رمان یادم تو را فراموش

رمان یادم تو را فراموش پارت 4

در کنار خاله و بچه ها…

با هم و در کنار هم…

یه روز خندیدم و یه روز گریه کردیم…

خاله مریم تو هیچ کاری واسم کم نذاشت , حتی بیشتر از بچه های خودش هوای من رو داشت و همه جوره بهم میرسید و مراقبم بود…

با تمام گرفتاری ها و مشکلاتش ,نمیزاشت من کوچکترین کمبودی رو توی زندگیم حس کنم…

خاله با حقوق کمی که میگرفت ما رو بزرگ کرد و به مدرسه فرستاد…

از جونش واسمون مایع گذاشت…

تمام جوونی و زیباییش صرف ما و مشکلاتمون شد…

اون کم کم بی جون و ضعیف میشد و ما از وجودش جون می گرفتیم..

بزرگ و قوی می شدیم…

همیشه میگفت: فقط شادی و خوشبختیتون رو میخوام…

همین که شما شاد باشید واسم کافیه…

یادم نمیره صدای آرومش که میگفت:آرزو دارم دامادی مسیحم رو ببینم…

عروسی شما دخترای گلم رو…

اونوقت آروم سرم و زمین میزارم و میخوابم…

میرم پیش مادر و پدرت…

پیش شوهرم…

خاله واسه خاطر ما از خودش و خواسته هاش گذشت…

تمام هستی و زندگیش وقف ما بچه ها شد…

همیشه بهمون لبخند زد و امید داد…

از آینده و خوبی های زندگی گفت…

یه روز وسط سالن همین خونه مسیح بهش گفت: باید کم کم واسش آستین بالا بزنه…

گفت میخواد واسش عروس بیاره…

و قلب پر تلاطم من که ریخته بود…

نفسی که حبس شده بود…

خاله خندید…

از ته دلش خندید…

مسیح گفت: توی دانشگاه دل بسته ی همکلاسیش شده…

اون موقع چقدر چشمهای خاله مریم از اشک خوشحالی برق زد و چقدر من اون روز توی تنهایی خودم اشک حسرت ریختم…

اشک ناباوری…

خاله از بزرگ شدن پسرش شاد بود و من از بزرگ شدنمون داغون…

باورم نمیشد از دستش دادم…

باورم نمیشد تموم شده, در کنارش بودن…

به یک هفته نکشید که وسایلم رو جمع کردم و از اون خونه رفتم…

سال اول دانشگاه بودم و از خوابگاه دانشکده واسه خودم اتاق گرفتم…

در مقابل اعتراض های مهدیس فقط سکوت میکردم…

مهدیس مدام حرف میزد و میخواست دلیل رفتنم رو بگم..

میگفت بگو از چی ناراحتی..

بگو چت شده…

فقط بگو…

تو صداش غم داشت…

خواهش و تمنا داشت…

مدام به مامانش التماس میکرد که جلوی رفتنم رو بگیره…

همون روز خاله مریم دستش رو مادرانه قاب صورت داغ و غم دارم کرد…

صداش هنوز تو گوشمه…

-از چیزی ناراحتی دخترم؟؟

ما کاری کردیم که دلت ازمون گرفته عزیزدلم؟؟

چرا میری؟؟

ما یه خانواده هستیم…باید همیشه و همه جا در کنار هم و باهم باشیم…

میخوای رفیق نیمه راه بشی؟؟

مستقیم توی چشمهاش نگاه کردم…

همون موقع یک قطره اشک از چشمم چکید رو گونم…

کنار دستش…

با یه صدای گرفته و پر از بغض…

پر از درد…

محیا-من…

من باید برم خاله جون…

یعنی میخوام که برم…راستش دلم میخواد یه مدت دور باشم…

بزارید برم خواهش میکنم…

بزارید از اینجا برم…

خاله خیره خیره توی چشمهای نم دارم نگاه کرد…

انگار از چشمهام میخوند دردم رو…

آرزو و امیدهای پر پر شدم رو…

بعدشم نفس آه مانندی کشید و رهام کرد…

دیگه نگفت چرا میرم…

دیگه مانع نشد…

خاله حتی به مهدیس هم سپرده بود که دیگه چیزی بهم نگه…

نگفت ولی نگاهش همیشه دلگیر و ناراحت موند…

دلخور و رنجیده…

ولی مسیح …

اون حتی یک بار هم ازم نپرسید چرا میرم…

کجا میرم…

چه جوری میرم…

انقدر درگیر خودش و دختر مورد علاقش بود که دیگه من واسش مهم نبودم…

درگیر مراسم ازدواج و دامادیش…

چشم های بسته ام رو باز کردم به پنجره ی رو به روم خیره شدم…

به آسمون تیره و ماه درخشان…

به تک ستاره ی چشمک زن…

با حس دست کسی روی دستم سرم رو برگردوندم طرفش…

مهدیس کنارم نشسته بود و داشت نگاهم میکرد…

لب خشکم رو با زبون خیس میکردم…

توی این سیاهی و تاریکی ,گرفتگی و ناراحتی چهره اش کاملا حس میشه…

سرفه ی خش داری کردم و صداش زدم…

محیا-مهدیس؟؟

چی شد؟

کجا رفتی؟

مهدیس نگاه ازم میگرفت و به آسمون نگاه کرد…

-هیچی…

نتونستم پیداش کنم…

رفتنم خونتون اما نبود…

سرکارشم رفتم اما…

سرم رو پایین انداختم و از جام بلند شدم…

مهدیس-فکر میکنی کجا ممکنه رفته باشه محیا؟؟

جایی هست که امکان داره اونجا باشه؟

محیا-من از کجا بدونم؟

مهدیس از روی زمین بلند شد و به دنبالم اومد…

حرص و عصبانیت توی صداش کاملا حس میشد…

-یعنی چی؟

پس کی باید بدونه محیا؟؟

تو زنش بودی…تو باهاش زندگی میکردی؟؟

حالا نمیدونی کجاست؟

به طرفش برگشتم…

به چشمهای غضبناک و ناراحتش خیره شدم…

نفس عمیق بلند و نامنظمی کشیدم…

-من گفتم مهدیس ولی تو باور نکردی…

مهدیس سرش را با دستاش گرفت…

نگاه ازش گرفتم و از اتاق بیرون رفتم…

در حالی که زیر لب فقط با خودم زمزمه میکردم و بازم قطره های اشک…

محیا-اون رفت…

پس منم میرم…

پام رو از اتاق خاله مریم بیرون گذاشتم و یک راست به سمت مبل وسط حال رفتم…

خواستم مانتو و شالم رو بردارم,که مهدیس از عقب دستم رو به سمت خودش کشید…

تن بی رمق و بی جونم, بی اعتراض به طرفش برگشت…

هنوزم همه جا تاریک بود…

این خونه و آدمهاش همه توی تیرگی فرو رفتن…

همه غرق سیاهی اش شدن…

انگار همه ی ما به نوعی با این سیاهی و تیرگی خو گرفتیم…

عادت کردیم…

انگار جزئی از وجودمون شده…

سرم رو پایین نگه داشتم,سری که به شدت درد میکرد و هنوزم گیج و منگ بود…

نمیخوستم نگاهش کنم…

نمیخواستم بیشتر از این باعث عذابش بشم…

صدای مهدیس دیگه غضبناک و حرصی نبود…

صداش پر از دلجویی بود…

پر از غم و غصه…

مثل خودم…

مهدیس-کجا میخوای بری محیا جان؟یه لحظه صبر کن دختر…

ببخشید…

من تند رفتم, به جون محیا دست خودم نبود, نمیخواستم با حرف هام اذیتت کنم…

از دست من ناراحت شدی ؟؟

هان؟؟

محیا-نه مهدیس…

تو باید من رو ببخشی…

من با ناآرومی های خودم, آرامش رو از تو هم گرفتم…

من باعث آزار و اذیت همه شدم…

مهدیس-این چه حرفیه آخه دختره ی احمق,تو همه چیز منی…

همه کسمی…

تنها چیزی که توی این دنیا واسم مونده تویی بی انصاف…

تو هم میخوای ترکم کنی؟

تنهام بزاری؟؟

من توی این خونه دق میکنم محیا,خواهش میکنم نرو…

از پیش من نرو همین جا بمون…

سرم و بالا گرفتم و به صورت دمغ و گرفته اش خیره شدم…

به چشمهای براق و پر سوزش…

ای کاش میتونستم مرهمی باشم, واسه دلم زخمیت دوست خوبم…

ای کاش میمردم و این صدای پر از بغض رو نمی شنیدم…

من حاضرم تمام درد های دنیا رو به جون بخرم, ولی چشمهای شیطون تو اشکی نباشه…

میخوام بازم شاد باشی و بخندی…

من میخوام وجود آرومت بازم پر از بازیگوشی و شیطنت باشه…

دستم رو روی شونه اش گذاشتم…

محیا-رفتنم واسه این چیزا نیست که تو میگی مهدیس,من از تو دلخور و ناراحت نیستم خودت هم این رو خوب میدونی…

چه طور میتونم از دوست خوبم…از خواهر مهربونم دلگیر باشم؟

از کسی که همیشه در کنارم بوده و همه جوره حمایتم کرده…

رفتن من یه جور اجباره…

باور کن واسه منم سخته…

منم از تنهایی متنفرم…

این رفتن واسه منم چیزی به جز رنج نداره,تو هم تمام زندگی من هستی مهدیس…تمام دارایی من از این دنیا…

ولی باید برم…

چقدر لحنم تلخ بود…

چقدر لحنش مایوس و ناامید بود…انگار که میدونست موندنی در کار نیست…

میدونست نظرم عوض نمیشه…

مهدیس-درست مثل چند سال پیش…

اون موقع هم همینجور بود…

همینجور رفتی…

رفتی بی اینکه بگی چرا میری…

چرا دلخوری و چرا یه دفعه ایی ویرون شدی…

خیلی تلاش کردم که بگی ,که بفهمم ولی…

وقتی من فهمیدم دیگه خیلی دیر بود…

خیلی…

ای کاش بهم اعتماد میکردی و حرف میزدی اونقت شاید…

محیا-نه مهدیس…نه

موضوع اعتماد نیست, خواهش میکنم این حرف ها رو نزن…

چرا نمیخوای بفهمی هیچ کاری از هیچ کسی بر نمی اومد…

وقتی خودش نمیخواست…

وقتی دلش گیر کسی دیگه بود, تو چیکار میتونستی بکنی؟؟

هیچی…

نه تو و نه هیچ کس دیگه ایی…

من که عشق رو زوری نمیخواستم…توی خواستن من اجباری نبود…

الان هم نمیخوام…الان هم نیست…

مهدیس-کجا میری؟

محیا-میرم خونه یکی از بچه ها…

میخوام یه مدت از همه چیز و همه کس دور باشم…

اینجوری فکرم کار نمیکنه و به هیچ نتیجه ایی نمیرسه…

نمیتونم اینجا بمونم, چون هجوم خاطرات ذهنم رو پر میکنه و حالم بدتر از قبل میشه…

میرم جایی که کمی آرومم کنه…

مهدیس سرش را تکان داد…

محیا-من هرچی هم بگم تو نمیتونی بفهمی من چه حالم, چون جای من نیستی…

حق هم داری…

تا جای من و توی شرایط من نباشی نمیتونی من رو بفهمی…

فقط میتونی یه همدرد باشی…

یه هم زبون…

توی سرمن هزار جور فکر و خیاله…

مدام استرس دارم…

از کوچکترین صدایی میترسم…

همش فکر میکنم الان یه اتفاق بد میوفته…الان یه چیزی میشه…

مدام آشوبم…

این حالت های من مربوط به دیروز و امروز نیست…

من چند ماهه همینجور هستم…

از وقتی پام رو توی خونه ی مسیح گذاشتم…

از همون شب اولی که گفت من و تو هیچ وقت ما نمیشیم…همون وقتی که آب پاکی رو ریخت روی دستم…

ولی من احمق همش با خودم میگفتم درست میشه…

همش صبوری کردم…

همه جوره باهاش راه اومدم..به خاطرش از همه چیزم زدم حتی از تو…

مسیحم گاهی واقعا خوب میشد ولی بعد دوباره…

مهدیس-رفتن کاری رو درست نمیکنه محیا…ای کاش میموندی و یه بار دیگه …

محیا-مهدیس؟؟

من نمیتونم بمونم و ببینم یکی دیگه واسه بار دوم زندگیم رو ازم میگیره…

من دیگه تحمل پس زده شدن از طرف مسیح رو ندارم…

طاقت دیدن و بودنش در کنار کسی دیگه رو ندارم…

من دیگه امیدی واسه تلاش و صبر ندارم…

مهدیس دستم رو رها کرد…

مهدیس-باشه قبول…

برو…

این دفعه هم برو…

فقط میخوام این رو بدونی که همیشه و همه جا, هر تصمیمی که بگیری من پشتت هستم…

من همیشه در کنارتم محیا و به تصمیمت احترام میزارم حتی اگه بر خلاف میلم باشه…

من رو از حال خودت بی خبر نزار…

محیا؟؟

چند لحظه نگاهم کرد…

نگاهش کردم…

نگاهش از همین حالا دلتنگ بود…

نگاهم پر از تشکر و قدرشناسی بود…

من توی این تاریکی هم میتونستم مهربونی و عشق رو از چشمهاش بخونم…

چشمهایی که رنگ و بوی چشمهای خاله مریم رو داشت…

مهدیس روش رو ازم برگردوند و به سمت اتاق مادرش رفت…

حس میکردم دیگه نفسی واسه کشیدن ندارم…فضای این خونه داشت خفم میکرد…

انگاری تمام دیوارها داشت بهم فشار میاورد…

داشت لهم میکرد…

فرقی نمیکنه توی خونه ی کوچیک خودم باشم,یا جای دیگه…

همه جا واسه وجود من زندان شده…

بی نور و روشنایی…

سرد و ساکت…

مانتو و شالم رو از روی مبل چنگ زدم و بی معطلی از اونجا بیرون زدم…

بی توجه به شب بودن و تاریکی هوا …

من میرم…

باید برم و چند وقتی رو با خودم خلوت کنم..

باید با خودم کنار بیام…

این بار میخوام با خودم .. با احساسم .. با عقلم , صادق باشم…

میرم ولی قبلش یه کار نیمه تموم دارم…

باید اول ببینمش…

باید مطمئن شم…

من پیدات میکنم مسیح , تا یک بار دیگه واسه آخرین بار ناامیدم کنی…

تا یک دلم کنی…

من تحمل این بی خبری و ترس و لرز ها رو ندارم…

من دیگه اون محیای قوی و صبور سابق نیستم…

من دیگه هیچی نیستم…

با تمام سرعت و توانی که در خودم سراغ داشتم, از خونه بیرون زدم…

شب بود و باید هرچه زودتر به یه سرپناه امن میرسیدم…

با قدم های تند و پرشتاب کوچه ی تاریک و فرو رفته در شب رو پشت سر گذاشتم…

صدی هوهوی باد میون شاخ و برگ درختان می پیچید و صداهای گنگی از گوشه و کنار به گوش میرسید…

به محض اینکه به سرکوچه رسیدم, نفسی تازه کردم و واسه اولین تاکسی دست تکون دادم…

تاکسی کمی جلوتر ایستاد…

به سمتش رفتم و بی معطلی سوارش شدم…

راننده که حرکت کرد, منم سرم رو به شیشه تکیه دادم و چشمام رو بستم…

میخواستم به مغزم فشار بیارم تا یادم بیاد که امروز چند شنبه بوده…

اصلا فردا چند شنبه اس, ولی هرچی فکر کردم به نتیجه ایی نرسیدم انگار که توی زمانم گم شده بودم…

توی گم شدن خودم غرق بودم, که با شنیدن صدای خشن و زمخت راننده به خودم اومدم …

سرم روبه سختی بلند کردم و از توی آینه نگاهش کردم…

گیج و پرت از هروقت دیگه ایی…

محیا-با من بودید؟

راننده ی میانسال تک خنده ی پر صدایی کرد و به چشمام خیره شد…

-مگه غیر از شما کسی دیگه هم اینجا هست؟؟

یا شایدم با جن و پری های اطرافم بودم…

نفسم رو پر صدا به بیرون فرستادم و نگاهم رو به بیرون دوختم…

چرا من انقدر گیج و منگ شدم؟

چرا دارم توی هپروت زندگی میکنم؟؟

چرا جوری رفتار میکنم که همه پی به ذهن درهم و آشفته ام ببرن؟؟

کم کم دارم دیـــــوانه میشم…

شاید هم شدم…

مسیح تو با من چه کردی؟؟

این چه بلایی که سرم آوردی؟؟

تا کجا میخوای پیش بری؟؟تا کجا میتونم پیش برم؟؟

راننده که دید هیچ توجه ایی به خودش و حرفش نکردم, یک بار دیگه سوالش رو تکرار کرد…

این بار بلند تر و خشن تر…

جوری که هر دیوانه ای میشنید…

-خانم محترم با شما هستم,میگم کجا تشریف میبرید؟؟

حرصی از فراموش کاری و پرتی خودم شقیقه های پر دردم رو فشار دادم و آدرس خونه ی سحر رو بهش دادم…

سحر یکی از بهترین دوستهام بود…

دوستی که بعد از رفتنم از پیش خاله اینا , چند سال باهم همخونه بودیم…

راننده کمی صدای ضبطش رو بلند کرد و دیگه هیچی نگفت…

فکر کنم اون هم ترجیح داد با یه دیوانه ی حواس پرت, بیش از این همکلام نشه…

و من باز فرو رفتم توی خودم…

بازم گم شدم…

سرکوچه از ماشین پیاده شدم…

ترجیح دادم یه چند دقیقه ایی رو پیاده راه برم تا هم هوایی به سرم بخوره و هم بتونم کمی با خودم کنار بیام و این همه سردرگمی رو تا جایی که میشه توی وجودم کنترل کنم…

چندین بار پشت سرهم نفس عمیق کشیدم, تا با هوشیاری کامل و حواسی جمع پا به خونه ی سحر بزارم…

نمیخواستم اون هم پی به حالات پریشونم ببره و نگرانم بشه…

نگرانی اونا دردی از من دوا نمیکرد…

سعی کردم یه نظم و ترتیب کمی, به مغز در همم بدم و به هیچی فکر نکنم…

با خودم گفتم یه روز دیگه هم گذشت,امشب هم تموم شد…

با تمام بدی هاش…

با تمام درد هاش…

روزهای دیگه هم همینطور میگذره…

باید طاقت بیارم و صبوری پیشه کنم…

تمامی روزها چه خوب و چه بد یه روزی تموم میشه…

میگذره…

نباید انقدر همه چیز رو واسه خودم سخت کنم,نباید زندگی رو سخت بگیرم…

اینا رو خاله یادم داده…

خاله ی خوبم…

باید تا جایی که میشه به حرفش گوش بدم…

باید آروم باشم و استراحت کنم…

دلم یه خواب درست و حسابی و بی فکر میخواست…

شب قبل که به خاطر نیومدن مسیح اصلا نخوابیده بودم,حتی یه لحظه هم پلک هام رو هم نرفته بود…

تا صبح توی تخت دو نفره ام ,جون کندم و انتظارش رو کشیدم…

ولی نیومد…

صبح هم که اومد و اونجور ازم خواست برم ,کاملا وجودم رو به هم ریخت و آشفته ترم کرد…

گفته بود تو مجبور نیستی بمونی…

هیچ وقت مجبور نبودی…

و حس بد من نسبت به پیدا شدن اون لعنتی بیشتر شده بود…

نسبت به برگشتنش…

یعنی واسه خاطر اون مسیح من رو رد کرده بود؟؟

همینجورکه آروم راه میرفتم سرم و به سمت بالا گرفتم و به ستاره های کم , ولی درخشان خیره شدم…

بازم توی خیالات همیشگیم غرق شدم و با خودم حرف زدم…

“خوش به حالت خاله جون

خوش به حالت که رفتی

زمین اصلا جای خوبی واسه زندگی نیست

این دنیای بی رحم به هیچ کس رحم نمیکنه

اون بالا خیلی بهتره

میدونم اونجا شاد تری, اونجا خوشبخت تری

بهت حسودیم میشه چون تو رفتی پیش مامان و بابام

پیش عمو رسول

ای کاش من هم…”

هنوز درد و دلام و افکارم تموم نشده بود ,که با شنیدن صدایی از پشت سرم متوقف شدم…

با شنیدن صدای پر ناز و عشوه مانندش از درون یخ بستم…

قلبم فرو ریخت…

دستام سست و بی حس شدن…

پاهام روی زمین قفل و بی حرکت شد…

پس از چند لحظه مکث , با بیشترین توانی که توی بدنم بود به سمتش برگشتم…

نور زرد رنگ چراغ های شهرداری افتاده بود روی نیمی از صورتش…

نیمی از صورتش توی تاریکی و نیمی دیگه اش توی روشنایی فرو رفته بود…

صورتی که هنوزم زیبا و خیره کننده به نظر میرسید…

با اون چشم های زمردیش خیره شده بود توی چشمام,توی چشم های خسته و تب دارم…

چشم هایی که میل شدیدی به بسته شدن داشت…

اون لحظه فقط توی وجودم خدا رو صدا کردم…

“خدایا نه

امشب نه

باور کن الان دیگه ظرفیتم تکمیله,باور کن امشب طاقتش رو ندارم

بزار واسه یه روز دیگه

یه وقت دیگه”

دستام رو مشت کردم و صاف توی چشمهای خیره اش زل زدم…

“درسته عوض شدم

درسته ضعیف تر از همیشه هستم و دیگه اون محیای سابق نیستم

درسته مسیح داغون و ویرونم کرده

اما

اما جلوی تو کم نمیارم

نباید کم بیارم”

نفس عمیقی کشیدم…

پس حسم درست بود…

اون برگشته و من نمیدونم از من چی میخواد و چرا به دنبالم اومده…

اون اومده و من از همیشه بیشتر میترسم…

نه از اون بلکه از مسیح…

مـــــسیح…

توی اون تاریکی و ظلمت شب, تک تک اجزای صورتم رو با نگاه ریز بین و دقیقش زیر نظر گرفته بود…

نگاهی که زیاد از حد مرموز و کینه ایی به نظر میرسید…

چشمهاش برق عجیبی داشت…

جوری بهم نگاه میکرد ,که انگار این من بودم که زندگیش رو ازش گرفتم…

که من خطا کردم و غلط رفتم…

دلم نمیخواست نگاهش کنم و حس بدی نسبت بهش داشتم…

یه جور حس ترس همراه با تنفر و انزجار…

از دیدن صورت خوشگلش, چندشم میشد…

سرم و پایین انداختم تا بیشتر از این, نگاهم به نگاه کثیف و پر کینه اش برخورد نکنه…

از یادآوری بلایی که سر مسیح آورده بود, مور مورم شد…

حس تنفرم بیشتر…

چطور تونسته بود با مسیح, با شوهرش,کسی که محرم و هم بالینش بود اون کار رو بکنه؟؟

چطور دلش اومده بود این همه پست و رذل باشه؟؟

سوال های زیادی توی ذهنم نقش بسته بود…

سوالایی که جواب درستی واسش نداشتم…

اصلا پریسان واسه چی اومده بود سراغ من؟؟آدرس اینجا رو از کجا آورده؟؟

نکنه تعقیبم میکرده…

چکاری میتونه با من داشته باشه؟؟

نکنه مسیح ازش خواسته بیاد…

قفسه ی سینم از این فکر درد گرفت و قلبم در هم فشرده شد…

حتما گفته بیاد یک دلم کنه…

نا امیدم کنه, تا واسه همیشه شرم از سرش کم بشه…

پس چرا خودش اینکار رو نکرد؟؟

یعنی جرات این کار رو نداشت؟؟

جرات نابود کردنم رو…

سرم و تکون دادم و چشمهام رو بهم فشار دادم…

الان واسه نتیجه گیری اصلا زمان مناسبی نیست و من نباید مسیح رو بی خود و بی جهت محکوم کنم…

من هنوز نمیدونم این زن چرا و به چه دلیل اینجاست…

من نمیخوام زود در مورد مسیح قضاوت کنم…

در مورد مسیحم,شوهر و محرمم…

از یک طرف دلم میخواست از اونجا برم و از طرفی دیگه میخواستم بمونم وبشنوم حرفهاش رو…

حرفهایی که واسه زدنش تا اینجا همراهم اومده…

شاید اینجوری جواب سوالام رو بگیرم,هرچند میدونستم به حرف ها و گفته های این زن نمیشه اعتماد کرد…

پریسان یک قدم دیگه هم جلو اومد و دقیقا جلوی روم ایستاد…

صدای نفس های منقطع و یکی در میونش رو میشنیدم…

حالا کاملا مشخص بود ,که اونم حال و احوال درستی نداره…

این رو از صدای عصبی و کمی لرزونش فهمیدم…

از رنگ پریده ی صورتش که حالا بیشتر مشخص بود…

پریسان-سلام محــــیا بانو…

حالتون که خوبه خانـــوم؟؟

سرم و بالا آوردم و به صورت ساده و بی آرایشش نگاه کردم…

شال کرم رنگش عقب رفته بود و موهای بلوند و رو به بالاش کمی پیدا بود…

چشم هام رو آروم باز و بسته کردم…

سعی کردم صدام صاف و محکم باشه…

میخواستم تا جایی که میشه آرامشم رو حفظ کنم,میخواستم در اون لحظه مثل مسیح باشم…

-واسه چی اومدید اینجا؟

اون هم این موقع شب؟؟تنها…

اصلا آدرس من رو از کجا آوردین؟؟

پریسان-میخواستم باهات حرف بزنم…

یعنی باید حرف میزدم…

حرف هایی که به نفع جفتمونه…

من آدرسی ازت غیر از خونه ی قدیمی نداشتم…

چند روزی اونجا منتظرت موندم تا شاید بیای…

تا شاید پیدات بشه…

امشب وقتی سر کوچه دیدمت خواستم بیام جلو و باهات کمی صحبت کنم ,که سریع سوار تاکسی شدی و فرصتی نشد…

واسه همین تا اینجا دنبالت اومدم…

پریسان نگاه کنجکاوی به کوچه و خونه های اطرافش انداخت…

-خونه تون اینجاست؟؟

تو این محله زندگی میکنید؟؟

چیزی از جمله ی جمع بسته و سوالیش دستگیرم نشد…

منظورش از خونتون چی بود؟؟

حالم هیچ خوب نبود و ذهنم توان تجزیه و تحلیل نداشت…

بی توجه به قیافه ی کنجکاوش روم و برگردندم و به راه خودم ادامه دادم …

تو با من کار داری پس باید دنبالم بیای…

پریسان سریع جلوم پرید و راهم رو بست…

-گفتم میخوام باهات حرف بزنم میفهمی یا نه؟؟

سرم رو برگردونم و به کوچه ی خلوت نگاه کردم…

توی این کوچه تقریبا همه من رو میشناختن و هیچ دوست نداشتم دردسری واسم درست بشه…

حتی واسه سحر…

درسته این زن آبرو و حیا سرش نمیشه, اما من مثل اون نبودم و آبروم واسم مهم بود…

محیا-بهتره صدات رو بیاری پایین وگرنه هیچ وقت فرصت این رو بهت نمیدم ,که حتی یک کلمه حرف بزنی…

در ضمن من حرفی با تو ندارم, پس بهتره از اینجا بری و مزاحمم نشی…

دوست ندارم هیچ وقت دیگه هم نگاهم به نگاهت بیوفته, پس از اینجا برو و دیگه هم برنگرد…

پریسان نفسش رو با شدت به بیرون فوت کرد…

ابروهای نازک و خوش فرمش توی هم گره خورده و پیشونی اش رو خط انداخته بود…

-فقط چند لحظه طول میکشه حرف هام اون موقع میرم…

بهتره به صحبت های من گوش بدی, چون من تا حرفهام رو نزنم از اینجا نمیرم…

دستم رو دور بازم حلقه کردم ,هوا سرد نبود اما من کمی سردم شده بود…

محیا-خیلی خب بگو…

فقط سریع چون دیر وقته و من مثل شما وقت اضافی واسه بیرون موندن از خونه ندارم…

پریسان توی چشمهام زل زد…

صداش بیشتر از قبل میلرزید…

لرزشی که من رو محکم تر میکرد…

قوی تر و با اراده تر از همیشه…

پریسان-این حقیقت داره که با مسیح ازدواج کردی؟؟

از درون خنک شدم…

لبخند زدم…

توی تاریکی شب , روشنایی رو اطرافم حس کردم…

یعنی ممکنه این رو مسیح بهش گفته باشه؟؟

بهش گفته زن داره و ازدواج کرده…

شاید خواسته اینجوری اون رو از سرش وا کنه…

اون رو یک دل کنه…

سعی کردم هیجانم رو کنترل کنم, سرم و به نشونه ی تایید تکون دادم…

محیا-درسته…

باهم ازدواج کردیم,الان چند ماهی میشه…

نکنه واسه تبریک اومدی اینجا؟؟

پریسان برای لحظه ایی چشماش رو بست…

چشمهایی که با باز شدن برقش چندین برابر شده بود…

برقی که نمیدونم از اشک بود, یا از خشم…

نگاهش بوی خوبی نمیداد…

پریسان-دختره عوضی…

تو فقط یه فرصت طلبی که از تنهایی مسیح سواستفاده کردی…

حتما خیلی انتظار کشیدی زندگیش بهم بخوره تا خودت رو جلو بندازی نه؟؟

همیشه متظر موقعیت بودی تا بهش نزدیک شی…

چه طور تونستی بری پیشش؟؟

به چه جورئتی رفتی طرف شوهر من؟؟

دندون هاش رو از حرص روی هم میکشید و کلمات غرش مانند, از بین دندان های کلید شده اش خارج میشد..

محیا-اول اینکه حرف دهنت رو بفهم و صفاتی که فقط و فقط لایق خودت هست رو به کسی دیگه نبند…

بعدشم ایناش دیگه به تو مربوط نیس…

سپس آروم و بی صدا لبخند زدم…

لبخندی که لجش رو چندین برابر میکرد…

محیا-من نمیفهمم تو از چی ناراحتی؟؟تو که رهاش کردی…

ندید گرفتیش…

یه قدم دیگه رفتم جلو و صورت به صورتش وایسادم…

چشم تو چشمش…

حالا منم میغریدم…

محیا-بهش خیانت کردی…

اونم به بدترین شکل ممکن…

پریسان یک قدم به عقب برگشت و چند توی سکوت نگاهم کرد…

پریسان-از زندگی مسیح برو بیرون,توی این زندگی واسه تو جایی نیست…

پس خودت, با پای خودت برو بیرون…

بکش بیرون از این بازی…

آروم و خونسرد نگاهش کردم…

این خونسردی و آرومی رو از مسیح یاد گرفتم…

حالا چشم هام رنگ و بوی چشم های اون رو گرفته بود…

محیا-این تو نیستی که بودن یا نبودن من رو تعیین میکنی…

اونی که توی زندگی مسیح جایگاهی نداره تویی نه من, پس تلاش بی خودی نکن…

من نمیدونم تو چطور توقع داری مسیح دوباره نگاهت کنه؟؟

دوباره در کنارش قبولت کنه…

پریسان-من تعیین میکنم خانوم کوچولو…

خودت هم این رو خوب میدونی,که مسیح فقط من رو دوست داشته و داره…

اون نمیتونه عاشق هیچکس دیگه ایی بشه این در مورد مسیح غیر ممکنه..

من مطمئنم دوستت نداره…

پس راهت رو بکش و برو…

محیا-میتونه…داره…

وقتی عشق یه آدم تبدیل به تنفر بشه میشه…

امکان پذیره…

اونم عشقی پوچ و بی ارزش…

عشقی کثیف و منزجر…

عشقی که عشق نیست , فقط یه اشتباهه..

پریسان یک دفعه ایی, مانند جنون زده ها بهم طرفم حمله کرد و بازوم هام رو توی دستاش فشرد…

صورتش رو جلوی صورتم گرفت…

از چشمهاش آتیش میبارید…

از نفسش هم…

تمام وجودش از حرارت و عطش میسوخت…

هرچی من یخ بودم اون داغ بود…

پریسان-خفه شو دختره ی احمق و حیله گر…

فکر کردی میتونی جای من رو بگیری؟؟

فکر کردی مسیح حاضره با تمام وجودش باهات زندگی کنه…

نه کور خوندی…

توی این مورد شک ندارم ,که مسیح تو رو فقط واسه منافع شخصیش انتخاب کرده…

واسه ناراحت کردن من,واسه در آوردن لجم…

واسه تحریک کردن حس حسودیم…

تو این وسط فقط یه مهره بودی و اونم قشنگ باهات بازی کرد…

یعنی خودت اینجوری خواستی…

اومدی طمع کنی, ولی خودت طعمه شدی…

بازو هام از فشار انگشت هاش درد گرفته بود…

ولی بغض سنگینی که توی گلوم نسشته بود, از درد بازوم نبود..

از درد حرفهاش بود…

چونه ام از بغض میلرزید…

چشمام میسوخت…

قلبم…

میزد…

هنوز میزد…

-این حقیقت نداره…

دروغه …

تو واسه رسیدن به اهدافت کم دروغ نگفتی…

اینم روش…

پریسان من رو بیشتر به طرف خودش کشید و فشار دستهاش رو بیشتر کرد…

جوری که اشک توی چشم هام جمع شد و دندون هام رو روی لبم فشردم…

پریسان-همیشه و همه جا این رو یادت باشه که من یه برگ برنده دارم…

چیزی که باعث میشه ازت یه قدم جلو تر باشم…

پــیروز این بازی منم نه تـــو…

پس بی خودی تقلا نکن و خودت رو بیش از این آزار نده و کوچیک نکن…

برو و به زندگیت برس…

این گوری که بالا سرش داری زار میزنی و خودت رو هلاک میکنی مرده توش نیست…

چشم هام رو بستم…

دیگه نمیخواستم بشنوم…

ببینم…

بسم بود…

برای امشبم کافی بود…

ولی پریسان دست بردار نبود و میخواست از تمام قواش, واسه نابودی و ویرونی وجود شکسته ی من استفاده کنه…

میخواست تیر خلاصش رو به من بزنه و بره…

تیری که بیش از اونچه باید زهرآلود بود..

-در ضمن نمیدونم این قضیه رو میدونی یا نه, ولی باید بدونی که من هنوز زن رسمی و شرعی مسیح هستم…

یک قطره اشک ناخواسته روی گونه ام چکید…

پریسان آروم خندید…

-چیه نمیدونستی؟؟مسیح این رو بهت نگفته بود عزیزم؟؟

آخی…

سرم رو تکون دادم…

نمیتونستم چیزی بگم, نمیتونستم به چیزی فکر کنم…

ذهنم قفل شده بود…

شک حرفش انقدری بود,که مسکوتم کنه و مهر خاموشی به لبام بزنه…

نمیدونستم…

من احمق فکر میکردم همه چیز رو میدونم ولی حالا…

وای مســـــیح…

با چشام مردنمو , دارم اینجا میبینم

سرنوشتم همینه , من اسیر زمینم

پریسان دستام رو ول کرد و عقب وایساد…

با ول کردنم تن بی جونم سست شد…

روی آسفالت های زبر زانو زدم و نشستم…

صدای زمزمه های دردمند و آرومم توی کوچه ی خلوت میپیچید…

زمزمه هایی که طعم شوری اشک رو میداد…

-نـــه…

این امکان نداره…

دروغه…اینا همش دروغه…

یه دورغ بزرگ…یه دووغ زشت و کثیف…

پریسان-دروغ نیست…

حقیقت داره…

مسیح هیچ وقت حاضر نشد من رو طلاق بده…

نداد…

اون میخواست زجرم بده…

میخواست ازم انتقام بگیره…میخواست تا ابد ازم تاوان بگیره…

هنوزم میخواد…

اشک های داغ و سوزانم روی صورت یخ بسته ام میچکید…

پس همش یه بازی بود…

منم این وسط شدم یه هم بازی, واسه گرفتن انتقامش…

واسه خنک شدن دلش…

سرم رو میون دستام گرفتم…

ای کاش پریسان از اینجا میرفت…مگه همین رو نمیخواست؟؟

مگه نمیخواست من رو بشکنه حالا که شکست پس چرا نمیره؟؟

مگه نمیبینه خورد شدم؟؟

دیگه چی میخواد از من؟

چرا هنوز بود و صداش توی گوشم میپیچید؟؟

پریسان-مگه نمیگی زنشی؟؟

مگه ادعای دوست داشتنش رو نداری؟؟

مگه نمیگی دوستت داره؟؟

پس زندگیت رو جمع کن,شوهرت رو جمع کن…

راضیش کن من رو طلاق بده و از این عذاب خلاصم کنه…

این جوری تو هم خلاص میشی…

سرم و با بهت بالا آوردم و به صورتش نگاه کردم…

محیا-تو از من چی میخوای؟؟

پریسان-اگه واقعا دوستش داری و میخوایش, پس بهش بگو دست از سر من برداره و راحتم کنه…

تو باید راضیش کنی…

سپس روش رو برگردوند و توی سیاهی کوچه دور شد…

با پیچیدن صدای کفش های پاشنه بلندش ,توی فضا ,دل و رودم با شدت زیر و رو شد…

دستم رو روی سر گیج و منگم فشار دادم و خودم رو به سختی به کنار دیوار کشوندم…

با دستای لرزون و چشمهای اشکی ,گوشیم رو در آوردم و شاره ی سحر رو گرفتم…

در حالی که روی لبام یه پوزخند نقش بسته بود…

میخواستم نگرانش نکنم…

میخواستم با چهره ایی معمولی و تنی قوی برم به خونش…

ولی حالا…

از همیشه بد حال تر بودم…

خراب تر…

خدایــــــا یعنی امشب به صبح میرسه؟؟

یعنی میرسم؟؟

پریسان موهای فر شده و شرابی رنگش را, جمع کرد و به طرز زیبایی بالای سرش بست…

فقط قسمت های بلندترش را کمی بازگذاشت, تا دورش رها باشد…

عطر زنانه و خوش بویش را به خود زد و رژ گونه ی اکلیلی اش را پرنگ تر کرد…

تقریبا یک ساعتی در اتاق, مشغول آرایش و آماده شدن, برای رفتن به جشن تولد یک سالگی یاسمن بود…

یک ساعتی که اصلا نفهمیده بود, چطور و چگونه گذشته است…

خودش به سوگند پیشنهاد جشنی مفصل را داده و دوستان و هم دوره ای هایشان را دعوت کرده بود…

سوگند که میترسید نتواند خودش به تنهایی تمامی کارهای جشن را انجام دهد, از پریسان خواسته بودکه زودتر از همه به خانه شان برود و در کارهای مربوطه کمکش کند…

پریسان از صبح زود بیدار شده و کارهایش را یکی یکی و با حوصله انجام داده بود…

شور و شوق خاصی برای رفتن به این مهمانی داشت و از همین حالا چشمانش, از خوشی زیاد میدرخشید و قلبش در سینه آرام و قرار نداشت…

بعد از استحمام طولانی, یک راست به اتاق آمده و مشغول رسیدگی به خود شده بود…

میخواست امشب جزء بهترین ها باشد و آنجور که میخواهد به چشم بیاید…

پس از تمام شدن آرایش صورت و موهایش, لباس ساتن و طرح چروک سورمه ای اش را به تن کرد…

لباسی دکلته تا روی زانو هایش…

پس از پوشیدن لباس و کامل شدن کارش, چند قدم از آینه دور شد و به تصویر حاضر و آماده ی خود نگاه کرد…

به تصویر پریسانی که گویی به دیداری عاشقانه میرود…

دیداری پر از شور و حرارت…

گونه های صورتی رنگ و برجسته اش زیبایی بیشتری به صورتش داده بود…

چشمان زمردی اش با خط چشم مشکی و سایه ی تیره زیباتر شده و لبانش از قرمزی برق میزد…

لبخند رضایتمندی از دیدن خود, در آینه بر لبانش نقش بست…

چهره اش واقعا زیبا و افسانه ایی شده بود…

چهره ایی که در یک نگاه, نفس هر بیننده ایی را در سینه حبس میکرد…

در آینه چشمکی به خود زد و مشغول جمع آوری وسایلی که میخواست شد…

پریسان به خوبی میدانست که مسیح نمیگذارد با این لباس در مهمانی حاضر شود, به همین دلیل ساپورت نازک و طرح دارش را در کیف دستی اش گذاشت…

حالا و در این شرایط ,دیگر نمیخواست کوچکترین بحثی بینشان پیش بیاید…

هیچ دوست نداشت, در این روزهای پر شور, حساسیت مسیح را بیشتر کند…

تمام تلاشش جلب اعتماد بیشتر از جانب شوهرش بود…

حالا برای او زنی مطیع شده بود , که روی حرفش حرف نمیزد…

زنی با مهر و محبت ظاهری…

کیف لوازم آرایش به همراه عطرش را نیز برداشت و مانتو و شال به دست از اتاق خارج شد…

نگاهی به ساعت سالن انداخت…

ساعت نزدیک سه بعد از ظهر بود…

پریسان-مسیح؟؟

تو هنوز اماده نشدی؟؟پاشو دیگه تنبل چقدر میخوابی؟؟

هنوز هم که نرفتی حمام…

دیر میشه ها, سوگند کلی خواهش و تمنا کرده تا زودتر برم کمکش…

پریسان نگاهی به اطرافش انداخت, ولی مسیح را ندید…

چندین مرتبه با صدای بلند , صدایش زد ولی جوابی از جانب او دریافت نکرد…

در آن لحظه بیشتر از اینکه نگران حال او باشد, ازآن میترسید که نکند مسیح از خانه خارج شده و به او نگفته باشد…

مانتوی حریر و بلندش را به تن کرد,کیفش را در دست گرفت…

سپس به آن طرف سالن رفت و مسیح را دید, که روی کاناپه در خود مچاله شده بود…

پریسان کیفش را زمین گذاشت و به سمتش رفت…

بالای سرش ایستاد و آرام صدایش زد…

-مسیح ؟؟

مسیح آرام چشمانش را باز کرد…

موهایش پریشانش روی صورت ریخته و عرق کرده به پیشانی اش چسبیده بود…

رنگ صورتش حسابی پریده و حال ندار به نظر میرسید…

پریسان نگران کنسل شدن و نرفتن به مهمانی کنار مسیح نشست…

-چی شدی مسیح؟؟

چته؟؟

مسیح آرام دستش را روی قسمت پایینی دلش گذاشت و ناله کرد…

همان لحظه چهره اش از درد درهم شد…

-چرا یه دفعه ایی اینجوری شدی آخه ؟؟تو که تا چند ساعت پیش حالت خوب بود…

بازم درد داری؟؟

میخوای بریم دکتر؟؟

مسیح سرش را تکان داد و آرام زمزمه کرد…

مسیح-نــــه نیازی نیست…

فقط یه مسکن بهم بده , مثل همیشه یکم بخوابم خوب میشه…

پریسان نفس کلافه ایی کشید…

-ولی…

پس مهمونی امشب چی؟؟

سوگند و یاسی منتظر ما هستن؟؟

مسیح چشمانش را بست…

درآن لحظه انقدر درد داشت ,که نگاه تارش درست چهره ی پریسان را نمیدید…

ندیده لبان قرمز و آتشی اش را…

چشمان خمار و آرایش غلیظش را…

-نمیبی حالم خوب نیست پری , خیلی درد دارم…

حتی نمیتونم از جام بلند شم…

تو برو ، من یکم دیگه که بهتر شدم خودم میام …

پریسان لبخند آرامی بر لب نشاند و دست مسیح را در دست گرفت…

-مطمئنی میخوای من برم عزیزدلم؟؟

آخه من نگرانت میشم اینجوری…

مسیح-نه چیزیم نیس نترس , مگه بار اولم هست که اینجور میشم؟؟

یه مدت که بگذره دردش از بین میره و کاملا خوب میشه…

تو با تاکسی برو,سوگند منتظرته…

منم سعی میکنم زود بیام…

پریسان دستش را محکم تر فشرد…

-باشه عزیزم یکم استراحت کن و زود بیا پیشم ، من منتظرتم ..

مسیح سرش را تکان داد…

گویی تب داشت و چشمانش میسوخت…

سرش حسابی منگ بود…

پریسان از جایش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت, تا برای مسیح قرص بیاورد…

مسیح گاهی اینطوری میشد و درد به سراغش می آمد…

دکتر گفته بود زمان میبرد تا بطور کامل خوب شود…

بعد از مراسم عروسی به خاطر گرفتاری های زیاد و درگیری های شغلی مسیح,نتوانسته بودند به ماه عسل بروند…

مسیح در دانشگاه صنایع خوانده بود و حالا در شرکتی تجاری و صنعتی به واسطه ی سعید مشغول به کار بود…

رزوهای اول به عنوان کارمند بخش خصوصی شرکت و بعد از گذشت مدتی به عنوان مدیر داخلی آنجا برگزیده شده بود…

از آن روز به بعد مسئولیتش در شرکت روز به روز سنگین تر میشد و او کمتر به کارهای شخصی و گشت و گذار هایش میرسید…

به همین دلیل تقریبا سه ماه پیش دونفری و با ماشین شخصی خود قصد رفتن به اهواز و جنوب را داشتند,که تقریبا حوالی شیراز تصادف کرده و مسیح به خاطر درد شدید و آسیب دیدگی راهی بیمارستان در آنجا شده بود…

طی آن تصادف , پریسان فقط پیشانی اش زخم کوچکی برداشت و ناراحتی دیگری برایش بوجود نیامد…

ولی مسیح دو روزی را در بیمارستان بستری و بعد آزمایش های لازم و انجام عمل جراحی کوچکی مرخص شد…

و روز بعدش به خاطر درد های زیادش به تهران بازگشتند…

مسیح حتی از پریسان خواسته بود,به خوانواده اش چیزی نگوید تا بی جهت نگران نشوند…

فقط به آنها گفته بود به خاطر مشکلات کاری مجبور به بازگشت شده ایم…

حالا بعد از گذشت چند ماه,گاهی درد به سراغش می آمد و بی طاقتش میکرد…

پریسان بعد از دادن قرص مسکن به مسیح و خوابیدنش به اتاقشان بازگشت…

ساپورتش را که میدانست دیگری نیازی به او نیست, از کیف درآورد و درون کمد لباس هایش گذاشت…

در همان لحظه لباس باز و زرشکی رنگ و شیکی,نظرش را به خود جلب کرد…

لباسی که تا به حال نتوانسته بود, در هیچ مراسمی به تن کند…

چند لحظه لباس را نگاه کرد و آخر سر,با لبخند پر وسوسه ایی آن را در آورد و به طرف آینه برگشت…

.

.

کیف و دیگر لوازمش را ,درون تاکسی گذاشت و خودش هم روی صندلی عقب نشست…

بعد از دادن آدرس خانه ی سوگند,راننده به راه افتاد…

پریسان آینه ی کوچکش را درآورد و نگاه دیگری به خود انداخت…

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن