در سالن , چشمام رو بستم تا نبینم گوشه به گوشه ی خاطراتم رو…

چقدر خوبه که مهدیس هست…

که اینجاست …

-آخه من به تو چی بگم دختره ی دیوانه…

چرا با این حال و روزت اینجوری اومدی اینجا ,نمیتونستی با تاکسی بیای؟؟

وقتی مسیح زنگ زد تا ببینه اومدی پیشم یا نه از ترس مردم و زنده شدم ..

حداقل زنگ میزدی من میومدم دنبالت…

چرا همیشه من باید از دستت حرص بخورم…

چرا هیچ وقت به حرفهام گوش نمیدی؟؟چرا انقدر لجبازی آخه تو…

میدونی چند وقته ازت بی خبرم؟؟

هم از تو,هم از اون مسیح دیوانه تر از خودت…

نمیتونستین یه خبر از خودتون به من بیچاره بدین …

نمیگید که منم آدمم …

همینطور همراه با غر غر کردن و نصیحت های همیشگی, من رو روی مبل نشوند و سریع به اتاقش رفت و با یه پتوی شکلاتی رنگ برگشت..

پتو رو آروم دورم پیچید و روسری خیسم رو از سرم برداشت…

چشمای خسته و سوزانم رو دوختم به چشمای خواهرانه و با محبتش…

-میخواستم ببینمت…

دلم واست تنگ شده بود,دیگه طاقت موندن نداشتم…

دیگه کم آوردم…

خسته شدم…

دیگه نمیتونستم …

نفس کم آوردم و نتونستم دیگه چیزی بگم…

من این روزا توی همه چیز کم میارم…

مهدیس کنارم نشست و سرم رو روی شونه اش گذاشت…

مثل قدیم…

-چقدر بهت گفتم نکن؟چقدر بهت گفتم این کار اشتباهه؟؟غلطه…

هان, چقدر گفتم؟؟

گفتم ازینی که هستی بدتر میشی…

نابود میشی…

چقدر بهت گفتم , من مسیح رو میشناسم…

من برادرم رو میشناسم…

همراهش نشو…

اون داغونه…تو رو هم داغون میکنه…

گفتم توی آتیشی که اون داره میسوزه توهم میسوزی…

چشمام رو آروم بستم و دستم رو توی دستهای داغش گذاشتم…

-من هیچ گلایه ایی ندارم…خودم خواستم…خودم رفتم با پاهای خودم…

با عقل و منطق خودم تصمیم گرفتم…

پای عواقبش هم وایسادم…

یه قطره اشک از چشمهای عسلی رنگش روی صورتم چکید…

مهندیس-من میدونستم اینجوری میشه…بهت گفته بودم ولی تو گوش نکردی…

گفتی دوستش دارم…

گفتی باهاش تا آخر دنیا میرم…

آره رفتی, ولی خودت تنها…

چرا با خودت اینکار رو کردی؟؟

چرا دختر خوب؟؟

سرم رو از روی شونه اش برداشت و به چشمهای تب دارم خیره شد…

-چرا محـــــیا؟؟؟

حالا این چشمهای منه که خیس میشه و میباره…

میسوزه و میلرزه…

محیا-خودت که داری میگی…

چون دوستش داشتم,چون همه ی دنیام بود…

چون بعد از گذشت اون همه مدت هنوزم نتونسته بودم فراموشش کنم…هیچ وقتم نمیتونستم…

میفهمی مهدیس من دوستش داشتم…

من…

باور کن من همه تلاشم رو کردم…

من هرکاری میتونستم انجام دادم ولی …

-ولی چی؟؟

میخوای بگی اثری نکرد؟؟

میخوای بگی به نتیجه نرسید…

من که اینا رو صد دفعه بهت گفته بودم…نگفته بودم؟؟

با سر انگشت قطره های اشک روی صورتم رو پاک کردم…

محیا-نه اینجوری هام که تو میگی نیست…

همیشه که اینجوری نبود …

باور کن مهدیس همه چیز داشت آروم پیش میرفت و مسیحم داشت کم کم باهمه چیز کنار میومد که…

مهدیس با چشمهای منتظرش بهم خیره شد…

-خب…که چی؟؟

محیا-چند وقته یه حس بدی دارم…دلم مدام شور میزنه…همش آشوب میشم…

نگرانم…

کم کم دارم حس میکنم برگشتنش رو…

بازم اومده تا مسیحم رو ازم بگیره…

اومده تا بازم هواییش کنه…

مهدیس اخم کرد و دستم را فشار داد…

-منظورت چیه محیا؟؟چی داری میگی؟؟

کی برگشته؟؟

چرا مزخرف میگی تو امروز؟؟

دیگه نه گریه میکنم و نه زجه میزنم…

دیگه حتی سردم نیست و نمیلرزم…

درون وجودم پر از آتش نفرت میشه و میسوزه…

چشمام مثل یه کوره ی آتیش از سرخی زیاد میسوزه…

قرمز تر از همیشه…

-پریسان…

پریسان برگشته…

مهدیس با چشمانی گرد و گشاد شده از تعجب و ناباوری , از روی مبل پایین آمد و جلوی پاهایم زانو زد…

تاثیر همون چند کلمه حرف , به قدری بود که تنش رو سست کنهو چشمای عسلی رنگش رو غرق نفهمیدن و درک نکردن…

حالا به خودم بیشتر حق میدم…

حق میدم که حتی از حس بودن و برگشتنش ویرون بشم , که فراری بشم از همه چیز و همه کس…

حتی از خونه ی تاریک و دوست داشتنیم…

سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم و چشمام رو بستم…

به روی همه چیز بستم…

چقدر دلم میخواد , فقط برای چند لحظه کوتاه, هیچ فکری توی سرم نباشه و هیچ تصویری از جلوی چشمام رد نشه…

این فکر های درهم و آشفته کلافه و خستم میکنه…

ذهنم پره و خالی نمیشه…

کم کم دارم دیـــــوانه میشم از این همه فکر…

دست هام هنوز میون دست های مهدیس جا خوش کرده, با این تفاوت که کم کم حس میکنم گرما از دست هاش میره و اون هم مثل من سرد میشه…

حتی کلامش هم سرد شده انگار…

سرد و بی حس…

-این حرف یعنی چی آخه محیا,چی داری میگی تو؟

میدونی معنی این حرف چیه؟؟

میدونی یعنی چی؟؟

هیچی نگفتم ,چیزی واسه گفتن نداشتم…

من دیگه هیچی نمیدونم…

هیچی…

نه میفهمم و نه میدونم…

مهدیس کامل روی زمین نشست و نگاهش رو به رو به رو دوخت…

به صافی و یک رنگی دیوار…

-آخه چطور همچین چیزی ممکنه؟ اصلا مگه میشه ؟؟

آخه چطور تونسته برگرده؟

با چه رویی…با چه آبرویی

حالا گیریم که برگشته باشه, توی احمق فکر کردی که مسیح حاضره حتی یه لحظه بهش نگاه کنه؟؟

این خیالات رو بریز دور محیا …این چیزا غیر ممکنه…

چرا این فکرا ریخته تو سرت؟؟

چرا همچین فکری کردی اصلا؟؟

نمیدونم چرا ولی لبخند احمقانه و مضحکی روی لبام نقش بست…

یه لبخند زشت به تمام خوش باوری های خواهرانش…

به تمام خوش باوری های گذشته ی خودم…

به روی تمام خوشی های پوچ…

-توی این مدت بهم ثابت شده که هیچ چیز توی این دنیا غیر ممکن نیست…

هیچ چیز…

این غیر ممکن نیست که برگرده…

من دارم میگم برگشته…

بی سند و مدرک میگم که برگشته…

حســــم مهدیس…

حسم هیچ وقت بهم دروغ نگفته,هیچ وقت…

حالا تو بگو من چیکار کنم؟؟

اگه برگرده من کجا برم؟؟

اگه مسیح بازم بره طرفش من میمیرم,میفهمی من این بار میمیرم…

مهدیس به یک باره از جا بلند شد و رو به رویم ایستاد…

به چشمان خشمگین و پر غضبش نگاه کردم…

به چشمان عسلی خوشرنگش…

چشم هاش شفاف و پاکه, مثل چشمهای مسیح من…

معصوم و بی غل و غش…

با این تفاوت که چشمهای مسیح من تیره تره…

زیبا تره…

صداش هم مثل اون پر از آرامش و خونسردیه…

حتی توی عصبانیت…

-ولی من نمیزارم مسیح همچین حماقتی بکنه…

این خریت محضه…

اصلا این کار محاله,مگه میشه همچین چیزی؟؟؟

مسیح انقدر پست و حقیر نیست که بازم قبولش کنه…

برادر من اینقدر هام کوچیک و بی ارزش نیست محیا…

مطمئن باش خودم هرجور که شده این قضیه رو روشن میکنم,خودم میرم و میفهمم موضوع چیه…

من نمیزام اون دختره ی بی لیاقت یه بار دیگه حتی یک ثانیه برگرده

نمیزارم خانوادم رو نابود کنه…

نمیزارم…

من بهت ثابت میکنم که مسیح اینکار رو نمیکنه…

این کارش تن مامانم رو توی گور میلرزونه…

مهدیس با بغض آشکاری رویش را برگرداند و به سمت اتاقش رفت…

رفت تا من اشک هاش رو نبینم…

به رفتنش به سمت اتاق نگاه کردم,به قدم های محکم و مصممش…

حرفهاش , قدم های محکم و صدای آرومش, دلگرمم نکرد…

امیدوار نشدم…

حس و حالم حتی ذره ایی عوض نشد…

من هنوز سر حرف خودم هستم…

نفس نصفه نیمیه ای و آه مانندی کشیدم و چشمام رو دوباره رو هم گذاشتم و روی مبل درون خودم مچاله شدم …

حقیقت اینکه دیگه نمیتونم خودم رو گول بزنم,تا کی میتونم از واقعیت فرار کنم؟؟

دیگه توانش رو هم ندارم…

دیگه بسه این همه باور غلط و یک طرفه…

حالا به خوبی میدونم که تا خودش نخواد هیچی درست نمیشه…

همه چیز به خودش بستگی داره…

به مسیح…

اونه که باید از این عذاب خلاصم کنه…

نجاتم بده…

فقط خودش نه هیچ کس دیگه ایی…

فقط باید من رو بخواد…

زندگی با من رو…

اما نمیخواد…

میدونم…

مهدیس چایی تازه دم کشیده را بی حوصله و پکر , درون فنجان های پایه بلند ریخت…

با اینکه از دیدن برادر عزیزش بسیار خوشحال شده بود, اما به همان اندازه از دیدن پریسان حرص میخورد و کفری میشد…

همیشه همین گونه بود,از همان اول دیدنش…

تا به حال نسبت به آن دختر زیبا رفتار زشت و ناپسندی انجام نداده ولی هیج گاه حس دورنی اش نسبت به او خوب نبود…

در واقع او را دختر بچه ایی میدید, لوس و ناز پروده و

هنوز نتوانسته بود,او را به عنوان زن برادر خود قبول کند…

به عنوان جزئی از خانواده اش…

مطمئن بود هیچ گاه هم نمیتواند..

او برایش همان دختر غریبه ی روزهای اول مانده بود که به نظرش همه را از بالا و نوک بینی اش نگاه میکرد …

مخصوصا بعد از فهمیدن احساس محیا به مسیح,این حس بیگانه بودن در وجودش بیشتر شده بود…

حالا حس میکرد او جای کسی دیگر را گرفته,جایی که هیچ گاه متعلق به او نبوده…

کسی که بسیار بسیار دوستش داشت و برایش حاضر بود جان هم بدهد…

حالا از حس و حال دوستش خبر داشت و این موضوع بیشتر از هرچیزی دیگری ,پریشانش میکرد…

مدام خود را لعنت میکرد ,که چرا زودتر به این موضوع پی نبرده…

چرا نفهمیده و درک نکرده حس خالص و پاکش را…

چرا ندیده برق چشمان سیاهش را و یا حتی نشنیده صدای تپش بلند قلبش را…

مدام با خود میگفت گر میدانستم اقدامی میکردم و قدمی برایشان برمیداشتم…

ولی افسوس که دیر فهمید,آن هم زمانی که کار از کار گذشته و مسیح دلش را به آن زن باخته بود…

برای بار دهم پوف بلندی کشید و شیرینی هایی که ساعتی پیش محیا آورده , را در ظرف کوچکی چید و همراه با سینی چایی به سالن برد…

پریسان تقریبا درون بغل مسیح نشسته بود و برای مادر شوهرش با آب و تاب از سفر کیش میگفت…

از آب و هوای خوب , از زیبایی دریا و مستی شب هایش…

مریم,مادر شوهر خوب و مهربان و البته جوانش,با دقت به حرف هایش گوش میداد و لبخند های شیرین تحویلش میداد…

پریسان را مثل دختر خودش دوست داشت…

همانند مهدیس…

او همسر انتخابی پسرش بود,برایش احترام قائل میشد و با محبت با او رفتار میکرد…

زمانی که مسیح با او از دلدادگی اش گفته, نصیحت های مادرانه اش را کرده و با مهر و محبت به درد و دل هایش گوش و بعد از صحبت های خودش با شور و اشتیاق پسرش را همراهی کرده و برایش آستین بالا زده بود…

بی اینکه بخواهد پسرش را منصرف و یا به کاری دیگر مجبور کند, مادرانه راهنمایی کرده و برایش به خواستگاری رفته بود…

مریم زنی جوان با صورتی مهربان, با کار و تلاش بی وقفه ی خود دو فرزندش را بزرگ کرده و پرورش داده بود…

زنی که اولین اولویتش برای تربیت فرزندان آدمیت بود…

انسانیت…

فرزندانش را در محیطی آرام بزرگ کرده و به وجودشان آرامش بخشیده بود…

او در 15 سالگی ازدواج کرده و خیلی زود و در اوج جوانی ,شوهر خود را در سانحه ی تصادف از دست داده, به همین جهت خودش به تنهایی و با عشق و محبت خالصانه و با مهر مادرانه ی بینهایتش فرزندانش را بزرگ کرده بود..

ولی غم و غصه ی سفر زود هنگام شوهر و درد های روزگار او را در جوانی بیمار و رنجور کرده بود…

فشار های عصبی و ناراحتی های مدامش از آینده ی خود و فرزندان, باعث بالا رفتن فشار خونش و مبتلا شدن به بیماری قند خون شده بود…

مریم بیماری دیابت داشت و گاهی بر اثر فکر و خیال و حرص و جوش, حالش بد و بدتر میشد…

هرچند فرزندانش همیشه مراقبش بودند, تا مبادا مادر مهربان و دلسوزشان از این بیماری گزندی ببیند…

او پوستی سفید داشت با چشمانی عسلی خوشرنگ…

چشمانی همانند چشمان دخترش مهدیس…

مهدیس کاملا شبیه مادرش بود…

دختری قد بلند و با اندامی متوسط ؛ پوستی شفاف و مهتابی,صورتی کشیده و استخوانی,چشمانی روشن و پر محبت…

لبانی نازک و صورتی رنگ که

چهره ی با نمک و دوست داشتنی اش غرق در شیطانی و بازیگوشی بود…

مسیح بیشتر شبیه پدرش بود…

پوستی گندم گون داشت,موهایی مجعد و تیره…

با چشمانی عسلی تیره ,که گاهی روشن تر و گاهی تیره تر میشد…

ابروانی پهن و خوش حالت…

با لب هایی قلوه ایی زیبا و مردانه…

پسری بود ,خوش هیکل با قدی بلند و شانه هایی پهن و مردانه…

او نیز با لبخند, ساکت و آرام به حرفها و صدای پر ناز همسرش گوش میکرد و در تایید حرفهایش فقط سرش را تکان میداد…

با وارد شدن مهدیس , پریسان چانه اش را بالا گرفت و بیشتر در بغل شوهرش فرو رفت …

با لبخندی مغرور..

– چرا زحمت کشیدی عزیـــــزم؟؟بیا بشین اومدیم یکم خودت رو ببینیم

مهدیس بی اینکه چهره ی بی تفاوت و بی حسش تغییری کند ,کنار مادرش نشست و سینی چایی را روی میز گذاشت…

-خواهش میکنم,کار خاصی نکردم…

سپس مشغول نوشیدن چایی خوشرنگش شد…

مسیح کمی به جلو خم شد و به صورت ملوس و شیطان ,خواهرش نگاه کرد…

-ما رو نمیبینی خوش میگذره وروجک؟؟

دیگه سراغی از ما نمیگیری…

مهدیس بی اینکه نگاهش کند,شانه ایی بالا انداخت و گاز بزرگی به سیرینی اش زد…

-از قدیم گفتن دوری و دوستی…

وقتی شما ماهی یک بار میاین ما هم فکر میکنیم اینجوری راحت ترین…

مسیح ابرویی بالا انداخت و از جایش بلند شد…

-من میرم سوغاتی ها رو از توی ماشین بیارم…

ولی در اسرع وقت به حساب اون زبون دراز شما هم میرسم خانوم کوچولو…

پریسان در حالی که از درون حرص میخورد, رویش را برگرداند و

سعی کرد بی تفاوت باشد

سپس ظرف شیرینی را برداشت و به طرف مادر شوهرش گرفت…

-بفرمایید مامانی با چایی میچسبه…

مریم هنوز دهانش برای سخن گفتن باز نشده بود ,که مهدیس ظرف را از دستان پریسان کشید و روی میز گذاشت…

مهدیس-مامان قند داره,شیرینی نمیخوره عزیزم نکنه فراموش کردید…

عزیزمش را طوری بیان کرد که به نظر پریسان از صد فحش بدتر بود…

پریسان با اخم هایی درهم به مبل تکیه داد و پا روی پایش انداخت

مهدیس هیچ جوره با او راه نمی آمد و همراهی اش نمیکرد و پریسان هیچ گونه رفتاری برای بهتر شدن رابطه شان نمیکرد

هرچند برای او که همیشه مورد توجه همه قرار میگرفت,حالا سخت بود که این چنین از جانب یک دختر ندید گرفته شود…

مریم هیچ دلش نمیخواست,در خانواده ی کوچکش کدورتی بوجود بیاید…

همیشه با مهدیس به خاطر اخلاق و رفتارش صحبت میکرد ,ولی در این مورد اثری نداشت…

مریم-پریسان جان شب رو بمونید همین جا دخترم…

اگه خبر داده بودید, حتما یه چیزی واسه شام درست میکردم…

حالا اینجوری هم بد نشد یه چیزی دور هم میخوریم…

فردا هم که تعطیله و مسیح سرکار نمیره…

ماهم تنها هستیم…

شما که دیر به دیر میاین اینجا,حالا یه امروز رو که اومدید شب بمونید ما هم خوشحال میشیم…

پریسان نگاهش را به مهدیس و چهره ی خونسردش دوخت…

-نه ممنون از لطفتون, به مامان هم گفتم یه سر میریم اونجا,دیگه کم کم رفع زحمت می کنیم…

باید سوغاتی های مامان اینا رو هم ببریم…

مهدیس با نهایت بدجنسی آرام لبخند زد…

لبخندی که از نگاه تیز بین پریسان ,پنهان نماند و لجش را بیشتر درآورد…

هیچ خوشش نمی آمد, از این خواهر شوهر بازی ها و موزی گری ها…

میخواست همه طرفش باشند…

حالا به خودش حق میداد ,که کم به اینجا بیاید و مسیح را بیش تر از پیش به طرف خود بکشد…

چشمانش را باریک کرد و نفس حبس شده اش را بیرون فرستاد …

مسیح ماشین را در پارکینگ پارک کرد…

به محض خاموش شدن ماشین, پریسان با شتاب و عجله , در را باز کرد و از ماشین پیاده شد…

صدای محکم کوبیده شدن در ماشین در فضای خالی پارکینگ پیچید…

مسیح به خوبی متوجه شده بود ,که پریسان از چیزی ناراحت و دلخور است…

او حتی حاضر نشده بود, به خانه ی مادر خودش برود و در طول مسیر کوچکترین حرفی نزده بود…

فقط گفته بود , حالش خوب نیست و میخواهد به خانه برگردد…

مسیح سری از روی ندانستن تکان داد و بعد از قفل کردن ماشین ,به دنبالش به سمت خانه رفت…

با تمام علاقه و دوست داشتن همسرش, و حس خوبش نسبت به او, ولی اخلاقیات خاص خود را داشت…

او مردی بود, بیگانه و غریبه با منت کشی و لوس کردن های بیش از حد…

مردی که از بحث ها و گفتگو های زنانه بیزار بود و به شدت از حرف و حدیث های خاله زنکی دوری میکرد…

مسیح به آرامی وارد خانه شد و در را بست…

پریسان با اخم هایی درهم و همان لباس هایش, روی صندلی کنار اپن نشسته بود و ناخن هایش را با حرص مشهودی میجوید…

مسیح به ستون آشپزخانه تکیه داد و با دقت نگاهش کرد…

با خونسردی و آرامش همیشگی اش…

-معنی این رفتار چیه پریسان خانم؟؟

من نمیفهمم چرا یه دفعه ایی قاطی میکنی شما؟؟

اگه حالت بده بگو تا ببرمت دکتر اگرم نه که هیچی…

پریسان مانند بمبی آماده ی انفجار, از جا پرید و رو به روی مسیح قرار گرفت ودستانش را به کمر زد و صدایش را بالا برد…

-من قاطی میکنم آره؟؟

من؟؟

مسیح اشاره ی واضحی به او کرد…

-اول اینکه آروم صحبت کن, نیازی نیست داد بزنی من جلوت وایسادم و دارم میشنوم حرفات رو…

بعدشم خب معلومه, پس من قاطی میکنم؟

برو تو آینه یه نگاه به خودت بنداز ببین کی قاطیه الان…

من یا تو؟؟

پریسان نفس بلند و کلافه ایی کشید…

-معلومه که قاطی میکنم…

قاطی که سهله دیــــوانه هم میشم…

این منم که باید از تو بپرسم معنی این رفتار زشت و بچگانه ی خواهرت چیه؟؟

مسیح تکیه اش را برداشت و صاف رو به رویش ایستاد…

حالا او هم کمی اخم کرده بود…

-کدوم رفتار

خواهر من با شما چیکار کرده که اینجور آتیشی شدی؟؟

-خودت رو نزن به اون راه مسیح,چرا جوری وانمود میکنی که انگار نه میبینی و نه میشنوی…

یعنی ندیدی چطور با من رفتار کرد؟؟

تازه مگه بار اولشه, همیشه همینطوره, میخواد با حرفها و رفتارش من رو کوچیک کنه…

من رو بی ارزش جلوه بده…

من زن برادرشم, میخوام بدونم درک این موضوع چرا انقدر براش سخته؟؟

مسیح دستش را به نشانه ی سکوت بالا آرود و قدمی دیگر نزدیک شد…

-بسه دیگه پری, داری بزرگش میکنی برا خودت ؛ مگه مهدیس چیکار کرده؟؟

چرا از کوچکترین کاهی واسه خودت کوه میسازی تو…

مهدیس همیشه همینطور بوده و هست…

هرکس اخلاقیات خودش رو داره, مثل خودت…

مگه کسی به تو میگه عوض شو, یه جوره دیگه شو, یا اگه بگه مگه تاثیری هم داره؟؟

پریسان میان حرفش پرید…

با صدایی بیش از حد بلند , که تقریبا فریاد شده بود…

با صورتی که از عصبانیت به قرمزی میزد…

-این من نیستم که از کاه کوه میسازم آقا,رفتار و کردارش انقدر بد و توهیین آمیز هست که اینجوری آتیشیم میکنه…

منتها تو رفتار های زشت و بی ادبانه ی خوهر لوست رو نمیبینی…

با تمام حرکات و رفتارش دلت ضعف میره و دیگه متوجه هیچی دیگه هم نیستی…

این دوست داشتن ها و ملاحضات بیش از حد تو اینجوریش کرده…

مهدیس همیشه با رفتارش من رو اذیت کرده و میکنه…

مسیح با همان اخم و خونسردی اولیه, نزدیک تر ایستاد…

بی اینکه تن صدایش حتی برای یک لحظه بالا برود…

بی اینکه از عصبانیت منفجر شود…

-درست حرف بزن پری…مهدیس تاحالا کوچیک ترین بی احترامی و توهینی بهت نکرده

تو هم حق نداری به خواهر من توهیین کنی , یعنی من این اجازه رو بهت نمیدم…

این رو قبلا هم بهت گفتم…

تو زنمی و جای خودت رو داری…

مهدیس هم خواهرمه و جایگاه خودش رو داره…

با این حرف ها و رفتار ها نه کسی کوچیک میشه و نه بی ارزش به نظر میرسه…

این شخصیت خود آدمهاست که نشون دهنده ی این چیزاس…

پس بی خودی بحث درست نکن…

من نمیدونم چرا ما هر بار که میریم دیدن خانوادمون تو بعدش جا رو جنجال راه میندازی…

خسته نمیشی از این بحث های خاله زنکی و بیهوده…

کی میخوای بفهمی که این حرف های مفت واسم هیچ ارزشی نداره…

سپس سرش را تکان داد و برای تعویض لباس به اتاق رفت

پریسان با غضب ,مشتش را روی سنگ های اپن کوبید و چشمانش را برهم فشرد…

این خونسردی مسیح دیوانه اش میکرد..

برای چند لحظه روی صندلی نشست و سرش را در میان دستانش فشرد…

سرش به شدت درد گرفته بود و شقیقه هایش نبض میزد…

سپس از جایش بلند شد, دستش را روی پیشانی اش فشرد و به سمت یخچال رفت…

شاید یک لیوان آب خنک اتش درونش را خاموش میکرد…

شاید با یک قرص مسکن سر دردش آرام میشد…

لیوانش را از آب پر کرد, هنوز ذره ایی از آب را نخورده که صدای آرام گوشی اش, باعث شد لیوان را روی میز بگذارد و به سالن برود…

با همان اخم و نفس های نامرتب گوشی را از کیفش درآورد…

به چند ثانیه نکشید, که لبخندی لرزان و غیر طبیعی بر لبانش نقش بست…

لبخندی پر از شور و لرز…

به چند لحظه نکشید, که خاموش شد آتش درون وجودش…

شقیقه اش نبض نزد و سرش آرام گرفت…

در آن لحظه وجودش از هیجان و شوق بیش از حدی پر شد…

خاطره ی آن نیمه شب در کیش و رفتنش کنار ساحل , در پیش چشمانش جان گرفت و دعوا و بحث چند دقیقه ی پیش فراموش شد…

دیگر مســــــیح فراموش شد..

لبش را با دندان فشرد…

پس آخر نتیجه داده بود, حرف ها و گفته هایش…

دستش را روی قلبش گذاشت و نفس عمیقی کشید, ولی هیجان درونی اش فروکش نکرد و ریتم قلبش آرام نشد…

با پیچیدن صدای خاص و تقریبا بلند موذن,در فضای خونه و شنیدن صدای اذان که از مسجد محله میومد از خواب بیدار شدم…

خوابی که بیشتر واسم پر عذاب و شکنجه آور بود, تا آرامش بخش و تسکین دهنده…

فقط کابوس بود و وحشت…

ترس و استرس…

نمیدونم کی تموم میشه این خواب های آشفته و پریشان…

کی میرسه اون روز و شبی که چشمام رو ببندم و به یک خواب راحت و آروم برم…

این همه پریشون احوالی و درهم بودن افکار, بیشتر داغونم میکنه…

استرس و هول و ولا داره کم کم با سلول های تنم خو میگیره و یکی میشه و من میترسم از ابدی بودنش…

چشمام رو آروم باز کردم و به اطرافم چشم دوختم,ولی جز تاریکی و سیاهی هیچی نصیب چشمای بی حالم نشد…

نمیدونم چرا سهم من از این دنیا فقط تیرگی شده؟؟

چرا هرجا میرم آسمون همین رنگه؟

آب دهانم رو به سختی قورت دادم و از جام بلند شدم…

تنم بی حس و سنگین تر از همیشه بود وگلوم به شدت درد میکرد و چشمام به طرز بدی میسوخت…

پتویی که مهدیس روم کشیده رو آروم کنار زدم و سعی کردم روی پاهام بایستم…

همون لحظه ی اول سرم گیج رفت, ولی به سختی خودم رو نگه داشتم تا زمین نخورم…

صدای اذان هنوز به گوشم میرسه…

صدای پاک و دل نوازش توی سکوت و سیاهی خونه میپیچیه و من رو یه جورایی به جنون میکشه…

حس میکنم این صدا داره صدام میزنه…

داره فریاد میزنه و ازم میخواد برم…

بی توجه به معدم ,که از خالی بودن زیاد به شدت میسوخت و درد میکرد به سمت حیاط رفتم تا مثل گذشته کنار حوض بشینم و وضو بگیرم…

مثل بچگی هام…

مثل خاله مریم…

این کار رو هم مثل بقیه کارها خاله یادم داد…

مثل نماز خوندن…

مثل صبر کردن و شکر گذار بودن,قوی و محکم بودن و خیلی چیزهای دیگه…

اگه اون نبود,اگه اونا نبودن, منم الان نبودم…

من تنهایی دووم نمی آوردم توی این دنیای بزرگ و عجیب…

کنار حوض گرد و بزرگ آبی رنگ, زانو زدم و دستم رومیون آب زلال و شفاف فرو بردم…

آبی که مهدیس نمیزاره هیچ وقت کثیف بمونه…

آب خنک حوض رو که به صورتم پاشیدم, لرزش تنم بیشتر شد…

حس میکنم تب دارم…

حس میکنم دارم سرما میخورم…

تمام تنم مور مور شد و از وزش باد ملایم دندونام به هم خورد…

نکنه پاییز شده و من خبر ندارم؟؟

تابستون نبود مگه؟؟

مگه توی وجودم از آتیش نمیسوخت پس چرا حالا میلرزم؟؟

چرا سردمه؟

با همین افکار,سریع تر وضو گرفتم و به داخل سالن برگشتم…

پاهام مستتقیم راه اتاق خاله مریم رو در پیش گرفت…

اتاقی که همیشه نبودنش رو فریاد میزنه…

جای خالیش بعد از ماه ها ,هنوزم حس میشه…

هنوزم آزار میده…

منی که هیچ وقت دلم نیومد پام رو توی اتاق خالیش بزارم, حالا دلم میخواد نمازم رو اونجا بخونم…

با حس عطر تنش…

کنار یادگاری های خوبش…

وارد اتاق که شدم, عطر وجود پر پرکتش پیچید توی مشامم…

هنوزم حسش میکنم…

مثل همون روزهای اول بعد از پرکشیدنش…

چقدر درد داشت اون روزها…

چقدر زجه زدم واسه رفتنش,واسه نبودن وجود پاک و مهربونش…

چقدر اشک داشتم از مرگ ناباورش , اون هم بعد از نابودی زندگی زندگیم , که همه رو به نوعی نابود کرد…

حتی خاله ی عزیز و دوست داشتنیم رو…

خاله ایی که به من زندگی بخشید…

به من, یه بار دیگه بعد از اون اتفاق شوم ,کودکی بخشید…

یه خانواده ی خوب و مهربون…

دوباره تونستم بخندم,شادی کنم و از زندگیم لذت ببرم…

انگار همین دیروز بود…

درست توی همین اتاق, تن کوچیک و لرزونم رو توی آغوش گرم و امنش کشید…

نوازش دستاش روی موهام هنوزم حس میشه…

حرف های امید بخش و دل گرم کننده اش هنوز تو گوشمه…

همینجا بهم قول داد, که همیشه و همه جا کنارم میمونه…

گفت تنهام نمیزاره…

گفت من هنوز یه خانواده دارم…

گفت من تنها نیستم و نبودم…

مامان من و خاله مریم, توی جونی باهم , توی همین کوچه و محله آشنا شدن و دوستیشون ادامه و عمق پیدا کرد…

اون موقع ها من و مهدیس پنج سالمون بود…

ما تازه واسه خاطر کار پدرم اومده بودیم تو این شهر و محله و هیچ کسی رو توی این شهر بزرگ نداشتیم…

این خاله مریم و شوهرش بودن که همه کسمون شدن…

اوایل فقط همسایه بودیم ولی کم کم شدیم یه خانواده…

یه خانواده ی شاد و خوشبخت…

عمو رسول خیلی مهربون بود, درست مثل خاله مریم…

مثل بچه هاشون…

همه چیز خوب و خوش بود, حال همه ی ما خوب بود, که اون اتفاق شوم افتاد…

توی اولین سفر مشترکمون…

من واسه اولین بار بود,که میرفتم شمال…

اون موقع ها وقتی مهدیس واسم از دریا و جنگل میگفت, دلم پر میکشید تا برم و خودم ببینم…

دیدن دریای بی انتها و آبی شده بود رویای روز و شبم…

شده بود ,نهایت آرزوم و من نمیدونستم یه روزی تبدیل به بزرگترین کابوس زندگیم میشه…

رفتیم…

همه باهم و با یه ماشین…

رفتنی که فقط داغ و پشیمونی به دلامون گذاشت…

بابا و عمو رسول به همراه مسیح جلو نشستن…

من و مامانم و خاله و مهدیس هم عقب…

چقدر خوش میگذشت…

چقدر من و مهدیس, توی سر و کله ی هم میزدیم و چقدر مسیح با اخم بهمون چشم غره میرفت و مخواست آروم سرجامون بشینیم…

روزهای شاد و پر خاطره ایی رو پشت سر گذاشتیم…

من بلاخره دریا رو دیدم…

سبزی جنگل ها رو دیدم…

جاده های پر درخت و قشنگش رو دیدم…

با اینکه خیلی کوچیک بودم, ولی هیچ وقت یادم نرفت اون پیچ و خم جاده رو…

اون همه سر سبزی رو…

پیچ و خم سرسبزی که, مادر و پدرم و همچینین عمو رسول رو ازمون گرفت…

توی بازگشت از شمال, ماشینمون از جاده منحرف شد و باعث شد سه نفرمون دیگه از سفر برنگردن…

هیچ وقت برنگشتن…

مسیح توی همون تصادف به شدت آسب دید ولی خدا رو شکر بعد از مدتی کاملا خوب شد…

من و مهدیس توی بغل مادرهامون بودیم و تقریبا هیچ آسیبی ندیدیم…

مادرم اما…

سرم رو از روی سجاده بلند کردم…

سجاده ایی که خیس از اشک های من شده…

اشک هایی که از یادآوری اون داغ و مصیبت بزرگ جاری شدن…

صدای دعا توی فضا پیچید…

هنوز هم دلم از یادآوری اون روزها و شب ها ,آنیش میگیره…

از یادآوری دست پر محبت مادری که دیگه نبود…

نوازش های پدرانه ایی که دیگه حس نشد…

از یاد نرفت…

از همون موقع خاله مریم شد همه کسم…

شد همدم و یاور اشک های بچگیم…

منم شدم جزئی از اونا…

مسیح چهار سال از ما بزرگتر بود و بیشتر از ما میفهمید و درک میکرد…

با تمام بچگیش شد مرد خونه…

شد پشت و پناه من و مهدیس…

شد تمام دلخوشی دل زخم خورده ی مادرش…

از همون موقع ها بود که مهربونی های پر لذتش من رو غرق وجودش کرد…

غرق بودنش…

مسیح توی همون بچگی مرد شد…

تکیه گاه و مرهم شد…

دستم رو آروم روی صورتم کشیدم…

روی قطره های داغدار و پر حسرت…

این خونه همیشه یادآور تمام لحظات خوب و خوش من بود و هست…

تمام بچگی و نوجونیم رو اینجا سپری کردم…

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن