رمان یاسمین

رمان یاسمین پارت آخر

هولش دادم كنار و گفتم :
-خيلي لوسي كاوه ! حالا وقت شوخي يه !
كاوه – تو چرا اينقدر بد بيني ؟ بيا بريم يه چيزي بخوريم . نيم ساعت ديگه برگرديم ، آقاي هدايت هم اومده .
-يعني مي گي طوري نشده ؟
كاوه – حالا چون شوهر خاله من سكته كرده ، تمام پيرمردهاي دنيا هم سكته كردن ؟ بيا بريم يه شيرموزبهت بدم شايد افاقه كنه و دلشورت از بين بره !
سواره ماشين شديم و دو تا خيابون اون طرف تر ، جلوي يه آبميوه فروشي واستاديم و رفتيم تو نشستيم و كاوه سفارش آبميوه داد و بعد گفت : -مي دوني چي مي خواستم بهت بگم ؟
نگاهش كردم .
كاوه – دختره بود همسايه ما اسمش سيما بود ؟ همون كه روبروي خونه ما خونه شون بود ؟
-نمي شناسم .
كاوه –چطور نمي شناسي؟چشم و ابروي روشني داشت ؟ تو ازش خوشت اومده بودها؟!
چپ چپ نگاهش كردم .
كاوه – تو رو خدا اينجوري نگام نكن . اختيارم رو از دست مي دم ! دلم ضعف مي ره !
-گم شو !
كاوه – چطور يادت نمي آد ؟يه سال پيش كه ديده بوديش ، آب از لب و لوچه ات راه افتاده بود !
-اولاً كه يادم نمي آد . ثانياً من اين دختر رو كه مي گي نديدم و ازش هم خوشم نيومده .
حالا منظورت چيه ؟
كاوه – هيچي . مي خواستم بگم كه اونم از تو خوشش نيومده ! يعني به ژاله ما گفته كه من از اين پسره بهزاد خوشم نمي آد !
-آبميوه ت رو بخور بريم كه حوصله اين چرت و پرت ها رو ندارم .
كاوه – بشين بابا ! بذار يه ساعت بگذره بعد بريم .
-پس دري وري نگو!
كاوه – جدي مي گم بهزاد !اين سيما رو تو ديدي . دختر قشنگيه . چند وقت پيش يه جوري به ژاله حالي كرده بود كه از تو خوشش مي آد . گفته اگه يه جووني با مشخصات تو بياد خواستگاريش ، بهش نه نمي گن .
جوابش رو ندادم.
كاوه – تازه! مهسا فرهت بود تو دانشگاه ؟ چند روز پيش كه رفته بودم سري به بچه ها بزنم، سراغت رو مي گرفت . از من مي پرسيد كه بهزاد ازدواج كرده يا نه ؟
-پسر راه افتادي دوره واسه من جفت پيدا كني ؟
كاوه – چيكار كنم ؟آدم ترشيده رو بايد يه جوري به ناف يكي ببنديم بره ديگه ! حالا سيما نشد ، مهسا ! مهسا نشد زهره!زهره نشد مهستي ! مهستي نشد عزرائيل !
ساعتم رو نگاه كردم .
كاوه – بهزاد ، نظرت چيه ؟ يعني مهسا رو كه ديگه ديدي؟
-كاوه خري يا خودت رو به خريت مي زني ؟
كاوه – خر نيستم ، خودم رو به خريت مي زنم .
-پاشو بريم ديگه .
كاوه – زوده بابا يه خرده دندون رو جيگر بذار.
-آخه دلم خيلي شور مي زنه !
كاوه – ببين بهزاد ، مي خوام باهات حرف بزنم .
-من حوصله ندارم كاوه .
كاوه – يعني چي ؟ مگه مي خواي كوه بكني ؟ تو فقط گوش كن ببين چي مي گم . از دستت ناراحت مي شم ها !
-به درك !
كاوه – حالا گوش مي دي ببيني چي مي گم ؟
-بفرمائيد !
كاوه – مي گم بهزاد ، با اين برنامه كه تو و مادر فرنوش پيش اومده ، به نظر تو بازم صلاح هست كه با فرنوش ازدواج كني ؟يعني فكر نمي كني كه فرنوش كار درستي كرده كه ول كرده و رفته ؟ فكر نمي كني كه پس فردا كه با هم ازدواج كردين ، ديگه تو نمي توني تو روي مادرش نگاه كني؟
-مگه من چيكار كردم كه نتونم تو روي مادرش نگاه كنم ؟
كاوه – منظورم رو بدگفتم . يعني اون نمي تونه تو چشمهاي تو نگاه كنه . تازه فرنوش هم هيچوقت اين موضوع يادش نمي ره . حالا كه جريان علني شده ، فرنوش بيچاره با چه رويي بياد و زن تو بشه ؟اصلاً ديگه رغبت مي كنه بگه يه همچين زني مادرشه ؟ اگه اين برنامه به گوش پدرش برسه چي ؟ مي دوني چه خر تو خري مي شه ؟
-اينا رو براي چي مي گي كاوه ؟ فعلاً كه فرنوش گذاشته و رفته و خبري ازش نيست . منم كه كاري از دستم بر نمي آد . سرم به زندگي خودم گرمه . تموم شد رفت پي كارش.
كاوه – آهان ! منم همين رو مي گم ! مي گم اگه فكر فرنوش رو از سرت بيرون كني ، بهتره . با اين جريان كه پيش اومده، اين ازدواج صورت نگيره به صلاحه هر دوتونه .
-كاوه كلافه م كردي ! پاشو يه ساعت شد . بريم سراغ هدايت . پاشو . يادت رفته تا چند روز پيش چي مي گفتي ؟ حالا داري چي مي گي ؟ اين نون رو تو توي دامن من گذاشتي ! من داشتم مثل آدم زندگي مو مي كردم . اومدي و منو ورداشتي بردي در خونه فرنوش كه اون جريان تصادف پيش اومد ! يادت رفته ؟
حالا نشستي برام داستان تعريف مي كني !
كاوه – من چه مي دونستم كه ننه ش مي شنگه !
-حواست به حرف زدنت باشه كاوه .
كاوه – ببخشيد ! من چه مي دونستم كه خانم ستايش دلي داره به زيبا به طراوت شكوفه هاي بهاري و گرمي يه استكان آبجوش!
چه مي دونستم سر و گوشش مثل موج دريا ، تا تو رو مي بينه به تلاطم در مي آد ، يعني مي جنبه !
-مي شه كاوه جون لال بشي و بلند شي بريم؟
پول آبميوه رو دادم و راه افتاديم . چند دقيقه بعد رسيديم به خونه آقاي هدايت . پياده شديم و در زديم . بازم خبري نشد . چند بار محكم در زديم .
-ديدي حالا كاوه خان ؟ پس كجاست آقاي هدايت ؟
كاوه – چه ميدونم بابا؟ مگه دست من سپرده بوديش؟
دوبار صداي ناله طلا اومد . اين دفعه علاوه بر ناله ، خودش رو هم مي زد به در خونه !
-ببين اين حيوون چيكار داره مي كنه ؟
كاوه – انگار راست مي گي ! حالا چيكار كنيم؟
-برو كنار ببينم .
كاوه – مي خواي از در خونه مردم بري بالا ؟ يه نفر برسه اينجا نمي گه اينا اومدن دزدي ؟!ا !حداقل بذار من برم بالا ! چه جوني داري تو ! پناه بر خدا ، دو ساعت نيسا از بيمارستان مرخص شدي !
اومدم كنار . كاوه از در رفت بالا و پريد تو باغ و در رو واز كرد . تا من رفتم تو ، طلا زبون بسته اومد تو بغل من و بعد تد به طرف ساختمون حركت كرد .
ديگه دلم گواهي داد كه يه اتفاق بدي افتاده .
تا وارد ساختمون شديم . بوي بدي به شاممون خورد . به طرف اتاق هدايت رفتيم . بو شديدتر شد حيف ! كار از كار گذشته بود .
بيچاره پيرمرد ، وسط اتاق رو به قبله دراز كشيده بود و يه ملافه انداخته بود روي خودش و تا سينه اش كشيده بود بالا . بالش رو هم از زير سرش برداشته بود .
چشمهاش بسته بود و چهره ش مي خنديد ! مثل اين بود كه داره يه خواب خوب مي بينه ! طلا اومد پائين پاي آقاي هدايت نشست و پوزه اش رو گذاشت روي پاي هدايت . كاوه اومد جلو و دست هدايت رو گرفت و برگشت به من نگاه كرد و يه سري تكون داد . بعد بلند شد و پنجره هارو واز كرد .
هواي اتاق عوض شد .
برگشتم به ديوار كه نقاشي صورت ياسمين بهش بود نگاه كردم .
جاي تابلو خالي بود اما رو طاقچه يه پاكت بود روش نوشته بود خدمت پسرم بهزاد . اومدم نشستم بالاي سر آقاي هدايت تو صورتش نگاه كردم . انگار به آرزوش رسيده بود .
خودش رو براي مردن آماده كرده بود . دستي به موهاي سفيدش كشيدم كه مثل برف بود . ديگه نتونستم خودم رو نگه دارم .
-رفتي ؟ استاد ؟راحت شدي ؟ رفتي ديدن ياسمين و علي ؟
زدم زير گريه :
-بلاخره بدبختي ها و سختي هات تموم شد !
بخواب پدر . ببخش كه بلد نيستم ساز بزنم وگرنه آخرين قصه رو برات مي گفتم ! پدر تازه مي خواستم من برات قصه بگم . تازه مي خواستم من برات درد و دل كنم . قصه زندگيم رو برات بگم .
اومده بودم بگم چطور فرنوشم منو گذاشته و رفته . اومده بودم بگم كه چقدر غصه تو دلم تلنبار شده .
قصه زندگي تو گفتي و رفتي ؟ طاقت غم هاي منو نداشتي؟ باشه عيبي نداره من يه عمره كه لال بودم ، بازم لال مي شم . ولي اين رسمش نبود استاد ! اين رسمش نبود كه منو يه دفعه تنها بذاري و بري.
اومده بودم پيشت كه از دست اين روزگار شكوه كنم . قرار نبود كه من گريه كنم اما اين اشك ها رو براي شما مي ريزم استاد . براي زندگي يه از دست رفته ات . براي تنهايي ت . ببخش كه نتونستم بهت سر بزنم . بخدا گرفتار بودم استاد . بخدا استاد هر بار كه مي اومدم پيشت ، دلم مي خواست كه بغلت كنم و زار زار گريه كنم . اما چه كنم كه شرم ، مانعم مي شد . خداحافظ پدر ، راحت بخواب .
سرم رو گذاشتم رو سينه ش و تلخ گريه كردم .
كاوه بلند شو بهزاد . خوب نيست بالا سر مرده گريه كني . بلند شو كار داريم . بايد برنامه هاش رو جور كنيم . بلند شو ديگه ! حالا حال خودت هم دوباره بد ميشه !
بزور بلندم كرد . دولا شدم و صورت هدايت رو ماچ كردم .
كاوه – برو يه آبي به سر و صورتت بزن و بيا تا من يه زنگ به اورژانس تهران بزنم .
كاوه موبايلش رو در آورد و منم رفتم بيرون و صورتم رو شستم . وقتي برگشتم تازه ياد پاكت كنار آقاي هدايت افتادم .
ملافه رو كشيدم رو صورت آقاي هدايت و پاكت رو ورداشتم و وازش كردم .
بهزاد بابا جون سلام!
“دوباره بغض گلوم رو گرفت .”
الان كه اين نامه رو برات مي نويسم حال جسميم خوب نيست اما روحم خوشحاله . احساس مردن مي كنم . واسه همين هم خوشحالم .
فكر نكنم كه آفتاب فردا رو ببينم به اميد خدا البته . شايد خدا بخواد و به ديدن عزيزهام برم .
اگه اومدي و ديدي كه من مردم ، برام خوشحال باش نه ناراحت .
در اين مدت كوتاه كه با تو آشنا شدم ، عجيب بهت دل بستم . خودت ميدوني چرا .
امشب خودم رو براي مردن آماده كردم . آخرين بار آهنگي رو كه ياسمين و علي دوست داشتن ، با ساز زدم و ساز و نقاشي ياسمين و تمام عكس هام رو سوزوندم .
حال عجيبي دارم امشب ، هر جا چشم مي اندازم ، يه لحظه صورت علي و ياسمين رو مي بينم . خدا كنه كه وقت ديدار رسيده باشه .
من تو اين دنيا هيچ فاميل و قوم و خويشي ندارم ، فقط دلم براي اين طلا زبون بسته نگرانه . اگه من طوريم شد اين حيوون رو ببر و تو جنگلي جايي ولش كن . مي مونه فقط تو .
تو همين پاكت يه وصيت نامه هست . نسخه ديگرش پيش يه وكيله كه اسم و آدرسش رو برات نوشتم . ثلث هر چي دارم رو واسه تو گذاشتم .
پسرم اين دنيا و پول هاش و هر چي كه توش بود . به من كه وفا نكرده ، اميدوارم براي تو اومد داشته باشه .
تكليف بقيه اموالم رو هم معلوم كردم . بقيه ش رو بخشيدم كه باهاش يه پرورشگاه حسابي بسازن .
امشب برگشتم و به زندگيم نگاه كردم . حالا ، در لحظه مرگ مي فهمم كه زندگي ارزش هيچي رو نداره . بخدا قسم !
خواهش كه ازت دارم اينه كه برام هيچ مراسمي نگيري .
دلم مي خواد منم مثل بچه م علي به خاك سپرده بشم . يعني كسي رو هم ندارم .
بهزاد ، من از بچگي آرزو داشتم كه يه روزي پولدار بشم كه شب ها سرگرسنه زمين نذارم . پولدار هم شدم اما ، هميشه
مثل ندارها زندگي كردم . نداري اون چيزهايي رو كه آرزوش رو داشتم ! نداري عشق!
اميدوارم تو خوب زندگي كني . يه جايي واسه طلا پيدا كن و اونجا ولش كن كه هزار كيلو طلاي اين دنيا به پاي محبت اين حيوون زبون بسته نمي رسه .
ديگه حرفي واسه گفتن ندارم . ازت خداحافظي مي كنم و تو رو به خدا مي سپرم .
تا حالا مثل مرده بودم ، مثل يه زنده به گور ! ولي احساس مي كنم كه اگه خدا بخواد . از امشب به بعد زنده مي شم و آزاد .
خدا كنه بتونم اون دنيا زن و بچه م رو ببينم .
خدانگهدار پسرم .
نامه كه تموم شد رفتم بالا سرش و دولا شدم و دوباره بوسيدمش و گفتم :
-خدارحمتت كنه استاد !
كاوه در حاليكه نامه رو از من مي گرفت پرسيد :
-چرا بهش مي گي استاد ؟
-براي اينكه استاد بود . استاد وفاداري! از وفا و مهر و محبتي كه تو قلبش بود بگذريم ، تا حالا اسم استاد … رو نشنيدي ؟ همين آدم بود كه اينجا خوابيده .
كاوه – چي مي گي ؟ اين استاد …. بود ؟ پس چرا خودش رو هدايت معرفي مي كرد ؟
-نمي خواست كسي بشناسدش . نمي خواست خاطراتش براش زنده بشن . تا قبل از روزي كه به من بربخوره ، خودش رو تو خودش گم و گور كرده بود .
كاوه – اي دل غافل ! كاش زودتر به من گفته بودي .
همونطور كه نگاهم به استاد بود پرسيدم :
-اگه مي گفتم چيكار مي كردي؟
كاوه – مي اومدم اون دستهاش رو ماچ مي كردم . عجب پنجه اي داشت و چه چيزهايي ساخته بود ! يكي دو تا از آهنگ هاش رو تو يه صفحه قديمي شنيده بودم .
چه روزگاري يه ! شنيده بودم يه خواننده زني …
نذاشتم حرفش رو تموم كنه و گفتم :
-كاوه به اورژانس زنگ زدي ؟
كاوه – آره الان بايد برسن . بذار اين نامه رو بخونم ببينم چي نوشته ؟
تا كاوه نامه رو مي خوند رفتم سراغ طلا . ناز و نوازشش كردم . زبون بسته از پايين پاي استاد تكون نمي خورد !عجب وفايي !
كاوه – ا ا ا ….! بهزاد اين خيلي آدم بوده ها ! خيلي مرد بوده !
مي دوني ثلث اين خونه و باغ چقدر مي شه ؟ شايد حدود سيصد ، چهارصد ميليون تومن مي شه !!
-آره اما بايد ديد كه به من وفا مي كنه ؟ به صاحبش كه نكرد !
با موبايل كاوه يه زنگ به وكيل استاد زديم .
اورژانس هم رسيد و پس از معاينه ، علت مرگ رو ايست قلبي نوشت .
نيم ساعت بعدش ، وكيل استاد اومد و ترتيب كارها رو داد و همون روز جسد استاد رو به خاك سپرديم . بدون مراسم ، همونطور كه خودش خواسته بود .
دفتر زندگي يه هنرمند بسته شد !
فرداش هم مأمورها با وكيل استاد اومدن و خونه رو مهر و موم كردن تا تكليفش معلوم بشه . من و كاوه هم طلا رو برداشتيم و با يه وانت برديمش و تو جنگل هاي شمال آزادش كرديم .
زبون بسته اولش از ما دل نمي كند و جدا نمي شد اما يه يه ساعتي كه اونجا واستاديم تازه مفهوم آزادي رو فهميد و يه نگاهي به من كرد و آروم آروم ازمون دور شد و زد به جنگل !!
سه روز ديگه هم گذشت . خالي و سرد بدون خبري و بدون شادي !
فقط به انتظار …..
شش حرف و چهار نقطه! كلمه كوتاهي يه اما معني ش رو شايد سالها طول بكشه تا بفهمي ! تو اين كلمه شش حرفي ده ها كلمه وجود داره كه تجربه كردن هر كدومشون دل شير مي خواد !تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ، غصه نااميدي ، شكنجه روحي ، افسردگي ، سرخوردگي ، پشيموني ! بي خبري ، دلواپسي!
براي هر كدوم از اين كلمات چند حرفي كه خيلي راحت به زبون مي آن و خيلي راحت روي كاغذ نوشته مي شن ، بايد زجر و سختي كرد تا معاني شون رو فهميد و درست درك شون كرد !
تو خودم بودم و كلمه انتظار رو بخش مي كردم كه صداي در اومد .
كاوه بود .
-سلام پسر حاج كمپاني !
-بيا تو ، سلام !
كاوه – منم بهزاد جون ! دوست قديمي ات يادت نمي آد ؟ اون وقت ها كه فقير بودي و مرتب تخم مرغ مي خوردي ، خيلي تحويلم مي گرفتي !
-بيا تو خودت رو لوس نكن .
كاوه – يعني حق داري . اگه منم شب مي خوابيدم و صبح بلند مي شدم و دست مي ذاشتم رو پونصد ميليون تومن پول بي زبون . ديگه جواب سلام هيچكس رو نمي دادم .
نگاهش كردم و يه آه كشيدم .
كاوه – قربون اون آه ت برم كه هر كدم الان چهار پنج هزار تومن قيمت شه ! آه نكش ! روزي كلي ضرر مي كني ها !
خندم گرفت .
-بيا تو پسر اينقدر دري وري نگو . بيا تو هواي اتاق رفت بيرون .
كاوه – فداي سرت ! پولداري ديگه ، پول بده ، هوا بخر ! ديگه دوره جيره بندي نفت و صرفه جويي و گدابازي هات گذشت عزيزم !
حالا يه دقيقه بيا بالا كارت دارم . اون ريش هات رو هم بزن . شدي عين افلاطون . البته موقعي كه هشتاد و پنج سالش بود !
-بالا بيام چيكار ؟
كاوه – از طرف وكيل ت اومدن و مي خوان باهات صحبت كنن .
-خب بهشون بگو بيان پايين .
كاوه – نمي شه بهزاد جون . اين اتاق ماشالله اونقدر بزرگه كه اولاً صدا به صدا نمي رسه ، ثانياً ممكنه توش همديگرو گم كنيم ! اتاق كه نيست ! سالن كاخ مرمره!
مجبوري با كاوه رفتم بالا .
با فريبا احوالپرسي كردم كه چشم افتاد به يه دختر قشنگ كه روي مبل نشسته بود و تا ماها رو ديد بلند شد و سلام كرد .
-سلام بفرماييد خواهش مي كنم .
-خيلي ممنون . شما آقا بهزاد هستيد ؟
-بله خودم هستم .
بعد برگشتم و به كاوه نگاه كردم كه گفت :
-ايشون خانم بيتا پناهي هستند . دختر وكيل شما . يعني وكيل شما پدر ايشون مي شن .
-خب ؟
كاوه – قربون اون هوش و ذكاوتت برم كه مثلاً شاگرد اول كلاسمون هستي ، ايشون تشريف آوردن كارهاي شما رو درست كنن .
-كار منو درست كنن ؟ چرا پدرشون تشريف نياوردن ؟
بيتا و فريبا يواش خنديدن .
كاوه – شما بهزاد جان يه چند دقيقه بشينيد بعد خدمتتون عرض مي كنم . الان صبحه و شما تازه سر از بالين برداشتين و كمي خلقتون تنگه !
بعد رو به بيتا كرد و گفت :
-ببخشيد بيتا خانم . امروز تو خونه عسل نداشتيم اينه كه ايشون رو هم نميشه غير از عسل با چيز ديگه اي خورد ! فريبا خانم لطفاً يه چايي شيرين بده به بهزاد جون تا من بپرم سر كوچه يه كوزه عسل بخرم و بيام !
فريبا رفتكه چايي بياره . بيتا هم در حاليكه خنده ش رو قايم مي كرد نشست رو مبل . منم يه چپ چپ به كاوه نگاه كردم و رو به مبل ديگه نشستم .
بيتا – آقا بهزاد تبريك مي گم خدمتتون .
-ببخشيد براي چي ؟
كمي هول شد و گفت :
-ببخشيد ! خب قراره شما . يعني …
كاوه به دادش رسيد و گفت :
-يعني منظور بيتا خانم اينه كه با داشتن يه همچين دوستي مثل من به تو تبريك بايد گفت !
فريبا با يه سيني چايي اومد تو .
كاوه – وردار ! وردار بهزاد جون يه چايي شيرين كن بخور !
فريبا اول به بيتا تعارف كرد و بعد به من و كاوه . يه كمي كه گذشت بيتا گفت :
-من دانشجوي رشته حقوق هستم . در ضمن به پدرم هم در انجام كارها كمك مي كنم .
-صحيح .
بيتا – من يه پيشنهاد براتون دارم .
نگاهش كردم .
بيتا – كسي پيدا شده كه تمام اموالي كه به شما مي رسه رو مي خواد . يعني قيمت مي ذارن و ارزيابي مي كنن . بعد با پنج درصد كمتر از بهاي اصلي ، مبلغ رو به شما پرداخت مي كنن .
بازم نگاهش كردم .
بيتا – حالا من اومدم كه نظر شما رو بدونم .
سرم رو انداختم پايين . دختره طفلك مستأصل شده بود كه كاوه گفت :
-قربونت برم . اخم هاتو وا كن . خجالت نكش ! بزور كه نمي خواهيم شوهرت بديم . شرم و حيات رو بزار كنار واسه بعد كه ميري خونه بخت ! حالا فكرهات رو بكن و يه جواب بده !
بيتا سرش رو انداخت پايين و يواشكي خنديد .
كاوه – اين بهزاد ما خيلي خجالتي يه ، تو رو خدا ببخشيد ! تقصير خودمونه ! از بس كه مواظبش بوديم و نذاشتيم رنگش رو آفتاب و مهتاب ببينه ، اينه كه براش سخته با غريبه ها حرف بزنه !
بعد رو به من كرد و گفت :
-آ قربون حجب و حيات برم ، چادرت رو بكش رو صورتت دخترم نامحرم اينجا نشسته !
فريبا خنده ش گرفت و رفت تو آشپزخونه . بيتا هم ايندفعه بلند خنديد.
نگاهي به كاوه كردم و گفتم :
-من نمي دونم . هر چي كاوه تصميم بگيره تأئيد منم هست .
اينو گفتم و بلند شدم و رفتم جلوي پنجره و بيرون رو نگاه كردم . چشمم به خيابون ، جلوي در اتاقم بود .
همه ساكت شدن . كاوه اومد پيشم و دستش رو گذاشت رو شونه م و ازم پرسيد :
-كجا رو نگاه مي كني ؟
-دم در اتاق رو ! چشم انتظاري دارم ، مي دوني كه !
دستي به موهام كشيد و برگشت پيش بقيه چند دقيقه بعد منم رفتم پيش شون و نشستم.
كاوه-بهزادجون به نظر من پيشنهاد خوبيه . البته من تو محاسبه و ارزيابي نظارت مي كنم . حالا خودت مي دوني .
-باشه موافقم .
بيتا –بفرماييد آقا بهزاد . اينا فتوكپي يه تمام اموال آقاي … رلاستي حتماً مي دونستيد كه ايشون كي بودند .
-بله مي دونستم .
بيتا – مي دونستم .
بيتا – گويا زندگي عجيبي داشتن ! تو اون باغ به اون بزرگي ، تك و تنها ! گويا خيلي هم بخودشون سخت مي گرفتن زندگي رو .
-درست نيست كه در مورد آدم ها بدون شناخت قضاوت كرد ! حتماً خبر دارين كه در زمان حيات شون چه كمك هايي به چه جاهايي كردن !
بيتا – معذرت مي خوام . حق با شماست . اما منظورم اين بود كه …
-ايشون يه هنرمند ، يه انسان وارسته و درد كشيده بودن . روحشون شاد .
ببخشيد خانم پناهي . چه مدت اين برنامه ها طول مي كشه ؟
بيتا – دقيقاً نمي دونم . شايد حدود يك هفته ده روز .
-خوبه با من ديگه امري نداريد ؟
بيتا- عرضي نيست . احتمالاً چند جلسه بايد با هم داشته باشيم . البته سعي مي كنم عصرها بيام خدمتتون كه روحيه شما مناسب باشه !
نگاهش كردم و گفتم :
-بايد منو ببخشيد . مي دونم برخوردم خيلي بد بوده . عذر مي خوام ازتون .
خنديد و گفت :
-پولدارها زياد نبايد از كسي عذر خواهي كنن !
بهش نگاه كردم و گفتم :
-پولدارها ؟
بيتا- خب بله . شما چند وقت ديگه صاحب حدود چهارصد ميليون تومن پول مي شيد .
-شما در مورد من چي مي دونيد ؟
يه لحظه سكوت كرد و گفت :
-البته در مورد شما چيزي نمي دونم اما چون پدرم وكيل هستن ، زياد با آدم هاي پولدار سرو كار داشتم .
-بازم بدون شناخت قضاوت كرديد !من اگه اين پول رو مي خوام فقط به خاطر هدف مه . اگه اون هدف نباشه ، اين پول برام بي ارزشه !
بيتا- بي ارزش؟
بعد در حاليكه از جاش بلند مي شد كه بره گفت :
-يعني اگه به اين هدف نرسيد ، از اين پول هم مي گذريد ؟
-شايد.
يه لبخند تمسخر آميز زد و گفت :
-اين مسئله رو كمي مشكل مي بينم . طبع والايي مي خواد اين گذشت !
كاوه –حالا تشريف مي بريد . بفرماييد در خدمت باشيم . راستي چطوره احوال پدرتون ؟ مرد بسيار با شخصيتي هستن ايشون . بفرماييد خواهش مي كنم .
بيتا به اصرار كاوه نشست . من دوباره رفتم پشت پنجره .
كاوه- بهزاد جون بيا بشين . خيالت راحت باشه . اگه كسي بياد دنبالت ، حتماً زنگ اينجا رو مي زنه !
اومدم و نشستم .
بيتا – دانشجو هستيد بهزاد خان ؟
-بله دانشجو هستم خانم پناهي .
كاوه – يعني فعلاً تو تعطيلاتيم . شما چي ؟ چقدر مونده تا درس تون تموم بشه ؟
بيتا- يه سال ديگه مدركم رو مي گيرم .
كاوه – عاليه ! ماشالله دختر به اين قشنگي ، خانواده دار ، وكيل زبردست ! ديگه همه چيز شما كامله . ايشالله بعدش خيلي زود بخت در خونه تون رو مي زنه !
راستي شما نسبتي با اون دختره تو سريال تلويزيوني وكلاي جوان ندارين؟اون دختره كه خيلي خوشگل بودها ؟
چپ چپ به كاوه نگاه كردم كه بيتا گفت :
-ببخشيد مي تونم يه سوال ازتون بكنم ؟
-خواهش مي كنم . شما تقريباً وكيل من هستيد .
بيتا- چرا اينقدر غمگين هستيد؟
همه تقريباً ساكت شدن و فقط صداي تيك تاك ساعت ديواري شنيده مي شد .
بيتا- انگار سوال خوبي نكردم.
كاوه –نه نه ، اصلاً حقيقت ش اينه كه بهزاد ما امروز كمي كسالت داره .
چي مي تونستم به اين دختر بگم ؟ سرم رو انداختم پايين و با يه خداحافظي به اتاق خودم برگشتم . نيم ساعت بعد كاوه اومد پايين .
-خب شكر خدا اين برنامه م درست شد . چه دختر قشنگ و خانمي يه اين بيتا خانم .
-رفت؟
كاوه – آره اما فردا ساعت 9 مي آد نبالت كه برين ترتيب كارها رو بدين . راستي بهزاد مي خواستم باهات كمي صحبت كنم .
-در مورد چي ؟
كاوه – همه چي ؟ اوليش اينكه رفتارت امروز خيلي بد بود .
-من كه عذر خواهي كردم .
كاوه – آره . اما بهزاد جون تو كه پسر چهارده ساله نيستي ! تو بايد خيلي خوددارتر از اين حرفها باشي. يعني چي كه چسبيدي به اين اتاق و يه دقيقه هم كه مي آي بالا ، هي از پنجره اينجا رو نگاه مي كني ؟
يعني اگه فرنوش برگرده ، يه سر مي آد و يه زنگ مي زنه و اگه نباشي ديگه مي ذاره مي ره ؟
-درست مي گي اما چيكار كنم ؟ دلم همش شور مي زنه .
كاوه – خودت رو نگه دار ، زشته جلو فريبا . مرد بايد خوددار باشه . مي خوام ببينم تا روزي كه فرنوش برنگشته تو مي خواي تو اين اتاق بموني ؟ اومديم و فرنوش چند وقت ديگه پيداش شد اما با اين برنامه ها كه پيش اومده ، نخواست زن تو بشه ! بازم مي خواي تو اين اتاق بموني ؟
حرفهاش درست بود . چيزي نداشتم بگم .
كاوه – در هر صورت بهزاد جون ، زندگي با فرنوش يا بدون فرنوش ادامه داره ! حواست رو هم جمع كن . اين زندگي نيست كه براي خودت درست كردي !اون قصه هايي رو هم كه در مورد عشق و دلدادگي و وفا و اين چيزها شنيدي ، داستان بوده ! از پدر و مادر كه ديگه عزيزتر وجود نداره ؟ همين خود تو ! وقتي خدا رحمتشون كنه ، پدر و مادرت فوت كردن ، تو رفتي خودكشي كردي؟
نه والله ! زندگي تو كردي. خودت رو جمع و جور كن پسر!
بلاخره فرنوش هم خدايي داره . اون عادت كرده كه با يه همچين پدر و مادري زندگي كنه . آخرش هم يه شوهري مثل بهرام پيدا مي شه و باهاش عروسي مي كنه ! تو برو فكر خودت باش .
الان چند وقته كه ازش هيچ خبري نيست؟
فكركردن يه روز دو روز سه روز ! آدم كه بخواد تصميمي بگيره تو يه ساعت فكرهاش رو مي كنه !
الان دو هفته است كه رفته و ازش خبري نيست ! حداقل اينكه مي تونست يه زنگ بزنه به فريبا و يه خبري از خودش بهمون بده ! درست مي گم يا نه ؟
اگه اين عشق ، عشق بود ، طرف نمي تونست بخاطرش يه روز صبر كنه چه برسه به دو هفته ! بشين خودت فكر كن ببين اين حرفها كه زدم درسته يا نه .
تو مثلاً تحصيلكرده اين مملكتي ! اگه اين افكار و رفتار تو باشه واي بحال بي سواد هاي اين مملكت .
اينا رو گفت و سرش رو انداخت پايين و در رو واكرد و رفت . تا حالا اينطوري جدي نديده بودمش .
منطقي حرف زده بود ! بدون احساس ! قسمتي از حرفهاش درست بود اما كي ، درد دل منو درمون مي كرد ؟
نشستم يه گوشه به فكر كردن ، مثل هميشه .
يه ساعت نگذشته بود كه دوباره در زد و اومد تو و گفت :
-چايي ت تياره ؟
-مگه بالا چايي نبود كه بخوري؟
كاوه – چرا بود ، اما چايي هاي اينجا به من بهتر مي سازه . حالا چته! اخم ها تو كردي تو هم ؟ همون ديگه ! از بس نازت رو كشيدم لوس شدي ! ناز كش داري ، ناز كن وگرنه پاهات رو رو به قبله دراز كن !
-اون چايي ، برو خودت بريز بخور!
كاوه – راست هم مي گي بهزاد خان ! حقم داري! اون وقتي كه براي ما چايي مي ريختي ، يه آدم آس و پاس بودي ! حالا ميليونري! منم بودم ديگه كسي رو تحويل نمي گرفتم .
-گم شو كاوه !خجالت نمي كشي مي ري و بر مي گردي زخم زبون بهم مي زني ؟! تو رفيقي ؟ اينطوري هواي دوست رو دارن؟
كاوه – چه جوري هواي دوست رو بايد داشت ؟ بشينم بغلت و پر به پرت بدم كه چي ؟ شدي عين اين جوكي هاي هندي ! زندگي ت شده مثل مرتاض ها ! برو خودت رو تو آينه نگاه كن !
اين قيافه س كه واسه خودت درست كردي؟ چند روزه حموم نرفتي ؟ يه من خاك تو اين اتاق نشسته ! اتاقي كه هميشه مثل گل بود .
كتاب هاش رو ببين !لباس هاش رو ببين ! اينجا شده مثل بازار شام !شتر با بارش اينجا گم مي شه !
پاش به زندگيت برس مرد گنده !
دور و برم رو نگاه كردم . راست مي گفت .
-تو خيلي بي رحمانه به آدم حمله مي كني ! مثل آدم هم مي توني حرف بزني !
كاوه – تو زبون آدم حاليت مي شه كه باهات حرف بزنم ؟
بغضم گرفت . سرم رو گذاشتم رو زانوهام و ساكت شدم . اونم ديگه حرف نزد . دلم خيلي پر بود . ديگه نمي تونستم خودم رو نگه دارم . اشك تو چشمام جمع شده بود . اما نمي خواستم گريه كنم . جلوي خودم رو بزور گرفتم . سرم رو بلند كردم كه باهاش حرف بزنم اما صدا از گلوم در نيومد ! همين جور نگاهش كردم .
كاوه – چرا اينجوري نگام مي كني ؟ د حرف بزن ديگه ! زبونت رو وا كن و همه رو بريز بيرون .
دوباره سرم رو گذاشتم رو زانوهام . بلند شد اومد پيشم و بغلم كرد .
كاوه – عزيزم، جونم . بخدا من زجر مي كشم وقتي تو رو اينطوري مي بينم .كاري هم كه از دستم برات ساخته نيست . چي كار كنم ؟
-كاوه ، من خيلي تنها شدم ! سردم ، خالي م ، هيچي خوشحالم نمي كنه !
نه دل خوشي دارم نه چيزي!
اون وقت ها به عشق اينكه فرنوش ممكن بود بياد اينجا ، اتاق رو مثل گل نگه مي داشتم ! حالا دست و دلم به كار نمي ره !حوصله يه حموم رفتن رو هم ندارم .
كاوه – قبل از فرنوش چي ؟ اون موقع ها اتاق ت رو واسه كي تميز مي كردي ؟
-چه مي دونم !
هر شب خوب فرنوش رو مي بينم . خواب مي بينم لباس عروسي پوشيده و داره مي ره . همه ش فكر مي كنم كه مجبورش كردن زن بهرام بشه .
كاوه- آخرش كه چي ؟ گيرم بشه . خودش مي دونه . بچه كه نيست .
مگه تو خودت به بهرام نگفتي كه فرنوش بايد خودش انتخابش رو بكنه ؟
آخه قربونت برم تو ناسلامتي واسه ما الگو بودي ! من و تمام بچه هاي كلاس از رفتار تو تقليد مي كرديم !
همه دخترهاي كلاس از سنگيني و متانت تو صحبت مي كردن !
اين چيزها رو كه ديگه نبايد من ياد تو بدم ، خودت معلم ، ما بودي !
بلند شو .بلند شو برو يه حموم بكن و سر و صورتت رو اصلاح كن و همه چيز رو به خدا واگذار كن . خيلي مشكلات رو فقط زمان مي تونه حل كنه . بخدا قسم بهت قول مي دم كه الان فرنوش از همه ما راحت تره و جاش امن تره . مطمئن باش.
دوباره صورتم رو ماچ كرد و دستم رو گرفت و بلند كرد و گفت :
-دلم مي خواد مرد و مردونه ، از حموم كه در اومدي ، بازم بشي همون بهزاد قبلي . باشه ؟
بهش خنديدم و گفتم :
-با تمام غم و غصه اي كه تو دلمه ، باشه .
كاوه – آفرين به تو . فرنوش هم تو رو اينطوري دوست داشت .
فرداي اون روز ساعت تقريباً 9 بود كه در زدن . بيتا پناهي بود . اومده بود كه با هم بريم تا ترتيب كارهاي انحصار وراثت رو بديم .
تعارفش كردم بياد تو كه قبول نكرد .
خودم آماده بودم . حموم و اصلاح كرده ! اتاقم هم دوباره تميز شده بود . مثل گل ! با يه رنو اومده بود . سوار شديم و حركت كرديم .
بيتا- حالتون خوبه امروز ؟
-خيلي ممنون . خوبم .
پدرم گفت شما رو ببرم كه چند تا مغازه س ببينين . جزء دارايي مرحوم …. بوده . يه قيمت گذاري شده . كاوه خان قراره در موردش تحقيق كنن و بعد به شما بگن . اگه موافقت كرديد ، با كسي كه حاضر شده اين معامله رو بكنه ، قرارداد بنويسيد . با قيمتي كه روي باغ و خونه گذاشتن موافقيد؟
-بايد با كاوه صحبت كنم بعد خدمتتون عرض مي كنم .
يه مقدار كه حركت كرديم گفت :
مي تونم يه سوالي ازتون بكنم ؟
-از همون سوال ديروزي ؟
بيتا – نه نه . بايد منو ببخشيد . آخه برام خيلي عجيب بود كه يه نفر ناگهاني ميليونر بشه اما اونقدر غمگين باشه .
-پول هميشه شادي نمي آره! حالا سوالتون رو بفرماييد .
بيتا- مي خواستم بدونم چه احساسي داريد ؟ مي دونيد ، اين خيلي پوله !
-اگه با اين پول بتونم به هدفم برسم خيلي خوشحال مي شم اينه احساسم .
بيتا – خيلي دوستش داشتيد ؟
-چي رو؟
نگاهش كردم .
بيتا – كاوه خان ديروز به من گفتن !
-كاوه خان انگار نمي تونن جلوي زبون شون رو بگيرن!
بيتا- ناراحت شديد از اينكه من در مورد فرنوش خانم صحبت كردم ؟
-ببينيد خانم پناهي . البته ببخشيد كه من رك صحبت مي كنم ، چون شما هم همينطور صحبت مي كنيد .
يه آن متوجه شدم كه خيلي عصبي هستم و ممكنه حرف بدي از دهنم در بياد . اين بود كه ادامه ندادم و گفتم :
-خيلي مونده تا برسيم ؟
بيتا – نه زياد نمونده . داشتيد مي فرموديد !
دوباره نگاهش كردم .
-شما خيلي كنجكاو هستيد .
بيتا-معذرت مي خوام . ولي برام خيلي جالبه .
-چي براتون جالبه ؟ ناراحتي يه انسان ؟
بيتا- هيچوقت ناراحتي يه انسان برام جالب نبوده . داستان زندگي شما برام جالبه ! دلم مي خواد همه ش رو بدونم
-عذر مي خوام خانم پناهي ، ولي از نظر من شما يه غريبه هستيد . حالا درسته كه من بيام و زندگيم رو براي يه غريبه تعريف كنم ؟!
اينارو كه گفتم ديگه تا رسيدن به مغازه ها باهام حرف نزد .
وقتي رسيديم پياده شديم و گفت :
-تو اين پاساژ ، هفت تا مغازه س كه جزء اموالي يه كه به شما تعلق مي گيره . البته ثلث از اون ها . اينجا معاملات املاك هست . مي تونين تشريف ببرين و باهاشون مشورت كنيد . در مورد قيمت ها و اين چيزها .
-نه احتياج به اين چيزها نيست . احتمالاً كاوه و پدرش در مورد اين مغازه ها تحقيق مي كنن .
بيتا – آخه اين اموال شماست ! ممكنه ضرر كنيد .
-منظورتون اينه كه ممكنه كاوه سرم كلاه بذاره؟
بيتا- بطور مشخص نه . ولي بهتره خودتون هم تحقيق كنيد .
-من به كاوه اعتماد دارم .
بيتا- ميل خودتونه . پس برگرديم ؟
-خيلي ممنون .
سوار شديم و حركت كرديم .
-تا حالا نشنيده بودم كه كسي يه همچين معاملاتي بكنه .
بيتا-چه جور معاملاتي ؟
-اين كه سهم الارث كسي رو پيش خريد كنه !اصلاً از كجا اين آقا از اين جريان خبردار شده ؟
كمي مكث كرد و بعد گفت :
-ايشون يكي از دوستان پدرم هستن .
-حتماً پدرتون هم در اين معامله يه سهم كوچيكي دارن !
بيتا- خب بلاخره اينم يه راه پول در آوردن ديگه .
-بله اينم يه راهشه !
“خواست تلافي كنه.”
يه راه پولدار شدن هم اينه كه يه دفعه يه ارث به آدم برسه !
-اگه منظورتون به منه كه بايد خدمتتون عرض كنم تا لحظه آخر از اين موضوع خبر نداشتم .
بيتا- عذر مي خوام اما برام باور كردنش سخته!
-خب باور نكنيد !
بيتا- در هر صورت اين خيلي عاليه كه يه نفر در اين سن و سال يه مرتبه صاحب اين همه پول بشه . لذتبخشه! پدر من سالها كار كرده و الان حدود شصت سالشه . با اين حال يك پنجم اين مبلغ رو هم نداره .
نگاهش كردم . تو حرف زدن خيلي راحت بود .
-نكنه شما حسوديتون ميشه ؟
بيتا – نه ، اصلاً فقط خيلي دلم مي خواد بدونم كه چطوري مي شه كه يه آدم پولدار ، توي وصيتنامه ش ، يك سوم دارايي هاش رو بده به يه نفر كه هيچ نسبتي باهاش نداره.
-مواظب باشيد . خيلي تند رانندگي مي كنيد .
بيتا – حتماً اين يكي رو هم نمي تونم بدونم چون غريبه م !
جوابش رو ندادم . چند دقيقه بعد دوباره گفت :
-ببخشيد چطوري مي شه با شما خودي شد ؟
برگشتم و نگاهش كردم . برام خيلي عجيب بود كه كسي اينقدر راحت بتونه حرف دلش رو بزنه! تو چشمهاش كه كوچكترين اثري از موذي گري و بد ذاتي نبود . برعكس خيلي هم با صداقت به آدم نگاه مي كرد .
-ديگه كسي نمي تونه با من خودي بشه .
بيتا- حتماً فكر مي كنيد كه از اين به بعد هر كسي بياد طرف تون ، بخاطر ثروت تونه ؟ شايد اين اولين نشونه تخريبي پوله !
-شايد شما درست بگيد . ببخشيد ، داريم كجا مي ريم ؟
بيتا – دفتر پدرم . رسيديم ديگه .
يه جا ماشين رو پارك كرد و پياده شديم . دفتر پدرش تو يه ساختمون چند طبقه بود . وقتي وارد شديم ، منشي ش گفت كه براي انجام يه كاري بيرون رفته و بعد از ظهر بر مي گرده .
بيتا – خوب چيكار كنيم ؟
-من بر مي گردم خونه . فردا خودم مي آم خدمت شون .
دوتايي اومديم پايين و خواستم ازش خداحافظي كنم كه گفت :
-آخه تا اينجا اومديم . يه ساعت ديگه پدرم بر مي گرده . مي گم اگه موافق هستيد با هم ناهار بخوريم . بعدش حتماً پدرم مي آد . ظهره منم كمي گرسنه مه . چطوره؟
-باشه . مسأله اي نيست بريم .
بيتا- اما مهمون من .
-نه . مي آم اما مهمون من .
بيتا- اگه بخواهيد از اين ولخرجي ها بكنيد ، پولهاتون زود تموم مي شه ها !
خنديدم و دوتايي به طرف يه رستوران رفتيم . جاي قشنگي بود . نشستيم و سفارش غذا داديم .
بيتا – مي دونيد بهزاد خان ، شما بايد اين پول رو بكار بندازيد . يعني در جايي سرمايه گذاري كنيد . پول اگر همينطوري راكد بمونه ، از ارزش مي افته .
-حتماً براي اين موضوع هم كسي رو سراغ داريد كه برام سرمايه گذاري كنه ؟!
كمي عصباني شد . يه نگاهي به من كرد و گفت :
-نمي شه من و شما با هم دعوا نكنيم ؟!
-من كي با شما دعوا كردم ؟
بيتا- من هر چي به شما مي گم با يه حالت دعوا جوابم رو مي ديد ! اصلاً به من اعتماد نداريد .
-خانم پناهي ، من بار دومي كه شما رو مي بينم . براي چي بايد به شما اعتماد كنم ؟
بيتا- خيلي خب ! از فردا هر روز مي آم خونه تون تا تعداد دفعاتي كه منو ديديد زياد بشه و بتونين بهم اعتماد كنيد !
فكر كردم شوخي مي كنه ! اما تو چشمهاش كه اثري از شوخي نبود!
-اينو جدي كه نگفتيد ؟
بيتا- چرا جدي گفتم !
مات مونده بودم !
-اصلاً سر در نمي آرم ! شما هر كاري كه دلتون بخواد مي كنيد ؟
بيتا- بله!
خندم گرفته بود .
بيتا- من مي خوام كمك تون كنم بهزاد خان!
-مگه من از كسي كمك خواستم ؟
بيتا- نمي شه من و شما با هم دوست باشيم ؟
-چرا ، مي شه . بشرطي كه ازم زياد سوال نكنيد !
بيتا- پس دوستيم با هم ؟
-دوستيم !
بيتا- بهزاد مي دوني كه اگر بخواي مي توني از طريق قانوني اقدام كني و با فرنوش ازدواج كني ؟
“اين ديگه چه جور آدمي بود ؟! چقدر راحت با دور و برش ارتباط برقرار مي كرد ”
-بله ، اينو مي دونم خانم پناهي !
بيتا- بهم بگو بيتا!
دوباره نگاهش كردم .
بيتا- خب بگو بيتا ديگه !
-اگه اجازه بديد مي گم بيتا خانم . اينطور ي راحت ترم .
بيتا- خب اگه راحتي بگو بيتا خانم .
-چشم مي گم بيتا خانم .
بيتا- خب حالا گوش كن ببين چي مي گم . اين كسي كه قراره اموال تو رو پيش خريد كنه ، موقع قرارداد مي خواد ازت ده درصدش رو كم كنه اما تو نبايد قبول كني !
-قرارمون پنج درصد بود .
بيتا – اينا اينطورين! اول اونطوري حرف ميزنن ، وقتي ديدن طرف مشتاقه ، درصدشون رو مي برن بالا . حالا يا مي شه يا نمي شه ! معمولاً هم طرف قبول مي كنه ! اما وقتي داشتين قرارداد رو مي نوشتين و طرف بهت گفت ده درصد از پول رو كم مي كنم ، قبول نكن . بگو من عجله اي ندارم . متوجه شدي بهزاد ؟
كمي ديگه نگاهش كردم و گفتم :
-هنوز نتونستم بفهمم شما چه جور شخصيتي داريد بيتا خانم ! اين چيزي كه به من گفتيد به ضرر پدرتونه . نمي فهمم چرا اين موضوع رو به من گفتيد ؟ مي دونيد اگه موقع تنظيم قرارداد اين آقا كه گفتيد اين حرف رو مي زد ، من قبول مي كردم !
بيتا- ببين بهزاد ، من وقتي قبول كردم كه تو اين كار وارد بشم ، معني اش اين بود كه شدم وكيل تو . خب وجدان حرفه اي من ، منو ملزم مي كنه كه منافع تو رو در نظر بگيرم .
-پس پدرتون چي ؟ اون چرا منافع منو در نظر نمي گيره ؟
بيتا- پدرم وكيل دوسته شه ! اشتباه نكن . داره كارش رو مي كنه . يعني منافع دوستش رو در نظر مي گيره . پدرم ، هم وكيل مرحوم …. بوده ، هم وكيل دوستش . وكيل تو نيست !
درست مي گيد . اصلا ًمتوجه اين موضوع نبودم .
بيتا- در ضمن ،هيچ قراردادي رو تا من بهت اشاره نكردم امضا نكن باشه ؟
خنديدم و گفتم :
باشه و ممنون .
بيتا- مي دوني بهزاد ؟ تو خيلي ساده اي ! خيلي راحت مي شه سرت رو كلاه گذاشت ! اين جور آدمها كه از اين معامله ها مي كنن ، خيلي زرنگن . مثل گرگ مي مونن.
-اگه براش سود نداره ، پس چرا مي خواد اين كار رو بكنه ؟
بيتا- براش سود داره ! مي دوني پنج درصد از پولي كه به تو مي رسه چقدر مي شه ؟ اونم تو يه مدت كم و جايي مطمئن !
فقط عادتشون اينه كه هميشه مي خوان بيشتر از حقوقشون ببرن !
غذامون رو آوردن . ديگه چيزي نگفت و در سكوت مشغول خوردن شديم . بعدش به دفتر پدرش رفتيم كه بازم نيومده بود .
چند دقيقه صبر كرديم و بعد بيتا منو رسوند خونه و خودش رفت . عصري بود كه كاوه پيداش شد . نرسيده شروع كرد .
-به به ، به به ! حظ كردم ! چه اتاقي ؟ دوباره شد همون دسته گل !
خودت هم كمي لاغر ، اما عيبي نداره . چند روز ديگه كه يه آب زير پوستت بره ، مي شي همون بهزاد گل خودم ! يه پسر قند عسل خوش قيافه و خوش تيپ با چهارصد پونصد ميليون پول نقد ! از فرداش خواستگارها اينجا صف مي كشن ! خودم وامي ايستم اينجا و مواظب شونم ! يه نگاه طولاني سه هزار تومن ! يه نظر دو هزار و پونصد تومن ! قيمت مقطوع ! لطفاً چونه نزيد !
-سلام چطوري؟
كاوه – عالي ! تو رو كه اينطوري مي بينم ، شاد مي شم بخدا !
-چه خبرها ؟
كاوه – از كجا برات بگم ؟ صفحه اول خبرها رو بگم ؟ صفحه دوم خبرها رو بگم ؟ اهم اخبار رو بگم ؟ مشروح اخبار رو بگم ؟ چه خبري رو مي خواي بدوني ؟ بگو بگم !
يه چايي براش ريختم و گذاشتم جلوش.
كاوه – آفرين وظيفه ت رو هيچوقت فراموش نكن! اين چند روز گذشته يه كمي خودت رو گم كرده بودي ! چايي ريختن يادت رفته بود ! سعي كن تكرار نشه!
خنديدم و گفتم :
-يكي دو روزه مي خوام يه چيزي ازت بپرسم .
كاوه – اگه مي خواي بپرسي كه ژاله از فرنوش خبري داره يا نه ، بايد خدمتت عرض كنم كه نه . اولاً ژاله باباش مرده و سرش شلوغه . دوم اينكه تو مراسم ختم هم شركت نكرده . سوم گويا ژاله شنيده كه رفته سفر! احتمالاً هم يه سفر طولاني ! همين مي خواستي بپرسي ؟
-آره همين رو مي خواستم بپرسم .
كاوه – آي ي ي !! قرار شد كه ديگه چي ؟
-سوال كردن كه ديگه اشكالي نداره .
كاوه – آره اما غصه خوردن چرا اشكال داره . تو قرارمون هم نبود .
خب حالا بگو ببينم صبح با بيتا رفتي واسه كار ؟
جريان صبح رو براش تعريف كردم .
كاوه – آفرين به اين دختر . از قيافه اش معلوم بود كه دختر مديري يه ! دختر قشنگي هم هست بهزاد ! بد نيست كه يه خرده با چشم خريدار بهش نگاه كني ! حالا بلند شو يه سر بريم بالا پيش فريبا . شبم شام سه تايي مي ريم بيرون .
-نه شماها برين .
كاوه – باز شروع كردي ؟
-نه جان تو . منظورم اينه كه مزاحم نشم . شما دو تا بايد با هم تنها باشين و همديگر رو بهتر بشناسين . صحبت سر يه عمر زندگيه !
كاوه – بلند شو بيا بريم بابا! زن جماعت رو مگه مي شه شناخت ؟ بيست و شش هفت ساله كه پسر مادرمم هنوز نفهميدم اين مادر من ، موهاش چه رنگيه ؟
خندم گرفت و گفتم :
-بابات چي ؟ اون چطور؟
كاوه – بابام با همه زرنگي ش ، چند شب پيش رفته بود آلبوم عكس ها رو آورده بود و چند تا عكس مادرم رو آورده بود و ازش مي پرسيد :
اشرف ! من نفهميدم كدوم از اينا تويي؟ (بيچاره هنوز نمي دونه سر عقد ، مادرم رو گرفته يا خاله م رو !)
-حالا موهاش چه رنگي يه ؟
كاوه – والله رنگ كه توش زياده ! يه خرده ش بنفشه ! يه خرده اش كرم قهوه ايه ! يه خرده اش چي بهش مي گن ؟ لاتيه ، ماتيه!!
-هاي لايت بي سواد!
كاوه – كور شده تو اينارو از كجا مي دوني ؟
-ديگه الان اينا مد نيست . الان ديگه خانم ها موهاشون رو مثل زن هاي سي چهل سال پيش درست مي كنن!
كاوه – منو باش كه فكر مي كردم مامانم امروزيهو طبق مد پيش مي ره ! پس ننه من از تكنولوژي عقبه!
-خب الان هر روز يه چيزي مد مي شه ديگه !
كاوه – پس تو اين چند روز كه تو اتاق نشسته بودي ، داشتي مدهاي جديد رو بررسي مي كردي ؟! من دلم برات مي سوخت . فكر مي كردم نشستي غصه مي خوري !پاشو بريم بالا، پاشو بريم كه تا حالا فكر مي كردم تو يكي تو ماها نجيب در اومدي !
نشيني اينا رو جلو فريبا بگي ! يه دفعه اين يكي هم هوايي مي شه !
-فريبا تا شش ماه يه سال ديگه از اين كارها نمي كنه ، عزاداره !
كاوه – حتماً عزاداريش كه تموم شد اين كارها رو مي كنه . بايد چيكار كنن كه اون طوري بشه ؟
-حتماً مي رن آرايشگاه ديگه !خودشون كه نمي تونن بكنن ، سخته !
كاوه – آره ، آره !اين مادر ما يه پاش خونه س ، يه پاش سلموني ! آرايش گرش رو از من كه بچه شم بيشتر مي بينه!
پاشو بريم بالا بابا ! اين چرت و پرت ها چيه نشستيم با هم مي گيم ؟ اون وقت ها مي گن زن ها تا يه جا جمع مي شن از بند و زير ابرو حرف مي زنن ! به مردهام سرايت كرده !
دوتايي رفتيم بالا . بعد از سلام و احوالپرسي با فريبا نشستيم . فريبا برامون چايي آورد.
-خب به سلامتي كي بايد بساط عقد و عروسي رو راه بندازيم ؟
فريبا صورتش سرخ شد و خنديد .
كاوه – اگه خدا بخواد ديگه چيزي نمونده .
-انشالله خودم تو عروسي تون خدمت مي كنم .
كاوه – دستت درد نكنه بهزاد جون . ايشالله منم تو عروسي تو خدمت مي كنم .
-عروسي من ؟ تكليف من كه هنوز معلوم نيست . فعلاً كه مي بيني هيچ خبري از فرنوش نيست .
كاوه – حالا يا با فرنوش يا با يه دختر ديگه . تا آخر عمرت كه نمي توني بشيني و منتظر باشي كه از فرنوش برات خبر برسه !
-منتظرش مي مونم . حالا هر چقدر كه باشه . مي دوني ؟ اگه يه خبر ازش داشتم حداقل خيالم راحتي مي شد .
كاوه يه نگاهي به من كرد و بعد گفت :
-اگه ازش خبر داشتي خيالت راحت مي شد ؟ ديگه نمي شيني تو خونه و غمبرك بسازي ؟
سرم رو تكون دادم .
كاوه – مرد و مردونه ؟
-چيزي شده كه به من نگفتي ؟
كاوه به فريبا اشاره كرد . فريبا يه خرده دست دست كرد و بعد گفت :
-والله چي بگم بهزاد خان ؟! يعني برام سخته كه اينو بهتون بگم .
كاوه – بگو فريبا خانم . به نفع شه .
-هر چي هست به من بگيد فريبا خانم . خواهش مي كنم . شايد بتونه كمكي به من بكنه ! بلاتكليفي خيلي بده ! بي خبري درد آوره ! من تو وضع خيلي بدي هستم !
يه مدت سرش رو انداخت پايين و بعد گفت :
-ديروز فرنوش به من تلفن كرد . عصري بود .
دوباره ساكت شد .
-خواهش مي كنم فريبا خانم . هر چي هست بگيد .! بخدا من حال خوبي ندارم !
فريبا – مي خواست ازم عذر خواهي كنه كه بي خبر رفته .
-كجا؟ حالش چطور بود ؟
فريبا – خوب بود ، خيالتون راحت باشه .
گريه م گرفته بود .
-ديگه چي گفت فريبا خانم؟ از كجا زنگ مي زد؟
فريبا – امريكا!
-فرنوش رفته آمريكا؟
سرش رو تكون داد .
كاوه – بقيه ش رو بگو فريبا . بهتره اين رفيق هالو و ساده من يه خرده حواسش رو جمع كنه .
كاوه رو نگاه كردم و بعد برگشتم و به فريبا نگاه كردم و پرسيدم :
-در مورد من چيزي نگفت ؟
فريبا سرش رو انداخت پايين و چيزي نگفت .
-حال منو ازتون پرسيد ؟
بازم چيزي نگفت .
-تو رو خدا خودش خوب بود ؟
كاوه عصباني شده بود ، يه دفعه داد زد :
-آره بابا، حالش خوبه خوب بوده ! هره و كره ش هوا بود ! يه لب داشته و هزار تا خنده ! بگو بهش فريبا ديگه ! بزار خيالش راحت بشه!
بعد دوباره به من گفت :
-گوشت رو وا كن بهزاد ببين چي مي گم ! فرنوش ، همون فرنوشي كه بخاطرش كارت به بيمارستان كشيد ، حتي حال تو رو نپرسيده! زنده اي ؟ مرده اي ؟ هيچ ! هيچ! يه كلمه هم از تو نگفته ! فريبا يه اشاره در مورد تو بهش مي كنه ميدوني چي مي گه آدم هالو ؟ مي گه اون جريان يه اشتباه بوده ! همين!
اينا رو گفت و اشك تو چشماش جمع شد . از چشم فريبا هم چند قطره اشك پايين اومد ! به فريبا نگاه كردم و گفتم :
-ببخشيد فريبا خانم ، چيز بدي كه بهش نگفتين؟!
فريبا بلند شد و رفت تو آشپزخونه ! كاوه يه نگاه به من كرد و گفت :
-پسر معلوم هست چي مي گي ؟ تو هنوز انگار دوزاريت نيفتاده ؟
نگاهش كردم . يه قطرع اشك از چشماش اومده بود پايين و رو گونه اش نشسته بود !
-تو چرا گريه مي كني كاوه جون ؟
كاوه – گريه مي كنم چون دلم براي رفيقم مي سوزه ! گريه مي كنم چون مي بينم ، تو اينقدر تو عشق صادقي ! طرف رفته دنبال زندگيش ! بفهم ديگه !
بعدش اشكش رو پاك كرد .
چرا داد مي زني كاوه جون ؟ آروم باش . منكه از اول مي خواستم از سر راهش برم كنار . من كه از اول خوشبختي اون رو مي خواستم .
حالا كه مي فهمم خوشبخته ، منم خوشحالم .
يادمه يه نفر ديگه ، در يه زمان گذشته ، بخاطر خوشحالي و شادي كسي كه دوستش داشته ، حاضر شده بود كه خيلي كارها بكنه و كرد . اگه چه اون عشق مال خودش نبود ! يادمه مي گفت عشق مقدسه !
چند دقيقه بعد فريبا برامون چايي آورد . چشمهاش سرخ شده بود . معلوم بود تو آشپزخونه گريه كرده !بهش خنديدم .
چايي مون رو تو سكوت خورديم . بعد از چند دقيقه كاوه گفت :
-حالا اينا رو فهميدي آروم شدي ؟
-آره كاوه جون ، آروم شدم . همون كه مي دونم فرنوش خوشحاله و ناراحت نيست برام كافيه !
كاوه – خب ، الحمدلله . حالا ديگه فكر زندگي خودت باش.
-ولي چرا زودتر بهم اين جريان رو نگفتين ؟
كاوه – چه مي دونستم كه باهاش اينطوري برخورد مي كني ؟ فكر مي كرديم تا بهت بگيم ، غش و ضعف مي كني و بايد دو باره برسونيمت بيمارستان .
-فكر كردي كه اينقدر ضعيفم ؟!
كاوه – نه بابا ، مي دونستم رستم دستاني ! اما فشار خون به اين چيزها نيست !
يه دفعه مي افته پايين ! فشار رستم هم چند بار افتاده بود پائين . تهمينه رسوندش بيمارستان !
-خب ديگه در موردش صحبت نكنيم . انگار قرار نبود شام بريم بيرون ؟!
يه خنده پاك رو لب هاي كاوه نشست ! شروع كرد به شوخي كردن و خندوندن ما و نيم ساعتي با همديگه حرف زديم كه زنگ در رو زدن .
كاوه – يعني كي مي تونه باشه ؟
خودش آيفون رو جواب دا و بعد در رو واكرد و به من گفت :
-ديدي عيدي با هم رفتيم سبزه گره زديم ؟ سيزده بدر رو مي گم ؟ حالا بختت وا شده ! خواستگار پاشنه در خونه رو از جا كنده ! بيتا خانم اومدن !
-راست مي گي ؟
كاوه- دروغم چيه ؟ تازه ژاله مام انگار سر افتاده ! احوال تو رو از من مي پرسيد !
-راستي چطوره حالشون ؟ خدا رحمت كنه پدرش رو . من كه نرسيدم ختم ش هم برم ! حتماً اون سيامك طفل معصوم خيلي بي تابي مي كنه !
كاوه – نه بابا ! يه دوچرخه براش خريدن باباش كه يادش رفته هيچي ، ننه ش هم يادش رفته !
بيتا رسيده بود پشت در و چند تا ضربه به در زد و فريبا در رو روش وا كرد بعد از سلام و احوالپرسي با فريبا ، از تو راهرو پرسيد :
-بهزاد خان اينجا تشريف دارن؟
كاوه –سلام بيتا خانم . بعله ، اينجا تشريف دارن ، اتفاقاً اخلاقشون هم چيز مرغي نيست !
بفرمايين تو ، غريبي نكنين .
بيتا-مزاحم نمي شم ، يه كاري با بهزاد خان داشتم .
كاوه بلند شد و رفت جلو و گفت :
-بفرمايين تو . از الان بهتون بگم من سر جهازي يه اين بهزادم !آش با جاش ! هر كي بهزاد رو بخواد ، منم پشت قباله شم .
بلند شدم و رفتم جلو و سلام كردم و تعارفش كردم تو . اومد و نشست . فريبا براش چايي آورد . يه كم كه گذشت پرسيدم :
-طوري شده بيتا خانم ؟
بيتا – نه ، طوري نشده . اومدم بگم كه با پدرم صحبت كردم . ديگه اون ها منتظرن كه مبلغ پيشنهادي ما رو بدونن .
كاوه – من پس فردا قيمت آخر رو به شما مي گم . خوبه ؟
بيتا – عاليه .
كاوه – خب ، بسلامتي . اينم از اين !
بيتا – راستش فقط به خاطر اين مسئله نيومده بودم اينجا ! يكي از دوستهام نقاشه . كارش هم خيلي خوبه . اومده بودم با بهزاد بريم كارهاش رو ببينيم .
كاوه – يعني ما نبايد بياييم ؟
بيتا – اختيار دارين چه بهتر ! همه با هم مي ريم .
كاوه – اتفاقاً بابام يه ساختمون ده طبقه داره كه تازه از زير دست بنا در اومده . اگه اين دوستتون كارش خوب باشه و قيمتش هم مناسب ، براش اون ساختمون رو كنترات مي كنم .
بيتا خنديد و گفت :
-اين دوست من يه دختر خانمه ! تابلو مي كشه! الان نمايشگاه گذاشته !
كاوه – ببخشيد تو رو خدا ! شما همچين گفتين نقاشه . فكر كردم نقاش ساختمونن !
-اگه اجازه بدين باشه براي يه وقت ديگه .
كاوه – بعله ! لطفاً به اين دوستتون بفرماييد كه اين نمايشگاه رو فعلاً جمع كنن و بذارنش واسه يه ماه ديگه ! بهزاد جون امشب حوصله ندارن ! امشب ايشون تو گام بيات اصفهان و بيات ترك كوك ن ! خلاصه امشب بيات تشريف دارن ! تا حالشون مساعد بشه و بتونيم تو دستگاه دشتي و ماهور كوك شون كنيم ، يه خرده اي طول مي كشه !
بعد رو به من كرد و گفت :
-پاشو . پاشو برو كارهات رو بكن بريم كه حداقل تو عمرت يه نمايشگاه ديده باشي تا مثل من تا مي گن نقاش ياد نقاش ساختمون نيفتي !
-به جان تو كاوه ، حوصله ندارم .
كاوه – چيه ؟! باز مي خواي بري و بتپي تو اون باجه بليت فروشي كه اسمش رو گذاشتي اتاق و بشيني فكر كني ؟ پاشو برو لباست رو عوض كن بيا . بدو !
به زور بلند شدم و رفتم پايين و لباسم رو عوض كردم و برگشتم بالا . كاوه راست مي گفت خودم هم دلش رو نداشتم كه با خودم خلوت كنم ! تنهايي زجرم مي داد !
چند دقيقه بعد چهار تايي با ماشين كاوه راه افتاديم و نيم ساعت بعد به نمايشگاه رسيديم . وقتي وارد شديم چشم كاوه كه به تابلوها افتاد ، گفت :
اين ور خونه ، عكس بابامونه ! اون ور خونه ، عكس ننه مون! عكس ننه بابام از در و ديوار خونه داره مي ره بالا !
به به ! جان من بهزاد نگاه كن ! اين يكي تابلو رو ببين ! اونقدر اين خانم اين چراغ رو طبيعي كشيده كه بجون تو حس مي كنم نورش داره مي افته تو چشم من ! آفرين به اين نقاشي! مرحبا!
آروم در گوشش گفتم :
-كاوه چرا دهاتي بازي در مي آري ؟ اون تابلو نيست كه ! آينه س ! چراغ رو برو عكسش افتاده توش !
فريبا و بيتا خنديدن .
كاوه – پس چرا اينو اينجا كوبيدن به ديوار ؟
-اينجا راهروئه ! نمايشگاه از اونجا شروع مي شه .رفتيم جلوتر و به تابلو ها رسيديم .
كاوه – اين يكي كه ديگه آينه نيست ؟
بيتا با خنده گفت :
-نخير . اين يكي نقاشي يه . من برم دوستم رو پيدا كنم و بيارمش اينجا . دلم مي خواد با همه تون آشنا بشه .
اينو گفت و رفت . مونديم ما سه نفر جلوي يه تابلو .
كاوه – اما بد نقاشي نمي كنه ها ! اين تابلوش خيلي قشنگه !
-مثل اون تابلو قبلي ؟
كاوه – نه جان تو . رنگ ها رو نگاه كن . ببين چقدر شاد و زنده س !
-تو اصلاً از نقاشي چي مي دوني ؟
كاوه – منو اينطوري نگاه نكن بهزاد خان ! بچه كه بودم تو اين دفتر شطرنجي ها نقاشي مي كشيدم مثل ماه ! گربه مي كشيدم ، گل مي كشيدم . تازه من تو بچه گيم كسوف رو پيش بيني كرده بودم !
يه بار تو نقاشي م خورشيد رو با ماژيك سياه كشيدم !
-بسه كاوه . يكي مي شنوه آبرومون مي ره .
كاوه – نه تو نيگاه كن ! همين تابلو رو ببين ! اين سبزه ها و درخت ها و روخونه نشون دهنده چيه ؟ اين ديوار پشت درخت ها مي خواد چي رو بگه ؟
-خب برداشتها فرق مي كنه . اما بايد ديد كه ايده خود نقاش چي بوده ؟
كاوه – اين كه ديگه معلومه ! درخت و سبزه و رود و گل نشونه زندگي يه ! اون ديوار پشت هم مي خواد بگه كه اينجا يه باغ بزرگه !
كل تابلو منظره بهار رو نشون مي ده . بهاز هم نشونه شروع يه زندگي يه !آزادي و شادي و خوشي . اين نقاشي آدم رو ياد سيزده بدر مي اندازه كه از شهر مي رن بيرون و تو اين باغ ها سبزه گره مي زنن و لب رودخونه مي شينن و با خانواده چايي مي خورن و ناهاري خلاصه زندگي مي كنن! رود خونه ش هم يه نماد از جاري بودنه ! مثل خون تو رگ ! زنده و سرحال !
-آفرين !چه شاعرانه !
تو همين موقع ، بيتا با يه دختر خانم سبزه رو و بانمك برگشت پيش ما .
با هم آشنا شديم . اسمش گلناز بود . خوش آمد گفت و تشكر كرد كه به ديدن تابلوهاش اومديم .
كاوه – جداً بهتون تبريك مي گم گلناز خانم . نقاشي هاتون بسيار زيباست .
گلناز – شما لطف دارين . خيلي ممنون.
كاوه – الان داشتيم با هم در مورد اين تابلو صحبت مي كرديم . خيلي قشنگه . خيلي هم راحت با مخاطب ارتباط برقرار مي كنه ! با آدم حرف مي زنه اين تابلو !
گلناز – خيلي ممنون!
كاوه – ببخشيد ، اين تابلوها اسم دارن ؟ يعني وقتي شما يه نقاشي رو شروع مي كنيد ، موقع كشيدنش به موضع خاصي فكر مي كنيد ؟
گلناز – البته . تمام اينا اسم دارن و هر كدوم بيانگر يك حس خاص هستن ! مثلاً همين تابلو كه شما فرمودين .
اسمش رو گذاشتم اسارت !
مي دونيد ؟ اين نقاشي پايان رو نشون مي ده ! يه اسارت رو !
تمام درخت ها و سبزه ها تو يه چهار ديواري محصورند و اسير! حتي آب رودخونه مي ره و ميخوره به يه ديوار !
اين نقاشي مي خواد پوچي رو نشون بده !
كاوه كه همونطور زل زده بود به گلناز يه دفعه گفت :
-مي ده ! نشون مي ده ! از اون ته كه من نگاه كردم ، پوچي رو توش ديدم !
من و فريبا خندمون گرفته بود .
كاوه – اصلاً آدم نگاهش كه به اين تابلو مي افته از زندگي سير مي شه ! يعني اينكه با خودش مي گه ، اين زندگي يه كه ما مي كنيم ؟ همه ش پوچه ! اسارته!
گلناز – مثلاً اين يكي رو نگاه كنيد .
رفتيم جلوي تابلوي بعدي . تصوير كوير بود تو شب . همه جاش تقريباً سياه بود .
گلناز – ببينيد ! اين نقاشي اميد رو نشون مي ده .
كاوه چشماش گرد شده بود . رفته بود جلو و هي تابلو رو نگاه مي كرد و سرش رو تكون مي داد.
گلناز – شما خودتون بگيد !آدم وقتي شب رو مي بينه بلافاصله ياد چي مي افته ؟
كاوه – رختخواب !
-كاوه!!!
كاوه – بجان تو دروغ نمي گم ! من تا شب مي شه ياد رختخوابم مي افتم .
گلناز – اتفاقاً درست مي گن ! رختخواب وسيله خوابه ، خواب شب هم بعدش صبحه ! شب هميشه نويد صبح بوده !
كاوه كه از قيافش معلوم بود از اين يكي هم چيزي نفهميده گفت :
واقعاً دستتون درد نكنه ! عاليه! من كه وقتي بهش نگاه مي كنم دلم مي خواد دوباره متولد بشم ! به به به اين شب ! اين يكي در عين زيبايي حرفش رو هم رك زده !
بعدش برگشت يه نگاهي به ما كرد . من و فريبا داشتيم از خنده مي تركيديم . كور شده خودش اصلاً خنده ش نمي گرفت . رفته بود جلو تابلو و دولا شده بود و نگاه مي كرد .
كاوه – خدا حفظتون كنه ! به به ! يه شب كشيدن ، سه تا كتاب معني توشه ! ما اگه خواستيم اين چيزها كه تو اين تابلو ئه بگيم ، بايد پنج هزار تا جزوه مي نوشتيم تا حرف مون رو بزنيم ! مرحبا به اون قلم مو!
بعد برگشت به من گفت :
-بهزاد ! شب و ببين ! مثل زغال مي مونه ! از بس واقعي كشيدن ، آدم جلو پاش رو نمي بينه ! به به ! تو خيابون كه ديگه نمي شه شب رو ديد ، همه جا چراغه و روشن !
شب رو مي خواي ببيني ، اين تابلو رو نگاه كن ! تاريك تاريك، مثل دل سياه شيطون ! فقط ببخشيد ، اين كلاغه چيه اينجا ؟ اون گوشه تابلو تو تاريكي ؟
گلناز – كلاغ نيست ، يه پرستوئه! داره به طرف صبح پرواز مي كنه !
كاوه – كور شم ، حواسم نبود ! به به ، چه ايده اي ! چقدر طبيعي ! چه پروازي؟! چه بالي ! وامونده عين فانتوم داره پرواز مي كنه ! واقعاً دست مريزاد!
گلناز – بيتا جون ، حالا كه ايشون از اين دو تا تابلو خيلي خوششون اومده تو ترتيبش رو براشون بده كه اين دو تا مال ايشون باشه .
كاوه كه هول شده بود گفت :
-اختيار دارين خانم ! من جسارت نمي كنم . حيفه اين همه بازديد كننده از ديدن اين دو تا اثر زيبا محروم بشن !
گلناز – نه ، مسئله اي نيست . شما بعد از نمايشگاه اون ها رو تحويل مي گيريد . فقط ما زيرشون مي نويسيم كه اين دو تا فروش رفتن!
خب با اجازتون من ديگه مي رم كه به بقيه برسم .
كاوه – خواهش مي كنم . بفرماييد !
گلناز رفت و كاوه هاج و واج مونده بود . بعد از بيتا پرسيد :
-ببخشيد بيتا خانم ، حالا قيمت اينا چنده ؟
بيتا- قيمت اونطوري كه نداره . شما هر مبلغ كه بدين در واقع به عالم هنز كمك كردين .
من و فريبا كه ديگه نمي تونستيم جلوي خودمون رو از خنده بگيريم ، رفتيم سر تابلوي بعدي . كاوه همونطور واستاده بود و اين دوتا تابلو رو نگاه مي كرد !
يه خرده كه گذشت اومد پيش ما و آروم به من گفت :
-عجب غلطي كردم كه از تابلوهاش تعريف كردم ها ! حالا چقدر بايد پول بدم ؟
-بده ديگه ! تابلوي اسارت و اميده ! هر چي بدي جاي دوري نمي ره ! در واقع به اسرا و نااميدها كمك كردي ! اون دنيا پات نوشته مي شه !
كاوه دوباره برگشت جلوي اون تابلو و مات بهشون نگاه مي كرد .
بيتا – بهزاد ، انگار كاوه خان خيلي از اين دو تا نقاشي خوششون اومده !
من و فريبا زديم زير خنده .
-آره آره ! الان در گوش من مي گفت قيمتشون هر چقدر باشه مي ارزه !
خلاصه شروع كرديم به تماشاي بقيه تابلوها اما كاوه ديگه يه كلمه هم حرف نزد . وقتي مي خواستيم بريم ، كاوه رفت كه پول تابلو ها رو بده . تا برگشت گفت :
-نقره داغ شدم ! صد تومن ازم گرفتن ! خير نبيني دختر ! آتيش به عمرت بگيره !
-مفته بخدا ! كلي اسير رو آزاد كردي و اين همه اميد رو خريدي چند ؟ صد هزار تومن ! مردم براي يه مثقال اميد ، ميليون ميليون پول خرج مي كنن !
حالا بگو ببينم ، بازم نظرت اينه كه اون نقاشي يه سيزده بدره !
كاوه –آره جان تو ! مثل اينه كه مردم اومدن تو يه باغ و سيزده شون رو بدر كردن و رفتن و يه عالمه آت و آشغال و پوست هندوونه ريختن زمين !
-تعريف كردن اين چيزها رو هم داره ديگه !
كاوه – لال شه اين زبونم ! لا مسب امون نداد حداقل بگم كه از يكي ش خوشم اومده كه كمتر پول بدم ! چه بلا گرفته اي بود اين گلناز خانم !
-آتيش ها تو سوزوندي كاوه ؟ حالا بيا بريم ديگه !
كاوه- آره سوزوندم ،اما خودم هم سوختم!
وقتي داشتيم از نمايشگاه بيرون اومديم ، دو تا تابلوي بسته بندي شده دادن دست كاوه . از گلناز خانم خداحافظي كرديم و اومديم بيرون . تو خيابون كه رسيديم كاوه گفت :
-اسم اين دو تا چي بود ؟
-اميد و اسارت .
كاوه يكي از تابلوها رو داد دست من و گفت :
-بيا بهزاد . اميد رو تو ببر . اسارت رو خودم مي آرم ! دستش رو بگير نيفته تو جوب آب !
اصلاً نمي خواد ! اميد شيطونه يه دفعه مي پره وسط خيابون مي ره زير ماشين ! اميد رو خودم مي آرم، تو بيا اسارت رو ببر !سر براه تره !
فريبا مرده بود از خنده .
-زشته كاوه ! بيتا مي شنوه !
كاوه – اون فعلاً داره خداحافظي مي كنه .
فريبا- مگه قرار نبود اين تابلو رو بعد از نمايشگاه بدن ؟
كاوه- گلناز خانم ترسيدن پشيمون بشم و بيام پولم رو پس بگيرم !
بعد يه نگاهي به تابلو كرد و با يه حالت غمگين گفت :
-حالا من اين دو تا بچه رو بي مادر چطوري بزرگ كنم ؟!
بيتا هم اومد و چهار تايي رفتيم طرف ماشين كاوه سوار شديم و حركت كرديم .
بيتا- اصلاً فكر نمي كردم كه كاوه خان اهل هنر باشن .
كاوه – هستم بيتا خانم ! اصلاً ما خانوادگي اهل ذوق و هنريم ! پارسال بود كه بابام يه لنگه جوراب ميكل آنژ رو تو يه حراجي خريد سه ميليون تومن ! تازه كش ش هم در رفته بود !
همه خنديدم و كاوه آروم به من گفت :
-اين بيتا خانم ، حالا هي هندونه زير بغل من مي ذاره !
بيتا- اتفاقاً تا چند روز ديگه ، يكي از دوستهاي ديگه م نمايشگاه ظورف سفالي داره . كاوه خان حتماً خيلي خوششون مي آد .
كاوه – من به گور پدرم مي خندم ! ظروف سفالي مي خوام چيكار ؟ مگه سمساري واكردم ؟! همون ظروف ملامين جاهاز مامانم از سرم زياده ! من اميد و اسارت رو كه زائيدم بزرگ كنم شاهكار كردم !
بيتا- نكنه پشيمون شدين كه اين تابلوهار و خريدين ؟
كاوه – پشيمون شدم ؟ تازه مي خواستم فردا صبح تنهايي بيام و يه دل سير بقيه تابلوها رو نگاه كنم ! شايد اصلاً تمام نقاشي ها رو خودم خريدم !
بيتا- پس چرا زود از نمايشگاه اومدين بيرون ؟ اونجا تا يه ساعت ديگه م باز بود ! مي خواهين برگرديم ؟
كاوه – غلط كردم ! خيلي ممنون ! خودم بعداً تنهايي مي رم . حالا گرسنه مه . با شيكم خالي كه نمي شه مفهوم هنر رو فهميد !
مي خوام ببرمتون يه جايي كه هنر هشتم رو بهتون نشون بدم !
بيتا – هنر هشتم چيه ؟
كاوه – يه مغازه جيگركي اينجاست كه يارو صاحبشع جيگر مي بره با چاقو اندازه يه تار مو آدميزاد! بعد همچين به سيخ مي كشه كه انگار اين جيگر رو با ليزر سوراخ كردن ! باور كنين ژاپني ها با تمام تكنولوژي شون نمي تونن اين طوري اين جيگر نازك رو به سيخ بكشن !
بيتا- اتفاقاً همين گلناز يه روز خونه شون گوسفند كشته بودن . جگر درست كرده بود چقدر عالي ! اونم خوب جيگر به سيخ مي كشه !
كاوه – بله بله ! امشب متوجه شدم . جيگر من يكي رو كه خوب به سيخ كشيد ! دو تا سيخ كرد تو جيگر من ! سيخي پنجاه هزار تومن!
اين دفعه خودش هم خنده ش گرفت . خلاصه چهارتايي شام رو يه جا خورديم و برگشتيم خونه . بيتا خداحافظي كرد و با ماشين رفت و فريبا هم خداحافظي كرد و رفت بالا . مونديم من و كاوه .
-مي آي پيش من ؟
كاوه – آره يه ساعتي هستم بعد مي رم .
دوتايي رفتيم تو . بخاري رو روشن كردم و كتري رو گذاشتم روش .
كاوه – تو حالت خوبه؟
-اي بد نيستم .
كاوه – واسه سرگرمي شما ، امشب صد هزار تومن پياده شدم !
-كاوه ، تو چرا اينقدر خودت رو معذب مي كني ؟
نشست و يه نگاهي به من كرد و گفت :
كاوه – اولاً كه رفيقتم و از غصه خوردنت ، غصه مي خورم . بعدش هم تو اين جريان خودم رو مسئول مي دونم .
-تقصير تو نبوده كه . اين چيزها بايد اتفاق مي افتاد . ناراضي نيستم . شايد اينطوري بهتر باشه . حداقل مي دونم كسي رو كه دوستش دارم راحته و اين جوري دلش مي خواد .
كاوه – بهزاد بخدا من نيتم خير بود . دلم مي خواست تو سر و سامون بگيري . ولي چه مي دونستم اينطوري مي شه ! خدا منو مرگ بده كه باعث همه اينا من بودم .
-خودت رو ناراحت نكن كاوه جون . از اولش هم من و فرنوش با هم جور نبوديم . من نمي تونستم اونو خوشبخت كنم . براي همين هم خودم رو كنار مي كشيدم .
حالام طوري نشد. خيال مي كنم همون روزهاي اوله و از سر راهش رفتم كنار! در واقع اگه همون دفعه كه تو خيابون تنهاش گذاشتم و رفتم ، دنبالم نمي اومد ، همه چيز تموم شده بود . تو هم خودت رو ناراحت نكن .
كاوه – هنوز دوستش داري؟ با اينكه ميدوني كه ولت كرده و رفته ؟
-خيلي شديد ! باور كن يكي از چيزهايي كه الان آرومم مي كنه اينه كه مي بينم راحت تونسته منو فراموش كنه ! من براي دل خودم دوستش دارم .
نمي دونم مي فهمي يا نه ؟ عشق كه زياد بود ديگه اين حرف ها معني نداره !
كاوه – مي فهمم ! تو رو من مي شناسم ! از اون دل خبر دارم كه چقدر پاك و بزرگه ! اگه جاي تو بودم ، طرف از چشمم مي افتاد و ديگه ازش بدم مي اومد ! خيلي عصباني مي شدم كه اينطور گذاشته و رفته !
-فرنوش چيزي به من بدهكار نبود . تصميم درستي گرفت . اما مي دوني ؟ هنوز نمي تونم باور كنم . برام خيلي عجيبه . يه دفعه! بي مقدمه بذاره و بره خارج .
دلم گواهي درست نمي ده ! رفتنش رو باور نمي كنم . وجودش رو خيلي نزديك حس مي كنم !
كاوه – خب دنيا زياد بزرگ نيست . هر لحظه دلت بخواد ، چند ساعت بعد اينجاس .
-نه نه ! متوجه نيستي . فرنوش به من خيلي نزديكتر از اين حرفهاس! حتي مي خوام بهت بگم كه تو همين اتاقه !
كاوه – بخاطر اينه كه خيلي دوستش داري ولي بهتره كه فراموشش كني . بايد تو هم مثل اون راه خودت رو بري .
كاوه به نظر تو فريبا همه چيز رو به من گفته ؟
كاوه – در چه مورد ؟
-تلفن. تلفني كه فرنوش بهش زده .
كاوه – آره . لزومي نداره چيزي رو ازت پنهون كنه . نهايت كار همين بود كه بهت گفت يعني اينكه طرف نمي خواد چيزي در مورد تو بشنوه يا بدونه !
-نمي دونم والله چي بگم ! فعلاً كه من موندم و هزار تا خاطره !
كاوه – تو موندي و كلي پول نقد و يه خاطره ! اونم خاطره كسي كه بيادت بود و برات اين پول رو به ارث گذاشت ! استاد … رو مي گم . بقيه ديگه زياد اهميت نداره . تو هم قضيه رو بزرگش نكن . يه دختري بوده و چند وقتي اومده تو زندگي ت و رفته . مگه كل قضايا چند روز بود ؟ فراموش كن ديگه !
-صحبت روز و ماه و سال نيست . مگه من چه مدت بود كه استاد رو مي شناختم كه يه دفعه همچين كاري برام كرد ؟ گاهي پيش مي آد كه دو نفر براي اولين بار همديگرو مي بينن اما انگار كه يه عمر دنبال همديگر مي گشتن و تازه به هم رسيدن . ديگه اين آشنايي صحبت روز و ماه و اين حرفها توش نيست . حرف حرف يكي شدن و يكي بودنه! بگذريم . تو پاشو برو ديگه خسته اي .
كاوه – مي خواي امشب پيش ت بمونم ؟
-نه ، براي چي ؟ خوبم جان تو . برو !
بلند شد و صورتم رو ماچ كرد و رفت . وقتي در رو پشتش بستم ، تمام اتاقم بوي فرنوش رو گرفت ! گردنبندي رو كه يادگاري بهم داده بود ، لمس كردم . عشق فرنوش به من كم نشده بود ! اين حس خيلي قوي درونم رو پر مي كرد !
رفتم سراغ نوارش . پاره شده بود . دستم كه بهش خورد تمام قلبم رو عشقش گرفت . زود بازش كردم و اون قسمت نوار رو درست كردم . روش نوشته بود ” براي تو بهزاد ” گذاشتمش تو ضبط صوتي كه برام خريده بود . چراغ رو خاموش كردم و ضبط رو روشن .
بهزاد ، اگر چه اين آهنگ در مقابل عشقم به تو خيلي كمه ، اما با عشق براي تو ساختم دوستت دارم ، براي هميشه .
چند روز بعد كار معامله تموم شد . كاوه و پدرش يه قيمت عادلانه براي اموال گذاشتن و بيتا هم يه قرارداد خوب برام نوشت و همه چيز تموم شد . حدود چهارصد و هفتاد ميليون تومن سهم من شد كه گرفتم و گذاشتم بانك .
كاوه پيله كرده بود كه يه آپارتمان براي خودم بخرم .
عصر همون روزي كه پول رو گرفتم كاوه اومد دنبالم و با هم رفتيم خونه فريبا . بيتا هم اونجا بود . رفتيم تو خونه و بعد از سلام و خوش و بش نشستيم و فريبا برامون چايي آورد .
كمي كه گذشت كاوه شروع كرد .
-خب بسلامتي اين قضيه هم تموم درست شد و پول رو گرفتي . خدا رحمت كنه استاد رو . روحش شاد . حالا اومديم سر اصل مطلب !
مي خواي چيكار كني بهزاد ؟
-نمي دونم والله !
كاوه – به نظر من اول از همه بايد يه آپارتمان بخري . بزرگ و خوب . يه ماشين شيك هم بايد بخري. چطوره؟
-خوبه ، اما آپارتمان بزرگ لازم نيست . يه كوچولو هم كه باشه ، خوبه .
كاوه – آپارتمان كوچيك چيه دل آدم توش مي گيره !
-آخه كاوه جون بايد فكر نظافت و تميزي ش رو هم كرد ! من يه آدم تنهام ! نمي رسم كه يه خونه بزرگ رو ضبط و ربط كنم !
كاوه – قربون اون خط مشي ت برم ! از اول زندگي مثل يه زن جا افتاده فكر مي كني !
همه خنديديم.
كاوه –براي همين مي خوام برات يه آپارتمان بزرگ بخرم ديگه ! وقتي چند وقت گذشت نتونستي تميزش كني ، به فكر زن گرفتن مي افتي !
بيتا – ببخشيد كاوه خان ! با استخدام يه خدمتكار هم مي شه ترتيب نظافت يه آپارتمان رو داد ! احتياجي به ازدواج نيست !
كاوه – يعني شما مي فرمايين اين بهزاد رو زن نديم ؟ ولش كنيم همين طوري يالقوز بگرده ؟!
بيتا- من با ازدواج كردن بهزاد مخالف نيستم ، اما براي ازدواج ، نظافت يه خونه نمي تونه دليل خوبي باشه !
كاوه – كاملا درسته ، پخت و پزم روش! اين طفلك به قد قد افتاد از بس تخم مرغ خورد !
من و فريبا خنديديم . بيتا كمي عصبي شد و گفت :
-عاليه ! نظافت و پخت و پز! مفهوم زن براي شما همين هاست ؟ يعني شما وقتي خونه تون كثيف مي شه و غذا ندارين بخورين ياد ازدواج مي افتين ؟ يعني يه زن غير از اين كارها كار ديگه اي ازش ساخته نيست ؟
كاوه – اين حرف ها چيه بيتا خانم ؟ اين ها رو من باب مثال و شوخي گفتم وگر نه كي مي تونه نقش يه زن رو در زندگي نديده بگيره ؟ من خودم طرفدار حقوق خانم هام . براي شما سوء تفاهم شده !
بيتا- خوشحالم از اينكه شما توانايي هاي خانم ها رو فقط در نظافت و پخت و پز نمي بينيد .
كاوه – اختيار دارين ! اين دوتا كه گفتم فقط يه چيزهاي كوچكي از كارهاي يه خانم خانه داره !
جونم براتون بگه ، ظرفشويي هست ! رخت چرك ها هست كه بايد شسته بشه !پرده هست ، شيشه هست ، جاروي خونه هست ! خونه تكوني شب عيد هست ! بچه داري هست !اينا مي دونين هر كدوم چقدر كار داره ؟ به زبون راحت مي آد ؟
بيتا كه خيلي عصباني شده بود گفت :
-كاوه خان دارين شوخي مي كنين يا جداً نظرتون در مورد ازدواج و حقوق خانم ها اينه ؟!
كاوه – بابا شوخي كردم ! اصلاً من نمي فهمم ما اومديم اين بهزاد بدبخت رو راهنمايي كنيم يا اينجا ميزگرد تشكيل داديم در مورد تساوي حقوق زن و مرد ؟
-بيتا خانم ، شما هنوز اين كاوه رو نمي شناسين اين حرف هاش شوخي يه .
كاوه – آره بابا شوخي مي كنم وگرنه من خودم چند شب پيش ، عيناً توانايي خانم ها رو به چشم ديدم ! همين گلناز خانم دوستتون رو مي گم . ديدين چه توانايي داشت ؟! باباي من كه چهل ساله كاسبه ، بخدا اگه مي تونست اين دو تا تابلو رو بيست هزار تومن بفروشه !
ايشون با توانايي خاص و مهارت بي نظير ، صد هزار تومن تو پاچه ي من كرد !
بيتا- كاوه خان از شما توقع نداشتم !
-كاوه مي توني يه دقيقه آروم بشيني ؟
فريبا- بيتا جان ، كاوه اخلاقش اينطوريه . بخدا منظوري نداره . فقط شوخي مي كنه .
كاوه – بيتا خانم جداً باور كردين؟!
بيتا- خب آدم بهش بر مي خوره ديگه !
كاوه – داشتم شوخي مي كردم . باور كنين تابلو ها رو كه خريدم ، همون شبونه ! ميخ و چكش ورداشتم و رفتم تو اتاقم . اسارت رو زدم بالا سر تختم و اميد رو زدم روبروش .
حالا صبح كه بلند مي شم از خواب ، اميد رو مي بينم و از خونه مي زنم بيرون! شب كه بر مي گردم چشمم به اسارت مي افته و صاف مي رم تو رختخواب ! باور كنين بيتا خانم بدون اميد و اسارت زندگي براي من ارزش نداره ! اصلاً پوچه!
تو چشماش خنده رو ميديدم اما بقدري جدي با بيتا صحبت مي كرد كه بيتا ازش تشكر كرد .
بيتا- خيلي ممنون كاوه خان . احساس مي كردم كه شوخي مي كنين.
كاوه – بعله كه شوخي كردم ! اصلاً مي دونين چيه ؟ يه آپارتمان واسه بهزاد مي خريم اندازه يه غربيل ! يه ماشين لباسشويي مي اندازيم يه گوشش و يه جاروبرقي هم واسه ش مي خريم ولش مي كنيم به امان خدا! زنش هم نمي ديم ! ولش كن بذار همين جور يالقوز بمونه!
اين قدر زن رو چه مي فهمه ؟!
زن رو با ماشين لباسشويي و جاروبرقي و اجاق گاز اشتباه گرفته!
بعد رو من كرد و گفت :
-تو فكر كردي زن كلفته كه استخدامش كني واسه نظافت خونه و پخت و پز؟ همين امثال شما ها هستن كه نمي زارن اين مملكت ترقي كنه ديگه ! مرتيكه بي فرهنگ!
بعد رو به بيتا كرد و گفت :
-باور بفرماييد ، اگه من زن گرفتم ، اين همسرم رو مي برم مي شونم رو يه مبل بالاي اتاق . يه متكا مي ذارم زير پاش كه راحت پاش رو دراز كنه . يه بادبزن مي گيرم دستم و مي شينم بالا سرش و بادش مي زنم ! تا كي ؟! تا ظهر .
ظهر مي پرم يه تك پا به دفترم و زود بر مي گردم خونه . دوباره مي شينم بالا سرش و متصل بادش مي زنم ! گور پدر كار . بابام هم كه وضعش خوبه ، چشمش كور ، دنده ش نرم ، خرجم رو بده !
بيتا و فريبا خنديدن .
بيتا- اون طوري هم خوب نيست ديگه كاوه خان ! همسرتون لوس مي شه !
كاوه – فداي سرش كه لوس شد ! مگه من مثل اين بهزادم ؟ با اين افكارش هنوز تو دوران جاهليت سير مي كنه ! مي گن ، كوكو از روغن گل مي كنه ، زن از شوهر !
باور كنين نمي ذارم زنم دست به سياه و سفيد بزنه ! نه شستشو نه رفت و روب نه پخت و پز !
هيچي ! سر يه سال اگه بيايين و زنم رو ببينين شده مثل يه كوفته قلقلي ! تپل و گرد و قلنبه!
همه خنديديم و من گفتم :
-اون وقت كارهاي خونه تون رو كي مي كنه؟ كي براتون غذا مي پزه؟
كاوه – تو حرف نزن مرد بي رحم و سنگدل ! واسه سير كردن شيكمت مي خواي اين خانم ها رو استثمار كني ؟ كارد به شيردونت بخوره ! مرتيكه جبار زورگو!
فريبا- راست مي گن بهزاد خان . پس كارهاتون رو كي مي كنه ؟
كاوه – يه زن ديگه مي گيرم كه كارهاي اون يكي رو بكنه ! همين طوري مي ره تا آخر !
-خب اين همه به زن هات مي رسي ، به چه دردت مي خوره؟
كاوه – زن هام همه چاق و چله مي شن . هر كدوم شون مي شن مثل توپ بسكت ! قل قل مي خورن از اين اتاق مي رن اون سر اتاق!
-اون وقت هي مي خورن به همديگه !
كاوه – چه عيبي داره؟ مي شه عين بازي بيليارد ! سر سال مغازه توپ فروشي واز مي كنم !
بعد شروع كرد به شعر خوندن .
-زن بايد تپل باشه
سفيد و خوش اخلاق
سفيد و خوش اخلاق
مرد بايد بي ريخت باشه
زشت و سگ اخلاق
زشت و سگ اخلاق
بيتا- كاوه خان ، فريبا كه چاق و تپل نيست .
كاوه – تلنبه مي خرم ، بادش مي كنم چاق شه !
همه خنديديم . فريبا كه تا كاوه دهن باز مي كرد ، غش و ضعف مي رفت!
خلاصه قرار بر اين شد كه از فرداش بريم دنبال خريد آپارتمان . همون شب هم چهارتايي شام رفتيم بيرون .
بيتا خيلي با من مهربون بود . دختر فهميده اي بود و خيلي مصمم ! چهره اش هم شيرين و با نمك بود . كاوه همون شب سنگ تموم گذاشت و اونقدر ماها رو خندوند كه دل مون درد گرفت .
اون آخرين شبي بود كه با بهزاد رفيقم ، خنديديم ! و شايد تا آخر عمرم ، اون آخرين باري باشه كه واقعاً بخندم !
من كاوه برومند هستم .
امروز بعد از گذشت چهار سال دلم رو راضي كردم كه به اين اتاق بيام و اين خاطرات رو تموم كنم .
داستان نبايد ناتمام بمونه !
چهار سال گذشت . چه چهارسالي!پوچ و خالي. الان ساعت 2 بعدازظهره . تو اتاق بهزاد هستم . همون اتاقي كه برام هزار تا خاطره داره !
اتاقي كه هميشه مثل گل تميز و مرتب بود و حالا همه چاش رو خاك غم گرفته ! اتاق كوچيكي كه با محبت اين پسر ، مثل يه كاخ به نظر مي اومد !
هنوز استكانهاش تو قفسه س و كتري ش روي بخاري خاموش .
كتاب هاش توي كتابخونه ست و لباسهاش به جا رختي آويزون . لباسهايي كه بوي رفيق رو مي ده ! رفيق من ، كسي كه سالها پيش با مردونگي جونم رو نجات داد !
هنوز ماهي تابه ش به گوشه ديوارش آويزونه. ماهي تابه اي كه فقط تو خودش تخم مرغ رو ديد ! آخ چي بگم ! دلم از غم مي خواد بتركه !
اگه در تمام اين مدت و در تمام اين سرگذشت خودم شركت نداشتم ، هيچكدوم رو باور نمي كردم . چه سرنوشتي !
تو يه مدت كم چقدر سريع همه چيز اتفاق افتاد .
سالها بود كه حتي از اين كوچه رد نشده بودم . دلش رو نداشتم كه اينجاها رو ببينم .
اجاره اينجا رو مي ريختم به حساب صاحب خونه ش تا مجبور نباشم بيام اينجا .
تا امروز اين اتاق رو دست نخورده نگه داشتم . بياد بهزاد ! بهزادي كه ناخودآگاه من احمق يه همچين سرنوشتي براش بوجود آوردم .
وقتي بر مي گردم و به دور و برم نگاه مي كنم انگار ديوارها جلو مي آن و منو ميون خودشون مي گيرن و فشار مي دن !
وقتي اين دفتر خاطرات رو مي خونم به نظرم يه قصه مي آد !
دفتر خاطراتي كه بهزاد از زماني كه فرنوش با ماشين جلوي ما پيچيد شروع به نوشتن ش كرد و هيچوقت هم به من نشون نداد .
نمي دونم از كجا بايد شروع كنم ولي هرچي هست ، بايد اين دفتر تموم بشه
امروز تقريباً چهار سال از شبي كه با بهزاد و فريبا و بيتا ، تو خونه فريبا دور هم جمع شده بوديم تا براي بهزاد و آينده اش تصميم بگيريم مي گذره .
همون شبي كه چهارتايي با هم شام رفتيم بيرون و تا آخر شب خنديديم .
آخرين خنده هايي كه از ته دلم بود .
فرداي اون شب ، من و بهزاد براي خريدن يه آپارتمان با هم از خونه ش اومديم بيرون و به طرف يه آژانس كه من مي شناختم رفتيم .
متأسفانه تا پامون رو تو آژانس گذاشتيم ، سينه به سينه به شوهرخاله من برخورديم . شوهر خاله اي كه قرار بود مرده باشه يعني من به بهزاد اينطوري گفته بودم .
وقتي به هم رسيديم بهزاد هاج و واج به من و شوهر خاله ام نگاه كرد .
وقتي اون رفت ، بهزاد دست منو گرفت و بطرف ماشين برد و گفت سوار شو .
سوار شديم و به اتاق بهزاد برگشتيم . تا وارد اتاق شديم ، رفت و جاي هميشگي نشست و رو به من كرد و گفت :
-كاوه ، تو رفيق مني ، نمي گذرم اگه چيزي رو از من پنهون كني . حلالت نمي كنم !
تا حالا بين من و تو هيچ دروغي نبوده .
چرا دروغكي به من گفتي كه شوهر خاله ت مرده ؟
سرم رو انداختم پايين و هيچي نگفتم . يه دقيقه بعد بلند شد و اومد سرم رو ناز كرد و گرفت تو بغلش و صورتم رو بوسيد و گفت :
– مي دونم كه هم پنهون كردن ش برات سخت بود و هم گفتن ش . اما حالا ديگه بگو . هر چي هست بگو .
-آروم و زير لب بهشش گفتم كه فرنوش مرده ! رفته بود ويلاي نوشهر شون و يه شب مي ره دريا و ديگه بر نمي گرده !
طفل معصوم همون طور خشكش زد و به من نگاه كرد .
هيچ كاري نكرد . فقط اونقدر لب ش رو گاز گرفت كه آروم يه قطره خون از گوشه لبش چكيد پايين .
بلند شدم و خون رو پاك كردم . رفت گوشه اتاق نشست و نگاهم كرد و با صدايي كه انگار از ته چاه مي اومد گفت :
-پس همه اون چيزهايي كه در مورد فرنوش ، تو و فريبا به من گفتين دروغ بود ؟
جواب ندادم و سرم رو انداختم پايين . پرسيد چرا ؟
بهش گفتم مي خواستم تو ناراحت نشي . فكر مي كرديم اينطوري بهتره .
گفت :
-همون موقع كه تو اتاق تلفن ت زنگ زد و رفتي بيرون و بعد بهم گفتي شوهرخاله ت مرده؟
بهش گفتم اون موقع ما خبردار شديم . جريان مال دو شب قبلش بوده .
سرش رو گذاشت رو زانوش و يه چند دقيقه اي هيچي نگفت . نه گريه مي كرد و نه چيزي . فقط تو خودش فرو رفته بود . فرو رفتني كه بيرون اومدني تو كارش نبود !
چند دقيقه بعد پرسيد:
-چرا ؟
گفتم : هيچكس نفهميد . فقط جنازه اش رو آوردن اينجا . من و فريبا رفتيم . به همه مي گفتن شب رفته دريا شنا كنه و غرق شده . همين !
فقط نگاهم كرد . از نگاهش ترسيدم ! نگاهي كه توش زندگي نبود !
پرسيد :
-هيچ پيغامي براي من نفرستاد؟
يه خورده من ..من كردم و بهش گفتم چرا بهزاد جون . دو روز بعدش يه نامه اومده بوده به آدرس تو . اون روز خونه نبودي و فريبا نامه رو گرفته .
ما بازش نكرديم . از تو هم خواهش مي كنم بازش نكن . حالا كه همه چيز گذشته و تموم شده ، تو هم ول كن .
با يه صداي خشك و سرد كه صداي مرگ مي داد فقط بهم گفت :
-برو بيارش!
رفتم بالا و نامه رو از فريبا گرفتم و آوردم پايين . جريان رو به فريبا هم گفتم كه اون هم باهام اومد پايين .
نامه رو با اكراه دادم بهش . دستش رو كه دراز كرد نامه رو ازم بگيره ترسيدم ! نه تو صورتش خون بود نه تو دستهاش !
نامه رو گرفت و بازش كرد و خوند .
وقتي تموم شد ، سرش رو گذاشت روي زانوش و نامه از دستش افتاد .
رفتم جلو نامه رو برداشتم و خوندم .
بهزاد من سلام .
مي دونم خنده داره . عشق ما همه ش به نامه نگاري گذشت . اگه ما آدم ها اونقدر جرأت داشتيم كه مي تونستيم ضعف هامون رو بپذيريم و رو در رو حرف هامون رو بزنيم ، شايد خيلي از مشكلات حل مي شد .
خنده دار تر اينكه من براي چند روز سفر رفتم ، اما حالا ديگه سفرم مي خواد ابدي بشه .
نمي دونم چي بهت بگم . نمي دونم اين جور مواقع چه چيزي بايد گفت .
فقط اين رو بهت بگم كه دو روز بعد از اينكه از تو جدا شدم ، تصميم خودم رو گرفتم . مي خواستم برگردم پيش ت . فهميده بودم كه غرورم در مقابل عشق تو خيلي ناچيزه .
مي دونستم كه اگه برگردم تو منو مي بخشي و چيزي به روم نمي آري . حالا هم مي دونم كه اگه برگردم تو بازم منو مي بخشي . اما حالا ديگه خودم نمي تونم خودم رو ببخشم .
بهزاد من هميشه فكر مي كردم كه ممكنه تو اسير افسون جادوگر بشي .
هميشه فكر مي كردم كه ممكنه اون زن پليد ، با وعده و وعيد و پول بتونه تو رو بخره . مادرم رو مي گم .
هميشه فكر مي كردم كه تو نتوني با من تا آخر راه بياي . اما حالا مي بينم كه تو رو سفيد شدي و من رو سياه .
ببخش منو . براي همه چيز.
اين نامه زماني به دست تو مي رسه كه ديگه من زنده نيستم . با مردن من مي توني مهرم رو ادا كني . يادت هست كه مهرم چي بود؟
بهزاد ، دوستت دارم براي هميشه . تو تنها عشق من بودي و هستي .
من هميشه در روياي خودم ، از اولين بار كه ديدمت ، تو رو مرد خودم مي دونستم .
افسوس كه فقط رويا بود .
نذاشتن عشق من و تو به ثمر برسه .
الان كه اين نامه رو مي نويسم ، تازه مي فهمم كه چقدر حرف تو دل مه و مي خوام به تو بگم .
كاش اينجا بودي و ازم حمايت مي كردي.
حالا ديگه هيچكدوم از اينها فايده اي نداره .
اين نامه رو همين امشب برات پست مي كنم .
عزيزم ، بعد از من تو آزادي و هيچ عهدي بين ما نيست .
اين چند خط ديگه رو هم مي نويسم تا تو بدوني چه بلايي سرم آوردن . ازت خجالت مي كشم بهزاد . گستاخي رو ببخش .
درست همون شب كه تصميم گرفتم فرداش برگردم ، بهرام و بهناز و خاله م اومدن ويلاشون كه كنار ويلاي ماست .
بهرام و بهناز اومدن ويلاي ما . اخلاق بهرام خيلي عوض شده بود . مي گفت بخاطر رفتار بدش متأسفه . مي گفت خيال داره با يه دختر ديگه ازدواج كنه . به من هم اصرار مي كرد كه حتماً با تو ازدواج كنم . مي گفت ك تو به نظرش پسر خوبي اومدي .
يه ساعت بيشتر اونجا نموندن . وقتي اونا رفتن احساس عجيبي داشتم . خوابم مي اومد ، خيلي شديد .
ديگه تا صبح نفهميدم . فرداش كه بيدار شدم متوجه شدم كه اون پست فطرت روحم رو آلوده كرده !!
نمي دونم چي تو فنجون چايي م ريخته بود كه بيهوش شده بودم و هيچي رو نفهميدم .فرداش اومد سراغم . تو ويلا راهش ندادم . دلم مي خواست زورم مي رسيد و مي كشتمش .اومده بود كه بگه ديگه بايد باهاش ازدواج كنم .
حرفهام تموم شد بهزاد . من نتونستم كه پاك بمونم . مي رم كه جسم و روحم رو تو دريا بشورم . دلم نمي خواست كه اين چيزها رو بنويسم اما تو بايد مي دونستي .
دوستت دارم براي هميشه . منو ببخش عزيزم !
فرنوش
به فريبا اشاره كردم كه بره بالا.
داشتم خفه مي شدم ! جلوي خودم رو گرفتم تا فريبا رفت . بعد نشستم رو زمين و زار زار گريه كردم . از بدي آدم ها دلم گرفت .
اما بهزاد حتي يه قطره اشك هم نريخت.
يه كم بعد ، سرش رو بلند كرد و گفت :
-بريم كاوه . مي خوام برم سر خاكش .
بلند شديم و اومديم بيرون . فريبا پشت در منتظر بود . سه تايي سوار شديم بطرف مزار فرنوش راه افتاديم .
در تمام طول راه چشم هاش بسته بود و هيچي نمي گفت .
يه ساعت بعد رسيديم و جلوي قطعه اي كه قبر فرنوش اونجا بود نگه داشتم .
پياده شد و راه افتاد . خودم رو رسوندم بهش و قبر رو نشونش دادم .
نمي دونستم اونجا كه برسه ، چه عكس العملي داره.
طفل معصوم چه حالي داشته!
وقتي بالا سر قبر رسيديم ، واستاد و نوشته هاي رو قبر رو خوند .
خودم با چشمهام ديدم كه كمرش خم شد ! مثل كمون تا شد !
دلم مي خواست سرم رو بزنم به ديوار ! طاقت ديدن اين صحنه رو نداشتم .
كنار قبر نشست و صورتش رو گذاشت رو سنگ قبر .
شايد بيشتر از يه ساعت همون جوري موند .
من و فريبا گريه مي كرديم .
به اشاره فريبا ، بزور و اجبار رفتم كه بلندش كنم . دلم نمي اومد حالا كه دوتايي بعد از اين همه بدبختي بهم رسيدن ، از همديگه جداشون كنم !
بلند شد و من و فريبا نشستيم و يه فاتحه خونديم .
وقتي ماهام بلند شديم ديدم فريبا با وحشت به من اشاره مي كنه و بهزاد رو نشونم مي ده . برگشتم و بهزاد رو نگاه كردم باورم نمي شد !
شنيده بودم كه كسي يه شبه موهاش سفيد بشه اما باور نمي كردم ! يعني تا به چشم خودم نمي ديدم باورم نمي شد !
موهاي سرش از دو طرف گيجگاه سفيد شده بود ! غيرت داشت مي كشدش اما آروم بود . ديگه وادادم ! كاش گريه مي كرد ! يه قطره اشك هم از چشمهاش نيومده بود .
يه ده دقيقه هم واستاد و به قبر نگاه كرد و بعد دولا شد و دستش رو گذاشت رو سنگ قبر و گفت :
-تو هم روسفيد شدي .
بعد كاپشن ش رو از تن ش در آورد و انداخت رو قبر و گفت :
-سردت مي شه !
بعد بلند شد و به طرف ماشين رفت . من و فريبا هم دنبالش رفتيم .
وقتي به ماشين رسيديم ، يه نگاهي به من كرد و پرسيد :
-خونه خاله فرنوش كجاست ؟ تو بلدي .؟
با سر بهش اشاره كردم سوار شديم و راه افتاديم .
ديگه از اون موقع تا زماني كه پيش هم بوديم شايد ده تا جمله با من حرف نزد .
رسيديم خونه و رفت سر جاي هميشگي ش نشست و ضبط رو روشن كرد و نوار فرنوش رو گذاشت . تنها كاري كه مي كرد اين بود كه هر وقت نوار تموم ميشد ، دوباره مي ذاشتش !
نشسته بودم و ساكت نگاهش مي كردم .
باورم نمي شد . تو چند ساعت اينقدر يه نفر داغون بشه !
يه چند ساعتي گذشت .
حدود ده و نيم شب بود كه بلند شد . داشتم نگاهش مي كردم . بهم گفت :
-پاشو خونه رو بهم نشون بده .
فهميدم چي مي گه!
اي بخت بد نفرين به تو !
با اينكه چند سال از اين جريان مي گذره ، اما انگار همين يه ساعت پيش بودكه دوتايي از در اين اتاق با هم بيرون رفتيم !
ساعت حدود دوازده شب بود . دوتايي داشتيم تو خيابون ها قدم مي زديم .
ديگه انگار تمام كارهاش رو كرده بود و منتظر يه چيزي بود ! مثل يه مسافر كه چمدونش رو بسته و فقط منتظره كه ساعت حركت برسه !
تا ساعت 6 صبح تو خيابونها راه مي رفتيم .
ساعت 6 رسيديم خونه . فريبا پشت پنجره طبقه بالا منتظرمون بود .
رفتيم تو اتاق بهزاد . بهم گفت تو بگير بخواب خسته اي!
خودش هم يه گوشه دراز كشيد و خوابيد . يا حداقل من اينطور فكر كردم .
خاك بر سرم كنن كه نتونستم رفيق داري كنم !
تا سرم رو گذاشتم ، مثل نعش افتادم و خوابم برد .
نزديك ظهر كه از خواب پريدم و ديدم بهزاد نيست ، پريدم بالا و از فريبا پرسيدم ازش خبري داره يا نه كه اونم خبري نداشت.
يه ساعتي صبر كردم شايد برگرده .
يه آن به فكرم يه چيز بد رسيد ! پريدم تو اتاقش .
رو صندلي يه پاكت بود . بازش كردم . دو تا چك بانكي بود . يه پنجاه ميليون به نام فريبا و يه چهارصد و خرده اي به نام من .
يه كاغذ كوچيك هم كنارشون بود . روش نوشته بود :
خداحافظ رفيق.
همين! فقط همين دو تا كلمه !
زدم تو سرم ! نمي دونستم چه گهي بخورم ! نمي دونستم كجا برم و كجا دنبالش بگردم ! فريبا هم اومد پايين . دوتايي مونده بوديم چيكار كنيم مستأصل شده بودم .
زدم زير گريه . دستم از همه جا كوتاه شده بود . يه دفعه به عقلم رسيد كه حتماً رفته شمال .
بلند شدم و به فريبا گفتم من مي رم شمال . اگه من رفتم و احياناً بهزاد اومد هر طوري شده نگه ش دار و به موبايلم زنگ بزن .
بهش گفتم حتي اگه نشد بزور پليس نگه ش دار !
پريدم تو ماشين و بطرف نوشهر حركت كردم .
تو راه خدا خدا مي كردم كه فكرم اشتباه باشه .
تو جاده مثل ديوونه ها رانندگي مي كردم . راه وامونده هم بد بود .
سه ساعت بعد رسيدم نوشهر . رفتم تو ساحل . حالا نمي دونستم كجا رو بگردم . از اين ور ساحل مي دويدم اون ور ساحل و بر مي گشتم و مي رفتم يه جاي ديگه . مونده بودم چيكار كنم . لب دريا نشستم و سرم رو گرفتم تو دستم .
يعني اومده اينجا ؟
با خودم گفتم نكنه رفته جلوي ويلاي فرنوش اينا ؟ !
پرسون پرسون ويلاشون رو پيدا كردم . از مغازده دارها كه نزديك ويلاي فرنوش مغازشون بود ، سراغ ويلاي ستايش رو گرفتم متأسفانه فهميدم كه يه پسر جووني هم نشوني اونجا رو مي پرسيده !
نفهميدم چطوري خودم رو رسوندم اونجا .
اما كسي تو ساحل نبود . پرنده پر نمي زد . چشمم افتاد به نرده ويلاي ستايش . يه چيزي توي نور برق مي زد ! رفتم جلو گردنبند طلاي فرنوش بود كه به نرده آويزون شده بود و يه نامه هم لاي نرده ها بود .
وازش كردم . خط بهزاد بود . نوشته بود :
-رفيق اگه اومدي دنبالم و اين رو پيدا كردي ، برام بندازش تو قبرم . خودم نمي تونم اين كار رو بكنم .
خداحافظ
بهزاد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن