رمان یادم تو را فراموش

رمان یادم تو را فراموش پارت 5

میخواست مطمئن شود که همه چیزش خوب است…

راضی از چهره ی بشاش خود,آینه را در کیفش گذاشت و نگاهش را به بیرون دوخت…

خیابان های شلوغ و پر رفت و آمد,تند و سریع از پیش چشمانش میگذشت…

صدای بلند ضبط در گوش هایش میپیچید…

لبانش همچنان میخندید و خیالش به آن شب گرم تابستانی در کیش کشیده شد…

تقریبا سه هفته ی از آن شب خاص میگذشت…

شبی که همچنان برایش زنده و ملموس بود…

“بعد از بحث پیش آمده بین سعید و سوگند و در آخر شنیدن حرف های مسیح , پکر و ناراحت از هتل بیرون زد و راه ساحل را در پیش گرفت…

ذهنش ناآرام و درگیر فکرهای مختلفی بود…

درگیر حرف های دوپهلوی سعید…

درگیر احساسات پر جوش و مهار نشده ی خودش…

روی شن های نرم قدم برمیداشت و به گذشته اش فکر میکرد…

به حال و زندگی با مسیح و به آینده ی نامعلوم و نامشخصش…

در افکار خود غرق بود ,که با شنیدن صدایی از پشت سر, نفس در سینه اش حبس شد…

قلبش ریتم تندی به خود گرفت و محکم و کوبان در سینه اش تپید…

-خلوت کردی؟؟

پریسان به سمت سعید برگشت…

سعیدی که دست به سینه ایستاده بود و با چشمان قهوه ایی سوخته اش , خیره خیره او را نگاه میکرد…

آب دهانش را قورت داد و کمی جلو آمد…

پریسان-بی خوابی زده بود به سرم…

اومد یکم قدم بزنم و یه هوایی بخورم, این اشکالی داره؟؟

سعید اخم هایش را در هم کشید…

-این موقع شب اون هم تنهایی اومدی بیرون تا هوا بخوری و قدم بزنی؟؟

برگرد به اتاقت…

هروقت هم هوایی شدی و خواستی قدم بزنی با شوهرت بیا…

نه تنها…

پریسان-این دیگه به تو مربوط نیس آقا سعید, لطفا حد خودت رو نگه دار…

من سوگند نیستم که هرچی میگی بگم چشم و به حرفت گوش کنم…

زندگی شخصی من به کسی ربطی نداره…

مخصوصا به تـــو…

پریسان ناخواسته و از سر ناراحتی با حرص حرف میزد…

با لج…

سعید-درسته…

شما درست میگی پریسان خانم ,چون تو مثل سوگند نیستی…

این قضایا هم به من مربوط نیس…

ولی فراموش نکن که تو, زن رفیقم هستی و من نمیخوام مشکلی واست پیش بیاد…

به هر حال واسه خودت گفتم…

سعید شانه ایی بالا انداخت, سپس رویش را برگرداند و قصد رفتن کرد…

ولی هنوز یک قدم هم برنداشته بود ,که پریسان از جا پرید و با صدایی پر ترس و هول شده صدایش زد…

-سعـــــید؟؟

سعید نفس عمیقی کشید….

برنگشت…

نخواست نگاهش کند…

-برگرد به اتاقت پریسان اینجا خلوته …

پریسان چند قدم جلو آمد و رو به رویش ایستاد…

در چند قدمی اش…

صدایش دیگر حرصی و عصبانی نبود…

حتی لجوج و خود سرانه هم نبود…

دلخور و رنجیده ولی آرام و پر وسوسه بود…

پریسان-صبر کن سعید…

خواهش میکنم نرو…

من میترسم, من رو اینجا رها نکن…

سعید به چشمانش نگاه کرد…

باد ملایمی میوزید و شال سبز رنگش را تکان میداد…

شالی به رنگ چشمانش…

این رنگ را دوست داشت و پریسان این موضوع را خیلی خوب میدانست…

-سوگند تنهاس…

باید برگردم به هتل…

پریسان قدمی دیگر نزدیک شد…

-منـــم تنهام…

سعید-خودت این رو خواستی…

خودت خواستی تها باشی واین انتخاب خودت بود پری…

این رو هیچ وقت یادت نره…

پریسان-همش تقصیر تو بود لعنتی…

تو…

من فکر کردم که تو…

صدای پریسان از بغض میلرزید…

سعید-خواهش میکنم بسه ,ادامه نده پریسان…

تمومش کن…

حرف زدن از گذشته ها , چیزی رو عوض نمیکنه…

هیچی رو تغییر نمیده…

هیچ فایده ایی جز بیشتر اذیت شدن واسمون نداره…

پری,حالا دیگه تو شوهر داری…

من زن و بچه دارم…

حالا دیگه همه چی عوض شده…

باید با این موضوع کنار بیای و واسه خودت حلش کنی…

پریسان صاف به چشمان تیره اش زل زد…

نگاهش را یک لحظه هم از چشمانش نمیگرفت…

-حق با توء…

تو درست میگی.. ولی احساس من, حس منعوض نشده..

نخواهد شد…

سعید؟؟

من نمیتونم تحمل کنم…

من دوستت دارم لعنتی چرا نمیفهمی…

سعید چشمانش را برهم فشرد…

دستش را مشت کرد …

خواست از کنارش رد شود , که سان بازویش را محکم چسبید..

حالا صدای نفس های هم را میشنیدند…

با فاصله ایی نزدیک…

پریسان-چرا با من اینجوری میکنی؟؟

این رفتار چیه سعید؟؟

نکنه دیگه دوستم نداری و دیگه عاشقم نیستی؟؟

چرا از من دوری میکنی…

چرا نمیزاری حداقل اینجوری در کنارت باشم…

حست کنم…

بدونم نزدیکمی, هستی…

سعید هم نگاهش میکرد…

با چشمانی سردرگم و کلافه…

چشمانی که هر لحظه تیره تر میشد…

سعید-چون این کار غلطه…

اشتباهه…

ما فرصت هامون رو با اشتباهاتمون از دست دادیم…

با لج کردنم هامون…

اون وقتی که فرصتش بود نشد…

دیگه هم نمیشه…

پریسان-تا کی میخوای واسه اون قضایا مجازاتم کنی؟؟من تاوان انتخاب غلط و تصمیم اشتباهم رو پس دادم سعید…

دیگه کافیه…

بسه این عذاب…

سعید موهای چتری و رقصان پریسان را با انگشت کنار زد…

سعید-این مجازات نیست پری,باور کن من مجازاتت نمیکنم…

ولی چاره ایی جز این نیست…

این تقدیر ماست…

راهیه که خودمون رفتیم…

پریسان دستش را روی سینه ی سعید گذاشت و عاجزانه فشرد…

-ولی من این تقدیر رو نمیخوام…این سرنوشت و این جدایی رو نمیخوام…

من فقط تو رو میخوام…

تو فقط سعید منی…

من میخوام کنار باشم, کنارم باشی تا آخر دنیا…

پای همه چی هم وایسادم…

من هستم…

میخوام تو هم باشی…

سپس انگشت را آرام روی صورت سه تیغه ی سعید کشید…

چشمان سعید بسته شد…

عطر پریسان در مشامش میپیچید…

گرمای نفس های داغش را حس میکرد…

هنوز چشمانش بسته بود , هنوز گیج و منگ بود, که لبان داغ و آتشین پریسان روی لبانش نشست…

دیگر هیچ نفهمید…

مسخ وجود سوزان و حرارت تنش شد…

لبان پریسان روی لبانش میلغزید…

پس از چند لحظه به خود آمد و پریسان را با شدت از خود دورکرد…

صدای نفس هایش بلند و غیر طبیعی شده بود…

تنش میسوخت…

نگاه تارش را از صورت مبهوت و رنگ پریده ی پریسان گرفت و به سرعت از آنجا دور شد…

حالا سعید میدوید,همانند کسی که شعله های آتش را همراه خود دارد,هرلحظه حرارت شعله هایش بیشتر میشد و وجودش بیشتر میسوخت و آتش میگرفت…

پریسان اما همانجا روی شن ها نشست…

او گرمش نبود…

خنک بود…

دستش را روی لبان ترش گذاشت…

سپس روی شن ها دراز کشید و چشمانش را بست…

به روی همه چیز…

به روی آسمان بی ستاره ی آن شب…

به روی هیجان و ترس های درونی اش…

و به روی مسیحی که در خواب بود ….

فردای آن روز و برگشتن از کیش,دیگر با سعید هم کلام نشد…

سعید از او دوری میکرد و نگاهش را میدزدید…

و در همان شبی که پریسان و مسیح به دیدار خانواده اش رفته بودند,پریسان پیامی از او دریافت کرد…

پیامی که گویی بهترین خبر دنیا بود…

فقط یک کلمه…

هستم…

دیگر از آن روز نه او را دیده و نه حرفی زده بودند وحالا به مهمانی تولد دخترش میرفت…

حالا شور و هیجان خاصی در وجودش به پا بود…

حالا سعید هم بودن با او را میخواست…

گفته بود هستم…

همان شده بود , که میخواست…

.

.

رو به روی آپارتمان سعید و سوگند از ماشین پیاده شد…

به ساعتش نگاهی کرد و دستش را روی زنگ شماره ی ششم فشرد…

ساعت چهار عصر بود و میدانست این موقع هیچ یک از مهمانان نمی آیند…

سوگند با دیدن چهره ی پریسان,در را پایین زد و برای استقبالش به جلوی در رفت…

پریسان با لبی خندان و رویی گشاده,سوگند را در اغوش کشید…

سوگند-وای خدای من چقدر ناز شدی…

پریسان خوشحال از تعریف و تمجید او بلند و خندید و داخل شد…

پریسان-فدات بشم عزیزم…

سپس نگاهی به خانه ی نقلی و تزیین شده آنها کرد…

-مثل اینکه من زیادی زود اومدم…

مثل خروس بی محل…

سوگند دستش را گرفت و به طرف راهرو منتهی به اتاقش برد…

-نه اتفاقا خیلی هم به موقع اومدی عزیزم…

کلی کار دارم و انقدر هول شدم و هیجان امشب رو دارم که نمیدونم چکار بکنم…

پریسان در حالی که با کنجکاوی اطرافش را نگاه میکرد به همراهش وارد اتاق شد…

صدایش را کمی پایین اورد و نزدیک سوگند,که مشغول جمع کردن وسایل اتاق بود ایستاد…

پریسان-میگم که…

سوگند نگاهش کرد…

-جونم بگو…

پریسان لبش را با زبان کرد…

-رابط ات با سعید چطوره؟؟

یعنی منظورم اینکه آشتی کردین؟؟

راستش بعد از سفر کیش و اون قضایا خیلی نگرانت بودم…

همش خودم رو مقصر میدونستم که ازت خواستم بیای…

سوگند لبخند گرم و اطمینان بخشی به رویش زد…

-نه عزیزم خیالت راحت همه چیز خوبه و آرومه,چند روز بعد از برگشتمون سعید ازم معذرت خواهی کرد و کلی منتم رو کشید…

بعدم قول داد دیگه تکرار نشه…

میدونی پری,سعید تازگی ها خیلی خوب شده…

مثل قبل شده , حتی بهتر از قبل…

بهتر از روزای اول…

پریسان به چشمان شادش نگاه کرد و هم مانند او لبخند زد…

سپس به آن طرف اتاق رفت تا مانتو و شالش را آویزان کند…

همان موقع سعید وارد اتاق شد…

چند لحظه نگاهش روی پریسان خیره ماند…

پریسانی که قلبش از دیدن یک دفعه ایی سعید , تند تند میزد…

سوگند سرش را از کمد لباس ها دراورد و همراه حوله اش به سعید نزدیک شد…

-عزیزم حالا که پریسان اومده من برم دوش بگیرم…

تو هم تزیین ها رو کامل کن قربونت بشم…

سپس به طرف پریسان که خشک شده,بر جایش مانده بود برگشت…

سوگند-الهی فدات شم خوشگلم,اگه یاسی بیدار شد لباس هاش رو تنش کن تا حاضر باشه…

پریسان بی حرف سرش را تکان داد…

سوگند روی انگشتان پایش بلند شد و صورت سعید را بوسید و از اتاق خارج شد…

پریسان مضطرب و هول شده,رویش را برگرداند و رو به روی آینه خود را مشغول رسیدگی به ظاهرش نشان داد…

سعید به چهار چوب در تکیه داده بود و همانگونه نگاهش میکرد…

نگاهی که پریسان را بیشتر هول و هراسان میکرد…

پس از چند لحظه صدای باز شدن شیر حمام در فضا پیچید…

سعید کاملا وارد اتاق شد و در را آرام بست…

ضربان قلب پریسان هر لحظه بیشتر میشد…

وجودش ناآرام تر…

تنش داغ تر…

سعید پشت سرش ایستاد و از درون آینه نگاهش کرد…

نگاهش از پایین به بالا کشیده شد…

خیره و دقیق…

از لباس زرشکی تنگ و چسبانش به صورت و چشمان پر نورش رسید…

چشمانی که بیشتر از هروقت دیگری وسوسه اش میکرد…

چشمانشان در چشمان هم قفل شد…

سعید نزدیک تر آمد…

دستانش دور تن پریسان حلقه شد و او را کاملا به خود چسباند…

صدای نفس کشیدن های بلند و نامرتب , پریسان لبخند بر لبانش نشاند…

دستانشرا روی شکم صاف پریسان کشید…

پریسان از درون لرزید…

سعید داغ و داغ تر شد…

سوزان شد…

سرش را آرام نزدیک گوشش های سرخ شده اش آورد و کنار لاله ی گوشش زمزمه کرد…

سعید-گفتی پای همه چیزش وایسادی…

گفتی میخوامت…

هنوزم سر حرفت هستی؟؟

پریسان قادر به سخن گفتن نبود…

حس و حالش مانند همان روزهای اول آشنایی شده بود…

از درون آینه نگاهش کرد…

آرام پلک زد…

سعید او را بیشتر به خود فشرد و گردنش را محکم و پر وسوسه بوسید…

بوسه هایی گرم و طولانی…

پریسان طاقتش را از دست داد , به سمتش برگشت و خود را به او چسباند…

حالا نفس نفس میزد…

-تو چی ؟؟

تو هم وایسادی؟؟

تو هم من رو میخوای؟؟

سعید لبخند مردانه و دل فریبی زد…

پریسان را آرام و هم قدم با خود به سمت تخت دو نفره اتاقشان برد…

تختی که بوی تن سوگند را میداد…

بوی پاکی یاسمن را…

سعید-همه جوره همراهتم پرنسس من….

میخوام همه جوره در کنارم باشی عشق من…

صدای نفس کشیدن های یکی در میانش,از حد طبیعی خارج شده بود…

صدای خس خس و ناله های بلندش, در فضای کوچک و تاریک اتاق میپیچید …

عرقی سرد و پر لرزی بر تمام تنش نشسته بود و قفسه ی سینه اش با شدت, بالا و پایین میرفت…

قلب پر تپشش, در سینه آرام و قرار نداشت…

این اولین باری نبود ,که کابوس میدید و در خواب زجر میکشید و ناله میکرد…

خوابی پر ازکابوس های وحشتناک و عجیب غریب…

سیاهی و تباهی دور و برش را احاطه کرده بود…

هیچ راه نجاتی نبود و به هر طرف که پناه میبرد با دری بسته مواجه میشد…

با موجی سرد از جنس مرگ و نابودی…

دیوار های دو رو برش از هر طرف به تن و روحش فشار می آورد و تن نیمه جانش را له تر میکرد…

با پیچیدن صدای بلند فریادی در خانه,از خواب پرید و سریعا درجایش نشست…

تند تند نفس میکشید…

نمیدانست کجاست و چه اتفاقی افتاده…

تا چند دقیقه هیچ درک درستی از موقعیت خود نداشت…

تصاویر سیاه و رعب انگیز هنوز از جلوی دیدگانش رد میشد…

چشمان درشت شده اش از حدقه بیرون زده و با ترس به چهار دیواری غرق در سکوتش نگاه میکرد…

هرلحظه انتظار این را داشت ,که دیوار ها به پیکر زخمی و دردمندش نزدیک شوند و بازم هم له و نابودش کنند…

چند لحظه با بهت اطرافش را نگاه کرد…

ولی دیوار ها سرجایشان ثابت بودند و به سمتش حرکت نمیکردند…

پنجره ی اتاق باز بود و باد پرده ها ی تیره را به شدت تکان میداد….

کوفتگی و درد را به وضوح در تنش حس میکرد و هنوز استخوان هایش درد داشت…

قطرات سرد عرق, از سر و صورتش پایین میچکید….

حس خفگی داشت و نفسش درست بالا نمی آمد , سعی کرد نفس های عمیق و کاملی بکشد..

دستش را روی صورت یخ کرده اش کشید و انگشتانش را در میان موهایش فرو برد…

موهای بلندی که نامرتب به روی پیشانی خیس از عرقش چسبیده بود…

کم کم یادش می آمد , که کجاست و چه شده…

باز هم مثل همیشه در خواب کابوس دیده بود…

دستش را به کنار تخت کشید و چراغ خواب آبی رنگ را روشن کرد…

نگاهش را به کنارش دوخت و دستش را جلو برد تا همسرش را به آغوش بکشد ، ولی کسی را درکنارش ندید…

همسرش کنارش نبود…

نگاه متعجبش را دور تا دور اتاق چرخاند , ولی چشمانش او را نمیدید…

دستش را روی شقیقه هایش گذاشت و فشرد…

به این فکر میکرد که این موقع شب همسرش کجاست…

چرا در کنارش نیست…

صدای ترسیده و خش خورده اش در خانه ی مسکوت پیچید …

-محیا ؟؟

صدای ترسیده اش فریاد شد و بلند از قبل او را صدا زد …

-محـــیا …

خواست از روی تخت بلند شود و به دنبالش بگردد ، هنوز کامل از روی خت بلند نشده که آه از نهادش بلند شد و تن بی حال و بی رمقش روی تخت ولو شد…

او در خانه تنها بود و تازه به خاطر آورد ,که چه شده و همسرش کجاست…

هم خانه اش…

همراه روزهای تلخ و بد زندگی اش…

همسفر سختی های تمام نشدنی اش…

یادش آمد, که امروز صبح خودش از او خواسته بود, برود و او هم چقدر آرام و بی صدا رفته بود…

صبح بعد از بحث کوتاهشان ,پکر و پریشان احوال از خانه بیرون زده و شب هنگام که به خانه ی کوچکش برگشته بود , دیگر خانه اش خانه نبود…

بوی زندگی نمیداد…

دیگر محیایی در آن خانه کوچک و ماتم گرفته نبود…

مسیح هیچ فکرش را نمیکرد,که محیا اینگونه بی خبر برود…

نبودش را باور نمیکرد…

رفتن محیا برایش غیر قابل باور بود…

از محیا همیشه و همه جا صبوری دیده , ولی حالا انگار که صبر او هم لبریز شده بود…

او هم دیگر توان ماندن نداشت…

مسیح با خود فکر میکرد که چرا رفته…

او که میداند رفتار و حرف هایم گاهی دست خودم نیست…

او که میگفت پای رفتن از خانه ات را ندارم, حالا چگونه رفته بود…

آن هم با پاهای خودش…

به پهلو چرخید و دستش را روی تخت کشید…

بروی جای همیشگی اش…

تخت دونفره شان بوی تن پر مهر او را میداد…

عطر محیا را به خود گرفته بود, بوی مهربانی ها و صبوری اش را…

بوی حرف های امید بخش و دل داری هایش را…

خیلی کم پیش آمده بود ,که روی این تخت و کنار هم بخوابند…

و در تمام شب هایی که اینگونه سپری شده بود, مسیح تا صبح چشم برهم نگذاشته و نخوابیده بود…

نتوانسته بود بخوابد…

فقط آرام و بی صدا تا خود صبح نگاهش میکرد…

نفس آه مانند دیگری کشید و آرام صدایش زد…

مسیح-محیا؟؟

کجایی تو؟؟ چرا نیستی پس؟؟؟

تو هم آخر تنهام گذاشتی…

تو هم رفتنی بی معرفت…

حالا در آن سیاهی شب…

در آن سکوت مطلق, دلش او را میخواست…

میخواست که باشد…

تمام وجودش او را فریاد میزد…

تن گرم و روح پر محبتش را میخواست…

در آن لحظه با تمام وجود آرزو کرد,که ای کاش محیا در کنارش بود و مثل همیشه آرامش میکرد…

دست روی موهای خیس و چسبانش میکشید و با او حرف میزد…

مثل تمام شب هایی که کابوس میدید و با مهربانی کنار گوشش زمزمه میکرد…

” خواب دیدی پسر خوب

همش یه خواب وحشتناک بود مسیح

مسیح من

تموم شد

همه چیز تموم شد

من اینجا کنارت هستم نترس”

ولی نبود…

محیا دیگر نبود…

روی تخت در خود مچاله شد و به کنار دستش نگاه کرد…

به جای خالی اش…

بالشت نرم و خوش بویش را در آغوش کشید…

همه جای این اتاق پر از عطر حضور او بود و مسیح را آرام و خوابالود میکرد…

چشمانش کم کم گرم خواب میشد,که صدای زنگ موبایلش او را به طرز بدی ازجا پراند…

سراسیمه گوشی اش را از روی عسلی کنار تخت برداشت و جواب داد…

مسیح-بله؟؟

سحر-الـــو؟؟

آقا مســــیح؟؟

قلبش فرو ریخت, از شنیدن صدای هراسان و پر ترس آن دختر ناشناس…

صدای گریانی که به طرز واضحی میلرزید و بغض داشت…

مسیح صاف سرجایش نشست,ترسی عمیق در تمام تا رو پود بدنش نشست و هرلحظه بیشتر از قبل در جای جای بدنش ریشه کرد…

گویی خبر بدی در راه است…

اتفاقی شوم…

به سختی زبان باز کرد , تا بفهمد آن دختر کیست و این موقع شب با او چکار دارد…

دهان خشک و تلخ شده اش را باز کرد…

با صدایی که از زخم های روزگار به سختی خش خورده بود…

مسیح- امرتون رو بفرمایید خانم؟؟

شما؟؟

-منم سحر,دوست محیا…

مسیح چشمانش را بر هم فشرد…

لبانش خشکیده اش تکان آرامی خورد و در دل با خود زمزمه کرد…

“خـــــــدای من”

سحر-ببخشید که این موقع شب مزاحمتون شدم ولی…

آخه…

مسیح-چی شده سحر خانوم؟؟

اتفاقی افتاده ؟؟

دارید من رومیترسونید…

واسه چی این موقع به من زنگ زدید؟؟

سحر که دیگر نمیتوانست, بغض سنگین خود را کنترل کند به گریه افتاد…

صدای هق هق تلخ سحر, وجود پر آشوب و ترسیده ی مسیح را کاملا بهم ریخت…

سحر-راستش یه اتفاق خیلی بد افتاده آقای مهران…

محیا…

محیا حالش هیچ خوب نیست…

خواهش میکنم بیاید بیمارستان لقمان…

من دارم از ترس میمیرم…

من اینجا تنهام…

تو رو خدا زود بیاید اینجا …

مسیح دیگر چیزی نشنید…

گوشی موبایل از میان انگشتان سست و شل شده اش , روی تخت افتاد…

در آن لحظه به طرز عجیبی سردش شد…

لرز کرد…

گویی تمام وجودش به یک باره تکه ای از یخ شد…

دیگر نفهمیدکی از جایش بلند شد و چگونه و با چه وضعی از خانه بیرون زد…

ترس و نگرانی هرلحظه بیشتر و بیشتر بر دلش مینشست و وجودش را متلاشی میکرد…

این اولین باری بود, که اینگونه نگران حال کسی میشد…

اینگونه وحشت زده و ترسیده…

پاهایش میلرزید و درست نمیتوانست راه برود…

دستانش کم کم بی حس میشد و ریتم قلبش هر لحظه بالاتر میرفت…

نگران حال محیا بود…

همسرش…

سریعا ماشین را از پارکینگ ساختمان خارج کرد و به راه افتاد…

باید هرچه زودتر به بیمارستان میرسید…

نمیدانست چه بلایی سر محیا آمده و فقط با خود دعا میکرد و سوره ی حمد میخواند…

همیشه از سرعت متنفر بود و آرام رانندگی میکرد…

سرعت زیاد و شتاب اتومبیل او را به یاد آخرین سفر شمال و مرگ پدرش, به همراه مادر و پدر محیا می انداخت…

ولی حالا با بالاترین سرعتی که میتوانست , رانندگی میکرد و خیابان های خلوت و غرق در سکوت تهران را پشت سر میگذاشت…

فقط میخواست به آن بیمارستان برسد…

به محیا…

ماشین را درون پارکینگ پارک کرد و با حالت دو وارد بیمارستان شد و یکراست به سمت ایستگاه پرستاری حرکت کرد…

پرستار نگاهی به قیافه ی بهم ریخته و خوابالود مسیح انداخت ,که با گرمکن طوسی و سفید رنگ رو به رویش ایستاده بود و پشت سرهم سوال میپرسید…

پرستار سفید پوش لبخند آرامی به رویش زد و او را به سمت اورژانس راهنمایی کرد…

مسیح با قدم های تند, ولی لرزان به سمت اورژانس رفت…

با وارد شدنش به آنجا سحر را دید, که روی صندلی نشسته بود و با پریشان احوالی اشک میریخت…

مسیح جلو رفت و کنارش روی صندلی نشست…

مسیح-سحر خانوم؟؟

سحر نگاهش کرد…

با چشمان شرم زده , ولی غرق در غم و ناراحتی…

قطرات اشک تند تند از چشمان قهوه ایی اش پایین میچکید و گونه هایش را خیس و خیس تر میکرد…

سحر-جناب مهران؟؟

مسیح-چی شده؟؟واسه چی اومدید اینجا؟؟

چه بلایی سر محیا اومده؟؟

اون کجاست؟؟

سحر با دست به اتاق رو به رویش اشاره کرد…

چشمان مسیح روی نوشته های بالای در میچرخید…

اتاق احیا…

بخش مغز و اعصاب…

از جایش بلند شد و به سمت اتاق قدم برداشت…

بوی پیچیده در فضای بیمارستان برایش حس بدی را تداعی میکرد…

این بوی خاص حالش را وخیم تر میکرد و خاطرات شمال را پیش چشمانش می آورد…

خاطرات حال بد آن روزها و بستری شدن چند هفته اییش در بیمارستان…

حالا گویی آن بیمارستان هم بوی مرگ میداد…

بوی سردی…

برای لحظه ایی سرش گیج رفت و نزدیک بود, به زمین بخورد که سریعا دستش را به دیوار کناری گرفت…

سحر سریع از جاسش بلند شد…

گوشه ی بلوز مسیح را کشید و از او خواست بنشیند…

خواست آرام باشد…

سحر-آقای مهران خواهش میکنم بیاید بشینید, دکترها بالای سرش هستند و اجازه نمیدن هیچکسی وارد اتاق بشه…

فعلا باید منتظر موند…

مسیح به چشمان اشک آلود سحر خیره شد…

چشمانش میسوخت , از دیدن قرمزی چشمان سحر…

تنش میلرزید از دیدن ترس درون چشمانش…

مسیح-به من بگید چی شده…

چرا محیا اینجاست؟؟

سحر دماغش را بالا کشید و با سر انگشت اشک های صورتش را پاک کرد…

سحر-راستش رو بخواید خودمم دقیقا نمیدونم چی شده…

امروز غروب محیا بهم زنگ زد و گفت دارم میام اونجا , میخواست بدونه من خونه هستم یا نه…

گفت تا یکی دوساعت دیگه میرسم خونت…

من نمیدونسم واسه چی یهویی زنگ زده و داره میاد خونم , آخه خیلی وقت بود پیش من نیومده بود و ازش خبر خاصی هم نداشتم…

وقتی بهم زنگ زد خونه ی مهدیس بود انگار گفت وقتی اومد همه چیز رو واسم توضیح میده…

صداش گرفته بود ولی…

ولی حالش بد به نظر نمیرسید…

یه چند ساعتی گذشت, من داشتم خونه رو مرتب میکردم که دوباره محیا بهم زنگ زد…

چند لحظه ی اول اصلا صداش در نمی اومد و نمیتونست حرف بزنه…

صداش مدام قطع و وصل میشه…

یه جور بدی نفس میکشید…

بعدم که به حرف اومد , فقط تونست کلمه کلمه بگه که بیرون خونه اس…

گفت توی کوچه اس و حالش خوب نیس…

ازم خواست برم پیشش…

از شنیدن صداش هول کردم و ترسیدم…

نمیدونید چقدر نگران بودم ,هزار جور فکر اومده بود تو ذهنم , میگفتم وای خدایا یعنی این دختر چش شده…

مسیح به در بسته ی اتاق نگاه میکرد و با دقت به حرف های سحر گوش میداد…

هرچه سحر بیشتر میگفت, مسیح بیشتر از خودش و زنده بودنش متنفر میشد…

حالا خود را بیشتر از هر زمان دیگری , پوچ و بی ارزش حس میکرد…

حس میکرد همیشه باعث آزار و اذیت نزدیکانش بوده…

باعث مرگ و رفتن همیشگی مادر جوانش…

تنهایی ابدی خواهرش…

فقط و فقط خودش را باعث و بانی تمام این قضایا میدانست…

و باعث نابودی یک زندگی…

محــیا…

سحر-وقتی بهش رسیدم کنار دیوار نشسته بود…

توی خودش مچاله شده بود و بدنش به شدت و به طرز بدی میلرزید , از شدت لرزش دندون هاش بهم میخورد و صدا میداد…

چشماش یه حالت خاصی داشت…

انگار که…

انگار که از همه چی و همه کس بریده باشه…

حتی از خدا…

انگار که تموم شده باشه…

کنارش نشستم و صداش کردم…

ولی اون اصلا نمیتونست حرف بزنه , حتی نمیتونست درست نفس بکشه…

فقط نگاهم میکرد…

به زور بلندش کردم و بردمش داخل خونه…

کمکش کردم تا روی تخت دراز بکشه و پتو رو کشیدم روش , ولی هنوزم میلرزید…

هنوزم سردش بود…

ولی تنش داغه داغ بود , مثل کوره ی آتیش…

داشت توی تب میسوخت و تمام صورتش خیس از عرق شده بود…

گریه ی سحر دوباره شدت گرفت…

سحر-هی صداش کردم…

هی گفتم محیا…

عزیزدلم چرا اینجوری شدی؟

هی گفتم با من حرف بزنم دوستم , یه چیزی بهم بگو آخه…

بهش گفتم چت شده , تو که وقتی زنگم زدی حالت خوب بود…

ولی جوابم رو نمیداد,انگار اصلا نمیشنی چی میگم…

چشماش روهم به روم بست و بازم لرزید…

من توی خونه تنها بودم و اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم…

ترسیدم یه موقع چیزیش بشه واسه همین سریع زنگ زدم به آمبولانس…

تقریبا هفت یا هشت دقیقه طول کشید , تا اورژانس رسید…

سحر ساکت شد…

دستش را جلوی صورتش گذاشت و با صدای بلند گریست…

صدای هق هق دردمندش در فضای اورژانس میپیچید…

مسیح سرش را پایین انداخت و در میان دستانش گرفت…

ترجیح داد سکوت کند , تا سحر خودش به حرف بیاید…

مدام خودش را لعنت میکرد…

تمام دنیا را لعنت میکرد…

پس از چند دقیقه سحر مجددا, سرش را بلند کرد و به آن اتاق و در بسته اش نگاه کرد…

-توی اون مدت تا اوژانس برسه حال محیا بدتر شد…

خیلی هم بد شد…

حالت هاش خیلی نا متعادل و غیر طبیعی بود…

از تنش حرارت بلند میشد و فکش کاملا قفل شده بود و نفس هاش صدای بدی میداد…

بدنش سفت و بی حرکت شد …

لباش کم کم تیره شد و به ته رنگ خاکستری در اومد…

گوش و گردن و صورتش قرمز شد و ورم کرد…

سحر هق هق میکرد…

یاداوری دیدن محیا در آن وضعیت برایش عذاب آور بود…

-وقتی اورژانس رسید دیگه نفسی واسه محیا نمونده بود , به شدت مشکل تنفسی پیدا کرد و داشت خفه میشد…

چشماش هنوز بسته بود…

پرستارای اورژانس میگفتن بیهوش شده…

ماسک اکسیژن بهش وصل کردن و توی رگش چند تا سوزن زدن و سریع آوردنش اینجا…

دیگه نمیدونم…

هیچی نمیدونم…

از اون موقع تا حالا بردنش توی اون اتاق لعنتی…

نمیزارن ببینمش…

نمیگن چه بلایی سرش اومده…

مسیح سرش را در میان دستانش فشرد…

سری که به طرز وحشتناکی درد میکرد و در حال انفجار بود…

هنوز باور نشده بود ,که اینجاست و محیا در آن اتاق رو به رو بی نفس و نیمه جان, با مرگ دست و پنجه نرم میکند…

تمامی این اتفاقات در یک ساعت روی داده و او هنوز در شک بود…

در بهت و ناباوری…

همان لحظه پزشک سفید پوش از اتاق خارج شد و به طرفشان آمد…

مسیح فورا از جایش بلند شد…

او هم حس خفگی داشت…

او هم نمیتوانست درست نفس بکشد…

نگاه هراسانش را به چشمان خسته ی دکتر دوخت و با چشمانش به او التماس میکرد تا چیزی بگوید…

تا حرفی بزند…

دکتر نگاهی به سحر که کنار مسیح ایستاده بود, انداخت…

-ایشون هم از همراهان اون خانوم هستن؟؟

سحر سرش را تکان داد…

دکتر نگاهش را به مسیح و چهره ی مضطربش دوخت…

-شما چه نسبتی باهاش دارید؟؟

مسیح-من شوهرش هستم…

میشه بگید چه اتفاقی افتاده؟؟حال همسرم چطوره؟؟

واسه چی اینطوری شده؟؟

دکتر پوشه ی درون دستانش را جا به جا کرد و با یک دست چشمانش را مالید…

-حال همسرتون هیچ خوب نیست…

متاسفانه خانومتون رو یکم دیر رسوندن به بیمارستان , ما هرکاری که از دستمون برمیومد واسش انجام دادیم ولی…

برای لحظه ایی نفس در سینه ی مسیح حبس شد و دردی سنگین و نفس بر در قفسه ی سینه اش پیچید…

اشک های سحر دوباره راه باز کرد…

سحر-یعنی چی؟؟

دکتر-به خاطر فشارهای عصبی زیاد و تب خیلی بالا تشنج کرده…

سحر با صدایی پر بهت و تقریبا بلند حرف های دکتر را قطع کرد…

سحر-تشــــنج کرده؟؟

-بله همینطوره…

سحر-آخه چرا دکتر؟؟

-این وضعیت ناشی از وجود یك اختلال در فعالیت الكتریكی مغز هستش…

طی این تشنج که متاسفانه خیلی هم قوی بوده به تمام عصب های مغزی فشار اومده و بعضی قسمت ها آسیب دیدن…

وقتی آوردنش اصلا علائم حیاتی نداشت…

مشکل تنفسی هم که پیدا کرده بود واسه خاطر همون آسیب دیدگی های مغزی و کمبود اکسیژن بود…

مسیح روی صندلی نشست…

چشمانش را بر هم گذاشت و در همان لحظه چهره ی محیا جلوی دیدگانش نقش بست…

چهره ایی که لحظات آخر قبل از رفتن جلوی در دیده بود…

چهره ایی که به او التماس میکرد تا بماند…

تا حرف بزند…

سحر-حالا چی میشه؟؟باید چیکار کرد؟؟

دکتر-یه سری آزمایش های اولیه انجام شدن , فعلا باید منتظر جواب اونا بود…

این تشنج های عصبی خیلی خطرناک هستن و گاهی اثراتش غیر قابل کنترل و یا حتی غیر بازگشته…

گاهی درمان میشه و گاهی هم نه…

این دیگه بستگی به نوعش داره که باید مشخص بشه…

مسیح سرش را بالا گرفت…

-چه اثراتی؟؟

منظورتون رو واضح بگید خواهش میکنم…

دکتر-ببینید تشنجها معمولاً منجر به از دست رفتن یا اختلال هوشیاری میشوند…

شایعترین علت تشنج، صرع هستش…

باید دید خانوم شما سابقه ی این بیماری رو داشته یا اینکه فقط واسه فشار و شک های عصبی اینجوری شده…

مسیح-نه این امکان نداره…

محیا سالمه…

هیچیش نیست…اون هیچ وقت مشکل یا بیماری نداشته…

-خب الان نمیشه به طور قطعی و صد در صد نظری داد در این مورد حرفی زد…

اول از هرچی باید آزمایش های بیشتری انجام بشه , تا جوابی که میخوایم رو ازش بگیریم…

همه ما این رو میدونیم که مغز و اعصاب جز مهمترین عضو بدن و صد البته جزء یکی از حیاتی ترین اعضا محسوب میشه…

شما باید این رو بدونیدکه آسیب رسیدن به مغز و اعصاب یک , انسان ممکنه هر مشکلی رو با هر سطحی بوجود بیاره…

ولی توی این نوع موارد و اینگونه تشنج های عصبی که یک دفعه ایی پیش میان بیشرین آسیب ها باعث یه سری اختلالات روانی در فرد میشه…

یا از دست دادن حافظه…

و یا حتی فلج شدن قسمتی از بدن…

و چیزای دیگه…

سحر خود را به کنار دیوار کشاند و روی زمین نشست…

سرش را به سمت بالا گرفت و زار زد…

مسیح مبهوت به صورت دکتر خیره شده بود و توان هیچ گونه عکس العملی را نداشت…

ذهنش توان حلاجی صحبت های دکتر را نداشت…

همه چیز برایش غیر قابل باور بود…

حرف های دکتر در سرش میپیچید و مدام تکرار میشد…

قفسه ی سینه اش از آن درد جانکاه سوخت و دردی قدیمی ,با شدتی همانند روزهای اول در جانش نشست…

ولی دیگر این درد ها برایش درد نبود…

حالا صدای خش خورده و گرفته اش به وضوح میلرزید…

مسیح-چرا؟؟

دکتر کنار مسیح نشست و دستش را روی شانه اش گذاشت…

-ببین پسرم, همه ی آدمها توی زندگیشون مشکلات و ناراحتی هایی دارن…

بدن هرکسی هم یه طاقت و توانی داره…

گاهی هجوم افکار مختلف و زیاد و فکر کردن و درگیری های زیاد ذهنی ,باعث اینجور شک های عصبی میشه…

یا حتی دادن یک خبر بد و غیر منتظره…

حتما دیدی توی اطرافت که میگن طرف انقدر حرص خورد , که یه دفعه ایی سکته ی قلبی کرد…

یا از فشار زیاد سکته ی مغزی کرد…

بدن و سیستم ایمنی هرکسی یه حد و اندازه ایی داره…

وقتی کسی ذهن آرومی نداره و مدام افکار بدی توی سرش میچرخه ,وقتی همش ناراحته و مشکلات زندگی بهش فشار میاره و پریشونش میکنه…

این موارد کم کم ,سیستم ایمنی بدنش رو ضعیف میکنه و تنش رو آسیب پذیر تر میکنه…

من نمیونم خانوم شما چه مشکل حادی داشتن…

خودتونم میگید که سابقه ی بیماری های اینچنینی رو ندارن…

از نظر من پزشک ,اینگونه تشنج های عصبی بیشتر بر اثر یه جور شک هولناک اتفاق میوفته…

با صحبت هایی هم که دوستشون موقع آوردنشون کردن این احتمال بیشتره…

باید دید چه مشکلی واسش پیش اومده ,که اینجور داغون شده و کارش به اینجا رسیده…

همیشه مشکلات روحی و عصبی مشکلات جسمی به همراه میاره اونم در حد خیلی شدید…

مسیح سرش را به پشت صندلی تکیه داد و چشمانش را بست…

دکتر سری تکان داد و از کنارش بلند شد…

نگاهی به سحر انداخت که همچون کودکان اشک میریخت و از خدا شکوه میکرد…

با وجود اینکه عادت کرده بود به دیدن همچین صحنه هایی ولی بازهم غم در جانش مینشست و ناراحتش میکرد…

با حس تکان های آرام دستی برروی بازویش, پلک آرامی زد و چشمانش را از هم باز کرد…

هم زمان با گشودن چشمانش , نگاه تارش به دیوار های سفید رو به رویش افتاد و بوی تند الکل و مواد ضد عفونی کننده در مشامش پیچید…

چینی به بینی اش انداخت , سرش را کمی بالا گرفت و به دختر رو به رویش خیره شد…

پرستار جوان با روپوشی سفید و مقتعه ی سورمه ایی, بالای سرش ایستاده بود و نگاهش میکرد…

مسیح خودش را جمع و جور کرد و به سختی از روی صندلی بلند شد…

تنش حسابی کوفته شده بود و حس میکرد تمامی استخوان هایش خشک شده…

یک دستش را پشت گردنش گذاشت و دست دیگرش را به موهای پریشانش کشید و سعی کرد سرجاش صاف بشیند…

-ببخشید بیدارتون کردم…

مسیح-خواهش میکنم اشکالی نداره…

سپس به صورت پرستار, نگاه دقیق و مشکوکی انداخت و همانگونه دور و برش را از نظر گذراند…

مسیح-اتفاقی افتاده؟؟

پرستار سرش را تکان داد و به اتاقی که محیا در آن بستری شده بود اشاره کرد…

-نه چیزی نیست نگران نباشید…

فقط میخواستم بهتون بگم که, خانومتون چند لحظه ی پیش به هوش اومدن…

مسیح با چشمانی گرد شده به او خیره شد…

چشمانی که انگار حالا بعد از مدت ها همراه با لبخندی آرام , برق میزد…

چشمانی که پر بود از تشکر و قدرشناسی…

-جدی دارین میگین؟؟حالش چطوره؟؟

خوبه؟؟

پس حالا که به هوش اومده دیگه لازم نیس نگران باشیم مگه نه؟؟

-نه آقای مهران…

همونطور که دکترسهرابی بهتون گفتن فعلا چیزی مشخص نیست…

باید تا فردا صبح صبر کرد…

مسیح آب دهانش را قورت داد و نفس حبس شده اش را به بیرون فرستاد…

مسیح-میتونم که ببینمش…

فقط چند لحظه ی کوتاه…

-بله حتما , فقط باید یادتون باشه که همسرتون باید امشب رو حسابی استراحت کنه, چون فردا روز سختی رو پیش رو داره…

لطفا خسته اش نکنید…

اون الان وضعیتی داره که هرچی ذهنش آروم و بی دغدغه تر باشه , واسه ی سلامتی و بهبودیش مفید تره…

اصلا سوال و جوابش نکنید و بزارید راحت بخوابه, مطمئن باشید که این واسش خیلی بهتره…

مسیح با اطمینان سرش را تکان داد و از جایش بلند شد و به سمت اتاق محیا رفت…

او فقط میخواست محیا را ببیند…

ببیند تا باورش شود ,که هنوز هست و نفس میکشد…

فردا قرار بود آزمایش های تکمیلی, بر روی محیا انجام شود …

آزمایشاتی حیاتی و حساس ,که مشخص کننده وضعیت بیماری و حالش بود…

مشخص کننده خوب و یا بد بودنش…

باید تا صبح فردا صبر میکردند, تا ببیند چه به روز محیای آرام و صبور آمده…

مسیح در مقابل اصرار های مکرر سحر برای ماندن در بیمارستان, مخالفت کرده و ساعاتی پیش خودش او را با ماشین به خانه اش رسانده و مجدد به بیمارستان لقمان بازگشته بود…

در طول راه با سحر حرف زده و از او خواسته بود , فعلا در این باره با مهدیس حرفی نزند…

نمیخواست تا چیزی مشخص نشده خواهرش نگران حال محیا شود…

در اتاق محیا را آرام باز کرد و داخل شد…

فضای اتاق نیمه تاریک بود و فقط نور مهتاب ,که از پنجره به داخل میتابید, فضا را کمی روشن میکرد…

مسیح جلو رفت و کنار تنها تخت فلزی اتاق ایستاد…

محیا با لباس نخی و گشاد آبی رنگ , روی تخت خوابیده و چشمانش را بسته بود…

روی بینی و دهانش ماسک اکسیژن قرار داشت و چندین سیم باریک به سر و پیشانی اش وصل شده بود…

از کنار ماسک اکسیژن لوله ی باریکی درون بینی اش قرار داشت…

مسیح نگاه متاسف و شرمنده اش را از صورت بی رنگ و روی محیا گرفت و به مانیتور بالای سرش دوخت…

نگاهش چند لحظه روی نمایشگر رو به رویش خیره ماند, ولی چیزی از آن نوشته ها و نمودار ها سر درنیاورد…

نفس عمیقی کشید و دستش را بالای سر محیا گذاشت…

سپس کمی روی صورتش خم شد…

هرچند دلش نمی آمد محیا را در آن وضح و حال ببیند , ولی آخر نتوانست نگاه از او بگیرد و با نگاهش تک تک اجزای صورت محیا را از نظر گذراند…

کنار چشمان بسته اش چندین چین نازک و کم رنگ به صورت خط , افتاده بود…

پای چشمانش گود و کبود به نظر میرسید و لبانش ترک خورده و تیره رنگ…

چشمان مسیح پر از غم و غصه شد…

پر از درد و ماتم…

پر از اندوه از دیدن این صورت نالان و بیمار گونه…

در آن لحظه با خود فکر میکرد , که چقدر چهره ی محیا با گذشته فرق کرده …

چقدر شکسته و پژمرده شده…

این محیای آرام و خوابیده در بستر بیماری,برایش ناآشنا بود و او را اصلا نمیشناخت…

باورش نمیشد این همان محیایی است , که از کودکی و در آن کوچه ی زیبا و پردرخت دیده و با او بزرگ شده بود…

هم بازی خوب دوران تلخ و شیرین کودکی اش…

همان دختربچه ی کوچکی که با مرگ ناگهانی پدر و مادرش, یک هفته خود را در اتاق مهدیس حبس کرده و اشک ریخته بود…

نه درست غذا میخورد و نه با کسی حرف میزد…

فقط مدام مادرش را میخواست و بهانه ی نبودنش را میگرفت…

حرف ها و دل داری های خاله مریم و مهدیس هم او را آرام نکرده و در آخر با شیطنت ها و نوازش های مسیح , با همان چشمان اشکی و در اوج ناراحتی خندیده و از اتاق بیرون آمده بود…

همان روزی که از دستان مسیح یک دل سیر غذا خورد و بعد از مدت ها کودکانه خندید و بازی کرد…

از همان موقع زندگی چهار نفره شان شروع شد و هر لحظه و هر ساعت ,که میگذشت بیشتر از قبل بهم نزدیک میشدند…

آن موقع ها محیا تنها شش سالش بود و هنوز کودکی بود, نیازمند مهر و محبت مادر…

و این مسیح و خانواده اش بودند ,که به او عشق و محبت ورزیدند و تن کوچکش را در پناه خود قرار دادند…

مسیح به یادآورد که از همان روزها , همیشه و همه جا در کنارش بوده و همه جوره حمایتش کرده…

این مسیح بود ,که هروز مهدیس و محیا را به مدرسه میبرد و می آورد…

همراهشان درس میخواند و در آخر, هر سه نفر در کوچه مشغول بازی و شیطنت میشدند…

مسیح با آن سن کم و با وجود شور و حال نوجوانی , تمام وقت خود را صرف خانواده اش میکرد…

درست از همان وقتی که فقط 10 سال داشت , پشت و پناه خواهر و مادر و یار و غمخوار محیا شد…

مسیح چشمانش را برای لحظه ایی برهم فشرد و دوباره به صورت غرق در خواب محیا خیره شد…

هنوز هم باورش نمیشد ,که با ازدواج کرده و او حالا همسر عقدی و شرعی اش محسوب میشود…

هیچ گاه فکرش را هم نمیکرد ,که به اینجا برسند…

محیا برایش همانند مهدیس بود…

خالصانه به او محبت میکرد و برادرانه و دوستانه , دوستش داشت…

ولی هیچ گاه حس نکرده بود, عشق عمیق و ناخواهرانه اش را…

ندیده بود , آن عشق پنهان درون چشمان کشیده و آهویی اش را…

با اینکه از کودکی همراه و هم بازی یکدیگر بودند…

نزدیک تر از خواهر و برادر, ولی مسیح هیچ گاه حس متفاوتی نسبت به او نداشت…

او برایش محیا بود…

فقط و فقط محیا…

نگاهش از صورت محیا بر روی دستانش کشیده شد…

روی یک دستش سرم وصل شده و دست دیگرش کنار تخت رها شده بود…

تک نگین حلقه ی ازدواج درون انگشتش میدرخشید…

مسیح لبش را به دندان گرفت…

برق آن حلقه وجودش را میسوزاند و به آتش میکشید…

سرش را خم کرد و صورتش را روی دست محیا گذاشت…

روی انگشت حلقه دار و نشان کرده اش…

چشمانش را بست…

میخواست همراه و در کنار او بخوابد,با حس نوازش دستان مهربانش…

چشمانش بسته و وجودش مست از بوی او , ولی ذهن و افکارش بیدار بود…

افکاری که خیال خوابیدن و خاموشی نداشت…

میخواست به این فکر کند, که دقیقا از کی و از چه زمانی از هم دور شدند و صمیمیت بینشان کم شد…

از کی و به چه دلیل انقدر دور و غریبه شدند…

برای لحظه ایی از زمان جدا شد و به عقب برگشت…

به روزهای گذشته…

محیا روز به روز بزرگ تر و همچنان زیبا تر میشد…

دیگر از آن دختر بچه ی حساس و زودرنج که زود گریه اش میگرفت و اشک تمام صورتش را خیس میکرد , خبری نبود…

دیگر کسی صدای اعتراض و فریاد های جیغ گونه اش را نمیشنید…

صدای گلایه ها و شکایت بچه ها, پیش خاله مریم را…

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن